رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
مرضیه علیش

رمان قلب ساعتی | مرضیه علیشاهی کاربر انجمن نودهشتیا

M@hta

سطح قلم: متوسط 🌈

پیام توسط M@hta افزوده شد

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت هفتاد و دو»
بعد اینکه کل ماجرا رو براش گفتم برگشتم سمتش.
اونم همراه من اشک می‌ریخت.
لبخندی بهم زد بعد صورتم رو نوازش کرد. 
- بمیرم برات، چقدر سختی کشیدی تو! متقابلا بهش لبخند زدم 
- اما کیانا رایان چی؟
- دریا یه چیزی بگم؟
سری تکون دادم.
- اوهوم 
- حس تو به رایان عشقه، حست به شایان به قول خودت وابستگی بوده. چون از کوچکی باهاش بزرگ شدی، عزیزم تو فقط عشق شایان و به خودت قبولوندی اونم به زور و اجبار.
 چون دلت به حالش سوخته چون دل نازکی و نمی خواستی دلش و بشکنی، اما دل خودت بدتر شکست عزیزم.
- الان می‌گی چیکار کنم؟
سرم رو نوازش کرد و گفت:
- رایان دوست داره، شایان هم که داره ازدواج می‌کنه خب چرا یه فرصت بهش نمیدی؟
 راس می‌گه چرا من به حرفش گوش ندم؟ چر به رایان یه فرصت کوچیک ندم؟ حالا که خودم هم دارم بهش علاقه مند می‌شم.
 الان که فکرش رو می کنم بعد اون دعوا چقدر دلم براش تنگ شده.
لبخندی زدم اما با دیدن چیزی که تو آب جیغی زدم و از آب پریدم بیرون.
کیانا با تعجب گفت:
- چی شد؟ جن زده شدی؟
- وایــــی، کیانا بلند شو بریم. مار تو آبه. 
اونم مثل من جیغ کشید 
بعد باهم دویدیم سمت ساحل.
 خودمون رو پرت کردیم و روی ماسه ها نشستیم.
 وایی چرا امروز انقدر جک و جونور میان سراغ ما؟
 از یادآوری ماره چندشم می‌شه. یه مار بود که سرش رو از آب آورده بود بیرون و با موج های آب داشت به پای من نزدیک می‌شد.
ایی، خدا بهم رحم کرد. البته مار آبی که نیش بزنه اتفاق خاصی نمی افته فقط یه ذره دردش طاقت فرساست و اگر نه نمی میرم که بی دریا شین.
کیانا با خنده گفت:
- وای دریای دیوونه خیلی خلی! چرا پات و کرده بودی توی آب؟
شونه ای بالا انداختم
- داری میگی دیگه، دیوونم 
با لرزش چیزی توی جیبم دوباره جیغ زدم و از جام پریدم. کیانا هم به تبعیت از من جیغ بلند تری کشید و از جاش پرید.
یه ذره روی زمین و نگاه کردم که چیزی نیافتم. صبر کن ببینم، آهنگی که گوش می‌دادم قطع شده به جاش زنگ گوشیم تو گوشم می‌پیچه.
با لبخند دندون نمایی گفتم: 
- عه، چیزه خاصی نبود گوشیم داره زنگ می‌زنه! 
کیانا بهم چشم غره ای رفت و با حرص دیوونه ای هم نثارم کرد.
 گوشی و از جیبم آوردم بیرون، با دیدن اسم محیا لبخندی زدم و جواب دادم 
- بله؟
- بله و بلا کدوم گوری؟ حتما من باید بهت زنگ بزنم؟
خندیدم و گفتم: 
- با یکی از دوستان اومدیم معدن جَک و جونور.
با حرص گفت:
- هه هه خندیدم، کجایی دختره مزخرف؟
- وا، گفتم دیگه معدن جک و جونور. اومدیم شمال!
جیغی کشید و گفت:
- کدوم شمال؟
منم جیغی کشیدم و گفتم:
- مرض چرا جیغ می زنی؟ مگه چندتا شمال داریم؟ شمال کشور عزیزمون ایران دیگه مشنگ!
- اه دریا چرا انقدر نفهمی کدوم شهر؟
آهانی گفتم:
- آستارا عزیزم، اومدیم سواحل هاوایی!
- آها به به آستارا چه جذاب.
بعد یهو جیغ زد
- آدرس بده فردا پیشتونم. 
یعنی یه جوری جیغ زد که پرده گوش من اصلا مهم نیست. کیانا برگشت با تعجب نگاهم کرد.
با لبخند ماسیده گفتم:
- باشه حالا الان آروم باش. تنها میای؟
- نخیر، با نامزد جونم میام.
با تعجب گفتم:
- نامزد جونت؟
- آره دیگه خره آراد!
حالا نوبت من بود که جیغ بزنم
- وایی هردوتاتون خیلی بیشعورین چرا من و دعوت نکردین؟ نمی دونین من عشقه عروسیم؟ 
کیانا با جیغم برگشت سمتم و بهم چشم غره ای رفت.
- عزیزم هنوز عروسی نگرفتیم ها.
بدون توجه به ادا اصول های کیانا گفتم:
- هرچی 
- حالا آدرس بده ما میایم.
سرم و خاروندم و گفتم:
- شما بیاین آستارا بعد من آدرس و میدم.
- باشه پس فردا می بینمت. 
- باشه 
- فردا با گَلَّمون میایم.
تا اومدم بگم کیا قطع کرد.
- اه اه دختره چندش. فقط خدا کنه اون برج زهره مار و نیارن. (آرشام)
کیانا با تعجب گفت:
- کی بود؟
- یکی از دوستام. فردا با آراد میان اینجا البته یه ذره دیگه هم آدم میارن ولی خب دیگه.
- اشکال نداره! اینطوری بیشتر خوش می‌گذره. 
سری تکون دادم که گفت:
- پس تا یه موجود دیگه نیومده بدو بریم داخل ویلا یه دستی به سر و روش بکشیم کثیف نباشه. خرید هم فردا باید بریم.

@hana81 @B_0_0_R @Maryam_Sa @Aty.s @رضا @یارا @M.lika @Melikaa @farzane77 @Strawberry

ویرایش شده توسط مرضیه علیش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت هفتاد و سه»

با صدای کیانا که سعی در بیدار کردنم داشت پتو رو کشیدم روی سرم.
دریا، محیا جونت داره میاد اونم با عشقت بلند شو دیگه خره.
با سرعت از جام پریدم.
- ها؟ عشقم دیگه کدوم خریه؟
با خنده گفت:
- رایان خره.
چشم غره ای بهش رفتم.
- مرض 
بعد دوباره گرفتم خوابیدم.
جیغ زد.
- عه دریا تا ساعت دوازده می رسن، هنوز تمیز کردن خونه نصفش مونده.
با چشم های بسته گفتم:
- وایی، نه کیانا ویلای شما انگار که مال عهد بوقه از هرجایی گرد و خاک بلند می‌شه. 
با صدای زار ادامه دادم. 
- دیشب از بس خاک رفت تو ریه ام تا صبح سرفه می‌کردم.
با حرص گفت:
- بعله، نذاشتی منم بخوابم. 
بعد دستم رو کشید و گفت: 
- حالا نوبت منه، نمی خوام تو بخوابی. 
همچین محکم دستم رو کشید که از روی تخت پرتاب شدم پایین و کلا فاتحه هرچی خواب بود و خوندم.
با عصبانیت از جام بلند شدم.
- آیی، بیشعور دردم گرفت.
شونه هاش رو با بیخیالی انداخت بالا.
- دیگه دیگه، باید یه جوری بیدار می‌شدی. 
چشم غره ای بهش رفتم بعد هم دست و صورتم رو شستم و از دست شویی اومدم بیرون.
 کیانا با دیدنم لقمه توی دستش رو گرفت سمتم.
- این و بخور که باید کار کنیم.
همون جوری که می خوردم گفتم:
- یه چیزی، می‌شه من برم خرید.
چپ چپ نگاهم کرد.
- نخیر، شما می شینی تمیز می‌کنی. 
شونه هام رو انداختم بالا.
- به من ربطی نداره من رفتم خرید.
با عصبانیت افتاد دنبالم.
- دریا خیلی خر و زبون نفهمی.
برگشتم سمتش لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:
- یه چیز جدید بگو عزیزم، این و خودمم می‌دونم.
بعد خندیدم و رفتم سمت اتاق. سریع یه مانتو سفید که زیپ طلایی داشت به همراه شلوار مشکی پام کردم شال آبی آسمونیم رو هم انداختم سرم و کتونی های سفیدم رو پام کردم.
 اصلا از کفش پاشنه بلند خوشم نمیاد فقط کتونی لژ دار پام می کنم و واسه مهمونی کفش پاشنه بلند می پوشم که اونم از بس شبیه بچه های دوساله باهاش راه می رم کلا منصرف می‌شم و کلی خودم رو لعنت می کنم.
بعد اینکه آرایش ملایمی کردم. کیف و گوشیم و کارت عابرم رو به همراه سویچ ماشین برداشتم و رفتم سمت در 
- من رفتم کیانا جون امیدوارم با سوسکها خوش بگذره.
جیغی کشید و صندل رو فرشیش رو پرت کرد سمتم که جاخالی دادم و خورد به گلدون کنار در و خلاصه نگم براتون خودتون تصور کنین.
اَلفاتِحهَ...
کیانا دوباره جیغ کشید منم که دیدم وضعیت به شدت قرمزه محل حادثه رو به ترک رسوندم.

********************************

 وارد فروشگاه که شدم با ذوق یه چرخ دستی برداشتم و به هر قفسه ای که می رسیدم هرچی دم دستم می اومد رو برداشتم.
 از کوچیکی عشقه این فروشگاه ها بودم از لواشک و پفک و این چیزها گرفته تا گوشت و مرغ؛ همه چی خریدم و کلا چرخ دستیم دیگه جا نداشت بدبخت داشت به معنای واقعی زار می‌زد. 
از بس سنگینم کردی نیفتم همه چیت رو پخش زمین نکردم صلوات. 
بعد اینکه صلواتم و فرستادم تا چرخ دستی بدبختم به مقصد سالم برسه راه افتادم سمت یارویی که حساب می‌کنه. 
با چشم هایی که هر لحظه داشت گرد تر می‌شد همه چی و حساب کرد منم در آرامش کامل همه رو توی نایلون گذاشتم بعد راه افتادم با دستهای پُرم سمت ماشین.
- آیی چرخ دستی بدبخت حق داشت. حالا یه صلوات هم بفرستین من سالم برسم.
 با صدای پسری سرم رو آوردم بالا
با خنده گفت:
- کمک می خواین؟
همه نایلون ها رو انداختم بغلش و گفتم: 
- خدا خیرت بده ننه اون ماشین رو می‌بینی برو اونجا. تعارف هم اومد نیومد داره.
 با خنده همه رو گذاشت زمین بعد تو دست هاش جا داد و همراهم راه افتاد سمت ماشین.
- خب پسر گلم، خیر از جوونیت ببینی خوش بگذره، بای بای کن خوشحال شیم 
خندید و گفت:
- دستم درد نکنه. می دونم خیلی زحمت کشیدم با اجازتون. 
کیفم رو آوردم بالا و گفتم:
- ببین ننه برو رد کارت، حرف هم نزن بای بای.
اونم دوباره خندید و رفت.
خودم هم خندم گرفته بود. پسره تقریبا هم سن و سال خودم بود نمیدونم من چرا ننه ننه راه انداخته بودم. 
چه خوش خنده هم بود بچم.
خودم هم خندیدم. واقعا خوشم اومده بودا.
راه افتادم سمت ویلا ولی چقدر چهره پسره آشنا بود. انگار ته چهرش من و یاد یکی می انداخت. حالا کی خدا داند!

