رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
*عارفه*

من قاتل نیستم|ع.ح&ف.م کاربران انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت سوم

سوار پرادوی مشکی رنگم _که حاصل زحمات این سال های اخیرم بود_ شدم. پایم را روی پدال گاز فشردم و با سرعت از زمین جدا شدم. دوباره در خاطراتم فرو رفتم.

آن روز هر چه خواستم به دخترک نگاه نکنم و چشمانم را حفظ کنم نشد که نشد. از دوستانم شنیدم که دختر شهید است. با خودم گفتم چجور دختر شهیدی است که چادر به سر ندارد و مثل دختر های مذهبی از پسر ها فرار نمی‌کند. فقط کمی ساکت و گوشه گیر است. فکر می‌کردم دختر مظلوم و ساکتی است ولی...فهمیدم کمی خجالتی است. چون از هفته‌ی بعد که به قول خودمان یخش آب شد، شاهد شیطنت هایش با دوستانش بودم. شیطنت هایش هم دلنشین بود. وقتی می‌دیدم پسری به سمتش می‌رود ضربان قلبم به هزار می‌رسید و خونم به جوش می‌آمد. فارغ التحصیل که شدم دلم در آن دانشکده‌ی حقوق ماند. هیچ وقت پا پیش نگذاشتم. نمی‌دانم اسمش غرور است یا نه؛ ولی عجیب پشیمانم. گاهی این پشیمانی ها سودی ندارد.

به خودم که آمد رو به روی کلانتری بودم. پیاده شدم داخل رفتم. با سرگرد هماهنگ شدم که دوباره ملاقاتش کنم. گویا بعد از دو سال دوری این ملاقات ها مرا بی تاب می‌کرد. قلبم دیوانه وار می‌کوبید! پشت در ایستادم. سرباز گفت: بفرمایید داخل!

در زدم و وارد شدم. چشمم روی جسه‌ی ظریف و ضعیف شده اش خشک شد. سرش را پایین انداخته بود. چادر رنگی روی سرش عقب رفته و روسری اش را عقب کشیده بود. مو های فر دار مشکی رنگش قلبم را به بازی گرفت. بغضم را قورت دادم و جلو رفتم. با صدای آرامی گفتم: سلام. دوباره اومدم!

سر بلند کرد. سیاهی چشمانش دلم را لرزاند؛ برای بار هزارم. نشستم. زیر لب گفت: سلام!

برگه هایم را روی میز گذاشتم. گفتم: خب کجای ماجرا بودیم؟! آهان تا اونجایی گفتی که الناز دنبال متین رفته بود و ازش عکس گرفته بود. خب؟!

آهی کشید. آهی که بر دلم چنگ زد. چرا کوچک ترین حرکاتش اینقدر قلبم را به بازی می‌گرفت!؟ دیوانه اش شدم؟! شاید...

شروع به حرف زدن کرد: آره عکس ها رو دیدم. چند روزی از متین دوری می‌کردم. مادرش مدام به خونمون زنگ می‌زد. یه روز مادرم کلافه باهام برخورد کرد و من عکس ها رو نشونش دادم. نامزدیمون تموم شد! به همین آسونی. روز بعد متین توی دانشگاه جلوم رو گرفت و گفت: باید یه توضیحی ازت بخوام. چرا نامزدیمون رو بهم زدی؟! حق ندارم بدونم؟!

گفتم: فکر کردی از رابطه ات با مریم بی خبر بودم؟!

کلافه شد. گفت: چی میگی؟! مریم کیه؟!

به ادامه حرف هاش گوش ندادم و فرار کردم. دیگه سمتم نیومد. دیگه ناشناس پیام نداد. تا اینکه...

سرش را پایین انداخت.

((حورا))

سرم را پایین انداختم. ادامه دادم: یه روز که رفتم دانشگاه همون مریم گفت که داره نامزد می‌کنه. فکر کردم با متین... بهش توپیدم که خوب نامزد بقیه رو می‌دزدی. مریم گفت: من با پسر عموم نامزد کردم. چی میگی؟! متین با الناز داره نامزد می‌کنه. 

انگار دنیا سرم خراب شد. وقتی که با مریم صحبت کردم فهمیدم که شماره ناشناسی مریم رو فرستاده بوده سر قرار با متین. حتی عکس ها رو که دید گفت این عکس های خودش و پسر عموشه که فتوشاپ شده. این کاری کسی جز الناز نبود. رفتم پاتوق الناز. روی کوه عکاسی می‌کرد. وقتی با عصبانیت باهاش حرف زدم اعتراف کرد که تو لیاقت متین رو نداشتی. 

به اینجا که رسیدم بغضم گرفت. ادامه دادم: بهش گفتم اگه حقیقت رو فاش نکنی به جرم جعل عکس ازت شکایت می‌کنم.

به سمتم حمله ور شد. کنار کشیدم که یهو...آخه...پشت سرم دره بود. دره که نه ولی یه پرتگاه کوچیک بود. نمی‌دونم چی شد که پرت شد. 

به گریه افتادم. با التماس گفتم: به خدا شوکه بودم. وگرنه فرار نمی‌کردم. حس کردم اگه بمونم شاید منو مقصر این اتفاق بدونن. ولی حالا که فرار کردم...

به هق هق افتادم. بین ناله هام گفتم: من قاتل نیستم!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

((مسیح))

با ناله‌هایش بر قلبم چنگ می‌زد. دلم می‌گفت داد بزن و تمنا کن که اشک نریزد ولی عقلم فرمان دیگری می‌داد. هنوز هم آن غرور لعنتی سرکوب نشده...این همه سال از او دور بودم و سرکوب نشد. به گمانم وقت سرکوب کردنش رسیده اما؛ قبل از آن باید او را نجات دهم.

دستم را روی میز مشت کردم. چشم به میز دوختم و گفتم: متین چی شد؟!

سرش را بلند کرد. انگار همه چقز را فراموش کرد. بینی اش را بالا کشید و اشکانش را با آستین لباس زندان پاک کرد و گفت: رفت. مگه میشه کسی که رفته برگرده؟! اصلا من لیاقتش رو نداشتم که بهش شک کردم...

آری؛ سرنوشت، تقدیر و لیاقت تو منم. گفتم: حالا که همه چی رو گفتی، چیز دیگه‌ای نمونده که بگی؟! چیزی که فکر کنی به درد ما بخوره؟!

چشمانش را تنگ کرد و گفت: شما بازپرس نیستی درسته؟!

از سوالش جا خوردم. بریده بریده گفتم: چرا همچین فکری به سرت زد یهو؟!

پوزخندی زد و گفت: از همون اول می‌دونستم. ناسلامتی حقوق خوندما! مثل وکیل ها حرف می‌زنی!

