رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Healer

رمان جانان دل | healer کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

نام رمان : جانان دل 

نویسنده: healer 

ژانر: عاشقانه تخیلی 

هدف: نوشتن رمان های جدید و متفاوت البته از نوع هیجانی 

ساعت پارت گذاری: معلوم نیست

خلاصه: درمورد دختری که بعد از فوت خانواده اش قدرتی به دست میاره که میتونه اتفاقات درون افراد و اشیا رو بفهمه و از این رو با پسر خلافکاری روبرو میشه که......

مقدمه : چرا سکوت کرده ای ؟؟؟ با من حرف بزن ، می شوم آدمی که فقط گوش می کند ؛ دیگر سکوت بس است ، بشکن دیوار ضخیم سکوت را ، خود را ازاد کن از هر چیزی که تو را ازار میدهد ؛ با من حرف بزن ، من خیلی وقت است که تمام وجودم را برای شنیدن حرف های تو آماده کرده ام 

پس 

با من حرف بزن.......

 

ناظر: @"S"

ویرایش شده در توسط Healer

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#جانان_دل

#part_1

(جانان)

به سمت عمارت روبروم رفتم و با استرسی که تمام وجود رو فرا گرفته بود زنگ آیفون رو فشار دادم بعد از چند ثانیه در با صدای تیکی باز شد با آرنجم در رو باز کردم و وارد شدم از استرس شدید هی لبم رو گاز میگرفتم یه باغ خیلی زیبا رو بروم بود که باعث شد برا چند لحظه وسط اون باغ بایستم...

با صدای یه مرد به خودم اومدم 

_عمو جان چرا اونجا واستادی؟؟؟ 

یه لبخند پر استرس زدم و گفتم: راستش من... یعنی من... خدمتکار.... کار کردن 

قاطی کرده بودم چی میگم همیشه وقتی استرستم زیاد میشد اینجوری میشدم 

پیرمرد که بهش میخورد پنجاه سالش باشه یه لبخند خوشگل زد و گفت : فهمیدم برا استخدام شدن اومدی که اینجا کار کنی درسته؟؟؟ 

سرمو تکون دادم و حرفش رو تایید کردم 

_ برو تو دخترم 

_چشم...ببخشید اگه مزاحمت ایجاد کردم 

دوباره همون لبخند زیبا و بعدش گفت: چه زحمتی دختر جان شما مراحمی. برو تو سرما نخوری.....

سرمو تکون دادم و پا تند کردم و به سمت عمارتی که تمام نماش از سنگ مرمر بود رفتم واقعا زیبا بود یه لحظه غصه تمام وجودم رو گرفت ای کاش من تو همچین خانواده هایی بودم شاید الان اینجا نمی بودم 

دم در ، یه خانوم مسن تر ایستاده بود و منتظر منو نگاه میکرد بهش رسیدم دستشو به سمتم دراز کرد مردد بودم میترسیدم دستمو دراز کنم اگه دستش رو نمیگرفتم ناراحت میشد و من دختر بی ادبی تلقی میشدم اگه دستش رو میگرفتم شاید بخشی از خاطراتش رو می فهمیدم و شاید دوست نداشته باشه که من خاطراتش رو بفهمم 

خانومه که تردد رو تو حرکات و چشمام دید یه لبخند زد و گفت: اشکال نداره برا بار اول خجالت کشیدن طبیعیه...فقط پشت سرم بیا اگه قبولت کردن تمام خونه رو بهت نشون میدم 

یه ببخشید گفتم و پشت سرش راه افتادم به دور و اطرافم هیچ نگاهی نکردم و پشت همون خانوم که بهش میخورد چهل و هشت داشته باشه راه می رفتم از پله ها بالا رفتیم یه راه رو طویل رو طی کردیم تا به در چوبی و کنده کاری شده ای رسیدیم خانومه در زد که صدای رسایی از اون طرف در یه بفرمایید گفت وارد اتاق اون شخص شدیم دهنم از تعجب باز موند اتاق کار بزرگی که اندازه خونه ما بود به پسری که با اقتدار پشت میزش نشسته بود و سرش تو برگه های زیادی بود برا یه لحظه سرش رو بالا اورد و منو دید یه لبخند دخترکش زد و گفت: بفرمایید بنشینید خیلی خوش امدید 

یه لبخند مصنوعی زدم و رو صندلی نشستم پسره به اون خانومه رو کرد و گفت: نازگل خانوم بیزحمت یه فنجون قهوه برا خانوم بیارید 

اون خانومه که فهمیده بودم نازگله یا لبخند زد و گفت: چشم پسرم کاری نداری دیگه ؟؟؟

پسره گفت: نازگل خانوم به آقا محمدم بگو عصر یه نیسان کود میاد یادش نره اونا رو بریزه پای درخت ها....

نازگل: چشم پسرم من رفتم 

پسره با چشماش نازگل رو بدرقه کرد و بعد از بسته شدن در با لبخندی که فک کنم همیشه ممنون لباشه گفت : خب خودت رو معرفی کن...

از اینکه باهام خودمونی صحبت کرد تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم: جانان عظیمی هستم بیست و سه ساله لیسانس مهندسی پزشکیم فقط سه ترم مونده بودبگیرم که به خاطر اتفاقاتی که افتاد نشد و نصفه موند خانواده ام هم تو یه صحنه تصادف از دست دادم که از اون تصادف فقط من جون سالم به در بردم.....چیز دیگه ای هم هست که بگم؟؟؟ 

پسره یه لبخند پررنگ تر زد و گفت : نه خانوم عظیمی چقدر حقوق مد نظرتونه ؟؟ 

_ والا برام مقدار حقوقم مهم نیس فقط همینکه یه سر پناه داشته باشم برام کافیه حتی حاضرم حقوق نگیرم فقط بدونم که مکان دارم آخه خونمو به خاطر بدهی از دست دادم 

پسره : اوکی من بهت جا میدم حقوق رو هم ماهی یک میلیون و پونصد تو قرار داد میزنم 

فقط این خونه چند تا قانون داره......

منتظر نگاهش کردم که ادامه داد: هر اتفاقی که تو این خونه میفته نباید به بیرون درز پیدا کنه آخه من دشمن زیاد دارم هر چند ماه یه بار مادرم از امریکا به ایران میاد باید ازش به خوبی مراقبت بشه چون مریضه و اخرین قانون هر چند هفته یا بعضی وقتا هر هفته من یا مهمونی دارم یا مهمونی دعوتم پس باید بهترین پذیرایی رو از مهمونام داشته باشی واگه دعوت بودم هم تو همراهیم میکنی اگه اوکی رو بدی تو هیچ فرقی با نازگل خانوم و آقا محمد برای من و برادرم نداری تو رو مثل خانواده مون دوست داریم و بهت توجه میکنیم 

چاره ای جز قبولی نداشتم مجبور بودم قبول کنم سرمو پایین انداختم و بعد از چند ثانیه گفتم: خیلی خوبه قبول میکنم فقط قرار داد ، مدتش چقدره؟؟ 

پسره: هر شش ماه یه قرار داد خوبه؟؟  

_بله 

همون لحظه تقه ای به در خورد و نازگل خانوم وارد اتاق شد و یه فنجان جلو پسره و یه فنجان جلو من گذاشت همون جا پسره گفت: نازگل خانوم بیزحمت کارایی که جانان باید بکنه رو بهش بگو و عمارت رو نشونش بده 

نازگل با لبخند نگاهم کرد و گفت: چشم هامان جان...خوش اومدی به این خونه 

سرمو پایین انداختم و انگشت اشارمو رو لبه فنجون کشیدم که..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#جانان_دل

#Part_2

 

که یه خاطره یا اتفاق به ذهنم هجوم آورد ( متن هایی که داخل گیومه میاد خاطره یا اتفاقاتیه که جانان از طریق لمس کردن میتونه بفهمه) سریع انگشتمو از لبه فنجون فاصله دادم و یه لبخند مصنوعی زدم و از جام بلند شدم که هامان که منو زیر نظر داشت سریع گفت : چیشد؟؟؟ 

یه نگاه گیج بهش کردم و گفتم : هیچی فقط دوست دارم سریع با نازگل خانوم خونه رو ببینم و کارایی که باید انجام بدم رو بفهمم 

هامان: باشه برو اخر شب بیا قرار داد و امضا کن اتاقت رو هم نازگل خانوم بهت نشون میده حقوقت رو هم اول هر ماه به موقع برات به حسابی که باید برام بنویسی واریز میکنم 

سرمو تکون دادم و با نازگل خانوم از اتاق زدیم بیرون و همون طور نازگل خانوم شروع به حرف زدن کرد: من نازگلم و شوهرم آقا محمد باغبون این خونه است این خونه علاوه بر اقا هامان یه پسر دیگه هم داره به اسم هیراد که این دوتا پسر باهم برادرن آقا هامان ۲۸ و هیراد ۲۵ هر دوتا پسرای شر وشیطونی ان اقا هامان شرکت دارو داره و هیراد هم باشگاه بدن سازی و یه مغازه عطر فروشی بزرگ هم داره اخه عاشق عطر و ادکلنه خانوم هم که قربونش بشم الان اون کشور خارجیه است که ما بهش لعنت میفرستیم چون سرطان خون گرفته چند ماه اونوره یه هفته یا دوهفته ایران اقا هم به خاطر سکته مغزی هشت سال پیش فوت کردن 

_ نارگل خانوم اون کشوره اسمش آمریکاست 

نازگل یه قهقه کوچولو زد و گفت : باریک الله همش اسم کشورش از ذهنم میره البته اینا عوارض پیری هم هس مادر جان......حالا کارایی که باید بکنی اینه که اولا اینکه تو اشپزخونه کمکم کن دست تنهام یکم برام سخت شده مگر نه تا پارسال کل این خونه به این بزرگی رو که تمیز میکردم هیچ بلایی سرم نمیومد اما الان کمرم و مخصوصا پاهام خیلی درد میکنه جوری که دیگه تا چند دقیقه نمیتونم راه برم دوما آقا هامان هرشب باید تو اتاقشون عطر گل یاس زده بشه چون این بو رو خیلی دوست دارن باز هیراد هر شب باید تو وان حموم باشه و نیم ساعت تا یک ساعت تو اون وان حموم بی صاحاب بمونه تا بدنش رو فرم باشه البته این کار رو دریا انجام میده...اخه بگو این درسته اینقد اب هدر بشه اونم هر شب هر چی هم بهش میگم نمیفهمه که ، جوون کله شقیه همش هم حرص منو در میاره 

خندیدم که نازگل خانوم با حرص گفت: اره مادر بخند اشکال نداره...... صبحانه ساعت هشت ، ناهار ساعت دو و شام هم ساعت نُه صرف میشه که برا هر کدوم این زمانها تو نیم ساعت قبلش برا چیدن میز باید پیشم باشی غذا رو هم پیش پسرا میخوریم قانونیه که از زمان اقا خدابیامرز هنوز هست که هیچ تفاوتی بین افرادی که تو این خونه زندگی میکنن نیست و هر روز صبح بعد از صبحانه تو اتاق هر دو پسرا میری یه در تو اتاق هر دوشون هست که وقتی باز میکنی رخت کن لباس های پسراس و براشون کت و شلوار ، پیراهن ، کفش ، کروات ، ساعت رو انتخاب میکنی حتما هم ست باشه 

بین تمام حرفاش کل خونه رو از نظر گذروندم و باهاش به سمت اشپزخونه رفتم و وارد شدم نازگل گفت: راستی نمیدونم هامان بهت گفت یا نه ولی مهمونی هایی هم تو این خونه اتفاق میفته که پذیرایی علاوه بر تو به دوش خواهرم نارگل هم هس که فقط موقع مهمونیا میاد اینجا دست کمکم ، ده سال از من کوچیک تره و زن خون گرمیه که مغازه خیاطی تو پایین شهر تهران 

سر انگشتامو داخل مانتوم کردم که زیاد به جایی برخورد نکنه خدا عاقبت منو بخیر بگذرونه فک کنم هر تماس کوچیک یه خاطره یا اتفاق به ذهنم بیاره به ساعت داخل اشپزخونه نگاه کردم تعجب کردم ساعت نزدیک هفت شب بود و من الان چهار ساعته داخل این عمارتم تو فکر بودم که صدای خنده دختر و پسری اومد که باعث شد نازگل خانوم غرلند بزنه 

نازگل: باز این هیراد با دریا اومد خدایا خودت عاقبت منو بخیر بگذرون 

صدای پسری که فک کنم اسمش هیراد بود در اومد

هیراد: نازگل مننننننننننن خانوممممم من......

صدای دریا اومد که گفت: وا هیراد پس من اینجا برگ چغندرم 

هیراد: تو عشق منی تو نفس..... 

تا وارد اشپزخونه شد و منو دید سکوت کرد و چند ثانیه بعدشم دختری شیک و زیبایی وارد شد و هر دوشون منو بِر بِر نگاه میکردن 

صدامو صاف کردم و گفتم : سلام من جانانم 

دریا که بهش میخورد از این دخترای افاده ای و مغرور باشه بر خلاف تصورم به سمتم اومد و گفت : وااااای تو چقد خوشگلی...واای اینقد که تو رو اینجا دیدم خوشحال شدم از نامزد شدن با هیراد خوشحال نشده بودم 

همین حرفش باعث اعتراض شدید هیراد شد که هممون خندیدم دریا از این فرصت استفاده کرد و دستم رو تو دستش گرفت که باعث شد خاطره ای از دهنش رو ببینم 

( دریا:هیراد چندتا منو دوست داری؟؟؟ 

هیراد خندید و گفت: دوتا 

دریا به شونه هیراد زد و گفت : چه خبره می گفتی یکی هم کمتره هم کوچیک تره 

هیراد سر دریا رو تو بغلش گرفت و گفت : گفتم دوتا دوست دارم بزار دلیلیشم بگم 

دریا با اخم و لحن لوسی گفت : بگوووو

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#جانان_دل

#part_3

هیراد: دو شخص تو جهان هست که عاشقشونم برا همون اندازه اونا دوست دارم 

و بعد با یه شیطنت خاطی ادامه داد

_ اول از همه خدامه که اونقدر دوستش دارم که حد نداره هم به بزرگیش اعتقاد دارم هم به مهربونیش هرجایی هم که گیر بودم دستمو گرفت دومیشم خودمم 

تا اینو گفت دریا یه دونه محکم زد به سینه اش و گفت : خیلی به خود مغروری 

هیراد شروع به قهقه کرد و...) 