@hana81 @Narges85 @Maryam_Sa @یارا @رضا @M.lika @Melikaa @Aty.s @Strawberry @farzane77 @B_0_0_R

ویرایش شده توسط مرضیه علیش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت هفتاد و چهار»

دستم رو نگه داشتم روی زنگ و از صدای وز وزش غرق نشاط بودم.
 حالا استراحت.
دوباره.
در باز شد و قیافه عصبی و حق به جانب کیانا نمایان شد.
- مرض داری؟ این چه وضعشه؟ چرا انقدر لفتش دادی؟ اومدن! 
با لبخند گفتم:
- عه، اومدن؟
سری تکون داد.
رفتم داخل و دهنم و عین کرکودیل باز کردم و صدام رو انداختم روی سرم 
- سلام بر مهمانان گ...
با دیدن رایان دهنم همون طوری باز موند و زل زدم بهش.
 خندید و سری برام تکون داد. نه واقعا اومده؟ ای بابا من صبح خواب بودم فکر کردم کیانا لُغوز می خونه. 
با دیدن فرد کنارش که دیگه تا مرض سکته رفتم، آرشام وایی نه! خوناشام جون هم که اومده 
قشنگ قیافم زار بود که با صدای دانیار چشم هام چهارتا شد.
 برگشتم سمتش که گفت:
- به به، آباجی خانوم حالا خواستگاریه داداشت نمیای؟
صدای شاران هم از پشت سرم اومد.
- خیلی بدی دریا، همیشه می‌گفتم مراسم خواستگاریم با وجود تو به گند کشیده می‌شه، اما...
با بغض ادامه داد.
- حتی نیومدی.
برگشتم سمتش تا بغلش کنم که با دیدن روژان و شایان کنار هم دیگه دهنم باز موند. ای بابا ماشالله همه جمعشون جمعه گلشون کمه اگه یه شُک دیگه بهم وصل کنن قول میدم اسمم و بزارم کبرا!
با صدای زنگ در، دیگه حالم قابل توصیف نبود. گفتم:
- دیگه کی رو دعوت کردین؟
همه با دیدن حالم زدن زیر خنده. 
در باز شد و من با دیدن کسی که از در وارد شد رفتم تو فضا. نه، این اینجا چیکار می کنـــــه؟ 
بی اختیار گفتم:
- ننه، تو اینجا چیکار می‌کنی؟
همه زدن زیر خنده. محیا با خنده گفت: 
- ننه؟ هه هه، شما هم و می شناسین؟ 
پسره با خنده گفت:
- بعله من به این ننه جون کمک کردم خرید هاش و بیاره تا ماشینش ولی از اونجایی که ننه ما خیلی زِهوار در رفته و پرو بود همه رو داد به من و خودش هم با خیال راحت رفت سمت ماشینش. نچ نچ، تشکر هم نکردا.
همه داشتن می خندیدن، منم با قیافه مظلوم مثل این بچه یتیما نشستم رو زمین و نگاهشون می‌کردم. کیانا باخنده اومد کنارم و گفت:
- دریا جان عزیزم بلند شو، حالا نمی‌خواد خجالت بکشی!
با حالت گریه داری داد زدم. 
- بهم بگو کـــــبرا!
با این حرفم همه زدن زیر خنده، محیا همراه کیانا من و بلند کردن بردن سمت اتاق.
محیا- عزیزم تو الان مخت از دیدن این همه جمعیت تاب برداشته خودت و ناراحت نکن بیا بریم.
بردنم توی اتاق، نشستم روی تخت. محیا پشتش رو کرد به من و رفت سمت در که هجوم بردم سمتش و یکی زدم پس کلش.  برگشت سمتم و سرش و مالید.
- خیلی بیشعوری، قرار بود فقط با نامزد جونت بیای نه یه عیل آدم‌‌‌‌!
محیا گفت:
- کیفش به همین یه عیل آدمه
نشستم روی تخت، کیانا هم با خنده از تو چمدونم برام لباس در آورد گذاشت روی تخت و گفت:
- از شُک بیا بیرون، کبرا جون!
با عصبانیت نگاهش کردم که خندید و رفت بیرون. یه آه از ته دل کشیدم بعد زل زدم به دیوار روبه روم
***
بعد اینکه قشنگ با دیوار جونم درد و دل کردم بلند شدم رفتم حموم و  سریع دوش گرفتم. بعد هم اومدم بیرون موهای خیسم و موشی بالای سرم بستم بعد لباسام رو تنم کردم. وایی چه بچه شدم!
آرایش ملیحی کردم و رفتم بیرون. همه با دیدن من دوباره زدن زیر خنده. به همشون چشم غره رفتم. با دیدن همون پسره کنار رایان گفتم: 
- ننه جون، تو جزو کدوم دسته از این قوم مغولی؟ چنگیز خان یا پسره خرش؟ 
خندید و گفت:
- من برادر محیام 
سری تکون دادم و گفتم:
- آها پس جزو سر دستشونی، چنگیز خان مغــــول!
همه خندیدن. بلند گفتم:
- چتونه؟ خوش خنده شدین؟
شایان جواب داد. 
- من و روژان و داداشت و خواهرم که اومدیم قبل ازدواج یه هوای شمالی ببینیم یه ذره ذوق کنیم.
با لحن سردی که خودم هم تعجب کردم گفتم:
- موفق باشین، ایشالله کنار خانومتون خوشبخت بشین! 
اونم تعجب کرد. یَک جو بدی به خاطر لحنم به وجود اومد.
منم بیخیال رفتم روی مبل نشستم. کیانا با خنده سری تکون داد و لب زد.

- کارت خیلی خوب بود!
براش پشت پلکی نازک کردم. دیگه تصمیم گرفته بودم فراموشش کنم. اینطوری خودم هم عذاب نمی کشیدم، سخت بود اما منم دیگه.
چپ چپ نگاهشون کردم که همه بی حرف وایستاده بودن.
- چیه؟ برق هزار ولتی بهتون وصل شده؟ خدا رو شکر رعد و برق که نزده پس این برق از کدوم گوری اومده؟ 
همه با لحن من خندیدن و هرکسی مشغول یه کاری شد.

@hana81 @رضا @B_0_0_R @Maryam_Sa @Narges85 @M.lika @Melikaa @یارا @Aty.s @Strawberry

ویرایش شده توسط مرضیه علیش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

«پارت هفتاد و پنج»

آخ مامان. حوصلم پوکید.
هرکسی را بهر کنار کسی بودن ساختن اما منه بدبخت چی؟ دارم بقیه رو نگاه می کنم.
آراد و محیا هردو چغندر حال بهم زنی بیش نیستن.
آرشام هم نمی‌دونم چه مرگش شده هم دیگه اخم نداره هم شنگول می‌زنه تازش هم همش دور و بر کیانا می پلکه.
مثل کاراگاه ها زل زدم به آرشام. با سنگینی نگاهم برگشت سمتم. 
لبخندی تحویلم داد که چشم هام از تعجب گرد شد. یا خود خدا این مخش جا به جا شده!
دانیار و شاران و رایان گم و گور شده بودن. حالا رایان و ولش این دانیاره بیشعور و باید یه جا گیر بیارم با دختر مردم تنها رفته بیرون! 
نچ نچ خجالتم خوب چیزیه.
 داداش شاران هم که ماشالله غیرت کیلو چنده؟ نشسته کنار روژان جونش بهم دل و قلوه میدن. هی روزگار فقط من تنهام!
 داشتم دنبال برادر چنگیز خان می‌گشتم که یهو یکی کنارم نشست.
- دنبال من می گشتی؟
آخ قربون پسر چیز فهم!
خودم و زدم به کوچه علی چپ.
- نه بابا، برای چی دنبال توعه نخود بگردم؟ 
با چشم های گرد نگاهم کرد. گفتم:
- حالا اسمت چیه؟
خنده شیطونی کرد و گفت:
- تربچه!
چپ چپ نگاهش کردم. 
- هه هه نمکدون، خونت کجاست تربچه جون؟
با خنده گفت:
- تو باغچه 
با دهن کج و کوله گفتم:
- چه جذاب، چند تا بچه داری؟
صدای جیغی گفت:
- بــــه تو چــــه؟ 
با صدای محیا برگشتم سمتش. خودش رو به زور بین من و داداش گرامش جا کرد.
زیر لب طوری که بشنوه گفتم: 
- چنگیز جون اومد. 
دستش رو انداخت دور گردنم بعد محکم بوسم کرد و گفت:
- عه تو اینجایی کبرا جون.
داداشش که هنوز اسمش مشخص نبود خندید.
چشم غره ای به دوتاشون رفتم و با چندش آستین مانتوم رو کشیدم روی صورتم

@hana81 @B_0_0_R @Narges85 @Maryam_Sa @Strawberry @M.lika @Melikaa @Aty.s @یارا @رضا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

