رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Arefeh.h

من قاتل نیستم|عارفه حمزه کاربر انجمن نودهشتیا

M@hta

سطح قلم: خوب ✍️

پیام توسط M@hta افزوده شد

پست های پیشنهاد شده

پارت یازدهم

نگاهش را از موتور هوندا ۷۰ اش گرفت و به چشمان من دوخت. دلم باز هم لرزید. ایمان عشق یا هرچیز دیگری نبود ولی؛ یک نماد جذابیت بود برایم. به قاطع می‌توانم بگویم که هر کس بتواند مقابل او برتری کند همسرش می‌شوم. چشمان عسلی رنگش را دوباره به موتور دوخت و جواب سلامم را داد: علیک سلام آبجی. چطور مطوری؟!

_خداروشکر. خوبم. تو چطوری ایمان؟!

دستش را روی بدنه موتور مشت کرد و دستمال یزدی را در مشتش فشرد. نگاهم کرد و غرید: ایمان خان!

رنگم پرید و عرق سرد روی پیشانی ام نشست. با صدای لرزان گفتم: ایمان خان!

نقاب عوض کرد و با چهره‌ای خندان و بشاش گفت: هی نفسکی میاد و میره. شوما با درس و مشقات چه می‌کنی؟!

لبه‌ی موتور نشست و نگاهم کرد. معذب شدم. بریده بریده گفتم: هیچی. می‌گذره.

چشمکی زد و گفت: وکیل شدی حق ما فقیر فقرا یادت نره!

خنده‌ای مملو از خجالت کردم. دستمال یزدی را دور گردنش انداخت. وای خدای من! چقدر دیر شد. ساعت را نگاه کردم. فقط ده دقیقه تا ۷ مانده بود. زشت می‌شد اگر بد قولی می‌کردم.

_چیه دیرت شده؟!

نگاهش کردم. خندید و گفت: اون جعبه نوشابه ها رو بزار پشت کمرم و خودت بشین پشتش برسونمت. اینجوری که پیداس اولین قراره، بد میشه دیر برسی.

بهت زده نگاهش کردم. یعنی من با موتور ایمان بروم؟! آن هم به ملاقات آقای نامجو؟!

حماقت محض بود ولی چاره‌ای نداشتم. جعبه را بالا گذاشتم و سوار شدم. حایل امنی نبود. اگر محکم ترمز می‌کرد با صورت به کمر ایمان فرو می‌رفتم. محکم جعبه را چسبیده بودم. با هزار نذر و نیاز به مقصد رسیدیم. پیاده شدم. نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم: دمت گرم. خیلی مردی!

خندید و گفت: این رستوران شکیل وکیلا آب قندم دارن؟!

باز هم خجالت کشیدم. دوباره خندید و گفت: اینقدر سرخ و سیاه نشو دختر. برو برس به قرارت. یاعلی.

موتور را گاز داد و از آنجا دور شد. نفس عمیقی کشیدم. لباس هایم را مرتب کردم. به تابلوی رستوران چشم دوختم. درست بود. داخل رفتم و رو به پیش خدمت دم در گفتم: مهمان آقای نامجو هستم.

به لیست داخل دستش نگاه کرد و گفت: بفرمایید میز شماره ۱۲.

تشکر کردم و به سمت میز رفتم. از دور دیدمش. از جایش بلند شد. به یقین این مرد خوشتیپ ترین مرد دنیا بود. نمی‌دانم به اندازه‌ی ایمان جذابیت داشت یا نه ولی زیبایی اش که از او هم بیشتر بود. اصلا ایمان را نمی‌شد با او مقایسه کرد. مثل مقایسه‌ی گلوله‌ی ماه و گلوله‌ی طلاست. هر کدام نکات مثبتی جداگانه دارند. ایمان یک لات جذاب است و این مرد یک وکیل خوش‌پوش و مایه‌دار. کم کم قدم برداشتم به سمتش. پوشش را از نگاه گذراندم. شلوار جین مشکی، کت اسپرت مشکی، پیرهن سفید جذب و به علاوه ساعت مارک سه موتوره‌ای که عجیب خودنمایی می‌کرد. کفش های ورنی که چشم را در نگاه اول خیره خود می‌کرد و انگشتر با طرح سر شیر که چشمانش یاقوت قرمز بود، در انگشت کوچک دست راستش. تمام حرکاتش حساب شده بود. دست برد و یقه لباسش را مرتب کرد که نگاهم را به گردنبند نقره اش کشاند. یک زنجیر ریز با پلاکی با طرح صلیب. شاید مسیحی باشد!

بالاخره به او رسیدم. لبخندی زدم که بهترین آرایش صورت یک زن است. او هم لبخندم را با لبخند ملایمی جواب داد. 

_سلام جناب نامجو.

_درود خانم معتمدی. بفرمایید!

رو به رویش نشستم. تجملات، غرور و زرق و برق از سر و رویش می‌بارید. چرا من این چیز ها را دوست نداشتم؟!

منو را به دستم داد و گفت: چی‌ میل دارید؟!

_ ما بیش از اینا زحمت دادیم. این دفعه با من!

با همان صورت جدی گفت: وقتی با یه مرد متشخص میاید رستوران هیچ وقت دست توی جیبتون نکنید، بی احترامیه!

زیر بار این همه ادب و تعارف در حال انفجار بودم. حرفی نزدم و به منوی غذا چشم دوختم. اسم غذاها عجیب و ناشناخته بود ولی ضایع کاری نکردم و آن میان نام ماهی سوخاری چشمم را گرفت. منو را دستش دادم و گفتم: ماهی سوخاری!

سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و دستی برای گارسون بلند کرد. سفارش داد و بعد از رفتن گارسون به من چشم دوخت. لحظه‌ی طولانی در چشمانم زل زد که معذب شدم و سر پایین انداختم. متوجه شد. خیلی تیز است! فورا گفت: ببخشید منظوری نداشتم، فقط تو فکر فرو رفتم. می‌دونم زل زدن به یه خانم دور از ادبه.

سر تکان دادم و گفتم: نه مشکلی نیست! 

_خب امرتون رو بگید!

نفسی گرفتم و گفتم: می‌خواستم درباره‌ی جشنی که به مامان گفته بودید بپرسم!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

با خونسردی نگاهم کرد. ادامه دادم: من از شما توقع ندارم بیش از این به ما لطف کنید. اومدم بگم جشن کنسله!

اخمی کرد و با لحنی آرام گفت: دختر تو پیش خودت چی فکر کردی؟! من الکی برا کسی کاری نمی کنم. الان هم هر کاری کردم به خاطر خوشحالی مادرته. متوجه شدم که از برگشتنت بیش از هرچیزی خوشحاله. منم از اینکه موفق شدم این پرونده پیچیده رو حل کنم خوشحالم و این جشن در اصل برای موفقیت منه، نه برگشتن تو! حالا هم حرف نباشه...

احساس حقارت کردم. دلم می خواست تمام فحش هایی را که بلدم نثارش کنم ولی...حق نداشتم؛ این مرد مرا از بند رها کرد، حقش این نیست. سر پایین انداختم و گفتم: پس خرج جشن نصف و نصف!

با تحکم گفت: من علاقه ای ندارم که شما...لطفا وقتی حرف می زنم به من نگاه کنید، دور از ادبه!

با شرم نگاهم را به چشمان آبی رنگش دوختم. حالت چشمانش ترسناک و خشن بود. ادامه داد: دوست ندارم شما یا هر کس دیگه ای من رو مجبور به کاری که دوست ندارم انجام بدم بکنه. پس فقط تشکر کنید و به جشن بیاید!

فورا لبخندی به جای اخمش روی صورتش نشست. آنقدر جذبه داشت که قدرت مخالفت نداشتم. گفتم: خیلی خب! ممنون.