سریع دستمو از دستش بیرون کشیدم دوست نداشتم خاطرات مشترک بین خودش و هیراد رو بفهمم لعنت به این حس روان سنجی که من دارم 

دریا : ناراحت شدی که دستت رو گرفتم 

سریع به حرف اومدم و گفتم : نه نه برعکس واقعا همچین رفتاری رو ازتون توقع نداشتم فک نمیکردم اینقد گرم و صمیمی رفتار کنید 

هیراد به سمت منو دریا اومد دستش رو دور شونه دریا انداخت و گفت : همین اخلاقشه که منو جذب خودش کرده 

دریا مچ دستمو گرفت و بدون هیچ تماس پوستی منو کشوند سمت پله ها و گفت : بیا اتاقت رو نشونت بدم 

وارد راه رو بالا شدیم در یه اتاق خواب رو باز کرد که تم ابی و سفیدی داشت که واقعا زیبا بود

 دریا: خوشت میاد از اتاق ؟؟؟؟

با لحن کاملا صادقانه ای گفتم : اره واقعا اینجا قشنگه دریا 

از اینکه اسمش رو بدون هیچ پسوند یا پیشوندی گفتم خجالت کشیدم و لبمو گاز گرفتم و سریع گفتم : ببخشید معذرت میخوام بخدا نباید اسمتون رو....

حرفم رو قطع کرد و گفت : نه برعکس من از خدامه که باهام صمیمی باشی و من تو رو به عنوان یک دوست میبینم 

دوست ، چه کلمه ی غریبی تا حالا برا دلخوشی هم یه دوست نداشتم دریا که سکوتم رو دید گفت : چیشد جانان ؟؟

یه لبخند زدم و گفتم : هیچی فقط تا حالا دوست نداشتم 

به سمتم اومد بدون هیچ تماس لمسی بغلم کرد و گفت : پس من اولین دوستت میشم

همون لحظه صدای هامان باعث شد که سریع از هم جدا بشیم و گفت : چه سریع با هم جور شدین

دریا خندید و گفت : اره واقعا اینجا خیلی حوصله سر بره ادم خسته میشه

هامان با خنده شیطانی گفت : اااا پس اون شبا که صداهایی از اتاقتون میشنوم که.......

 دریا یه جیغ بلند کشید و حرف هامان رو قطع کرد و گفت : هاااااماااااان سااااکت باااش 

هامان دستاشو به نشونده تسلیم بالا اورد و گفت : باشه ولی این صداها از هر اتاقی که در بیاد طبیعیه 

دریا یه جیغ فرا بنفش کشید و افتاد دنبال هامان که قهقه میزد و فرار میکرد منم یه لبخند بزرگ زدم و در اتاق رو با کمترین تماس بستم و رفتم پایین که دیدم دوتا پسرا دارن میخندن و دریا با اخم داره نگاهشون میکنه به سمت اشپزخونه رفتم و میز چرخ داری که نازگل خانوم پرش کرده بود رو هل دادم به سمت میز ناهار خوری دوازده نفره و شروع به چیدن کردم 

اخراش بود که دریا هم به کمکم اومد هر چی هم بهش گفتم نمیخواد کمک کنی خودم انجام میدم گوش نکرد چند دقیقه بعد چیدن میز محمد اقا و پسرا منو دریا و نازگل خانوم به سمت میز رفتیم و نشستیم در صدر میز هامان کنارش هیراد و دریا رو برو دریا نازگل و کنار نازگل هم محمد اقا نشست هامان با دست به من که ایستاده بودم اشاره کرد تا روبرو هیراد کنار خودش بنشینم و منم با تردد نشستم با لبه لباس زیر مانتوم که زده بود بیرون قاشق رو برداشتم شروع به خوردن سوپ کردم 

دریا تا دید با لباس قاشق رو گرفتم گفت: وا جانان قاشق کثیفه که با لباست قاشق رو گرفتی اگه کثیفه بگو یه قاشق دیگه بیارم

با این حرف دریا همه نگاه ها به سمت من کشیده شد موندم چی بگم برا همون یه چرتی از دهنم در اومد: نه عادت دارم اینطوری غذا بخورم 

هیچکس باور نکرد جز دریا که معلوم بود خیلی ساده اس و راحت با این حرفم گول خورد به رو خودم نیاوردم و مشغول ادامه غذام شدم تا وقتی که هامان بلند شد و منو نازگل و دریا میز و جمع کردیم اونقدر خسته بودم که حد نداشت برا همین بعد شستن ظرفا از همه معذرت خواهی کردم از هامان خواستم که فردا قرار داد رو امضا میکنم به سمت اتاقم رفتم اول گوشیمو برا ساعت هفت صبح کوک کردم و بعد از در اوردن لباسام و بدون شلوار به سمت تخت رفتم و خودمو پرت کردم و خوابیدم و قرار شد که از فردا به طور رسمی کار خودمو شروع کنم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#جانان_دل

#part_4

صبح با آلارام گوشیم از خواب بیدار شدم به سمت دستشویی رفتم و بعد از سر سامون دادن به وضعیتم همون مانتو خودمو پوشیدم و شالمو هم سرم کردم و از اتاق زدم بیرون و به سمت اشپزخونه رفتم نازگل خانوم تا منو دید یه لبخند زد و با نشاط سلام کرد منم سرحال جوابش رو دادم شروع به درست کردن صبحانه کردیم که بیست دقیقه بعد دریا از خواب بیدار شد و اومد تو اشپزخونه 

نازگل خانوم تا قیافه دریا رو دید گفت : واااا بلا به دور این چه قیافه ایه برا خودت درست کردی مادر ؟؟

دریا یه صندلی از میز وسط اشپزخونه کشید بیرون و همون طور که خمیازه میکشید و با دستش چشمش رو میمالوند گفت: نازگل جون گیر نده هنو خوابم میاد دیشب این هیراد نمیذاشت بخوابم همش اذیتم میکرد 

یه خنده کوچولو کردیم و من میز رو حرکت دادم به سمت میز ناهار خوری و وسایل صبحونه رو روش چیدم موقع چیدن هم هامان و هیراد با لباس های تو خونه ایشون و صورت های نشُسته اومدن سر میز 

نازگل تا پسرا رو هم با این قیافه دید یه ضربه اروم به صورتش زد و گفت: وااا شما چرا قیافه هاتون این شکلیه؟؟؟

هیراد با چشایی که بسته بود گفت : دیشب اون دختر ورپریده نذاشت بخوابم 

دریا با صدای بلند گفت: من نذاشتم بخوابی یا تو ؟؟؟؟

هیراد: توو 

دریا: نخیرم توو 

هیراد : تو 

دریا:گفتمممم که تووو 

هامان پرید بین کل کل دریا و هیراد و گفت: ای بابا چیه هی تو تو راه انداختین از دست جیغ جیغای شما منم نتونستم دیشب کپه مرگمو درست بزارم 

هیراد با شیطنت گفت: داداش تموم صداهامون رو تو ذهنت براش حرکتم میذاشتی یانه ؟؟ 

هامان چشاشو که نیمه باز بود کامل باز کرد و گفت: خجالت بکش سیاه سوخته 

دریا به طرفداری از هیراد گفت: اِاِاِ هامان ،هیراد که سیاه نیس برنزه است 

هامان همونطور که شروع به خوردن صبحانه کرد گفت: برا من فقط دو رنگ وجود داره سیاه که رنگ هیراد و سفید که رنگ پوست منه 

هیراد با لحن مسخره ای گفت: اصلا تو خوبی داداشِ گلم من سیاه سر به زیرم تو سفید برفی...... 

دوباره هامان با چشماش منو به نشستن به کنار خودش دعوت کرد و منم سر به زیر نشستم و شروع به خوردن نون و پنیر سبزی کردم یه لحظه که میخواستم نون رو از تو جا نونی بردارم انگشتام تماس کوچیکی با دست هامان پیدا کرد که باعث شد لقمه بپره تو گلوم ، شروع به سرفه کردم هامان سریع خیز برداشت سمتم و شروع کرد به کمرم زدن دریا یه لیوان اب ریخت هامان ازش گرفت و بعد از چند ثانیه لیوان رو به لبام نزدیک کرد شروع به خوردن اب کردم دیدم زشته لیوان تو دستشه اومدم از پایین لیوان بگیرم که دوباره دستم تماس پیدا کرد و باعث شد دوباره اب تو گلوم بپره 

هامان دوباره زد به پشتم و همونطور گفت: ای بابا چه خبرته ؟؟؟ الان شهید میشی 

دستمو بالا آوردم و ازش خواستم که دیگه به پشتم نزنه 

نازگل خانوم که تا اون موقع با نگرانی نگام میکرد گفت: خوبی مادر جان؟؟ 

سرمو براش تکوون دادم اومدم از جام بلند شم برم که هامان دستم رو گرفت ، چشاممم گرد شده بود اخه چطور ممکنه با این همه تماس فیزیکی نمیتونستم ذهن هامان رو بخونم مخصوصا الان که دستم تو دست گرم و بزرگش بود 

هامان: بشین صبحانه ات رو کامل بخور

_مرسی 

هامان: تعارف نکردم که تشکر میکنی دستور دادم که عملی کنی....

با این حرفش سرم که پایین بود رو بالا اوردم و خیره شدم تو چشاش 

بعد چند ثانیه با سر اشاره کرد که بشینم و دستمو ول کرد اروم نشستم تا اخر صبحانه حرفی نزدم و سعی کردم تا اخرین لحظه به هیچ کس و هیچ چیز تماس نداشته باشم مخصوصا با هامان 

با تموم شدن صبحانه دریا گفت خودش برا هیراد لباس انتخاب میکنه 

پس منم با خیال راحت به سمت اتاق خواب هامان رفتم وارد اتاقش شدم واقعا اتاق جذاب و زیبایی داشت به سمت دری که حسم میگفت در رخت کنِ لباس هاس رفتم با دستم دستگیره در و باز کردم خیلی جالب بود من نمیتونستم مغز هامان رو بخونم و این اتفاق اولین بار بود که داشت میفتاد نمیدونم چرا ولی شروع به لمس کردن در و دیوار اتاق و حتی کت شلوار و وسایل تو اتاق کردم ولی هیچ چیزی تو ذهنم نیومد برا اولین بار بود که از اینکه نتونستم روانسنجی کنم عصبی شده بودم با اینکه از این قدرتم هیچ استفاده ای برا لذت یا سو استفاده کردن نمیکردم ولی از اینکه نمیتونستم ذهن هامان رو و حتی اتاقش رو بخونم عصبی شدم همون لحظه صدای هامان باعث شد که سریع دست از لمس کردن دیوار های اتاق بکشم 

هامان: داری چکار میکنی جانان؟؟ 

با استرسی که به هم وارد شده بود شروع به حرف زدن کردم : داشتم براتون لباس انتخاب میکردم که یه مگس دیدم داشتم دنبال اون میگشتم تا بکشمش و....

هامان با خنده حرفمو قطع کرد و گفت : خیله خب بابا نفس بگیر بازخواستت که نکردم یه سوال کوچولو پرسیدم 

قرمز شدم از این حرفش برا همین سریع رومو برگردوندم و شروع به انتخاب لباس کردم 

یه پیرهن مردونه شیری رنگ با کت و شلوار خاکستری و کفش های ورنی مشکی و ساعت گرد که کف سرامیک بود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#جانان_دل

#part_5

تمام این مدت هامان به در تکیه داده بود و دستاشو تو هم قلاب کرده بود و داشت منو با نگاهش میخورد 

دیگه زیر نگاهش تاب نیاوردم سریع با وسایل تو دستم به سمتش رفتم لباس ها رو انداختم رو شونه اش و خواستم در در خارج شم که هامان از بازوم گرفت و نگه ام داشت و همون طور گفت: کجا خانوم خانوما ؟؟؟ 

اب دهنم رو با سر و صدا قورت دادم و گفتم : میرم پیش نازگل خانوم 

هامان با لحن پر شیطنتی گفت: پس کی لباسامو تنم کنه ؟؟؟؟

چشام از این همه پرویش گرد شد و همونطور از دهنم در رفت و گفتم : خیلی پرویی 

تا این حرف از دهنم در رفت سریع دستمو محکم به دهنم کوبیدم

که باعث اخم هامان شد 

بفرمااا دیدی ریدم حالا چکار کنم نکنه اخراجم کنه اگه اخراجم کنه که.....

هامان با جدیت گفت: چرا میزنی تو دهنت یه حرف که ناخوداگاه از دهنت در اومد ارزش اینکه با دستات اینطور خشن محکومشون کنی رو داره؟؟؟

سرمو پایین انداختم باورم نمیشد سر اینکه خودم تو دهن خودم کوبیدم اخم کرده و ناراحت شده فک کردم از اینکه همچین حرفی بهش زدم اینطور صورتش جمع شده هامان به سمت پرده ای که گوشه رخت کن بود رفت و همون طور با صلابت گفت : هر وقت صدات کردم بیا 

سرمو پایین انداختم واقعا از نگاه کردن بهش خجالت می کشیدم بعد چند دقیقه اسممو بدون هیچ پسوند و پیشوندی صدا زد 

به سمت اون پرده رفتم اروم دادمش کنار که دیدم داره دکمه لباسش رو میبنده بعد از تموم شدن دکمه ها کربات رو از رو شونه های پهنش برداشت و به سمتم گرفت و با چشم ازم خواست براش ببیندم دستام کمی لرزش داشت بیشترش به دلیل نزدیکی بیش از حدم با هامان بود نگاهش ادم رو ذوب میکرد 

_ میشه اینطوری نگام نکنید ؟؟؟ 

هامان یه لبخند ملیح زد و گفت: چطوری نگات میکنم مگه؟؟؟ 

_ نگاهتون باعث میشه که نتونم تمرکز کنم 

خندید اروم ولی بیصدا و گفت : من به همه همینطور نگاه میکنم 

کار کربات تموم شد سریع ازش فاصله گرفتم خواستم برم که دوباره صداش رو شنیدم هامان: جانان ، صبر کن قرار داد رو امضا کنی بعد برو 

سرمو تکوون دادم کتش رو تنش کرد یه دست تو موهاش کشید و از کنارم گذشت و به سمت پاتختی کنار تختش رفت و برگه و خودکار و بیرون اورد و منم بدون خوندن امضا کردم شاید به دلیل اعتمادی که تو کمتر از بیست و چهار ساعت به این خونه و خانواده اش پیدا کرده بود  همچین کاری کردم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#جانان_دل

#part_6

(هامان)

جانان برگه رو بدون خوندن امضا کرد یه لبخند بهش زدم و اون هم بدون هیچ حرفی از اتاق زد بیرون سوییچ ماشین بوگاتی مشکی رنگم رو از رو کاناپه برداشتم و از خونه زدم بیرون و به سمت شرکت روندم بین راه گوشیم زنگ خورد به اسم که نگاه کردم لبخند از رو لبام پرکشید و اخمی غلیظی بین ابروهام پدید اومد 

با تشر جواب دادم: بگوو 

الیاس : سلام قربان میخواستم راجب محموله خبر بدم 

_ میشنوم ؟!

