رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
روباه

رمان بال های طلایی | روباه کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

نام رمان: بال های طلایی

نویسنده: روباه | کاربر انجمن نودهشتیا

هدف: نشان دادن اینکه برای انجام یک کار گاهی باید فداکاری های زیادی انجام داد.

خلاصه: وقتی دنیا با سطح جدیدی از تروریسم مواجه میشود دنیا برای مقابله آنها در تکاپو می افتد و یک فرمانده و ارتش اش بزرگترین مسئولیت ها در این جنگ سهمگین را برعهده میگیرند. داستان خشم, عشق, فداکاری و جنون.

ناظر: @fateme.84

ویرایش شده توسط Fateme00
  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

hyyk_img_4701.png

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@Fateme00

  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

"برادران از دست رفته"

 

در آغاز با ظهور اولین امپراطوری صاحبان قدرت از چهارگوشه قلمرو به پادشاه واحد قسم وفاداری خوردند,حاکمان محلی و خانواده های ثروتمند و قدرتمند به بارگاه اولین پادشاه زانو زدند و محفلی را بنیان نهادند که نام آن را "شورا" گذاشتند. وظیفه "شورا" حمایت مالی و انسانی از پادشاه بود,آنها حامیان در جنگ ها,پشتیبانان در قحطی و خزانه مخفی حکومت در نداری بودند. شورا متشکل از هفت خانواده بزرگ و چندین خانواده کوچکتر بود که زیر مجموعه هفت خانواده اصلی بودند;هرگاه یکی از خانواده های اصلی منقرض و یا ساقط میشد خانواده دیگری از زیر مجموعه ها جای آن را می گرفت و تعداد آنها همیشه هفت باقی می ماند.
"شورا" همیشه در سایه ها باقی می ماند تا قدرت پادشاه در میان مردم حفظ شود. بعد از سقوط هر سلسله تنها شورا بود که باقی می ماند.آنها از هر پادشاه چه خوب و چه بد حمایت میکردند اما اگر پادشاهی از قدرت آنها چشم پوشی میکرد و توجهی به توانایی های آنان نداشت محکوم به سقوط خود یا سلسله اش بود.

دوران زوال و نابودی "شورا" در عصر دلاوران سفید شکل گرفت و "شورا" گرفتار جنگ داخلی خونبار و سیاهی شد که به تباهی خاندان ها انجامید, این سیاهی منجر به ظهور خانواده دیگری شد که تا آن زمان در هیچ کجا شناخته شده نبود, عصر ظهور اژدهایان طلایی و جنگاوران پرافتخار, خاندان "آریا".
اولین نفر از "آریا"ها "آلاره" نام داشت; جوانی نیرومند و عادل, در سوارکاری و شمشیرزنی مهارتش مثال زدنی بود صورتی به زیبایی فرشتگان و بدنی ورزیده موهایی طلایی رنگ که بر لباس و اسب سیاه رنگش درخششی خاص و خیره کننده داشت. با اینکه مردی جوان بود اما با زیبایی اش هر ساحری را مسحور میکرد. همه این لیاقت و زیبایی دلیل کافی نبود که خاندان گمنام او جزئی از "شورا" شناخته شود, اما به نظر اهل کنار کشیدن نبود به اندازه نماد روی پرچم خانواده اش سرکش و رام نشدنی بود, پرچم "آریا"ها اژدهایی طلایی با بال هایی گشوده روی زمینه سیاه بسیار پرافتخار به نظر می آمد.

