رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
مرضیه علیش

رمان قلب ساعتی | مرضیه علیشاهی کاربر انجمن نودهشتیا

M@hta

سطح قلم: متوسط 🌈

پیام توسط M@hta افزوده شد

پست های پیشنهاد شده

«پارت دوازده»

پسر چشم عسلیه دستش و گرفت سمتم و گفت:
-من آرادم
لبخندی زدم و متقابلا دستش و فشردم تو همون حال گفتم:
-منم دریام 
آراد دستش و دراز کرد سمت پسر بغلیش و گفت:
-این هم داداش دوقولوم آرشامه
با تعجب نگاهش کردم 
دوقلو؟ جلل الخالق 

بی اختیار گفتم:
-اصلا شبیه هم نیستین، ولی یه تشابهی این وسط هست
لبخندی زد و گفت:
-همه میگن خب بگذریم، کمکی ازم ساخته است؟
-گوشی میخوام
آراد- چه مارکی مد نظرتونه؟
-یه لحظه صبر
کلم رو عین غاز کردم تو کیفم ایش شتر با بارش گم میشه!
آها یافتمش
گذاشتمش رو میز که چشم های هردوتاشون چهار تا شد 
شایان-دریا، مطمئنی تو راه زمین خوردن احیانا به سقف برخورد نکرده
شونه هام رو انداختم بالا، شایان تو راه و واسشون تعریف کرده بود که یه گوشی خوب واسم آماده کنن 
-والا نمیدونم راهش که خیلی طولانی بود خودش میدونه به من چه؟
آراد- این درست بشو نیست خیالت تخت یکی جدید بخری به صرفه تره

بعد کنجکاو ادامه داد:
-آیفون میخوای؟

چندشانه گفتم:
-نه داشتم زود میشکنه همچی سفت نیست
اینبار دیگه چشم هاش اندازه توپ والیبال شد
-مگه چندمیته؟
-راستش امسال هشتمی
اینبار به جای چشم هاش دهنشم باز شد
آراد-آها اما هنوز مرداد نشده ها، یعنی تقریبا هر یه ماه دو تا گوشی؟
دوباره بیخیال شونه هام رو انداختم بالا
-این طور به نظر میاد
آراد-خدا به بابات رحم کنه
-دیگه گفته این سری بشکنه چه با پول خودم چه پول بابام که اصلا بحث پول نیست باید قید گوشی و بزنم
شایان-فکر کنم بابات یه نمه دیر گفته

چشم غره توپی بهش رفتم و گفتم:
-نه، تازه زود هم گفته، آراد جان گوشی از جنس سنگ چی داری؟
تک خنده ای کرد و گفت:
-نداریم اما اگه بخوای یه گلس با قاب بهت میدم که گوشیت رو بکوبی تو دیوار آخم نگه خوبه؟
سری تکون دادم

اراد- پس اپل بدم؟
-نه خسته شدم بعدی

-سامسونگ s8 جدیدترینه دیگه
-باید ببینمش شاید با اخلاقش کنار نیومدم
شایان- خدا به داد شوهرت برسه

بیخیال گفتم:
-نگران نباش این مقام به تو نمیرسه 
یهو دیدم یه ریخت بی ریختی داره نگاهم میکنه تازه فهمیدم چه زری زدم
تا اومدم جمعش کنم آراد با یه گوشی برگشت
-بفرما
بعد بازرسی کامل که انگار از پل صراط گوشی رو رد کردم گفتم:
-ای بدک نیست
آراد- دریا؟! تا فیثاغورث گوشی رو نگاه کردی بعد میگی بدک نیست؟

با اخم گفتم:
-بهش رو نده پرو میشه قاب گوشی خوشگل با یه گلس بده بی زحمت ماهم بریم 
وقتی کل جزئیات و هنزفری و محافظ و همه چی برداشتم اومدم پول و حساب کنم که شایان زودتر کارتش رو گذاشت رو میز
- عه، شایان خیلی کارت زشته پول دارم 

لبخند مهربونی زد
-فکر کن یه هدیه اس 
-اما...
شایان-اما و آخه نداره 
سری تکون دادم 
آراد- دریا خیلی باحالیا، نری پشت سرت رو نگاه نکنی تفریح جایی رفتین از همین الان من رزروم، باهاتون میام

لبخندی زدم 
-باوشه چون خیلی پسره گلی اجازه دادم ها فقط با اون خوناشام... عه آراشامتون نیای
خنده ای کرد و گفت:

-سعی میکنم
بعد حساب کردن اومدیم بیرون

سریع رو به شایان گفتم:
- کار بدی کردی حساب کردی اما به هر حال دمت جیز

ویرایش شده توسط مرضیه علیش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

«پارت سیزده»

شایان-یاد بگیر با پسر میای بیرون دست تو جیبت نکنی که اون موقع پسره احساس هویج بودن بهش دست میده باشه خانوم خانوما؟
مثل بچه های حرف گوش کن باشه ای گفتم:
با همدیگه به سمت ماشین رفتیم، منم که خیلی ذوق داشتم پریدم تو ماشین و درو محکم کوبیدم بهم
شاران دادی کشید و برگشت سمتم
-هو، در ماشین قراضه خودت نیست ها
لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:
-ماشین خودمونه ولش باو 
بعد گوشی و گرفتم سمتش
اونم با دیدن گوشی مثل من ذوق کرد و سریع از دستم کشیدش، بعد اینکه مثل من تا لوزالمعده گوشیم رو وارسی کرد رفت تو دوربین و تا تونست سلفی با خودش و منو شایان گرفت بعد هم انگار نه انگار که گوشی منه داشت می ذاشت تو کیفش

جیغ زدم:
-عه شاران گوشی منه ها

لبخند دندون نمایی زد
-چه ربطی داره عشقم؟ مگه من و تو داره ؟ ولی خوب چون خیلی خسیسی الان میزنی زیر گریه، بیا بگیر بابا ارزونی خودت
-خیلی چیزی چی چی و میزنی زیر گریه برو عمت رو مسخره کن 
شایان که همین طوری به دعواهای ما میخندید یه جا پارک کرد و گفت سریع پیاده شین وقت نداریم، بریم ناهار بعد هم اون پاساژه که کلا وسایل تولد داره
***
بعد ناهار که من به شخصه برای اولین بار عین خانوم غذام و خوردم و شاران هم چپ چپ نگام میکرد بلند شدیم رفتیم
بعد هم مغازه ای که وسایل تولد داشت رو بار زدم، خوب چیه پول بابام که نیس شایان جونم داره حساب میکنه.
شایان بدبخت یه پلاستیک و با دندون هاش نگه داشته بود سه تاهم تو هر کدوم از دست هاش شاران هم دو تا پلاستیک در دست منم همش یه دونه
شایان با دهن پر
 - دلیاا حداخل اییی که پا دندونم گرفم و بچیر 
-نمی فهمم چی میگی ولی اونی که تو دهنته دهنیه چندش اونه دستت و بده، نمیری حالا یه چند تا نایلونه دیگه
وقتی به ماشین رسیدیم وسایل ها رو پرت کرد تو صندوق و سریع نشست
شایان-حالا کی هست تولد؟
-پس فردا... شما هم حتما باید بیاین کمک ها مخصوصا شما شاران خانوم
شایان- وایی یا ابولفضل خدا رحم کنه 
پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم:
-رحم میکنه تو نگران نباش که اگه نیای اون وقته که دیگه خدا نمیتونه رحم کنه میفهمی که؟

خنده ریزی کرد و گفت:
_بله بله، حتما میام نزنی ما رو حالا
بعد اینکه رسیدیم خونه بیشعورا اصلا به روی مبارکشون نیاوردن منو وسایلام و پیاده کردن و رفتن
منم هلک و هلک همه رو به سختی تا خونه کشیدم

