رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
parisa--Af

رمان پنج وارونه | parisa--Af کاربر انجمن نودهشتیا

M@hta

سطح قلم: خوب

پیام توسط M@hta افزوده شد

پست های پیشنهاد شده

Negar_20190906_033340.png

بسم الله الرحمن الرحیم

نام رمان: پنج وارونه

نام نویسنده: پریسا افسونگر

ژانر: عاشقانه

ساعت پارت گذاری: نامعلوم

 

خلاصه: زندگیم با ریتمی آرام اما پر از غم می‌گذرد؛ امید هایم ویران شدند وکامم طعم تلخی روزگار را می‌شناسد.

اما مزه عشق را هم می‌توان گفت: «چشیده ام» عشقی که به تنهایی از سیانور کشنده تر و از اسپرسو تلخ تر است.

که با حضور شخصی کمی شیرین می شود و ریتمی پر از هیجان به زندگیم وقلبم وارد می کند اما...

همیشه ریتم آرام یا تند نیست گاهی می‌ایستد و صدایش همه جا را با بوق هشدار پر می کند. هشدار برای تکرار جدایی

 

مقدمه:

آرام آمدی

آرام عاشق کردی

آرام هی دل بردی

آرام آرام آواز خواندی

آوازی از جنس عشق و محبت

به همراه وارونه های پنج دبستانم

 

 

صفحه نقد

@s@naz @..Raha..

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"بسم الله الرحمن الرحیم"

 

با نام او شروع می‌کنم که به من توانایی قلم گرفتن دردست را داد؛ تا دنیای دیگر را با دستانم و فکرم خلق کنم، صاحب و خالق دنیای که همه اش برگرفته از ذهنم است، بشوم.

 

پنج وارونه

"پارت یک"

با دست های پراز لرزش شروع به تایپ کردن ایمیل کردم. دلتنگ و نگران بودم که چرا بعد از گذشت شش ماه هنوز خبری ازم نگرفته؟ چرا حتی جواب ایمیل های وقت و بی وقتم رو نمیده؟ مگر غیر از اینکه رفت زن دائی رو ببینه و برگرده؛ مگر قرار نبود من رو تنها نذاره و دلتنگ ترم نکنه؟! من همین جوری یک روز نمی دیدمش دلم براش پر می‌زد، چه برسه به شش ماه دوری ازش و گوش ندادن به صدای آرامش بخشش...

آدم نامزدش رو میذاره و بدون اینکه ازش خبر بگیره، میره؟ نامزدی که با تمام دنیا برای به دست اوردنش جنگید؛ بخاطر اینکه همه مخالف با این وصلت بودن و همه می‌گفتن که به درد هم نمی‌خورین.

تا کی باید دنبالش بگردم و توی نبودش آب بشم؟ تا کی باید چشمم به در و گوشم به زنگ باشه تا بیاد؟

چرا حتی جواب تماس هام رو نمیده؟ چرا مدام من رو وادار می‌کنه به خانم پشت پیغام گیر که همش جمله منزجر کننده رو میگه؛ فحش بدم و لعنتی بارش کنم؟

با اینکه می‌دونم نوشتن ایمیل براش بی فایده ست، اما باز هم مثل احمق ها انتظار دارم ببینه و جوابم و بده... هر چند حسی بهم میگه: «می‌بینه و جواب نمیده.»

چند بار نوشته ای که براش تایپ کرده ام رو خوندم تا چیزی از حرف هام، دلتنگی هام، خوشحالی هام و غصه هام از قلم نیوفتاده باشه. ارسالش که کردم؛ انگار کوهی از روی دوشم برداشته شد. نفس حبس شده ام رو بیرون دادم و موهای خرمایی رنگم و پشت گوش انداختم؛ خونه با نبود مامان و شایلی توی سکوت بود. این چند وقته سرشون با دوختن لباس برای عروسی رایکا، دختر خاله توران حسابی گرم بود و حواسش به جهیزیه رایکا هم بود؛ چون خاله با شوهرش و بچه هاش مسکو زندگی می‌کردند. فقط هم رایکا بود که ایران حضور داشت و حالا در شرف ازدواج بود.

بابا هم هنوز مهلت برگشت کاریش نشده بود و فعلا توی تبریز ماندگار بود.

این وسط من بودم که خودم روبا هزار تا فکر و خیال تو اتاق زندانی کرده بودم و نگران بهاوند بودم؛ حتی داییی هم این چند وقته روش نمیشد بخاطر تنها شازده پسرش که یکماه قبل عروسی گذاشت رفت، توی صورتم نگاه کنه. نروژ رفت تا از مادرش خبر بگیره؛ ولی حالا شش ماه گذشته و خبری ازش نیست؛ دایی حتی دیگه به مامان هم سر نمی زد. انگار که بدجور شرمنده خواهرش بود، هرچند تقصیر نداشت که بخواد شرمنده باشه.