جوابم را با لبخند شیرینی که نمایان کننده ی چال گونه اش بود، داد و به سمت گارسونی که غذا را می آورد نگاه کرد. گارسون غذاها را چید و رفت. کمی از غذایم را خوردم. اشتها نداشتم. منتظر اتمام غذایش ماندم و بعد خداحافظی کردم. فورا به خانه برگشتم. دوباره آن نگاه های پشت پنجره؛ لابد با خودشان می گویند دختر شهید معتمدی چه ژیگول پیگول شده! بدون توجه به آنها، به خانه برگشتم. لباس هایم را عوض کردم و وارد سالن شدم. مامان مشغول آشپزی بود. بوی قرمه سبزی خانه را پرکرده و روی اپن سنگی خانه میوه و شیرینی ها خودنمایی می کرد. با تعجب گفتم: مامان، مهمون داریم؟!

صورتش را به سمتم چرخاند ولی نگاه می دزدید که از نگاهش چیزی نخوانم. گفت: آره مادر. عمو اینا دارن میان.

با آمدن اسم عمو قلبم لرزید. حس ترس بر وجودم رخنه کرد. عمو را دوست نداشتم، حتی از او متنفر هم بودم. از بچگی از او می ترسیدم. واقعا نام عمو را نباید روی او گذاشت. مشتم را محکم فشردم و گفتم: من شب نیستم. 

مامان با عصبانیت گفت: هزار بار گفتم درباره عموت اینجوری رفتار نکن؛ هرچی باشه سایه ی سرمونه!

تلخندی زدم و گفتم: سایه ی سر یا بلای جون؟! مگه شما نمی فهمید اون دنبال یه چیزی هست که همش میاد اینجا. لابد اموال بابا رو می خواد...

مامان امش را بیشتر کرد و گفت: مگه بابات چی داش خدابیامرز؟!

خندیدم و گفتم: من و تو!

با عصبانیت به اتاق خوابم رفتم. همیشه از نگاه هایش می ترسیدم. به مادر می گفتم که عمو وقتی با من حرف می زند نگاه ها و بغل کردن هایش آزار دهنده است ولی مادر مدام دعوایم می کرد که این حرف ها را نزنم. تقه ای به در اتاقم خورد. خودم را آرام کردم و گفتم: جانم؟!

در باز شد و مادر داخل آمد. می خواست حرفی بزند ولی دو دل بود. آرام و خونسرد گفتم: بگو حرفت رو!

_ عمو امشب میاد برای یه چیز دیگه!

با تعجب گفتم: برای چی؟!

سرش را خاراند و گفت: توروخدا داد و بی داد راه ننداز، تصمیم گرفتیم شوهرت بدیم. شب بدری خانوم و پسرش میان خاستگا...

میان حرفش پریدم و گفتم:چی؟! از کی تا حالا به جای من تصمیم می گیرین؟!

مامان دستپاچه گفت: نه آخه ما تصمیمی نگرفتیم. تصمیم با خودته. جوابی که بدی من نه روش نمیارم ولی عجلهه نکن، آبروریزیم راه ننداز.

کلافه گفتم: جوابم از الان مشخصه!

ملتمسانه گفت: اون پسر دلش پیشت گیره. به خاطر مامان یکم با فکر تصمیم بگیر. حتی اگه می خوای ردش کنی یکمی فکر کن و ردش کن!

_ خیلی خب مامان! فقط به خاطر تو!

لبخندی زد و مرا در آغوش گرفت. گونه اش را بوسیدم. از اتاق بیرون رفت. امشب خواستگاری تنفرانگیز و فردا جشن خجالت برانگیز. این آخر هفته چه شود!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

آهی از نهادم بلند شد. تا شب خوابیدم. انگار کوه کنده بودم. هر چه خوابیدم هنوز هم خسته بودم. از جا بلند شدم و آبی به سر و صورتم زدم. به سراغ کمد لباس هایم رفتم. باید لباسی ساده بپوشم! مانتوی بلند سرمه ای رنگی برداشتم و همراه شلوار جین مشکی ام به تن کردم. شال سرمه‌ای رنگ را هم روی سرم انداختم. هیچ آرایشی هم نکردم. از اتاق بیرون زدم. به آشپزخانه رفتم و خودم را با درست کردن شربت سرگرم کردم. در دلم این جمله را تکرار می‌کردم: یه مهمونی ساده است، همین!

چرا دلم به ازدواج راضی نیست؟! شاید ترس ها و عقده هایم هنوز جایی برای فکر کردن به ازدواج باقی نگذاشته اند. باید زمان بگذرد. صدای آیفون مثل مته‌ای بر اعصابم خراش انداخت. در را مادر باز کرد و به تک تک میهمانان خوش آمد گفت. بعد از مستقر شدنشان به آشپزخانه آمد و رو به من گفت: شربت و شیرینی بیار!

حرفی نزدم. شربت ها را در سینی چیدم و به سالن رفتم. سلامی سرد دادم و شربت ها را تعارف کردم. اول سراغ عمو رفتم. با همان نگاه دریده اش نگاهم می‌کرد. نفر بعد شوهر بدری خانم بود. با لبخندی مهربان نگاهم می‌کرد. نفر بعد خود بدری خانم بود که با نیش باز به سرتا پایم نگاه می‌کرد. انگار عزادار بودم با آن رخت و لباس مشکی. نفر آخر تنفر انگیز ترین مرد دنیا بود. همان حبیبی که در محله چشم های هیز و چشم چرانی هایش زبان زد عام و خاص بود. با اخم نگاهش کردم. لبخندش محو شد.

کمی تعارفات همیشگی رد و بدل شد و من حوصله ام حسابی سر رفت. در آخر شوهر بدری خانم گفت: بهتر نیست بریم سر اصل مطلب. به قول قدیمیا!

عمو خندید و گفت: ولی اصل مطلب وقتی شروع میشه که حوراجانم اجازه بده!

چقدر این حمایتش احمقانه و عجیب بود. با تعجب به عمو نگاه کردم. لبخند گله گشادی تحویلم داد و گفت: نظر تو چیه دخترم؟! تو آمادگی ازدواج داری؟!

باید تیر خلاص را می‌زدم. مادر بی هیچ حرفی به گل های قالی خیره شده بود. لب تر کردم و گفتم: من می‌خوام درسم رو ادامه بدم و بعد کار کنم. توی برنامه‌ی زندگیم ازدواجی وجود نداره فعلا!

عمو لبخندش بیشتر شد و گفت: خب جواب دخترم رو که شنیدید.

بدری خانم عصبی گفت: مارو مسخره کردید؟! چرا از همون اول نگفتید؟! می‌خواستین به ریشمون بخندین؟!

خندیدم ناخودآگاه. بدری خانم تنفر انگیز نگاهم کرد و از جایش بلند شد و گفت: آقا صادق پاشو بریم. اینجا اومدن از اولشم غلط بود. همش تقصیر این حبیب زلیل مرده است. حرف گوش نمی‌کنه.

در چند لحظه ای بی توجه به التماس ها و معذرت خواهی های مامان از خانه بیرون رفتند و من در شوک کار عمو بودم. نگاهی به او انداختم. جلو آمد و گفت: خوبی حورا؟! دلم برات تنگ شده بود!

اخمی کردم. تغییری نکرده بود. شاید هم من خر بودم که فکر می‌کردم از من حمایت کرده،او قصدش این بوده که کسی دست به اموال برادرش نزد تا دست نخورده به آنها برسد. تمام نفرتم را در چشمانم ریختم و به آن پیرمرد خوش پوش چشم دوختم. بعد به مادر نگاه کردم و گفتم: من دارم میرم دیدن رها. کاری نداری؟!