"آلاره" ارتشی از خاندان های کوچک و زیر مجموعه که در جنگ بین خاندان های بزرگ صدمه دیده بودند و یا به رسمیت شناخته نمی شدند و خانواده های کم اهمیت تشکیل داد. یک دست فقط یک دست است,اما اگر انگشتان آن دست کنار هم قرار بگیرند تبدیل به یک مشت می شوند. این نگاه متفاوتی بود که "آلاره" را از بقیه متمایز میکرد همچنین شور و هیجانی که در متحد کردن مردم با یکدیگر داشت. "آلاره" در جنگ "برادران از دست رفته" با سپاه چند رنگ خود توانست در سه مرحله چهار خاندان را در هم بکوبد و سه خاندان باقی را به صلح وادار کند. اما بزرگترین پیروزی خود را پوشاندن لباس واحد و قرار دادن پرچم واحد بر سر سپاهیان خود میدانست, مردمی که هیچ اتفاق نظری با هم نداشتند زیر پرچم یک غریبه متحد شدند و پیروزی خود را رقم زدند. "آلاره" پیش از نبرد"برادران از دست رفته" روی اسبش خطاب به سپاهیان خود گفت:((امروز ممکن است کشته شویم اما مگر زندگی با مرگ معنا پیدا نمی کند? هرروز که چشم باز میکردیم ممکن بود که کشته شویم, ولی چگونه? فردی از اسب می افتد و میمیرد, کس دیگر از بلندی سقوط میکند و یا کس دیگر در نزاعی بیهوده و پوچ جان میدهد. مرگ همیشه بخشی از زندگی ماست اما ما آنقدر خوشانس هستیم که برای افتخار بمیریم, برای هدفمان جان بدهیم, شاید قلبمان را از سینه اجسادمان بیرون بکشند, شاید اجسادمان را قطعه قطعه و یا خوراک حیوانات کنند اما حداقل جنگیدیم, جنگیدیم و شکست خوردیم و این هزاران برابر بهتر از تسلیم شدن و بوسیدن دست پیرمردانیست که قرن هاست رنگ تیغ و جنگ را به خود ندیده اند و سربازان خود را به کشتن میدهند. زمان اصلاح محفلیست که برای حمایت از تاج و تخت و مردم شکل گرفت اما فقط وسیله عذاب آنان شده.)) سپس فریاد کشید که: برادرانم,آیا در کنار من میجنگید? آیا خونی که در رگ هایتان جاریست را برای من میدهید?
گویی که فریادش در کالبد اسب ها نیز جنب و جوش انداخته بود. اسب ها بر زمین پا می کوبیدند انگار که به او پاسخ میدهند, سواران پاسخ سوال های او را با فریاد میدادند. "آلاره" شمشیرش را از غلاف برکشید و بانگ برداشت:آیا برق تیغ مرا به رهبری خود قبول میکنید?
با تایید سپاهیان کف دستش را بر تیغه شمشیر کشید و دست خود را شکافت; دستش را بالا برد و به پیروانش نشان داد.فریاد زد:پس من نیز برایتان خون میدهم. بتازید برادرانم, بتازید که چه غالب و چه مغلوب جنگاور واقعی شمایید, چنان میدان نبرد را سرخ کنید که صدای شیون زنان و دختران و مادران دشمنانتان در کاخ شاهی شنیده شود, بتازید.
با پایان سخنرانی "آلاره" سپاهیان چنان تاختند که زمین زیر پای اسبهایشان به لرزه در آمده بود هجومشان وحشت به کالبد هر جانداری می انداخت. از میان انبوه سواران اسب سیاهی برآمد که اژدهای طلایی سوار بر آن بود. فرمانده به همراه سپاهیان به کارزار آمد. در آن زمان نه فرمانده بود و نه یک "آریا", آن زمان فقط یک سرباز بود و مهمتر از آن یک برادر برادری که نمی خواست از دور به تماشای جنگ بنشیند در حالی که کسانی که به او باور داشتند,در میدان نبرد کشته میشدند. حضور فرمانده میان سربازان به آنان زندگی میبخشد و باور میکنند که بی معنی کشته نمیشوند. پایان آن روز در میان انبوه اجساد, فرمانده زخمی و غرق در خون دوست و دشمن برخاست, در آن غروب خونبار که گویی آسمان هم از شرم صورتش سرخ گشته "آلاره" با پیروزی خود به جنگ هفت خاندان پایان داد و خانواده "آریا" وارد شورا شد. بهایی گزاف و جنگی برادرکشی. شاه اژدها نشان درمیان اجساد تاج فولادین خود را از شمشیرهای شکسته ساخت. آلاره آریا, اولین اژدها.

