صبح با احساس سرما سر صبح بیدار شدم رفتم داخل لباسم رو عوض کردم یک صبحانه خیلی شاهانه آماده کردم که یکهو مامان اومد. - چه پسر صحر خیزی دارم من، صبحت بخیر پسرم. - سلام صبح شما هم بخیر؛ من می‌رم یک حمام که بدنم فکر کنم بو گرفته با اجازه . مامانم که می‌دونست من صبح قبل از حمام رفتن چیزی نمیخورم به من هیچ چیزی نگفت، منم آهسته رفتم سمت اتاقم لباس و حوله رو برداشتم یکهو دیدم محسن با یک شکل باحال رو تخت خوابیده که هر لحظه احتمال افتادن افتادن داره منم برای اینکه این صحنه رو از دست ندم گوش
    • تشکر
    • پسندیدم
    5