«پارت هفتاد و شش»
- اسم داداش خوشگلم مهیاره.
ابرویی بالا انداختم.
- بعله فقط کجاش خوشگله؟
مهیار که حالا اسمش مشخص شده بود با چشمهای گرد و دلخور گفت:
- مرسی از این همه هندونه که گذاشتین زیر بغلم.
با خنده گفتم:
- آخی فقط یه نمه زیادی شبیه بازیگر مورد علاقه منی. 
خندید و گفت 
- همه می‌گن شبیه ارسلان قاسمی ام، چیز جدیدی نیست شما هم منظورتون همین بود دیگه؟
سری تکون دادم و گفتم:
- بعله
چشم چرخوندم که با دیدن رایان و کیانا کنار هم چشم هام تا حد ممکن باز شد. کیانا بغل گوش رایان پچ پچ می‌کرد، اون هم با لبخندی که هر لحظه وسعتش بیشتر می‌شد و زل زده بود به من.
 آب دهنم رو با صدا قورت دادم، وایی کیانا داره چی بلغور می‌کنه؟ 
تا اومدم بلند شم برم پیششون، رایان از جاش بلند شد. کیانا با تعجب به رایان چشم دوخت بعد به من نگاه کرد. انگار مچش و گرفته باشم لبخند خشک و خالی زد بعد از کنارم رد شد رفت.
رایان اومد سمتمون و همون طوری که به من زل زده بود به مهیار گفت:
- مهیار جون، می‌شه دریا رو ازتون قرض بگیرم؟
مهیار- آره داداش ارزونی خودت ما رو که دیوونه کرد خدا به تو رحم کنه.
برگشتم سمتش چپ چپ نگاهش کردم که خندید و شونه ای بالا انداخت. 
رایان دستم و کشید برد روی یکی از مبل ها کنار خودش نشوند و گفت: 
- خب؟
با تعجب گفتم:
- خب؟
با لبخند گفت:
- یه چیزایی شنیدم!
با تته پته برگشتم سمتش. وایی الهی گندت بزنن کیانا که همیشه واسه کمک کردن گند می‌زنی.
- چ...چی؟
لبخندی زد و گفت:
- بریم تهران می فهمی!
آب دهنم و با صدا قورت دادم.
 ای الهی دهنت و گل بگیرم کیانا.
با صدای بلند کیانا همه برگشتیم سمتش.
- اهم...اهم
آرشام - ای بابا سر دستشویی نشستی مگه؟ زور بزن بگو دیگه 
هممون به حرفش خندیدیم. اصلا باورم نمی شه این آرشام باشه!
 کیانا هم چشم غره ای بهش رفت و گفت:
- ما اومدیم خیر سرمون خوش بگذرونیم پ...
آرشام- تازه کشف کردی؟ آخی عزیزم ناراحت می‌شم انقدر فسفر می سوزونی!
دوباره زدیم زیر خنده که کیانا با همون مگس کشی که من و باهاش زده بود افتاد به جون آرشام و مثل تام و جری دور تا دور خونه رو دنبال هم می کردن 
یه جا کیانا خودش رو پرت کرد وسط حال و گفت:
- چرا ما رو نگاه می کنین؟ بابا هوا مثلا آفتابیه برین بیرون یه چیزی درست کنین کوفت کنیم.
همه امون با خنده رفتیم بیرون که با سرعت خودم و به آراد رسوندم.
- آراد؟
سری تکون داد.
- هوم؟
با حرص گفتم:
- بی ادب، می گم ها این آرشام سرش به جایی خورده؟ تو راه تصادف نکردین احیاناً؟
خندید و گفت:
- چرا، تصادف عشقولانه کرده. واقعا نفهمیدی از وقتی اومده قفل کرده رو کیانا؟
 بعد کوبید پس کلم وگفت: 
- خاک تو سرت، فکر می‌کردم بیشتر از اینها عشق و بشناسی 
انقدر توی فکر فرو رفتم که حتی جوابش هم ندادم.
 نه آرشام و کیانا، فرض کنین دوتا خل و چل با هم ازدواج کنن. بدبخت بچشون!
 فقط الان که فکر می کنم خدا کنه بچشون به آرشام بره چون کیانا یه ذره خل وضعه!
داشتم تنهایی راه می‌رفتم که یکی باهام هم قدم شد.
 با دیدن روژان کنارم تعجب کردم. آروم گفت:
- ببخشید تنهایت رو بهم زدم. اما باید باهات حرف بزنم! 
ابرویی بالا انداختم. با هم روی تخته سنگی که رو به روی دریا بود نشستیم. 
- راستش از طرف شایان فقط می‌تونم بگم متاسفم.
پوزخندی زدم. 
- مهم نیست. تو چرا متاسف باشی؟ تقدیره دیگه... خودش می بُره و می دوزه اصلا هم به ما فکر نمی کنه حالا برای بعضیها بر وفق مرادشونه برای بعضیها مثل منه بدبخته.
لبخند تلخی زدم و ادامه دادم.
- کلا من از کوچیکی خوش شانس نبودم!
دستم رو گرفت توی دستش. 
 - دریا قبل از اینکه خبر ازدواجت با شایان رو بفهمم بهش علاقه مند شده بودم.
با تعجب بهش نگاه کردم.
- می‌دونم تعجب کردی اما شاران با من صمیمی شده بود با هم می رفتیم بیرون. یه چند باری شایان هم باهامون اومد. می فهمیدم که دارم بهش علاقه مند می‌شم اما... 
با بغضی که داشت گفت:
- وقتی خبر ازدواجت رو اونم با شایان کسی که من برای اولین بار داشتم بهش علاقه مند می‌شدم گفتی. خورد تو پَرم، سعی کردم دیگه به شایان فکر نکنم، گفتم اونم تو رو دوست داره حتما باهم خوشبخت می شین خیلی سعی کردم فراموشش کنم و برای خوشبختیتون دعا کنم. اون یه روز خیلی افسرده شدم.
لبخند تلخی زد و دوباره ادامه داد.
- وقتی فهمیدم شایان تصادف کرده حال من خیلی بد شد انقدر لاغر شده بودم که کارم به بیمارستان کشید شما ها می تونستین شایان و، حتی از پشت شیشه ولی بالاخره ببینین.
 اما من حتی نمی تونستم بیام بیمارستان. می اومدم چی می گفتم؟ که من کی ام؟ اومدم چیکار؟ به کی علاقه مند شدم؟ به کسی که خودش نامزد داره؟

@یارا @hana81 @B_0_0_R

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

«پارت هفتاد و هفت»
- حال من از تو خیلی بدتر بود دریا!
کم کم گریه هاش شروع شد همچین با آه و ناله گریه می‌کرد که منم گریم گرفت. بغلش کردم و با هم های های گریه کردیم.
اون به خاطر حال اون روزاش و من...
من به خاطر یادآوری خاطراتم، خاطرات تلخم. 
از بغلم اومد بیرون دماغش رو بالا کشید و ادامه داد.
- وقتی شاران بهم گفت شایان فراموشی گرفته هم ناراحت شدم هم خوشحال. کم کم رفت و آمد هاش به موسسه بیشتر شد. نمی‌دونم چی شد، شاید عشق من روش تاثیر گذاشت که اونم بهم علاقه مند شد.
 وقتی خاطراتش یادش اومد، نمی‌دونم چرا به طرز خیلی عجیبی تو رو اصلا به خاطر نیاورد. انگار اصلا هیچ وقت توی خاطراتش نبودی. هنوزهم بعضی روزها بهم می‌گه، روژان احساس می کنم کسی جزو خاطراتم هست اما نیست. جای خالیش رو بین خاطراتم حس می کنم.
با این حرفش گریه منم شدید شد تر شد، ادامه داد.
- می‌ترسم دریا. می‌ترسم از دستش بدم.
دستش رو فشار دادم و گفتم:
- گفتم که تقدیره که همه چی رو رقم می‌زنه. برای منم اینطوری رقم خورده.
- عذاب وجدان دارم دریا همش احساس می کنم جای تو رو گرفتم.
لبخند تلخی زدم، چه قدر این دختر مهربونه.
- نه عزیزم، شاید باید اینطوری می شد دیگه، با عذاب وجدان کنارش نباش از عشقش نهایت استفاده رو ببر. عشقت رو به پاش بریز، به من که نرسید تو خوش باش، منم... منم به رایان علاقه مند شدم حالا که فکر می کنم می بینم حسم به شایان وابستگی بوده اما الان رایان رو واقعا دوست دارم.
روژان از ته دلش خندید و گفت:
- وای دریا راست می‌گی؟ امیدوارم خوشبخت شی کنارش!
بعد بلند شد. منم همراه با خودش بلند کرد و محکم بغلم کرد. دست هام رو دورش حلقه کردم و آخرین قطره اشکم و برای شایان توی بغل همسرش ریختم. 
بعد اینکه روژان از پیشم رفت کیانا بدو بدو اومد سمتم 
- وایی دختر همه زوم شده بودن روی شما دوتا، چی می‌گفتی با هووت؟
خندیدم و گفتم:
- هَوو چیه دیوونه؟
اونم خندید و گفت:
- رایان خیلی خوشحال شده بود.
لبخند تلخی زدم و به رایان نگاه کردم که بهم نگاه می‌کرد. با دیدن نگاهم سرش رو برام تکون داد و لب زد. 
- دوست دارم 
اشکم سرازیر شد.
کیانا- ای بابا شما با چشم هاتون با هم حرف می زنین؟ چی شد چرا گریه می‌کنی؟ 
خندیدم و محکم بغلش کردم. 
- عاشقتم کیانا، ولی یادت باشه تلافی اینکه به رایان گفتی و سرت در میارم.
با چهره ای که ترسیده بود نگاهم کرد. 
- وایی از کجا فهمیدی؟
ابرویی بالا انداختم.
- ضایع بود.
- عه!
سرم رو کج کردم و گفتم:
- آرشام هم می بینم ها، دوسش داری؟
سرش رو انداخت پایین. سقلمه ای بهش زدم.
- باشه بابا فهمیدم دوسش داری!
جیغ زد.
- عه، دریا؟
اخمی کردم و گفتم:
- جمع کن بساطت رو همه فهمیدن.
سرش رو خاروند و گفت:
- واقعا؟
خندیدم و سرم رو به معنای آره تکون دادم.
وایی امروز چه روز خوبیه! بالاخره بعد یه مدت سبک شدم. احساس می کنم دنیای جدیدی با کلی شادی داره بهم لبخند می‌زنه.

@یارا @رضا @Melikaa @M.lika @Narges85 @Aty.s @hana81 @B_0_0_R @Maryam_Sa

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

«پارت هفتاد و هشت»