با هر روشی که می تونستم برای بهاوند پیغام فرستادم، اما دریغ از یک نشونه ازش به زن دایی هم چند بار ایمیل زدم و تلفن کردم؛ اما اون همه رو بیجواب گذاشت.

این روز ها  مامان حتی صحبت کوتاهی هم از بهاوند با من نمی‌کرد؛ می ترسید تا کلمه ای بگه اشک مهمون چشم هام بشه.

چقدر ممنون بودم که هیچی نمی‌گفت و حتی بهم به خاطر انتخابی که کردم و براش با همه جنگیدم، زخم زبون نمی زد.

خودم رو به ندیدن و نشنیدن درمورد بهاوند می‌زدم و اهمیتی به گفته های اطرافیان نمی‌دادم.

@مدیر ویراستار

ویرایش شده توسط ..Raha..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنج وارونه

پارت دو

بابا هم مطمئن بودم به خاطر من تبریز رفت و سر خودش و با کار گرم کرد تا کمتر ببینه و غصه بخور؛ اما خودم که توی این شش ماه دوری، چوب کبریتی شدم که هر لحظه ممکنه آتش بگیره و هم خودش و هم اطرافیانش رو بسوزونه.

کش و قوسی به بدنم میدم؛ این روز ها حسابی بخاطر کار های عروسی چیدن جهاز رایکا و کنکورم خسته شدم، البته نمی‌دونم با اون همه ذوقی که چند ماه پیش  داشتم؛ اما حالا چطوری دادم. از همه مهمتر با نبود بهاوند؛ واقعاً خستگی برام داشت.

کاش بود و می‌دید که این دفعه با کمک هایی که بهم کرد، بالاخره راضی شدم تا درسم رو ادامه بدم و برای خودم وکیل بشم.

صدای تلفن خونه؛ رشته افکارم رو پاره کرد. با قدم های بلند خودم و پشت میزحصیری تلفن رسوندم، پیش شماره روسیه بود. تلفن و دم گوشم گذاشتم.

- بله بفرمایید...

صدای گرم خاله توران از پشت تلفن؛ عجیب سردی من و هم از بین برد و کمی انگیزه بهم داد. البته اون کمی، شاید اندازه سوراخ جوراب یک مورچه هم نمیشد.

- سلام قربونت بشم من! خوبی سِویلم؟

- خوبم توران بانو! شما خوبین؟ آقا فرامرز، بچه ها، عروس خانم و آقا داماد همه که خوبن؟

- آره عزیزکم؛ همه خوبن سلام مخصوص می‌رسونن.

- شما هم از طرف من سلام ویژه برسونین.

- قربونت و بشم باشه. میگم خاله مامانت هست؟!

- نه با شایلی رفتن خیاطی و لباس هاشون و پرو کنن.

- اِ پس چرا گوشی شو جواب نداد؟ فکر کردم خونه است؛ برای همون به خونتون هم زنگ زدم.

- نه متاسفانه نیست، شما اگه کار مهمی دارین بگین به من بهش میگم.

- آخه به خودش بگم بهتره.

- باشه هرجور خودتون صلاح می‌دونین.

کمی بینمون سکوت شد که خاله با صدای مملوء از غم و کمی اضطراب؛ اسمم رو صدا زد.

- جانم توران بانو! چیزی شد؟! چرا باز صدات پر از اضطراب و نگرانی شد؟!

اروم خندید، اما میشه گفت که تلخ خندید و چیزی نگفت. خوب می‌شناختمش؛ سکوتش نشونه این بود که چیز جالبی نمی‌خواد بگه و همیشه هم همین طور بود. مواقع سخت، سکوت مهمون لب هاش میشد.

- توران بانو! روزه سکوت گرفتی که... اگر چیزی هست به من هم خب بگو.

آهی آروم کشید و گفت:

- دلم رضا نمیده بهت نگم. راستش...

- راستش چی؟ من اینجا از نگرانی مردم؛ نکنه اتفاقی افتاده که انقدر تو گفتنش به من تردید دارین؟

- سریع سر اصل مطلب میرم، خاله می‌خواستم به مامانت بگم که خبرتازه ای از شکیبا دارم.