از این باهوش بودنش شوکه شدم. لبخندی زدم و گفتم: خیلی باهوشی!

قهقهه‌ی کوتاهی زد و گفت: چیزی واسه گفتن ندارم. اگه می‌تونی...

در چشمانم زل زد و گفت: نجاتم بده!

موج سیاه چشمانش امیدی به روحم بخشید که مطمئن شدم از این‌که می‌توانم او را نجات دهم.

فقط با لبخندی پاسخش را دادم و از جایم بلند شدم. وسایلم را برداشتم. به سمت در خروجی حرکت کردم که گفت: آقای نامجو!

ایستادم ولی غرورم اجازه نمی‌داد در همچین مواقعی رو برگردانم و این آزارم می‌داد. گفت: ممنون!

زیر لب گفتم: وظیفه‌ است!

و فورا از اتاق بیرون زدم. در دلم به شخصیت دوگانه‌ام برای با هزارم لعنت فرستادم. گاهی دل رحم و مهربان و گاهی...بی رحم و مغرور. شاید بی رحمی ام را از پدرم و مهربانیم را از مادرم به ارث برده ام. نمی‌دانم، ولی این را خوب می‌دانم که دلیل غرورم چیست. همان وقت هایی که پدر مرا کوچک می‌کرد و ناسزا نثارم می‌کرد، همین غرورم بود که مرا سرپا نگاه می‌داشت و با من زمزمه می‌کرد: تو بهترینی...هرچی که می‌خواد بگه. تو بهترینی!

گزارشاتم را به سرگرد ارائه دادم. برگه ها را زیر و رو کرد و گفت: خب برای اثبات حرف هاش دو بخش وجود داره. بخش اول کل ماجرا و بخش دوم قسمت کشته شدن مقتوله هست. بخش اول با شهادت شاهدان ثابت شده ولی...بخش دوم نیاز به اثبات داره. باید تیم پزشکی قانونی رو بفرستیم سر صحنه. شاید بشه کاری کرد. درضمن می‌تونید برید پزشکی قانونی و بخواید که آزمایشاتی انجام بدن که بتونیم بفهمیم مقتوله قبل از قتل هل داده شده یا خودش پرت شده ولی...

با تعجب گفتم: ولی چی؟!

_ باید از خانواده‌ی مقتوله رضایت بگیرید که بزارن جسد رو کالبد شکافی کنن.

قسمت سخت ماجرا همین بود. آدرس خانواده‌ی مقتوله را گرفتم و از جا برخاستم. به سمت آدرس حرکت کردم. خانه در محله‌ای از پایین شهر بود. جلوی در قدیمی و زنگ زده‌ی خانه ایستادم. زنگ را فشردم. صدایی نیامد. دوباره فشردم. صدای ضعیف پیرزنی در حیاط خانه پیچید: کیه؟!

_ میشه یه لحظه بیاید دم در؟!

صدایی نیامد. به پارچه‌ی سیاه بالای در چشم دوختم. حتی پول کرایه‌ی تفت و زدن بنر تسلیت را نداشتند! صدای پایی به در نزدیک شد. انگار گالش های قدیمی به پا داشت و آنها را روی زمین می‌کشید. جلوی در صدا قطع شد و در باز شد. جثه‌ی نحیف پیرزنی با قد و قامت خمیده و عینک ته استکانی در چهارچوب در نمایان شد. عینکش را جا به جا کرد و گفت: بفرمایید!

هول شده گفتم: من وکیل دادگستری هستم! درباره‌ی مسئله‌ی مهمی باید با خانواده‌ی مرحومه صحبت کنم.

چهره اش رنگ غم گرفت و گفت: بیاید داخل.

به سمت داخل خانه رفت و پشت سرش راه افتادم. حیاط کوچکی بود با حوض کهنه و ساختمانی کوچک...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

ایوان کوچکی جلوی ساختمان کوچک قرار داشت. لبه‌ی ایوان نشستیم و با سماور ذغالی گوشه‌ی ایوان چای برایم ریخت. تشکر کردم و منتظر سرد شدن چای ماندم. با نگرانی با لهجه‌ی اصفهانی‌اش گفت: مادر، بگو چی‌شده اِز وقتی اومِدِی همش هول دارم که نکنه چیزی مهمی بخواد بگه! 

لبخندی زدم و گفتم: نگران نباشید. راستش می‌خواستم بگم دختری که الان تهمت قتل نوه‌ی شما گردنش افتاده توی زندانه. من مطمئنم که اون مقصر قتل دخترتون نیست. اونا دوست صمیمی بودن؛ من حرف های اون دختر بیچاره رو شنیدم. برای اینکه بی گناهیش اثبات شه باید یه نفر از خانواده‌ی مرحومه اجازه‌ی کالبد شکافی بده تا مشخص شه اون دختر هلش داده یا نه.

اخم هایش در هم رفت و گفت: یعنی می‌خواین بدن جیگر گوشه‌ی منا تیکه تیکه کنین؟!

با اعتماد به نفس گفتم: شما که اون بیچاره رو نبخشیدین و از خطای نکرده اش نگذشتین، حداقل بزارید کالبد شکافی انجام بشه. من جرات نکردم سراغ مادر و پدر مرحومه برم. یادمه اون دفعه که برای گرفتن بخشش رفتم چجوری باهام برخورد شد!

چهره‌اش در هم رفت و گفت: وخی آقا. وخی برو به کارا زندگیت برس.(پاشو به کار و زندگیت برس.)

از جایم بلند شدم. با ناراحتی گفتم: یکمی فکر کنین. دختر شما زندگی این دختر رو خراب کرده بود. حالا بعد از مرگش هم دست بردار نیست!

بدون تامل از خانه بیرون زدم. سر درد داشتم. مگر بخشش چقدر سخت است؟!

"با قصاص هیچ مرده ای زنده نمی‌شود. آبی که ریخته شده با شکستن لیوان برنمی‌گردد."

سوار ماشینم شدم و راه افتادم.

((حورا))

به دیوار سرد زندان تکیه زدم. حس لرزش خفیفی در بدنم داشتم. به او فکر کردم، همانی که این روز ها دلخوشی من شده است. با آن جفت چشم آبی رنگش به من امید آزادی می‌دهد. صدای جیغی که در سالن زندان پیچید مرا به خود آورد. از روی تخت پایین آمدم و به همراه دو نفر از هم بندی هایم به سمت راهرو رفتیم. یکی از زندانی ها که دختر جوان و زیبایی بود وسط راهرو جیغ می‌کشید و بر سرش می‌زد. به سمتش دویدم و گفتم: چیشده؟! چرا داد و هوار راه انداختی؟!

با گریه گفت: مُرد... خودش رو کشت!

با داد گفتم:کی؟!

