رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Zahra_3

رمان باهم ولی ضد هم| zahra_3 کاربر انجمن نودهشتیا

N.a25★

سلام نویسنده عزیز.

در رمان شما چندین ممنوعه رویت شد.

نهایتا چهل و هشت ساعت وقت برای ویرایش دارید در غیر این صورت خودمون اقدام خواهیم کرد.

نوشتن کلماتی مثل( ه*ر*زه، ح*ر*و*م*زاده، فوش های رکیک ناموسی،صحنه های باز و تحریک آمیز، مهمونی های باز و سرو مشروبات الکلی، اشاره به مستی و...) در فیلترینگ قرار دارند و نوشتن هر یک از این ها ممنوع است!

بعد از چهل و هشت ساعت در صورت انجام نگرفتن ویرایشات رمان قفل و به متروکه انتقال پیدا خواهد کرد.

پیام توسط N.a25★ افزوده شد

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

IMG_20190825_010715_790.jpg

 

 

 

 

 

به نام خدا

 

نام نویسنده: زهرا امیری

نام اثر: با هم ولی#ضد هم

ژانر: درام، عاشقانه، پلیسی، اجتماعی

ساعات پارت گذاری: نا معلوم

هدف از نوشتن رمان: بچه پولدارها بدون غم نیستن

خلاصه: مسیحا یه پسر 26 ساله که تا حالا غمی نداشته ولی پدرش براش یه شرط میذاره ،شرطی که کلی ماجرا براش درست میکنه ، کلی درد میکشه ، سه تا دختر که به نوبت زندگیشو دگرگون میکنن ، پیشنهاد میشه بخونید

نوشته شده توسط کاربر انجمن نودهشتیا

 

 

 

 

__________________________________________________________________________________________

به نام خدا 

 

 

 

 

صدای جیغ جیغوی دختری پیچیده بود توی شرکت.  از سر و صداش کلافه شدم از، روی صندلیم پاشدم و رفتم طرف در اتاق، بازش کردم و از اتاق خارج‌ شدم. منشی چشمم به من افتاد و ساکت شد. یه دختره که پشتش به من بود داشت سر منشی داد می زد.‌ بدون توجه به دختره رفتم جلو روبه روی منشی ایستادم و‌ گفتم:

_اینجا چه خبره؟

منشی از روی صندلیش پاشد و همزمان دخترم برگشت طرف من، یه دختر با قیافه شرقی و معمولی . اخم کردم و به منشی سوالی نگاه کردم که منشی با استرس گفت:

_ببخشید جناب مهندس این خانم اینجا رو با تیمارستان اشتباه گرفتن.

با حرف منشی برگشتم طرف دختره که با گستاخی تمام زل زده بود به من. انگار آشنا بود ولی یادم نیومد کجا دیدمش. با حالت مسخره ای گفتم:

_کجای اینجا شبیه تیمارستانه خانم؟

عصبی نگاهم کرد و گفت:

_اولاً تیمارستانی عمته و دوماً من 2 ماهه برای استخدام فرم پر کردم ولی کسی به من جوابی نداده. اگه کار ندارین چرا آگهی میدین؟

اخمم بیشتر شد و کلافه به منشی نگاه کردم و گفتم:

_جریان چیه؟ مگه ما استخداممون تموم نشد؟

_ چرا تموم شد جناب مهندس؛ ولی ایشون؛ چون توی گزینش جذب نیرو قبول نشدن ناراضین و ما رو مقصر می دونن.

دختره با حرص گفت:

_ پس چی که ناراضیم. اصلا تو چکاره ای؟ این خراب شده مگه رئیس نداره که با اون حرف بزنم؟

دیگه داشت زیاد روی می کرد برای همین یه قدم رفتم جلو و با پوزخند گفتم:

_رئیس این خراب شده منم، امرتون؟

دختره با تعجب نگاهم کرد انگار باورش نمی شد رئیس شرکت به این معروفی یه پسر جوونه. ابروم رو انداختم بالا و با یه پوزخند که روی لبم نقش بسته بود، بهش خیره شدم. همزمان سامان(بهترین دوستم) از اتاقش خارج شد و یه نگاه مشکوک به ما کرد که من از دختره فاصله گرفتم. با چشم های ریز شده اومد کنارم. یه سری برگه رو گرفت طرفم و گفت:

_اینا قرارداد های دبیه. راستی، چیشده مسیح؟ سر و صداها چیه؟

برگه ها رو ازش گرفتم و درحالی که بهشون نگاه می کردم گفتم:

_سامان مسئول استخدام مهندس ها تو بودی؟

_آره، چطور؟

با حالت مسخره ای گردنم رو کج کردم و گفتم:

_چرا خانم رو استخدام نکردی نمی دونستی خانم ناراحت میشن ؟

_کدوم خانم؟

دوباره با تمسخر به دختره زل زدم و بهش اشاره کردم که سامان برگشت نگاهش کرد. کارد میزدی خون دختره در نمی اومد. سامان با خنده یه نگاه بهم کرد و چشمک زد دوباره برگشت طرف دختره، گفت:

_اوه مادمازل حتما اشتباهی شده پوزش می خوام حالا واسه جبران می خواید مهندس کیانمهر رو اخراج کنم شما بری جاش؟

دختره با غیض و عشوه جواب داد:

_لطف می کنید.

بعدم  روبه من یه نیشخند زد. اخم کردم که سامان قهقه زد و برام رقص ابرو رفت. با حالت عصبی دست گذاشتم روی شونه سامان و خطاب به منشی گفتم:

_خانم منشی ما مهندس استخدام کردیم نیازی نیست کسی دیگه فرم پر کنه واین خانم هم بفرست بره.

بعدم راه افتادم طرف اتاق کارم، در رو باز کردم. دم در وایسادم  و روبه سامان که داشت مخش رو می زد گفتم:

_مهندس ملکی من تا یه ساعت دیگه نقشه ها رو می خوام پس لطفا برید سر کارتون.

_مسیح کوتا بیا!

برزخی نگاهش کردم و با تشر گفتم:

_فقط یک ساعت وگرنه اخراج، می دونی که شوخی ندارم.

بعدم بدون توجه به دختره که داشت حرص می خورد و سامان، وارد اتاق شدم و در رو بستم. رفتم طرف میز کارم و  بی حوصله نشستم پشتش. لپ تاپم رو روشن کردم و مشغول وارسی نقشه های هتل سیب توی شیراز شدم.

تست ادمین

ویرایش شده توسط Zahra_3
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

************

خسته وارد خونه شدم و همون دم در گره کراواتم رو باز کردم. بدون هیچ سر و صدایی رفتم سمت اتاقم که طبقه پایین بود. در اتاقم رو باز کردم که آتوسا(خواهرم) بدو از پله ها اومد پایین. دوید طرف در خروج که بیخیالش شدم و داخل اتاقم شدم. تک تک لباس هام رو در آوردم و پرت کردم کنار پاتختی. رفتم سمت حموم که یکم از خستگیم در بره.

از حموم که اومدم بیرون با حمون حوله حموم ولو شدم روی تخت؛ چون خیلی خسته بودم. نیم خیز شدم، چراغ خوابم رو خاموش کردم و دوباره طاقباز خوابیدم. داشت پلاکم سنگین می شد که در اتاقم باز شد. با چشمای خمار برگشتم طرف در که، ببینم کی خواب نازنینم رو بهم زد. با دیدن مادرم روی تخت نیم خیز شدم و با صدای خشداری گفتم:

_سلام.

با لبخند همیشگیش جوابم رو داد:

_سلام عزیزم خسته نباشی، ببخشید بیدارت کردم.

«احترام زیادی براش قائل بودم» یه دست توی موهای نم دارم کشیدم و گفتم:

_دشمنت، خسته بودم ولی مادرم رو دیدم دیگه نیستم.

چیزی نگفت، با همون لبخند اومد طرفم و روی تخت نشست. منم نشستم و خواستم گونش رو بوس کنم که با حالت تهاجمی نگاهم کرد. دستام رو به حالت تسلیم بردم بالا و گفتم:

_وای ببخشید حواسم نبود شما رو بوس حساسی.

اخم کرد و گفت:

_دفعه آخرت باشه.

_چشم تکرار نمیشه!

_خوبه. حالا بگو ببینم عروس برام پیدا کردی؟

عین بدبختا نگاهش کردم که خندید. گفتم:

_نه، دستم به دامنت مامان، خودت پیدا کن.

خندید، یه مشت زد توی بازوم و گفت:

_یه ساله هنوز پیدا نکردی پسره بی عرضه؟ بعد من پیدا کنم؟ 

بازوم رو مالش دادم و گفتم:

_آخه این چه شرطی بود؟ من الان از کجا یه دختر خوب و خانواده دار پیدا کنم؟

_حتما پدرت صلاحت رو می خواد که برات شرط گذاشته زن بگیری.

با ناراحتی و ناله گفتم:

_اینکه من به خاطر ارث مجبورم با یه دختر که نمی شناسمش ازدواج کنم، صلاحه؟

یه دست روی سرم کشید و گفت:

_حتما هست، خودت که می دونی پدرت هیچ کار بیهوده‌ای انجام نمیده.

با اجز نگاهش کردم که از روی تخت پاشد. روی سرم رو بوسید، رفت سمت در اتاق، بازش کرد و گفت:

_الانم یه چرت بزن برای شام بیدارت می کنم.

_گرسنم نیست. می خوام بخوابم بیدارم نکن.

چیزی نگفت رفت بیرون. منم دوباره دراز کشیدم و بدون فکر کردن به چیزی، ثانیه نکشیده خوابم برد.

ویرایش شده توسط Zahra_3
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 3


صبح بیدار شدم دیدم  ساعت هشته. سریع از روی تخت پاشدم. رفتم سمت سرویس بهداشتی، دست و صورتم رو یه آب زدم. هول هولکی لباس هام رو با یه پیرهن جذب سرمه ای و شلوار جین سفید عوض کردم. کمی هم ادکلن زدم و از اتاق خارج شدم.

بدو رفتم راهرو رو پشت سر گذاشتم و گوشیم رو از روی عسلی توی نشیمن برداشتم. رفتم سمت در خروج. از خونه خارج شدم و رفتم طرف ماشین که جلوی ساختمون پارک بود، سوار شدم. سریه روشنش کردم و راه افتادم. دم در بوق رو یکسره گرفتم که مش رحیم سریع در رو باز کرد. با یه تیک آف ماشین رو بردم بیرون و با آخرین سرعت رانندگی کردم طرف دانشگاه. ساعت نه کلاس داشتم و الان هشت و نیم بود.  

چون دانشگاه زیاد دور نبود و منم سرعتم بالا بود، بعد یه ربع رسیدم. ماشین رو کنار خیابون پارک کردم. سریع پیاده شدم و بدو رفتم داخل محوطه دانشگاه. از دور سامان رو توی محوطه دیدم که، داشت با یکی از دخترا حرف میزد. بیخیالش شدم و رفتم سمت ساختمون دانشگاه، با شتاب راهرو رو پشت سر گذاشتم. سرم پایین بود و داشتم ساعتم رو نگاه می کردم که نفهمیدم چی شد و به یه چیزی برخورد کردم، بعدم صدای آخی که به گوشم رسید باعث شد به کسی که بهش برخورد کرده بودم نگاه کنم. چشمم به جمال دریا خانم روشن شد، داشت فحشم می داد که اخم کردم، گفتم:

_حالتون خوبه خانم امینی؟

_ نه آقا خوب چیه زدی داغونم کردی!

_من شرمندم عجله داشتم.

_شرمندگی تو به دردم نمی خوره، مگه کوری؟

چیزی نگفتم که سرش رو بالا گرفت و با دیدن من یه دفعه هول شد و دستش رو گذاشت جلوی دهنش. با لک نک زبون گفت:

_ای...وای...است...اد...شمایین؟....بب...ببخشید...ندیدمتون.

یه اخم کردم و با سردی گفتم:

_مهم نیست منم عجله داشتم.

لبش رو گاز گرفت که از کنارش گذشتم و رفتم سمت کلاس که ته راهرو بود. جلوی کلاس وایسادم و در رو باز کردم، رفتم داخل. کسی حواسش به ورود من نبود و همه ته کلاس داشتن می خندیدن. خواستم اعلام حضور کنم که مسعود سلامی، یکی از دانشجوها گفت:

_کاش امروز استاد کیانمهر نیاد که حوصله قیافه گرفتناش رو ندارم.

یکی دیگه از پسرا گفت:

_از بس مغروره، خوبه باباش تاجره اگه پسر رئیس جمهور بود چیکار می کرد؟

دست به سینه شدم و گوش دادم. یکی از دخترا که اسمش سونیا بود و قیافه عملی داشت با ناز گفت:

_نخیرم استاد خیلی خوب و دوست داشتنیه.

بازم مسعود گفت:

_خب معلومه به خاطر قیافش اینارو می گی!

با باز شدن در از بچه ها چشم گرفتم و به دریا نگاه کردم که با دیدنم دوباره هول شد و گفت:

_عه استاد ببخشید رفتم لباسم رو که خاکی شده بود پاک کنم.

با استادی که گفت هه برگشتن طرفمون. چهره همشون خنده دار شده بود. همه خفه شده بودن که روبه دریا گفتم:

_اینبار چون خودم مقصر بودم اشکال نداره برو بشین.

_ممنون استاد.

جوابش رو ندادم و رفت نشست. مسعود با ترس گفت:

_ببخشید استاد شما از کی اینجایین؟

یه نگاه مسخره بهش کردم و بدون جواب دادن رفتم سمت تخته. ماژیک رو برداشتم و بالای تخته نوشتم «بسم الله ارحمن الرحیم». شروع کردم کشیدن شکل مغز و غده ها. کسی جیکش در نیومد. یه ربع مشغول کشیدن بودم، وقتی کارم تموم شد رفتم نشستم روی صندلیم. پوشه ای که روی میز بود رو برداشتم و روبه بقیه گفتم:

_این شکل رو توی جزوه هاتون بکشین خودتونم ویژگی هاش رو بنویسید.