دلم هری ریخت. انگار که دیگه تو جاش بند نبود، حسی گنگ سرتاسر وجودم رو فرا گرفت. آب دهانم خشک شد؛ اما باز هم لب هام رو تکون دادم و به هرجون کندی که میشد و توان داشتم گفتم:

- چه خبری؟ گفته بهاوند پیدا شد آره؟ خاله باهاش حرف زدین؟

ویرایش شده توسط ..Raha..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنج وارونه

پارت سوم

باهمون لحن ناراحتش گفت:

- آروم خاله جان! آروم... راستش کاش این طور بود که تو میگی، اما باید بگم خبری از بهاوند نیست هیچ شکیبا هم گم شده. اسباب کشی کرده از خونه ش رفته؛ ازمحل کارش هم که استفاء داده و تمام مِلک هایی که داشته فروخته. حتی... حتی خونه داخل ایرانش هم فروخته و توی یک جمله بگم «آب شده توی زمین رفته»

عرق سردی رو روی تیر کمرم حس کردم. تنها کسی که ممکن بود از بهاوند خبر داشته باشه، حالا غیبش زده و رفته جای دیگه.

با حالت زار دوباره صداش کردم:

- خاله... خاله! کی بهت گفت؟ بگو اصلاً واقعی هست؟ تو روخدا جون عزیزت بگو...

- الهی بمیرم برات دخترکم! آروم باش... فرامرز یک دوست توی نروژ داشت؛ بهش سپرده بود اگر خبری شد بگه. آدرس و شماره آخری هم که از زن داییت داشتیم دادیم، این شد که فهمیدیم رفته و هیچی هم از خودش نذاشته.

روی صندلی پشتم سقوط کردم؛ دیگه جون صحبت کردن نداشتم.

- من برم.

- آروم باش! بالاخره اون زلیل  مرده هم پیدا میشه، وقتی ظاهر شد خودم میام گوشش و می‌کشم که این طوری تو رو آلاخون- والاخون کرده و چشم به راهت گذاشته. آخ بهاوند هستی یک دردسری نیستی؛ هم یک دردسر؟

بی حس و بدون توجه به حرفش گفتم:

- خداحافظ تون؛ به مامان میگم.

دید که دیگه حوصله چندانی ندارم، با یک خداحافظی مختصری تلفن رو قطع کرد.

داخل سرم پراز صدا بود.

- نیست... آب شده توی زمین رفته...

مگر یک انسان به همین آسونی می‌تونه غیبش بزنه و هیچ ردی از خودش به جا نذاره؟! مگر می‌تونه اینقدر بی وجدان باشه و راحت و آسوده زندگیش رو ادامه بده؟!

صدایی که از در شیشه ای خونه بلند شد؛ حواسم رو به خودش جلب کرد. چهره خندون مامان و شایلی نمایان شد؛ توی دستشون هم پر از ساک های ریز و درشت خرید بود.

بزور گفتم:

- سلام.

دوتایی با انرژی جوابم رو دادن. شایلی به اتاقش رفت؛ اینقدر پر انرژی بودن که حتی نفهمیدن حالم خوب نیست.

- مامان!

موهای کوتاه و مشکیش رو به زور داخل کش بست وگفت:

- جون دلم؟

- خاله زنگ زد.

ویرایش شده توسط parisa--Af

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پنج وارونه

#پارت چهارم

چشم های مشکیش برق زد و گفت:

- چی می‌گفت؟ بالاخره دارن میان؟ آخه این دختر طفلِ معصوم تنهاست و اون ها هنوز اون ور هستن؟

- نه چیزی در این مورد نگفت.

مامان دوباره بدون فهمیدن حال من گفت:

- حتما زنگ زد بگه دیرتر میایم.

بدون مقدمه چینی گفتم:

- زن دایی هم رفت؛ غیبش زد.

مامان خشک شده سمتم برگشت و بهم نگاه کرد. نیشخندی زدم و گفتم:

- مامان جونم! زن داداش سابقتم پرید، فرار کرد. بدون دلیل... پسر داداشت هم شش ماهه رفته ککش هم نگزیده که نامزدش اینجا توی حسرت برگشتش هست.

اصلاً چطور آدم ها انقدر زود عوض میشن؟چطوری انقدر سنگدل میشن مامان؟! بهاوند می‌دونست بدون اون نمی‌تونم؛ رفت که اذیتم کنه یا امتحانم کنه؟ رفت که چی و ثابت کنه؟

چیزی نگفت و با ناراحتی نزدیکم شد. قد کوتاهش باعث میشد که همیشه فقط وقتی نشستم راحت بغلم کنه.

 سرم رو توی آغوشش گرفت و بوسه ای زد.

