رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Ainaz_shek

رمان کاملا اتفاقی | Ainaz_shekکاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

اسم رمان:کاملا اتفاقی

اسم نویسنده:Ainaz_shekar کاربر انجمن نودهشتیا

هدف:تقویت قلمم

ساعت پارت گذاری:3:30

خلاصه:دختری از جنس غرور که با یه ادم مغرور باید کلنجار بره تا بتونه زندگی که احتیاج داره رو برای خودشون بسازه.

مقدمه:

_چرا امشب ماه در نیومد تو اسمون؟!

+چون اینجاست روی زمین ، جای که باید باشه.

_پس یعنی هیچ وقت ماه رو تو اسمون نمی بینیم؟!

+نه از این به بعد ماه همراه من رو زمینه ،زمانی تو اسمونه که من نباشم.

_پس بیا به ندیدن ماه تو اسمون عادت کنیم.

ناظر: @*عارفه*

ویرایش شده توسط Mah.m

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

تازه از حموم بیرون اومدم و درحال خشک کردن موهام باشسوار بودم، که احساس کردم صدایی شنیدم، سشوار رو خاموش کردم که صدای زنگ در بلند شد؛ ای وای کلا فراموش کردم ، امروز لیلا میاد درس بخونیم . با حالت دو خودم رو به آیفون رسوندم و در رو باز کردم. منتظر شدم بیاد تو ، که بله!

_آخه مگه تو کری دختر پدر زنگ رو در آوردم داشتی چه غلطی می کردی ، تو که یادت میره چرا قرار میزاری بیا خونمون. 

همینطور حرف میزد و منم لبخند زنون جلوش وایساده بودم .

+اگر سخنرانی تموم شد باید عرض کنم خدمتتون که داشتم سشوار می کشیدم ، حالا توام برو یه چیزی اماده کن بخوریم چون مامانم امروز شیفته تو بیمارستان.

_مامانت تیکه تورو از کی گرفته ؟

+می خوای بدونی تو خوشگلی به کی کشیدم؟

_نه می خوام بدونم تو پر رویی به کی کشیدی.

+به تو چه؟ من میرم لباس هامو بپوشم کاری که گفتمو انجام بده منم میام کمکت آجی .

_کار داشتنی من میشم آجی دیگه آره؟!

+تو خیلی باهوشیااا آجی.

قصدش رو فهمیدم و تا اون به خودش بیاد خودمو پرت کردم تو اتاق و در رو بستم ؛ بعد اینکه لباس هام رو پوشیدم رفتم بهش کمک کنم تا یه چی درس کنه باهم بخوریم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به سمت اشپز خونه حرکت کردم، تو در گاه در ایستادم وبه دوست مهربونم خیره شدم ؛ کسی که تو این همه سال تنهاییم همراه منو مامانم بود، دوستی ما به ۱۳ سال پیش بر میگرده که تومدرسه باهم آشنا شدیم؛ واقعا خداروشکر می کنم که لیلا رو سر راهم قرار داد.

_اگه نگاه کردنت تموم شده بیا کمک، بشین سالاد بزن.

+چشم، امر دیگه باشه.

_عرضی نیس؛ میگما چه عجب تو از کتاب های عزیزت دست کشیدی !؟

+دست نکشیدم ، باید به نظافتم برسم وگرسنه نمونم تا بتونم درس هام رو خوب بخونم.

_بله، همه میدونن واسه ی همینه خونه اتون مثل سوپر مارکته .

+مامان همیشه به خاطر خورد و خوراک من تو خرید زیاده روی میکنه.راسی چه خبر از لعیا؟ کنفرانسش رو چطور داد؟

_از خداتم باشه مامان به این خوبی گیرت اومده، والا خاله ام چشه. لعیا هم کنفرانسرو خوب داد.

لعیا خواهر بزرگتر لیلاست ، اونا یه خواهر کوچیک تر به اسم لیدا دارن که تازه اول دبیرستان رو تموم کرده. من بعضی مواقع بهشون حسودیم میشه و با خودم میگم کاش منم خواهر داشتم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد حدودا یک ساعت وقت تلف کردن واسه پخت غذا، بلاخره لیلا اومد وتا بعضی جاهای کتاب مرور کردیم،لیلا برای اوردن پارچ آب به اشپزخونه رفت و من بازهم مشغول خواندن شدم.

_الو،خانم میگما وایسا باهم بریم.

+کجا؟

_تو کتاب دیگه،مگه تو میخواستی کجا بری کلک.

+هرهرهر خندیدم ، بی مزه.

_ادویه بزن خب.

+کار از این حرفا گذشته گلم.

_اخه خدایی دختر به این گلی، مهربونی، خوشگلی، وفادار کجا میخواستی پیدا کنی؟

+همه اینایی که گفتی رو میشه پیدا کرد جز اون اخری .

_وفاداری؟!

+اوهوم، تو این زمونه کم پیدا میشه.

_خب پس، قدرمو بدون که حیف میشم.

واسه اینکه خوشحال بشه سریع بغلش کردم و یه ماچ گنده از لپش کردم.

+معلومه که میدونم؛ به قول خودت ، دنیا دیگه مثل تو نداره، نداره دیگه ام نمیاره.

_میبینم که خواهرمون خواننده شده و من خبر ندارم.

+بعله، چی فکر کردی ؟!درضمن کی میخوای بزاری درسمون رو شروع کنیم.؟

_اوخ ، کلا یادم رفت، بیا شروع کنیم.

+خب من از صفحات ۵۰ به بعد رو توضیح میدم توام صفحات اول رو توضیح بده.

سری تکون داد و به کتاب نگاهی انداخت، هر لحظه قیافه اش پکر تر میشد.

_میگماا، من که هیچی از اینا سر در نمیارم.

+پس معلم درس دادنی کجا بودی؟

_خواب.

+کوفت، پس چیکار کنیم.

_نمدونم.

جفتمون داشتیم فکر راه کاری واسه خراب کاریمون میگشتیم، که لیلا فکری به سرش زد.

_یادته یه دوست خانوادگی داشتید یکی از  پسراش دانشجویی شیمی بود ؟

+ خب؟

_خب ، اونو اوک کن ببین میتونه بهمون یاد بده؟

+بزار مامانم اومد بهش میگم.

سر تکون داد و مشغول جمع کردن وسایلش شد

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باید از مامان کمک میخواستم، اما اون بعد فوت بابام زیاد رابطه ی خوبی با خاله زیبا و خانواده اش نداشت؛ و فکر نمی‌کنم اجازه بده بهمون.

_ماهی، کجا سیر میکنی؟!

+ها، هیجا همینجام.

_من باید برم، امشب شام پای منه.

+باشه؛ پس رسیدی خبر بده بهم.

_اوک کاری نداری عشق دلم.

+نه خیرر، امروز به لطف جنابعالی درس هم نخوندیم.

_دفعه‌بعد دوبرابر میخونیم.

+باشه، تا دم در بدرقه ات میکنم.

_خدافظ ماهی کوچولوو.

+خداسعدی لیلای بی مجنون.

نیشم شل شد و به قیافه یقرمز لیلی خیره شدم

_بازم گفتش.

+خب، اگه راست میگی مجنونت کو؟

_مگه تو باید بدونی ایکبیری.

+اه، لیلی دوباره امپول لازم شدم .

_امپول واسه چیه؟!

+وا خب امپول هاری دیگه.

قصد حمله داشت که در رو بستم ، با یه پیام ازش خدافظی کردم که بماند فوش بارون شدم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...