الیاس: راستش قربان نادر سخی قرار فردا شب یه مهمونی بگیره و اونجا مشخص کنه کوکائین از افغانستان بیاد یا از پاکستان 

_ مقدارش رو میدونی ؟؟ 

الیاس: بین حرفاشون شنیدم دو یا سه تا کامیون باشه با بار گوجه فرنگی نادر هم خواسته که شما هم تو مهمونی باشید 

_ خیله خب فهمیدم ادرس رو برام بفرست  

بدون اینکه منتظر حرفی از جانب الیاس باشم گوشی و قطع کردم یه لبخند خبیث رو لبم اومد دیگه دارم به هدفم نزدیک میشم اگه بتونم نادر رو از فرش به عرش برسونم دیگه همه چی تموم میشه انتقام خیلی ها رو میگیرم  

سرعتم رو زیاد کردم به هلدینگ سی طبقه رسیدم وارد اسانسور شدم و دکمه طبقه ۲۹ رو فشار دادم و بعد از پنج دقیقه به در شرکت رسیدم یه شرکت داروِ خصوصی که تو کارم خیلی پیشرفت کردم و شرکتم بعد از دولتی ها بهترین شرکت خصوصی ایرانه واین برا خیلی از دوشمنام سخته که یه جوون به سن من همچین پیشرفتی کرده 

منشیم خانوم محمدی تا منو دید بلند شد و سلام کرد جواب سلامش رو دادم و وارد دفترم شدم نشستم که همون لحظه در زده شد و محمدی وارد دفتر شد

محمدی: جناب رادمنش من با شرکت ارین مهر صحبت کردم گفتن فردا جلسه بزارید تا 

حرفش رو قطع کردم و ارنج دستامو رو میز گذاشتم و خودمو جلو کشیدم و گفتم: نه فردا من کار دارم کلا شرکت نیستم بهشون بگو پس فردا ساعت ده صبح بیان شرکت 

محمدی سرشو تکوون داد و همونطور که چند تا برگه رو بهم میاد گفت: اینارو هم آقای رادمنش کوچیک دادن گفتن امضا کنید تا سریع داروهای سرطانی رو از المان سفارش بدیم 

_ درخواست دارو کرده؟؟؟ ما که تازه دارو از المان وارد کردیم 

محمدی: درجریان نیستم قربان فقط گفتن این دوتا برگه رو امضا کنید تا سریع برای شرکت داروسازی المان فکس کنیم 

_ بگو هیراد بیاد دفترم 

محمدی: هنوز تشریف نیاوردن قربان 

سرمو تکوون دادم و گفتم : خیله خب هم رسید بفرستش دفترم 

محمدی برگه ها رو از جلوم برداشت و همونطور که از اتاق خارج میشد یه چشم گفت و رفت همون لحظه صدای پیامک گوشیم بلند شد آدرس مهمونی نادر بود تو لواسون، خنده ای کردم

شماره خونه رو گرفتم که نازگل خانوم برداشت 

نازگل خانوم: سلام مادر جان کاری داشتی ؟؟ 

_ سلام نازگل خانوم میشه گوشی رو بدی به جانان 

نازگل: باشه مادر یکم صبر کن

به از حدود یه دقیقه صدای نرم و ظریف جانان اومد  

جانان: بله اقا هامان با من کاری داشتید؟؟ 

_ سلام جانان میخواستم بگم امشب میام دنبالت بریم خرید 

با لحنی که از تعجب پر بود گفت: خرید چرا؟؟؟ 

_ فردا شب مهمونی دعوتیم باید برات لباس مجلسی بخریم

جانان با صدای ارومی یه اوهوم گفت 

با خنده گفتم: ساعت پنج بعد از ظهر اماده باش میام دنبالت تا علاوه بر لباس مجلسی یکم لباس برا تو خونه هم بگیری 

جانان: اما اخه....

میدونستم میخواد چی بگه برا همون سریع گفتم : از اولین حقوقت لباسایی رو که بخریم برات کسر میکنم خوبه؟؟ 

جانان : بله مرسی پس من ساعت پنج منتظرتون هستم خداحافظ 

_ خداحافظ 

گوشیو قطع کردم چند لحظه بعد هیراد با تیپ اسپرت وارد اتاق شد و با صدای بلند گفت : سلام خان داداش حالت چطوره؟ 

دستامو رو به هم گره زدم و گفتم: مرتیکه مگه من نگفتم هر وقت خواستی وارد اتاق شی در بزن شاید الان مدیر یکی از شرکتا اینجا میبود میخواستی چه خاکی تو سرت بریزی 

هیراد با خنده خودشو پرت کرد رو کاناپه و همون طور که میخواست دراز بکشه گفت: اووو اینقدر بزرگش نکن داداش بعدشم از محمدی پرسیدم کسی تو اتاقت هس یا نه 

به سمتش رفتم و همونطور که با پام به لنگ های درازش میزدم گفتم: پاشو نره خر یکی بیاد تو اتاق زشته بعدشم کاناپه است نه تختِ تو اتاقت 

هیراد: اوووووووو داداش بیخیال اینقد گیر نده شبیه مامان بزرگا میشی هااا......راستی چکارم داشتی؟؟؟ 

تازه یادم اومد باید چی میگفتم برا همون یه دونه زدم پس کله اش و گفتم: اینقد دلقک نیستی یادم میره چکارت داشتم الاغ 

هیراد یه اخ گفت و همون طور که پس کله اش رو دست میکشید گفت: صد دفعه گفتم بدم میاد میزنی تو کله ام هی تکرار کن هی تکرار کن هی تکرار کن......

حرفشو قطع کردم و گفتم : ای بابا ولت کنن تا شب همین کلمه رو تکرار میکنی...... بگو ببینم دارو میخوای چکار ما که یه ماه پیش از المان دارو اوردیم فک نکنم ویزیتور ها هم تو این یه ماه اینقد فروش داشتن که دارو تموم کرده باشیم 

هیراد مثل ادم نشست و گفت: نه عشق من برعکس این ماه ویزیتور هامون خوب فعالیت داشتن و الان کلا از دارو سرطان دو کارتون بیشتر نمونده 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#جانان_دل

#part_7

_اه حالم و بهم نزن عشق من توله اته.....خیله خب برو برگه هارو از محمدی بگیر تا امضا کنم 

هیراد اومد سمتم و همون طور که کله مو دور دستاش میپیچوند گفت: اِاِاِ کدوم عمویی با بچه داداشش اینطوری حرف میزنه که تو اینطوری میگی 

همونطور که میخندیدم و سعی داشتم سرمو از زیر دستاش خلاص کنم گفتم: خدا بخیر بگذرونه بچه ی بدبختی که تو بخوای باباش باشی حاضرم بخاطر بچه من سرپرستش باشم تا زیر دست تو خل و چل نشه 

هیراد ولم کرد و همونطور با خنده گفت: که من دیوانه ام هااا خیله خب خان داداش مراقب خودت باش که این حرفتو میخوام جبران کنم....

بعد گفتن این حرف زد بیرون با پنجه هام تو موهام دست کشیدم تا نامرتبی شون رو درست کنم هیراد برگه ها رو اورد و من امضاشون کردم و دوباره دادم دستش تا بده به محمدی و مشغول بقیه کارام شدم تا وقتی که چشمم به ساعت افتاد ساعت تقریبا نزدیک چهار بعد از ظهر بود از دفتر زدم بیرون دیدم محمدی سرش تو کامپوتره 

_ خسته نباشی خانوم محمدی من دارم میرم ادامه کارت رو بزار فردا برو خونه هوا داره تاریک میشه خوب نیست سر شب تو خیابون باشی 

محمدی یه لبخند زد و گفت: چشم جناب رادمنش شوهرم گفت نیم ساعت دیگه میاد دنبالم نگران نباشید 

با یه خنده کوتاه گفتم: به شوهرت سلام برسون از طرف من اون دختر شرتو یه بوس کن.....راستی من فردا صبح فقط یه سر میام شرکت هر کی تماس گرفت یا اومد شرکت بگو فرداش بیاد یا تماس بگیره..

محمدی : چشم اقای راد منش خسته نباشید 

یه سر براش تکوون دادم و از شرکت زدم بیرون تا به در خونه رسیدم ساعت ده دقیقه به پنج بود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#جانان_دل

#part_8

شماره خونه رو گرفتم و از نازگل خانوم خواستم بگه جانان بیاد پایین.. دو دقیقه بعد جانان نفس زنان وارد ماشین شد و سلام کرد

با خنده یه نگاه به قیافه سرخ شده اش کردم و گفتم :چرا بدو بدو کردی دختر که اینطور سرخ بشی 

جانان :اخه نمیخواستم زیاد معطل من شید...

_اشکال نداره دیگه احتیاجی نیس برا اینجور کارا عجله کنی 

سرشو تکوون داد برا یه لحظه نگام به دستاش افتاد که استین مانتوش رو تا جایی که تونسته بود کشیده بود پایین و فقط ناخن های بلندش دیده میشد و این برام خیلی عجیب بود 

شروع به رانندگی کردم و به بهترین پاساژ رفتم نگه داشتم و دوتامون پیاده شدیم وارد پاساژ شدیم و شروع به دیدن مغازه ها کردیم چند دقیقه گذشت که جانان گفت: میشه یه سوال بپرسم؟ 

_ اره بپرس

جانان : مهمونی فردا مختلط ؟؟؟؟

_اره برا چی؟؟؟

جانان : اخه میخواستم بر اساس مهمونی یه چیزی انتخاب کنم 

سرمو برا حرفش تکوون دادم و گفتم: اگه خیلی مذهبی هستی..... 

سریع برگشت سمتم و دستاش و شروع به حرکت داد و همونطور گفت: نه بابا فقط تا حالا مهمونی نرفتم میخواستم ببینم چطور باید تیپ بزنم....فقط؟؟؟

_فقط چی؟؟ 

جانان : میتونم لباس مجلسی که میخرم پوشیده باشه 

منکه از خدام بود برا همین سرمو براش تکوون دادم و یه حتما گفتم بعد اتمام مکالمه شروع به گشت زدن کردیم دیگه نا نداشتم تا اینکه یه لباس مجلسی پوشیده قرمز انتخاب کرد واقعا زیبا بود و فک کنم به پوستش سفیدش خیلی بیاد 

وا چی دارم میگم یه تشر به خودم زدم وارد مغازه شدیم از خانومه خواستم تا لباس رو برا جانان بیاره بعد از پرو 

جانان لباس رو پسند کرد و پولش رو پرداخت کردم بعد از اون براش یه کفش قرمز خریدم و در اخر لباس تو خونه ای چند دست مانتو وشلوار و... میدونستم لباس زیر هم میخواد برا همین کارت رو بهش دادم و گفتم منتظر میمونم تا خریدش تموم شه اولش سرخ شد و خجالت شد و بعدش هم بدو بدو به سمت مغازه لباس زیر رفت نمیدونم چرا ولی سرخ شدنش رو دوست دارم بعد چند دقیقه از مغازه اومد بیرون اون همه وسایل رو داخل ماشین گذاشتیم و روندم سمت یه رستوران اونقدر گرسنه بودم که حد نداشت ساعتم تقریبا نزدیک ده شب بود وارد رستوران شدیم و به سمت دنج ترین جای رستوران رفتیم صندلی رو برا جانان بیرون کشیدم لبخند ملیحی زد و تشکر کرد منم نشستم 

_ خب جانان خانوم چه میل میکنن؟؟

 جانان یکم فکر کرد و گفت: چلو جوجه 

_ چشم 

دستمو بالا بردم که گارسون اومد سفارش دو پرس جوجه با سالاد و نوشابه کردم بعد رفتن گارسون جانان گفت: مرسی شب خوبی بود خیلی وقت بود اینطور خرید نکرده بودم 

به خودم جسارت دادم و شروع به سوال کردن ازش کردم: میتونم چندتا سوال ازت بپرسم تا بیشتر بشناسمت؟؟

جانان سرشو تکوون داد و منتظر منو نگاه کرد 

_ اگه ناراحت شدی جواب نده......وقتی مادر پدرت تصادف کردن تو کجا بودی ؟؟

 چشای جانان رو یکم غم گرفت و همونطور گفت: راستش ما یه خانواده چهار نفره بودیم من،پاکان داداشم و مادر و پدرم ، زندگی خوبی داشتیم بابام کارمند یه شرکت دولتی بود و مامانمم استاد موسیقی و درامد خودش رو داشت برادرمم عاشق فوتبال بود و تو تیم فوتبال نوجوانان عضو بود و منم درگیر دانشگاه ...مثل هر سال بابام برا اینکه روحیه و حال هوامون عوض شه ما رو برد مسافرت موقع برگشت بود یه کامیون به طرفمون اومد و.....