مادر با تعجب گفت: وا! این وقت شب؟! آبروی منو بردی، حالام می‌خوای فرار کنی؟!

_مامان بیخیال! اعصاب مصاب ندارم.

مامان بغ کرد و به سمت آشپزخانه رفت. بی‌توجه به عمو به اتاقم رفتم. لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم. اولین باری بود که من از خانه بیرون می‌آمدم و مادرم راضی نبود. شماره‌ی رها را گرفتم. چند بوق خورد و جواب داد:

_به سلام حورا خانم! احول شریف؟! یادی از فقرا کردین!

_خوبی رها ؟! خونه‌ای؟!

_آره گلم. چطور؟!

_دارم میام اونجا.

_باشه قدمت رو چشم. منتظرتم.

_فعلا.

گوشی را قطع کردم و با سرعت تا خانه‌شان دویدم. 

***

حوصله‌ی هیچ کس را نداشتم. زانوهایم را بغل گرفتم و گفتم: رها خیلی داغونم. اون زندان لعنتی داغونم کرد. زندگیم خراب شد. الناز مرد. توی زندان بهترین دوستم خودکشی کرد و من جسدش رو سوزوندم. حالم خرابه رها!

ب‌*غلم کرد و گفت: نبینم اینجوری داغون باشیا! همه چیز تموم شد. باید از نو شروع کنی حورا.

آهی کشیدم. سکوت کردم. ناگهان دلشوره‌ی عجیبی به دلم افتاد. حس کردم اتفاق بدی افتاده. فورا گوشی ام را برداشتم.

_چت شد یهو؟!

_یهو از خونه بیرون زدم. نگران مامانم.

شماره خانه را گرفتم ولی کسی جواب نداد. در حال دیوانه شدن بودم. رو به رها داد زدم: منو ببر خونمون. زود باش!

رها سعی در آرام کردنم داشت. فورا سوار ماشینش شدیم و راه افتادیم.چند دقیقه بعد دم در خانه بودیم. کلید را در قفل انداختم و داخل شدم. چراغ ها روشن بود. جلو رفتیم. کفش های عمو هنوز دم در بود. ناگهان خشمگین شدم. بی صدا وارد خانه شدیم. رو به رها با صدای آرامی گفتم: بیرون منتظرم باش. 

حرفی نزد و رفت. پاورچین پاورچین جلو رفتم. پشت در اتاق مامان ایستادم. گوشم را به در چسباندم. کسی در هال و آشپزخانه نبود. صدای مکالمه‌ی مادر و عمو را شنیدم:

_بابک، به نظرت اگه بهرام زنده بود دخترم اوضاعش بهتر از این بود؟!

_الان وقت این حرف هاست پری؟! بزار خوش باشیم.

چیزی در قلبم فرو ریخت.

_بابک، اگه حورا بفهمه من صیغه تو شدم ناراحت میشه، نه؟!

پاهایم سست شد. به دیوار چنگ زدم. صدای فریاد عمو در گوشم اکو شد: اه همش حورا حورا! بس کن توروخدا! طلاق این زنه رو گرفتم رسما زنم میشی و اونم مجبوره قبول کنه!

اشک هایم صورتم را خیس کرد. از خانه بیرون رفتم و خودم را در ماشین رها انداختم.

داد زدم: برو! از اینجا برو!

با تعجب گفت: چی‌شد حورا؟! چته چرا گریه می‌کنی؟!

میان هق هقم قهقهه زدم. بریده بریده گفتم: مامانم...مامان من صیغه شده...

رها دستش را جلوی دهانش گرفت و چشمانش گرد شد. بدنم به لرزش افتاد. با هق هق گفتم: اونم صیغه‌ی عمو بابک!

زار می‌زدم و رها هنوز توی شوک بود. مرا در آغوش کشید و سعی در آرام کردنم داشت. هنوز گریه می‌کردم و به خودم لعنت می‌فرستادم که چرا هنوز در آن محله مانده بودم که همچین اتفاقی بیافتد!؟ 

به خانه‌ی رها برگشتیم. او با مادر و پدرش زندگی می‌کرد. آنها به مشهد رفته بودند و رها و برادرش رامین در خانه تنها بودند. رها به رامین زنگ زد و گفت که من پیشش هستم. رامین هم شب پیش دوستش ماند که ما راحت تر باشیم. روی زمین لحاف و تشکی برایم انداخت. همانطور بی صدا روی زمین خوابیدم. در خودم مچاله شدم و پتو را روی خودم کشیدم. رها از لرزش شانه هایم فهمید که گریه می‌کنم. بالای سرم نشست و گفت: حورا جان! اینجوری نکن با خودت. اون بنده خدام باید از تنهایی درمیومد این همه سال.

پتو را وحشیانه کنار زدم و گفتم: نه با عمو! اون یه ک*ثافته!

رها شانه ای بالا انداخت و گفت: حالا می‌خوای چیکار کنی؟!

_ترکشون می‌کنم. می‌ذارم خوش باشن!

_قطعا این بهترین کاره ولی...کجا می‌خوای بری؟!

کمی فکر کردم. باید مستقل از مادرم زندگی می‌کردم. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: مدرکم رو گرفتم. موقتا یه جا رو اجاره می‌کنم و کار وکالتم رو شروع می‌کنم. 

_حورا، قطعا زندگی سختی میشه. بدون پولی که مادرت ماهیانه می‌گیره زندگی کردن سخت میشه.

_چاره ای ندارم!

حرفی نزد. او هم به عمق بدبختی من پی برده بود. شب را همان جا با کلی فکر کردن خوابیدم.

***

جشن نامجو را کجای دلم بگذارم؟! تماسم را قطع کردم و تصمیم گرفتم همین امشب آخرین ملاقاتم با مادرم باشد. می‌دانستم مادرم صبح های پنجشنبه به گلستان شهدا می‌رود. سرخاک بابا! رها مرا به خانه برد که وسایلم را جمع کنم. همه چیز را برداشتم و در اتاقم را قفل کردم. کلیدش را در گلدان توی حیاط گذاشتم و برای همیشه با این خانه خداحافظی کردم.

برای امشب برنامه ها که نداشتم. در بین لباس هایم مانتوی حریر سفیدم را یافتم. آن را پوشیدم و تیپ سفیدم را با شلوار و شال سفید تکمیل کردم. جشن امشب مناسبت های مختلفی داشت. اول تولدم که بهانه‌ی آمدن تمام فامیل به باغ بود. دوم موفقیت نامجو که دلیل خرج کردنش برای مهمانی بود و سوم آزادی من که انگار فقط بهانه‌ی آمدن من شده و در آخر...نقشه ای که داشتم. شاید مورد آخر برای من باشد.

رها از نقشه‌ی شیطانی ام باخبر بود. همیشه به نظرها و افکارم واکنش مورد علاقه ام را نشان می‌داد.

آرایش ملایمی کردم و رو به رها گفتم: آماده‌ای؟!

سر تکان داد و به سمت باغ نامجو راه افتادیم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

عصبی ناخن هایم را با دندان می‌کندم. جلوی باغ توقف کردیم. پیاده شدم. عصبی پا روی زمین می‌کوبیدم و قدم برمی‌داشتم. برای اولین بار کفش پاشنه بلند پوشیده بودم. رها دستم را گرفت و آرام در گوشم زمزمه کرد: آروم باش. اینقدر حرص نخور!

نفسم را با صدا بیرون دادم. سعی کردم خونسرد باشم. وارد باغ شدیم. هنوز مهمان ها نیامده بودند. اولین کسی که متوجه حظورم شد مامان بود. مشغول صحبت با عمو بود که به محض دیدن من، به سمتم آمد و گفت: سلام مادر. خوبی؟!

سرد گفتم: سلام.