همه اعتراض کردن که دستم رو به نشونه سکوت بردم بالا و گفتم:

_اعتراض وارد نیست. فرداهم پودمان عملی قلب رو ازتون می خوام.

یهوو کلاس همهمه شد. همه شروع کردن التماس کردن ولی گوش نکردم. سونیا پاشد گفت:

_استاد مسعود حرف زد چرا مارو تنبیه می کنید؟

_من کسی رو تنبیه نکردم اینا جز نمره ترمتونه.

_حالا نمیشه به خاطر ما کنسلش کنید؟

پاشدم پوشه روی میز رو برداشتم و جواب دادم:

_کافیه خانم بابایی این امتحان فقط با مردن من کنسل میشه. 

بعد چرخیدم طرف مسعود و با اخم گفتم:

_امروز قرار بود تحقیقت رو تحویل بدی بیارش ببینم.

_چشم استاد.

بعد بلند شد و با یه پوشه آبی اومد طرفم. ازش گرفتمش و یه نگاه بهش انداختم. گفتم:

_خوبه. بیا کنفرانسش بده.

با چشمای گشاد شده نگاهم کرد که بی تفاوت نگاهش کردم و رفتم سر جام نشستم. با تردید اومد پای تخته و شروع کرد توضیح دادن. وسطاش گفتم:

_خوبه برو بشین.

از خدا خواسته رفت نشست. پاشدم و گفتم:

_ختم کلاس.

و قبل از همه از کلاس زدم بیرون. رفتم سمت اتاق رئیس دانشکده.

*****************

ویرایش شده توسط Zahra_3
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 4

 


بعد از کلاسا من و سامان توی ماشین منتظر بودیم که دریا از دانشگاه خارج شه و تعقیبش کنیم؛ چون به نظرم گزینه مناسبی بود فقط باید تحقیق می کردیم. حدود نیم ساعت منتظر بودیم که با یه دختر دیگه از دانشگاه خارج شدن. ماشین رو روشن کردم و پشت سرشون آروم حرکت کردم. از دوستش جدا، رفت سمت ایستگاه اتوبوس و نشست توی ایستگاه. ماشین رو کنار خیابون و نزدیک ایستگاه نگه داشتم. سامان گفت:

_مسیح بیا برسونیمش.

_سامان چرت نگو!

یه نگاه معنی دار بهم کرد و مشغول لایو گرفتن شد:

_فالورای عزیز، ما الان در یک عملیات جنایی هستیم و دختر مردم رو تعقیب میکنیم.

عصبی گفتم:

_سامان قطش کن ممکنه ببیندش.

_ دوستون دارم، فعلا.

قطش کرد و با عصبانیت گفت:

_خرابش کردی، به درک که بفهمه!

خواستم یه فحش آبدار بهش بدم که اتوبوس اومد و بیخیالش شدم. دریا سوار شد منم  ماشین رو روشن کردم و پشت اتوبوس نامحسوس حرکت کردم. خط واحد اتوبوس مال منطقه های پایین بود.

حدود دوساعتی پشت سرشون بودیم؛ ولی هیچ جا  پیاده نشد، دیگه داشتیم به منطقه های پایین می رسیدیم.

بالاخره توی آخرین ایستگاه پیاده شد، رفت اون دست خیابون وارد و یه کوچه تاریک شد. رفتم از دور برگردون دور زدم و ماشین رو بردم داخل کوچه. دیدمش ته کوچه که کلید انداخت و وارد یه خونه کلنگی شد. روبه سامان گفتم:

_بدو برو شماره پلاک رو بردار.

سامان سریع پیاده شد رفت پلاک رو خوند. برگشت و سوار شد. ماشین رو روشن کردم که گفت:

_بریم حله، پلاک ۲۰۸.

_خوبه!

حرکت کردم و از کوچه خارج شدیم.راه افتادم طرف شرکت ساختمونی بابا که من مدیرتش می کردم؛ ولی در اصل داشتم فوق تخصص قلب و عروق می گرفتم.

تو فکر بودم که سامان رشته افکارم رو پاره کرد:

_مسیح؟

_هوم؟

_می گم قید این رو بزن چون عمو قبول نمی کنه و وضع مالیش ضعیفه!

یه نگاه سر سری بهش کردم دوباره به جلوم خیره شدم، گفتم:

_می دونی که بابا اینطوری نیست فقط باید کاری کنم که شک نکنه.

_چطوری؟

_تظاهر می کنم دوسش دارم بعدم بابا تشویقم می کنه . به این ترتیب من یه سال باهاش زندگی می کنم و بعدش طلاق!

_فکر خوبیه فقط دربارش خوب تحقیق کن.

_میسپارم تحقیق کنن.

_پس خودت پیگیر شو.

جوابی ندادم و سیستم رو روشن کردم. در ظاهر حواسم به جلوم بود، ولی همه‌ی فکرم پیش دریا بود. از یه طرف فکر می کردم، چطور باهاش ازدواج میکردم؟ یه دختر فقیر پس آبروم چی می شد؟ از طرف دیگه ارث پدریم پول کمی نبود. با صدای سامان به خودم اومدم:

_مسیح شرکت رو رد کردی، کجایی تو؟

_حواسم پیش دریا بود.

با طعنه گفت:

_کلک نرسیده عاشقش شدی؟!

با لحن بدی و به تمسخر گفتم:

_آره، تازه چند شبه خوابم ندارم!

دور زدم جلوی شرکت نگه داشتم و پیاده شدم، سامانم پیاده شد. در حینی که داشتیم وارد شرکت می شدیم گفت:

_واسه همونه چشمات پف کرده، الهی تب کنی اقیانوس پرستارت بشه.

_سامان خفه شو الان سامسونت رو می کنم تو حلقت.

باهم وارد آسانسور شدیم و سلمان طبقه شیش رو زد. گفت:

_دلتم بخواد دختر به این خشگلی و خانمی.

بی حوصله گفتم:

_سامان مرگ سامیار کوتاه بیا حوصله بحث ندارم.

_چیکار داداشم داری؟ بیا اصلا من خفه!

 ساکت شد که آسانسور وایساد. باهم خارج شدیم و وارد شرکت شدیم. منشی از پشت میزش بلند شد و گفت:

_سلام جناب مهندس، سلام مهندس ملکی.

من در جوابش یه سر تکون دادم و رفتم طرف اتاقم. شنیدم سامان با خنده به منشی گفت:

_صدبار نگفتم به این نگو مهندس؟ این دکتره، دکتر!

خندیدم و درو باز کردم. داخل اتاق شدم و سامسونتم رو گذاشتم روی میز. نشستم روی صندلیم و بلافاصله شماره آرمین یکی از رفقام رو گرفتم که سریع جواب داد:

_به به باد آمد و بوی عنبر آورد. سلام داداش چطوری؟

_سلام خوبم تو چطوری؟

_شکر منم بد نیستم.

_آرمین یه کاری برام میکنی؟

_جون بخواه دادا، حالا چه کاری؟

_درمورد یه نفر برام تحقیق کنی تا شب. البته کامل و تمیز!

_چشم، بر روی دو دیده!

_ممنون پس تا شب فعلا.

_فعلا داداش.

قطع کردم و مشغول کارم شدم.

*********************

ویرایش شده توسط Zahra_3
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت5


_مسیحا تحقیق کردم.

_خب چیشد؟

_دریا امینی 23سالشه ترم هشت پرستاریه.

_آرمین این ها رو خودمم میدونم.

_بازم هست صبر کن!

_خب چی؟

_پدرش چندسال پیش ورشکست شده پولش رو سرمایه گذاری کرده یاروم بالا کشیده رفته و الان معتاد شده. یه خواهر 18_17 ساله داره که هنر می خونه. مادرشم فوت شده و مهمتر وضع مالیشون هم خرابه.

«چطور به پدرم بگفتم؟ چطور با همچین دختری ازدواج کنم» کلافه از روی مبل پاشدم، سرم درد میکرد. صدای آرمین پیچید توی گوشی:

_مسیح چیشد؟

_آرمین کسی نباید چیزی بفهمه! 

_خیالت تخت داداش.

_ممنون، فعلا.

منتظر جوابش نشدم و قطع کردم. عصبی بودم «خدایا چطور می تونم با یه دختر درب و داغون ازدواج کنم؟» باید با پدرم حرف می زدم. یه دفعه به سرم زد و از اتاقم خارج شدم، رفتم سمت راه پله. از پله ها رفتم بالا و راهم رو کج کردم طرف اتاق پدرم. دم در مکث کردم و با تردید در زدم که صدای پدرم به گوشم رسید:

_بفرمایید.


داخل شدم که با غرور خاص خودش از کتابش چشم گرفت و به من چشم دوخت. گفتم:

_سلام پدرجان.

_سلام پسرم، کاری داشتی؟

_این یعنی بگم بعدم سریع گم بشم بیرون؟

آروم خندید و گفت:

_خوشم میاد مثل مادرت خنگ نیستی و زود میگیری.

با بدجنسی گفتم:

_برم به مامان بگم!

دور زدم بیام از اتاقش بیام بیرون که از پشت یقه پیرهنم رو کشید. با حالت خشنی گفت:

_کره خر کجا؟

الکی حالت ترس گرفتم و با ناز مثل دخترا، گفتم:

_خواستم برم آبمیوه بیارم. آخه برای سلامتیتون مفیده!

_اونی که فکر می کنی منم، خودتی بچه!

دستام رو به حالت تسلیم بردم بالا و گفتم:

_پدر گرام من تسلیم.

_آفرین، حالا بگو کارت چی بود؟ می خوام کتاب بخونم.

تازه یادم افتاد برای چی اومدم. دپرس شدم و لبخندم محو شد. سخت بود باید برای رسیدن به این ارث نقش بازی می کردم. گفتم:

_بابا اگه کسی معتاد باشه باید چیکارش کنن؟

مشکوک نگاهم کرد و گفت:

_خب معلومه که باید ترکش بدن.

_گه نتونه چی؟

_اگه بخواد می تونه. مسیح چیزی شده؟

رفتم روی تخت نشستم که اونم اومد طرفم و کنارم نشست. دست گذاشت روی شونم و گفت:

_چقدر به پدرت اعتماد داری؟

سریع گفتم:

_به اندازه چشم هام.

_پس قبول داری مقدمه چینیت خوب نیست؟!

فکرم دیگه قد نمی داد، نمی دونستم چیکار کنم مچم رو گرفته بود. گفتم:

_شما می دونید من همیشه رک حرف میزنم ولی این بار سختمه!

دستش رو کشید روی سرم و گفت:

_بگو پسر از چی میترسی؟

_اینکه شما قبولش نکنید!

یه لحظه مکث کرد انگار تو ذهنش غرق بود. پرسید:

_پس پیداش کردی؟

سرم رو انداختم پایین و به دروغ گفتم:

_خیلی وقته پیداش کردم ولی ترسیدم به شما بگم.

_چرا ترسیدی؟ مشکل چیه؟

لحنم رو غمگین کردم و گفتم:

_من کسی رو دوست دارم!

_خب اینکه خیلی خوبه! مشکلش کجاست؟

سرم رو بالا گرفتم و بهش چشم دوختم، گفتم:

_از شاگردای خودمه ولی...

_ولی چی پسر؟

_وضعیت خوبی نداره و اون دختری نیست که باب میل شما باشه!

از روی تخت پاشد و رفت سمت پنجره پرسید:

_چه وضعیتی داره؟

_خانوادش از هم پاشیده، پدرش معتاده و مادرشم فوت شده!

برگشت، برزخی نگاهم کرد که ادامه دادم:

_من می دونم ازدواج با یه دختر با این وضعیت غیرممکه ولی دوسش دارم!

اومد جلو رخ به رخ شدیم و از لای دندون های قفل شده گفت:

_فکرشم نکن، من به بقیه کار ندارم ولی دختری که مادر نداره خودشم نمی تونه مادر خوبی باشه!

_پس دلم چی؟ من می خوامش.

حالم از این همه دروغ بهم می خورد ولی مجبور بودم.

_به من نگاه کن پسر! ازدواج با این دختر یعنی چی؟

به چشم های عسلیش چشم دوختم، چشم هایی که همیشه غرورشون رو ستایش می کردم. جواب دادم:

_یعنی ته ته رسوایی، یعنی مسخره فامیل شدن، یعنی شکستن غرور شما؛ ولی من می خوامش و باهاشم ازدواج می کنم. برای شما چه فرقی می کنه شما شرط گذاشتی و منم عمل می کنم.

یک دفعه دستش رفت بالا و یه طرف صورتم سوخت. با بهت بهش نگاه کردم، باورم نمی شد توی این بیست و شیش سال پدرم بهم اخم هم نکرده بود؛ ولی حالا به من سیلی زد. مثل برق گرفته ها بهش نگاه کردم که داد زد:

_من تمام سعیم رو کردم که این امکانات، ارث و میراث مغرورت نکنه و نا فرمان؛ ولی الان خجالت می کشم پسرم، کسی که مایه غرورم بود اینقدر کمبود ذهنی داره و می خواد آبروی خانوادش رو ببره!

بهم بر خورد، غرورم شکست. من اینطور فکر نمی کردم ولی تحمل شنیدن توهین های پدرم رو نداشتم برای همین دلخور بهش چشم دوختم و سکوت کردم که دوباره داد زد:

_گمشو بیرون پسره ناسپاس!

 چشم هام رو بستم یه نفس عمیق کشیدم، بازشون کردم، برای بار آخر نگاهش کردم و رفتم سمت در اتاق. قبل از خروجم گفتم:

_داری اشتباه می کنی چون من همچین آدمی نیستم.

بلافاصله از اتاقش خارج شدم. مادرم پشت در بود و چشماش اشکی. آتوسا هم با استرس به من چشم دوخته بود. یه لبخند فرمالیته زدم و رفتم جلوی مادرم وایسادم. پیشونیش رو بوسیدم و گفتم:

_چرا گریه کردی دورت بگردم،چیزی نیست دعوای پدر و پسری بود.