هنزفری هام رو گذاشتم توی گوشم و از کنار دریا شروع کردم قدم زدن اما اینبار یه فرقی داشت فرقشم این بود که دیگه فکر و ذکر من شایان نبود! حالا داشتم به رایان فکر می‌کردم. 
با این فکر که رایان هم من رو دوست داره لبخندی روی لبم نشست. 
دستی روی شونم قرار گرفت که جیغی کشیدم و برگشتم عقب.
 با دیدن رایان، چشم غره ای بهش رفتم که مظلوم یه چیزی گفت ولی نیست که من صدای آهنگم رو خیلی زیاد کرده بودم هیچی نفهمیدم. بلند داد زدم.
- نمی فهمم چی می‌گی!
دوباره یه چیزی گفت که شبیه منگولا نگاهش کردم.
- جون توی نفهم، نمی فهمم!
دستش رو آورد سمت شالم که محکم کوبیدم روی دستش.
 همون طور که دستش و ماساژ می‌داد با اخم یه چی گفت، ای بابا این چرا نمی فهمه که من نمی فهمم!
همین جوری زیر لب غر می‌زدم که یهو شالم افتاد و سریع هنزفری هام رو از گوشم در آورد.
- اه دیوونم کردی دریا، خب این لامصبا رو در بیار تا بفهمی چی میگم!
- اولا که 
تیز شدم سمتش و داد زدم.
- تو از اول هم دیوونــــه بودی! دوما 
بیشتر رفتم جلو.
- بــــه هنزفری های خوشگلم نگو لامصبــــــا، سوما من می‌شنـــــــوم
دستش رو گذاشت روی گوشش و زیر لب یه چیزی گفت.
با حرص گفتم:
- فحش میدی بلند بگو تا جوابش رو بگیری!
اونم مثل من داد زد.
- می‌گم فکر می کنم کیانا چرت و پرت گفته!
بیخیال گفتم:
- نه بابا، کیانا یه روده راست تو شکمش نیست ولی این سری خیلی جدی گفته یه حقیقته مح...
با گرد شدن چشم های رایان فهمیدم گند زدم. سرم و خاروندم و گفتم:
- الان اعتراف کردم؟
یهو خندید و محکم بغلم کرد که جیغ منم به هوا رفت.
- هوی ولم کن پسره ی پرو.
مشت می‌زدم ولم کنه که یهو پاهام از زمین جدا شد.
جیغ بلند تری زدم.
- وایـــــی بچــــــه ها کـــــمـــــک
همه به ما دوتا خندیدن منم همون طوری که لگد می پروندم الفاظ زیبام رو نثار رایان می کردم. 
- هوی آقا دانیار غیرتت کدوم گوری رفته؟ حالا غیرت به درک یه نمه خجالت بکش حداقل!
با خنده گفت:
- خواهر عزیزم من کلا با کشیدن ها مشکل دارم حالا چه پایین چه بالا حتی با پایین کشیدن شلوارم هم مشکل دارم عزیزم، خجالت و که دیگه اصلا نمی‌تونم بکشم. از من به تو نصیحت تو هم اصلا خجالت نکش.
رو به رایان ادامه داد.
- آها راستی داداش، این خواهر ما دو روز دیگه دیوونت کرد به ما ربطی نداره ها از همین الان می‌گم جنس فروخته شده پس گرفته نمی‌شود، حتی شما دوست عزیز!
همه با این حرف دانیار از خنده روده بر شدن. به همه. اشون تک به تک چشم غره رفتم و در آخر روی دانیار زوم کردم و گفتم:
- هوی دانیار فقط دعا کن دستم بهت نرسه. حالا من و جنس فروخته شده می‌دونی خره؟ 
بعد سرم رو چرخوندم که با سینه ستبر رایان خان برخورد کرد. آخی کردم و همون جور که می مالیدمش گفتم:
- من و بزار پایین رایان!
با خنده ای که سعی در پنهان کردنش داشت گفت:
- می‌خوای بزارمت پایین؟
چپ چپ نگاهش کردم.
- خب معلومه، همچین بغلت نرم نیست که توش بمونم.
یکی از ابرو هاش بالا پرید.
- ولی بقیه نظر دیگه ای دارن ها.
اخمی کردم و گفتم:
- بقیه غلط می‌کنن بیان بغلت که نظر بهتری هم داشته باشن.
همه خندیدن. رایان هم رفت سمت دریا که دوباره جیغم به هوا رفت.
- عه! می‌خوای چیکار کنی؟
با خنده گفت:
- اقیانوس جون دارم به آغوش طبیعت باز می گردانمِت
دهنم و باز کردم و گفتم: 
- خیلی...
پرتم کرد که منم جیغم تا هفت کیلومتر اون ور تر رفت. با فرو رفتن آب شور به حلقم، دهنم به معنای واقعی بسته شد و سرما تا مغز استخونم نفوذ کرد. شروع کردم به سرفه کردن همون جور هم جیغ جیغ می کردم.
- آیی ســـــرده، خیلــــــی خری رایـــــان!

اه اه از بس آب شوره دهنم تلخ شد.
دست از غر غر کردن کشیدم و گفتم: 
- وای دریا جون پس من با نمک بودنم رو از تو به ارث بردم فدات شم.
صدای رایان بلند شد.
- هی اقیانوس، نمی‌خواد فدای دریا شی بیا بغل عمو الان سرما می‌خوری! 
از جام بلند شدم. اما چون خیلی سردم بود نمی تونستم راه برم.
با دستم تقریبا هلش دادم که ذره ای تکون نخور
- نمی خوام رایانـــــه
از کنارش رد شدم. کلا خیس آب بودم شالم که از سرم افتاده بود هم کاملا خیس بود. لباس هامم چسبیده بود بهم.  بادی اومد که رفتم رو ویبره. با فاصله گرفتن پاهام از زمین بی حرف سرم رو چسبوندم به سینه رایان و عطرش رو مشتاقانه بلعیدم. چشم هام رو بستم و به خواب فرو رفتم.

@hana81 @Maryam_Sa @.:Bahore:. @M.lika @Melikaa @Aty.s @Narges85 @sarajaberi @یارا @رضا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

«پارت هفتاد و نه»

با عطسه ای که کردم بلند داد زدم. 
- بیشعور!
همه خندیدن.
از وقتی بیدار شدم زیر پتو کنار شومینه بودم، همه هم دورم حلقه زدن نشستن. هر عطسه ای که می کنم یه فحش به رایان می دم بقیه هم انگار فیلم سینمایی زنده می بینن هی می خندن. کیانا هم رفته برام سوپ درست کرده اونم چی؟ یه قابلمه گنده.
 طوری که من فکر کردم می خوان سوپ نذری بدن! وقتی هم فهمیدم همه رو قراره من بخورم انگار دنیا رو سرم خراب شد.
کیانا کنارم نشسته بود و یک سره سوپ می‌ریخت تو حلقم. 
با دست پسش زدم و معترض گفتم:
- اه، بسه دیگه کیانا. دارم بالا میارم! از وقتی بیدار شدم همش بهم سوپ می دی.
با اخم گفت:
- دلت هم بخواد. خودم که برات درست کردم، تازش هم خودم دارم بهت می دم، نچ نچ نمک نشناس. 
آرشام- کیانا جون تو بیا به من بده قول می دم ته قابلمت هم بلیسم!
همه خندیدن اما کیانا با عصبانیت بلند شد و گفت:
- بمیرم هم نمی ذارم یه ذره اش به تو برسه!
رایان روبه کیانا گفت:
- کیانا خودت و ناراحت نکن، اون کاسه رو بده من، بهش می دم!
کیانا از خدا خواسته کاسه رو پرت کرد بغل رایان و رفت دنبال آرشام.
- آخ مرسی رایان جون، این اقیانوست دیوونم کرد.
با اخم گفتم:
- دیوونه خودت...هَه... هَه... هَچــــــو!
بلند تر داد زدم.
-  خیلی خری رایان.
دوباره همه خندیدن.
رایان با خنده دو زانو جلوم نشست و قاشق رو پر سوپ کرد و گرفت سمت دهنم.
 سرم رو به سمت مخالف چرخوندم تا نتونه بهم بده.
آراد با خنده گفت:
- عه ببین عمویی هواپیما داره وارد فرودگاه می‌شه ها اگه دهنت رو باز نکنی نمی تونه فرود بیاد، حالا دهنت رو باز کن عمویی. 
اینبار خودم هم خندیدم یاد مامانم افتادم که همیشه این ریختی غذا بهم می‌داد (کوچیک بودما)
دهنم رو باز کردم که رایان همه ی محتویات قاشق رو چپه کرد تو دهنم.
هنوز وسط راه بود داشتم قورت می‌دادم که یهو عطسم گرفت.
- هَه... هَه... هَچــــه
و الفاتحه، هرچی توی دهنم بود ریخت روی صورت رایان.
 چشم هاش رو محکم بسته بود. با تعجب داد زدم. 
- رایانه!
آراد با خنده ای که سعی داشت پنهونش کنه گفت:
- خب مثل اینکه فرود موفقیت آمیز نبود!
دخترها همزمان باهم گفتن:
- ایش!
 طوری که خودمم از ایشی که اینها گفتن حالم بهم خورد. یادم باشه واسه هماهنگیشون بفرستمشون عصر جدید!
رایان سریع بلند شد رفت دستشویی که سالن منفجر شد از خنده.
بعد تقریبا نیم ساعت رایان دل از دستشویی کند. انقدر صابون زده بود که صورتش سفید شده بود.
 با دیدنش زدم زیر خنده که بهم چشم غره رفت و رو به دانیار گفت:
- داداش من دو برابر قیمت خرید و بهت می دم فقط بیا جنس فروخته شده ات رو پس بگیر!
همه خندیدن.
مهیار که یه ریخت بی ریختی نگاهم می‌کرد. لب و لوچم رو آویزون کردم و گفتم:
- خیلی بَدین !
ادا در آوردم ها، من و ناراحتی؟
 محاله!
رفتم زیر پتو و از خستگی خوابم برد.

@رضا @یارا @hana81 @Maryam_Sa @.:Bahore:. @M.lika @Melikaa @Aty.s @Narges85 @sarajaberi @برمن برتو 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت هشتاد»