بی توجه به حظور مامان به سمت نامجو رفتم و گفتم: سلام آقای نامجو.

مشغول صحبت با یک پسر جوان و بسیار خوشتیپ بود. نگاهم کرد و لبخند ریزی زد و در کمال ادب گفت: سلام بانو. مسیح صدام کنید!

لبخند زدم. از این همه رسمی بودن حس خوبی نداشتم؛ خوب بود که برای شکستن این تعارفات پا پیش گذاشت. گفتم: بازم بابت جشن ممنون.

با همان حالت جدی و مغرورانه گفت: گفتم که جشن به خاطر موفقیت خودم بوده. کسی نمی‌دونه جشن به چه دلیل برگزار شده. می‌دونید که به همه گفتیم...

با چشم و اشاره به آن پسر خوشتیپ اشاره کردم. تک خندی کرد و گفت: این مهدی برادر بنده هست.

از این حرکتم خجالت کشیدم. باشرمندگی گفتم: خیلی می‌بخشید. حورا هستم. خوشبختم!

لبخندی زد و همانطور که به زمین خیره بود گفت: خواهش می‌کنم. همچنین.

عجب مرد عجیبی بود! مسیح رو به من گفت: در جریان هستید که من به ظاهر هم دانشگاهی شما هستم و این جشن موفقیت ما در پروژه‌ی مشترکمونه. برای همین اقوام شما رو دعوت کردیم!

گفتم: در جریانم ولی نیازی به این پلیس بازی ها و این کارها نبود. من به جشن نیازی نداشتم!

دستی بین موهایش کشید و گفت: ببین خانم معتمدی، این جشن باید برگزار می‌شد. بعدا دلیلش رو می‌فهمید.

((مسیح))

لبخندی زدم که بحث را ادامه ندهد. من قصد داشتم نقشه‌ی ناگهانی ام را اجرا کنم ولی... به جای اینکه وقتم را صرف قانع کردن و کارکردن روی خودم کنم، مشغول جشن شدم.

نفسم را با صدا بیرون دادم. قصد داشتم در این جشن خودم را به اقوامش نشان دهم و بعد به خواستگاریش بروم. فکر بدی نبود ولی کمی بی فکری کردم. 

از من دور شد و به سمت دختری که همراهش به جشن آمده بود رفت. دلم می‌خواست بماند تا مدت ها به او خیره بمانم. مشغول صحبت با برادرم شدم.

_مهدی، مامان دلتنگته. بیا فردا شب یه سر بهش بزن!

نفسش را با صدا بیرون داد و گفت: قرار شد درباره‌ی این قضیه حرف نزنیم. یادت نرفته که به این شرط اومدم اینجا؟!

سر تکان دادم و حرفی نزدم. کم کم اقوام حورا آمدند. با همه‌شان آشنا شدم. همه چیز آرام بود. خانواده‌ی کم جمعیتی داشت. بیشتر از همه چیز رابطه‌ی عجیب مادر حورا و عموی حورا بود! خیلی با هم جیک و پوک داشتند. 

به سمت مهدی چرخیدم و گفتم: داداش چیزی لازم داشتی بگو برات بیارم.

لبخندی زد و گفت: از شما بیشتر از اینا به ما...

حرفش را ادامه نداد و به جایی پشت سر من خیره شد. به کتفم زد و گفت: هی مسیح! اونجا رو نگاه!

برگشتم و رد نگاه مهدی را گرفتم. چشمم به حورا افتاد. کنجکاو و بهت زده بودم. چیزی که می‌دیدم مرا به حیرت وا داشت!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

رو در روی کسی که خودش را عموی حورا نامیده بود ایستاده و یقه اش را گرفته بود. جمعیت به آنها نگاه می‌کردند. حورا چرخید و رو به بقیه داد زد: دیگه چرا مخفی کاری کنیم؟! خانم ها آقایون، این آقا با مادر من ازدواج کرده، براشون آرزوی خوشبختی کنین، بزارید زندگیشون رو بکنن.

بیشتر افراد در حیرت بودند. من نمی‌دانستم قضیه چیست. کمی به جلو قدم برداشتم و آرام گفتم: چی شده حورا؟!

نگاهم کرد. چشمانش برق غم و خشم داشت. سیبل گلویش بالا و پایین شد. مشخص بود که بغض دارد. میان جمعیت مردی با موهای جو گندمی و عینک مستطیلی شکل برخاست و گفت: این مسخره بازیا چیه حورا؟! خب ازدواج کردن جرم که نکردن!

حورا قهقهه ای عصبی سر داد و منتظر نگاهش کرد. زیر لب گفت: دایی منم بی غیرت شده!

مادرش داد زد: حورا بسه!

زنی میان جمعیت گفت: ولی آقا بابک که زن داره! این مسئله بازم مشکلی نداره؟!

مادر حورا با خشم گفت: زن داداش، آقا بابک خیلی وقته از زنش جدا شده!

پوزخندی روی لب زن نشست و سکوت کرد. حورا دوباره فریاد زد: من میرم و با زندگی متاهلیتون تنهاتون می‌ذارم. خداحافظ!

از سالن بیرون زد. دنبالش دویدم و صدایش زدم. بی تفاوت می‌دوید. به او نزدیک شدم و چنگ انداختم به بازویش. متوقف شد. چرخید به سمتم و غرید: چی می‌خوای؟!

_ این مسخره بازیا چیه؟! چرا جشن رو خراب کردی؟! خب اونام دل دارن، باید ازدواج کنن، تو نمی‌تونی مانعشون بشی.

بغض کرد و گفت: ازدواج آره ولی نه اینکه صیغه اون مرد بشه‌. نخواستم آبروشون بره، برا همین هیچی نگفتم.

سیم های مغزم قاطی کرد. مگر می‌شود؟! آن مرد یک زن شهید که یک دختر دارد را صیغه کرده؟! با تعجب گفتم: چرا صیغه؟!

دندان هایش را روی هم سایید و گفت: چون هنوز زن داره.

از من دور شد و با سرعت سوار ماشین دوستش شد. چند لحظه بعد رها هم به او ملحق شد. قصد رفتن داشتند که دویدم پشت شیشه ماشین. شیشه را پایین داد و گفت: بله؟!

_ من چیزی به کسی نمی‌گم. خیالت راحت! کمکی از دستم بر بیاد انجام میدم.

سرد گفت: نیازی به کمک نیست. ممنون.

و راه افتادند و رفتند. در فکر و خیال های عجیبی غرق شدم.

((حورا))

از اینکه جشن مسیح را خراب کرده بودم، پشیمانم ولی؛ به این احساس سبکی می‌ارزید. نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم: رها، من نمی‌دونم قراره چی پیش بیاد؟!

_انشاالله که خیره!

آهی کشیدم و سکوت کردم. آن شب را پیش رها ماندم. از صبح که برادرش آمد به دنبال اجاره خانه بودیم. بالاخره خانه‌ی کوچکی در یک آپارتمان اجاره کردیم. وسایلم را به آنجا انتقال دادم. دیگر نه تماس های مامان را جواب می‌دادم و نه پیغام هایش را. با کمک رها وسایلم را چیدیم. در خانه‌ی جدید ساکن شدم. از فردا به دنبال کار می‌روم. شاید به یک دانشجوی کارشناسی حقوق کاری بدهند. به خانه‌ی کوچکم نگاه کردم. یک سالن ۳ در ۴ که گوشه اش مبلمان راحتی مدل L، به رنگ قهوه ای چیده شده و سمت راست سالن اتاق خواب معمولی وجود دارد. سمت چپ اتاق تخت خواب کوچک و اسپرتم را گذاشتم و سمت راست داخل کمد دیواری لباس هایم را چیدم. میز تحریرم را رو به روی ورودی اتاق گذاشتم. مشکل اتاق این است که پنجره ندارد. فقط سالن یک پنجره رو به خیابان دارد. به سمت پنجره رفتم و بازش کردم. از طبقه‌ی ۶ مجتمع یاس، تنها چیزی که نما دارد آلودگی های شهر است و بس. به سمت آشپزخانه نقلی خانه رفتم. یک آشپزخانه جزیره کوچک و جمع و جور. 