@ftm-tzk

ویرایش شده توسط مرضیه علیش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

«پارت چهارده»

تو این دو روز هیچ کار خاصی نکردم جز اینکه به دنیز قول دادم ببرمش شهر بازی، راحت بودم چون تصویری که از خودم برا سیاه قلم باید می کشیدم هم اون روز به لطف بیکاری کشیده بودم و اما اینک امروز...
 در اتاق باز شد و دنیز با جیغ گفت:
-آجی بلیم
سریع نشستم رو تخت، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-بابا عزیزم، دنیز جونم ساعت هفت کله صبح من و بیدار کردی که چی؟
به خدا شهر بازی از ساعت هفت شب به بعد باز میشه نه هفت صبح کدوم خری بهت گفته هفت صبح؟
دوباره جیغ کشید:
-دانیار
-ای بابا چیکارش کنم که هرچی میکشم از دست این دانیاره، برو آجی برو بازی کن بعد ناهار میریم گردش بعد شهربازی 

با ذوق دست هاش رو بهم زد و گفت:
-واقعا؟ ایفَل خیلی دوشت دالم آجی

 بعد محکم پرید بغلم 
-اوخی، دنیز جون عزیزم، آروم تر

  اون که خیلی ذوق داشت اصلا به له کردن و اون آخ من توجه نکرد پرید از اتاق بیرون
ای خدا کلا تو این خونه همه منگولا، از  جمله خودم، شخص شخیص بنده
اول زنگ زدم به دانیار 
-بله آجی جان؟
جانم با من بود؟ بعیده 

با تعجب گفتم:
-جان؟ با منی؟
-نه با عمم 
-آخی، خیالم راحت شد خودتی!
یهو داد زدم:
-خیلی خری!

با خنده گفت:
-عه خب فکر کنم عملیات موفقیت آمیز بوده درست میگم؟
-خیلی بیشعوری از اذیت کردن من چی نصیبت میشه؟
دانیار- یه زندگی راحت و بدون آلایش
-مرض داری واقعا
دانیار- خب دیگه مزاحم نشو بایی
بعد هم شلپ قطع کرد پسرۂ لا اله الا الله
خب به بعدی میزنگیم، شاران
-بلی، چیه؟ چه گناهی کردم که ساعت ۷:۳۰ صبح یه خر داره بهم زنگ میزنه؟
-عزیزم خواستم بگم برنامه لغوید جنابعالی ساعت شش نمیای خونمون ساعت سه میای زیرا بنده قراره دنیز جون رو ساعت سه ببرم بیرون شما هم میاین خونه رو آماده می کنین
شاران-عــــــــه ناهارم چی پس؟
-عین مرغ ساعت یک میخوری... اتفاق خاصی نمیفته

با حرص گفت:
-باشه فقط الان قطع کن، میخوام کپه مرگم و بزارم بدو
بعد اونم شپلق قطع کرد ای بابا چرا ملت اینطورین؟ همه امروز رو یه دختر ناناز گوشی و قطع میکنن
به نظر من که ساعت هفت صبح روز جمعه خیلی دیره تازه کله ظهرم هست
(آره جون عمم)

خب حالا بیکار شدم چیکار کنم؟ خونه که به لطف مامان کاملا تمیزه البته اگه کثیفم بود باز من سمتش نمی رفتم 
بخوابم؟
نمیشه چون عین مرغ میمونم، بیدار شم دیگه خوابم نمیبره 
پس رمان می خونم 
تا ساعت ده صبح یه کله رمان خوندم الانم از گردن درد و کمردرد دارم میمیرم 
***

ویرایش شده توسط مرضیه علیش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

«پارت پانزده»

بعد ناهاری که خیر سرم ساعت یک خوردم دنیز کشون کشون سر ظهر من و کشید برد مثلا شهر بازی

با حال زار گفتم:
-خواهری عزیزم به نظرت کدوم جای مزخرفی الان بازه که ما بریم؟
دنیز-نمدونم آجی میتونیم بلیم دلیا
با تعجب گفتم:
-دریـــــا؟!

سری تکون داد
-آره دیگه من دلیا میخوام 
-ای بابا من واسه تو سر ظهری دریا از کدوم گوری پیدا کنم؟
یهو یه فکری زد به سرم
آها دریاچه خلیج فارس، درسته دریا نیست اما یه جاش ماسه داره و حدودا هم حال و هوای دریا رو داره 
-خب میریم اما دریا که شماله عزیزم به جاش یه جا بهتر میبرمت خوبه؟
اوهومی گفت.
-پس بزن بریم 
اونم عین خری که بهش تی تاپ داده باشن رفت تا حاظر بشه البته دور از جون آجیم 
منم کشون کشون از پله ها رفتم بالا 
یه مانتو آبی آسمونی که تا رو زانوم بود سر جیب هاش یه بند بود که گره خورده بود و با کشیدنش قسمت کمر تنگ می شد، آستین هاش هم سه ربع بود. با یه جین آبی و شالی به رنگ سفید با یه آرایش کاملا دخترونه با کفش های کتونی سفید 
کیف کوچولوم که اونم سفید بود برداشتم.
 گوشی و کارت عابرم و و انداختم توش و رفتم سمت اتاق دنیز
سرم و از در رد کردم و گفتم:
-بریم دنیز؟
جیغ زد:
-نه من هلوز لباس نپوشیدم
کامل رفتم تو 
-ای بابا مامان نیومد بپوشه برات؟
با لب و لوچه آویزون گفت:

-من که بوهوش نگوفتم
پوفی کشیدم و رفتم سمت کمد لباس هاش، یه تونیک سفید که اصلا آستین نداشت و جلوش دوتا دکمه داشت وپایینش تنگ میشدو خیلی گوگولی بود با یه شلوار لی آبی براش برداشتم و گذاشتم جلوش
-میتونی بپوشی؟
عین منگولا نگاهم کرد، ای بابا خب معلومه که نمیتونه حالا درسته عین آدم حرف میزنه و از دو سالگی شروع کرده به حرف زدن دقیقا اونی که تخم کفتر خورده خواهر ما بوده از همون موقع هم عین خر یه جیک حرف میزنه اما لباس و دیگه نمیتونه بپوشه
بعد از اینکه لباسش رو تنش کردم موهاش و شونه کردم و یه تیکه اش رو خرگوشی بستم بعد پیچ دادمش و بستم یعنی همون موشی دیگه.
 آخی خیلی گوگولی شد آجیم 
-بریم 
باهم رفتیم سمت در ورودی 

رو بهش گفتم:
-دنیز تو برو تو ماشین من الان میام
بعد اینکه دنیز رفت منم رفتم سمت مامان 
-مامانی من و دنیز داریم میریم شاران و شایان و یه چند تا از دوست هاش دعوتن اونا هم میان برای کمک ها، البته یه ساعت دیگه باید برسن حواست باشه ها

سری تکون داد
-آلزایمر که ندارم دخترم، خودم میدونم شایان جان گفت که دوتا از دوست هاش میان یکیشون آراد بود اون یکی آشام داشتا، خوناشام، شام؟ نمیدونم
خنده ای کردم و گفتم:
-آرشام مامان جان 
-آها آره همون حالا هم برو بدو، دیر شد 
بوسه ای رو لپش کاشتم و سریع رفتم

@ftm-tzk

ویرایش شده توسط مرضیه علیش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

«پارت شانزده»