بریده بریده نام گندم را بر زبان آورد. لرزه خفیفی بر تنم افتاد. به یاد حرف شب قبلش افتادم: حورا، می‌خوام یه خواهش کنم؛ اگه من مردم جسدم رو بسوزون. نزار جسدم به دست بابام برسه!

اشک در چشمانم جمع شد. نالیدم: کجاست؟!

به حمام عمومی زندان اشاره کرد. دویدم به آن سمت و چند نفر دیگر پشت سرم آمدند. خودم را در حمام انداختم و یکی یکی غرفه ها را گشتم. در آخرین غرفه خشک زدم. پاهایم توان تکان خوردن نداشت. بوی خون حمام را پر کرده بود. محتویات معده ام را در گلویم احساس کردم. یکی از کسانی که دنبالم آمده بود جیغ کشید و به گریه افتاد. دیگری زیر لب گفت: دختره‌ی بیچاره!

با پاهای لرزان جلو رفتم. جسدش غرق در خون بود. اشک هایم بی اختیار روی صورتم را پوشاندند. به یاد درد و دل های شبانه اش افتادم:

_حورا، من خیلی بدبختم نه؟!

_ حورا، اگه آزاد شم این دفعه منو می‌کشه!

_ نمی‌دونی چقدر عذاب می‌کشیدم.

_حس می‌کنم خیلی کثیفم...خیلی!

از جایم بلند شدم و به سمت بند خودمان دویدم. رو به اشرف، یکی از هم بندی هایم گفتم: فندکت رو بده!

با چشمان خمارش نگاهم کرد. گفت: برا تو خطرناکه. دستت رو می‌سوزونی کوچولو!

غریدم: لازمش دارم. بده!

هیکل درشتش را تکان داد و از زیر بالشتش فندک مشکی رنگش را بیرون آورد و به سمتم گرفت. از دستش کشیدم و به سمت رها رفتم. دختری که به جرم دزدی از مرد های پولدار دستگیرش کرده بودند. با حالتی که از من بعید بود گفتم: یکمی از اون زهر ماری هات رو بده به من!

با تعجب موهای بلوندش را کنار زد و گفت: این کاره نبودی! از کی تاحالا لب به م*شروب می‌زنی؟!

گفتم: چیزی نپرس. زود باش! پولش رو میدم بهت.

ابرویی بالا انداخت و بطری کوچکی را به دستم داد. به سمت حمام برگشتم. جمعیت را کنار زدم و رو به همه‌شان گفتم: برید بیرون!

پچ پچ کنان عقب رفتند و چند نفری بیرون رفتند. محتویات بطری را روی جسد ریختم. دستانم از بغض، یا از ترس، نمی‌دانم از چه چیزی ولی می‌لرزید. فندک را روشن کردم. یکی از دختر ها داد زد: می‌خوای چه غلطی بکنی؟!

داد زدم: خفه شو! به تو مربوط نیست!

دیگری داد زد: آدم کشتی الانم می‌خوای جسد بسوزونی؟!

دوباره داد زدم:خفه شو!

گریه ام بند نمی‌آمد. فندک را بدون فکر روی جسد نحیفش انداختم. هرم شعله های آتش‌ صورتم را سوزاند. عقب رفتم. چند نفری جیغ کشیدند و بیرون رفتند. کم کم بوی گوشت سوخته حمام را پر کرد. معده ام تیر می‌کشید. بدنم را روی زمین کشیدم و از حمام بیرون آمدم. دود فضای زندان را پر کرده بود و آبپاش های آتش نشانی فعال شده بودند... گوشه ای چمپاته زدم و به اشک هایم اجازه‌ی ریختن دادم. چهره‌ی زیبا و پوست سفیدش جلوی چشمم بود...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

((مسیح))

تلفن از دستم افتاد‌. نفهمیدم چطور لباس پوشیدم و سوار ماشین شدم. وحشیانه به سمت بازداشتگاه رانندگی کردم.

رو به سرگرد گفتم: توروخدا بزارید ببینمش! من ازش می‌پرسم چرا این‌ کار رو کرده؛ به من میگه.

سرگرد در چشمانم خیره شد و مردد گفت: خیلی خب! ولی بدون این کارش ضمیمه‌ی پرونده اش میشه؛ آتش سوزی در زندان، سوزاندن جسد کسی که خودکشی کرده و... داشتن فندک و مشروب و وسایل ممنوعه در زندان.

شقیقه هایم را ماساژ دادم. نفسم را با صدا بیرون دادم. سرگرد سرباز را صدا زد. همراهش به سمت اتاق بازپرسی رفتم. در را باز کرد. داخل رفتم. روی صندلی نشسته و سرش را پایین انداخته بود. شانه هایش می‌لرزید. صدای فین فین بالا کشیدن بینی‌اش سکوت اتاق را می‌شکست. با قدم های سست جلو رفتم و نشستم، درست رو به رویش. نمی‌دانستم چه بگویم. هنوز گریه می‌کرد، خفه و با بغض. لب تر کردم و گفتم: می‌خوای حرف بزنی یا تنها باشی؟!

با بغض گفت: من...من سوزوندمش!

تمام تنم می‌لرزید. خدای من! با ترس گفتم: حرف بزن دختر! چرا این کار رو کردی؟! دیوونه شدی؟!

سرش را بلند کرد. چشمان تر شده اش را که دیدم شکستم. با گریه گفت: خودش گفت. گفت اگه مردم منو بسوزون، نزار جسدم برسه دست بابام.

دلم می‌گفت آرامش کنم ولی نمی‌شد. می‌ترسیدم؛ از این‌که دست رد به سینه ام بزند و خدایی نکرده به غرور لعنتی‌ام بر بخورد! نالیدم: گریه نکن و حرف بزن تا من بفهمم!

اشک هایش را با آستینش پاک کرد و گفت: از کجا بگم؟!

_ از اول اولش!

شروع کرد به تعریف کردن: خب گندم یه دختر بیچاره بود. گندم با باباش زندگی می‌کرد. بابای عوضیش یه معتادِ...

ادامه حرفش را با عصبانیت خورد. مشتش را محکم روی میز جمع کرد و ادامه داد: اذیتش می‌کرد! یه روز گندم رو توی یه گاراژ قدیمی همراه یه باند فروش مواد مخدر گرفتن. ظاهرا رفته بوده برا باباش جنس بیاره. وقتی آوردنش خوشحال بود که از دست پدرش نجات پیدا کرده اما ظاهرا این اواخر بی گناهیش اثبات شده بود و خبر داده بودن که به زودی آزاد می‌شه. خیلی ناراحت بود. شب قبل از خودکشی باهام درد و دل کرد.

بغض کرد و ادامه داد: ازم خواست حتی اگه مرد نزارم دست باباش بهش برسه! 