اشکش رو پاک کردم که گفت:

_قول بده ازش دلخور نمی شی!

_نگران نباشید کسی از قهرمانش دلگیر نمیشه.

 یه بار دیگه پیشونیش رو بوسیدم و از کنارش گذشتم. با حال خرابی از پله ها رفتم پایین.

وارد اتاقم شدم  و در رو از داخل قفل کردم، رفتم سمت تخت و  روش ولو شدم. بدجور از حرفای پدرم زخمی شده بودم و این اولین زخمی بود که از پدرم خوردم، ترسیدم از اینکه جاش بمونه و نتونم با پدرم دلم رو صاف کنم!

تا صبح نخوابیدم و به سرنوشتی که در انتظارم بود فکر کردم...

**********************

ویرایش شده توسط Zahra_3
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت6


تمام نقشه ها رو پرت کردم جلوی مهندس ها و با عصبانیت داد زدم:

_کی رقم مناقصه رو لو داده؟

کسی حرف نزد، همه ساکت بودن حتی سامان. شرکت ضرر زیادی کرده بود و به شدت عصبی بودم. بلند تر داد زدم:

_به خدای بالا سر قسم، بفهمم کار کی بوده؟ بلایی سرش میارم که آرزوی مرگ کنه.

باز جواب ندادن که یه پوف کلافه کشیدم و رفتم سمت اتاقم. وارد اتاقم شدم و در رو محکم بستم، رفتم طرف میز. وقتی عصبی بودم باید چندتا چیز خورد میکردم؛ تا آروم شم؛ برای همین لپ تاپ روی میز رو برداشتم و پرتش کردم وسط اتاق که هزار تیکه شد. دلم خنک نشد و بقیه محتویات روی میز رو هم پرت کردم. یه دفعه در با شتاب باز شد و سامان خودش رو انداخت توی اتاق. تقریبا اربده کشیدم:

_اینجا گاودونی نیست که همینطوری سرت رو می ندازی پایین و وارد می شی!

به حالت تسلیم دستش رو برد بالا و اومد طرفم:

_ببخشید غلط کردم فقط آروم باش.

_سامان نصف سهام نابود شده اسم و رسم شرکت رفته زیر سوال بعد آروم باشم؟

_مسیح آروم باش، بازم میتونی قرار داد بنویسی.

_سامان خفه شو، اصلا همش تقصیر اون داداش نکبتته. سامیار عمداً همیشه جلوی پای من سنگ می ندازه. نمی دونم چه پدر کشتگی با من داره!

دست گذاشت پشت کمرم و مجبورم کرد بشینم روی مبلای راحتی اتاق. سرم رو بین دست هام گرفتم و نالیدم:

_چرا؟ من چی کارش کردم؟ اول خواهرم رو ازم گرفت الانم آبرو و اعتبار شرکتم رو.

خودش هم نشست کنارم و گفت:

_اون مشکلی با تو نداره فقط مبلغش کمتر بوده؛ برای همین برنده شد.

می دونستم رقم لو رفته وگرنه سامیار اینقدر قیمتش رو پایین نمی داد. از بچگی با من مشکل داشت همیشه باهام رقابت داشت و هرکاری می کرد که من رو رسوا کنه. «باید منم تلافی کنم بسه هرچی احترامش رو نگه داشتم» از سامان پرسیدم:

_سامان تو طرف منی؟

با لحن ناراحتی گفت:

_مسیح اون برادرمه و تو رفیقم پس من نمی تونم طرف کسی رو بگیرم.

_پس تو کارای من دخالت نکن، الانم پاشو برو کارت رو بکن!

_مسیح بچه نش...

نزاشتم ادامه بده و با تحکم گفتم:

_بیرون!

یه نگاه تاسف بار بهم کرد و پاشد، رفت سمت در و از اتاق زد بیرون.

باید فکر می کردم چطور ازش انتقام بگیرم؟ شرکت من خیلی معروف تر از شرکت اون بود پس باید کنارش می زدم و این مدت از کارم کنار می کشیدم و از دانشگاه استعفا می دادم.

****************************

ویرایش شده توسط Zahra_3
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت7


خسته وارد خونه شدم، حوصله نداشتم و عصبی بودم. آتوسا توی نشیمن بود که از کنارش گذشتم و رفتم سمت اتاقم. صداش رو از پشت سرم شنیدم:

_علیک، سلامت کو؟!

به حرفش توجه نکردم و وارد اتاقم شدم. مثل همشه در اتاق رو قفل کردم و روی تخت نشستم. سرم درد می کرد، یه مسکن از توی کشوی پاتختی در آوردم و با لیوان آب  که روی عسلی بود خوردمش که بهتر شم. با همون لباس ها دراز کشیدم و چشمام رو بستم.

نیم ساعت گذشت دردم بهتر که نشد هیچ بیشترم شد. خیلی سعی کردم که بخوابم؛ ولی بی فایده بود و درد کلافم کرده بود. از روی تخت پاشدم و رفتم سمت در اتاق، قفل رو باز کردم. از اتاق خارج شدم و رفتم توی نشیمن، بابا توی پذیرایی بود، مدتی بود که باهاش سرسنگین بودم. آروم گفتم:

_سلام.

منتظر جوابش نشدم و از کنارش گذشتم.

وارد آشپزخونه شدم مستخدم خونه که اسمش مهیا بود و حدود 30 سالش بود، داشت میز شام رو میچید. نشستم پشت میز، سرم رو گذاشتم روی دستام و چشم هام رو بستم.

نمی دونم چقدر گذشت که احساس کردم یه دست رفت لای موهام. چشم هام رو که به زور باز می شد، باز کردم که دیدم مادرم. نگران پرسید:

_ پسرم چیزی شده؟

بی جون گفتم:

_نه فقط بازم سردرد دارم!

با حرص گفت:

_از با کی دعوا کردی که سردردت عود کرده؟

سرم رو از روی دستام برداشتم و جواب دادم:

_دعوا نکردم فقط مناقصه رو باختیم!

انگار خیالش راحت شده بود، گفت:

_فدای سرت ایشالله بعدی جبران می کنی.

پوزخند زدم و گفتم:

_مامان یه ضرر بزرگه که به سختی جبران میشه!

_خب با ناراحتی که درست نمیشه، میشه؟!

_نه نمیشه؛ ولی درد من اینه که یکی از کارمند ها رقم رو لو داده به سامیار.

مادرم تعجب کرد و گفت:

_مگه سامیار برنده شد؟

با لحن مسخره ای و با کنایه گفتم:

_آره داماد عزیزت برنده شد!

همون لحظه پدرم وارد آشپزخونه شد و اومد نشست پشت. میز مادرم هنوز متعجب بود؛ ولی جلوی بابا چیزی نگفت و منم بیخیال ادامه بحث شدم.

از غذایی که مهیا برام کشیده بود فقط یه لقمه خوردم و از پشت میز پاشدم. خدا رو شکر کسی گیر نداد که چرا غذات رو نخوردی؟. دردم هنوزم مسکن نشده بود، رفتم توی نشیمن روی مبل راحتی دراز کشیدم.

نیم ساعت دیگه گذشت، دردش دیگه داشت امونم رو می برید و چشم هام سیاهی میرفت. وقتی عصبی می شدم سردرد می اومد سراغم و درد بدی روتحمل می کردم؛ ولی این دفعه دردش زیاد بود و غیر قابل تحمل.

پاشدم شروع کردم راه رفتن توی نشیمن و سروم رو با دست فشار می دادم؛ اما بی فایده بود. دلم می خواست سرم رو بکوبم تو دیوار بلکه آروم شه.

پدرم وارد نشیمن شد. من به راه رفتنم ادامه دادم یهوو سرم تیر بدی کشید که  احساس کردم سلول های مغزم ترکیدن.

پدرم نگران نگاهم کرد و اومد طرفم، سرم رو بالا گرفتم و بهش چشم دوختم که وحشت کرد:

_پسر چته؟ چرا سفیدی چشم هات داره کبود میشه؟

از حرفش تعجب کردم و رفتم طرف آینه که با دیدن خودم و چشم هام وحشت کردم. پدرم گفت:

_باید بری دکتر ممکنه مویرگ هات پاره بشه.

پیشنهاد خوبی بود؛ برای همین رفتم سمت در و سویچ ماشینم رو برداشتم. به زور جلوی چشمم رو می دیدم. از خونه زدم بیرون و رفتم سمت ماشینم، خواستم سوار بشم که دیدم پدرم هم از خونه خارج شد و اومد طرفم. جلوم وایساد و گفت:

_تو حالت میزون نیست سویچ رو بده خودم.

سویچ رو دادام بهش کهگرفت و رفت نشست پش رول. منم نشستم کنارش و بلافاصله چشم هام رو بستم آتیش گرفت؛ ولی چیزی نگفتم و تا بیمارستان تحمل کردم.

جلوی بیمارستان نگه داشت و پیاده شد. اومد این طرف و در رو باز کرد:

_بیا کمکت کنم.

به کمکش پیاده شدم.

باهم وارد بیمارستان شدیم. من نشستم روی صندلی های توی اورژانس و اون رفت سمت صندوق، بعد چند دقیقه برگشت و گفت:

_پاشو بریم دکتر معاینت کنه.

پاشدم باهاش هم قدم شدم و باهم رفتیم سمت اتاق دکتر.

وارد اتاق دکتر شدم نشستم روی تخت. دکتر پاشد اومد طرفم و با یه چراغ قوه شروع کرد معاینه چشمام. گفت:

_چیز مهمی نیست. فقط به خاطر عصبی شدنه، ایشون نباید زیاد عصبی شن چون ممکنه دفعه بعد کور بشن.

پدرم با حرص گفت:

_آقای دکتر این پسر نا سلامتی خودش دکتره ولی از 24 ساعت 23 ساعتش عصبانیه!

دکتر یه نگاه به من که از در سرسام گرفته بودم، کرد و گفت:

_خب پس آقای دکترمون می تونن گوش نکنن تا کور شن!

بیخیال مکالمشون شدم و با ناله گفتم:

_دکتر  یه کاری کن دارم از سر درد می میرم.

_باید آرامبخش بزنی تا دردت آروم بشه.

جواب دادم:

_مهم نیست چی فقط یه چیزی باشه که سردردم آروم بشه!

سری تکون داد، برگشت سر جاش نشست و مشغول نوشتن نسخه شد.

نسخه رو داد دست پدرم. با بی حالی و درد زیاد از روی تخت پاشدم و با پدرم از اتاق خارج شدیم. پدرم رفت طرف داروخونه منم به دیوار راهرو تکیه دادم.

پدرم برگشت و خواست بره طرف ایستگاه پرستاری که گفتم:

_بذارین خونه مامان تزریقشون می کنه.

بدون حرف برگشت و با هم رفتیم سمت در خروج.

سوار ماشین شدیم و حرکت کرد طرف خونه. تا اونجا فقط شقیقه هام رو ماساژ می دادم...

*****************************

ویرایش شده توسط Zahra_3
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت8

 

 

یه لقمه پنیر گذاشتم دهنم و به مادرم که داشت سر مهیا غر می زد نگاه کردم. آروم خندیدم که برگشت با حالت مشکوکی نگاهم کرد، خندم رو خوردم و گفتم:

_جانم مامان؟

یه تای ابروش رو داد بالا و جواب داد:

_این رو من باید بپرسم.

_خب بپرسین!

بازم آروم شروع کردم خندیدن که با عصبانیت پدرم رو صدا کرد:

_کوهیار؟

چندبار دیگه صدا کرد که خنده منم اوج گرفت. پدرم آماده اومد توی آشپزخونه و گفت:

_چی شده نفس جان؟

مادرم با حالت دلخوری گفت:

_این پسرت سر صبحی داره به من می خنده!

همیشه از اینکه کسی مسخرش می کرد متنفر بود. پدرم با دیدن خنده من اخم کرد و روبه من گفت:

_پدرسوخته به چی می خندی؟

جواب دادم:

_به اینکه ناسلامتی مامان روانپزشکه بعد خودش از صبح تا شب غر می زنه و مثل زنای عهد قجر رفتار می کنه!

پدرمم خندش گرفته بود؛ ولی نخندید که مامان ناراحت نشه، به جاش گفت:

_زنی که غر نزنه زن نیست!

از پشت میز پاشدم و گفتم:

_باشه بابا دو رویی داشتیم؟

پدرم جواب نداد که مادرم دست به سینه گفت:

_برای دوتاتون دارم که دیگه من رو مسخره نکنین.

رفتم طرف در و در آخر گفتم:

_قربونت برم بذار من برم اصفهان برگشتم، بعد حسابم رو برس.

اومد دنبالم و پرسید:

_مگه میری اصفهان؟

کتم رو پوشیدم و جواب دادم:

_آره یکی دو ساعت دیگه با سامان میرم و یه هفته ای بر می گردم.

کیفم رو داد دستم که گرفتم و تشکر کردم. گفت:

_پس مواظب خودت باش.

_چشم! با من کاری ندارین؟

_نه، برو به سلامت.

از اونجا که به بوس حساس بود قیدش رو زدم و رفتم سمت در. دم در داد زدم:

_خداحافظ همگی.

منتظر جواب نشدم و از خونه زدم بیرون، رفتم سمت ماشینم و سوار شدم.

حرکت کردم طرف خونه سامان.

ویرایش شده توسط Zahra_3
  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت9

 

 

 جلوی خونه سامان که توی یه برج نزدیک شرکت بود، نگه داشتم و ماشین رو پارک کردم، پیاده شدم. کلید داشتم؛ برای همین زنگ نزدم و در رو با کلید باز کردم، رفتم داخل. چون آسانسور خراب بود، مجبور شدم از راه پله برم.

در واحد رو باز کردم و وارد خونه شدم که دیدم همه جا تاریک بود. کلید برق رو زدم و چشمم رو دنبال سامان توی خونه چرخوندم. دیدمش که رو مبل نشسته و سرشم بین دستاشه.