بعد رسیدن به دریاچه توی پارکینگ ماشین و پارک کردم و گفتم:
-خب دنیز خانوم رسیدیم 
بچمون با ذوق پرید پایین، درسته خیلی خوشحاله اما منم پختم سر ظهر، ساعت سه بعد از ظهر اداره ها هم که باز نیست پس چرا اینقدر شلوغه؟ دقیقا دو ساعت و نیم تو راه بودیم
-دنیز صبر کن منم بیام 
وایستاد، منم کنارش جا گرفتم و با هم راه افتادیم 
-خواهری ما الان میپزیم اگه بریم کنار دریاچه بیا بریم بستنی بخریم یه ذره بشینیم بعد، باشه؟
با ناراحتی گفت:
-باشه
آخی بچه ناراحت شد، اشکال نداره حالا یه روزم بپزم از گرما عینکم رو زدم به چشم هام و با دنیز رفتیم سمت دکه و دو تا بستنی قیفی خریدم بعد دستش رو گرفتم بردم لبه دریاچه البته اون قسمت دریا مانندش نبود سکو داشت با هم رو سکوش نشستیم و بستنی هامون رو خوردیم بعد هم رفتیم سمت همون قسمت دریا مانند، آفتاب تو فرق کلمون می تابید امروز نزنه به سرم دیوونه نشم خیلیه. دنیز بدون توجه به کفش هاش تا نزدیک آب رفت 
تقریبا جیغ زدم:
-عه دنیز نری ها، بیا حداقل کفشات و در بیار بعد
با ذوق اومد سمتم کفش ها و جوراب هاش و انداخت و رفت یعنی ننداختا به معنای واقعی کلمه پرت کرد، ای بابا اون بازی می کرد منم عین بوق نگاش میکردم کاش ماهم یه خواهر داشتیم کوچیک بودیم واسمون اینطوری تولد میگرفت ولی حیف همش با این داداش خل مُنگلم سر جنگ داشتیم 
-سلام 
با صدایی برگشتم عقب، با دیدن رایان دهنم باز موند. ای بابا تو چرا همه جا هستی؟ حالا من مجبورم تو دیگه چرا اومدی؟
با حال زاری گفتم سلام که توجهم به پسر کنار دستش جمع شد تقریبا همسن دنیز بود.
بی اختیار جلوش خم شدم لپش و کشیدم
-سلام کوچولو خوبی؟
اخمی کرد و گفت:
-اولا سلام دوما من کوچولو نیستم
او زبونش و 
-باشه شما خیلی بزرگی، اخم نکن دیگه زشت میشی

بعد اخمش رو با دستم باز کردم
-اسمت چیه عزیزم؟

با لبخند ژکوند گفت:
-رامان
-آخی چه اسم قشنگی! منم دریام.

 بعد به دنیز که هنوز داشت واسه خودش بازی می کرد اشاره کردم

-اونم خواهرم دنیزه
اونم مثل من به رایان اشاره کرد
-اینم داداش من رایانه
یهو یاد رایان افتادم سریع بلند شدم و به رامان لبخندی زدم 
رایان هم که خیلی خوشحال شده بود که داداشش همبازی پیدا کرده فرستادش پیش دنیز اما نمی رفت.

رو به دنیز که بیخیال بازی می کرد گفتم:

-دنیز آجی بیا
اونم که تازه متوجه ما شد و تو اون جای خلوت با دیدن رامان ذوق کرده بود سریع اومد پیشمون بعد هم بدون توجه ما دست رامان و گرفت کشید مثل خودش برد تو آب اما حداقل رامان فهمید کفش هاش و در آورد. خدارو شکر مثل اینکه دوست های خوبی واسه هم در اومدن
رایان- خواهر با نمکی دارین
-آره از بس با نمکه دیگه شور شده
چشم هاش رو گرد کرد که گفتم:
-خب چیه امروز تولدشه من رو کشت تا اینجا اومدیم
رایان- چه خوب اما من و رامان قرارمونه، هر هفته جمعه ها یه سر میایم تهران گردی تقریبا بیشتر جاهای تهران و گشتیم
لبخندی زدم و گفتم:
-خیلی خوبه 
رایان-کاراتون و کشیدین؟
-بله، حاظره فقط مونده فردا تحویل شما بدیم
-رایان- اگه بابام نمی بود قطعا ثبت نام نمی شدین اصرار اون بود، البته من هنوز هم میگم نه
پسره بیشعور حالا انگار کی هست، فقط بلده زد حال بزنه، نمیزاره دو دقیقه عین آدم باهاش رفتار کنم که...
بعد یه مدت دیگه حرفی نزدیم دنیز و رامان هم انگار خسته شدن اومدن پیشمون
دنیز-آجی من خسته شودم 
لبخندی بهش زدم و گفتم:
-خب معلومه آبجی جان یه ساعته اون تو چیکار میکنی؟
بعدش بلند شدم که بریم 
-خب دیگه با اجازتون ما قراره شهر بازی هم بریم
دنیز جیغ زد:
-عه نه
اخمی کردم و گفتم:
-دنیز؟ تو منو ساعت هفت صبح بیدار کردی که بریم شهربازی حالا میگی نه؟
-اولا ساعت هفت صبح و دانیار گوفت بیدالت کنم بی من چه؟ بعد هم، رامان هم باهامون بیادیش  
پشت چشمی براش نازک کردم می بینین توروخدا؟ جای دستت دردنکنه می خواد این گودزیلارم با ما بکشونه 
-شاید کار داشته باشن دنیز جان اصرار نکن
یهو رایان پرید وسط حرفم
-نه چه کاری جمعه مثلا، ما کاری نداریم
وایی تو چی میگی دیگه ای خدا، باشه چیکار کنم دیگه بیاین 
با حال زاری گفتم:

-پس بریم دیگه

بعد باهم راه افتادیم سمت ماشین هامون.

لبخند زورکی زدم و با حرص سوار ماشین شدم

@ftm-tzk

ویرایش شده توسط مرضیه علیش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

«پارت هفده»

از همون جا که حرکت کردیم تا خود ارم با حال زار رانندگی میکردم
آخه این‌چه وضعشه چرا یهو باید پیداش شه که بعد خیر سرش پشت سر ما حرکت کنه و دنبالمون بیاد؟
بعد اینکه رسیدیم رفتیم پایین و پیش به سوی باغ وحش، بعد خرید بلیط از گیشه رفتیم داخل دنیز هم همین اول کاری هرچی دید از بوفه خرید بعد هم بدون اینکه چیزی به من و این رایان بدبخت بدن رفتن جلو 
-دنیز جونم آجی اون پاستیل و رد کن بیاد 
جیغ کشید:
-نه، مال خودمه
بعد محکم چسبوند به خودش 
-دنیز اون دو بسته اس یکیش و بده ما بخوریم
- نه این برا رامانه 
 بعد سریع داد دست رامان 
ای خدا گیر چه موجوداتی افتادم.