سرش را پایین انداخت. دستم را جلو بردم و میانه‌ی راه برگرداندم. آرام گفتم: حورا!

شاید از شنیدن نامش تعجب کرد. نگاهم کرد. گفتم: ببین، بهم بگو فندک و اون زهرماری ها رو از کجا آوردی؟!

حرفی نمی‌زد. سکوت کرده بود.

((حورا))

نمی‌خواستم که پای بقیه به میان بیاید. آنها بی گناه نبودند ولی من دلم نمی‌خواست آنها را لو بدهم. در چشمانش خیره شدم. مردد گفتم: از یکی گرفتم!

سرش را تکان داد و گفت: از کی؟!

داد زدم: گفتم که یکی!

جا خورد. دستانش را بالا برد و گفت: خیلی خب! کافیه. نمی‌خواد بگی.

مثل بچه های بی‌گناه سر جایم نشستم و سکوت کردم. دوباره اشک های لعنتی به چشمانم حمله ور شدند.

"زندگی دار مکافات است. از زمانی که چشم باز می‌کنیم گریبان گیر این دار اعدام هستیم."

 

ویرایش شده در توسط *عارفه*

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

از جا بلند شد. انگار گرمای تنم را کشید. نگاهش کردم. ملتمس نگاه می‌کردم! وسایلش را جمع کرد و در کمال خونسردی خداحافظی کرد و رفت. باز هم تنها شدم. به بازداتشگاه برگشتم. همه با من دشمن شده اند، گمان می‌کنند که من روانیم و جسد گندم را آتش زدم که شورش کنم. 

گوشه‌ی تخت خوابم کنار دیوار کز کردم. من تخت طبقه‌ی پایین را برگزیدم چون در خواب جابه جا می‌شوم. دلم برای مادرم عجیب تنگ شده است. نمی‌دانم چه حکمتیست؟! مادر ها در دل دخترانشان نشسته اند یا علم غیب دارند. سرباز صدایم زد و گفت ملاقاتی دارم. کسی جز مادر را ندارم که به ملاقاتم بیاید. دمپایی ابری سفید و کهنه را پا کردم و راه افتادم. پایم را روی سرامیک های سفید می‌کشیدم. به اتاق ملاقات رسیدم. پشت آخرین میز مادر را دیدم. میان آن حایل شیشه ای گرمای وجودش را لمس کردم. رو به رویش نشستم و کف دست چپم را روی شیشه گذاشتم. در اعماق کودکی ام غرق شدم:

با گریه گفتم: مامان من نمیرم مدرسه. دلم برات تنگ میشه خب.

مادر مهربان لبخند زد و دستی روی صورتم کشید. با محبت مادرانه گفت: باید بری و دکتر بشی که اگه مامانی مریض شد خوبش کنی.

اشک هایم را پاک کردم. راننده سرویس مدرسه غرید: شیشه رو بده بالا سرده، می‌خوام راه بیوفتم.

شیشه را بالا دادم. کف دست چپ را روی شیشه سرد گذاشتم. مادر دستش را روی دیتم گذاشت. گرمایش را حس کردم؛ و این شد عادت هر روز من که برای رفتن به مدرسه این‌گونه با مادرم خداحافظی می‌کردم.

دست چپش را روی دستم گذاشت. گرمایش را به همان اندازه‌ی کودکی‌ام حس کردم. اشک در چشمانم حلقه زد. گوشی را برداشتم. صدای لالایی مانندش در گوشم پیچید: هنوزم عادت داری؟! می‌دونی چرا دست چپ بیشتر از دست راست گرما رو بهت انتقال میده و آرومت می‌کنه؟!

مکث کرد. با بغض فقط نگاهش می‌کردم. ادامه داد: چون به قلبت نزدیکه!

اشک از روی گونه ام سر خورد. صدای مادر آرام بود: گریه نکن! الان وقت گریه نیست. باید قوی باشی و بی گناهیت رو ثابت کنی. خونه به شیطنت هات نیاز داره.

ناخودآگاه لبخند تلخی زدم و با بغض گفتم: خوبی مامانی؟!

_نگاش کن مثل بچه لوس ها میگه مامانی! خوبم دخترم. تو خوبی؟!

نالیدم: مشخص نیست؟!

حرفی نزد. همیشه همین‌گونه بود. ناراحتی اش را با نقاب لبخند می‌پوشاند ولی من می‌فهمیدم. دستش برایم رو شده بود، همان شب هایی که با قاب عکس بابا درد و دل می‌کرد و وقتی من می‌آمدم این قاب بی تفاوتی را می‌زد. اگه بابا نمی‌رفت الان مامان اینقدر تنها نمی‌شد. 

گفتم: خبر جدیدی نشده؟!

سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد. منتظر حرف جدیدی بودم. ناگهان گفت: اون وکیل رو من برات گرفتم.

یکه خوردم. یعنی نامجو را مادر فرستاده بود؟! با تعجب گفتم: چرا این‌کار رو کردی؟! با کدوم پول؟!

_اونش به تو ربط نداره. تو باید برگردی!

سکوت کردم. بی رحمی بود اگر چیزی می‌گفتم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

کمی از همسایه ها و آشنایان سراغ گرفتم. بعد از اتمام صحبت هایمان دوباره زمان جدایی فرا رسید. نمی‌خواستم جلوی مادر گریه کنم. از جایم بلند شدم و با لبخند تلخی از او دور شدم. در راهروی زندان به اشک های بی‌کسی ام اجازه‌ی ریختن دادم. مثل همیشه به تخت خوابم پناه بردم.

((مسیح))

دل کندن چقدر سخت بود. دلم می‌خواهد دوباره او را ببینم. به خودم تشر زدم: می‌خوای ببینیش که چی بشه؟! که بازم غرور لعنتیت رو حفظ کنی؟! که باز حرف نزنی؟!

خودکارم را برداشتم و به پرونده های جدید رسیدگی کردم. سعی داشتم ذهنم را از این مسئله‌ی عذاب آور دور کنم. ولی واقعا چه حکمتی بود که بعد از این چند سال دوباره، اینگونه باید با او رو به رو شوم؟! 

دوباره دیوانه شدم. از جا بلند شدم و قدم زدم. باید هر جور که شده او را از آن زندان جهنمی نجات دهم. به یاد اشکانش که می‌افتم، آتش می‌گیرم. چیزی در ذهنم جرقه زد؛ ناگهانی و غیر قابل تصور.

فورا پیراهن مشکی‌ام را پوشیدم و از خانه بیرون زدم. همه جای شهر بوی محرم می‌داد؛ لباس های مشکی و صدای طبل و زنجیر عذاداران. پشت چراغ قرمز ایستاده بودم. رو به آسمان گفتم: آقای معتمدی، تو تنها راه نجات دخترت هستی. ای کاش جواب بده. کمکم کن!