رفتم کنار نشستم. معلوم بود حال خیلی داغونه!

_سامی چته؟

چیزی نگفت که باز پرسیدم:

_میگم چته پسر؟

بازم جواب نداد که منم بیخیالش شدم و پاشدم یه لیوان آب خوردم.

توی آشپزخونه بودم که موبایل سامان زنگ خورد؛ ولی سامی حتی تکونم نخورد. دوباره برگشتم کنارش نشستم و گفتم:

_سامان کری؟ موبایلت زنگ میخوره.

هیچ عکس العملی نشون نداد که عصبی شدم و  خودم تماسش رو جواب دادم:

_الو بفرمایید؟

صدای یه دختر پیچید توی گوشی که جا خوردم و به سامان چشم دوختم:

_سامان دست از سرم بردار. من دارم عروس میشم تو رو خدا زندگیم رو خراب نکن، رابطه ما دیگه تموم شده.

_شما کی باشین؟

یهوو ساکت شد و بعد از کمی مکث اونم پرسید:

_تو خودت کی هستی؟ اصلا سامان کجاست؟

_من رفیقشم خودشم قبرستونه!

_قبرستون چرا؟ اتفاقی براش افتاده؟

بی توجه به سوالش و با عصبانیت داد زدم:

_نگفتی کی هستی؟

_من و سامان یه مدت باهم دوست بودیم؛ ولی الان تموم شده!

تا ته قضیه رو فهمیدم. با صدای نسبتا بلندی گفتم:

_تموم شده؟ اول باهاش بودی الان کنار کشیدی، وقتی می دونی می خوادت چرا ولش می کنی؟ می دونی رفته قبرستون قبر خریده؛ چون اراده کرده عروسیت رو عزا کنه!

یه دفعه دختره زد زیر گریه. چقدر بدم می اومد یه دختر از گریه استفاده می کرد تا خودش رو مظلوم و بی گناه نشون بده.

_تو رو خدا جلوش رو بگیرید. من همون اولم گفتم یکی دیگه رو می خوام؛ ولی سامان اسرار کرد.

_تو غلط کردی یکی دیگه رو می خواستی به سامان پا دادی. ببین سامان ولت کنه من خونت رو می ریزم؛ چون حالش رو بد کردی لعنتی!

_من غلط کردم؛ ولی شما راضیش کنید.


خواست ادامه بده که قطع کردم و نشستم روی مبل. به سامان چشم دوختم و پرسیدم:

_دوسش داری که اینطور داغونی؟

سرشو آورد بالا و نگاهم کرد، توی چشماش غم موج میزد. جواب داد:

_نه دوسش ندارم!

متعجب پرسیدم:

_پس چی؟

_عاشقشم، لعنتی! داره عروس میشه. مسیح کمکم کن من می خوامش!

_چطوری ؟سامان اون نمی خوادت.

_مهم منم پس کمکم کن!

_پس پاشو سر و وضعت رو مرتب کن که پرواز داریم. اونجا یه فکری برات می کنم.

بدون  هیچ حرفی پاشد رفت که آماده بشه... 

********************

ویرایش شده توسط Zahra_3
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت10

 


سامان مثل همیشه حالش خوب نبود و زیاد نمی خندید. خودم هم زیاد سرحال نبودم؛ چون این مدت درگیر شده بودیم. یه پروژه برای اصفهان گرفته بودیم که قرار بود یه هفته‌‌‌‌ تموم بشه؛ ولی دو هفته طول کشید و امروز بر می گشتیم تهران.

چمدونم رو برداشتم و از اتاق هتل خارج شدم. سامانم همزمان با من خارج شد. رفتم سمتش که گرفته بود و اخماشم تو هم بود. به من توجه نکرد و راه افتاد طرف آسانسور. اخمام رو کشیدم توی هم، پشت سرش رفتم و صداش کردم:

_سامان؟ وایسا ببینمت.

بازم توجه نکرد و وارد آسانسور شد. همکف رو زد که منم قبل از بسته شدن در، خودم رو انداختم توی آسانسور.

چند دقیقه بهش خیره نگاه کردم که کلافه شد و بالاخره گفت:

_چته؟ چرا اینجوری نگاه می کنی؟

_دارم فکر می کنم پیش کدوم دکتر ببرمت که گوشت رو شست و شو بده!

_بامزه بود!

یه پوزخند زدم که آسانسور وایساد. پیاده شد و پشت سرش منم پیاده شدم. سرش رو عین گاو انداخته بود پایین و داشت می رفت. خودم رو بهش رسوندم و از لای دندونای چفت شدم، غریدم:

_سامان بنال ببینم باز چته که شدی برج زهرمار؟

بازوش رو از دستم کشید بیرون و باز عین گاو راه افتاد. منم بهم برخورد و دیگه باهاش حرف نزدم.

رفتیم فرودگاه، خدا رو شکر پروازمون تاخیر نداشت. سوار هواپیما شدیم که شانس خوب من یه پیرزنه کنار من بود. از اصفهان تا تهران درمورد فک و فامیلش حرف میزد. دیگه داشتم عصبی می شدم که شانس آوردم رسیدیم، انگار از زندان آزاد شدم.

از هواپیما پیاده شدیم و توی سالن انتظار از بقیه مهندس هایی که باهامون بودن خدافظی کردیم. آخر سر موند من و سامان که باهاش حرف نزدم و از کنارش گذشتم. از فردوگاه زدم بیرون و دم فردوگاه یه ماشین گرفتم. شاید از سامان دلخور بودم؛ ولی منتظر موندم تا اومد و سوار شد. آدرس خونه خودمون رو دادم که سامان اعتراض نکرد.

ساعت نه شب بود که تاکسی جلوی خونه نگه داشت. کرایه رو حساب کردم و پیاده شدیم. چمدون ها رو از صندوق درآوردم و ماشین رفت.

سامان رفت سمت خونه زنگ اف اف رو زد. در باز شد و اول اون بعد من داخل شدیم. مسیر حیاط تا خونه سنگفرش شده بود. آروم داشتیم راه می رفتیم که با دیدن جلوم تعجب کردم، یه دختر داشت می دوید طرفمون. دقت کردم که دیدم آتوسام دنبالش می دوید. مسیر دویدنشون بیشتر به سامان می خورد. سامان تو حال خودش بود تا خواستم بجنبم دیر شده بود و دختره با کله رفت تو بغل سامان، سامانم؛ چون حواسش نبود خورد زمین و اونم افتاد روش. آتوسا داشت می خندید؛ ولی من نمی دونستم بخندم یا کمکشون کنم. آخرش روبه دختره که ماتش برده بود گفتم:

_خانم خوش می گذره؟ احیانا نمی خواید پاشید؟

یهوو عین گیج‌ها سرش رو بلند کرد و به من زل زد. یه لحظه هنگ کردم از خشگلیش و مدتی بهش خیره شدم!

دختره قبل از من به خودش اومد و ازم چشم گرفت. منم به خودم اومدم و به سامان که داشت اشکش در می اومد و ازم کمک می خواست، نگاه کردم.

_آی، مسیح مرده شورت رو ببرن بیا کمکم کن.

دختره از روی سامان پاشد و با لحن شرمنده‌ای گفت:

_ببخشید آتوسا دنبالم کرد حواسم به جلوم نبود! حالتون خوبه؟

صداشم محشر بود و شنیدنی! «مسیحا پسر چت شده؟ تو نباید بهش توجه کنی»

خم شدم، دست سامان رو گرفتم که پاشد و خودش رو تکوند. جواب دختره رو داد:

_ای بابا، من کلا امروز برام می باره!

_بازم معذرت می خوام.

سامان که داغون‌تر از این حرفا بود به معذرت خواهیش توجه نکرد و اخم کرد از کنارش گذشت. آتوسا که با من قهر بود اومد طرف دختره و گفت:

_درسا بیا بریم داخل.

دختره داشت به من نگاه می کرد که آتوسا دستش رو کشید و با خودش بردش سمت خونه. منم چند لحظه به رفتنشون نگاه کردم بعد راه افتادم طرف ساختمون.

داخل خونه شدم که صداهایی از تو آشپزخونه می اومد. فکر کنم مهمون داشتیم؛ ولی چون خسته بودم قید احوال پرسی رو زدم و رفتم سمت اتاقم.

رفتم توی اتاقم که سامان رو تختم دراز کشیده بود. رفتم سمت کمد از توش یه شلوارک با یه رکابی بیرون کشیدم و پوشیدم. لپ تاپم رو از توی چمدونم در آوردم و رفتم نشستم روی تخت کنار سامان. رمز لپ تاپم رو زدم و وارد فایلام شدم که سامان زمزمه وار گفت:

_مسیح تموم شد!

از لپ تاپ چشم گرفتم وسرم رو چرخوندم طرفش، سوالی نگاش کردم که باز گفت:

_گفتی کمکم می کنی؛ ولی نکردی! فردا عروسیشه.

متعجب و ساکت بودم؛ چون چیزی نداشتم که بگم. این مدت درگیر بودم و اصلا سامان یادم نبود.

_الان چی؟ راه حلی نداری؟

چیزی به ذهنم نرسید جز یه کار کثیف. جواب دادم:

_یه راه هست؛ ولی مطمئن باش اینطور اذیت میشه!

همون جور که به سقف خیره بود پرسید:

_چه راهی؟

در لپ تاپم رو بستم و جواب دادم:

_همه چیز رو به نامزدش بگی، هرچند کار کثیفیه ولی خو جواب میده!

_فکر میکنی دنیا ازم متنفر نمیشه؟

_چرا میشه؛ ولی تنها راهته!

_مسیح مجبورم پس فردا باهاش حرف میزنم.

چیزی نگفتم. باید با خودش کنار می اومد، باید تصمیم می گرفت مردونه بکشه کنار یا با نامردی جلو بره.

دوباره در لپ تاپم رو باز کردم که در اتاقم زده شد:

_بیا تو.

آتوسا بود. در رو باز کرد و گفت:

_شام آمادست.

و بدن اینکه منتظر جواب باشه در رو بست و رفت بیرون. گفتم:

_سامی پاشو بریم یه چیزی بخوریم ضعف کردم.

_مهمون دارین؟

_فکر کنم آره.

چیزی نگفت که پاشدم و یه تیشرت مشکی با یه شوار نایک مشکی پوشیدم. سامانم که لباساش رو قبلا عوض کرده بود، از روی تخت پاشد.

باهم از اتاق خارج شدیم و رفتیم سمت سالن غذا خوری...

ویرایش شده توسط Zahra_3
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت11


با سامان وارد سالن غذا خوری شدیم. کسی نبود، نشستیم پشت میز که مادرم وارد شد و اومد گونم رو بوسید. سامان گفت:

_واسه دیگران بوس مجازه واسه ما خار داره؟

خندیدم و گفتم:

_برای مامانم مجازه؛ ولی بقیه ممنوع!

مادرمم خندید و رفت سمت سامان، اونم پرو گونش رو آورد جلو که مادرم با خنده بوسیدش. سامان گفت:

_خاله قصد نداری یه دختر دیگه بیاری؟

_چرا؟

_چون احساس می کنم خیلی دوس داری دامادت بشم!

مادرم بازم خندید و نشست کنار من.واسه خودم غذا کشیدم و گفتم:

_به سنگ پا گفتی برو جات پست میدم!

_دیگ به دیگ میگه ته دیگ.

جوابش رو ندادم و یه قاشق سالاد گذاشتم دهنم. مادرم انگار چیزی یادش اومده باشه پرسید:

_راستی چرا دیر برگشتین؟

سامان به جای من جواب داد:

_چون پسر گلتون رضایت نمی داد برگردیم.

لب باز کردم جوابش رو بدم که با دیدن دریا توی سالن غذا خوری اونم کنار پدرم، سنگ کوب کردم و سالاد پرید توی گلوم. با سرفه های من سامانم که داشت آب می خورد، آب پرید توی گلوش، دوتامون داشتیم خفه می شدیم. با هم پاشدیم و دویدیم سمت سرویس بهداشتی. چون هر دو هول بودیم با هم پرت شدیم توی سرویس و سامان سرش خورد توی آینه. بیخیال سامان شدم و شیر آب رو باز کردم، از چشمام اشک می اومد. یه آب به صورتم زدم، نفسم هنوز تنظیم نشده بود و سرفه می کردم. کمی موندم تا حال سامانم خوب شد و با هم برگشتیم توی سالن غذا خوری.

دوباره سر جامون نشستیم که سامان جلوی همه پرسید: 

_مسیحا جریان چیه؟ چرا نگفتی؟

شونه بالا انداختم و بهش اشاره کردم که خفه شه؛ چون سر دعوایی که با پدرم کرده بودم قیدش رو زده بودم. سامان خفه شد که مادرم گفت:

_مسیحا جان ایشون دریا خانمه دوست بچگی تو و سامان. قراره یه مدتی با خواهرش درسا پیش ما زندگی کنن!

با فک چسبیده به زمین به مادرم نگاه کردم که سامان گفت:

_پس چرا من یادم نیست همبازی به اسم دریا داشتم؟

پدرم گفت:

_دریا در اصل دختر رضا دوست من و پدرته. وقتی شما چهار پنج سالتون بوده از هم جدا شدین؛ برای همین یادتون نیست.

از روی ناچاری گفتم:

_آها خوشبختم دریا خانم!

سامان با تعجب گفت:

_مسیحا این دریای...

نزاشتم ادامه بده، نباید مادر و پدرم چیزی می فهمیدن. از شانس خوبم دریا لو داد:

_عه استاد من رو یادتون نیست؟ من تا یه ماه پیش دانشجوی شما بودم.

الکی سرفه کردم که سامان نیشخند زد. برای ماس مالی گفتم:

_من معمولا اسم شاگردام رو به خاطر نمی سپارم!

_آها!

دیگه کسی چیزی نگفت که من پاشدم. مادرم گفت:

_چیزی نخوردی که!