 با دیدن کافه رو به روم عین خر ذوق کردم ولی خب دختر که به پسر پیشنهاد نمیده برن کافی شاپ 
پس از خیرش بگذر 
نه نه دریا تو خیر سرت بابات روانشناسه یه ذره پیام ذهنی براش بفرست خب! یکی از چشم هام و بستم و خیر سرم تمرکز کردم 
وایی بدو دیگه داریم می رسیم 
 رایان بگو بریم کافه بگو بگو بگو جون ننت بگو بریم
دیگه دم درش بودیم و من کاملا نا امید که یهو رایان رو کرد سمت من
-میگم ها خانوم تاجیک شما...
 اصلا نفهمیدم چی میگه پریدم وسط حرفش و گفتم:
-آره بریم چرا نریم خیلی هم خوبه بچه هاهم که انگار از قحطی برگشتن، هوا هم که هنوز گرمه تقریبا اون تو خنکه

بعد با دستم کافه رو نشون دادم
یکی از ابروهاش و با شیطنت انداخت بالا و گفت:
-می خواین بریم تو؟

با تعجب گفتم:
-مگه شما نمی خواستین این و بگین؟

با خنده گفت:
-راستش نه، می خواستم بگم شما اگه میخواین قسمت خزندگان برین برین ما نمیایم چون رامان یه ذره میترسه 
 بادم خوابید الان تا فردا من و دست میندازه که من بهش پیشنهاد کافه رو دادم 
رایان- حالا اگه میخواین بریم کافه بریم 
بعد پوزخندی زد. بیا هنوز هیچی نشده شروع کرد خدا بخیر کنه
یهو جری شدم 
-نخیر کی گفته میخوام برم کافه، فکر کنم شما خیلی علاقه دارین با یه خانوم متشخص برین واسه همون من زود ذهنتون رو خوندم بعدش هم بچه ها کاملا مشخصه که از قحطی برگشتن، نگاهشون کنین
با برگشتن به سمتشون و مواجه شدن با جای خالیشون یهو چشم هام گرد شد 
- وایی کوشن؟ ببین همش تقصیر توعه اگه...
رایان با حرص گفت:

-دو دقیقه حرف نزن ببینم باید چه خاکی بریزیم به سرمون 
-معلومه چون ماسه و رس پیدا نمیشه باید خاک باغچه بریزی که اونم یه ذره گلیه  
یهو برگشت با چشم های قرمز نگاهم کرد. وا چرا این طوری می کنی؟ گفتی چه خاکی بریزی منم نظرم و گفتم چرا سیمات قاطی میکنه؟ ای بابا
حالا تو این هاگیر واگیر دانیار زنگ میزنه
با عصبانیت جواب دادم:
-بعله؟

صدای سرحالش بلند شد:
-چطوری؟ چه خبر خوش میگذره؟
- عالیه دانیار بهتر از این نمیشه دنیز گم شده
چنان دادی زد که فکر کنم صداش به رایانم رسید 
-چی؟ مگه چه غلطی میکردی که گم شده؟ حواست کدوم گوریه؟
آب دهنم رو با صدا قورت دادم 
-الان پیدا میشه تو قطع کنی یافت میشه عزیزم فقط تو آرامشت رو حفظ کن
یهو رایان برگشت بد نگاهم کرد ای بابا چرا اینا این طورین؟ من طاقت ندارم! اصلا به صحبت های دانیار توجه نکردم و قعطیدم
رایان سریع گفت:

-عه اوناهاشون اونجان
به سمتی که اشاره میکرد نگاه کردم کنار یه پیرزن نشسته بودن باهاش حرف میزدن
بی توجه به رایان پریدم سمت دنیز و محکم بغلش کردم و تقریبا جیغ زدم:
-دختره خول و چل نمیگی نگرانت میشم 
یهو پیرزنه برگشت سمتم 
-عه دخترم اومدی؟ بیشتر مواظب بچه هاتون باشین من باهاشون صحبت میکردم سرشون گرم شه! اگه دیرتر می اومدین میدادمشون دست نگهبانا 
رایان- دستتون درد نکنه، ببخشین حواسمون نبود یهویی دیدیم نیستن
پیرزنه-بعله دیگه شما جوونای امروزی سرتون پی عشق و عاشقیه حواستون به بچتون نیست
ای بابا عشق چی کشک که چی دوغ چی؟
لبخندی از سر ناچاری زد و گفت:
-بعله حق با شماست ببخشین
پیرزنه بلند شد و گفت:
-به هر حال خوشبخت شین 
بعد رفت 
ای بابا اینم باور کردا
همون جوری تو فاز لبخنده بودم و اصلا حواسم نبود که با صدای رایان به خودم اومدم

-چیه؟ خوشت اومده؟

چشم غره ای بهش رفتم
-نخیر از چی تو باید خوشم بیاد از اخلاق سگیت یا از مهر و محبت هایی که مثل نقل و نبات میریزه رو سرم ها؟
صورتش از عصبانیت شده بود شبیه گوجه فرنگی
ادامه دادم:
- یا این صورت لبویی ها؟ کدومش؟
دست هاش و مشت کرد و با عصبانیت گفت:
-حیف که جاش نیست و اگر نه حالت و میگرفتم حواست رو جمع کن یک صفر به نفع تو اما سری بعد بد تلافی میکنم
برگشتم سمت بچه ها که انگار فیلم سینمایی میدیدن تند تند میخوردن بعد یه نگاه به ما یه نگاه به خوراکیشون میکردن 
دست جفتشون و گرفتم با هم رفتیم سمت اولین قفس

@ftm-tzk

ویرایش شده توسط مرضیه علیش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

«پارت هجده»

تقریبا ساعت داشت هشت میشد.
 درسته هنوز هوا روشن بود اما بعضی از وسایل آماده بود رفتیم سمتشون و از همون اول شروع کردیم به سوار شدن

***

دنیز-وایی ملسی آجی جونم خیلی خوش گذشت. 
لبخندی بهش زدم و بعد بغلش کردم
-قابلی نداشت خواهر خوشگلم
بعد رو کردم سمت رامان و گفتم:
-خوش گذشت عزیزم؟

مودبانه گفت:
-بله خیلی خوب بود، میشه از این به بعد با هم بریم بیرون من و دنیز خیلی دوست داریم 
نچ نچ بیا هیچی نشده شروع کردن آخه من از دست شما چیکار کنم؟
برگشتم سمت رایان و گفتم:
-نمیدونم عزیزم شاید داداشت کاری داشته باشه منم همین طور شاید نتونم باهاتون بیام 
رامان با بیخیالی گفت:
-تو مهم نیستی دریا جون دنیز بیاد فقط
بیشعـــور الدنگ یعنی چی تو مهم نیستی بچه نصف منه ها ببینین چی جوری داره جلو این گودزیلا ضایعم میکنه 
هــی روزگــار
رایان با این حرف رامان زد زیر خنده و گفت:
-چیه؟ خوب شد؟ بچه هم فهمید وجود تو موجب آزاره اگه دنیز حوصله اش سر رفت منو رامان میایم دنبالش باهم میریم نیازی نیست شما هم بیاین خانوم تاجیک

بعد لبخندی زد و بعد خداحافظی با دنیز و تکون سر برای من با رامان رفتن
اخمی کردم و زیر لب با حرص گفتم:
بی ادب لبـو
با دنیز رفتیم سمت ماشین، همین جوری که سوار می شدم گفتم:
-خب دیگه دنیز خانوم باید بریم خونه 
برگشت سمتم و گفت:
-بلام کادو نمیگیلی؟!
-چرا عزیزم گرفتم خونه است
صدای گوشیم از تو کیفم بلند شد، ای بابا آخه الان؟
-دنیز میشه گوشیم رو از تو کیفم بدی؟
بعد از اینکه گوشی رو داد برش داشتم عـه شارانه 
-بلـــی شاران چی شده؟
-دنیز پیدا شد؟
- عه راس میگی بهتون نگفتم، آره الان پیشمه داریم میایم خونه احتمالا یه ساعت دیگه می رسیم همه چی خوبه؟

با حرص گفت:
-آره، جونم در اومد با این قوم مغول مگه کار میکنن؟ حالا کار هم که بکنن گند میزنن نمونه قابل توجهشم داداش جنابعالی با آراد
-عــه آراد هم اومد؟
-آره دیگه قرار بود بیاد 
- بعله میدونستم، حالا هم قطع کن داری زیادی مزاحم میشی سیم هام قاطی شده رو تو تخلیه می کنم ها
شاران-اوه اوه چی شده خانوم قرو قاطی؟
-با رایان بودم تا حالا
جیغ کشید:
-چی؟
-ای الهی دهنت رو گل بگیرم تو که از منم بدتری