با صدای بوق ماشین ها به خودم آمدم و حرکت کردم. جلوی درب خانه‌ی قدیمی پیرزن متوقف شدم. پیاده شدم و با بسم الله گفتن زنگ را زدم. پیر زن چند دقیقه بعد آمد و در را باز کرد. با دیدن من اخمی کرد و خواست در را ببندد که گفتم: صبر کن! تورو به روح عزیزت صبر کن!

سر جایش ایستاد. در دلم خوشحال شدم و گفتم: اومدم یه چیزی بگم. لطفا گوش کنید بعدش میرم. داخل هم نمیام.

با همان جدیت گفت: باشه بوگو!(بگو به لهجه‌ی اصفهانی)

لب تر کردم و گفتم: شما زمان جنگ رو حتما یادتونه؟! هست؟!

سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان داد و گفت: خب که چی؟!

_ این دختری که الان به تهمت شما توی زندان داره پرپر می‌زنه، دلیل این بدبختی هاش بی پدریه. نداشتن پدری که اول مملکت و ملتش براش مهم بودن و بعد خانواده‌اش. متوجه عرایضم هستین؟! شما دارین یه دختر شهید رو عذاب می‌دین.

رنگ از رخش پرید و من این ترس را دیدم. در فکر فرو رفت و بعد از دقیقه ای گفت: خب من چیکار کنم؟! مادر و پدرش باید رضایت بدن آزاد شه!

لبخند نامحسوسی زدم و گفتم: اجازه‌ی کالبدشکافی بدین!

به یاد حرف های آن روزم افتاد. مردد گفت: به خدا نمی‌خوام جلوی پدرش اون دنیا رو سیاه شم. باشه مادر. من چیکار باید بکنم؟!

با خوشحالی بیشتر گفتم: همراه من بیاید بریم پزشکی قانونی. یه سری برگه امضا کنید و دیگه کار خاصی نباید بکنین.

_باشه، پس بزار برم چادر سر کنم بیام.

منتظرش ماندم‌. سوار شد و با سرعت به سمت پزشکی قانونی رفتیم. برگه ها را امضا کرد و من در حال پر درآوردن بودم، آن هم از خوشحالی. جواب پزشکی قانونی روز بعد آمد و خداروشکر به وضوح مشخص شده بود که مقتوله در حین پرت شدن از پرتگاه در حال دویدن بوده، این یعنی اثبات حرف های حورا.

با خوشحالی برگ برنده ام را در دست گرفتم. امضایش کردم و آن را به سمت مادر حورا گرفتم. با تقدیری که در نگاهش بود برگه را گرفت و امضا کرد. مدام خدا را شکر می‌کرد. رو به مادرش گفتم: به نظرم برای آزادیش یه جشن بگیریم. همه‌ی مخارجش هم با من. چطوره؟!

لبخندی زد و گفت: بیشتر از این مزاحم شما نمی‌شیم. تا الان کلی مدیونتون هستم.

_هزار بار گفتم اینجوری با من حرف نزنید!

لبخندی دیگری تحویلم داد. با صدای سرگرد به سمتش برگشتم: بفرمایید اینم برگه‌ی آزادی موکلتون.

برگه را با خوشحالی گرفتم و تشکر کردم. به سمت بازداشتگاه رفتیم. دل در دلم نبود. برگه را به مسئول دادم که برای صدا زدن حورا برود.

((حورا))

موهایم گره خورده بود. بدون نرم کننده این مشکل به وجود می‌آمد و این چیز ها در زندان پیدا نمی‌شد. به زور شانه زدم و بالای سرم بستمشان. با صدای زن زندان بان به خودم آمدم: حورا، حورا معتمدی!

داد می‌زد نامم را. بیرون رفتم. همه منتظر نگاهم می‌کردند و از اتاق هایشان بیرون آمده بودند‌. حتما ملاقاتی دارم و کسی جز نامجو نیست. ناباورانه جمله‌ی زندان بان را در ذهنم معنا کردم: تو آزادی!

آزادی؟! واژه ای که این روزها عجیب با من غریبه شده بود. مثل هر زندانی که حکم آزادی اش صادر می‌شود خوشحال شدم. دلم می‌خواست از زندان پر بزنم و به آسمان آبی بروم. همه با خوشحالی دست می‌زدند و سوت می‌کشیدند. اشرف به سمتم آمد‌. گنده لات بازداشتگاه بود! با لحن لوتی اش گفت: سلامتیت! داری میری تو آغوش خونوادت! این در و دیوار های چرکی هم پر از درس زندگیه، هیچ وقت درس هاش رو فراموش نکن.

لبخندی زدم و اشک شوقم را کنار زدم. یکی یکی با بچه های زندان خداحافظی کردم. وسایلم را در کیف اسپرت باشگاهم چیدم و با سرعت بیرون زدم‌. دیگر تحمل این چهاردیواری را نداشتم. قریب ۲۰ روز است که اینجا هستم. 

با دیدن مادرم بغض کردم؛ اما اینبار از روی خوشحالی. به سمتش دویدم و در آغوش گرمش غرق شدم. او فقط مرا نوازش می‌کرد. آرام که گرفتم از آغوشش بیرون آمدم و گفتم: دیدی بی‌گناهیم ثابت شد؟!

مادر با ذوق سر تکان داد. چشمم به نامجو افتاد. مردی که این روزها بزرگترین پشتوانه‌ی من بود. کوهی استوار و دیواری محکم که از من مراقبت می‌کرد. به سمتش رفتم. لبخند شیرینی بر لب داشت که چال گونه اش را به نمایان می‌گذاشت. آرام و با ادب گفتم: من این حال خوبم رو مدیون شما هستم آقای نامجو. واقعا ممنونم. ممنون که کمکم کردین!

با صدایی که خوشحالی در آن موج می‌زد گفت: وظیفه بود خانم کوچولو!

از لفظ خانم کوچولویش تعجب نکردم. این اواخر مرا با این لقب صدا می‌زد. ما را به خانه رساند. در مسیر با حس خوبی بار دیگر به خیابان ها نگاه کردم. به خانه که رسیدیم گویی دلم می‌خواست از خوشی جیغ بزنم. به راستی هیچ کجا خانه‌ی خود آدم نمی‌شود!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

@Farhad74

بقیه‌ی پارت ها رو با ایشون میذاریم. ممنون از همراهیتون

ویرایش شده در توسط *عارفه*

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

نفسم را با صدا بیرون دادم. به سمت اتاق خوابم رفتم. اتاقی که از سطح حیاط خانه سه پله بالاتر قرار دارد و پنجره‌ای رو به حیاط داراست. تخت خواب اسپرت و میز تحریر قدیمی به اضافه‌ی کمد لباس قدیمی، تنها وسایل داخل اتاقم است. به سمت میز تحریرم رفتم؛ دستی روی آن کشیدم. لایه‌ی نازکی از گرد و غبار پاییزی روی سطح آن خودنمایی می‌کرد. در کمد لباسم را باز کردم و یک پیراهن و شلوار خانگی برداشتم و لباس عوض کردم. از اتاق بیرون رفتم و با صدای بلند گفتم: مامان! مامان!