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل اول:داچ, پارت اول

    (خبردار!) با این فریاد سربازان در جایشان میخکوب شدند; چند اشراف زاده از جلوی سربازان گارد امنیتی رد شدند لباسهای مرتب و چهره هایی پر ادعا. یکی از سربازان قدم های پر سر و صدای آنها را با نگاه دنبال میکرد, شاید مبهوت شده بود. (آزاد!) سرباز به خودش آمد, (خیله خب بچه ها میتونین برین ناهار بخورین!) سربازان به غذاخوری رفتند و هرکدام غذایشان را گرفتند و سر یک میز نشستند . "داچ" سرباز تازه وارد گارد امنیتی بود دختری شاداب و خندان با موهای چتری و تاب دار فندقی رنگ و چشم های قهوه ای بامزه که اکثر مواقع درحال شوخی بود, سرجوخه صدا زد:«داچ!». "داچ" با مقداری تعلل سرمیز سرجوخه نشست. سرجوخه مردی جوان با ماه گرفتگی روی دست چپش و موهای نبستا کوتاه بسیار جدی به نظر می‌رسید اما درواقع اینطور نبود:«محض رضای خدا چه مرگته داچ چرا اونجوری نگاشون میکردی?» داچ دستی بین تاب موهایش کشید:«خب برام جالب بود "دی".» سرجوخه دست به سینه به صندلی تکیه داد:«اونا "مِنِس" بودن دختر, یکم بیشتر مراقب باش.»
_«منس?»
_«بیخیال نگو که خاندانا رو نمیشناسی!»
داچ با قیافه ای احمقانه به سرجوخه زل زده بود. سرجوخه دستی بر موهایش کشید و نفسی عمیق از روی ناامیدی بیرون داد:«خیله خب داچ اونا خاندان های هفتگانه هستن چیز خاصی ازشون میدونی?» داچ سرش را به اطراف تکان داد. سرجوخه پرسید:«پس چرا اومدی تو این کار?» داچ لبخند احمقانه ای زد:«خب پولش خوبه.» سرجوخه نگاهش را جدی کرد :«بهتره باهاشون آشنا بشی. اونایی که امروز بهشون زل زدی خانواده مِنِس بودن بهشون میگن خرسای شمالی, به مناطق شمال حکومت میکنن نمادشون خرس سیاهه.» داچ با چشمانی براق از کنجکاوی به سرجوخه زل زده بود:«خب بقیشون چی?» 
سرجوخه دستانش را روی میز گذاشت و سرش را نزدیک آورد:«تو شرق خاندان دارس پرچمشون اسب نر, خاندان مِنای شمال غرب پرچمشون عقاب روی کوهستانه» داچ دوباره با لحن بچگانه ای پرسید:«خب بقیه چی?» سرجوخه ادامه داد:«امرای جنوبدمجموعه خاندان جنوبی کنار ساحل, اعتقاد خاصی به ازدواج با هم ریشه هاشون و گسترده کردن خانوادشون دارن برای همین الان همشون پیوند خونی دارن و باهم جمع میبندنشون پرچمشون شمشیر سفیده.» 
_«چقدر باحال! ولی بابا و مامانم از این چیزا برام نگفتن. اونا مخالف بودن که وارد این کار بشم . میخواستن عادی زندگی کنم.»
_«هر پدر و مادری یه خواسته هایی دارن.»
_«خب میگفتی!»
_«خاندان کالی تو جنوب شرق پرچمشون خورشید درحال طلوعه مردم سرسختی هستن و خانواده راما مابین امرای جنوب و کالی زندگی میکنن پرچمشون تاج درخشانه.»
_«خب این که شد شیش تا!»
سرجوخه از جایش بلند شد و فریاد زد:«وقت غذا تمومه!» داچ سردرگم دنبال قاشق و چنگالش میگشت و گفت:«من که هنوز غذا نخوردم!» بقیه سربازها به آرامی سالن را خالی کردند و داچ هم مجبور به گرسنه رفتن شد.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل اول:داچ, پارت دوم