کنجکاو گفت:
-با رایان چیکار می کردی!؟
-قضیه اش مفصله حالا برات میگم بای
- باش بای

@ftm-tzk

ویرایش شده توسط مرضیه علیش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

«پارت نوزده»

***

وقتی ماشین و پارک کردم با دنیز پیاده شدیم
دنیز- عـــه آجی چرا برق ها خاموشه؟
با بیخیالی نگاهی به پنجره ها کردم و گفتم:
-عه راس میگی، نمیدونم شاید برق ها رفته
باهم رفتیم سمت در ورودی با شاران هماهنگ کرده بودم، واسه همون چراغ ها خاموش بود
دستگیره درو دادم پایین چون بیرون چراغ داشت و خونه کاملا تاریک بود چشم هامون داخل و نمیدید اما من که خبر داشتم به راحتی تشخیص می دادمشون و دنیز آدما رو نمی تونست تشخیص بده.  
با ورود ما چراغ ها روشن شد و بمب شادی رو یکی ترکوند که بدبخت دنیز دو متر پرید هوا بعد محکم بغلم کرد و زد زیر گریه فک کنم اصلا انتظار نداشت.
 بغلش کردم رو به شاران گفتم:
-خره گفتم غافلگیری ولی نه تا این، حد بمب شادی رو کدوم منگولی ترکوند؟
دانیار مظلوم دستش و برد بالا
عجب جذبه ای پیدا کردم ه،ا همه ساکت شدن.
اخمی بهش کردم و گفتم
- واقعا نمی فهمیدن این بچه چهار سالشه 
با بند اومدن گریه دنیز همه لبخند زدن دنیز هم سرش و یه سانت از بغلم آورد بیرون بعد اینکه اون همه جمعیت و دید دوباره بغلم کرد
دنیز و بلند کردم و گفتم:
-ببخشین شما ادامه بدین منو دنیز خانوم الان میایم
 بعد اینکه همه متفرق شدن ما هم رفتیم بالا
-نبینم آجی کوچولوم گریه کنه ها 
وقتی رسیدم اتاقش رو تختش یه لباس بود که دامن پف پفی داشت و روش با گل های بنفش و آبی پر شده بود. 
سریع بردم دست و صورتش رو شستم بعد هم لباسش رو تنش کردم بعد موهای بلندش رو دورش آزاد ریختم فقط یه تیکه از موهاش رو با گیره جمع کردم 
-خب خواهر خوشگلم تو برو پایین منم میام باشه؟

پاش رو کوبید زمین
-نه تو هم باهام بیا 
از جام بلند شدم رفتم سمت در از همون بالا به شاران اشاره کردم که بیاد، وقتی اومد پیشم دنیز و دادم دستش بعد هم گفتم بیاد اتاقم
شاران طلبکار گفت:

-ببخشیدا دریا خانوم کلفتت که نیستم، امر دیگه؟
-نه عزیزم قربون دستت خیلی زحمت کشیدی

بعد هم محکم بوسی رو لپش کاشتم 

اونم با لبخند رفت
خب حالا من لباس چی بپوشم؟
آها چند وقت پیش از بازار یه تونیک کوتاه گرفتم که زیتونی بود و روش طرح داشت جنسش نازک بود و آستین هاش سه ربع بود یه دامن زیتونی هم به همون رنگ داشت که تا زانو می اومد با یه ساق به رنگ پا پوشیدمش بعد هم کفش های پاشنه ۵ سانتیم که  زیتونی بود رو هم پام کردم چون از قبل آرایش داشتم فقط یه رژ زدم و رفتم بیرون، آرایش زیاد رو دوست نداشتم فقط یه مداد و رژ می زدم معمولا، چون حس می کنم بیشترش آدم رو از حالت طبیعی خودش خارج می کنه بعد هم دختر به این خوشگلی، مامانی، تازه چشن هامم که طوسی بعله دیگه من از خودم تعریف نکنم کی کنه؟ نچ نچ بیشتر بمونم خودم رو چشم میکنم
رفتم پایین که دیگه حالا صدای موسیقیش هم آزار دهنده شده بود. 
آراد با دیدن من لبخند دندون نمایی زد و آرشام هم که کنار دستش بود اخمی کرد و سر تکون داد شایان هم مثل همیشه لبخند زد بعضی از فامیلا که شامل خاله گرام و دخترهای به قول شاران آفتابشون میشه با حسرت و بعضی ها با لبخند نگاهم کردن همیشه از اینکه در تیر رس نگاهای بقیه باشم بدم می اومد واسه همین سریع لبخندی زدم و با سرعت اومدم پایین بعد رفتم سمت اکیپی که تازه تاسیس بود
-مرسی بچه ها خیلی زحمت کشیدین خونه عالی شده ایشالله یه وقتی بتونم جبران کنم 
آراد-چرت و پرت نگو من خودم خودم و دعوت کرده بودم یادته که 
لبخندی زدم و گفتم:
-بعلــه چه جورهم، در سرخر بودن شما که هیچگونه شکی نیست! 
مثل دختراهی تیتیش پشت چشمی نازک کرد و با حرص گفت:
-اختیار دارین دریا خانـــوم به موقعش حالت و می گیرم 
منم خودم و به نشنیدن زدم خدا به دادم برسه همه میخوان یهویی حالم و بگیرن جمع نشه یهو رو سرم تخلیه شه، ایشالله خدا خودش رحم کنه
بعد بزن و بکوب عین یه مزاحم پریدم وسط جمعیت 
- خب دیگه زیادی شاد شدین نوبتی هم باشه نوبت کیک و کادو هاست 
همه خندیدن و با لبخند متفرق شدن
 شاران هم کیک و آورد گذاشت وسط میز، دست دنیز و کشیدم بردم نشوندم رو مبل خودمم کنارش نشستم.
-خب دنیز جونم آرزو کن بعد هم فوتش کن 
-باشه 
بعد یه مدت شمع هارو فوت کرد که همه براش دست زدیم و آراد هم که حس خوانندگیش عود کرده بود با اون صدای نکرش پرید وسط و آهنگ تولد و خوند
بعد هم نوبت به کادو ها رسید
 من واسش اسکوتر برقی خریده بودم چون خیلی دوسش داشت و البته با دیدنش کلی هم ذوق کرد. بابا و مامانم واسش ماشین برقی خریده بودن، کلا زده بودیم تو فاز برق
دانیار هم ده تا بازی فکری خریده بود خیر سرش
آراد هم انواع اقسام کلاه شکلک دار براش خریده بود 
شاران هم لباسی که تن دنیز بود رو بهش هدیه داده بود 
آرشام یا به قول مامان خوناشام جان هم تا تونسته بود کتاب خریده بود.
بعد کیک هم شام خوردیم و بعدش من و دانیار موندیم و خونه ای که مامان گرام به ما سپرده بود تا تمیزش کنیم.