مشغول پختن نهار شدم. همیشه آشپزی ام بد بوده و هست. ماکارونی پختم. بیشتر شبیه کرم های رنگ و رو رفته‌ی شل بود تا ماکارونی. با اکراه آن غذای چندش آور را خوردم و به تخت خواب رفتم که خستگی اسباب کشی را در کنم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

چشمانم را باز کردم. کش و قوسی به بدنم دادم و از تخت خواب پایین آمدم. باید دنبال کار بگردم. صبحانه‌ای کامل خوردم و از خانه بیرون زدم. شماره هایی که رها داده بود را یکی یکی گرفتم و آدرسشان را نوشتم.

اولی یک مرکز نشر بود که به تایپیست احتیاج داشت. سوار تاکسی شدم و جلوی درب دفتر پیاده شدم. داخل رفتم. مجتمع دو طبقه ای بود که طبقه همکف مطب یک دکتر روانشناس و طبقه‌ی دوم مرکز نشر قرار داشت. از پله ها بالا رفتم. به نفس نفس افتادم. از بچگی مشکل تنفس داشتم. وقتی رسیدم نفس عمیقی کشیدم و به سمت میز منشی رفتم. 

دختر جوانی که سرش را تا انتها در مانیتور کامپیوتر فرو کرده و هیچ چیز را نمی‌دید. فقط هر چند لحظه یک بار عینک گردش را با سر انگشت بالا می‌داد. تک سرفه ای کردم که متوجه حضورم نشد. آرام گفتم: سلام برای آگهی استخدامتون اومدم.

بالاخره نگاه از آن صفحه‌ی جادویی کند و به من نگاه کرد. لبخندی زد و گفت:سلام. یه لحظه صبر کنید با رئیس هماهنگ کنم.

گوشی را برداشت و گفت: برای استخدام اومدن...بله...چشم.

رو به من گفت: بفرمائید داخل!

لبخندی به معنای تشکر زدم و به سمت دفتر رئیس رفتم. تقه‌ای به در زدم و با بفرمائید رئیس داخل رفتم. مردی میانسال با موهای جوگندمی و عینک مهندسی، لباس های اتوکشیده و تمیز. با اشاره‌ی دستش روی صندلی نشستم.

_ خب دخترم، مشخصاتی از خودت بگو.

_من حورا معتمدی هستم. رشته حقوق می‌خونم و هنوز دانشجوام ولی ۳ ترم دیگه باقی مونده از درسم. با کامپیوتر آشنایی کامل دارم و‌...

میان حرفم گفت: خوبه! ببین باید درباره‌ی این کار بگم برات.

با سکوت نگاهش کردم. گفت: تو باید از ساعت ۷ صبح تا ۷ شب اینجا کار کنی. یه کار تمام وقته!

خوشحال شدم. هم وقتم خالی نمی‌ماند و هم حتما با این همه وقت کار کردن حقوق خوبی داشت.

_در ضمن، حقوقت هم خوبه، ماهیانه ۹۰تومن می‌گیری؛ البته کارت سریع باشه هی حقوقت کم کم بالا میره تا سقف...

با تعجب گفتم: ۹۰ تومن زیاد نیست؟!

تک خنده‌ای کرد و گفت: قیمت کار یه تایپیست همینه! ما به بعضیا ۵۰ میدیم به بعضیا ۱۰۰. نسبیه!

تازه IQ من افتاد که منظورش از ۹۰ تومان، نود هزار تومان است، نه نود میلیون تومان. با این حقوق که اجاره خانه ام را هم نمی‌توانم بدهم. از جا بلند شدم و گفتم: ببخشید وقتتون رو گرفتم. این کار به دردم نمی‌خوره زمانش زیاده‌.

مرد شانه ای بالا انداخت. از شرکت بیرون آمدم، سرافکنده و دست خالی. به سمت آدرس بعدی رفتم. سه جای دیگر را تا ظهر سر زدم ولی حقوق همگی پایین بود و به دردم نمی‌خورد.

عصبی به خانه برگشتم و روی مبل، جلوی تلوزیون نشستم. کانال ها را زیر و رو می‌کردم که تلفنم زنگ خورد. با دیدن شماره‌ی ناشناس مبهوت ماندم. چه کسی می‌توانست باشد؟!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم

دکمه اتصال را زدم. صدای آشنایی در گوشی پیچید:

_الو، سلام حورا. مسیح هستم!

_اِ، سلام آقا مسیح. خوبین!؟ ببخشید نشناختم شمارتون رو نداشتم.

_خواهش می‌کنم. راستش مادرتون شمارتون رو داد و گفت که احوالتون رو به گوشش برسونم. در ضمن تاکید کرد که این مورد رو نگم بهتون!

_خب الان دقیقا برا چی گفتید؟!

_چون حس کردم کار درستی نیست. اگه دوست داشته باشید به مادرتون بگم که زنده اید!

ته صدایش خنده موج می‌زد. لبخندی زدم و گفتم: خیلی خب! بهش بگید. و تاکید کنید دیگه به من زنگ نزنه!

_هرجور مایلید. در ضمن اگه کمکی خواستید در خدمتم.

_ممنون!

_امری نیست؟!

_نه خیلی ممنون. خدانگهدار.

_خدانگهدار‌.

قطع کردم و دوباره جلوی تلوزیون دراز کشیدم. شاید برای کار کردن می‌توانستم از او کمک بگیرم. مسیح شغل و رشته اش با من همخوانی داشت ولی...بیش از این دوست ندارم مدیون کسی باشم.

***

_چی میگی رها؟! منظورت چیه؟!

_خوب گوش کن خانوم خانوما! همینی که میگم! باید بهش زنگ بزنی.

_ عمرا! من روم نمیشه اصلا.

اخمی کرد و گوشی ام را قاپید. هرچه تقلا کردم نتوانستم گوشی را از دستش بگیرم.

_اه! رها کاش بهت نمی‌گفتم اصلا! خیلی بی شعوری!

گوشی را به سمتم گرفت. تماس با مسیح در حال اتصال بود. دندان هایم را روی هم فشردم و گفتم: قطعش کن!

نیشخندی زد که صدای مسیح به گوش رسید: بله؟! بفرمایید!

با چشم و ابرو برای رها خط و نشان کشیدم و گفتم: سلام آقا مسیح. خوبید؟!

_ممنون خانم. شما خوبید؟!

_خیلی ممنون. 

_امری داشتید؟!

بریده بریده گفتم: من...خب راستش...دنبال یه کار می‌گشتم. گفتم شاید شما بتونید...

ادامه‌ی حرفم را خوردم.

_متوجهم! راس ساعت ۹ بیاید دفترم. آدرسش رو می‌فرستم براتون. 

_امممم...ممنون! لطف می‌کنید. ببخشید مزاحم شدم.

_خواهش می‌کنم. مراحمید.

_روز خوش!

_خدانگهدار.

قطع کردم و به سمت رها هجوم بردم. تا توانستم مشت و لگد نثارش کردم. نفسم را با خشم بیرون دادم. ولی اگر رها نبود من هیچ وقت روی زنگ زدن به مسیح را نداشتم، حالا به لطف رها او برایم کار جور می‌کند؛ عجب آدم مهربانی است...

تمام تمرکزم را روی این جمع کردم که چگونه کاری می‌تواند برایم پیدا کند؟!