یه هفته از روزی که برگشیم تهران می‌گذره، از اون روز به بعد رایان بیشتر دور و برم می پلکه.
 همش بهم زنگ می‌زنه، من رو می کشونه با خودش می بره بیرون، حتی اون ماشین غول پیکر بی ریختشم فروخت و با یه ذره پول بیشتر یه مازراتی خرید. کلی هم از دیدن ماشینش خر ذوق شدم.
عکس مامان باباش رو بهم نشون داد و از خانوادش گفت؛ اینکه یه داداش داره که همون رامان کوچولوعه.
 فقط نمی‌دونم چرا اینها انقدر اختلاف سنی دارن؟ دقیقا مثل من و دنیز، اوف!
الان هم دو روز دیگه عروسیه دانیاره  به همراه شایان. تا اونجایی که تونستم از قلبم خارجش کردم و عشق رایان و جایگزینش کردم. البته موفق هم بودم!
 دانیار هم خیر سرش، انقدر عجله داشت که عقد نکردن. گفتن همون روز عروسی عقد هم می کنن. چقدر هم مامان و بابا از دستش حرص خوردن و مامان و بابای شاران به عجول بودنش خندیدن! 
نچ نچ، اینم داداشه ما داریم.
با صدای زنگ گوشیم از فکر و خیال این چند وقت اومدم بیرون، عکس رایان روی صفحه گوشیم خودنمایی می‌کرد. لبخندی زدم و جواب دادم
- بله؟
- ای بابا، من آرزو به دل می مونم یه بار که زنگ می‌زنم به جای این بله های جیغ جیغویی و دراز خیلی آروم بگی جانم!
سری تکون دادم و گفتم:
- می‌دونم! 
خندید و گفت:
- چقدر پرویی تو. چطوری؟ چی کارا می‌کنی عزیزم؟
با آه گفتم:
- بیکار!
خندید و گفت:
- خب پس بپر حاضر شو می‌خوام ببرمت در در! 
اخمی کردم و گفتم:
- بچت و ببر در در، بیشعور!
خنده ای کرد و گفت:
- اون که حتم!
منم خندیدم و گفتم:
- نیم ساعت دیگه، دم خونمون باش بای بای.
صدای آرومش بلند شد.
- دوست دارم، خدافظ.
همیشه همین بود، موقع خداحافظی یه دوست دارم بهم می‌گفت. بر عکس شایان، لبخندی زدم و از جام بلند شدم، هوا خنک شده بود طوری که برای منی که توی گرمایی بودن وسط فامیل زبان زد بودم هم، سرد شده بود.
 سریع یه مانتو صورتی چرک به همراه ساپورت کرم رنگ پوشیدم. کفشهای کتونیم رو هم که رنگ مانتوم بود پا کردم و همراه شال کرم رنگم و سویشرت سفیدم تنم کردم.  آرایش ملیحی که داشتم همه چی رو تکمیل می‌کرد.  گوشیم رو هم گذاشتم توی کیف فانتزی کوچیکم و راه افتادم سمت پله ها.
 رو نرده ها نشستم و ویژ!
با دیدن مامان که مثل میر غضب نگاهم می‌کرد، تعادلم رو از دست دادم و شپلق؛ محکم چند تا پله ی مونده رو با باسن گرام طی کردم.
- آیی، مامان! این چه وضعه نگاه کردنه آخه؟
مامان دست هاش رو زد به کمرش و با اخم غلیظی گفت: 
- این چه وضعه پایین اومدنه دریا؟ تو خیر سرت الان باید بچه هات و بزرگ کنی بعد عین بچه مدرسه ای ها از نرده سر می‌خوری میای پایین؟
همون طوری که از جام بلند می‌شدم و از درد صورتم درهم شده بود، جواب دادم.
- مامان جان، من خودم هنوز بچه ام! شوهرم رو پیدا کردی بچه هامم یافت می‌کنی. حالا کار دارم بابای. 
مامان همون طور که زیر لب جملات محبت آمیزش رو نثارم می‌کرد، رفت سمت آشپزخونه.
منم رفتم پایین. با دیدن ماشین رایان دم خونه پریدم داخلش. با لبخند گفت:
- به به دریا خانوم، چی شده درهمی؟
با اخم گفتم:
- از پله ها سر می‌خوردم که مامان خانوم با چهره میر غضب ظاهر شد و هیچی دیگه خودت تصور کن.
بلند خندید و بعد لپم رو محکم کشید.
- فهمیدم، فقط یادم باشه قبل از اینکه بچه دار شیم کودک درون تو رو بزرگ کنیم. نظرت چیه؟ 
بعد لبخند شیطونی زد. با حرص و عصبانیت مشتی به بازوش کوبیدم. 
- بیشعور، بچه کیلو چنده؟ اصلا ببین بهت بعله می‌دم؟ بعدش هم، تو که ازت بخاری بلند نمی‌شه. هنوز نیومدی خواستگاریم، من هم که مگس دور و برم پر نمی‌زنه خیر سرم. 
خندید و راه افتاد.
با حرص گفتم: 
- اهنگ ماهنگ نداری؟
دستش رو برد سمت دستگاه پخش روشنش کرد که آهنگی پلی شد.

عشقت دنیامه، همه جا بامه، مهربونم.
هستم تا تهش با تو، بزار دستات و روی شونم.
بارون بزنه نم نم، من و تو کم کم، بشیم دیوونه.
حسم به تو بی اندازه اس یه امید تازه اس با تو، تو خونه.
تو بمون واسم، اگه روی تو حساسم.
دست من نیس که به تو پرته حواسم.
 تو یه دنیایی، با اون چشمای رویایی. 
دل دریایی، تو رو اینجوری می‌شناسم.
... 
باورم کن، تو شدی ماه شبام. 
بی تو دنیا، تاریکه برام.
آره تو رو بدجوری می‌خوام. 
باورم کن، آخه تو چیکار کردی باهام؟
نمی‌تونم از فکرت درام!
آره تو شدی همه ماجرام، همه ماجرام، همه ماجرام.
تو بمون واسم اگه روی تو حساسم 
دست من نیس که به تو پرته حواسم 
تو یه دنیایی با اون چشمای رویایی
دل دریایی تو رو اینجوری می‌شناسم.
"عطر عشق"
»علی پارسا
 نگاهی به رایان کردم؛ تیشرت سفید با پیرهن چهار خونه درشت سبز، شلوار سنگشور لجنی. کفش هاش هم اون زیره، چه ریختی ببینم؟
موها هم که مثل همیشه خامه ای و مرتب، چه قدر من این مرد و دوست دارم!
با سنگینی نگاهم برگشت سمتم. 
- من به مامانم می‌گم خیلی خوشگلم ها ولی اون هی بهم می خنده و میگه چه اعتماد به آسمونی. خوشگلم مگه نه؟
خنده ای کردم و گفتم:
- انقدر خوشگلی همه نگاهشون به توعه، اما دو دقیقه بعد حالت تهوع می‌گیرن. 
بعد زدم زیر خنده، اونم اخمی کرد و برگشت حواسش رو به رانندگیش داد. از روی صندلیم خودم رو کج کردم سمتش و دم گوشش زمزمه وار گفتم: 
- اگه از نظر همه هم، تو زشت ترین و بدترکیب ترین باشی، برای من معروف ترین و پر طرفدار ترین مدلینگی.
بعد برگشتم سرجام نشستم. لبخندی روی صورتش نقش بست. روش رو کرد سمتم و گفت:
- دریا توروخدا الان اینها رو نگو. کاردستمون میدم ها، یهو دیدی تصادف کردیم رفتیم اون دنیا بعد بهم نرسیدیم.
خنده نازی کردم و گفتم:
- اون دنیا هم بری باهات میام. 
خندید و لپم رو کشید بعد برد سمت لبش مثلا انگار لپم و بوس کرده.
به کارهاش خندیدم.
بعد چند مین دم یه پاساژ، ماشین رو نگه داشت. وقتی پارک کرد باهم پیاده شدیم، دستم رو گرفت توی دستش. لبخندی زدم و محکم دستش رو فشار دادم، بعد به دست هامون نگاه کردم. خداروشکر که بعد اون همه سختی انقدر خوشبختم.
@hana81 @.:Bahore:. @Maryam_kar @Maryam_Sa

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

«پارت هشتاد و یک»
رایان با حالت زاری گفت:
- دریا، جون هرکی دوست داری، یکی رو انتخاب کن. به خدا دارم می میرم، دیگه نمی‌تونم به خاطر ست کفش و لباست اینجارو بگردم.
لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:
- عزیزم، وقتی می‌خوای دل یه دختر  رو به دست بیاری باید از این کارها هم بکنی دیگه.
قیافه اش درهم شد و دنبالم راه افتاد.
با دیدن لباسی توی ویترین، جیغ تقریبا آرومی از نظر خودم کشیدم؛ اما کل افرادی که تو پاساژ بودن برگشتن سمتم. لبخند خجلی زدم، اما من و خجالت؟ برو بابا!
رایان با حرص گفت:
- چی شده دریا چرا جیغ می‌زنی؟
دوباره لبخند پت و پهنی زدم که سی و دو دندونم رو به نمایش گذاشت.
- اون ست جین و ببین چه خوشگله. 
برگشت به سمتی که اشاره کرده بودم نگاه کرد بعد با نگاه عاقل اندر سفیهی برگشت سمتم.
- نگو که می‌خوای عروسی داداشت ست جین بپوشی؟ اونم این! 
اخمی کردم و گفتم:
- مگه منگولم؟ فقط می‌خوام بخرمش، نگاه چه جیگره.
پوفی کشید و با آرامش سعی کرد منصرفم کنه.
- دریا، تو رو خدا از خیرش بگذر، ببین منم خیلی جیگرم! حالا بیا بریم لباس مهمونیت و بگیر.
اخمی کردم و گفتم:
- اصلا جیگر و دل و قلوه از سر و روت میباره، جمع کن این بساطت و، من این موخوام.
بعد مثل بچه های تخس پام و کوبیدم زمین.
پوفی از سر کلافگی کشید و راه افتاد سمت مغازه. وایی داره میره بخره! قربونت برم من. با ذوق نگاه لباسه کردم.
یه تیشرت سفید که جلوش کلی مکعب های ریز کشیده شده بود و وسطش هم انگلیسی نوشته شده بود، روش هم جلیقه جینی که پاره پوره بود و پایینش هم ریش شده بود با شلوار جینی به همون رنگ، آخی؛ کفش اسپرت سفید هم داشت که لژش قهوه ای بود، به همراه عینک آفتابی قهوه ای و کیف دستی چرم قهوه ای. یه ساعت هم داشت که چرم قهوه ای بود ولی داخلش مشکی بود و خلاصه ست خیلی جیگری بود.
رفتم داخل مغازه که دیدم رایان مثل بدبخت بیچاره ها نگام می‌کنه. بدون توجه بهش لباس رو با ذوق شوق از دستش گرفتم و رفتم سمت پرو. بعد اینکه همه چیش رو پوشیدم با ذوق به خودم نگاه کردم.   
سریع همه رو در آوردم و پریدم بیرون و قشنگ شیرجه زدم روی میز یارو.
- چند می‌شه؟ 
پسره لبخند ژکوندی زد و گفت:
- همش؟
اخمی کردم و اومدم عقب و چپکی نگاهش کردم.
- نه، واسه جلیقه پاره پورش ذوق کردم و می‌خوام بخرمش. خب همش دیگه!
خندید و گفت:
- قابلتون رو نداره!
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
- من جنبه ندارم ها، یهو دیدی برشون داشتم رفتم.
بعد شونه هام رو انداختم بالا.
وقتی دیدم داره چپ چپ نگاهم می‌کنه، مظلوم گفتم:
- خب خودت گفتی قابلی نداره، حالا چند می شه؟
اینبار دیگه نگفت قابلی نداره درجا گفت:
- نه صد و پنجاه
چشم هام تا آخرین حد ممکن گرد شد.
- چند؟
ریلکس گفت:
- نه صد و پنجاه دیگه!
آب دهنم رو با صدا قورت دادم.
- یاابولفضل، مگه چی داره؟ این که همش پاره پوره است، آقا شما لباس عین آدم و بدین من از بس رو زمین خودم و می کشم پاره پوره می‌شه. 
رایان دستم و کشید و گفت:
- خب دیگه قیمت و فهمیدی منم فهمیدم، کوفتت هم شد. پس بیا بریم دیگه.
بعد من رو کشون کشون برد بیرون.
دیگه نگاه لباسه هم نکردم. نچ نچ، می‌گن دلار رفته بالا ها! دیگه تا چه حد؟ مسئولین گرامی یه سوال خیلی ذهنم رو درگیر کرده، بپرسم پاسخگو می شین؟ شما دقیقا اون بالا مالا ها دارین چه غلطی می کنین؟
سری تکون دادم و دنبال رایان راه افتادم.
با دست به مغازه ای اشاره کرد و گفت:
- دریا اون لباسه قشنگه، ببینش!
نگاهی به سمتی که رایان اشاره کرده بود انداختم.  لباس شب مشکی که یقه اش هفتی هشتی های کنار هم بود و تا زانو هم قد داشت، قشنگ بود.
 سری تکون دادم و با هم رفتیم داخل، بعد پرو که توی تنم قشنگ جلوه کرد. لبخندی زدم که با ضربه ای که به در خورد، گفتم:
- بله؟!
رایان- دریا درو باز کن!