_ممنون سیرم (روم رو کردم طرف سامان و گفتم:) پاشو بریم.

سامانم از خدا خواست پاشد و دنبال من از سالن اومد بیرون.

دوتامون روی تخت ولو شدیم که گفتم:

_سامان این اینجا باشه من سه تا سکته می زنم.

_اگه زنت میشد چیکار می کردی؟

_کاری به اون ندارم. این اینجا باشه یه آتو از من می گیره بعد آبروم رو توی دانشکده می بره!

_خب پس زیاد اینجا نیا.

_پس کجا برم؟

_خونه بگیر.

_سامی زده به سرت بگیر بخواب راهنماییت رو نخواستم.

یه نگاه بد بهم کرد و پشت به من خوابید. ولی من تا نزدیک صبح خواب به چشمم نیومد.

 

صبح پاشدم که دستم درد می کرد. نگاهش کردم که دیدم سر سامان رو دستم بود. اههه صحنه +۱۸ درست کرده بودیم. هرکی می دید فکر می کرد چیکار می کنیم؟ پاهای من قفل پاهای سامان بود. خندم گرفته بود. معلوم نبود من رو با کی اشتباه گرفته!

سریع دستم رو آزاد کردم که سامانم بیدار شد. با بی حالی گفت:

 _چته وحشی نمی ذاری بخوابم؟

یه دونه زدم پس کلش و گفتم:

_سامان زر نزن. چرا سرت رو گذاشتی رو دست منه بدبخت، بازوم ترکید!

با همون لحن خواب آلودش گفت:

_آخه بالشت سفت بود، گفتم رو بازوی تو بهتره!

پاهام رو آزاد کردم و یه لگد بهش زدم. گفتم:

_گمشو عوضی.

_عمته!

از روی تخت پاشدم و یه لگد دیگه زدم که جاخالی داد.

رفتم توی سرویس صورتم رو شستم و اومدم بیرون. یه شلوارک ورزشی با یه تیشرت جذب پوشیدم و از اتاقم  زدم بیرون. ساعت هفت صبح بود.

رفتم توی حیاط شروع کردم دویدن. هدفونم هم رو گوشم بود.

ویرایش شده توسط Zahra_3
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت12

 

 

 

داشتم می دویدم. دیدم آتوسا با دختره دیشبی که خواهر دریا بود پشت سرم شروع کردن دویدن. بهشون توجه نکردم و سرعاتم رو بیشتر کردم. اوناهم پا به پای من چند دور دویدن که آخرش خسته ولو شدن توی چمنای کنار سنگ فرش حیاط.  منم چند دور دیگه دویدم و دور آخر رفتم کنار استخر توی حیاط. کنار استخر دراز کشیدم و آروم شروع کردم شنا زدن. همیشه آتوسا می نشست روی پشتم ولی الان قهر بود. چندتا زدم دیدم بی فایدست.

پاشدم رفتم طرف آتوسا که روش رو برگردوند. کنارش نشستم و گفتم:

_آتوس خواهر گلم الهی سامیار قربونت بره!

آتوسا و سامیار عاشق هم بودن و مدتی بود نامزد بودن تا کار سامیار روبه راه شه. دلخور گفت:

_اونو چیکار داری؟

_خب بیا دیگه ناز نکن.

_عمرا باهات قهرم!

دختره دیشبی که درسا اسمش بود پرسید:

_ببخشید، کجا بیاد؟

برگشتم طرفش که بازم قفلش شدم. با صدای آتوسا به خودم اومدم و از اون دوتا تیله مشکی، چشم گرفتم.

_می خواد شنا بره.

درسا گفت:

_خب؟

_خنگه باید من بشینم رو پشتش.

_خب بشین ازت کم میشه؟ تازه حالم میکنی.

_نچ من باهاش قهرم.

_میشه یپرسم چرا قهری؟

پوزخند زدم و به جای آتوسا جواب دادم:

_چون فکر می کنه من باعث شدم پدرم از سامیار خوشش نیاد!

بعد چشم ازشون گرفتم و بلند شدم. راه افتادم طرف استخر که درسا داد زد:

_خب من به جاش بیام؟

تعجب کردم. چه زود خودمونی شد!  آتوسا با تعجب پرسید:

_تو بری؟

_خب چه اشکالی داره من سبکم ها!

فکر خوبی بود، هم آتوسا حرص می خورد هم من شنام رو می رفتم. برای بار آخر پرسیدم:

_آتوس نمیای؟

_نچ!

_باشه نیا درسا میاد؛ ولی یادت باشه تو الکی قهر کردی.

دهنش رو کج کرد که سری از روی تاسف تکون دادم و راه افتادم طرف استخر. منتظر درسا شدم که بدو اومد طرفم.

شکمم رو چسبوندم به زمین تا بشینه رو پشتم. وقتی نشست نفسم توی سینم حبس شد «مسیحا تو گفتی هیچ دختری ارزش نداره پس بیخیال باش» به خودم مسلط شدم، آروم بلند شدم که اول ترسید و نزدیک بود بیافته؛ ولی کم کم ترسش ریخت. منم سرعتم رو بیشتر کردم. 

درسا ذوق زده داد زد:

_وای چه باحاله آتوسا ضرر کردی!

آتوسا خندید و گفت:

_خر سواری حال داره مگه؟

می دونست وقت تمرین نمی تونم جوابش رو بدم؛ برای همین سو استفاده می کرد.

_خر سواری رو نمی دونم؛ چون پیش نیومده سوارت بشم؛ ولی اینکه رو پشت یه پسر بشینی و شنا بره حال میده!

درسا محترمانه جوابش رو داد که حال کردم. آتوسا با غیض گفت:

_پس قربون دستت هر صبح بیا سواری مسیحا. کار هر روزشه سواری دادن!

درسا خندید، آخری رو هم رفتم.

روی زمین خوابیدم که درسا فهمید و اومد پایین. پاشدم و دیدم سامان از ساختمون خارج شد و بدو اومد طرفمون. با نفس نفس زدن، گفت:

_مسیح...یه فک...ری...کرد...م، هست...ی؟

_هستم؛ فقط جلوی دخترا نگو.

_نه به کمک دخترا احتیاج داریم باید باهامون بیان.

آتوسا کنجکاو اومد طرفمون و پرسید:

_کجا بیایم؟

_اول بگین هستین یا نه؟

درسا‌ فوری گفت:

_من هستم.

ولی آتوسا گفت:

_من نیستم؛ چون شما دوتا کاراتون همیشه گیر داره!

سامان با لحن بدی گفت:

_پس درسا خانم هست، شما بفرما آخر هفته هم کنسل شد.

_به درک!

گذاشت رفت. خندیدم که سامان گفت:

_این خواهرت رو ادب کن؛ وگرنه خودم دست به کار می شم.

_من چیکارش دارم؟ بده داداشت ادبش کنه!

_به وقتش ادبش می کنه.

چیزی نگفتم که سامان باز گفت:

_خب برید آماده شین.

بعدش دوتا مشما گرفت طرفمون. تعجب کردم خواستم بپرسم اینا چیه؟ که تلفنش زنگ خورد و ازمون دور شد. شونم رو بالا انداختم و بدون توجه به درسا رفتم سمت ساختمون.

داخل اتاقم شدم و توی مشما رو نگاه کردم، لباس پلیس بود. پس نقشه خفن کشیده بود، ایول! پوشیدمشون و یه نگاه توی آینه به خودم انداختم که خیلی بهم می اومد.

از اتاق خارج شدم و رفتم تو آشپزخونه، نشستم پشت میز. مهیا با تعجب برام قهوه آورد که یه نفس خوردمش.

داشتم لقمه می گرفتم که مادرم بعد دریا وارد آشپزخونه شدن. هردو متعجب بودن:

_مسیحا؟ این لباسا چیه؟

ریلکس گفتم:

_اینا مال کار جدیدمه. دیشب از آگاهی زنگ زدن مامور افتخاری شدم الانم ماموریت دارم!

از پشت میز پاشدم. مادرم چشماش می خندید؛ ولی دریا معلوم بود که حرفام رو باور کرده. یه چشمک به مادرم زدم و از آشپزخونه خارج شدم.

توی حیاط سامان و درسا رو دیدم که لباس نظامی تنشون بود...

ویرایش شده توسط Zahra_3
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت13


سر کوچه یه ماشین پلیس ایستاد سامان سوار شد منو درسا فکمون چسبیده بود به زمین 
سامان: جمع کنید فکو بیاید سوار شید
از شوک اومدم بیرون سوارشدیم ماشین حرکت کرد تو راه سامان شروع کرد توضیع نقشه خدایی خوب بود ولی یه جور نامردی بود ماشین جلوی یه خونه نگه داشت صدای سیستم میومد قبل پیاده شدن سامان صورت خودشو با ریش مصنوعی پوشوند منم یه عینک دودی زدم پیاده شدیم رفتم طرف اف اف زنگو زدم بعد چند ثانیه صدای خانمی اومد
: بفرمایید
: منزل رستمی
: بله بفرمایید
: ستوان رادش هستم از آگاهی لطفا بگید آقای مهران رستمی تشریف بیارن دم در
: کنید
چند دقیقه صبر کردیم درسام اومد کنارم در باز شد یه پسر لاغر با کتو شلوار اومد بیرون
: سلام جناب سروان خسته نباشید مشکلی پیش اومده؟
: شما مهران رستمی هستین؟
: بله مشکل چیه؟
رنگش پریده بود 
: شما وخانمتون با ما میاید کلانتری
: چرا آخه وسط جشن نمیشه آبروم میره
مسیحا: به ما دستور دادن پس لطفا سریع تر خانمتونو صدا کنین
یه دست توی موهاش کشید ببخشیدی گفت رفت داخل بعد ده دقیقه با یه دختر ریزه میزه برگشت که لباس بلندی تنش بود تعجب کردم سامان چطور عاشق این شده بود یه دختر عملی 
دنیا: جناب چیشده ؟
برگشتم به سامان که تو ماشین بود خیره شدم براش سری تکون دادم دل میسوخت اگه میتونستم کنار میکشیدم ولی دیر بود
درسا: خانم شما وهمسرتون با ما میاین 
دنیا: آخه ما عقدمونه زشته وسط مجل صبر کنید مجلس تموم شه
مسیحا: خانم ما حکم داریم شما مضنون به قتل سامان ملکی هستین
دنیا چند قدم رفت عقب دستشو گرفته بود جلو دهنش اشکاش ریخت
دنیا: سامان مرده؟به خدا منو همسرم بی گناهیم
مسیحا: با ما بیاین اونجا مشخص میشه
درسا بازوشو گرفت سوارش کرد بعد مهران بعد من سوار شدیم ماشین حرکت کرد چندتا اتوبانو رد کردیم دیگه داشتیم از تهران خارج میشدیم مهران گفت
مهران: کلانتری کجاست خارج شهره؟
مسیحا: الان میفهمی
شروع کرد دادو بیداد سامان عصبی با اصلحه برگشت طرفش خفه شد ماشین یه جای پرت نگه داشت سامان بعد من پیاده شدیم 
سامان: یالا پیاده شین
با ترس پیاده شدن یه جای سوتو کور بود سامان ریششو برداشت که دنیا گفت
دنیا: سامان عوضی تو گولمون زدی
سامان: دنیا ساکت شو
دنیا: نه نمی شم تو مراسمو بهم زدی ازت متنفرم بهت گفتم مثل داداش کنارم باش ولی تو نامردی کردی
سامان داد زد
سامان: خفه شو کدوم پسری عشقو مثل خواهرش میدونه هااا؟
دنیا: عوضی آشغال پس فطرت
سامان اصلحرو گذاشت رو مخ مهران که داشت سکته میکرد دنیام ترسیده بود
سامان: اگه یه بار دیگه زر بزنی مخشو میترکونم
دنیا: باشه باشه فقط آروم باش بگو چی می خوای؟
سامان: تو رو می خوام باید قبول کنی با من ازدواج کنی وگرنه مخشو میترکونم بعد تورو میکشم
دنیا: هیچ غلطی نمی کنی سامان
سامان اصلحه رو چسبوند وسط پیشونیش دنیا ترسیده بود منو درسام خفه شده بودیم من با لذت درسا با نفرت داشتیم نگاه میکردیم
دنیا: قبول نمی کنم
سامان: تا سه میشمارم بعد میزنم 1
دنیا ساکت بود مهران زیق کرده بود 
سامان:2
مهران: دنیا قبول کن خواهش میکنم من دیگه بمیرم طرفت نمیام
سامان پوزخند زد خواست بگه سه که دنیا گفت
دنیا: مهران تو یه ترسویی باشه قبوله 
سامان اصلحه رو برداشت رفت طرف دنیا گفت
سامان : دیدی مهران جونت چقد عاشقته به خاطر جونش تورو فروخت الانم برو سوار شو
دنیا با چشمای اشکی ونفرت بهش نگاه کرد بعد دوید سمت ماشین نشست شروع کرد گریه کردن من مونده بودم سامان عاشق چیه اینه
سوار شدیم مهرانو کنار جاده جا گذاشت گاز داد درسام دنیارو بغل کرده بود باهاش گریه میکرد دخترا همشون احساساتین وغیر قابل تحمل