    شب هنگام که سربازها در اتاق هایشان به خواب رفته بودند داچ تازه کارهایش را تمام کرده و به سمت اتاق اش درحال حرکت بود که ناگهان چیزی به یادش آمد, مسیر اش را به سمت اتاق سرجوخه "دی" تغییر داد. پشت در اتاق ایستاد; به آرامی در اتاق را باز کرد و وارد شد:«دی! دی! بیداری?» دی بالش را روی صورت اش گذاشت و با صدای خفه پرسید:«الان چه سالیه?» 
_:«خب 2019 دیگه! خل شدی?»
_:«من مُرده ام, برو یکی دیگه رو بی خواب کن دست از سر من بردار.»
_:«اذیت نکن "دیوید" وگرنه به همه میگم تا هشت سالگی از مرغ میترسیدی.»
دی روی تخت نشست با صورتی عبوس و درهم و به داچ نگاه خشم آلودی انداخت:«تو خلق شدی تا فرشته عذاب من باشی امیدوارم یه جای سرد و خیس درحالی که حیوونا رو صورتت راه میرن و خونریزی شدید داری با درد زیاد بمیری و هیچکسم نباشه کمکت کنه دختره روانی سادیسمی چی از جون من میخوای این وقت شب?» داچ کمی خندید:«حالا که خالی شدی باید حرفتو کامل کنی وگرنه فردا همه لباس مرغی میپوشن برات.»
"دیوید" روی صورت خسته اش دستی کشید, به سقف نگاه کرد و از روی خستگی آه عمیقی کشید:«خیله خب روانی بیا کامل کنم حرفمو.» داچ خندید و جلو رفت, پایین تخت نشست. دی به داچ نگاه کرد:«خب خاندان آریا قدیمی ترین خاندان توی شورای کهن, سیزده قرن پیش "آلاره آریا" خاندان خودش رو بنیان گذاری کرد و از اون موقع وجود دارن, اژدهای طلایی نمادشون و قلمرو الانشون توی غربه البته قبلا خیلی جاها بودن اما زمین های زیادی رو به خاندان های دیگه هدیه دادن.» داچ خندید:«دیدی اونقدرام سخت نبود! حالا دوس داری چی صدات کنم? سرجوخه دی یا دیوید?» دی به تخت تکیه داد:«توی کار سرجوخه دی وگرنه اینجا به من بگو دیوید. وقتی بچه بودیم بازم من رو دی صدا میزدی دختره روانی حالا برات سخت شده?» داچ دست به سینه شد:«خب ما سال های زیادی پیش هم نبودیم و تازه شانسی همدیگه رو اینجا دیدیم بهم حق بده گیج بشم.» دی دوباره دراز کشید:«ولم کن دیگه بزار برگردم تو قبر خودم, از اتاقم برو بیرون روانی.» داچ بلند شد و سمت در رفت:«ولی یادمه از گربه هم میترسیدی.» دیوید فریاد زد:«برو بیرون!» داچ با خنده از اتاق بیرون رفت.
در راهرو داچ با "لینزی" مواجه شد که دختری از سرباز های قدیمی تر بود. "لینزی" به داچ نگاه کرد:«فضولی نکردم صدای خودتون بلند بود, اگه میخوای باهام بیا; بچه ها میتونن بیشتر بهت بگن.» لینزی جلوتر شروع به راه رفتن کرد و داچ دنبال او راه میرفت. سرباز ها بعضی از شب ها دورهمی های کوچکی درست میکردند و خارج از کار شب نشینی داشتند. داخل اتاق کوچکی در انتهای راهرو سه نفر از ارشد های قدیمی نشسته بودند و غذا و خوراکی هم داشتند, لینزی وارد اتاق شد:«بچه ها داچ کوچولو رو هم آوردم. داچ حسابی دی رو عصبی کرده چطوره شما بهش کمک کنین, کوچولو میخواد درمورد "آریا"ها بدونه.» داخل اتاق "ماری", "سباستین" و "اَل" نشسته بودند. سباستین و اَل با داچ احوالپرسی کردند اما ماری که مشغول خوردن بود با تکان دادن سر سلام کرد. سباستین ایستاد و به دیوار تکیه داد:«آریا ها, خب ما سه تا آریای زنده داریم; آریای بزرگ که از همه چیز کناره گرفته درواقع بازنشست شده و دیگه عالیجناب "وایلا دیگو آریا" رئیس شورا و پسرش "آریلا هِریلا آریا".» اَل ادامه داد:«عالیجناب آریا یه افسانه واقعیه. توی هیجده سالگی به ریاست شورا رسیده و تا الان که چهل و پنج سالشه هیچوقت متزلزل نشده.» داچ گفت:«خیلی جالبه این چیزا رو نمیدونستم!» ماری که بالاخره غذایش را قورت داده بود یک لیوان آب سر کشید و کمی نفس گرفت و به داچ نگاه کرد:«واقعا داچ? تو هیچی درمورد خاندان های هفتگانه نمیدونی?» 
_:«نه چیزی نمیدونم چون خانواده ام نمیخواستن وارد این کار بشم ولی خب اوضاع خراب شد و ما هم به پول نیاز داشتیم منم مخفیانه به محفل اروپا ملحق شدم و هنوز خانواده ام نمیدونن تو این کارم.» 
اَل سر اش را تکان داد:«مایه ناراحتیه اما اینجا که خوبه و مشکلی نداریم فقط باید درست رفتار کنیم تا کارمون با شورای کهن خاورمیانه تموم بشه و برگردیم خونه نمیدونم این جلسات محافل چقدر طول بکشه اما چیز خاصی که نیس مگه نه?» داچ خندید:«اره فقط بخور بخوابه.» سباستین دوباره گفت:«و یه نکته دیگه درمورد "آریلا هِریلا آریا", آریای جوان با شورای کهن رابطه خوبی نداره پس سعی کن این اطراف اسم اون رو نیاری.»
لینزی حرف سباستین را قطع کرد:«خیله خب دیگه وقت رفتنه تعطیل کنین بچه ها فردا صبح تمرین داریم برین بخوابین تا توبیخ نشدیم.»