از آشپزخانه صدایش را شنیدم: بله؟! خونه رو گذاشتی رو سرت!

به آشپزخانه رفتم. عطر قرمه سبزی در مشامم به ر*قص آمد. از بوی خوش غذا م*ست شده بودم. گفتم: حالا قضیه‌ی جشن رو جدی جدی گفتی؟!

پوزخندی زد و گفت: وا دختر من با تو شوخی دارم؟!

با لب های کج و کوله نگاهش کردم. گفت: آقای نامجو می‌خواد این جشن رو بگیره!

یکه خوردم. با تعجب گفتم: اون وقت رو چه حساب؟! نکنه برای همه‌ی موکل هاش این کار رو می‌کنه؟! مامان تو اصلا پول وکیل گرفتن از کجا آوردی؟!

ملاقه را در قابلمه پرت کرد و با اخم نگاهم کرد. گفت: بس کن حورا! چرا سختش می‌کنی؟! پولش رو داشتم، وکیل گرفتم که دخترم، همه‌ی دار و ندارم، اون تو نپوسه و دق نکنم. جشن هم نمی‌دونم چرا می‌خواد بگیره. پیشنهاد داد جشن بگیریم، گفتم من نمی‌خوام خرج الکی کنم. گفت همه‌ی خرج ها با من. برو از خود بپرس چرا به من گیر میدی؟!

گونه‌اش را بوسیدم و گفتم: ببخشید مامانجون، منظوری نداشتم!

لبخندی پر محبت به رویم پاشید. به اتاق خوابم برگشتم. با دستمال و شیشه پاک کن به جان اتاقم افتادم و همه جا را از غبار زدودم. بعد از اتمام کار از خستگی روی تخت خواب ولو شدم. آنقدر خسته بودم که خوابم برد.

((مسیح))

دستم را لا به لای موهای صافم کشیدم و گفتم: فرجام، منظورت چیه؟!

به صندلی مغازه‌اش تکیه زد و گفت: ببین مسیح، من میگم کاری نکن که پشیمون بشی، درست مثل من!

با غم نگاهش کردم. گفت: بشین تا برات بگم.

کنارش روی صندلی نشستم. لب تر کرد و گفت: مسیح جان، منی که می‌بینی اینقدر هام که فکر می‌کنی خوشحال و سر خوش نیستم.

دستی به ریش های بلند و خرمایی رنگش کشید و ادامه داد: مام اندازه خودمون درد کشیدیم. این ریش ها رو تو آسیاب بلند نکردم.

خندید، خیلی تلخ. فقط پوزخندی در برابر مزه ای که انداخت زدم. ادامه داد: وقتی بیست سالم بود و تازه پا به دانشگاه گذاشتم، چشمم یه دختری رو گرفت. عجیب خوشگل بود. تموم چشم‌ها دنبالش بود و من خیلی عصبی می‌شدم، ولی غرور لعنتیم...نذاشت پا پیش بزارم. 

سرش را پایین انداخت. لب زد: یه جواهر بود. تعلل کردم و رو هوا زدنش...از چنگم درش آوردن!

آهی کشید و گفت: درسته ماهی یه دوست دختر دارم ولی دل آدم که یه جا گیر کنه دیگه ول کن نیس.

شاید راست می‌گفت. من هم یک بار تعلل کردم و او را از دست دادم ولی، خدا با من بود؛ دوباره او را دیدم. این بار نباید این لطف را نادیده بگیرم. باید این غرور لعنتی را بشکنم. نالیدم: خب میگی چیکار کنم؟

_ بجنگ! با خودت، با غرورت!

سر بلند کردم و در چشمان همرنگ دریایش زل زدم. آری باید می‌جنگیدم ولی من بی سلاح بودم. دست خالی چگونه به جنگ می‌رفتم وقتی رسم جنگیدن بلد نبودم.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

از جایم بلند شدم. میان شاخه های بریده‌ی رز قدم زدم. نگاه کردن به گل ها همیشه حالم را خوب می‌کرد. هروقت دلم می‌گرفت سراغ این پسر و گل هایش می‌آمدم. با او خداحافظی کردم و به سمت خانه رفتم. در ذهنم حرف های فرجام را تحلیل می‌کردم. باید از جایی شروع می‌کردم. سعی کردم تا روز جشن به چیزهایی که اعصابم را خراب می‌کند فکر نکنم.

((حورا))

مردد بودم. بالاخره دست بردم و دکمه‌ی سبز تماس را لمس کردم. چند بوق خورد و بالاخره جواب داد:

_ بله بفرمایید!؟

_سلام. حورا هستم.

_ به! سلام خانم معتمدی. آزادی خوش می‌گذره؟!

_ به لطف شما بله. می‌خواستم ببینمتون. باید در مورد یه قضیه صحبت کنیم.

_ بله حتما! 

_زمان و مکانش با شما.

_ عصر ساعت ۷. رستوران نیوشا، خیابون توحید.

_ بله ممنون. سر ساعت اونجام. می‌بینمتون. فعلا.

_خدانگهدار.

نفسم را با صدا بیرون دادم و قطع کردم. با تلفن صحبت کردن همیشه برایم سخت ترین کار دنیا بوده و هست؛ مخصوصا وقتی که طرف مقابل سکوت می‌کند و من نمی‌دانم باید چه بگویم!

از جا بلند شدم و دوشی گرفتم. به نظرم این وکیل پایه یک دادگستری فردی بسیار تمیز و اتو کرده است. به سراغ کمد لباسم رفتم. مانتوی آبی کاربنی همیشگی ام را برداشتم. سه سال پیش برای عید این مانتو را با ست زرد رنگی خریدم. ترکیب این دو رنگ را دوست دارم. شال زرد و شلوار لی آبی روشنم را پوشیدم. جلوی آینه‌ی کوچکی که روی دیوار نصب کرده بودم ایستادم. به قول رها من تنها لوازم آرایشی ام کرم ضد آفتاب است. مقداری روی پوست حساسم زدم و از اتاق بیرون رفتم. دستی زیر شال بردم و موهای فر خورده ام را داخل دادم. رو به مامان که مشغول خواندن قرآن بود گفتم: من دارم میرم بیرون مامان. کاری نداری؟!