@ftm-tzk

ویرایش شده توسط مرضیه علیش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت بیست»

***
برگشتم سمت دانیار و جیغ زدم

-وایی دانیار همش تقصیر توعه
دانیار همین طور که ظرف هارو آب می کشید گفت:
-چی چی و تقصیر منه؟ جنابعالی اومدی بالا سرم از تو تخت گرم و نرمم من و کشیدی بیرون بعد آوردی ظرف بشورم برات اونم این همه؟

با اخم گفتم:

-تو اگه یه ذره اصرار کنی که یه خدمتکار بگیرن، می گیرن
دانیار ظرف دستش و انداخت تو سینک که هرچی آب بود پاشید رو سر و صورت و کل هیکلم 
دوباره جیغ زدم:
-ایش خیلی بیشعوری خاک تو سر تو و زن آیندت، بدبخت 
لبخند دندون نمایی زد که پد ظرفشویی تو دستم و که چرب و چیلی هم بود و محکم کوبیدم تو صورتش
- خاک تو سر بی حیات کنن ببند نیشت و دست و پا چلفتی 
با حرص دستش و کشید رو صورتش و گفت:
-اه دریا تو چرا انقدر چندشی؟
-حرف نباشه ظرفت و بشور
اخمی کرد و بعد شستن صورتش شروع کرد به دوباره آب کشیدن ظرف ها
بعد ظرف ها که ساعت دو شده بود آشپزخونه رو سپردم دست پسر دست و پا چلفتیمون و به هوای دست شویی رفتم رو تختم خیر سرم کپه مرگم رو بزارم
خو چیه خیر سرم فردا باید برم سر کار بعد دارم خونه رو تمیز میکنم خانواده هم اصلا فکر نمی کنن خیر سرشون. خب مادر گرام یکی نیس بگه با این همه پول میخوای چیکار کنی بابا یه ماشین ظرف شویی و خدمتکار چیزی از پولاتون کم نمی کنه
به خدا خودم براتون میگیرم، حالا خدا رحم کرده ماشین لباسشویی داریم 
بعد عوض کردن لباس هام پریدم رو تخت و خودم و به دست خواب سپردم
*** 
-دریا بلند شو دختر دیرت شد
سرم و کوبیدم رو بالشت و گفتم:
-مامان فقط دو دقیقه 
مامان-میگم بلند شو دخترۂ خرس قطبی ساعت ۷:۳۰ دیگه باید بری 
-مـــــامـــــان دیشب که نذاشتی بخوابم فقط دو دقیقــــه
مامان-باشه بخواب ولی الهی جلو رئیست ضایع شی، الهی وقتی داری باهاش حرف می زنی از دست شویی بترکی الهی تو آسانسور گیر کنی الهــی...
سریع از جام پریدم و دستم و گرفتم جلو دهن مامان
-وایــــی مامان بلند شدم فقط جون هرکی دوست داری دیگه دعا نکن بابا دعاهات گیراست.
مامان دستم و محکم پس زد و غرغر کنان گفت:
-اگه بخوابی من میدونم و تو
سری تکون دادم که اونم رفت 
دلت خوشه مامان جان این ریختی که تو بیدارمون کردی محاله خوابم ببره
 بلند شدم دست و صورتم و شستم
 والا من بدبخت هر دعایی بکنم برآورده نمیشه ها حالا چه خوب چه بد حالا مامانمون چـــی؟ هرچی دعای بد داره دقیقا سر من بدبخت نازل میشه 
هــــی روزگـــار
سریع حولم و برداشتم و دوشی گرفتم تا خیر سرم چشم های پف کردم درست شه
بعد حمام سریع آرایش ملیحی کردم و مانتو سورمه ایم و همراه با شلوار لی همرنگش پوشیدم شال آبی آسمونیم رو همراه با کفش های فانتزی به همون رنگ پا کردم و سریع رفتم پایین
-مــــامــــان من رفتـــم
با  یه شکلات از آشپزخونه پرید جلوم و گفت:
_ اینو بخور بعد برو 
بعد اینکه گرفتمش رفتم تا بیشتر از این دیرم نشه

***

ساعت هشت رسیدم دم خونه شاران این ها و طبق معمول عروسی راه انداختم
که عصبی از خونه بیرون پرید و اومد تو ماشین
-تو عادته خل وضع؟ من هیچی همسایه های بدبخت چی؟
-سلام علیکم من خوبم شما شتری؟
تیز شد سمتم که گفتم:
-فهمیدم خیلی شتری قربونت برم 
جیغ زد:
-خیلــــی بیشعوریــــی انتر برقــــی
- شاران تو نمیتونی هر روز باغ وحش و فحش های جذاب بار من نکنی؟ بابا اینا چیه؟ مثلا پرنسسی، خوشگله ای چیزی بگو
_خوبه کمم نمیاری که شتر چیه؟ ها؟ بعد هم برو به دوست پسر نداشتت بگو بهت بگه پرنسس عوق
- دوست پسر خرهـــه کیــــه؟ دور و ور من مگس هم پر نمیزنه اصلا من قهرم تنهایی و عشقــــه

@ftm-tzk

ویرایش شده توسط مرضیه علیش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

«پارت بیست و یک»

بعد چند مین که رسیدیم دم موسسه با شاران رفتیم سمت آسانسور، البته من راهم و به سمت پله کج کردم ولی خب نمیشه که هر روز بیست طبقه برم بالا خیلی مسخره است
همیشه از آسانسور نمی ترسم ولی خب معمولا سوار نمیشم.
همین که اومدم برگردم با دیدن رایان کنار شاران پاهام چسبید به زمین، ای بابا تو چرا الان اومدی؟
تا من و ندیده اومدم برگردم برم که صداش بلند شد: 
-سلام خانوم تاجیک 
محکم تو سرم زدم و زیر لب فحشی نثارش کردم. برگشتم سمتش و خودم و زدم به کوچه علی چپ 
-عه، شما کی اومدین؟
پوزخندی زد و گفت: 
- همین الان، با پله تشریف می برین؟
با حالت زاری بحث و پیچوندم:
-نه کی گفته؟ یه صدا اومد داشتم نگاه میکردم ببینم چیه؟

با شیطنت گفت:
- چیه که نه کیه، چون اینجا شرکت های دیگه هم هست پس رفت و آمد طبیعیه، ولی مشخص شد حس کنجکاویتون پیش فعاله 
و دوباره پوزخند زد 
ایی اگه یه روز به عمرم مونده باشه قول میدم اون ریخت صورت خشگلت و بیارم پایین تا دیگه نتونی پوزخند بزنی، چغندر!
با بدبختی سوار آسانسور شدم و دست شاران و محکم گرفتم. اونم با لبخند دندون نمایی بهم خیره بود.
پشت سرهم صلوات میفرستادم و زل زده بودم به قسمتی که نشون میده طبقه چندمیم همین طور پشت سرهم عددا میرفت که یهو طبقه دوازدهم آسانسور وایستاد
با ترس گفتم:
-چرا وایستاد؟ یعنی ما گیر کردیم؟ نمیتونیم بیایم بیرون؟ من...
رایان با عصبانیت گفت:

-اهه ببند دیگه الان درست میشه
با لب و لوچه آویزون برگشتم سمت شاران 
- به من گفت ببند؟
شاران با خنده ای که سعی داشت پنهونش کنه گفت:

- خب راست میگه دیگه، دو دقیقه زیپش و بکش

مظلوم گفتم: 
-شاران زیپش تازه خراب شده زیپ جدیدم ندارم بزارم جاش متاسفم
بعد برای اینکه حرصم خالی بشه دست شاران و محکم فشار دادم

تقریبا داد زد:
-آیی دیوونه شکست!
اه اه چقدر این دختر بیشعوره
یکی نیس بگه نمیتونی من و جلو این کروکودیل ضایع نکنی حالا؟
برگشتم سمت رایان که بهم پوزخندی زد. همون لحظه آسانسور هم حرکت کرد، چون یهویی بود دهنم و تا جایی که خداوند متعال اجازه داده باز کردم و چشم هامم بستم. بعد چنان جیغی کشیدم که خودمم تا مرز کر شدن داشتم می رفتم، یهو یه دست اومد جلو دهنم و گرفت منم کم لطفی نکردم حرصم و رو دستش خالی کردم و گازش گرفتم!
دادش که بلند شد کم کم چشم هام رو باز کردم. عه این که رایانه وایی نه! بدبخت شدم من دست این و گاز گرفتم؟