با دستمالی که جلوش گرفتم ساکت شد یه دست به گونه اش کشید شاید باور نمیکرد که داره گریه میکنه 

_ متاسفم نمیخواستم اذیت شی 

جانان یه خنده کوتاه کرد و همونطور که اشکاش رو پاک میکرد گفت : نه برعکس یکم خالی شدم مرسی که همچین سوالی ازم پرسیدین  

همون لحظه غذا رو اوردن و شروع به خوردن غذا کردیم و تا خود خونه جانان تو خودش بود و فقط سکوت بود 

از ماشین پیاده شدیم تمام وسایل رو برداشتیم و به اتاق جانان بردیم 

جانان به سمت اتاق من رفت و وارد اتاق شد و به سمت میزی که روش پر عطر و ادکلن بود رفت و یکی یکی عطر یا ادکلن ها رو بر میداشت و بو میکرد نزدیکش شدم به قدری که کمتر از پنجاه سانت فاصله بینمون بود برگشت چیزی بگه که از این نزدیکی ترسید و یه هین کشید..... خندیدم و گفتم : نترس منم....

 به سمتش رفتم خودشو به میز تکیه داد تا فاصله ایجاد کنه ولی من تمام اون یک ذره رو هم پر کردم دستمو به کنارش بردم و عطر گل یاس رو برداشتم دستش رو گرفتم و عطر رو داخل دستش گذاشتم و با لحن عجیبی که از خودم بعید بود گفتم: این عطر رو هر شب برامن بزن

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#جانان_دل 

#part_9

(جانان) 

با حرفی که زد چشام گشاد شد از این همه نزدیکی قلبم داشت قفسه سینه مو پاره میکرد از این میترسیدم که از این نزدیکی که با هامان داشتم صدای واضح قلبم و بشنوه و آبروم بره 

تو چشای هم خیره بودیم بعد چند ثانیه ازم فاصله گرفت همین فاصله کافی بود تا یه نفس عمیق بکشم و دستمو رو قفسه سینم بزارم

صداش که داشت به سمت تخت میرفت شنیدم: عطر یاس رو بزن برو بخواب فردا یه ارایشگر خبر میکنم برا درست کردن موهات و صورتت

خودم یه چیزایی بلد بودم برا همین سریع گفتم: لوازم آرایشی که خریدیم خودم میتونم خودمو درست کنم 

هامان رو تخت دراز کشید وساعدش رو ،رو چشماش گذاشت و گفت: هرطور مایلی 

به سمت تختش رفتم و دو پاف از عطر زدم و دستم تو هوا تکوون دادم تا عطر همه جا پخش شه ، عطر رو سر جاش گذاشتم و قدم هامو تند کردم و به سمت اتاق خودم رفتم خوابیدم 

دوباره صبح با آلارام گوشیم بیدار شدم به سمت پلاستیک لباس هایی که خریده بودم رفتم و سعی کردم بدون کمترین تماس با پلاستیک یه تونیک بلند تا زانو بردارم و بپوشم و یه شال هم از یه پلاستیک دیگه برداشتم ؛ تو دستشویی خودمو درست کردم و از اتاق زدم بیرون همون لحظه هم دریا از اتاق هیراد زد بیرون تا من و دید با انرژی سلام کرد منم جوابش رو بشاش دادم با هم از پله ها داشتیم میومدیم پایین دو تا پله اخر بود که دریا پاش پیچ خورد برا اینکه نیوفته دستمو از بازو لختش گرفتم ( هیراد شروع به بوسیدن گردن و لبای دریا کرد لباسش رو با ارامش در اورد و شروع به بوسیدن همه جای بدنش کرد که.....) سریع ولش کردم و اب دهنم رو قورت دادم دریا که خیلی سریع ولش کردم فک کنم ناراحت شد برا همین سریع گفتم: دریا ببخشید من منظوری نداشتم فقط.... فقط....یه مریضی دارم نباید کسی منو لمس کنه 

دریا نگاه ناراحتش به نگاهی با طعم نگرانی تبدیل شد و گفت: دکتر رفتی ؟؟؟ میخوای فردا بریم دکتر ؟؟؟ الان حالت خوبه ؟؟ الهی بمیرم برات ببخشید 

خندیدم ، اونم از ته دل شاید اولین نگرانیم بعد از فوت خانواده ام همین بود 

_ نه عزیزم دکتر رفتم که گفت ژنتیکیه و درمان نداره واگیر دار نیس ولی خب خودم دوست ندارم زیاد با کسی یا چیزی تماس داشته باشم 

تو دلم گفتم شاید یه روزی برات از این قدرتم گفتم 

دریا: پس برا همون قاشق یا وسایل رو با دستات لمس نمیکنی اما اخه....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_جانان_دل 

#part_10

میدونستم میخواست بگه قاشق یا اینجور وسایل که لمسشون اشکال نداره برا همین سریع حرفشو قطع کردم و گفتم : بیا بریم سریع صبحانه بخوریم که خیلی گرسنمه 

دریا حرفشو کلا فراموش کرد و یه باشه گفت و به سمت اشپزخونه رفتم 

با نازگل خانوم و دریا میز صبحانه رو چیدیم هیراد با قیافه ژولیده ولی هامان با قیافه مرتب همون طور که به سر و کله هم میزدن به سمت میز اومدن و نشستن منم به رسم این دو سه روز کنار هامان نشستم 

هیراد یه دونه محکم زد پس سر هامان و رو به نازگل خانوم گفت: نازگل جون یه چی به این هامان عوضی بگو بیشعور وسط خوابم اومده رو کمرم با این هیکلش بپر بپر میکنه 

نازگل خانوم با تعجب گفت: وا هامان جان چرا همچین کاری کردی؟؟ 

هامان همونطور که برا خودش داشت لقمه میگرفت گفت : هر چی صداش زدم بیدار نشد هنو یه تیکه منو با دریا اشتباه گرفت میخواست منو ببوسه و...

هیراد با هول پرید وسط حرف هامان و گفت: داداش غلط کردم اصلا تو همش فقط رو کمرم بپر بپر کن راه برو......

هامان با شیطنت گفت : نه میخوام بگم میخواستی با من چکار کنی 

هیراد : ای بابا ول کن داداش اصلا از این به بعد میری رو کمرم بپر بپر میکنی تا بیدار شم.......

همه مون از خنده روده بُر شده بودیم واقعا خنده دار بود 

هیراد به دریا که از خنده مرده بود گفت: هی زن تو نباید طرفدار من باشی احیانا ؟؟؟ 

دریا : طرفدار چی باشم هیراد؟؟؟ اینکه منو با هامان اشتباه گرفتی ؟؟؟ 

هامان با خنده گفت: اینقد هم خُله صدای مردونه منو با صدای ظریف تو تشخیص نداد

دریا دوباره خندید و گفت: هیراد صبحونه تو بخور عزیزم 

هیراد یه دهن کجی مسخره به هامان کرد و گفت: دارم برات خان داداش 

هامان یه خنده کرد و هیچی نگفت و هممون صبحونه رو خوردیم همه بلند شدن و رفتن یه جایی...... مشغول جمع کردن میز شدم صدای هامان کنار گوشم باعث ترسم شد 

هامان: چه میکنی؟؟ 

همونطور که دستمو رو قلبم گذاشته بود با لحن پر اعتراضی گفتم: وای اقا هامان قلبم اومد تو دهنم یه اِهِنی یه اُهُنی چیزی..

هامان خندید دستشو تو شلوار مشکی راحتیش کرد و گفت : میخواستم بگم ساعت پنج و نیم حاظر باش که بریم مهمونی 

_ چشم حتما 

هامان خندید و رفت 

خنده واقعا بهش میومد و فک کنم هیچ وقت این خنده از رو لباش پاک نشده و نمیشه 

ظرفارو با مسخره بازی های دریا شستیم 

باورم نمیشد دختری مثل دریا که تو ناز و نعمت بزرگ شده اینقد راحت خودشو با من بگیره یا کار بکنه 

از شونه اش که لباس داشت گرفتم و به سمت اتاقم هدایتش کردم......بهش گفتم تو اتاق منتظر باشه تا من لباس برا هامان و هیراد لباس انتخاب کنم و بیام که گفت هیراد خودش بلده نیازی نیس من برم اتاقش و این برا من خیلی راحت تر بود وارد اتاق هامان شد صداش از داخل حموم میومد سریع وارد رخت کن شدم یه کت وشلوار مشکی با پیرهن مردونه خاکستری با کروات خاکی رنگ انتخاب کردم و ساعت جورج جنسن مشکی رنگ رو برداشتم لباس هارو از رخت کن بیرون اوردم و رو تخت گذاشتم یه ادکلن که دیشب بوش کردم و به نظرم بوی عالی داشت رو هم کنار لباساش گذاشتم.نمیدونم کار درستی کردم که براش ادکلن گذاشتم یانه..... از اتاق زدم بیرون 

وارد اتاق خودم شدم و کنار دریا نشستم و شروع به حرف زدن کردیم از خانواده هامون گفتیم بعضی جاها گریه کردیم و بعضی جاها از خنده دستشویمون میخواست بریزه 

ناهار خودمون دوتا با نازگل خانوم بودیم اقا محمدم رفته بود روستا پسرا هم که سرکار بودن بعد خوردن ناهار و جمع کردن ظرفا و شستنشون ساعت سه بود اول از همه یه حموم جانانه کردم ساعت نزدیک چهار بود که از حموم زدم بیرون و بعد خشک کردن موهام از دریا خواستم بدون هیچ تماسی موهامو برام اتو بکشه و اونم قبول کرد بیست دقیقه موهام طول کشید صورتم سفید بود ولی برا یک دست شدن پوستم یکم کرم پودر زدم دریا برام یه خط چشم متوسط و دنباله دار کشید یکم سایه مشکی هم پشت چشمام کشید تو چشامم سیاه کرد و در اخر یکم رژگونه و یک رژ لب قرمز به لبام زد هر چی بهش گفتم قرمز نزن گوشش بدهکار نبود و کار خودش رو میکرد لباسم رو پوشیدم دریا زیپش رو بالا کشید کفشامم پام کردم یه مانتو با روسری ساتن مشکی که مجلسی بود رو هم پوشیدم دریا برام یه ادکلن زنونه زد به خودم تو اینه که نگاه کردم تعجب کردم باورم نمیشد خیلی وقت بود نه ارایش کرده بودم و نه همچین تیپی زده بودم 

دریا از پشت مانتوم رو درست کرد و با شوق زیاد گفت: وایی جانان چقدر خوشگل شدی لعنتی 

خندیدم همون لحظه در زده شد و هامان وارد اتاق شد تا چشمش به من افتاد حرفی که نصفه تو دهنش بود قطع شد و خیره نگام میکرد سرخ شدم و سرمو انداختم پایین 

دریا همون طور که از کمرم گرفته بود و منو هول میداد به سمت هامان گفت: هامان مراقب جانان باشی ها ....چشم نخوره خیلی خوشگل شده.....

هامان با حرف دریا هواسش جمع شد و گفت : اره واقعا بانوی زیبایی شده 

ای بابا این دو تا ادم فقط دارن منو خجالت زده میکنن 

هامان : منم اماده شم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_جانان_دل 

#part_11

_ براتون لباس انتخاب کنم؟؟ 

هامان : نه خودم انتخاب میکنم تو برو پایین منتظرم باش 

به حرفش گوش دادم و رفتم پایین همون لحظه هیرادم وارد خونه شد تا چشمش به من افتاد دهنش وا موند و همونطور که بهم نزدیک میشد گفت: این خانومه کیه دریا؟؟ جانان خودمون که نیس نه؟؟؟

دریا یا خنده گفت: چرا برعکس خود جانانِ 

هیراد: بابا چی شدی تو دم این لوازم ارایش گرم...البته دریا هم همینطوره وقتی ارایش میکنه انگار یکی دیگه میشه

دریا با اعتراض گفت: هیییراد جان؟؟

هیراد با لحن شیطونی گفت: جون هیراد...اینطوری هیراد نگو خوردنی میشی

دریا لبش رو گاز گرفت و محکم زد به شونه هیراد و گفت: بی حیا خجالت بکش 

هیراد اومد یه چی بگه که هامان از پله ها با یه ژست خواستی پایین اومد کت وشلوار که ترکیبی از مشکی و قرمز بود که واقعا بهش میومد 

هیراد با خنده گفت: همه دارن تیپ میزنن منم هوسم کرد 

هامان : بریم جانان که داره دیر میشه 

سرمو تکوون دادم و باهم از دریا وهیراد خداحافظی کردیم و از خونه خارج شدیم و تا خود مقصد سکوت کردیم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#جانان_دل

#part_12

به عمارتی بزرگ تر از عمارت خونه هامان اینا رسیدیم داخلش همه جور ماشینی پارک بود و همه از نوع خارجیش اب دهنمو قورت دادم هامان ماشین رو پارک کرد و باهم پیاده شدیم به نزدیک عمارت که رسیدیم با اون لبخند همیشگیش بازوش رو جلو اورد تا من بگیرم و منم با کمی تعلل بازو رو گرفتم قبل حرکتمون یه دستمال از تو جیب کتش در اورد و گفت: اینجا مرداش رگ غیرت ندارن و ناموس ادم حالیشون نمیشه ، ولی من ناموس حالیمه پس یکم رژ لبت رو قبل وارد شدن کم رنگ تر کن 

از اینکه همچین حرفی زد خوشحال شدم دستمال رو از دستش گرفتم و رو لبام کشیدم و رژ لب رو کم رنگ ترش کردم وقتی لبخند رضایت از جانب هامان رو دیدم دستمال رو پایین اوردم 

هامان: فقط از کنار من جم نخور  

سرمو تکوون دادم دوباره بازوش رو گرفتم و وارد شدیم در باز شد صدای اهنگ ملایم و مردمی که داشتن با هم حرف میزدن میومد ؛ مستخدم مانتو و شالم رو گرفت نگاه هامان که بهم افتاد علاوه بر افتخار یه اخم هم درِش بود 

که باعث شد ناخوداگاه این سوال رو از بپرسم

_ مشکلی تو ظاهرم هست ؟؟؟

هامان : نه.. 