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل اول:داچ, پارت سوم

   با تمام شدن تمرین صبح سربازان به غذاخوری روانه شدند. داچ در راهرو طبقه دوم متوجه سرجوخه دی شد و کنار او ایستاد:«روز قشنگیه مگه نه قربان?» دی با لحن شک آمیزی گفت:«اینطور حس نمیکنم.» داچ چشمان بزرگ اش را چرخاند و سمت پنجره رفت, دستان اش را باز کرد انگار دی را به مبارزه می‌طلبید, رو به پنجره کرد و داد زد:«روز خیلی قشنگیه! هوا افتابیه. صبر کن ببینم; اون چیه?!» دی جلوی پنجره آمد و به بیرون نگاه کرد, ابری سیاه درحال پیچش درون خود بود اما از ابر خیلی سریعتر بود و بر فراز شهر پرواز میکرد. شبیه گردباد بود, به هر طرف حرکت میکرد و دوباره مسیر اش را عوض میکرد تا بالاخره در یک مسیر قرار گرفت. داچ شانه دی را کشید و با حیرت گفت:«اون چیز داره میاد اینجا دی! اون چیه?!» دی در جای اش خشک اش زده بود که داچ با حیرت صدا زد:«دی!» ناگهان دی در بیسیم فریاد زد:«آماده خطر!» سپس ابر سیاه به ساختمان برخورد کرد, همه داخل ساختمان بهت زده شده بودند; آن چیز ابر نبود! هزاران کلاغ سیاه در کنار هم پرواز میکردند و خود را به شیشه ها می‌کوبیدند. دی و داچ چند لحظه با وحشت به پنجره نگاه کردند, دی دست داچ را کشید:«باید بریم!» ناگهان کلاغ ها با فشار تعداد و حجمشان  پنجره های ظریف را شکستند و به داخل هجوم آوردند. تعداد زیاد کلاغ ها مانند سیل و فشار آب داچ و دی را به دیوار کوبید و از هوش رفتند.