مثل گربه شرک زل زدم بهش بلکه خر شه اخراجم نکنه روز اولی.
آسانسور وایستاد اونم همون طوری که دستش رو ماساژ میداد با اخم غلیظی رفت بیرون

با حرص گفتم:
- برو واسه عمت اخم کن بیشعور
با این حرفم شاران پس گردنی محکمی حوالم کرد، برگشتم سمتش و جیغ زدم:
- تو دیگه چته؟
هولم داد تا در آسانسور بسته نشه بعد هم خودش اومد و گفت:
-خیلی اسکولی این چه کاری بود کردی؟ اگه اخراجمون کنه من دیگه کاره ای نیستم ها 
منشیش با دیدن ما بلند شد، عه اسمش چی بود؟ حالا ولش
-سلام خوبین؟ بشینین آقای رادمنش باید قهوشون و بخورن بعد می تونین برین داخل 
بعد سلام و این جور چیز ها رفتیم نشستیم رو صندلی

زیر لب گفتم:
-الهی گیر کنه تو گلوش من راحت شم
شاران- ببند فقط تا نیومدم برات
منم که بچه حرف گوش کن بستمش تا یه گند دیگه نزدم
خب بزار این جا رو بازرسی کنم حداقل
 یه راهرو دراز که بعد در ورودی، میز منشی سمت چپش بود

داخل راهرو پنج اتاق وجود داشت که یکیش بالای درش نوشته بود مدیر عامل و اون یکی ها هم به شماره بود به غیر از یکی که از داخلش مشخص بود آشپزخونه است
بعد دو دقیقه منشیه گفت می تونیم بریم داخل
پوف چه عجب بالاخره اجازه دادن!
اه اه انگار رئیس جمهوره انقدر کلاس میزاره!

@ftm-tzk

ویرایش شده توسط مرضیه علیش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

«پارت بیست و دو»

بعد اینکه طرحم و نگاه کرد سرش و آورد بالا و گفت:
-خب طرحاتون نشون میده که زیاد هم با تجربه نیستین اما اگه حرف پدرم نبود مطمئن باشین که به هیچ وجه نمی تونستین ثبت نام کنین شما می تونین از همین امروز سر کلاس ها آموزشتون و شروع کنین اما حواستون به تجربه و پشتکار موسسه ما باشه، به هیچ وجه نباید کارتون موسسه ما رو زیر سوال ببره اگه فهمیدین بفرمایین، ساعت چهار بعد از ظهر اولین کلاستون شروع میشه، خانوم رادمنش بهتون همه چی و توضیح میدن.
با تعجب پریدم وسط حرفش
-خانوم رادمنش؟
با تحکم جواب داد
-بله منشی رو عرض میکنم و شما خانوم تاجیک امیدوارم دردسری ایجاد نکنید.
چشم هام و با حرص بستم. یعنی چی؟ یه جوری حرف میزنه انگار چهار سالمه.
با اخم جواب دادم:
-حواسم هست

دستش رو به سمت در دراز کرد و گفت:
-پس بفرمایین
با شاران رفتیم سمت در بعد هم مستقیم شیرجه زدم سمت منشیه
- شما رادمنشی؟
خنده نازی کرد و گفت:
-آره عزیزم من دختر عموی رایانم اما دوست نداره اینجا با اسم هم و صدا کنیم، من روژانم امیدوارم دوست های خوبی برای هم باشیم! 
بعد دستش و به سمتم دراز کرد. باهاش دست دادم اونم به ما یه فرم داد که کل مشخصاتمون و باید می نوشتیم
بعد کامل کردن فرم دادم دستش اون هم گفت که کلاسی که باید بهش آموزش بدم سومین کلاسه شاران هم چهارمی بقیه هم معلم داشتن
بعد اینکه کارمون تموم شد با شاران رفتم سمت آسانسور
 استرسم یه ذره کم شده بود بالاخره باید عادت کنم، وقتی سوار آسانسور شدم تازه یادم افتاد چرا تو آسانسور گیر کردم! مامانم همچین دعای مسخره ای کرده بود حالا خدا رحم کرد دستشوییم نگرفت تو اتاق اون یارو... اصلا دوست ندارم اسمش و بیارم فکر کنم چغندر پوسیده بهترین گزینه واسه اسمش باشه 
آرهه عالیه
شاران -میگم ها دریا، بریم خونه دیگه فعلا که ساعت نه تا چهار خیلی مونده 
سری تکون دادم:
-باشه بریم 
بعد از اینکه خیر سرم از آسانسور جون سالم به در بردیم، سوار ماشینم شدم و ویژ
عشق سرعتم و واسه همین هم هر وقت دلم می گیره یه سر میرم پیست درسته همه پسرن اما همیشه می برمشون و این حال بدم و خوب میکنه کلا معروف شدم تو پیست! 
سر چراغ قرمز با سرعت زدم رو ترمز که جیغ لاستیک هام بلند شد. یه النترای مشکی کنارم زد رو ترمز و بعد شیشه سمت کمک راننده رفت پایین 
پسری که رو اون صندلی نشسته بود گفت:
-آخی، عزیزم ماشینت با این ترمزی که گرفتی لاستیکاش اصلا خراب نمیشه، فهمیدیم رانندگیت خوبه، به فکر این خوشگله باش یه ذره 
بدون اینکه نگاهش کنم شیشه سمت خودم و دادم بالا  
شیشه های ماشینم کاملا دودی بود طوری که اصلا نمیتونستی افراد داخل و تشخیص بدی 

رو به شاران گفتم:
-شاران جونم سفت بچسب، چون تا حال این جوجه تیغی ها رو نگیرم تخلیه نمیشم! 
با سبز شدن چراغ پام و گذاشتم رو پدال گاز که با صدای بدی حرکت کرد و کل خیابون رفت رو هوا با صداش 
همین طور پشت سرم می اومدن، ماشالله کمم نمیاره
 تو خیابون نمیتونم حالش و بگیرم باید برم تو اتوبان 

مسیرم رو کج کردم، وقتی وارد اتوبان شدم اونم گازش و گرفت اومد کنارم 
شاران برعکس من با سرعت حال نمیکرد و بیش از اندازه می ترسید چون خاله اش و تو تصادف به خاطر سرعت بالا از دست داده بود 
اما الان چون میدونست عصبی ام هیچی نمی گفت، معمولا می دونه که من تو زمانی که عصبی می شم یاحس کلکل کردنم فوران میکنه نباید هیچی بگه چون گدازه های آتشفشانم رو خودش میریزه. 
همیشه توی پیست هرکی میخواست ازم جلو بزنه طوری بهش ماشین رو نزدیک میکردم که طرف می گرخید! 
خوش شانسی من الان بود که ساعت اداری بود و اتوبان فوق العاده خلوت بود یه ذره سرعتم و کم کردم تا جلو بیوفته بعد با سرعت رفتم سمت کمک راننده تا بهش نزدیک بشم چون اگه از طرف شاران میرفتم احتمال سکته کردنش حتمی بود اما چون کاملا به خودم اطمینان دارم از سمت خودم رفتم. 
دقیقا نیم سانت بین آینه بغل ماشین من و اون فاصله بود. پسری که اون حرف و بهم زده بود چسبیده بود به راننده اونم نمی تونست هیچ کاری بکنه جز اینکه فرمون کج کنه تا اون کنه رو از خودش جدا کنه و ماشینش و از من دور کنه. شیشه ماشین رو و دادم پایین و بهشون پوزخندی زدم از همه طرف میتونستم به این نزدیکی حرکت کنم یه نیش گاز دادم و پیچیدم جلوش این بار به قدری نزدیک بود که خودم گفتم الان میخوره اما خدا رحم کرد و اتفاقی نیوفتاد 
با دور شدن ازشون شاران نفس عمیقی کشید و پرید روم
-خیلی خریی دریا، الحق که هم نسل دریایی، خیلی بی رحمی، نمیگی سکته میکنم می افتم رو دستت؟ بیشعور الدنـــــگِ زبون نفهم 

با آرامش گفتم:
-شاران جان برو خدا رو شکر کن از طرف تو به راننده نزدیک نشدم.