و صدای ارومش که گفت ای کاش برات ماکسی قرمز نمیگرفتم رو شنیدم 

که باعث خجالت دوباره من شد 

وارد سالن اصلی مهمونی شدیم همه تیپ های شیک و جذابی داشتن و با طرز حرف زدن و ایستادنشون به هم دیگه فخر می فروختن 

نگاهم ناخوداگاه به هامان کشیده شد که باعث تعجبم شد.....هامان اخم غلیظی رو صورتش بود و دیگه اون لبخند مهربونش رو نمیزد....از این طرز نگاهش ترسیدم برای همین نگاهمو ازش گرفتم

به سمت مردی میانسال که موهای جو گندمی بلندی داشت و موهاشو از پشت بسته بود رفتیم که بر خلاف سنش کت وشلوار سفیدی پوشیده بود..... تا چشمش به هامان افتاد از جاش بلند شد اما تا من رو هم کنارش دید لبخند چندشی زد که باعث شد بازو هامان رو کمی فشار بدم نزدیکش رسیدیم شروع به حرف زدن کرد صدای کلفت و زمختی داشت 

مرده: به سلام اقای هامان رادمنش...ستاره سهیل شدی تو اسمونا دنبالت میگشتم رو زمین میبینمت 

هامان دست مرده رو گرفت و فشرد و گفت: نه نادر جان سرم شلوغ بوده مگر نه من که همیشه پیشتم 

نادر: بر منکرش لعنت......این خانوم زیبا رو معرفی نمیکنی هامان جان ؟؟؟

هامان اخمش غلیظ تر شد و گفت : جانان عظیمی هستن

نادر دستش رو جلوم دراز کرد با اکراه و اجبار دستش رو گرفتم که ( _اقا نادر توروخدا منو ببخش قول میدم دیگه جاسوسیت رو نکنم........

نادر تسمه ای فلزی رو محکم به بدن اون مرد که بر اثرات ضربه زیاد ، صورتش معلوم نبود زد که باعث فریاد بلند مَرده شد 

نادر: کثافت دو تا از محموله هام رو تو لو دادی اونم به کی...به رقیب اصلی من....به هامان رادمنش.....الیاس خودتو مُرده بدون آشغال..........اون هامان لعنتی رو هم امشب میکشم 

وشلیک گلوله که باعث بی حرکت شدن جسم الیاس شد) سریع دستمو از دستش کشیدم بیرون باورم نمیشد یعنی هامان و نادر کار خلاف میکردن چشمام گشاد شده بود صورت خونی الیاس جلو چشمام بود 

ناخوداگاه اسم الیاس از دهنم در رفت که باعث شد هامان تیز به سمتم برگرده 

هامان با شَک گفت: جانان الان چی گفتی؟؟؟؟ 

هنگ بودم به یه جا زل زدم 

هامان از شونه هام گرفت و به تکوون منو داد و تکرار کرد : جانان ؟؟؟؟ 

به چشماش خیره شدم ازش ترسیدم 

_ هیچی.... نگ...فتم.... 

هامان: خودم الان اسم الیاس رو ازت شنیدم 

صدامو یکم بالا بردم و گفتم: من هیچی نگفتم 

هامان : خیله خب اروم باش.......

ازش فاصله گرفتم و گفتم میخوام برم دستشویی یه خدمتکار منو راهنمایی کرد وارد دستشویی شدم اسید معده ام فعال شده بود و حالت تهوع داشتم اما هیچی نمیومد فقط عوق میزدم چند تا نفس عمیق کشیدم حالم که جا اومد از دستشویی بیرون زدم 

اهنگ رقص همون لحظه گذاشته شد و دختر پسرا با جیغ به وسط سالن رفتن برای رفتن به پیش هامان باید از وسط این جمعیت رد میشدم 

همین کار رو کردم بدن هایی که به دستم میخورد باعث شد خاطره های فجیعی رو ببینم ( تروخداااا من دخترم به من دست نزن خواهش میکنم اگه خانواده ام بفهمن منو میکشن 

_ مهم نیس ، تنها چیزی که الان مهمه اینه که من الان تشنمه و تو باید سیرابم کنی) ( بابا توروخدا بزار تغییر جنسیت بدم دوست ندارم دختر باشم

_ داری چی میگی واسه خودت میخوای با ابرو من بازی کنی) ( الناز نترس بیا بریم این مهمونی دور از چشم مامان بابا هامون فقط یکم سیگار میکشیم و مشروب میخورم 

_ اما صدف....

صدف: اه اُمل نباش یه بار امتحان میکنیم) 

از بین این ادما که بویی از انسانیت و لطف نبرده بودن خارج شدم به هامان رسیدم 

نگاهش پر بود از نگرانی دو قدم مونده بود بهش برسم که سست شدم و نزدیک بود بیفتم که هامان سریع خودشو بهم رسوند و تو بغلش افتادم 

هامان : حالت خوبه؟؟؟ 

_ اب میخوام هامان......

هامان منو سمت یه میز برد رو صندلی منو نشوند و از یه خدمتکار درخواست اب کرد 

بعد چند دقیقه لیوان اب اورده شد لیوان رو که برداشتم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#جانان_دل

#part_13

 باز یه چیز دیگه دیدم (حشمترو به خدمتکار کرد و گفت: تو لیوانش خواب اور بریز ببر بهش بده بخوره اون دختر باید مال من شه) با ترس لیوان آب رو انداختم که با صدای بدی شکست البته صدای شکستن لیوان تو اون موسیقی کر کننده اصلا شنیده نشد 

هامان: چرا انداختیش ؟؟ 

نتونستم دروغ بگم هم جون خودش در خطر بود هم من 

_ تو لیوان ابش پودر خواب اور ریخته بودن 

هامان : از کجا فهمیدی؟؟!! 

دوباره دروغ گفتم : از بوی اب فهمیدم....... هامان ؟؟؟؟ 

منتظر نگام کرد اب دهنمو قورت دادم و گفتم : این نادر میخواد یه بلایی سرت بیاره یکی از جاسوسات رو هم کشته 

هامان با چشای گرد شده گفت تو از کجا فهمیدی ؟؟؟ 

لبمو گاز گرفتم و دوباره با دروغ گفتم: وقتی از دستشویی اومدم بیرون صدای دوتا مرد رو شنیدم که داشتن راجب تو و جاسوست حرف میزدن و گفتن اون رو کشتن و تو این مهمونی ترتیب تو رو هم میدن 

صورت هامان از خشم قرمز شد از جاش بلند شد دست منو گرفت و به سمت خروجی رفتیم هیچ کس هواسش به ما نبود هامان از خدمتکار درخواست مانتو و شالم رو کرد بعد نیم دقیقه اوردن سریع جلوم گرفت و من مانتو رو تنم کردم و شال رو هم سرم کردم از خونه خارج شدیم سوار ماشین شدیم از عمارت خارج شدیم 

هامان چند بار محکم به فرمون ماشین کوبید و باید فریاد زد : لعنت بهت... لعنت بهت نادر سخی..قول میدم خودم میکشمت 

تاحالا این طور هامان رو ندیده بودم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#جانان_دل

#part_14

(هامان) 

عصابم داغون بود واقعا الیاس مُرده بود؟! پس چرا حسین چیزی بهم نگفته بود اومدم با گوشیم شماره حسین رو بگیرم که همون لحظه زنگ خورد و اسم پر نفرتش رو دیدم عصبانیتم رو با دو تا نفس عمیق کم کردم و اتصال تماس رو زدم 

_ کاری داشتی نادر جان ؟؟؟

نادر: کجا رفتی ؟؟ 

_ حال جانان بد شد برا همین برگشتیم 

نادر: اوکی دوست داشتم بیشتر با اون عروسک اشنا شم 

خواستم داد بزنم تو گه خوردی با هفت جد و ابادت اما در عوضش گفتم: فعلا نمیتونم حرف بزنم خداحافظ 

و بدون اینکه منتظر حرفی از نادر باشم قطع کردم 

تازه از جانان یادم اومد برگشتم و نگاهش کردم رنگش مثل گچ شده بود صداش زدم جواب نداد انگار تو شوک بود ماشین رو نگه داشتم و بازو هاش رو گرفتم و به سمت خودم برگردوندمش یه تکوون دادمش و گفتم: جانان ؟؟؟ 

نگاهش که به پایین بود رو بهم دوخت 

_ این چیزایی رو که شنیدی باعث نجات جفتمون شد ولی اینو بدون من تو دسته نادر نیستم و اگه دارم کنارش راه میرم یا باهاش حرف میزنم فقط بخاطر.......

سکوت کردم یه دست پشت گردنم کشیدم کلافه شده بودم دوباره ماشین رو راه انداختم و تا خونه هیچ صحبتی باهم نکردیم تا ماشین رو نگه داشتم سریع پیاده شد و با دو به سمت عمارت رفت تو ماشین نشستم و سرمو به فرمون تکیه دادم خدایا چرا الیاس باید قربانی میشد 

سرمو از رو فرمون برداشتم شماره حسین رو گرفتم بعد چند ثانیه جواب داد 

حسین : سلام اقا کاری داشتید؟

_ حسین الیاس مُرده..... هیچ کاری نکن...مشکوک نزن...نمیخوام برا تو هم اتفاقی بیفته....تنها مهره من تو دارو و دسته نادر تویی..مراقب خودت باش بهم زنگ نزن تا به موقعش خودم بهت زنگ......

چشمم به عمارت خورد که جانان با مانتو و شال به سر از خونه زد بیرون 

گوشیو قطع کردم از ماشین پیاده شدم جلوش ایستادم و گفتم : کجا داری میری؟! 

جانان با صدای بغض دار گفت: دارم از دست تو اون کثافت فرار میکنم 

اخمامو کشیدم تو هم میخواست بره.... بازوش رو گرفتم و نگه داشتمش و گفتم: تو از این خونه پاتو بیرون نمیذاری.....

با لجاجت میخواست بازوش رو از دستم بکشه بیرون به سمت ماشین هولش دادم و بین خودم و ماشین گرفتارش کردم و با ارامش گفتم : اخه مگه نگاه نادر رو به خودت ندیدی...ندیدی چطور برات دندون تیز کرده بود فک کردی اگه از اینجا بری جات امن میشه؟؟؟ جواب این سوال معلومه.....نه...... چون نادر یه خلافکار کله گنده است و میتونه مثل اب خوردن پیدات کنه و من دوست ندارم همچین اتفاقی بیفته میدونم یکم سخته برات باور حرفایی که شنیدی ولی اگه جا بزنی نه به نفع توعه نه من

چند قطره اشک از گوشه چشم جانان پایین افتاد و گفت : چرا منو وارد این بازی کردی تو که دیدی من زخم خورده ام توکه.....

گریه امونش نداد و بلند زد زیر گریه تنها کاری که میتونستم انجام بدم تا یکم اروم شه بغل کردنش بود دستمو پشت کمرش گذاشتم و شروع به نوازشش کردم و اروم نجوا دادم: فک نمیکردم اینجوری بشه 

یکم بعد اروم شد با لبخند همیشگیم بهش گفتم : برو استراحت کن شبم نمیخواد بیای تو اتاقم 

چشامش پر اشک بود گونه و سر بینیش هم بخاطر گریه قرمز شده بود و اونو صورت زیبا رو معصوم تر کرده بود سرشو تکوون داد و به سمت عمارت رفت 

از سر کلافه گی یه نفس عمیق کشیدم میخواستم تو همین هفته نادر رو نابود کنم ولی مثل اینکه زرنگ تر از این حرفاست 

شماره همسر الیاس رو داشتم به ساعت نگاه کردم ده شب بود تماس رو برقرار کردم 

بعد چندتا بوق جواب داد 

تمنا: بله ؟؟؟

_ سلام تمنا خانوم خوبید ؟؟؟ هامان رادمنشم ؟ 

تمنا: او سلام اقا هامان مرسی ممنون شما چطورید؟؟

یه لبخند تلخ زدم و گفتم : خوبم....راستیتش راجب یه موضوعی بهتون زنگ زدم 

تمنا: بفرمایید میشنوم...

_ اخه چطور بگم... کسی کنارتون هس 

تمنا با شک گفت : اره مادر پدر الیاس 

_ راستش الیاس......

تمنا با بی قراری گفت: الیاس چی شده اقا هامان 

باکلافه گی یه دست پشت گردنم کشیدم و گفتم : فوت شد 

همین کلمه کافی بود تا جیغ تمنا در بیاد و بعدش تماس قطع شه 

چشمام پر اشک شده بود دلم به حال تمنا و مادر و پدر الیاس میسوخت همش تقصیر من بود ای کاش میتونستم یکاری براشون انجام بدم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#جانان_دل

#part_15

سوار ماشین شدم و از خونه زدم بیرون بی هدف تو خیابونا میچرخدم

همش فکرم پیش خانواده الیاس بود و به سمت بام رفتم ماشین رو نگه داشتم و هوا سرد بود مخصوصا الان که بالای بلندی بودم

هنوز چند دقیقه از اومدنم نگذشته بود که بارون شروع به باریدن کرد اونقد تند بود که به عرض یک دقیقه تمام هیلکم رو خیس شد خیره بودم به یه نقطه...

همیشه همینطور بود وقتی یکی رو از دست میدادم نا امید میشدم به ادامه کار، با خودم میگفتم ولش کن باز یکی دیگه از دست میره اون از پدرم بعدش خواهرم و حالا هم الیاس بهترین نفوذیم

دیگه کی میتونه کشته شه؟؟؟... 

به سمت ماشین رفتم و توش نشستم روندم سمت خونه هنوز بارون به طرز وحشتناکی میبارید به عمارت رسیدم وارد اتاقم شدم و به سمت حموم رفتم برا اینکه سرما نخورم یه دوش اب داغ لازم بود لباسهای خیسمو از تنم کندم و زیر دوش اب داغ رفتم برا یه لحظه از داغیش نفسم بند اومد اما بعدش عادت کردم 

ربدوشامبر رو تنم کردم و خودمو رو تخت پرت کردم و سعی کردم بدون فکر کردن به موضوعی بخوابم .......