- نمی‌خوام، بچه پرو. حتما می‌خوای ببینی، نه دیگه نشد؛ پرو نشو روز عروسی می‌بینی! 
بعد سریع درش آوردم و لباسهای خودم رو تنم کردم و رفتم بیرون.
 رایان اخم کرده بود و مثلا الان باهام قهره، به درک به خدا من خاطره خوبی از نشون دادن لباس به پسری که روم غیرت داره ندارم. زیرا یه بار خیر سرم به دانیار یه لباس که واسه تولد دوستم گرفته بودم که از غزا مجلس مختلط هم بود نشون دادم، بعدش جنابعالی رفت واسم یه جلیقه خرید که روی لباس تنم کنم. تازه خودش هم بلند شد اومد تولد، خلاصه کوفتم کرد.
 حالا نمی‌خوام ایشون هم بهم یه گیری بده؛ چون دیگه نمی‌تونم خودم رو کنترل کنم. 
سریع لباس رو گذاشتم روی میز 
- چند می‌شه؟
دختره با اون یه عالمه آرایشش و اون دماغ عملی و لب های شتری و با صدای لاکپشتیش گفت:
- عزیزم، آقای همراهتون حسابش کرد.
چندشانه روم رو برگردوندم
- عه!
تشکری کردم و لباس رو که توی نایلون گذاشته بود برداشتم و رفتم بیرون.
- چرا حساب کردی؟
بدون نگاه بهم، گفت:
- فکر کن یه هدیه است، از طرف من.
ابر‌ویی بالا انداختم 
- حالا چرا قیافه می‌گیری مثلا قهری؟

- می‌خواستم لباس رو توی تنت ببینم که مشکلی نداشته باشه.
لبخندی از حدس درستم زدم و گفتم:
- منم واسه ی همین گفتم که نشونت نمی دم.
با تعجب نگاهم کرد.
- چرا اون‌وقت؟
ابرویی بالا انداختم.
- چون عروسی، زهرمارم می‌شه. بعدا خودت می‌فهمی!
اونم ابرویی بالا انداخت و بعدش باهام رفتیم سمت ماشین.
کنجکاو گفتم:
- تو نمی خواستی چیزی بخری؟
چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
- نه بابا، پاهام داره می شکنه. کت و شلوار زیاد دارم، از اونهای خودم می‌پوشم. 
سری تکون دادم.
- به من چه، هرجور مایلی.
راه افتاد سمت خونه. منم سرم و چسبوندم به صندلی، شب شده بود. خداروشکر انقدر سرشون شلوغ هست که نگرانم نباشن.

@hana81 @.:Bahore:. @Maryam_Sa

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

«پارت هشتاد و دو»

خسته در رو باز کردم و رفتم داخل
- سلام!
وا، چرا برقها روشنه ولی هیچکی نیست؟
 شونه هام رو بالا انداختم و رفتم داخل اتاقم تا برق و روشن کردم با قیافه شاران روبه رو شدم، هینی کشیدم و رفتم عقب.
- تو اینجا چیکار می‌کنی؟
خندید و گفت:
- مامانت و مامانم، من و دانی رو به زور کشیدن بردن بازار. ماهم در رفتیم حالا هم در محضر شما هستم.
با تعجب گفتم:
- دانی؟
- آره دیگه خره، دانیار جونم فداش شم، قربون اون چشماش شم.
رفتم جلو و محکم کوبیدم پس کلش. 
- خاک تو سرت شوهر زلیلت کنن.
همون طور که سرش رو می مالید گفت:
- بیشعور چرا می‌زنی؟ راستی محیا و داداش کله پوکش هم دعوت کردیم، به همراه آراد و آرشام و کیانا.
ابرویی بالا انداختم.
- به به جمع عاشقها جَمعه.
خندید و گفت:
- خبر نداری بابا، اگه منظورت کیانا و آرشامه که باید بگم آرشام همون روز شمارش رو کش رفته و هر روز مزاحم پر و پا قرص کیاناعه.
 خندیدم و گفتم:
- چه جذاب!
ادامه دادم.
- تو اینجا چیکار می‌کنی؟
شونه ای بالا انداخت.
- گفتم که، از دست مامان هامون در رفتیم.
چپ چپ نگاهش کردم. 
- نه خنگه، منظورم اینه که توی اتاق من چه می‌کنی؟
- آها، هیچی دیگه، دانی می‌خواست بره حموم. بیشعور جلوی من داشت لباسهاش رو در میاورد. منم دیدم وضعیت خیطه، سریع محل حادثه رو ترک کردم و به اتاق تو پناه آوردم.
خندیدم و گفتم: 
- بالاخره که چی؟ از دست دانیار نمی تونی فرار کنی ها، فقط می‌تونم شب عروسیت برات آرزوی موفقیت کنم.
با پرت شدن بالشت به سمتم قهقهه زدم و بالشت رو توی هوا گرفتم.
جیغ زد.
- بیشعور، بی ادب بی نزاکت! اگه شب عروسیت بهت دلداری دادم.
با دست برو بابایی نثارش کردم. 
- برو بابا، فعلا تو رایان رو خر کن بیاد من و بگیره، شب عروسی پیش کش.
حرصی گفت:
- خجالت هم خوب چیزیه.
لبخندی زدم و گفتم:
- به من چه، حالا که فکر می کنم می‌بینم دانیار راست می‌گفت، خجالت رو نباید کشید. منم حالا می بینم با کشیدن ها مشکل دارم. 
اونم خندید. 
دستش رو کشیدم و بلندش کردم.
- بلند شو برو یه چیزی درست کن، دارم می میرم.
چپ چپ نگاهم کرد.
- به من چه، یاد بگیر با کسی میری بیرون خودت رو مهمون کنی که حالا گشنه نیای.
هلش دادم.
- برو ببینم، من هم لباس هام رو عوض کنم میام.
با بیرون رفتنش از اتاق در رو قفل کردم. آدم از دست دانیار امنیت جانی نداره، الان فکر می‌کنه شاران این توعه و دقیقا زمانی که من شلوارم رو در میارم می پره میاد تو.
سریع یه بلیز ارتشی خاکستری به همراه شلوارش رو تنم کردم و رفتم پایین که با صحنه بدی مواجه شدم. سریع چشم هام رو گرفتم و داد زدم.
- ای الهی دوتاتون بمیرین، از این کارها جلوی بچتون نکنین ها. بعد هم دقت کنین توی این خونه هنوز یه مجرد وجود داره. یادم باشه عسل عمه رو بردارم بیارم پیش خودم، پیش شما منحرف می‌شه. اه اه خاک تو سرتون. 
همین طوری داشتم غر می‌زدم که قهقهه دانیار به هوا رفت. دستم رو آروم، آروم از رو چشم هام برداشتم. 
دانیار دستش رو حلقه کرده بود دور کمر شاران و اون رو به خودش نزدیک کرده بود و داشت با خنده من و نگاه می‌کرد. شاران هم سرش رو انداخته بود پایین و مثلا خجالت کشیده.
با حرص گفتم:
- ای الهی بمیری دانیار، ببین با شاران جونم چیکار کردی، عین لبو شده.
 دانیار با حرف من برگشت سمت شاران و محکم بغلش کرد. 
چشم هام رو محکم بستم.
- ای بابا، دانیار! من قول می‌دم شب شاران رو بفرستم پیشت الان هم ولش کن. اصلا هم فکر نکنی که من یه وقت دلم شوهر می خواد ها!
دانیار دوباره زد زیر خنده و اومد سمتم و بغلم کرد.
- عه، آبجی کوچولوم شوهر می‌خواد؟
با مظلومیت تمام سرم رو تکون دادم که محکم کوبید پس کلم.
جیغ زدم. 
- آیی دیوونه، چرا می‌زنی؟
چپ چپ نگاهم کرد. 
- چون خجالت بکش بچه پرو، می‌خوای مهیار رو بندازم بجونت؟ شبیه بازیگر مورد علاقت هم هست. از کوچیکی هم که دوسش داشتی.
چشم غره ای بهش رفتم.
- دیوونه، وسوسه ام نکن، رایان رو ول کنم بچسبم به مهیار خره.
با لبخند ژوکوندی گفت:
- به به، خبرهای داغ واسه ی رایان و مهیار جون. رایان جون قراره خیانت های بزرگی بهش بشه. مهیار جون، دریا خوشگله ی ما دوست داره!
خندیدم و زدم پس کلش.
- خیر سرت داری ازدواج می‌کنی، آدم شو تو رو خدا!
اونم خندید، بعدش گفت:
- تو اگه دلت نمی‌خواد صحنه های مثبت هجده ببینی، برو توی اتاقت راحت استراحت کن. من می‌خوام به شاران جون آموزش بدم.
با تعجب و چشم های گرد شده گفتم:
- آموزش چی؟
با نگاه عاقل اندر سفیهی گفت:

@hana81 @Maryam_Sa

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

«پارت هشتاد و سه»
- آموزش کارهای شب عروسی، خب مشنگ؛ آموزش آشپزی زن و شوهری. 
خنده خُجلی کردم و گفتم:
- واقعا؟ خب پس راحت باشین، فقط آشپزخونه رو به فضا نفرستین بی زحمت.
بعد سریع رفتم سمت اتاقم. وای وایی دریا، باید یه سر بری مشاوره؛ ذهن منحرفت رو به راه راست هدایت کنی.
توی اتاقم دو رکعت نماز هدایت ذهن منحرف به راه راست خوندم تا مثلا درست شم، از این فکرهای استغفراللهی هم نکنم.
الشَیطانَ و الدورَ از اینَ الاُتاقَ و استغفرلله.
بعد شروع کردم وسط انگشت شست و اشارم رو گاز گرفتن.
در حین دعا کردن یهو در اتاق باز شد و دانیار اومد تو، بعد زد زیر خنده.
لب و لوچم رو آویزون کردم.
- چرا می‌خندی؟
با همون لبخند روی لبش گفت:
- چون خیلی خنده داری، چرا نماز می‌خونی عزیزم؟ نماز شب غزا شده ها! 
با همون ریخت و قیافه گفتم:
- داشتم نماز هدایت ذهن منخرف به راه راست می‌خوندم. 
دوباره زد زیر خنده.
- از کدوم آیت الله این نماز و پرسیدی و اوشون از کجا کشفش کردن؟ هه هه
اخمی کردم و گفتم:
- رو آب بخندی.
بعد چادر نمازم  رو که سالی یه بار در می آوردمش رو تا زدم و به همراه سجاده ام گذاشتم توی کشو.
دانیار همون طور که از اتاق خارج می‌شد، گفت:
- شام حاظره!
-ّامیدوارم سالم برسم اتاقم.
 دوباره 
بعد هنگام خروج، یه نگاه کلی به اتاقم کردم. صدای متعجبش بلند شد.
- چرا نمیای؟
- دارم با اتاقم خدافظی می کنم.
چشم هاش گرد شد.
- چرا اون‌وقت؟
- چون که غذاتون صد در صد امشب ما رو راهی بیمارستان می‌کنه، می زاری برم به رایان زنگ بزنم یه ساعت دیگه بیاد دنبالمون حداقل نمیریم! 
بعد دست هام رو به حالت خواهش آوردم بالا و مثل گربه شرک نگاهش کردم.
سری تکون داد و گفت: 
- واقعا یه تخته ات کمه، بیا بریم، بیا.
بعد من رو کشون، کشون برد آشپزخونه.
آب دهنم رو با صدا قورت دادم و به املت زرد رنگ نگاه کردم.
- ای چرا زرده؟
دانیار شونه ای بالا انداخت. 
- والا نمی‌دونم گوجه ها چرا زرد رو به نارنجی بودن!
سری تکون دادم و نشستم پشت میز و با چند تا صلوات یه لقمه گرفتم و بردم سمت دهنم.
ایی چرا یه جوریه انگار دهنم داره بهم می چسبه، اه اه چرا انقدر شیرینه؟ یه نگاه به شاران و دانیار کردم؛ اونها هم مثل من لقمه رو توی دهنشون نگه داشته بودن و بهم نگاه می‌کردن. همزمان باهم پریدم رفتیم بیرون. دانیار رفت دستشویی، شاران پرید اتاق من. من هم که دیدم دیگه جایی نیست برگشتم آشپخونه و همون جا دهنم رو شستم.
اه اه، ایی، وقتی غذا رو به دوتا قاشق، عه ببخشید عاشق بسپری همین می‌شه دیگه. 
بعد شستن دهنم شکلاتی برداشتم و توی راه بازگشت به اتاقم خوردم. من غلط بکنم اون غذا رو بخورم. ایش!
وارد اتاقم شدم و روی تخت نشستم. شاران از دست شویی اومد بیرون که با حرص گفتم:
- خدایی چی قاطی املته کرده بودین؟
شونه ای بالا انداخت.
- نمی‌دونم والا، من به دانیار گفتم از تو یخچال گوجه بیاره بعد رنده کنه. اون هم رنده کرد و ریخت توی ماهیتابه. بهش گفتم چرا زرده ها، اما اون گفت گوجه هاش زرد بودن.
دستش رو کشیدم بردم پایین دانیار هم از دستشویی اومده بود بیرون، دست اون هم کشیدم بردم توی آشپزخونه و دم یخچال وایسادم. در یخچال و باز کردم.
- خب کو گوجه هایی که برداشتی دانیار؟
دستش رو دراز کرد و یه سبد آورد بیرون.
با دیدن خرمالو های داخل سبد با حرص گفتم: 
- خاک تو سرت دانیار، تو میوه می‌خوری اصلا؟
سری تکون داد.
- آره خب، معلومه که می خورم.
جیغ زدم. 
- خنگخ، این خرمالوعه نه گوجه!
شاران پوقی زد زیر خنده، دانیار هم با خنده سرش رو خاروند و گفت:
- حیف اون همه خرمالو. 
باهم خندیدم و سفره رو جمع کردیم. ظرف ها رو هم باهمدیگه شستیم و راه افتادیم سمت اتاق.
دستی براشون تکون دادم
- خب دیگه، شبتون بخیر 
شاران پشت سر من راه افتاد اومد توی اتاق که دانیار دستش رو کشید.
- کجا؟
شاران- بخوابم دیگه. 
دانیار چپ چپ نگاهش کرد.
- زن نگرفتم که شبها تنها بخوابم. 
بعد شاران و انداخت روی کولش و مثل کیسه برنج برد اتاقش. البته دور از جون زنداداشم. بدبخت، کیسه برنج.
منم رفتم توی اتاقم و خودم رو پرت کردم روی تخت و بعد هفتصد بار غلت زدن خوابم برد.

@hana81 @Maryam_Sa

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت هشتاد و چهار»

 *‌ دو روز بعد *
با صدای کیانا چشم هام رو باز کردم.
- بلند شو دیگه، من و محیای بدبخت اومدیم دنبال تو که بریم آرایشگاه. بدو دیگه، تا لنگ ظهر می خوابه الدنگ! 
با غر غرهاش آروم از جام پاشیدم.
- ای بابا، ولم کنین من خوابم میاد!
با حرص گفت:
- بعله معلومه، منم تا چهار صبح بیدار باشم خوابم میاد.
پتو رو کشیدم روی سرم که جیغش به هوا رفت.
- دریا، یه کاری نکن پسر ها رو بریزم روی کلت. 
با سرعت از جام بلند شدم.
-  مگه اومدن؟ رایان هم اومده؟
یهو زد زیر خنده بعد کوبید توی سرم 
- یعنی واقعا خاک، یادم باشه از این بعد خواستم بیدارت کنم از راهکار های اسم رایان جون استفاده کنم. 
لبام رو جمع کردم و حرصی گفتم:
- مرض!
از جام بلند شدم که محیا هم خودش رو پرت کرد توی اتاق 
- بچه ها بدویین مهیار اومده دنبالمون.
اخمی کردم و گفتم:
- مگه من چلاغم؟ خودم ماشین دارم بهش بگو بره!
کیانا- ای بابا حالا اومده دیگه.
دستی تکون دادم
- من نمیام، بگین بره. 
محیا پوفی کشید و گفت:
- ای الهی بمیری! 
بعد رفت بیرون. 
منم رفتم سمت دستشویی و بعد شستن دست و صورتم اومدم بیرون. 
سریع لباسم رو که توی کاور بود و از توی کمد درآوردم انداختم بغل کیانا.
یه شنل واسه ی لباسم خریده بودم که مشکی بود و خیلی هم نرم بود. وای فداش شم خیلی نرمه!
کفشهای مشکی پاشنه پنج سانتیم رو هم گذاشتم کنار بقیه. از دیروز هم همش با اونها توی خونه راه می‌رفتم. بس که کج و کوله راه می رم من فکر کنم می‌خواستم پسر شم خدا وسط راه منصرف شده و اینه که الان من درخدمتتونم.
سری تکون دادم که کیانا با چشم های گرد نگاهم کرد بعد از جاش بلند شد اومد سمتم، دستش رو گذاشت روی پیشونیم.
- نه، تب نداری که!
بعد دوباره نشست سرجاش 
منم سریع پریدم حموم که داد کیانا بلند شد. 
 - دریا! از بس از دیروز رفتی حموم پوستت رفت. تو رو خدا دیگه نرو!
با خنده گفتم:
- سریع میام فقط یه شامپو!
بعد تقریبا یک ساعت که از نظر من خیلی هم زود بود اومدم بیرون که با قیافه حق به جانب محیا و کیانا مواجه شدم. لبخند دندون نمایی بهشون زدم و خیلی ریلکس رفتم سمتشون و به معنای واقعی پرتشون کردم بیرون
- مزاحم نشین، لباس بپوشم میام.
بعد در رو قفل کردم که صدای دادشون بلند شد.
با آرامش کامل، مانتو شلوار مشکیم رو به همراه شالی به همون رنگ پوشیدم. آرایش هم نمی کنم چون دارم خیر سرم می رم آرایشگاه.
کتونی های مشکیم رو پام کردم تا یه ذره پاهام استراحت کنن. بدبخت ها تاول زدن بس که با پاشنه دار سر کردن.
کفشم رو گرفتم بغلم شنلمم که رو لباسمه،  قرار نیست جوراب شلواری هم پام کنم. توی کیفم گوشیم و سویچم رو انداختم و رفتم سمت در. ای بابا، درو چه ریختی باز کنم؟
جعبه کفش و زدم زیر بغلم و سریع درو باز کردم.
- آخیش، کمکم هم نکنین یه وقت ها، به خدا ناراحت می‌شم. 
کیانا و محیا با قیافه هایی لبو مانند زل زدن به من.
محیا با داد گفت:
- تو مثلا خواهر دامادی اصلا عین خیالت هم نیست.
بعد شروع کرد نفس عمیق کشیدن. ابرویی بالا انداختم و لبخند دندون نمایی بهشون زدم. لباسم رو انداختم بغل محیا، کفشم هم دست کیانا.
خودم هم رفتم توی حیاط سمت ماشین، خونه کاملا خالی بود؛ مامان همراه مامان روژان و شاران رفته بود آرایشگاه، بابام هم که با باباهاشون بود. ما هم همین طور، دوستان گرام همه باهم بودیم بقیه هم که عروس دامادن مثلا.
سریع صندوق عقب ماشین رو باز کردم. کیانا و محیا با دستهای پر بهم چشم غره رفتن بعد هم لباس ها رو گذاشتن، منم در رو بستم و رفتم نشستم. کیانا اومد کنارم محیاهم عقب نشست.
سریع پام رو گذاشتم روی پدال گاز و از خونه خارج شدم.
بدبخت کیانا و محیا که با تند رفتن من آشنا نبودن چسبیده بودن به صندلی. دستم رو بردم سمت دستگاه پخش و آهنگی رو پلی کردم. بعد یکم بالا و پایین کردن آهنگ جدید باران پخش شد. من چقدر این آهنگ رو دوست دارم.
 صدا رو تا آخر زیاد کردم و یکم سرعتم رو کم کردم.