ویرایش شده توسط Zahra_3
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت14


توی اتاقم داشتم نقشه هارو زیرو رو میکردم که درو زدن
مسیحا: بفرمایید
درباز شد سرم تو نقشه ها بود فکر کردم آتوساست 
مسیحا: آتوسا الان وقت ندارم برو بیرون
صدایی نشنیدم سرمو بلند کردم دریا بود تعجب کردم 
دریا: ببخشید مهم بود وگرنه مزاحمتون نمی شدم
عینکمو در آوردم  زل زدم بهش که حرفشو بزنه
دریا: من فردا باید ماکتمو تحویل بدم
مسیحا: خب
دریا: میشه نگاش کنید اگه مشکلی داره حلش کنم
مسیحا: خودت باید تلاش کنی الان من کمکت کنم دفعه بعد چیکار میکنی
دریا: چون رقابتیه می خوام برنده شم مهمه
مسیحا: شرمنده وقتم پره
دوباره مشغول شدم اصلا ازش خوشم نمی اومد دلم می خواست بچزونمش
دریا: به درک
از اتاق رفت بیرون درم محک بست نزدیک بود سنکوب کنم یه دفعه ای قاطی کرد عصبی شدم نمی تونستم تمرکز کنم مرده شورشو ببرن دختره ایکبیری از اتاق زدم بیرون رفتم سمت اتاق کار بابا در زدم 
پدر:بیاتو
درو باز کردم وارد شدم 
مسیحا: سلام
پدر: سلام
سرش تو کتاب بود رفتم نشستم روی یکی از مبلا
مسیحا: نمی خواید توضیح بدید
پدر: درمورد؟
مسیحا: دریا
پدر: مدتی پیش مان تا رضا و نازی بهتر شن
مسیحا: پدرمن فکر مارو نکردی چطور قراره با دوتا دختر غریبه زندگی کنیم
پدر: غریبه نیستن یکیش قراره زن تو شه اون یکیم مثل خواهرت
مسیحا: من دیگه طرف دریا نمی رم یه بار ردم کرد پس دیگه غرورمو نمی شکنم 
پدر: خب چون غرورت مهمه ومن بهت احترام میزارم پس میتونی با درسا ازدواج کنی
متعجب به پدرم چشم دوختم چی میگفت 
مسیحا: بابا فکر نمی کنید یه کم خنده دار باشه 
پدر: کجاش خنده داره من با نازیو رضا حرف زدم قبول کردن درسام آتوسا قانع میکنه
نمی شد من فقط به خاطر پول داشتم ازدواج میکردم دلم نمی اومد درسارو که دختر ساده ای بود اذیت کنم ولی دریا دیگه از دسترسم خارج بود
مسیحا: بهش فکر میکنم
پدر: یه ازدواج بی سرو صدا تا وقتی پدر مادرش میان اونوقت عروسی میگیرید
مسیحا: من هنوز قبول نکردم
پدر: می کنی چون من میشناسمت
پاشدم رفتم سمت در وایسادم
مسیحا: باشه فقط 
پدر: فقط چی؟
مسیحا: به فامیلی میگین؟
پدر: آره
مسیحا: خوبه
از اتاق خارج شدم برگشتم توی اتاقم رفتم سمت پنجره بهش فکر کردم خب از دریا قشنگ تر بودو دختر آرومی بود میشد باهاش کنار اومد ولی میدونستم دریا مخالفت میکنه

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت15


دریا: دست از سر درسا بردار اون دختر ساده ایه
مسیحا: من کاریش ندارم 
دریا: پس چرا می خوای باهاش ازدواج کنی هدفت چیه؟
مسیحا: هدفی ندارم تصمیم پدرمه
دریا: پس چرا اول من بعد درسا تو با موقعیتت کلی دختر برات هست پس ازدواج با درسا دلیل داره
مسیحا: زیادی دخالت نکن برات بد میشه هدف من به خودم مربوطه
دریا: ببین درسا دختر احساسیه تو مغروری مطمئنم خوردش میکنی پس لطفا دست از سرش بردار
مسیحا: ببین گفتم که کاریش ندارم خوردش نمی کنم
دریا: بفهم اگه بهت حسی پیدا کنه تو کنارش میزنی خورد میشه تحمل نداره 
مسیحا: ماقراره ازدواج کنیم پس کنارش نمی زنم از کجا معلوم شاید عاشقشم شدم 
دریا: تو فقط دنبال هدفتی همین،  ببین اگه بهش صدمه بزنی یر به یر میشیم
مسیحا: برو خانم کوچلو بچه میترسونی مثلا می خوای چیکار کنی؟
مسخره زل زدم تو چشماش که خشم توش موج میزد
دریا: ببین آقای کیانمهر الان نه ولی فرصتش پیش بیاد بهت نشون میدم چیکار میکنم
مسیحا: بی صبرانه منتظرم ببینم یه دختر کوچلو زور میزنه که منو شکست بده
دریا: این دختر کوچلو خیلی کوچولوم نیست
بش نزدیک شدم صورتمو نزدیک گوشش بردم یکه خورد
مسیحا: پس بچرخ تا بچرخیم تمام زورتو بزن خواهرتو منصرف کنی
دریا: میچرخیم ولی یه سطل با خودت داشته باش وقتی چرخوندمت توی اون بالا بیاری
مسیحا: خوبه منتظرم
سرمو کشیدم عقب یه پوزخند زدم از کنارش گذشتم وارد ساختمون شدم در افتادن با من کار آسونی نبود باید اول کار سامیارو تلافی میکردم بعد باهاش در می افتادم  ، رفتم سمت اتاقم لباسامو عوض کردم از خونه زدم بیرون شب بود بعضی وقتا پیاده میرفتم خیابون ولی عصرو متر می کردم این کار بهم آرامش میداد راه افتادم توی مسیرم به حرفای دریا فکر کردم ترسیدم اگه درسا این وسط صدمه میدید چی؟ درمورد دریا برام مهم نبود ولی درسا مظلوم بود چشماش آدمو جادو میکرد قدرت شکستن دلشو نداشتم اگه چشماش اسیرم میکرد چی؟ از بچگی به عشق اعتقاد نداشتم پدرم میگفت عشق وجود نداره اگه باشه چیزی بین هوسو دوست داشتنه اگه من گیر میکردم چی؟ من دوست نداشتم پای دختری به قلبم باز شه چون دیده بودم دوست داشتن برای کارات محدودت میکنه 
به خودم اومدم ساعت دو نصفه شب بود تعجب کردم چقد راه رفته بودم خونه دور بود یه ماشین گرفتم برگشتم خونه برقای خاموش بود آهسته وارد اتاقم شدم خسته بودم روی تخت دراز کشیدم لباسامو عوض نکردم حسش نبود  آه دریا خدا لعنتت کنه دو دلی مثل خوره افتاده بود به جونم

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت16


صبح بیدار شدم همون لباسای دیشب تنم بود از روی تخت پاشدم حولمو بر داشتم رفتم حموم بعد یه ربع اومدم بیرون سرم درد میکرد دیشب نخوابیدم سشوارو زدم به برق موهامو خشک کردم رفتم سمت کمد یه کتو شلوار توسی کشیدم بیرون پوشیدم ساعتمو بستم دور مچم وسایلمو برداشتم از اتاق خارج شدم رفتم سمت آشپزخونه همه بودن سلام کردم نشستم پشت میز مثل همیشه قهوه خوردم از پشت میز پاشدم پدرم صدام کرد
پدر: مسیحا
برگشتم طرفش داشت چایشو می خورد
مسیحا: بله
پدر: فردا ظهر عقد می کنید شبم یه مهمونی کوچیکه
به چشمای عسلیش نگاه کردم دریا چایی پرید تو گلوش داشت سرفه میکرد درسا بی خیال داشت لقمه میگرفت خیلی ریلکس بود
مسیحا: باشه 
پدر: چند نفرو بفرست خونتو آماده کنن
سر مو تکون دادم از کنارشون گذشتم بازم دو دلی از خونه خارج شدم ماشین جلوی ساختمون پارک بود سوار شدم حرکت کردم ریموتو زدم از خونه خارج شدم آدم احساسی نبودم ولی از درسا میترسیدم پخشو روشن کردم موزیک آرومی توی ماشین پیچید پشت چراغ قرمز بودم که یه بنز کنارم ایستاد سرمو چرخوندم سامیار بود باورم نمی شد مگه دبی نبود چون یه کم جلو تر بود زیاد دید نداشتم ماشین جلوییم رفت جلو منم رفتم جلو کنارش بودم به چشمام اعتماد نداشتم دریا کنارش بود دریا الان خونه بود من اومدم پس چطور شاید عوارض سر دردم بود خواستم بی خیال شم که شوک دوم بهم وارد شد دست دریا توی موهای سامیار فرو رفت گوشیمو در آوردم چندتا عکس گرفتم پس خانم معشوقه سامیار بود آتوسا می فهمید خودشو میکشت پس باید مطوئن می شدم چراغ سبز شد پامو روی پدال فشار دادم از کنارشون گذشتم تا خود شرکت سرعتم بالای صد بود یاد حرفش افتادم که گفت من این کاره نیستم بیچاره آتوسا چقد باهاش مهربون بود اگه کاری میکردم ممکن بود اتفاقی بی افته پس صبر بهتر بود شماره آرمینو گرفتم خوراکش تحقیق بود
آرمین: به جناب مهندس مفتخر کردین
مسیحا: آرمین یه کار برام بکن
آرمین: بازم برم دنبال دختره؟
مسیحا: خوشم میاد باهوشی
آرمین: دست پرورده ایم جناب مهندس
مسیحا: فقط باید مراقب سامیارم باشی رفت آمداشو کنترل کنی
آرمین: داداش خیالت تخت
مسیحا: آرمین جبران می کنم
آرمین: ما این حرفارو نداریم
مسیحا: خدافظ
آرمین: خدافظ 
قطع کردم رسیدم شرکت ماشینو بردم توی پارکینگ پیاده شدم رفتم سمت آسانسور

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت17

بیرون توی ماشین منتظر درسا بودم اومد بیرون بوق زدم اومد طرف ماشین سوار شد کتو شلوار سفید پوشیده بود خشکل شده بودحرکت کردم
درسا: سلام
مسیحا: سلام
تصمیم گرفته بودم زیاد باهاش جور نباشم تا هیچی بینمون شکل نگیره بعد نیم ساعت جلوی محضر نگه داشتم ماشین بابا با عمو امیر بود پیاده شدم درسام پیاده شد با هم وارد محضر شدیم همه بودن عمو امیر اومد سمتم بهش دست دادم
امیر: چطوری پسر یه سر به ما نرنی ها
مسیحا: شرمنده عموجان سرم شلوغه وقت نداشتم
امیر: دشمنت شرمنده 
بعد رو کرد طرف درسا به اونم دست داد بعد با بقیه احوال پرسی کردیم سامیارم بود نرفتم طرفش دیگه براش احترام قائل نبودم دریا اومد طرف درسا صورتشو بوسید نشستیم حجله چیده بودن عاقد خواست شروع کنه که بابا با یه مرد وارد محضر شدن یه مرد که صورتش چروک شده بود ولی بازم جذابیتشو داشت لاغر بود توی ذهنم داشتم جستجوش میکردم که با دیدن چشماش فهمیدم عمو رضاست چقدر شکسته شده بود پاشدم رفتم طرفش جلوش ایستادم سرشو بلند کرد نگام کرد خاطرات بچگیم زیاد یادم نبود ولی رضا همیشه برام زنده بود خوب محبتاشو یادم بود ، توی آغوش کشیدمش گفتم
مسیحا: دلم برات تنگ شده بود رضا
رضا: دیدی گفتم آخرش داماد خودمی
خندیدم اونم خندید از آغوشش اومدم بیرون عاقد گفت
عاقد: آقا داماد لطفا تشریف بیارید خطبه رو بخونیم
برگشتم نشستم کنار درسا عاقد شروع کرد
عاقد: بسم الله الرحمن الرحیم 
النکاحو سنتی
شروع کرد چندتا جمله عربی گفت 
عاقد: دوشیزه خانم درسا امینی فرزند سرکار آقای رضا امینی آیا وکیلم شمارا با مهر ۳۰۰۰۰هزار سکه بهار آزادی و یک جفت آینه وشمدان به همراه یک صد شاخه گل رز به عقد آقای مسیحا کیانمهر دربیاورم؟
آتوسا: عروس رفته گل بچینه
عاقد: برای بار دوم میپرسم آیا وکالت می دهید شمارا به عقد دائم آقای مسیحا کیانمهر با مهر معلوم دربیاورم؟
آتوسا: عروس رفته گلاب بیاره
چقدر از این رسوما بدم میومد 
عاقد: به سلامتی برای بار سوم میپرسم آیا وکیلم عروس خانم؟
همه ساکت بودن درسا با چشمای پر از اشک به رضا زل زد یه قطره اشک از چشمش چکید حالشو درک میکردم جای مادرش خالی بود
درسا: با اجازه پدرم وبزرگترا بله
همه شروع کردن دست زدن، عین سگ پشیمون بودم موقعیتش خوب نبود  اگه منم بهش سخت میگرفتم خورد میشد جنسش مثل شیشه بود 
عاقد: جناب داماد آیا وکیلم؟
مردد به پدرم چشم دوختم اونم تردید داشت از چشماش معلوم بود به مادرم چشم دوختم داشت گریه میکرد باید تمومش میکردم دیگه تحمل نداشتم