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#جانان_دل

#part_16

(جانان)

با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم به دستشویی رفتم به صورت خودم تو آینه نگاه کردم چشم هایم پف کرده بود و صورتم سفید شده بود دو سه مشت آب سرد به صورتم زدم و از دستشویی بیرون اومدم 

همون لحظه هامان وارد اتاق شد با تعجب بهش نگاه کردم و ازش پرسیدم: اینجا چیکار می کنی؟؟ 

هامان با شَک بهم نگاه کرد و گفت: دیشب تو مهمونی تو قبل از اینکه بری دستشویی اسمی از الیاس بردی این یعنی چی ؟؟؟؟دستشویی بهانه بود چطور ممکنه تو الیاس رو نشناسی و اسمی ازش ببری تو وقتی حالت بد شد به دستشویی رفتی

به مِن مِن افتاده بودم

_ خوب.... خوب.....راستش..... من نمیدونم......من واقعا.......

همون لحظه دریا وارد اتاق شد و وقتی جمع ما را دید گفت: بچه ها بیاین صبحانه.......

 سمت دریا رفتم و سریع گفتم: آره آره بریم کمک نازگل خانم.......

به صورت هامان که هنوز داشت منو نگاه میکرد توجه نکردم و با دریا به سمت آشپزخانه رفتیم

بعد از سلام به نازگل خانوم شروع به درست کردن صبحانه کردیم میز رو چیدیم هامان و هیراد پشت میز نشستن و همگی در سکوت شروع به خوردن صبحانه کردیم هامان بعد از تمام شدن صبحانه اش با چشم به من گفت به سمت اتاقش برم

می ترسیدم که رازم رو بفهمه باید چیکار میکردم با خودم کلنجار رفتم و در آخر به سمت اتاقش رفتم در اتاق رو زدم و بعد از بفرمایید رسای هامان وارد اتاق شدم به سمت رختکن رفتم صدای قدم های هامان رو پشت سرم شنیدم توجهی نکردم و شروع به انتخاب لباس برای هامان کردم

صداش رو آروم شنیدم که گفت: نمی خوای چیزی بگی؟؟؟ دلیل موجهی برای توجیه کردن من نداری که چطور اول اسم الیاس رو شنیدی و بعد از اون اومدی گفتی یک مکالمه شنیدی که الیاس فوت کرده........

با صدای آرومی گفتم: نمیدونم چی بگم.... اون لحظه یه چیزی بهم القا شد که باعث شد بگم الیاس....

هامان با صدای کنترل شده ای گفت: فکر کردی من خرم؟؟؟ درست توضیح بده! قانعم کن..اسم الیاس رو از کجا شنیدی..... 

هیچ جوابی برای سوالش نداشتم.... بیرون رفتم و لباس ها را روی تخت گذاشتم

 با لحن محزونی گفتم: الان نمی تونم بهتون توضیح بدم پس لطفاً دست از سرم بردارید

 به آرومی از اتاق بیرون زدم و پیش دریا رفتم...............

 

**********************************

چندین روز از اون مهمونی میگذره وهامان دیگه از من سوالی راجع به اون اتفاق نکرد با دریا بیشتر رفیق شده بودم و بیشتر حرف ها و رازهای دلمو بهش گفته بودم الان نزدیک به چهار هفته است که توی این خونه دارم زندگی می کنم و مثل همیشه از لمس اشیا یا حتی دریا و نازگل خانوم خودداری می کنم 

تو اتاق دریا بودم تصمیم گرفتم این راز مهم رو به دریا بگم چون دختر قابل اعتماد و مهربونی بود و دوست داشتم یکم خودم رو خالی کنم

دریا داشت حرف میزد که وسط حرفش پریدم و گفتم: دریا اگه یه راز خیلی بزرگ و بهت بگم قول میدی به هیچکس نگی؟؟؟؟

 دریا با تعجب نگام کرد و گفت: آره قول میدم... فکر میکردم تو این یه ماه و اندی خیلی با هم رفیق شدیم....

 سرمو براش تکون دادم و گفتم: آره اما دریا این یکی از مهمترین رازهای زندگیمه که مرگ و زندگی من به او ربط داره.....

دریا با نگرانی نگام کرد و گفت: قول میدم به کسی نگم...

آب دهنمو قورت دادم دستی تو موهام کشیدم و آروم شروع به حرف زدن کردم: دریا یادت میاد گفتم یه بیماری دارم که نمیتونم افراد لمس کنم.....

 دریا سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد و گفت:آره یادمه که گفتی ژنتیکی........

با صدای کمی بلندتر گفتم: دروغ گفتم این بیماری ژنتیکی نیست وقتی که تو تصادف پدر و مادر و برادرم را از دست دادم یک قدرتی به من اضافه شد که باعث میشه که من اگه اجسام یا افراد را لمس کنم بتونم خاطره و اتفاق‌های مهمی که براشون افتاده یا دارن از اون اتفاق ها لذت می برن رو ببینم برای همین از لمس کردن تو خودداری می کردم چون دو سه باری که اتفاقی لمست کردی خاطرات مشترک تو و هیراد رو می دیدم و دوست نداشتم تو حریم شخصی شما دخالت کنم....

 دریا شروع به خندیدن کرد و گفت:الان داری دروغ میگی نه ؟؟؟؟الان داری مسخره بازی درمیاری نه؟؟؟؟

 برای اینکه حرفمو باور کنه بهش گفتم همین الان یه خاطره مهم و تو ذهنت بیار و دستتو بده به من 

دریا با تعجب نگام کرد و گفت: جانان بس کن باشه !!!

مصمم بهش نگاه کردم و گفتم: بهت کاری که میگم انجام بده .....

دریا چشماشو بست و گفت: می تونی دستمو بگیری...

 دستش رو گرفتم (جانان خیلی خوشگل شدی لعنتی) دستشو ول کردم و همین جمله ای که تو ذهنش بود و براش گفتم دهنش باز شد تعجب کرد شروع به خندیدن کرد و گفت: میتونی ذهن منو بخونی الان داری مسخره ام میکنی نه؟؟؟؟

گفتم: به خدا دارم راست میگم دریا حرفامو باور کن من میتونم با لمس اجسام و افراد تمام خاطره های توی ذهنشون رو بخونم ولی تنها کسی که این اتفاق نمی تونه براش بیفته هامانه نمیتونم به ذهن‌ هامان دست پیدا کنم و برای همین بود که سر سفره اون اوایل وقتی دستم بهش خورد شروع به سرفه کردم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#جانان_دل

#part_17

دریا با گیجی نگاهم کرد و چیزی نگفت دهنش باز بود.....

که یک دفعه صدای هیراد را از پشت سرم شنیدم :واقعا میخوای باور کنم???? تو می تونی با لمس افراد اتفاقای توی ذهنشون رو بخونی؟؟؟؟

 باترس برگشتم و به هیراد نگاه کردم باورم نمیشد 

به مِن مِن افتاده بودم نمی دونستم باید چیکار کنم تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که بهش بگم: تو رو خدا خواهش می کنم این راز به کسی نگو......

 هیراد با کلافگی نفس بلندی کشید و گفت: چطوری حرفت رو به کسی نگم؟!

تمام التماسم را توی چشمام ریختم و گفتم: خواهش می کنم به حرمت این چند ماه که نون و نمک هم رو خوردیم....

 دریا به طرفداری از من به سمت هیراد رفت و گفت:هیراد لطفا 

هیراد تو چشمای دریا زل زد و گفت :توقع داری به هامان کسی که تمام اتفاق‌های توی این خونه رو باید بدونه نگم؟؟؟؟

موندم چی بگم مغزم نمی کشید سست شدم رو تخت افتادم دریا با هیراد کل کل میکردن همون لحظه هامان هم وارد اتاق شد دیگه بدتر از این نمیشد یعنی گفتن رازم به دریا باعث شد که همه بی اختیار بفهمد هامان وسط کل کل هیراد و دریا اومد و گفت :چه خبرتونه چی شده که دارید با هم دعوا می کنید ؟؟؟؟

هیراد شروع کرد به حرف زدن: خان داداش جانان می تونه با لمس افراد یا حتی از اشیا ذهنا رو بخونه.....

 هامان خنده مسخره کرد و گفت: خیلی خوب شوخی خنده داری بود بیاین بریم پایین وقت خوردن کیک نازگل خانم...... یک کیک خوشمزه ای درست کرده که نگو!!!

هیراد با لحن کاملاً جدی که کاملا ازش بعید بود گفت: دارم راست میگم نمیفهمی؟؟؟؟!!!!!!

با لحن جدی هیراد نگاه هامان به سمت من کشیده شد سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم شروع به بازی کردن با انگشتای دستم کردم........

 هامان به سمتم اومد و مچ دستم رو گرفت بلند گفت :الان چی می بینی ؟؟؟؟؟

دریا به سمت من و هامان اومد و گفت: هامان جانان نمی تونه ذهنت رو بخونه تو یه دیواره قوی ذهنی داری که جانان نمی تونه به ذهنت دستیابی پیدا کنه....

 هامان پوزخندی زد و گفت :خیلی خوب مسخره بود حالا بریم.....

 دریا از لبه کت هامان گرفت و گفت :نه راست می گه نمیخوام جانان دروغ گو تلقی بشه... فقط همین حرف دریا کافی بود تا هیرا هم حرف دل دریا رو تایید کنه و بگه:آره من شنیدم که جانان همون چیزی رو که دریا تو ذهنش بود رو گفت

جو خیلی بدی بود

هامان کلافه دستی تو موها و پشت گردنش کشید و گفت : فعلا از این موضوع پیش کسی حرف نزنید بیاین بریم پایین نازگل خانوم منتظره

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#جانان_دل

#part_18

همه پشت سرش به راه افتادیم و به پایین رفتیم سکوت عجیبی بین هممون بود همه تو فکر بودن و این رو نازگل خانم هم فهمیده بود و از اخر نتونست طاقت بیاره و سوال خودش رو پرسید: بچه ها چیزی شده؟؟؟؟؟

هامان بدون هیچ وقفه ای گفت:نه نازگل خانم اتفاقی نیفتاده من و هیراد که درگیر شرکت و باشگاه هستیم.....خانوما رو نمیدونم ؟؟؟؟؟

دریا پشت بندش گفت: منم واسه یکی از دوستام یه اتفاقی افتاده دلم گرفته.......

نازگل خانوم به من نگاه کرد و منتظر شد تا منم چیزی بگم 

_منم که مثل همیشه ام.....

برای یه لحظه چشمم به هامان افتاد انگار که داشت تمام این یه ماه رو تو ذهنش ریکاوری میکرد و همونطور کیکش رو میخورد 

بعد صرف عصرانه با نازگل خانوم تو اشپزخونه مشغول کار شدم تمام سعیم رو میکردم تا از چشای هامان دور بمونم اما در اخر وارد اشپزخونه شد و گفت : اخر شب حتما بیای تو اتاقم که باهات کار دارم 

سرمو براش تکوون دادم و اروم یه چشم گفتم

نازگل خانوم تا هامان از اشپزخونه بیرون زد گفت : چکارت داره مادر؟؟؟ 

سرمو به معنی نمیدونم تکوون دادم و گفتم: نمیدونم نازگل خانوم 

نازگل با شک پرسید: اتفاقی افتاده؟؟؟؟

با خنده ی مسخره ای گفتم: نه بابا چه اتفاقی حتما راجب حقوقمه چون چند وقتی هست که دارم اینجا کار میکنم 

نازگل خانوم سرشو تکوون داد و دیگه حرفی نزد  

شام هم در سکوت خورده شد ساعت نزدیک یازده شب بود ؛ که در اتاق هامان رو زدم و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب هامان باشم وارد اتاق شدم 

سرمو که بلند کردم هامان با نیم تنه لخت روبروم بود یه جیغ خفیف کشیدم و رومو اونور کردم و برا توضیح کارم گفتم: ببخشید معذرت میخوام باید منتظر میموندم.......

حرفمو قطع کرد و گفت : اشکال نداره میتونی برگردی....

وقتی برگشتم یه تیرشرت ابی اسمانی تنش بود به سمت کاناپه اتاقش رفت و روش نشست و با دست به نشیمن کاناپه ضربه زد و گفت: بیا بشین 

 اروم به سمت کاناپه رفتم و با فاصله زیاد کنارش نشستم 

هامان تو چشام زل زده بود بعد چند ثانیه که دید چیزی نمیگم با قیافه پرسش داری گفت: خب؟

لبمو گاز گرفتم و گفتم : نمیدونم چی بگم....یعنی نمیدونم از کجا بگم؟؟

هامان: از اولش....

یکم به اینور و اونور نگاه کردم و گفتم خب راستش وقتی که تصادف کردم و خانواده ام رو از دست دادم یه قدرت به دست اوردم که طبق این قدرتم میتونستم اتفاقات اجسام یا حتی افراد رو با لمس کردن بفهمم حالا این اتفاقات یا مال لحظه خوشِ یا اتفاقات ناراحت کننده و هر چیزی دیگه ای که بهش فکر بکنن..... اویلش خیلی برام سخت بود به هرکسی گفتم باور نکرد و خندید حتی دکترم رفتم اما فقط مسخره کردن من بود چون تا حالا هیچ کس با همچین قدرتی وجود نداشته...... تا اینکه دیگه بهش عادت کردم و بخاطر همین اتفاق هم از دوستی با افراد زیادی جلو گیری کردم و خودمو تو یه قفس حبس کردم......... وقتی برای اولین بار سر میز غذا دستم بهتون خورد و نتونستم ذهنتون رو بخونم تعجب کردم برا همین تو اتاقتون هم با لمس دیوار و وسایلتون میخواستم پی یه این حقیقت ببرم که شما اولین نفری هستید که دیوار دفاعی ذهنتون خیلی قویه.....تو مهمونی هم وقتی دست نادر رو گرفتم دیدم الیاس به طرز فجیعی مُرد و اخرشم نادر گفت شما رو میکشه وقتی تو همون مهمونی درخواست اب کردم وقتی لیوان اب رو دستم گرفتم دیدم نادر به خدمه اش گفت که تو لیوان اب پودر خواب اور بریزن تا من بیهوش شم......