نگاهم کرد. آهی کشید و گفت: حالا نمی‌شد این رنگی لباس نپوشی؟!

از دست مادر و این تفکراتش. تقصیر خودش نبود، محله‌ی ما اینگونه بود. مانتوی روشن پوشیدن را هر*زگی می‌دانند، زیر چادر هزار خلاف کردن را سیاست!

مانده ام با این قضاوت ها و ک*ثافت کاری‌هایشان چگونه به خودشان اجازه می‌دهند که چادر به این مقدسی را سر کنند؟! من هیچ گاه به خودم اجازه پوشیدن چادر ندادم چون نمی‌خواستم به خاطر حرف و نگاه های همسایه ها بپوشم که از ارزش این پوشش چیزی کم شود؛ صبر کردم که اگر میلی به آن پیدا کردم بپوشم.

نالیدم: مادر من، باز شروع کردی؟! هزار بار گفتم کاری به حرف های مزخرف این همسایه ها نداشته باش.

_مادر به خدا صلاحت رو می‌خوام. اینا فضولن و خاله زنک‌، برای همین نذاشتم این چند ماه کسی بفهمه زندان بودی؛ ولی حورا، اینا عقلشون به چشمشونه. پس فردا میای شوهر کنی هزار حرف پشت سرت می‌زنن که یهو...

میان حرف های تکراری‌اش گفتم: نگران نباش! من ازدواج نمی‌کنم؛ اگرم کردم با کسی ازدواج می‌کنم که منطقی باشه. به جای اینکه به حرف ۴ تا پیرزن گوش کنه به حرف زنش اعتماد کنه و حرف عقلش.

شانه‌ای بالا انداخت و گفت: خوددانی! مواظب خودت باش.

لبخندی زدم و گفتم: توام همینطور. خدانگهدار.

از راهروی باریک خانه رد شدم و در فلزی را باز کردم. کفش های آل استار زرد رنگم را از جا کفشی داخل ایوان برداشتم. پوشیدم و پایم را لبه‌ی پله‌های ایوان گذاشتم که بند کفشم را ببندم. صدای زنگ قدیمی در بلند شد. با صدای بلند گفتم: کیه؟!

صدایی نیامد.یکی از همسایه‌های فضول بود. رسم زنان این محل این بود که صدایشان را بلند نمی‌کردند که بگویند من هستم ولی؛ وقتی سر دختر بچه هایشان جیغ و هوار می‌کشند و ناسرا می‌گویند هر نامحرمی هم که بشنود مشکلی ندارد. بند کفشم را که بستم به سمت در رفتم و بازش کردم. از پشت آن چادر گل گلی فقط چشم های سبز و ابروهای اخم شده اش پیدا بود ولی از بوی سبزی خوردنی که می‌داد فهمیدم بدری خانم است. لبخندی زورکی زدم و گفتم: سلام. بفرمایید داخل.

چادرش را کنار گرفت و گفت: به به حورا خانوم. تو آسمونا دنبالت می‌گشتم دختر. کجا بودی این چند ماهه؟!

مادر گفته بود بگویم برای درس به تهران رفته بودم. همین را گفتم و او هم مثل کارآگاه های مشکوک نگاهم کرد. سرتا پایم را برانداز کرد. از نگاه هایش عصبی شدم. فورا از در بیرون رفتم و میان رفتن خداحافظی کردم. وارد کوچه شدم. من با تک تک ریگ های کف آسفالت این کوچه خاطره داشتم.

"از بچگی با رفیق هایم اینجا انواع بازی های بچگانه می‌کردیم. بازی‌هایی که به گمان خودمان بازی بچه بزرگ ها بود نه بچه کوچولو ها. غافل بودیم که بزرگتر ها بازی نمی‌کنند، بازی می‌دهند!"

آهی کشیدم و قدم برداشتم که صدایی از پشت سر باعث شد سرجایم بایستم. 

_ خانوم خانوما، مثل اینکه قوانین اینجا رو نمی‌دونی. بزار یادت بدم.

خودش بود، بادیگارد محله، کیان. پسری که حالا ۱۷ سال سن داشت. برگشتم به سمتش. مرا که دید لبخندی زد و گفت: اِ، تو که حورای خودمونی! چطوری دختر؟! چیکارا می‌کنی!؟ کجا بودی!؟

لبخندی روی لبانم نقش بست. کیان یک حامی و مدافع غیور برای دختر های محله بود. گفتم: خوبم. تو چطوری؟! تهران بودم برا درس و دانشگاه.

_مام هیچ...می‌گذره!

به لحن لوتی واری اش خندیدم. گفتم: اجازه رفتن می‌دید!؟ دیرم شده، مادرتون به اندازه کافی وقتم رو گرفت.

کیان از میزان نفرتم نسبت به مادرش اطلاع داشت و می‌دانست دلیلش زبان تلخ مادرش است، برای همین ناراحت نمی‌شد و فقط با شوخی از آن می‌گذشت. 

_بفرما آبجی. از سمت شاگرد برو که ماشین بهت نزنه.

خندیدم و خداحافظی کردم. باز هم خواستم قدم بردارم که فرد دیگری صدایم زد.

_حورا!

انگار قسمت به بدقولی است! صدا از پنجره‌ی خانه کناریمان بود. می‌دانم کیست... عاشق دلباخته‌ی محله! حبیب...

حبیب آن زمان ها که نوجوان بودیم روزی یک بار عاشق می‌شد. همه‌ی دیوار های محله پر از اسم عشق های حبیب است که با اسپری می‌نوشت. ولی خوبیش این بود که دختر ها را گول نمی‌زد، بلکه دختر ها خودشان دم به تله‌ی این پسر پایین شهری می‌دادند. در مرام حبیب زورگویی نبود. همین مرامش جذابش می‌کرد ولی...این جذابیت برای من فقط برادرانه بود اما حبیب اشتباه کرد. این رابطه‌ی خواهر و برادری را خراب کرد. به عقلش گوش نداد و پی دلش رفت. وقتی که از من خواستگاری کرد این رابطه خراب شد. من هیچ وقت نمی‌توانستم در سن به آن کمی با کسی که تا دو روز پیش همبازی و برادرم بوده ازدواج کنم. انگار سینه از گنجایش دست رد زدن نداشت.

سر چرخاندم. با اخم ساختگی نگاهش کردم. از بالکن خانه‌ی دو طبقه‌شان مرا دید می‌زد. چشم بدری خانم روشن! در دلم پوزخند زدم. 

_خوبی؟! کجا بودی؟!

برای بار سوم جواب دادم که کجا بودم ولی این بار سرد تر از همیشه. فقط سری تکان داد و گفت: می‌خوام زن بگیرم!

با این حرف ها می‌خواست احساسات نداشته ام را قلقلک دهد. خونسرد گفتم: اِ، مبارکه!