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت18


مسیحا: بله
بازم دست زدن عاقد خطبه رو خوند تموم شد مادرم هردوتامونو بوسید بعد پدرم بقیم کادو دادن سامان اومد جلو
سامان: شب اول که زدی منو ناکار کردی فکرشم نمی کردم زن مسیحا شی
خندیدم گفتم
مسیحا: نکنه مثل رمانا فکر کردی زن تو میشه
سامان: خب دروغ چرا آره
درسام خندید گفت
درسا: پس اگه اینطوره الان همه دانشجوا ازدواج کرده بودن
سامان: خب دیگه خدارو شکر نیست 
زدم رو شونش که خندید سامیار دست آتوسارو گرفته بود اومد جلو با نفرت نگاش کردم اونم حسش نسبت به من چیز دیگه ای نبود
سامیار: خب توم رفتی قاطی مرغا شاید یه کم آدم شدی
پوزخند زدم به چشماش زل زدم گفتم
مسیحا: راستش تو رو میبینم آدم نشدی امیدمو از دست میدم
سامیار: تیکه خوبی بود
مسیحا: من اهل تیکه نیستم فقط رکم
سامیار: بپا این رک بودنت سر خودتو شرکتتو به باد نده
مسیحا: پس اعلام جنگه
سامان: بسه دیگه یه بار شد شما به هم نپرین 
پوزخند زدم از کنارشون گذشتم آتوسا با دلخوری نگام میکرد دم در برگشتم
مسیحا: درسا بیا دیگه
درسا اومد طرفم کنار کشیدم اول اون بعد خودم خارج شدم دزدگیرو زدم سوار شدم درسام سوار شد حرکت کردم پخشو روشن کردم یه نفس عمیق کشیدم درسا گفت
درسا: چرا باهات اینطور رفتار کرد؟
مسیحا: ما از بچگی آبمون توی یه جوب نمی ره
درسا: ولی خب نباید بی احترامی میکرد
مسیحا: مهم نیست یه روز کاراشو تلافی میکنم
دیگه چیزی نگفت مسیرمون خونه بود یه ساعت دیگه مهمونی بود رسیدیم ریموتو زدم ماشینو بردم داخل ماشینو جلوی ساختمون نگه داشتم پیاده شدیم من جلوتر وارد ساختمون شدم کلی خدمه توی خونه داشتن همه چیزو آماده میکردن واسه مهمونی رفتم سمت اتاقم شماره یوسفی یکی از مهندسارو گرفتم 
یوسفی: سلام مهندس
مسیحا: سلام 
یوسفی: مشکلی پیش اومده مهندس؟
مسیحا: نه فقط می خواستم ببینم چیزاییو رو که می خواستم برام پیدا کردی؟
یوسفی: دارم سعی میکنم ردشو بزنم تا حدودی موفق بودم
مسیحا: خوبه پس سعی کن زودتر
یوسفی: چشم
مسیحا: فعلا
یوسفی: خدانگهدار
قطع کردم دارم برات سامیار خان رسوات میکنم 
لباسامو به یه پیرهنو شلوار سبز کم رنگ با جلیقه سبز تیره عوض کردم آستینای پیرهنمو تا آرنج تا کردم موهامم به سمت بالا حالت دادم از اتاق خارج شدم بقیه هم برگشته بودن نشستم روی یکی از مبلا مهیا رو صدا کردم
مسیحا: مهیا 
سریع اومد 
مهیا: بله آقا کاری داشتین؟
مسیحا: برام یه لیوان قهوه بیار
مهیا: چشم
رفت با یه لیوان قهوه برگشت گذاشتش رو میز
مهیا: چیز دیگه ای لازم ندارین؟
مسیحا: نه برو سرکارت
مهیا: چشم
رفت قهوه مو برداشتم مزش کردم خوب بود یه قلوپ خوردم ازش که مهمونا رسیدن جمع فامیلای نزدیک بود دایی نیما اول از همه وارد شد زیاد باهاش رابطه نداشتیم رفتم جلو بهش دست دادم 
نیما: چطوری ؟
مسیحا: خوبم شما چطورین ؟
نیما: بد نیستم
پشت سرش زنشو دخترش با پسرش وارد شدن باهاشون احوال پرسی کردم پسرش آرمان۲۷سالش بود دخترش مانیا۲۰سالش بود
بعد اونا کم کم مهمونا بیشتر شدن خسته شدم از بس تشکر کردم مامانو بابام همش میچرخیدن  بی حوصله نشستم کنار سامان داشت میوه میخورد گفت
سامان: چته مثل مادر مرده ها نشستی اینجا
مسیحا: سامان حوصله ندارم خفه شو
سامان: چته پسره خر میدونی چقد ارث بهت رسیده پاشو یه حالی به مجلس بده
مسیحا: من اگه بلد بودم به خودم حال میدادم
سامان: بلد بودن نمی خواد کمرتو بچرخون گردنتو خم کن بعد خودتو بلرزون بعد موهاتو افشون کن 
مسیحا: سامان چیز دیگه نمونده ؟

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت19


سامان: چرا عملیش مونده
پاشد شروع کرد قر دادن دستاشو باز کرده بود مثل بال هلی کوپتر همش می چرخوندشون خندم گرفت عشوه خرکیم میومد یهو صدای سیستم پیچید توی خونه سامان داد زد
سامان: داروین قربون دستت صداشو بیشتر کن
داروین پسر همکار بابا بود پسر شوخی بود صداشو بیشتر کرد همه دورمون حلقه زدن سامان داشت میرقصید داروینم بهش اضافه شد شروع کردن تانگو رقصیدن یعنی همه زمینو گاز میزدن از بس ادا در آوردن داشتم آروم میخندیدم که سامان با ناز خرکی اومد طرفم دستمو گرفت
سامان: پاشو عشقم یه کم بهمون صفا بده
مسیحا: سامان گمشو عمرا من با تو برقصم
سامان: ای وای عشقم زشته جلوی مهمونا
پاشدم دستمو از دستش کشیدم بیرون 
مسیحا: باشه ولی تانگو نه
سامان: داری بدو یه آهنگ از شهرام شب پره بزار یه کم جوادی برقصه
مسیحا: جوادیم نمی رقصم
داروین: ای بابا تو که نازت از عروس بیشتره
مسیحا: اصلا من نمی رقصم سرم درد میکنه
از جمعشون اومدم بیرون به زور سرم درد میکرد الان وقتش نبود
رفتم طرف مامان داشت با بهار حرف میزد
مسیحا: مامان
مامان: جانم
مسیحا: من سرم درد میکنه میرم توی اتاقم بهتر شدم میام
مامان: زشته پسرم
مسیحا: مامان حوصله ندارم یه کاریش کن
مامان: یه شبه تحمل کن
نفسمو فوت کردم 
مسیحا: باشه
مامان: قربونت برم حالا برو پیش زنت
تازه یاد درسا افتادم چشممو چرخوندم دیدمش کنار دریا نشسته بود دخترام دورش کرده بودن رفتم سمتش لباسشو با یه لباس حریر کرم عوض کرده بود که خیلی بهش می اومد
مانیا: بیا داماد اومد 
مسیحا: جریان چیه داشتین چی میگفتین؟
مانیا خواست حرف بزنه که آتوسا سریع دستشو گذاشت رو دهنش مشکوک بهشون نگاه کردم 
آتوسا: درسا پاشو برو تا این زیر زبون نکشیده فقط لو ندی ها
مسیحا: جریانو بگین وگرنه همتونو ادب میکنم
همه ساکت شدن به تک تکشون نگاه کردم کسی حرف نزد به صورت درسا نگاه کردم اونم ابروشو انداخت بالا خواستم زیر زبون بکشم که سرم تیر کشیدم دست گذاشتم روی پیشونیم ببخشیدی گفتم ازشون دور شدم رفتم سمت آشپزخونه وارد شدم نشستم پشت میز سرمو گزاشتم روی دستم

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت20


ده دقیقه تو همون حالت بودم یکم بهتر شدم پاشدم از آشپزخونه زدم بیرون همه داشتن شام میخوردن رفتم سمت میز نشستم کنار مامان برام غذا کشید چند لقمه خوردم خواستم آب بخورم متوجه غیبت سامیارو دریا شدم از پشت میز پاشدم
مامان: کجا پسر چیزی نخوردی
مسیحا: میل ندارم میرم توی ترانس میام بعد
مامان: برو عزیزم
دور شدم چه مهمونی کسل کننده ای همه با هم مشکل داشتن خیلی خشک بود رفتم سمت ترانس کسی اونجا نبود پس کجا بودن یادم افتاد سامیار رفت طبقه بالا آروم از پله ها رفتم بالا توی راهرو بودم نمی دونستم توی کدوم اتاقن گیج زل زدم به اتاقا که صدای خنده شنیدم صدای دریا بود از اتاق آتوسا میومد رفتم سمت در اتاق پشتش وایسادم خواستم داخل شم صدای آتوسارو پشت سرم شنیدم
آتوسا: داداش من اینجام نرو تو سامیار سرش درد میکرد خوابه 
تو دلم آتیش بود چقد خواهرم ساده بود اگه می فهمید حتما خودشو خلاص میکرد ،لبخند زدم رفتم سمتش بازوشو گرفتم دنبال خودم کشیدمش سمت پله ها
مسیحا: فکر کردم تو اتاقتی 
آتوسا: داداش حواس پرت شدی من پشت میز بودم
مسیحا: واقعا اصلا حواسم نبود
از پله ها رفتیم پایین ازش جدا شدم گندش بزنن چه بد موقع رسید رفتم توی جمع پسر دخترا داشتن میرقصیدن نشستم روی مبل پله هارو زیر نظر داشتم بعد چند دقیقه سامیار اومد پایین راهشو سمت ما کج کرد نشست روبه روی من سامان کنارم نشست به سامیار نگاه کرد زد زیر خنده دیوونه شده بود 
سامان: سامیار داداش تو سرت درد میکرد یا رفته بودی شیطونی؟
به سامیار دقت کردم جای رژ کنار چونش بود حالت تهوو گرفتم چقد کثیف بود حالم از دریام بهم میخورد
سامیار: سامان فضولیش به تو نیومده زنمه اصلا
پوزخند زدم زنش خوب پیچوندش به آتوسای بی خبر
مسیحا: سامیار دروغت ضایست
سامیار: چطور؟
مسیحا: اولا آتوسا رژش قهوه ایه ولی جای رژ تو قرمزه دوما آتوسا تا الان پیش من بود بعد چطور اومد پیش تو بوستم کرد؟
سامان: به نکته ریزی اشاره کردی
دست کشید روی چونش رژو پاک کرد همه داشتن گوش میکردن ،پوزخند زد
سامیار: الان دیگه نه قرمزه نه قهوه ای خیالت راحت شد
شستمو آوردم بالا گفتم
مسیحا: لایک به گریز زدنت
پاشدم از جمعشون اومدم بیرون رفتم سمت پنجره کنارش ایستادم، باید یه فکری به حال آتوسا میکردم برام عزیز بود تحمل دیدن شکستشو نداشتم باید کاری میکردم کنار بکشه

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت21


مهمونی تموم شد همه رفتن نشستم روی مبل که پدرم اومد نشست کنارم چندتا پاکت دستش بود
پدر: مسیحا بابا این سنداست 
مسیحا: ممنون بی حساب شدیم
پدر: نه دیگه فردا صبح بهت میدمشون
مسیحا: چرا بابا مگه قرار نزاشتیم
پدر: چرا ولی فردا که مطمئن شدم درسا خانم شده بعد میدمشون بهت
شوک بهم وارد شد چقد کارمو سخت کرد باید می پیچوندمش
مسیحا: چی میگین بابا این حرفا چیه؟
پدر: این یعنی من پسرمو میشناسم میدونم امشب کاری نمی کنه
مسیحا: بابا ما تا اینجا قرار گذاشتیم از اینجا به بعد دیگه قراری داریم
پدر: پسر تو باید بپذیریش به عنوان زنت توی محضر دیدم تردید داشتی از چی میترسی؟
مسیحا: از اینکه زنی وارد قلبم شه از اینکه مثل شما دستو پام بسته شه
پدر: مسیحا من شاید یه جاهایی دستو بالم بسته بوده باشه ولی در عوضش آرامش داشتم منم مثل تو میترسیدم ولی بعدا متوجه اشتباهم شدم
مسیحا: باشه ولی من وظیفه ای در قبال احساسش ندارم
پدر: نه دیگه نشد اومدی نسازی وقتی بپذیریش پس باید پاش وایسی
مسیحا: پدر من تو طرف منی یا درسا؟
پدر: من می خوام آرامش داشته باشی ،دوست دارم زندگیت آروم باشه پسر
مسیحا: سعی میکنم
پدر: مسیحا فقط باهاش بازی نکن الان وضعیت درستی نداره 
چشمامو آروم بستم از کنارش پاشدم درسام آماده از پله ها اومد پایین
مسیحا:شبتون خوش
راه افتادم طرف در ازش خارج شدم ریموت ماشینو زدم سوار شدم درسام اومد مامان پشت سرش بود سوار شد شیشه رو کشیدم پایین
مسیحا: مامان کاری نداری؟
مامان: نه عزیزم برید به سلامت
بوق زدم راه افتادم از خونه خارج شدیم خونه خودم یه خیابون بالاتر بود خیلی زود رسیدیم ماشینو بردم توی پارکینگ برج پارک کردم پیاده شدم درسام پیاده شد رفتم سمت آسانسور دکمشو زدم منتظر موندیدم به درسا چشم دوختم نمی دونستم چیکار کنم تا اینجاشم خطر کرده بودم ،آسانسور ایستاد داخل شدیم طبقه 23 رو زدم چون آسانسور دیواراش شیشه بود به خیابون دید داشت حرکت کرد دیدم درسا چشماشو محکم بست چسبید به دیوار
مسیحا: درسا چته؟
بریده با ترس گفت
درسا: من از ارتفاع میترسم 
وای خدا خندم گرفته بود گناه داشت دست انداختم دور شونش تقریبا تو بغلم بود چشماشو باز کرد اشک توش جمع شده بود آروم خندیدم گفت
درسا: بدبختی مردم خنده داره؟!!
مسیحا: نه ولی ترس تو از آسانسور داره
درسا: خب تقصیر توه یه خونه زمینی میگرفتی
مسیحا: چشم میگیرم امر دیگه ای ندارید مادمازل؟
یه مشت زد توی دلم نزدیک بود دندم خورد شه دست گذاشتم روی دنده چپم دستش سنگین بود
مسیحا: چشمم روشن دست بزنم داری
درسا: تا تو باشی منو مسخره نکنی دفعه بعد بدتر میزنم
مسیحا: من غلط بکنم دیگه مسخرت کنم 
درسا: آفرین پسر خوب
آسانسور ایستاد خارج شدیم رفتم سمت واحد 103 کلید انداختم درو باز کردم کنار وایسادم درسا اول وارد شد بعد خودم درو بستم کلیدو زدم چراغا روشن شد یه ۲۰۰متری سه خوابه بود دکورشم دیروز عوض کردن ‌یه طرف راحتی مشکی با تی وی بود فضای تاریکی داشت ، سه پله می خورد نشیمن ست کرم زرشکی بود آشپزخونم طرف راست کنار نشیمن بود طرف چپم یه راهرو بود اتاقا اونجا بودن، رفتم سمت اتاق ته راهرو درشو باز کردم درسا وایساده بود
مسیحا: بیا اینجا اتاقمونه
درسا اومد طرفم ترس تو چشماش بود ،وارد اتاق شدم کلید برقو زدم فضای اتاق خیلی روشن بود یه طرفش کامل شیشه بود ستشم سفید طلایی بود ، درسام وارد شد رفتم سمت کمد حوله مو برداشتم باید یکم تنهاش میزاشتم از اتاق خارج شدم رفتم سمت حموم یه دوش بگیرم