سکوت کردم تمام مدت تو چشای هم دیگه خیره بودیم 

_ نمیدونم باور کردید یا نه ولی من حقیقت رو گفتم و اینو بدونید قصد گول زدن شما و خانوادتون رو ندارم 

هامان دستاشو تو هم گره زد و گفت: درسته باورش یکم سخت و غیر باوره اما قانع شدنم فقط به همون روز مهمونی بر میگرده چون تو قبل دستشویی و درست بعد دست دادن با نادر اسم الیاس رو اوردی..... و میتونم اینطوری خودمو قانع کنم دختری با همچین قدرتی ممکنه وجود داشته باشه

از رو کاناپه بلند شد و به سمت تختش رفت منم عطر یاس رو برداشتم و چند پاف زدم و بعد از گفتن شب بخیر از اتاق هامان خارج شدم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#جانان_دل

#part_19

(هامان) 

بعد صرف صبحانه جانان پست سر من وارد اتاق شد و وارد رخت کن شد کت اسپرت زرشکی با تیشرت و شلوار لی مشکی رو انتخاب کرد و برام گذاشت و از اتاق بیرون رفت لباس های انتخابی جانان رو پوشیدم و بعد از زدن ادکلن از خونه بیرون زدم به سمت شرکت روندم

با وارد شدنم محمدی مثل همیشه به احترامم بلند شد و سلام کرد و منم با لبخند جواب سلامش رو دادم ، وارد دفترم شدم و مشغول کار شدم نزدیک به ساعت ده صبح بود که محمدی گفت نادر اومده تعجب کردم به سمت در اتاق رفتم و در بازش کردم

با لبخند کریهش منو نگاه کرد و گفت: بَه سلام به هامان رادمنش عزیز 

یه لبخند زورکی زدم و همونطور که به تو دفترم راهنمایش میکردم : سلام اقا نادر چیشده یادی از بنده حقیر کردی ؟؟؟

قبل اینکه درو ببندم از محمدی درخواست دو فنجون قهوه کردم وبعد درو بستم

نادر: راستش یه کاری باهات داشتم.....

رو کاناپه تو دفتر روبرو هم نشستیم و گفتم : میشنوم ؟؟!!

نادر : راستش میخوام از پاکستان کوکائین بیارم ولی دیگه با بار میوه نمیتونم 

به پشتیِ مبل تکیه دادم و گفتم: الان از من چی میخوای ؟؟؟

نادر : با بار دارو برام کوکائین بیار 

چشام از فرط تعجب گشاد شد درست بود مواد مخدر وارد کشور کردم ولی تا به حال از شغلم برای این کارم استفاده نکرده بودم دوست نداشتم این پولی که حلال دارم به دست میارم حروم بشه

با عصبانیت گفتم :میفهمی چی میگی ؟؟؟؟

نادر با لبخند خبیثی گفت: هم اعتماد من و هم اعتماد حشمت رو نسبت به خودت با این کارت بیشتر کن 

پس نقشه اش این بود یه لحظه ارزو کردم ای کاش جانان اینجا میبود و نقشه نادر رو برام میگفت تا تو دردسر نیفتم

با لحن نادمی گفتم: باید فک کنم 

نادر : امشب بیا خونم اون عروسک رو هم بیار 

یه اخم بخاطر اینکه به جانان میگفت عروسک کردم و گفتم: اسمش جانانِ

نادر : چیه روش حساسی ؟؟؟

نقطه ضعف میخواست یه پوزخند زدم و گفتم: نه عاشقش نیستم که بخوام روش حساستی داشته باشم 

واقعا هم راست گفتم عاشق جانان نبودم 

نادر: تاحالا ادمی رو ندیدم که رو دوست دخترش حساسیتی نداشته باشه 

_ چون دوست دخترم نیست

نادر با شک پرسید : نامزدته؟؟؟

سرمو به معنی نه تکوون دادم و گفتم : چی به تو میرسه ؟؟؟؟

نادر: ازش خوشم میاد اگه مال تو نیست مال خودم کنمش 

یه پوزخند غلیظ زدم و گفتم : درسته نه دوست دخترمه نه نامزدم ولی اینو بدون اون دختر الان داره نون و نمک خونه  من رو میخوره و من نمیزارم به دست ادمی مثل تو بیفته...

نادر یه قهقه مسخره ای زد و گفت: بیخیال مرد یه شب ارزش این.....

حرفشو قطع کردم و گفتم : هفته دیگه میام خونه ات تا جوابم رو بدم به نفعته که وقتی با جانان میام زیاد باهاش گرم نگیری....چون میدونی تا کسی نون و نمک منو میخوره خانواده منه....

نادر با اعتراض گفت: هفته دیگه دیره.....

محمدی در زد و وارد اتاق شد و قهوه رو روی میز گذاشت و بدون هیچ حرفی بیرون زد 

با پوزخند گفتم: قهوه اتو میل کن و با رفتنت منو خوشحال کن......بعدشم من به اعتماد تو نیاز ندارم من اعتماد حشمت خان رو میخوام.... 

نادر بدون خوردن قهوه از جاش بلند شد و گفت: حالا با هم حرف میزنیم خداحافظ 

_ اره هفته دیگه میبینمت 

از اتاق زد بیرون کلافه دستی تو موهام و پشت گردنم کشیدم محمدی وارد اتاق شد و گفت : اقای رادمنش امروز جلسه با ویزیتور های شرکت دارین؟؟؟

سرمو تکوون دادم و گفتم: باشه پنج دقیقه دیگه میام 

محمدی: حالتون خوبه قربان؟؟؟

یه لبخند مصنوعی به محمدی زدم و گفتم: توپ توپم دیشب تونستم راحت بخوام بدون اینکه سر و صدایی از اتاق هیراد بیاد 

محمدی یه لبخند زد و گفت: خب خدارو شکر پس من رفتم 

مونده بودم چکار کنم نادر بعد یه ماه اومد منو کلافه و درگیر کرد و بعد با ارامش رفت...... تو مخمصه بدی گیر کرده بودم 

یکم از قهوه مو خوردم و به سمت اتاق جلسه رفتم و بعد از حدود سه ساعت جلسه ، همه با خستگی از اتاق جلسه بیرون زدن منم وسایلم رو جمع کردم و از شرکت بیرون زدم 

به سمت خونه الیاس رفتم بعد یک ساعت به جنوب شهر تهران رسیدم پارچه های سیاه رنگ هنوزم اویزون بودن پاکتی که توش نزدیک به بیست میلیون تومن پول توش بود رو به پسر بچه ای که داشت با توپ کهنه ای بازی میکرد دادم و ازش خواستم تا به در خونه الیاس ببره خودمم پشت دیوار منتظر شدم 

پسر بچه درو زد بعد چند دقیقه تمنا همسر الیاس درو باز کرد پسر بچه یه چیزایی گفت و پاکت رو بهش داد از رو لب خونی فهمیدم که تمنا پرسید : کی بهت این پاکت رو داده ؟!

پسره برگشت سمت جایی که من واستاده بودم گفت: نمیدونم خانوم فقط اقاهه اونجا بهم این پاکت رو داد  

سریع خودمو کامل پشت دیوار قایم کردم

پسر بچه به سمتم اومد و منم قول اینکه اگه حرفی راجبم نزنه بهش عمل میکنم رو انجام دادم و چهار تا تراول پنجاه تومنی بهش دادم و با لبخند ازش خداحافظی کردم 

ساعت ده شب بود که به خونه رسیدم خودمو رو مبل پرت کردم چشامو بسته بودم که صدای جانان رو شنیدم : سلام اقا هامان چایی میل میکنید براتون بیارم یا غذا میخورید؟؟ 

_ بیزحمت چایی بیار غذا نمیخوام 

چشم ارومش رو شنیدم 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#جانان_دل

#part_20

بعد پنج دقیقه صدای لیوان چایی که به سطح شیشه ای میز برخورد کرد باعث شد چشمام رو باز کنم 

جانان: چیز دیگه ای میل ندارید ؟؟؟

_ نه ممنون

جانان بدون هیچ حرفی به سمت اشپزخونه رفت و من رو تنها گذاشت

بعد گذشت چند دقیقه اروم شروع به خوردن چای کردم ، چای رو در ارامش خوردم تا فکر و ذهنم اروم بگیره اما دریغ.......

خسته به سمت اتاقم رفتم ، واردش که شدم بوی عطر گل یاس مشامم رو پر کرد که باعث شد یه لبخند بزنم پدرم عاشق بوی گل یاس بود همیشه میگفت گل یاس گلیِ که ادم هیچوقت از بو کردنش خسته نمیشه ؛ راست میگفت واقعیت همین بود 

باز یاد پدرم افتادم ، ای کاش فقط یک ثانیه فقط یک ثانیه وقت بیشتری پیدا می کردم تا نجاتش می دادم ، اگه الان بود شاید مادرم حالش بهتر بود ، اگه الان بود  شاید من هم وارد این منجلاب و کثافت نمی شدم 

مغزم و روحم خسته از هر داستانی بود اما جسمم بیدار بود

مثل اینکه روح و جسمم دارن با هم می جنگن تا من رو عذاب بدن ، خودشون ندیدن که من از هر لحاظ چقدر در عذاب بودم و هستم ....

بعد از کلی شونه به شونه کردن خسته شدم ، بالشتم رو برداشتم و به سمت اتاق جانان رفتم ، اروم در رو باز کردم که دیدم مظلوم خوابیده 

به سمت گوشه تختش رفتم و دراز کشیدم کنارش ، فک کنم از تکوون خوردن تخت بیدار شد 

با وحشت خواست جیغ بزنه که سریع دستم رو ، روی دهنش گذاشتم و گفتم : منم هامان ، نترس 

سرش رو تکوون داد ، دستم رو از روی دهنش برداشتم و گفتم : میشه امشب اینجا بخوابم؟؟؟

جانان با تعجب و کمی ترس گفت : چراااا؟؟؟

_ نمی دونم جانان ، فقط این رو می دونم که به ارامش نیاز دارم تا خوابم ببره 

جانان خواست حرفی بزنه که خودم ادامه دادم و گفتم: بخدا قسم که کاری به کارت ندارم پس ازم نترس 

جانان: باشه.... پس من میرم پایین تخت.....

از دستش گرفتم و به سمت خودم کشیدمش و گفتم : قول میدم که امشب رو فراموش کنم ، فقط بزار بخوابم 

و جانان دیگه هیچ حرکتی نکرد و کم کم بعد چند دقیقه به خواب عمیق و لذت بخشی فرو رفتم 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#جانان_دل

#part_21

بعد چند روز کلافه گی تصمیم گرفتم که از جانان درخواست کنم که باهام به خونه نادر بیاد

به سمت اتاقش رفتم و در زدم خودش در اتاق رو باز کرد و وقتی منو پشت در دید تعجب کرد 

جانان: چیزی شده ؟؟؟ 

_ میشه بیام تو بعد حرف بزنیم 

جانان: بله ببخشید...بفرمایید 

به سمت تختش رفتم و روش نشستم جانان هم مثل همیشه با رعایت فاصله اونم از نوع زیادش کنارم نشست ، موهای مشکیش که از شالش کمی بیرون ریخته بود و با سر انگشتاش تو داد و منتظر منو نگاه کرد  

نمیدونستم چطوری شروع کنم که از دستم ناراحت نشه یا با خودش فکرای عجیب و غریب نکنه 

_ خب... خب راستش... ازت کمک میخوام...

متعجب نگام کرد و گفت : از من؟؟

سرمو براش تکوون دادم و گفتم: نادر رو که یادته؟

تا اسم نادر رو آوردم اخمای جانان هم تو هم کشیده شد و با شَک گفت: خب؟؟؟

_ منو خونه اش دعوت کرده... 

سکوت کردم که جانان با کلافه گی گفت: وای اقا هامان میشه کامل و درست حرف بزنید؟؟؟؟؟ 

یه لبخند مضحک زدم و گفتم: راستش نادر قراره از پاکستان بار کوکائین بیاره بعد از من خواسته که از طریق دارویی که وارد کشور میکنم مواد رو هم وارد کنم ، منم تا حالا شغل اصلیم رو درگیر اینجور کارا نکردم...میدونم نادر یه نقشه ای داره... وقتی تو مهمونی فهمیدم که میخواسته منو بکشه دیگه مطمئن شدم که میخواد یه جور من از این بازی خارج کنه..... ولی من بیدی نیستم که با این بادا بلرزم پنج ساله دارم این کارو انجام میدم تا به یکی کله گنده تر از نادر یعنی حشمت رزم برسم و انتقامِ خیلی ها از جمله الیاس رو بگیرم 

جانان با گنگی خاصی گفت: خب من باید چکار کنم ؟؟؟؟

_ اومممم..... راستش ازت میخوام فرداشب که میخوام برم خونه نادر تو هم باهم بیای و بفهمی که نقشه نادر چیه ؟؟؟؟ 

جانان که ترس از نگاهش معلوم بود گفت: اگه بلایی سرم.....

حرفش رو قطع کرد و گفتم: نمی زارم اتفاقی برات بیفته....نادرم تا وقتی من کنارتم جرات دست درازی بهت رو نداره..... فقط میخوام یه جور تماس های فیزیکیت رو با نادر افزایش بدی تا قشنگ همه نقشه های تو سرش رو بفهمی.....

جانان اخماش تو هم تر شد و گفت: میشه یکم فکر کنم؟؟؟

سرمو براش تکوون دادم و گفتم : اره فقط تا فردا صبح بهم خبرش رو بده 

سرشو تکوون داد از اتاق بیرون زدم و رفتم 

************************

( جانان) 

بعد از صبحانه به سمت اتاق خواب هامان رفتم ، وارد رخت کن شدم هامان جلو ایینه مشغول درست کردن موهاش بود 

بلند جوری که صدامو بشنوه گفتم: برا قضیه ای که دیشب مطرح کردین!

هامان هم با صدا بلند جواب داد : خب؟ 

_ من میام مشکلی ندارم 

صدای هامان رو نزدیک خودم شنیدم که گفت : واقعا؟؟؟؟؟ 

سرمو براش تکوون دادم لباس ها رو بهش دادم و گفتم : فقط خودمون دعوتیم دیگه درسته؟؟؟

هامان : اره یه تیپ معمولی که راحت باشی خوبه......فقط لطفا رژ لب قرمز نزن مخصوصا که داریم میریم پیش نادر 

سرمو تکوون دادم توجهش نسبت به این مسائل برام جالب بود 

هامان : ساعت شش عصر اماده باش فقط حتما لباس گرم بپوش هوا سرده 

اروم یه چشم گفتم و بعد از اتاق بیرون زدم 

بعد رفتن پسرا دوتا خدمتکار برای تمیز کاری اومده بودن خونه....