با عصبانیت گفت:
-اونجوری نمیمردم اول تو رو کفن میکردم بعد به مردگان الهی می پیوستم، بیشعوره ماده خــــر

به آرومی گفتم:
-اگه فحشاتون تموم شد لطفا ببند
شاران و دم خونشون پیاده کردم بعد هم رفتم سمت خونه تا بتونم تا ساعت چهار استراحت کنم.

@ftm-tzk

ویرایش شده توسط مرضیه علیش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

«پارت بیست و سه»

***
بعد از ناهار از جام بلند شدم که بابام سریع گفت:
-کجا میری تو که چیزی نخوردی!

سری تکون دادم و گفتم:
-خوردم باباجون یه ساعت دیگه باید اونجا باشم دیرم میشه

لبخندی زد و گفت:
-هر طور میدونی بابا، موفق باشی
با لبخند دندون نمایی جواب بابا رو دادم که مامانم عین چی اعلام حضور کرد: 
-دریا دیگه نگم، شیطونی نمیکنی، بازیگوشی هم همینطور، راه به راه هم که میری لبخند ژکوند به این و اون نمیزنی!

با لب و لوچه آویزون گفتم:

- عه، مامان دستتون درد نکنه واقعا، یعنی من رو این طوری شناختی؟ برات متاسفم 
بعد سریع از آشپزخونه رفتم بیرون
به نشانه اعتراض و عصبانیت پاهام و محکم می کوبیدم به پله ها که حرصم و مثلا خالی کنم اما وقتی رسیدم اتاق از درد زق زق میکرد 
رو تخت نشستم که اخم رفت رو هوا
-ایی پام
 پام و که از تخت آویزون بود از درد تند تند تکون دادم که محکم خورد به لبه میز کنار تختم 

جیغ زدم:
-ایی الهی بمیری تو از کجا اومدی که...
هیی گوشیم 
وایی، رو میز بوده که به لطف پام دوباره افتاد.
 با کله شیرجه زدم رو زمین که با دماغ خوشگلم فرود اومدم
-ایی مامان. دماغــــم، چرا من انقدر تو در و دیوار میرم آخه؟ تازه زمین و تختم هم به این دو تا اضافه شدن
هیی روزگار
دماغ و تخت و دیوار و زمین کیلو چنده ولش باو گوشی و بچسب
 دستم و دراز کردم با هزار تا ترس و لرز و صلوات نیم نگاهی بهش انداختم که با صفحه سالمش مواجه شدم 
نفس آسوده ای کشیدم.
 خدا رو شکر، آراد گفت هیچیش نمیشه ها
 آخه گوشی گلم مامانی ،فدات شه تو چرا پلاسی که هرچی میشه بخوری زمین خدایی نکرده نکنه فلجی چیزی هستی.
با رعایت تمام شئونات اسلامی و با ملایمت کامل گذاشتمش رو تختم بعد رفتم تا حاضر شم. یه مانتو مشکی جلو باز که تا زانوم می اومد رو همراه زیر مانتوعیه سفید تنم کردم بعد شلوار مشکی سنگ شورم رو همراه آل استار های هم رنگ مانتوم رو پام کردم 
یه آرایش عروسکی هم کردم و یه سری از وسایلی که بهشون نیاز داشتم و تو کوله مشکیم ریختم و پیش به سوی خونه شاران اینا 
بعد خداحافظی از اهالیه خونه راه افتادم سمت خونشون.
این بار دیگه واسه خودم عروسی راه ننداختم، خیر سرم سر ظهره ملت دارن استراحت میکنن. یه میس بهش زدم تا بیاد پایین که بعد دو دقیقه اومد

ابرویی بالا انداختم و گفتم:
-چه عجب

با اخم گفت:
-ملا رجب

پوکر مانند نگاهش کردم و گفتم:
-زبون درآوردی ها 

سریع گفت:
-آرهه دریا اصلا جدیدا میتونم نگاهش کنم، قبلا ها نمیتونستم زبونم و ببینم ولی حالا نگا کن
بعد زبون درازش و از حلقوم گرامش آورد بیرون

با قیافه درهم نگاه ازش گرفتم و گفتم:
-ایی، چندش ببند اون دروازه رو
شاران-بیشعور یعنی چه دروازه خوبه منم بهت بگم ببند اون غار علیصدر و...

سری تکون دادم و گفتم:

-هر وقت بازش کردم بوگو

اخم غلیظی کرد و گفت:
-فعلا حرف نزن برو بریم که دیر شد نیم ساعت دیگه شروع میشه مثلا
 ***

رو بهش گفتم:
-بفرما شاران خانوم ده دقیقه ای رسیدیم اصلا هم دیر نشده بیست دقیقه دیگه فرصت داریم.

چشم غره ای بهم رفت و با حرص گفت:
-بعله با اون سرعتی که جنابعالی از این کوچه به اون کوچه میرفتی باید هم زود می رسیدیم 

اخمی کردم و گفتم:
-بریز پایین انقدر هم حرف نزن 
چشم غره ای بهم رفت و از ماشین پیاده شد.
بعد هم رفتیم سمت موسسه با آسانسور رفتیم بالا.
تقریبا شلوغ شده بود چند تا خانوم و آقا یه کنار وایستاده بودن که میانسال بودن و مشخص بود استادن میخواستم برم سمتشون که شاران دستم و مثل کش شلوار کشید 

اخمی کردم 
-اوی دیوونه چیکار میکنی؟

بدون توجه به حرفم و پرسید:
-کجا میری؟
-میرم پیش استادان محترمه
شاران-خنگه اونا مَردم وسطشون هست محترمه شامل همشون نمیشه 

آروم زدم تو سرش و گفتم:
-خب مشکل همینه دیگه من میرم پیش خانوم هاش 

دستی به سرش کشید و با چشم غره گفت:
-تو هیچ جا نمیری  
با صدای سرفه مصلحتی یکی برگشتیم سمتش وا دریا خل شدی سرفه هم مگه مصلحتی و غیر مصلحتی داره؟ برو بابا تکلیف خودمم با خودم مشخص نیست؟ 

یه پسر بود که تیپ کاملا هنری زده بود پیرهن سفید که روش شعر حافظ رو با خط خوش به صورت کج نوشته بودن 
کلم و عین مرغ کج کردم و زل زدم به پیرهنش تا بتونم شعر و بخونم

~~~

ما نگوئیم بدو میل به ناحق نکنیم
جامهٔ کس سیه و دلق خود ارزق نکنیم

~~~

پسره دستی جلو صورتم تکون داد و گفت:
-کار دسته خودمه چطوره؟
چون تحت تاثیر خط خوش و تمیزی کار بودم بی اختیار گفتم:
-خیلی قشنگه 
لبخندی زد و گفت:
-من مهرادم شما چطور؟ تو کدوم کلاسین؟ همکلاسیم؟

بدون توجه به سوالاش گفتم:
-شما اول بگین تو کدوم کلاسین؟

ابرویی بالا انداخت و گفت:
-من که تو کلاس شماره سه ام شما چطور؟
برگشتم سمت شاران چشمک نامحسوسی بهش زدم
 تو کلاس من بود این یعنی یه ذره اسکولش کنیم حالمون جا بیاد.

@ftm-tzk

ویرایش شده توسط مرضیه علیش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...