پوزخندی زد. به ساعتم نگاه کردم و دستم را به معنای خداحافظی بالا بردم. فورا راه افتادم تا قبل از اینکه کسی مانعم شود. ابتدای کوچه متوقف شدم. باور نمی‌کردم که خودش باشد. با همان تیپ و قیافه همیشگی. کاپشن خلبانی سبز رنگ و زیر پیراهنی مشکی. شلوار لوله تفنگی مشکی و کفش های کتانی سفید. ایمان همیشه تمیز و جذاب بود. این تیپ لوتی وارش آدم را جذب نمی‌کرد ولی حرف زدن و حرکاتش از بچگی برایم جذاب بود. 

با قدم های لرزان جلو رفتم.

_سلام!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

نگاهش را از موتور هوندا ۷۰ اش گرفت و به چشمان من دوخت. دلم باز هم لرزید. ایمان عشق یا هرچیز دیگری نبود ولی؛ یک نماد جذابیت بود برایم. به قاطع می‌توانم بگویم که هر کس بتواند مقابل او برتری کند همسرش می‌شوم. چشمان عسلی رنگش را دوباره به موتور دوخت و جواب سلامم را داد: علیک سلام آبجی. چطور مطوری؟!

_خداروشکر. خوبم. تو چطوری ایمان؟!

دستش را روی بدنه موتور مشت کرد و دستمال یزدی را در مشتش فشرد. نگاهم کرد و غرید: ایمان خان!

رنگم پرید و عرق سرد روی پیشانی ام نشست. با صدای لرزان گفتم: ایمان خان!

نقاب عوض کرد و با چهره‌ای خندان و بشاش گفت: هی نفسکی میاد و میره. شوما با درس و مشقات چه می‌کنی؟!

لبه‌ی موتور نشست و نگاهم کرد. معذب شدم. بریده بریده گفتم: هیچی. می‌گذره.

چشمکی زد و گفت: وکیل شدی حق ما فقیر فقرا یادت نره!

خنده‌ای مملو از خجالت کردم. دستمال یزدی را دور گردنش انداخت. وای خدای من! چقدر دیر شد. ساعت را نگاه کردم. فقط ده دقیقه تا ۷ مانده بود. زشت می‌شد اگر بد قولی می‌کردم.

_چیه دیرت شده؟!

نگاهش کردم. خندید و گفت: اون جعبه نوشابه ها رو بزار پشت کمرم و خودت بشین پشتش برسونمت. اینجوری که پیداس اولین قراره، بد میشه دیر برسی.

بهت زده نگاهش کردم. یعنی من با موتور ایمان بروم؟! آن هم به ملاقات آقای نامجو؟!

حماقت محض بود ولی چاره‌ای نداشتم. جعبه را بالا گذاشتم و سوار شدم. حایل امنی نبود. اگر محکم ترمز می‌کرد با صورت به کمر ایمان فرو می‌رفتم. محکم جعبه را چسبیده بودم. با هزار نذر و نیاز به مقصد رسیدیم. پیاده شدم. نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم: دمت گرم. خیلی مردی!

خندید و گفت: این رستوران شکیل وکیلا آب قندم دارن؟!

باز هم خجالت کشیدم. دوباره خندید و گفت: اینقدر سرخ و سیاه نشو دختر. برو برس به قرارت. یاعلی.

موتور را گاز داد و از آنجا دور شد. نفس عمیقی کشیدم. لباس هایم را مرتب کردم. به تابلوی رستوران چشم دوختم. درست بود. داخل رفتم و رو به پیش خدمت دم در گفتم: مهمان آقای نامجو هستم.

به لیست داخل دستش نگاه کرد و گفت: بفرمایید میز شماره ۱۲.

تشکر کردم و به سمت میز رفتم. از دور دیدمش. از جایش بلند شد. به یقین این مرد خوشتیپ ترین مرد دنیا بود. نمی‌دانم به اندازه‌ی ایمان جذابیت داشت یا نه ولی زیبایی اش که از او هم بیشتر بود. اصلا ایمان را نمی‌شد با او مقایسه کرد. مثل مقایسه‌ی گلوله‌ی ماه و گلوله‌ی طلاست. هر کدام نکات مثبتی جداگانه دارند. ایمان یک لات جذاب است و این مرد یک وکیل خوش‌پوش و مایه‌دار. کم کم قدم برداشتم به سمتش. پوشش را از نگاه گذراندم. شلوار جین مشکی، کت اسپرت مشکی، پیرهن سفید جذب و به علاوه ساعت مارک سه موتوره‌ای که عجیب خودنمایی می‌کرد. کفش های ورنی که چشم را در نگاه اول خیره خود می‌کرد و انگشتر با طرح سر شیر که چشمانش یاقوت قرمز بود، در انگشت کوچک دست راستش. تمام حرکاتش حساب شده بود. دست برد و یقه لباسش را مرتب کرد که نگاهم را به گردنبند نقره اش کشاند. یک زنجیر ریز با پلاکی با طرح صلیب. شاید مسیحی باشد!

بالاخره به او رسیدم. لبخندی زدم که بهترین آرایش صورت یک زن است. او هم لبخندم را با لبخند ملایمی جواب داد. 

_سلام جناب نامجو.

_درود خانم معتمدی. بفرمایید!

رو به رویش نشستم. تجملات، غرور و زرق و برق از سر و رویش می‌بارید. چرا من این چیز ها را دوست نداشتم؟!

منو را به دستم داد و گفت: چی‌ میل دارید؟!

_ ما بیش از اینا زحمت دادیم. این دفعه با من!

با همان صورت جدی گفت: وقتی با یه مرد متشخص میاید رستوران هیچ وقت دست توی جیبتون نکنید، بی احترامیه!

زیر بار این همه ادب و تعارف در حال انفجار بودم. حرفی نزدم و به منوی غذا چشم دوختم. اسم غذاها عجیب و ناشناخته بود ولی ضایع کاری نکردم و آن میان نام ماهی سوخاری چشمم را گرفت. منو را دستش دادم و گفتم: ماهی سوخاری!

سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و دستی برای گارسون بلند کرد. سفارش داد و بعد از رفتن گارسون به من چشم دوخت. لحظه‌ی طولانی در چشمانم زل زد که معذب شدم و سر پایین انداختم. متوجه شد. خیلی تیز است! فورا گفت: ببخشید منظوری نداشتم، فقط تو فکر فرو رفتم. می‌دونم زل زدن به یه خانم دور از ادبه.

سر تکان دادم و گفتم: نه مشکلی نیست! 

_خب امرتون رو بگید!

نفسی گرفتم و گفتم: می‌خواستم درباره‌ی جشنی که به مامان گفته بودید بپرسم!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...