کلاغ ها به همه جا وارد شدند, سرباز ها دست و پایشان را گم کردند; بیشتر سربازان شیفت صبح داخل غذاخوری بودند و کسانی که خوابیده بودند از اتاق هایشان بیرون آمدند. چند کلاغ به سباستین در غذاخوری حمله کردند و به چشمان او نوک میزدند, سباستین سعی میکرد آنها را دور کند اما کلاغ ها چشمان او را بیرون کشیدند و بلعیدند و شروع به زنده زنده خوردن او کردند. سرآشپز با تابه ای که در دست داشت از خود دفاع میکرد که کلاغی از پشت گوش اش را گاز گرفت, حواس اش پرت شد و با لحظه ای تعلل باقی کلاغ ها به او هجوم آوردند, سرآشپز عقب رفت اما روی اجاق افتاد و لباس اش آتش گرفت و کلاغ ها نیز با او سوختند, چند لحظه بعد غذاخوری به آتش کشیده شد. فریاد سربازان و صدای شلیک اسلحه همه جا شنیده میشد, هرکدام به دنبال راه فراری میگشتند. پرنس های خانواده "مِنِس" به پارکینگ فرار کردند و با ماشینشان از آنجا رفتند. کلاغ ها گوشت بدن سرباز ها را جدا میکردند و آنها را زنده زنده می خوردند. داچ با دیدی اندک و تار به هوش آمد, مردی بلند قد و قوی هیکل گلوی دی را گرفته بود و به دیوار چسبانده بود. دی درحال خفه شدن با صدای مقطع گفت:«نمی...فهمی!» مرد خندید و سر دی را به دیوار کوبید, خون دی روی دیوار نقش بست و مرد دی بی هوش را دنبال خود اش میکشید. داچ روی پاهایش ایستاد و گیج به سمت مرد دوید, مرد نیم نگاهی به او انداخت و چند کلاغ به صورت داچ حمله کردند و او را از پنجره شکسته پایین انداختند و داچ روی یک سطل اشغال سقوط کرد.

کلاغ ها سربازان بی نوا را تکه تکه میکردند, راهرو های پوشیده از خون, چشم های درآمده, لباس های پاره, دختران و پسران جوانی که روی زمین افتاده بودند و دست و پا میزدند یا کورکورانه تلاش داشتند کلاغ ها را از خود دور کنند و یا با اسلحه هایشان از خودشان دفاع میکردند همه جا دیده می شدند. جسد ماری با صورت نیم خورده در غذاخوری افتاده بود, ال در راهرو به دیوار می‌کوبید تا کلاغ ها را از خود دور کند. مرد عجیب که دی را با خودش میبرد رو به دیوار کرد و ناگهان مشت در دیوار کوبید, صدای محکم برخورد مشتش به دیوار رعب برانگیز و از سر خشم و کینه بود, چهار بار مشت زد و خون دست اسیب دیده اش روی دیوار ماند سپس آجر های شکسته را بیرون کشید, چاقوی کمری اش را بیرون آورد و در لوله باریک گاز که از بین آجر های شکسته نمایان شده بود کوبید, لوله را شکافت و دوباره تکرار کرد; مقدار کمی از لوله پاره شد و چاقو اش شکست. بین موهای کوتاه دی چنگ زد و او را دنبال خود روی زمین کشید و از ساختمان خارج شد; همراه او کلاغ ها نیز از ساختمان خارج شدند. سرباز های زخمی به که می توانستند سرپا شوند به بقیه کمک میکردند. برخی به زخم های خود نگاه میکردند, خیلی ها گریه میکردند و خیلی های دیگر در شوک بودند. اَل به غذاخوری درحال سوختن رفت و جسد ماری و سباستین را دید, دل اش شکست و با اشک و اندوه جسد آن دو را با خودش به راهرو کشید. لینزی قبل تر با شلیک کور کورانه یکی دیگر از سرباز ها کشته شده بود. صدایی میان گریه ها به گوش اَل رسید, یک کلاغ سیاه خود را در آتش غذاخوری که تا نیمه درحال سوختن بود انداخت, اَل تعجب کرد, خون از سر و روی اش روی زمین می‌چکید. ناگهان کلاغ در میان شعله ها جیغ عذاب آوری کشید و با پر هایی درحال سوختن به پرواز درآمد, در راهرو پرواز کرد و خودش را با سرعت به لوله شکسته گاز کوبید. ساختمان در یک لحظه منفجر شد و بعد, خاکستر و آتش, مرگ. 

@fateme.84

ویرایش شده توسط N.a25

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان

لطفا بره متروکه

@زهراتیموری

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • جدید...