به خانه برگشتم و لباس های مشکی رنگم را پوشیدم. بدون هیچ آرایشی از خانه بیرون زدم. به سمت آدرسی که فرستاده بود رفتم. جلوی ساختمان بزرگی ایستادم. ((مجتمع یاس)). وارد شدم. کنار آسانسور نوشته ها را خواندم.

_ طبقه‌ی دوم...دفتر مشاور حقوقی...دکتر نامجو! اوه، دکتره و من نمی‌دونستم؟!

دکمه آسانسور را زدم و وارد شدم. صدای موزیک در فضا پیچید و چند لحظه بعد خانمی که صدایش ضبط شده بود ورود به طبقه دوم را اعلام کرد. از آسانسور خارج شدم. رو به رویم، درست انتهای سالن یک میز تکی قرار داشت که خانم میانسالی روی آن نشسته بود و مشغول صحبت با تلفن بود. جلو رفتم و تک سرفه ای کردم. نگاهم کرد. گفتم: سلام. با آقای نامجو ملاقات داشتم.

_فامیلتون؟!

_معتمدی!

_بله، بفرمایید. دکتر منتظرتون هستن.

به سمت در دفترش رفتم و تقه ای به در زدم. 

_بفرمایید!

در را باز کردم. مثل همیشه خوش پوش و جذاب، پشت میز اداری اش نشسته بود. با کمال ادب از جایش بلند شد. سلام آرامی کردم. جوابم را داد و خواست که رو به رویش روی صندلی بنشینم. اطاعت کردم و نشستم. منتظر نگاهش کردم که حرفی بزند...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

در عمق سکوت معنادارش گفت: خیلی خب حورا خانم، گفتی که دانشجوی حقوق هستی، درسته؟!

سر تکان دادم. برگه ای به سمتم گرفت و گفت: می‌تونی دستیار من بشی. چطوره؟!

با چشمان گشاده گفتم: من...آخه...

خیلی جدی گفت: از باهوش بودنت خوشم اومده، حس می‌کنم به دردم می‌خوری.

لبخندی از سر ذوق زدم. این خیلی عالی بود که یک تازه وارد بودم ولی به محض ورود بهترین کار به من پیشنهاد می‌شد‌. لبخندم را که دید ببگه ای به سمتم گرفت و گفت: این قرارداد ماست. امضاش کن! فقط بدون که به مدت یک ماه امتحانی کار می‌کنی، اگه ازت راضی بودم ادامه میدی؛ متوجه شدی؟!

سر تکان دادم...

((مسیح))

این بهترین فرصت بود. از خدا شاکر شدم که او را روز به روز به من نزدیک تر می‌کند. شاید اوایل فک می‌کردم که حسم به او یک حس پوچ جوانی است؛ ولی حالا که می‌بینم خدا او را به من نزدیکتر می‌کند شک و شبهه ام کمتر می‌شود؛ ولی باز هم تا مطمئن نشوم اقدامی نمی‌کنم. من غرورم را خرد نمی‌کنم!

برگه را به دستش دادم. فرم را پر کرد و به دستم داد. پرونده برایش تشکیل دادم. پرونه را به دستش دادم و گفتم: این رو بدید خانم مظفری منشی بنده. امضا می‌کنن و بایگانی می‌شه.

چشمی گفت. به اطراف نگاه می‌کرد. کنجکاو بود یا شاید می‌خواست محل کار جدیدش را دید بزند. من شیفته‌ی حالات و چهره‌ی دلنشین این دختر شدم. اما می‌ترسم که مبادا این یک هوس باشد. خودم را می‌شناسم. من روزی با مسیح این روزها فرق داشتم، بوی گند الکل، مخلوط با عطر زنانه می‌دادم. تفریحم گذراندن وقت با دختر هایی بود که خودشان جذبم می‌شدند‌. کثیف بودم ولی، در عالم کثاف*ت هم قوانینی داشتم، مختص خودم. مثلا این‌که هیچ‌گاه روابطم با دخترها به تخت خواب ختم نمی‌شد؛ حتی پیش آمده بود که دختری خودش پیشنهاد کرد ولی من او را مانند تکه‌ای زباله از زندگی‌ام بیرون انداختم. 

قانون بعدی من این بود که من هیچ‌گاه درخواست کننده‌ی شروع رابطه نبودم. من زن ها را به خوبی می‌شناختم و می‌دانستم چه چیزی در یک مرد برای آنها جذاب است؛ منتظر می‌ماندم که خودشان به سمتم گرایش پیدا کنند و هیچ‌گاه با شکست مواجه نشدم.

با فکر به دوران کثیف زندگی‌ام، میگرن همیشگی به سراغم آمد. خدایا یه راستی این حس من پاک است؟! عشق است؟! این‌بار هوس نیست؟!

به حورا نگاه کردم. هیچ چیزی در او شبیه دخترهایی که قبلا دیده بودم نبود؛ این دختر پر از نجابت، پاکی، زیبایی و شیطنت بود. من نمی‌گذارم که با دستان آلوده‌ی من پاکی اش خدشه دار شود. یا حورا را فراموش کرده و این حس را پاک می‌کنم یا آن را به پاکی می‌رسانم.

دکور مشکی و سفید دفترم را به خوبی دید زد. نگاهم کرد و گفت:شما به من خیلی لطف کردید. واقعا ممنونم!

جواب شیرین زبانی ‌اش را با لبخندی مغرورانه دادم. از جا بلند شد. ایستادم و گفتم: خانم مظفری وظایفت رو میگه. خوب به ذهن بسپار!

چشمی دیگر گفت و از اتاق بیرون رفت.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

سیگاری از جعبه‌ی فلزی درون کشوی میزم بیرون آوردم. نخی از سیگار گران قیمتم را آتش زدم. پک محکمی کشیدم. تلفنم زنگ خورد. به صفحه‌ی آن چشم دوختم. نام مهدی روی صفحه خودنمایی می‌کرد. فورا تماس را متصل کردم:

- الو سلام. چطوری داداشم!؟

-سلام. ممنون. مسیح جان!

- جانم؟!

- باید باهات صحبت کنم. مسئله‌ی مهمی پیش اومده‌.

- خیلی خب. بیا شرکت.

- باشه. نیم ساعت دیگه اونجام.

تماس که تمام شد تقه‌ای به در دفتر خورد. "بفرمائیدی" گفتم که حورا وارد شد. لبخندی زد و گفت: آقای نامجو، من وظایفم رو فهمیدم و مشکلی هم وجود نداشت.

-خوبه! از فردا ۷ صبح میای سر کار. مفهوم شد؟!

سری تکان داد و گفت:چشم!

- خوبه‌ می‌تونی بری.

خدانگهدار گفت و رفت. بعد از او مهدی آمد. کمی آشفته بود. نشست و کمی احوالپرسی کرد. نگاهش کردم و گفتم: چیزی شده مهدی؟!

آهی کشید و گفت: گمونم باید برا داداش بزرگت آستین بالا بزنی.

با خوشحالی گفتم: نگو!

لبخندی خجل‌وار زد و گفت: عاشق شدم. بهم نمیاد؟!

شانه ای بالا انداختم. مهدی شخصیتی مذهبی، ساده و سر و سنگین داشت. اصلا به دختر ها نگاه نمی‌کرد، درباره‌ی هیچ دختری نظر نمی‌داد. حالا عجیب بود که دلبسته‌ی کسی شده بود. قطعا آن دختر شخصیت جالبی دارد. مشتاقم او را ببینم.

- خیلی خوشحالم. حالا اون دختر خوشبخت کی هس؟!

نگاهم کرد. در نگاهش چیزی یافتم که دلم را لرزاند‌.

- حورا!