- سویل به چیزی که بی خوده فکر کن عشق مامان! الان همه حواست رو فقط بده به درست که انشالله دانشگاه قبول میشی؛ عروسی رایکا هم خوش بگذرون بذار چشم تمام دشمن ها از شادیت دربیاد.

- چطور تمام حواسم رو به درس بدم؟ بهاوندی که تا چندماه پیش، شخصی که مثلاً نامزدم بوده و باهام کار می‌کرده تا به آرزوهام دست پیدا کنم؛ کسی که اگر به اسرار هاش نبود، من اصلاً دلم نمی‌خواست حتی کنکور بدم، چون تمام فکرم خودش بود و می‌خواستم ثانیه ای ازش دور نباشم یا عروسی که خودم هم در شرفش بودم؛ ولی حالا دامادمم گمشده یا هم فرار کرده... مامان! دخترت عروس دل شکسته ی روزگار شده.

دوباره بوسه ای به سرم زد و گفت:

- نمی‌خوام حالا سوهان روحت بشم و خراش بدمت، اما یادته چقدر گفتم: «نکن؟ تو و بهاوند باهم آبتون تو یک جوب نمیره و وصله ی هم نیستین؟ هنوز کم سنی، نمی‌فهمی» لج کردی... گفتم: «داماد خوبی نیست؛ بذار بعداً عروس کسی بشو که بهش افتخار کنی. یک تکیه گاه خوب برات بشه، دوای دردت بشه؛ نه خود دردت...» اما بازم لج کردی و گفتی: «یا عروس بهاوند یا عروس قبرستون...» حالا به نظرت کمی حقت نیست؛ عروس دل شکسته روزگار بشی؟

بغض به گلوم هجوم آورد، آب دهنم به زور و ضرب از گلوم سر می‌خورد. صدای مامان هم کم از بغض و ناراحتی نداشت؛ اون هم دلش از من آتش تر بود. دوباره ادامه داد:

- این ها رو  به کنار یادت رفته، ولی من یا داوری می‌کنم؛ سویل! داغونمون با حرف هات داغونمون کردی. چقدر آقاجونت گفت: «بهاوند نه» اخم و تخم کردی و دوباره و با تخسی گفتی: «مگه نوه تون نیست؟ چرا باهاش لج هستین؟ اگر اون رو نمی خواهین، پس منم نخواهین» یا داییت اون که دیگه پسرش بود، نیومد بهت گفت: «پسرم لیاقتت رو نداره» ولی تو گفتی: «هم به تو هم جلوی روی زن دایی، بهم قول داده آدم میشه و دست از رفیق بازی و پارتی و هزار کوفت و زهرمار برمیداره» مگه نگفتی؟

آخ! اونجا چقدر بهت گفتم: «اگر شکیبا خودش آدم درستی بود که کارش به اینجا ها کشیده نمی‌شد و از داییت که انقدر عاشقش بود، جدا نمی‌شد.»

با حرف هاش، اشک هام واسه ریختن اجازه نگرفتن و باریدن. در عرض چند ثانیه گونه هام خیس شدن؛ نگاهی بهم کرد و اشک هام رو دونه دونه از روی گونه ام پاک کرد.

- این ها رو بهت نگفتم که این طوری اشک بریزی یا حسرت بخوری، گفتم که یکم بشینی با عقل و منطق فکر کنی؛ بلکه شاید به جایی رسیدی.

- مامان! به نظرت یک عاشق عقل و منطق درستی داره؟!

لبخند زد و گفت:

- حرفی رو که بهت زده بودم، فراموش کردی؟

گنگ نگاهش کردم که گفت:

- روزی که اومدی گفتی: «مامان من با خنده بهاوند، دلم غنج میره و با گریه اش، بغض می‌کنم و دلم می‌خواد تند تند ببینمش. دلم نمی خواد دیگه با هیچ دختری حرف بزنه» یادته چی بهت گفتم؟ گفتم: «هوس و حس نوجونیت مبارکه مامانجونم!»

سرم و آروم تکون دادم وگفتم:

- آره یادم اومد؛ چقدر از حرفت ناراحت شده بودم. مامان! به خدا همه که تو سن نوجونی هوس و تجربه نمی‌کنن. خیلی ها هستن که عشق واقعی رو تجربه می‌کنن.

..ویرایش انجام شد..