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت22


لباس پوشیدم از حموم خارج شدم رفتم سمت اتاق وارد شدم درسام لباساشو عوض کرده بود رفتم سمت میز توالت سشوارو برداشتم زدم به پریز برق روشنش کردم مشغول خشک کردن موهام شدم درسا روی تخت نشسته بود زل زده بود به من موهامو خشک کردم سشوارو از برق کشیدم تمام حرکاتم زیر نظرش بود چراغ خوابو روشن کردم بعدم برق اتاقو خاموش کردم رفتم سمت تخت نشستم کنارش تکونی نخورد
مسیحا: درسا
درسا: بله
مسیحا: اگه برات سخته یا آمادگیشو نداری بهم بگو
سرشو چرخوند طرفم توی چشماش ترس موج میزد گفت
درسا: نه فقط میترسم
مسیحا: از من؟
درسا: نمی دونم من کامل تورو نمیشناسم میترسم اشتباه کرده باشم
بهش حق دادم، لعنت به من به خاطر پول چیکار کردم 
مسیحا: من بهت حق میدم ولی منم مجبورم 
پرسا: مجبوری؟
مسیحا: نمی تونم توضیح بدم بهت ولی ازت می خوام منو ببخشی 
خیره شد تو چشمام ، تحمل نگاه کردن به چشماشو نداشتم احساس میکردم چقدر کثیفم به خاطر پول ،ولی از یه طرف به این قدرت احتیاج داشتم سامیارو رسوا کنم 
درسا: من مشکلی ندارم 
لعنت بهت مسیحا ، که با دل دختر مردم بازی میکنی به خاطر پول،! اگه دریا بود مشکلی نداشتم چون قوی بود ولی درسا یه دختر مظلوم و بی دفاع 
 

ویرایش شده توسط Zahra_3
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت23


صبح بیدار شدم درسا هنوز خواب بود پاشدم دوش گرفتم رفتم توی آشپزخونه سرم درد میکرد قهوه سازو روشن کردم زنگ درو زدن رفتم سمت در بازش کردم مامانو دریاو آتوسا بودن اومدن داخل 
مسیحا: سلام
مامان: سلام گل پسرم زنت کو؟
مسیحا: الان صداش میکنم 
مامان: برو پسرم
رفتم سمت اتاق داخل شدم بیدار شده بود روی تخت نشسته بود رفتم روبه روش زانو زدم
مسیحا: خوبی؟
درسا: نه درد دارم
مسیحا: پاشو یه دوش بگیر مامان اینا اومدن بعد یه مسکن بخور
درسا: باشه
پاشد لباس برداشت حالش خوب نبود رفت سمت حموم منم از اتاق خارج شدم رفتم توی آشپزخونه مامان میزو چیده بود نشستم پشت میز
مسیحا: مامان به موقع اومدی داشتم ضعف میکردم
آتوسا: بمیری تو هر موقیتی به فکر شکمتی
مسیحا: مگه موقیتم چشه خوب گرسنمه دیشب به لطف یه عوضی شام نخوردم
مامان: کی ؟
مسیحا: مهم نیست ولش کنید
قهوه مو خوردم  درسا اومد سر میز هر سه بوسیدنش تبریک گفتن
مسیحا: نامردا چرا کسی منو تحویل نگرفت!!
مامان: حسود تو مگه تغییری کردی؟
مسیحا:از چه لحاظ؟
آتوسا یه دونه زد پشت گردنم درسام همش رنگ به رنگ میشد 
آتوسا: مسیح تو بی ادب نبودی نگاه زنت آفتاب پرست شده از بس رنگ عوض کرده
مسیحا: اصلا من رفتم
پاشدم از آشپزخونه اومدم بیرون رفتم توی اتاق آماده شدم اومدم بیرون میدونستم الان پیش من راحت نیستن خدافظی کردم 
مامان: کجا؟
مسیحا: بیرون کار دارم میام
مامان: زود بیا ما می خوایم بریم
مسیحا: چشم خدافظ
از خونه اومدم بیرون رفتم سمت آسانسور داخل شدم پارکینگو زدم 
رسیدم پیاده شدم رفتم سمت ماشین که گوشیم زنگ خورد برداشتم
مسیحا: بله
یوسفی: سلام جناب مهندس خسته نباشید
مسیحا: سلام ممنون چیزی شده؟
یوسفی: جناب مهندس یه چیزایی پیدا کردیم بهتره تشریف بیارید اینجا
مسیحا: واسه شب بلیت میگیرم
یوسفی: خوبه
مسیحا: فعلا
یوسفی: خدانگهدار مهندس
سوار شدم ماشینو از پارکینگ بردم بیرون حرکت کردم نمی دونستم کجا برم بی هدف رانندگی میکردم فکرم مشغول سامیار بود پس وقت طلافی بود پخشو روشن کردم

ماه بانو جان این گوی و میدان دیوانه کردنم برای تو کاری نداره ♫♪
ماه بانو جان از تو چه پنهان بهترین جای جهان شونهی یاره ♫♪
نگو از عشقی که سرانجامی نداره  ♫♪
آروم جونم عاشق دیوونه منم مگه میتونم از عشق تو من دل بکنم ♫♪

عادت دارم که بگم دوست دارم من دیوونه دلم رو به تو بسپارم ♫♪
آروم جونم عاشق دیوونه منم مگه میتونم از عشق تو من دل بکنم ♫♪
عادت دارم که بگم دوست دارم من دیوونه دلم رو به تو بسپارم♫♪

───┤ ♩♬♫♪♭ ├───
امیر عظیمی

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت24


زنگ درو زدم درسا درو باز کرد داخل شدم رفته بودن 
مسیحا: مامان رفت؟
درسا: آره الان رفتن
مسیحا: پس اگه حالت خوبه آماده شو بریم بیرون
درسا: کجا؟
مسیحا: رستوران
درسا: باشه صبر کن 
منتظر موندم رفت آماده شه منم اینترنتی برای سه شب بلیت گرفتم مقصدم دوبی بود جایی که این روزا سامیار همش اونجا بود ، درسا آماده اومد پاشدم یکم زیاده روی کرده بود ولی نزدم تو ذوقش از خونه خارج شدیم رفتم سمت آسانسور که درسا با التماس نگام کرد
درسا: مسیحا من خونه میمونم خودت برو
مسیحا: درسا بچه نشو ترس نداره
درسا: پس از پله میام
مسیحا: بیستو سه طبقست شهید میشی با این حالت
درسا: نچ اصلا نمیام
ای خدا این چقدر بچه بود دستشو گرفتم به زور بردمش توی آسانسور پارکینگو زدم در آسانسور بسته شد حرکت کرد خواست جیغ بکشه مانع شدم کشیدمش توی بغلم 
مسیحا: هیش الان فکر میکنن چه خبره
ساکت شد صورتشو چسبوند به سینم چشماشو بست فکر کنم همه رنگو روغن صورتش روی پیرهنم هک شده ،آسانسور وایساد خارج شدیم به پیرهنم نگاه کردم خدارو شکر کثیف نشده بود 
درسا: چیکار میکنی؟
مسیحا: دارم نگاه میکنم ببینم نقاشیم نکردی
درسا: نخیر نکردم
راه افتادم طرف ماشین دزدگیرو زدم سوار شدم اونم سوار شد
مسیحا: خدایی اینا چیه دخترا می مالن به صورتشون اه
درسا: پس شما چرا به موهاتون هزارتا کوفت می مالین
ماشینو روشن کردم از پارکینگ خارج شدیم 
مسیحا: خب ما می مالیم به موهامون لاقلش دوتا دختر نگامون میکنه ولی شما آدم میگرخه نگاتون کنه
درسا: نخیرم 
خندیدم چقد بچه بود چه دنیای پاکی داشت
درسا: اه چال داری؟
مسیحا: ها؟
درسا: میگم چال گونه داری بخند ببینم
مسیحا: خب خندم نمیاد
درسا: الکی بخند حداقل لبخند بزن
یه لبخند زدم دستشو کرد توی چال گونم آتوسام عادت داشت این کارو بکنه 
مسیحا: بسه دیگه پرو شدی
درسا: انگار چاه نفته همچین خودشو میگیره
دوباره خندیدم ، نزدیک رستوران شیکی نگه داشتم صاحبش آرمین بود غذاهاش حرف نداشت پیاده شدم درسام پیاده شد باهم وارد رستوران شدیم ، آرمینو دیدم دست تکون دادم اومد طرفمون
آرمین: به داداش راه گم کردی؟
مسیحا: خودت خبر داری درگیرم
آرمین: خبر دارم داداشم
برگشت طرف درسا تعجب کرد یکم مکث کرد بعد سلام کرد
آرمین: سلام خوش اومدین
درسا: سلام  ممنون
آرمین: مسیح برین بالا جای همیشگی منم بعدا میام پیشتون
مسیحا: باشه
از پله ها رفتیم بالا رفتم سمت میز ته که فضاش نیمه تاریک بود به کل رستوران دید داشت ولی آروم بود نشستم پشت میز درسام نشست روبه روم گارسون اومد هردو سفارش جوجه دادیم 
درسا: جای قشنگیه
مسیحا: غذاهاشم عالیه
غذارو آوردن ، شروع کردیم دیدم آرمین علامت داد برم پیشش سرمو تکون دادم از پشت میز پاشدم
مسیحا: الان میام
درسا: باشه
رفتم سمت اتاقی که مال آرمین بود داخل شدم

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت25


آرمین نشسته بود اشاره کرد نشستم روبه روش 
مسیحا: چی شده ؟
آرمین: داداش یه چیزی میگم عصبی نشو
مسیحا: بگو چیه؟
آرمین: من یه مدت دریا امینیو تعقیب کردم
مسیحا: خب چی دستگیرت شد؟
آرمین: دریا امینی برای سامیار کار میکنه و یه مدته عقد کردن
دنیا دور سرم چرخید وای آتوسا اگه می فهمید
آرمین: سامیار به خاطر پول طرف آتوسا خانم اومده واینکه...
یه آدم چقدر می تونست کثیف باشه 
آرمین: داداش کاش دیروز می فهمیدم ولی صبح بهم گفتن خانمتم هم دستشونه
مسیحا، چی میگی؟
آرمین: آروم باش به من گفتن همش نقشه سامیار بوده تا با استفاده از خواهر دریا بتونه شکستت بده
پاشدم عصبی بودم از اتاق زدم بیرون رفتم سمت درسا خدا خدا میکردم نرسم خونه وگرنه زندش نمی زاشتم آرمین دوید دنبالم 
مسیحا: درسا بپوش بریم
درسا: چی شد تو که نهارتو نخوردی
مسیحا: هیس فقط زود باش
آرمین: مسیح داداش آروم باش مرگ من
مسیحا: آرمین خواهش میکنم دخالت نکن
آرمین: باشه فقط آروم باش
درسا ترسیده بود مچ دستشو گرفتم دنبال خودم کشیدمش از رستوران زدیم بیرون رفتم سمت ماشینم درو باز کردم پرتش کردم توی ماشین که دستشو گذاشت روی دلش سوار شدم حرکت کردم داشت گریه میکرد رو مخم بود
مسیحا: هیش درسا خفه شو گریه نکن 
درسا: چرا همچین میکنی چی شده؟
مسیحا: چی می خواستی بشه گول یه بچه رو خوردم ببین زندت نمی ذارم 
درسا: من کاری نکردم 
مسیحا: خفه شو لعنتی
خفه شد دیگه حرفی نزد تا جایی که میشد گاز دادم ماشینو توی خیابون پارک کردم درو بازکردم دستشو گرفتم پیادش کردم رفتم سمت ساختمون خون جلوی چشممو گرفته بود سوار آسانسور شدیم
درسا: مسیحا من میترسم
مسیحا: خفه شو همش ادا بود 
هق هق کرد ، من چقد بدشانس بودم کدوم عروس دامادی روز اول زندگیشون اینطور میشدن خدایا دمت گرم
آسانسور وایساد پشتم کشون کشون بردمش توی خونه پرتش کردم که خورد زمین وسط نشیمن کنارش روی زانو خم شدم موهاشو گرفتم که جیغ کشید
درسا: وحشی ولم کن
مسیحا: خفه شو فقط جواب سوالامو بده
درسا: کدوم سوال مگه چیکار کردم اینطور با من رفتار میکنی
مسیحا: خفه شو فقط جوابمو بده تا زنده زنده آتیشت نزدم
درسا: باشه به خدا اگه بدونم میگم
مسیحا: دریا با سامیار چه نسبتی داره؟
درسا: هیچی 
مسیحا: عین سگ دروغ میگی خودم با هم دیدمشون
درسا: نمی دونم
موهاشو بیشتر کشیدم 
مسیحا: میگی یا جونتو بگیرم ها
درسا: نمی دونم هیچ نسبتی ندارن من خبر ندارم 
موهاشو ول کردم زیر بازو شو گرفتم بردمش سمت اتاق پرتش کردم تو درو قفل کردم گوشیشو گرفتم درو قفل کردم نباید می زاشتم به سامیار خبر بده وگرنه همه نقشه هام خراب میشد رفتم سمت آشپزخونه عصبی بودم یه لیوان آب خوردم لیوانو کوبیدم زمین هزار تیکه شد همون جا نشستم زمین سرمو بین دستام گرفتم

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


×
×
  • جدید...