خون در رگ هایم یخ زد. گلویم خشک شد. به زور آب دهانم را قورت دادم و گفتم: جدی؟! حورا که شخصیتش با تو خیلی فرق داره‌ مطمئنی به دردت می‌خوره!؟

با بغض گفت: مهم اینه که هرچی که می‌خوام رو داره و من... من دیوونه اش هستم.

فشار خونم زیر صفر بود. خدایا چه بازی جدیدی را شروع کردی؟ با من چه می‌کنی؟! این بدترین چیزی بود که می‌توانست اتفاق بیوفتد. باز هم چوب غرورم را خوردم؟!

سرم را پایین انداختم و گفتم:انشاالله خیره!

- می‌خوام باهاش حرف بزنم و آخر هفته بریم خواستگاری. با مامان حرف می‌زنی؟

فقط به معنای "آری" سر تکان دادم. از جا بلند شد و گفت: ممنونم داداشی. من بیشتر از این مزاحم کارت نمیشم. 

خداحافظی کرد و رفت و مرا در دمیای سیاهم رها کرد.

با کف دستانم صورتم را پوشاندم. خدای من! هردوی آنها عزیزان من هستند. از طرفی من دیوانه‌ی حورا هستم؛ از طرفی مهدی در چند سال اخیر خیلی شکسته شد...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم
مهدی بیچاره‌ی من! دلم به حالش می‌سوزد وقتی از درد هایش یاد می‌کنم. آن روزها من جوانی سرخوش بودم و غافل بودم از دردی که برادرم می‌کشد. مهدی دو سال بود که با دختری به نام سحر ازدواج کرده بود. سحر دختری زیبا و باوقار بود. آنقدر عاشق هم بودند که گاهی حس می‌کردم مهدی او را می‌پرستد! ظاهرا در محل کارشان همکار بودند و عاشق هم شدند. سحر دختری از خانواده‌ای مذهبی بود. مهدی وقتی که عاشق سحر شد و به او ابراز علاقه کرد، جوانی خوشتیپ و دخترکش بود. سحر هم او را دوست داشت ولی به مهدی گفت که خانواده اش با ظاهر و تیپ اسپرت و امروزی او مخالف اند. مهدی مجلسی و شیک پوش شد. 
سحر باز هم گفت که مادر و پدرش از شغل او راضی نیستند، باید شغل دولتی دست و پا کند. به هر زحمتی که بود مهدی علی‌رغم حس درونی اش که از شغل های نظامی متنفر بود، به خاطر سحر وارد نظام شد. 
در آخر خانواده‌ی سحر به نام مهدی ایراد گرفتند. نام مهدی، میلاد بود. راضی شد که به خاطر سحر نامش را تغییر دهد. متوجه شده بود که سحر ارادت خاصی به حضرت مهدی (عج) دارد و به همین خاطر نامش را به مهدی تغییر داد. 
وقتی که ازدواج کردند آنقدر زندگی اشان پر از شادی و عشق بود که همگان بر آن غبطه می‌خوردند. مهدی در این ازدواج و عشق رشد کرد، به چیزی دست یافت که بالاتر از عشق بود. به کل تغییر کرد. فردی معتقد و عالی مرتبه شد، چیزی که من از آن خیلی دور بودم، خیلی!
این زیبایی و شادابی عمر کمی داشت که با مرگ سحر در اثر سرطانی که مثل خوره به زندگی‌اشان افتاد، پایان یافت. هر چه توده‌ی سرطانی رشد می‌کرد رفته رفته مهدی ضعیف و ضعیف‌تر می‌شد. همه این را حس می‌کردند. وقتی که سحر مرد انگار مهدی هم مرد. دیگر وجودش حس نمی‌شد. یک سال بست در حرم امام رضا بود. نمی‌دانم چه شد ولی یک سال بعد برای سالگرد سحر که برگشت عجیب حالش متحول شده بود. گویی حول حالنایی که خوانده را خدا اجابت کرده بود.
بعد از سحر فکر نمی‌کردم فکر ازدواج به سرش بزند. خیلی وقت پیش گفت که سحر به خوابش آمده و از او خواسته که به فکر خودش باشد و از این تنهایی رهایی یابد. او به یک همنشین نیاز دارد ولی...نه حورای من!
کلافه از جایم بلند شدم. عصبی قدم می‌زدم. مهدی از آنهایی بود که اگر زنی دست رد به سینه اش می‌زد نازکشی بلد نبود. دمش را روی کولش می‌گذاشت و می‌رفت. شاید تنها راه زدن رای حوراست؛ ولی این خودخواهی است. اوج بدجنس بودن است. با عصبانیت مشتی بر دیوار کوبیدم. دیوانه شدم. همه‌ی وسایل روی میز را پخش کردم. داد زدم: اون مال منه!
پارچ و لیوان روی میز را به سمت در پرت کردم و داد زدم: اون داداشته احمق!
در با صدا باز شد و منشی در چهارچوب در ظاهر شد. رنگش پریده بود و با ترس نگاهم می‌کرد. انگشتانم را لا به لای موهایم فرو بردم. نگاهم کرد و بریده بریده گفت: چی‌‌...چیزی شده آق...آقا؟!
نفسم را با صدا فوت کردم و گفتم: این‌جا رو جمع و جور کنید. من میرم خونه. کسی زنگ زد بگو نیستم. قرار های امروز رو بنداز برای فردا.
گوشی موبایلم را برداشتم از دفتر بیرون زدم. وحشیانه به سمت خانه رانندگی کردم.
((حورا))
رو به منشی گفتم: یعنی چی که نیومدن؟!
با نگرانی گفت: والا دیروز عصر خیلی با حال بدی رفتن خونه. امروز نیومدن. هرچیم زنگشون می‌زنم جواب نمیدن.
نگران شدم. چه بلایی بر سرش آمده بود؟! صدای آلارم گوشی‌ام بلند شد. پیامکی از طرف شماره‌ی مسیح داشتم. فورا بازش کردم. نوشته بود: سلام خانم معتمدی. شرمنده امروز روز اولی کاری‌تون مجبورید بدون رئیس برید سرکار. باید یه سری مدارک رو ببرید کلانتری تحویل بدید‌. همین! به منشی بگید امروز نمیام. یعنی یک هفته نمیام. کاری برام پیش اومده. توی این یک هفته یه سری برگه باید ببرید یه سری جاها که منشی بهتون میگه. ممنون.
شانه‌ای بالا انداختم و پیامک را به منشی نشان دادم. ابرویی بالا انداخت و گفت: که این‌طور. خیلی خب. بیا با این برگه ها امروز شروع کن. ببرشون کلانتری منطقه ۱۰.
برگه ها را گرفتم. انگار چیزی یادش آمد که گفت: راستی، از روی میز آقا یه برگه هست اون رو بردار و با خودت ببر. 
سرم را به نشانه‌ی "فهمیدم" تکان دادم و به سمت دفتر رئیس رفتم. در را باز کردم. برگه را از روی میز برداشتم که چشمم به قاب عکس روی میز افتاد‌. مسیح بود که کنار دریا با لباسی ساده ایستاده بود. این سادگی بیشتر برازنده‌ی او بود. جذاب تر می‌شد! محو زیبایی چشمانش شدم. عجیب زیبا و غیرقابل وصف بود. همان چشمانی که دخترهای زیادی کشته مرده‌ی یک نگاهش بودند. زیر لب گفتم: نوش جون صاحابش!
از دفتر بیرون زدم و به سمت کلانتری رفتم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

.

ویرایش شده توسط ❤writer❤

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم

برگه ها را تحویل دادم و مهر تایید خورد. به دفتر برگشتم و برگه ها را تحویل منشی دادم. کنجکاو بودم بدانم که مشکل مسیح چیست که نیامده است! 

به خانه برگشتم. تنهایی، باز هم تنهایی...

***

یک هفته در حال اتمام است و هنوز هم مسیح به شرکت نمی‌آید.