دوتاشون با کم شدن سرعت نفسی کشیدن، منم زدم زیر خنده که دوتاشون با مشت افتادن به جونم.
کیانا- وایی، دریا چقدر خری تو! مردم بابا جای قلبم و رودم عوض شد به جون تو خودم حسش کردم. 
دوباره خندیدم اونا هم کم کم ترسشون پرید و شروع کردن با آهنگ خوندن و مسخره بازی تا اینکه به آرایشگاه مورد نظر رسیدیم.
- خب دیگه بریزین پایین. 
هممون پریدیم پایین و هرکسی وسایل های خودش رو برداشت بعد هم پیش به سوی صاف کاری.
دختر جوونی ما رو به سمت اتاقی راهنمایی کرد تا لباس هامون رو عوض کنیم. من که یه تیشرت تنم بود سریع مانتوم رو در آوردم و پریدم سمت خانومه.
- خب خانوم خوشگله، موهات رو می‌خوای رنگ کنی یا نه؟
نگاهی به موهای بلندم کردم یه تغییر براتون بد نیست.
- اگه می‌شه شکلاتی.
ابرویی بالا انداخت و گفت:

@hana81 @Maryam_Sa

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

«پارت هشتاد و پنج»
- با پوست سفیدت تضاد جالبی ایجاد می کنه.
 بعد هم رفت سراغ وسایلش تا رنگ رو آماده کنه

***

- خب خانوم خوشگله تموم شد، می‌تونی لباست رو بپوشی.
وایی خدا رحم کرد تموم شد. زیر دستهاش جون دادم بس که یه بار موهام رو می‌کشید یه بار صورتم رو تمیز می‌کرد.  
حالا خوبه گفتم موهام باز باشه، رفتم جلوی آینه که با دیدن خودم تا مرز سکته رفتم. وایی چه خوشمل شدم امشب، حالا همه باهم.
چه خوشگل، چه خوشگل، چه خوشگل شدی امشب.
ذوق زده گشتم! هیی
موهام که الان شکلاتی بود مقداریش بالا مثل گل جمع شده بود و بقیش روی شونه هام ریخته شده بود. آرایش صورتم هم نه زیاد بود و نه کم، کاملا عالی و متناسب. ابروهام که زیرش اصلاح شده بود بهم می اومد، تا جایی که یادمه بعد روز عقدم با شایان که خیر سرش بهم خورد دیگه ابروهام رو مرتب نکردم. صورتم هم اصلاح شده بود و خلاصه کلی تغییر کرده بودم. لبخندی به خودم زدم و رفتم سمت اتاقی که لباسم اونجا بود، کار کیانا و محیا زودتر تموم شده بود چون اونها موهاشون رو رنگ نکرده بودن.
با دیدنم دهنشون مثل اسب آبی باز موند، 
خندیدم و گفتم: 
- چیه؟ از زیبایی خیره کنندم به اون دنیا شتافتین؟
هردوشون اخمی کردن  که چشمکی بهشون زدم. 
- بیشعورها چه جیگر شدین. 
اونا هم با کلی ناز و عشوه ی خرکی بهم لبخند زدن که محکم زدم توی سرشون که صدای جیغشون بلند شد.
محیا- هوی، موهام رو خراب کردی، نکن!
چیزی نگفتم. رفتم سمت لباسم و سریع پوشیدمش بعد هم کفش هام رو پام کردم. خب شلوارم رو از اون موقع در نیاورده بودم، اونجا عوض می کنم.
 بعد پوشیدن لباسم شنلم رو انداختم روی شونم و شالم هم آروم روی سرم گذاشتم تا موهام خراب نشه.
با بچه ها پول رو حساب کردیم و بعد تشکر پریدیم بیرون.
کیانا- همش تقصیر جنابعالیه، ببین ساعت هفت شد، مراسم نیم ساعت دیگه شروع می‌شه.
لبخندی زدم و گفتم:
-تا وقتی من رو دارین غم ندارین، شما ده دقیقه دیگه دم باغین. قول می‌دم!
بعد سریع پریدم توی ماشین و کفش هام رو در آوردم تا راحت به کارم برسم. خلاصه خودتون بهتر می‌دونین، کلی این کوچه اون کوچه رفتم تا از دست ترافیک خلاص شم. بعد اینکه از شهر خارج شدیم پام رو گذاشتم روی گاز.
کیانا دستش رو کوبید روی ساعت مچیش.
- خانوم محترم، فقط یه ربع طول کشید از شهر اومدیم بیرون بقیش چی؟
خندیدم و گفتم:
- نترس دیگه می‌رسیم. چیه نکنه منتظری ببینی آرشام چه ریختی شده آره؟
اونم که دستش رو شده بود به حالت قهر روش رو کرد سمت پنجره.
با محیا زدیم زیر خنده که بهمون چشم غره ای رفت. صدای آهنگ رو زیاد کردم و پام رو گذاشتم رو پدال گذاشتم و با سرعت از بین ماشینها لایی می‌کشیدم. یه جریمه توپ فردا دم خونه مونه،ولی به درک.
با دیدن باغ تالار، سرعتم رو کم کردم و پیچیدم داخلش و یه جا پارک پیدا کردیم و سریع پریدیم پایین.
به دوتاشون سقلمه ای زدم.
- امشب حق ندارین به پسرها محل بدین ها. 
هردوتاشون اعتراض کردن که دستشون رو کشیدم.
- یه امشبه دیگه، یه ذره سنگین باشین. 
اونها هم با حرفم لبخند بدجنسی زدن و باهم دور از چشم بقیه پریدم داخل اتاق تعویض لباس تا لباس هامون رو در بیاریم.

@hana81 @Maryam_Sa

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

«پارت هشتاد و شش»

بعد از اینکه لباس هامون رو در آوردیم، باهم دیگه به سمت سالن راه افتادیم. پسرها گوشه ای از سالن کنار هم دیگه وایستاده بودن و می خندیدن.
آروم گفتم:
- بچه ها اصلا نگاهشون نکنین ها.
سری تکون دادن، محیا و کیانا که مثل جوجه اردک های زشت پشت سرم می اومدن، پس از جلوشون رد شم هم میان دیگه.
 لبخند بدجنسی زدم و از جلوی پسرها رد شدیم اما نیم نگاهی هم بهشون نکردیم.
آراد با تعجب اومد جلوی محیا و گفت:
- چرا با من نیومدی؟
محیا یه جوری رفتار می‌کرد انگار اصلا آراد رو نمی‌شناسه. ایول محیا جونم فدات شم، همین ریختی ادامه بده. 
 داد آراد توی بلندی صدای موزیک گم شد.
- با توام، چرا اینجوری می کنی؟ خدا رو شکر هم کوره هم کر.
محیا سریع بهش نگاه کرد و اخم غلیظی روی صورتش نقش بست که همزمان با اخم محیا لب های آراد به خنده باز شد.
سریع دست محیا رو کشیدم. بیشتر از این می موند گند می‌زد، رفتیم دم در که حالا خداروشکر عروس دامادهامون هم اومدن و می تونستیم بهونه بیاریم.
وای خدای من شاران چقدر قشنگ شده، لباس عروس زیبایی تنش بود و تاجی از گل روی سرش، میکاپش هم که عالی بود. موهاش هم طلایی کرده بود. 
وای فدات شم زن داداش خوشگلم! 
دانیار هم اون ریش های داعشیش و زده بود و الان عین آدم شده.
مثل داعش شده بود با اون ریش و سیبیل هاش، توی کتش هم نمیره ها. هی می‌گه: خوشگلم، خوشگلم.
 
ولی الان فوق العاده شده داداشم توی لباس دامادی. لبخندی به هر دوتاشون زدم، شاران با دیدنم محکم بغلم کرد که گفتم:
- خیلی خوشگل شدی زن داداش.
خندید و گفت:
- تو بیشتر، نکنه می‌خوای رایان و دیوونه کنی؟
اخمی کردم و گفتم:
- امشب بهش محل سگ هم نذاشتم.
شاران خندید بعد دستی به شونم زد.
- خواهری، امیدوارم در این راه پر فراز و نشیب موفق باشی!
منم خندیدم. بعدی دانیار بود که لبخندی بهم زد. 
منم متقابلا بهش لبخند زدم و سریع بغلش کردم که لپم رو محکم بوسید و گفت:
- میگم ها خانوم، من یه آبجی به اسم دریا دارم. یه دختر زشته بی ریخته، تازش هم هیچی حالیش نیست یه نمه به خرم شبیهِ، ندیدینش؟
اخمی کردم و گفتم:
- خودم دانیارخره، حالا من رو نمی شناسی؟  بعد هم، من شبیه خرم؟ هیچی حالیم نیست، بیشعور!
بلند خندید و گفت:
- شوخی کردم عزیزم، خیلی خوشگل شدی.
جوابم بهش یه لبخند بود. از کنارم که رد شد جاش رو روژان گرفت، محکم بغلم کرد و گفت:
- دریا جونم، مرسی که شایان رو بهم دادی، خیلی ازت ممنونم!
از خودم جداش کردم و گفتم:
- من و تو باید از خدا تشکر کنیم. تو رو به عشقت رسوند و من رو از کسی جدا کرد که شاید اصلا باهاش خوشبخت نمی شدم.
لبخندی به روم پاشید و کنار شایان جا گرفت لبخندی به دوتاشون زدم و رو به شایان با لحن سردی گفتم:
- خوشبخت بشی داداش شایان!
لبخندی زد و سر تکون داد.
- بعدی دیگه نوبت توعه دریا، احساس می کنم بوی ترشی میاد، اون هم از نوع لیته اش. 
خنده ی آرومی کردم و گفتم:
- نمکدونم شدی که، برین ببینم.
هردوتاشون رفتن سمت طبقه بالا چون دانیار و شاران رفتن طبقه بالا تا عقد کنن.
خیلی خوشحالم، همین طوری نگاهشون می‌کردم  که حس کردم کسی کنارم قرار گرفت. برگشتم عقب؛ با دیدن رایان اخم هام درهم فرو رفت. پس بچه ها کدوم گوری رفتن؟ جدی گفت:
- درسته شب عروسی داداشته اما فکر نمیکردم انقدر خودت رو آزاد بزاری که هیچی پات نکنی.
 نگاهی به پاهام کردم.
- لباسم بلنده، بعدش هم فکر نمی‌کنم همچین عقیده ای داشته باشی!
برگشت سمتم و با چشم های به خون نشسته نگاهم کرد.
- همچین عقیده ای ندارم، اما دلم نمی‌خواد پسرهای هیز به عشقم نگاه کنن.
با چشم های گرد شده نگاهش کردم، تا حالا اینطوری ابراز علاقه نکرده بود. دوبار گفته که دوسم داره، اما عشقم و اینها خبری نبود. نمی گم ذوق کردم اما انگار ته دلم احساس شیرینی به وجود اومد.
چند قدم جلو اومد که لبخند روی لبم ماسید و رفتم عقب.
 اون هی می اومد جلو و من هی می‌رفتم عقب، تا جایی که پشتم به میزی که توی سالن بود خورد.
 با ترس دور و برم رو نگاه کردم. همه رفته بودن طبقه ی بالا و هیچ کس پایین نبود، آب دهنم رو با صدا قورت دادم.
- میگم ها دانیار و شاران از دستم ناراحت می‌شن سر عقدشون نباشم، بیا بریم بالا تور...
با بلند شدن پاهام از زمین جیغ خفه ای کشیدم و سرم رو توی سینه رایان مخفی کردم.
- کجا می ری؟ بزارم پایین دیوونه.
بعد یکم راه رفتن، وایستاد و بعد صدای باز شدن دری اومد. دوباره حرکت کرد و بعد م رو آروم گذاشت روی زمین که چشم های بستم رو باز کردم. تو اتاق تعویض لباس خانوم ها بودیم. با لبخندی که سعی داشت پنهونش کنه گفت: 
- لباس هات کجاست؟
با تعجب گفتم:
- برای چی؟
- دریا عصبیم نکن، کجان؟
با دستم لباس هام رو که گوشه ای گذاشته بودم نشون دادم. رفت و ساپورتم رو برداشت و گرفت سمتم.
- بپوش!
دادم به هوا رفت.
- بله؟
با چشم های عصبی نگاهم کرد.
- دریا یه کاری می کنم پشیمون شی از اینکه نپوشیدی ها.

@hana81 @Maryam_Sa

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...