منو نازگل و دریا و دو خدمتکار شروع به تمیز کردن خونه کردیم اولش از دریا خیلی خواهش کردم کار نکنه ولی خودش با اشتیاق گفت دوست داره منم دیگه چیزی نگفتم برا اینکه اتفاقی رو تو ذهنم نبینم از نازگل خانوم دستکش گرفتم نزدیک به پنج ساعت داشتیم مثل چی کار میکردیم 

دیگه طاقتم تموم شد رو سرامیکای سرد خونه دراز کشیدم و با لحن پر سوزی گفتم : دیگه نمیتونم....ناااا ندارم 

انگار همه منتظر همین کلمه از دهن من بودن چون همشون افتادن رو زمین 

نازگل خانوم از اشپزخونه بیرون اومد تا ما رو دید گفت : وا چرا وِلو شدین رو زمین 

دریا:چون خسته شدیم 

نازگل: جوونم جوونای قدیم 

دریا زیر گوشم گفت: میخوای بقیه حرفاشم من برات بگم اینقدر این حرفا رو زده حفظ شدم.......

منتظر به نازگل خانوم نگاه کردم و دریا هم اروم زیر گوشم داشت حرفای نازگل خانوم رو دقیق میگفت : ما یه خونه از این بزرگ تر رو تمیز میکردیم.....هنوز لباس ها رو لب جو میشستیم ظرفها رو لب جو میشستیم حال روزمون اینه وای به حال شما که فقط دارید می خوردید و می خوابید.....

یعنی مُرده بودم از خنده دریا داشت مو به مو تمام کلمات نازگل خانوم رو میگفت ، حتی یه کلمه کم و زیاد هم نکرد 

دیگه نتونستم تحمل کنم و بلند زدم زیر خنده اون دوتا خدمتکار دیگه هم که شاهد این حرکت از دریا بودن زدن زیر خنده حالا نخند کِی بخند 

نازگل خانوم که از قضیه خبر نداشت گفت: خدایا جوونای این دوره زمونه خُلم هستن یکدفعه ای میزنن زیر خنده

دریا که دیگه اشکش در اومده بود گفت: نازگل خانوم نمیخوای به این جوونای خُل و خسته غذا بدی ؟؟؟؟

نازگل همونطور که به سمت اشپزخونه میرفت گفت : بیاین نهار بخورید 

همین جمله کافی بود تا همه هجوم ببریم به سمت اشپزخونه ناهار قرمه سبزی بود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#جانان_دل

#part_22

ناهار ، با خنده و شوخی های منو دریا خورده شد 

یک ساعت بعد هم کار کردیم و در اخر بالاخره خونه تموم شد ؛ خدمتکارا پولشون رو گرفتن و رفتن

منم رفتم سمت حموم و خودمو تمیز شستم واقعا داشت حالم از خودم بهم میخورد بعد حموم حاضر شدم

یه شومیز با شلوار لی مشکی رو انتخاب کردم موهامو یه سشوار کشیدم ارایشم که فقط در حد رژلب و ریمل و خط چشم بود رو هم کردم پالتوی بلندم رو هم تنم کردم و از اتاق زدم بیرون

همون لحظه هامان رو دیدم که داشت به سمت اتاقش می یفت قبل وارد شدنش به اتاق گفت: الان منم حاضر میشم میام...... استرس نداری؟؟؟

یه لبخند مضحک زدم و گفتم: نمیدونم ولی فعلا که نه 

سرشو تکوون داد و وارد اتاقش شد بعد ده دقیقه با تیپ اسپرتی از اتاق بیرون زد با هم به سمت ماشین رفتیم و نشستیم 

استرسم با نزدیک شدن به خونه نادر در حال افزایش بود 

هامان برا یه لحظه که صورتم رو دید گفت: جانان نترس من حواسم بهت هست 

_ اگه بخواد مثل تو مجلسش منو بیهوش کنه و تو رو بکشه چی ؟!؟!

هامان یه لبخند با اطمینانانه زد گفت: نترس من همه جوانب رو در نظر گرفتم 

دیگه حرفی نزدم و تا خونه نادر اهنگ ارومی بود که از ضبط ماشین درحال پخش شدن بود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#جانان_دل

#part_23

وارد خونه نادر شدیم نادر درحال صحبت کردن با گوشیش بود تا ما رو دید همونطور که به سمتمون میومد تندتند با گوشیش حرف زد و وقتی به ما رسید گوشیش رو قطع کرد و گفت: به سلام خوش اومدید دیگه داشتم نگران این میشدم که نمیاین...

اول دست هامان رو فشرو و گفت: چرا نیایم مگه میخوای مارو چکار کنی؟!

نادر لبخند خبیثی زد و گفت: درست میگی...

دستشو سمت من دراز کرد و من با استرس دستش رو گرفتم ( من این دختر رو میخوام یه تصادف راه بندازین یا چه میدونم جلو ماشینش رو نگه دارید هامان رو بزنید و دختره رو برام بیارید)

دستمو از دستش کشیدم بیرون مکالمه چند لحظه پیشش با تلفن بود 

نادر: خوش اومدی عزیزم 

لبخند محضونی زدم و گفتم: مرسی.....من کجا میتونم لباسم رو عوض کنم ؟؟؟

نادر اطرافش رو یه دید زد وقتی مستخدمی ندید گفت: معذرت میخوام عزیزم خودت میتونی بری بالا تو هر اتاقی که خواستی لباست رو عوض کنی 

هامان: میخوای من باهات بیام؟ 

یه لبخند بهش زدم و گفتم: نه خودم میرم و سریع هم برمگیردم 

به سمت راه پله رفتم وارد راه رو شدم دستگیره در اولین اتاق رو گرفتم ( مستخدمین خیلی واردش میشدن یه جورایی وسایل شست وشو داخلش بود)

دومین دستگیره در راه رو گرفتم ( اتاق مهمان)

همین طور این اتفاق افتاد چهارمین در بودم که( نادر در رو بست و قفلش کرد و کلید رو داخل جیبش گذاشت) 

اهی از سر بیچارگی کشیدم اگه در قفل نبود الان با لمس اتاقش نقشه هاش رو می فهمیدم و دیگه احتیاجی به لمس خود عوضیش نبود 

_ شما کی هستین؟؟؟

همین حرف از پشت سرم کافی بود تا یه جیغ خفیف بکشم و برگردم و پشت سرم رو نگاه کنم 

یه مستخدم بود نفس راحتی کشیدم سعی کردم برای اولین بار کمی گستاخانه حرف بزنم : اومدم اینجا تا لباس هامو عوض کنم ولی نمیدونم کدوم اتاق برم 

مستخدم در یه اتاق مهمان رو باز کرد و گفت: بفرمایید اینجا 

سعی کردم محکم قدم بردارم تا متوجه ضعفم نشه و خوشبختانه موفق هم شدم بعد تعویض لباسم و تمجید رژلب صورتی رنگم از اتاق بیرون زدم و پایین رفتم 

نادر تا منو دید که دارم به سمتشون میرم گفت: چرا اینقدر دیر کردی عروسک ؟!

اخم غلیظی کردم و گفتم: جانان عظیمی هستم جناب، نه عروسک 

نادر که توقع همچین رفتاری رو ازم نداشت با یه لبخند هیز مانندی گفت: چشم ......بیا کنار خودم بشین 

یه نگاه به هامان کردم دیدم دستاشو مشت کرده بود و همه جا رو نگاه میکرد الا من......

مجبور بودم برا کمک به هامان کنارش بشینم برا همین اهسته اهسته به سمتش رفتم و با فاصله کمی ازش نشستم 

نادر با نگاه هیزش سرتا پامو از نظر گذروند و اروم جوری که فقط خودمو و خودش بشنویم گفت: با اینکه ارایش و تیپت از اون شب مهمونی ساده تره ولی بازم خوشگلی.....

هامان با عصبانیت غرید : خیله خب نادر چه خبر از حشمت خان؟

به بحث بین هامان و نادر توجه نکردم سعی کردم یه جوری باهاش تماس داشته باشم برا همین سریع ظرف میوه رو برداشتم یه پرتقال پوست کندم و یه بُرش ازش کندم و با لحن ارومی گفتم: بفرمایید 

نادر حرفش رو قطع کرد و به من نگاه کرد دستم رو که دید با لبخند پرتقال رو از دستم گرفت یه تماس کوچیک باهم پیدا کردیم( _هامان صد درصد اوردن بار کوکائین با دارو از اونور مرز رو قبول میکنه پس وقتی که قبول کرد لب مرز به پلیس زنگ میزنیم و.....) 

اه عصابم خورد شد ای کاش تماسم بیشتر میبود تا راحت حداقل یه مکالمه اش رو میفهمیدم 

دستش کنارش بود نامحصوص دستمو سمتش بردم و یه تماس کوچیک برقرار کردم 

( _ قربان مطمئنید که هامان از من میخواد که این محلوله رو بیارم

نادر: پس چی فکر کردی حسین تو یار وفادارش هستی که مثلا تو تیم من نفوذ کردی 

حسین : من چه طوری فرار کنم...پونصد کیلو کوکائین کم چیزی نیس..صد در صد باعث اعدامم میشه

نادر: یه ماشین سواری رو پشت کامیون میفرستم تا با اون فرار کنی) 

باورم نمیشد سرم که از اون موقع پایین بود رو بالا اوردم و تو چشای هامان خیره شدم قرار گذاشته بودیم وقتی من چیزایی دستگیرم شد یه جوری بهش برسونم .....خدایا چطوری بهش بگم مونده بودم  

این پا و اون پا کردم از جام بلند شدم و یکدفعه ای الکی خودمو انداختم 

صحبت نادر و هامان قطع شد و هامان سریع به سمتم اومد 

_ هامان بیزحمت منو ببر دستشویی 

چاره ای نداشتم تنها جایی که میتونستم باهاش حرف بزنم همون جا بود 

هامان انگار باور کرده بود من چیزیم شده گفت: باشه باشه میتونی بلند شی؟؟

_ اره فقط دستم رو بگیر 

هامان بلندم کرد و به سمت دستشویی که داخل یه راه رو کوچیک تو همون طبقه پایین بود برد 

در دستشویی رو باز کردم و واردش شدم هامان روش رو اونور کرده بود از لبه کتش گرفتم و کشیدمش داخل اونم که انتظار همچین حرکتی رو از جانب من نداشت راحت اومد تو در دستشویی رو قفل کردم و برگشتم سمت هامان که داشت با چشای گشاد شده منو نگاه میکرد 

سریع شروع به حرف کردم: تو اوردن بار از پاکستان رو قبول کن ولی از حسین که یار مورد اعتماد و نفوذیته نخواه مسئول اوردن این بار بشه به نادرم نگو از کدوم میسر میخوای بار رو وارد کشور کنی چون نقشه داره که به پلیس خبر بده تا تو گرفتار شی....... امشبم میخواد یه جوری منو بدوزده حالا یا با تصادف یا با زورگیری ماشینی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#جانان_دل

#part_24

هامان دستاشو بالا اورد و گفت: واستا ببینم تو چی گفتی حسین ؟؟؟

_ اره سرش کمی تاسه و فقط کنار سرش مو داره بهش میخوره چهل داشته باشه 

هامان دستش رو جلوی دهنش گذاشت و گفت: باور نمیکنم حسین چطور تونست با من ؟؟؟

_ بیا بریم بیرون 

نذاشتم زیاد با خودش درگیر بشه دستش رو گرفتم و از دستشویی زدیم بیرون به سمت نادر رفتیم 

نادر: حالت چطوره جانان عزیزم ؟؟؟

از لفظ عزیزم اونم از دهن نادر چندشم و گفتم : خوبم بعضی وقتا اینطوری میشم 

نادر: خب خدارو شکر که خوبی....بیاید بریم شام بخوریم 

به هامان نگاه کردم که اخماش تو هم بود و از قیافه اش معلوم بود که فکرش درگیره

با شونه ام یه ضربه بهش زدم و گفتم: خیلی تابلو شدی....

پشت میز نشستیم و مشغول غذا شدیم وسط غذا بود که نادر پرسید: خب هامان چکار میکنی بار رو میاری؟؟ 

هامان یه پوزخند بزرگ زد و گفت: اره میارم...فقط یه امضا ازت میخوام 

نادر: امضا برا چی؟

 هامان : خطر تو کار ما هست و من از ریسک کردن متنفرم میخوام یه امضا داشته باشم تا اگه اتفاقی افتاد غرامت بپردازی 

نادر با تعجب گفت: غرامت؟؟؟

هامان با زیرکی پرسید : دشمن زیاد دارم این رو خودتم میدونی ، از کجا شاید خودت من رو لو بدی

نادر جا خورد و گفت : نه... نمی..شه....ولی

هامان: یا امضا میکنی یا روی من حساب باز نکن 

نادر با لحن عجیبی گفت: باشه

بعد صرف غذا نادر یه نامه نوشت و امضا کرد مقدار غرامت هم هفت میلیارد بود 

دهنم وا موند از این مقدار ازش خداحافظی کردیم و وارد ماشین شدیم 

هامان سریع گوشیش رو دراورد و تماس گرفت: الو سلام هیراد ببین چند نفر از دوستات که خوب بلدن مبارزه کنن رو الان میخوام....از دوستای باشگاهیت اگه باشن که عالی هم میشه

_...........

هامان:من دارم اروم از لواسون میام میخوام منو ساپورت کنن 

_....... کِی میرسن؟؟؟

هامان: اوکی خوبه...ماشینم فراری اسپایدر ۴۵۸ 

_......

هامان: نه نترس میام برات تعریف میکنم خیله خب.....یا علی 

هامان تماسش رو که قطع کرد من سریع پرسیدم 

_ الان میخوای چکار کنی؟؟

هامان : خودم باید خودم رو لو بدم

با تعجب پرسیدم: یعنی چی ؟؟؟

هامان : بیشتر از این نمیتونم توضیح بدم فقط بدون کاری میکنم که حسین و نادر نابود بشن

ویرایش شده در توسط Healer

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...