پا به ورودی شرکت گذاشتم که مهدی، برادرش را دیدم. جلو رفتم. به محض دیدن من لبخندی زد. با گرمی تمام استقبال کرد.

سلامی کردم که جوابم را داد. هم قدم به سمت میز منشی راه افتادیم. نمی‌دانستم سوال مزاحمم را بپرسم یا نه. بالاخره لب تر کردم و گفتم: شما می‌دونید برادرتون کجاست؟! چند روزی هست که نیومدن سرکار‌.
چهره‌اش در هم شد و گفت: فکر کنم باز رفته کلبه!
خواستم بپرسم کلبه کجاست که منشی به سمتمان آمد و گفت: سلام آقای نامجو. خداروشکر که اومدید‌. اوضاع کارها بهم ریخته.
مهدی با آرامش گفت: آروم باش! مشکلی نیست. من اینجام که مشکل ها رو حل کنم. 
منشی لبخندی از روی آسودگی زد و پرونده های راکد شده را به مهدی داد. مهدی رو به من گفت: میرم داخل دفتر مدیر‌ که به این ها رسیدگی کنم. میای کمکم؟! چون چیزی از حقوق و وکالت نمی‌دونم برام سخته.
- بله حتما!
همراهش وارد اتاق مدیر شدم. پشت میز مدیر ننشست و رو به روی من نشست. برگه ها را روی میز پخش کرد. یکی یکی پرونده ها را نگاه کروم و درباره‌اشان توضیح دادم. کارمان تا ظهر طول کشید. بعد از اتمام کار کش و قوسی به بدنم دادم. 
- خسته نباشی!
تشکری زیر لب کردم. این مرد واقعا خوب، مودب و جذاب است؛ ولی نمی‌دانم چرا حس خوبی در کنارش ندارم. مهدی از مسیح هم سر به زیر و آرام تر است ولی نمی‌دانم مشکل من از کجا نشات می‌گیرد‌. هرکی نداند فکر می‌کند من یک زن شوهردارم که این‌گونه از این مرد دوری می‌کنم.
از جا بلند شدیم. رو به من گفت: می‌تونم نهار دعوتتون کنم، مهمون من باشید؟!
نمی‌دانستم چه بگویم. ولی گرسنگی عجیب فشار وارد می‌کرد. گفتم: نه نمی‌خوام مزاحم بشم.
- نزنید این حرف رو خانم. مراحمید شما!
مخالفتی نکردم و بعد از جمع کردن پرونده ها راه افتادیم. ماشین گران قیمت و زیبایی داشت ولی به زیبایی ماشین مسیح نبود. چرا من همه‌ی مرد ها را با مسیح مقایسه می‌کنم؟!
سوار شدم و با سرعت مناسبی راه افتاد. جلوی رستوران سنتی متوقف شد. پیاده شدیم و داخل رفتیم. روی یکی از تخت ها نشستیم. گارسون آمد و سفارش یک دست چلو جوجه دادم. مهدی هم کوبیده سفارش داد. نهار را در سکوت خوردیم. منی که پر حرف بودم، عجیب بود که امروز اینقدر ساکت شده بودم.
((مسیح))
به مردی که در آینه بود نگاه کردم. ریش ها و موهایش بلند شده بود. پای چشمانش گود رفته و رنگش به زردی می‌زد. لب زدم: دیگه وقتشه! تموم شد. تو آدم شدی. دیگه نباید تعلل کنی.
هر وقت که کارم گیر می‌کرد به این کلبه‌ی قدیمی و چوبی میان جنگل می‌آمدم. برای خودم ساخته بودم. روزها و شب ها تنهایی فکر می‌کردم تا به نتیجه برسم. این بار هم جواب داد. نتیجه ای گرفتم که بهترین کار بود. با این نقشه نه آسیبی به حورا می‌رسد و نه آسیبی به مهدی‌.
دست بردم و قیچی را برداشتم. ریش هایم را قیچی کردم. صابون زدم و با تیغ ته ریشم را تراشیدم. اضافات موهای سرم را قیچی کردم و حوله‌ای برداشتم. وارد حمام شدم. 
جلوی آینه به خودم نگاه کردم. این مسیح جدید را بیشتر دوست داشتم. وقتی که اینجا می‌آمدم تغییر می‌کردم و هر بار این تغییر را بیشتر دوست داشتم. از کلبه بیرون زدم و به سمت شهر راه افتادم.

ویرایش شده توسط ❤writer❤

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دوم

در ذهنم چهره ی تک تک عزیزانم را مرور کردم؛ مادری که همیشه دلسوزانه به من محبت می کرد؛ پدری که روزی قهرمان زندگی من بود ولی... با رفتنش دنیای کودکانه ی من را نابود کرد؛ و برادری که بیش از حد شبیه مادرم است. حتی رنگ سفید پوست و سبزی چشمانش، دل مهربان و آرامش هم به مادر رفته! اما من چه؟! همه می گویند شبیه آن کثافطم... نمی دانند همانی که با القاب ناپسند از او یاد می کنند کسی است که من آرزو داشتم روزی شبیه او باشم. گرچه در حقم پدری نکرد و حالا من هم از او متنفرم ولی، روزی دوستش داشتم! مادربزرگ همیشه می گوید که من هم اخلاق گندم به او رفته و هم چهره ای که زیبایی اش فریبنده است؛ مثل سیبی که از وسط به دو نیم تقسیم شده باشد.

اما این میان در گوشه ی ذهنم کسی وجود دارد که سال هاست ذهن بیچاره ی من درگیر اوست. گویی بر سر دو راهی ایستاده ام؛ اگر به سمت حورا بروم دل مهدی را شکسته ام ولی؛ اگر به سمت مهدی بروم حورا دلش شکسته نمی شود. نمی دانم به روحیه ی خودخواهانه ام گوش بدهم یا دلی که عجیب برادرم را دوست دارد.

صدای رعد و برق همزمان شد با تاریکی هوا. ابرهای سیاه در این اول صبح آسمان را پوشاندند. باران به یکباره شدت گرفت. نیش ترمزی گرفتم که شاید از سرعت خودرو کاسته شود اما...هرچه تلاش کردم ترمز نمی گرفت؛ نمی دانم چه بلایی بر سر این ماشین لعنتی آمده؟! سرعت زیاد است و نمی توان کاری کرد. صدای بوق ماشین سنگینی در گوشم پیچید. نور چراغ هایش بالا و پایین می شد. فرمان را به سمت کوه کنار جاده چرخاندم. به خاطر سرعت زیاد ماشین سر خورد و آنقدر کف جاده چرخید که...

((حورا))

کلافه بودم. آرام نامش را صدا زدم: آقا مهدی!

سر بلند کرد. گفتم: میشه بریم؟! من یکمی کار دارم.

- بله حتما!

فورا به سمت صندوق رفت و صورتحساب را پرداخت کرد. مرا نزدیک خانه پیاده کرد و رفت. نمی خواستم بفهمد که قصد دارم به سر کار برگردم. تاکسی گرفتم و رفتم. منشی مثل همیشه سلام کرد و جوابش را دادم. شاید مسیح دوست نداشت که مهدی از همه ی کار ها و مسائل کاری اش خبردار باشد. پرونده جدید را برداشتم و به اتاق مسیح رفتم. پشت میز نشستم و بازش کردم. همانطور که ورق می زدم ناگهان در با شدت باز شد و منشی خودش را داخل اتاق انداخت.

-چیزی شده؟!

با گریه گفت: آقا...آقای نامجو تصادف کردن... از بیمارستان زنگ زدن و خبر دادن!

بدنم به یکباره به لرزه افتاد. از جا بلند شدم و به همراه منشی راه افتادیم.

@Z.t

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...