ویرایش شده توسط ..Raha..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پنج وارونه

#پارت پنجم

یک حس پاک و مقدس مامان جانم من الان نزدیک سه ساله بهاوند و دوست دارم درست وقتی که دیپلمم وگرفتم و شدم یک دختربالغ درست وقتی که به سن قانوی رسیدم و از نظر خیلی ها فهمیده شدم

پایین پاهام روی فرش ابی رنگ نشیمن که با پرده ها ومبل ها ست بود وخونه  به خاطر رنگ ملایمشو پر از ارامش نشون می داد نشت و دوتا دست گندمی رنگم رو گرفت و خیره شد تو چشم های قهوه ایم که ازخاله توران اقاجون به ارث برده بودم +این هایی که میگی و بی خیال این و بگو ببینم حاضری به خاطرش قید پدرت و مادرت وخواهرت وهم بزنی

کمی فکر کردم بابام اون که جونمم براش درمیاد با قد بلند و ورزشکاریش اگر یک روز نبینمش یا صدای بمش رو نشنوم به اندازه سال ها دلتنگش میشم مامانم  که با اون نگاهش و لبخند هاشدنیامه خواهرمم که حکم نفس کشیدنمه  مخصوصا با اون چشم های سبز خوش رنگش که از بابا بهش ارث  رسیده چطور بخوام از این ها بگذرم

جواب نمی دم که دوبار پرسید+حاضری به خاطرش از همه کس زندگیت بزنی اما پیش اون باشی باز هم سکوت مهمان لب هام شد

دید جواب نمی دم از جاش بلند شد و ضربه اروم به کتفم زد+هنوز خودت با خودت نمی دونی چند چندی دختر

سویل-می ترسم

مامان+ازچی?

سویل-از اینکه یک کلمه بگم و شما بگی خوب این عشق نیست این هوا و هوس ولی بخدا که مامانم من حاضرم جونم و هم برای بهاوند بدم اگه این عشق ومحبت نیست پس چیه

مامان+من انکار نمیکنم که تو حاضر نیستی جونت وبراش بدی اما عشق که فقط این چیز ها نیست

گاهی عشق مجبوری ب..

سکوت کرد و ادامه نداد منتظر نگاهش کردم که جذاب تر از دفعه پیش لبخند به روم پاشید و گفت +بعدا خودت متوجه می شی

رفت  داخل اشپزخونه بزرگش و من رو تو خماری حرفش گذاشت هرچند فکرم مشغول تر از این ها بود که خودم و درگیر مطلبی کنم ولی باز هم دلم می خواست ادامه حرفش و بشنوم اونشب برای من مثل چند وقتی که از بهاوند بی خبر بودم گذشت منتهی با این فکر که زن دایی چه لوزومی داشت بره و خودش وپنهان کنه و هیچ رد و نشونی نزاره تا حتی بهش یک زنگ بزنم و حالش بپرسم با این کار زندایی حس کردم که صد درصد میدونه پسرش کجاست اما به ظاهر خودش رو به اون راه میزنه وقسم میخوره نمیدونم کجاست

...

موهای خرمایی مو زیر شال خوش رنگم دادم و نگاه اخر و به خودم  داخل اینه قدی اتاق اقاجون انداختم  چشم های درشت قهوه ای و مژه های پیچ و تاب خورده که به قول فریان با هر بار پلک زدنم تو هوا رقصانه ولب های متوسط وپوستی گندمی

گفتم فریان عجب نامردی شده بودم حتی بهش یک زنگ همم نزده بودم کسی که فقط سه ماه اینجا بود ولی به اندازه سه قرن کنارمون بود کنار من و بهاوند

فریان فهمیده مجنون لیلی فرار کرده؟فهمیده لیلی شده داغ دیده مجنون؟ فهمید زندگیم داره می شه مثل داستان های تلخ جهان؟

درست اونشب مامان  دوباره باخاله صحبت کرد خبر دادن تا اخر هفته ایران هستن و امروز هم رسیده بودن کاش بهش بگم ببین چقدر داغونم ببین چقدر دل شکسته ام

با مامان وشایلی پیش اقاجون اومده بودیم تا خاله که میومدن وقشنگ ببینیم وسیر بشیم از دیدن هم دلتنگ رامک وفراز وفریان هم بودم همین طور خانم فراز نارون که حسابی دلربا بود وبه دل همه می نشست

رایکا هم این چند روز حسابی برام از آژمان پسر رامک می گفت و بیشتر هوایم میکرد تا بیاد و بگیرم تو بغلم و بچلونمش 

ویرایش شده توسط parisa--Af

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پنج وارونه

#پارت شش

صدای در وادارم کرد از اینه دل بکنم و به بیرون از اتاق بزگ و سنتی اقاجون برم اتاقی که وقتی داخلش پا میزاری احساس میکنی وارد یک موزه اثار قدیمی شدی همه چیزش قدیمی اما با سلیقه چیده شده بود

  در کنار مامان و شایلی و اقاجون انتظار خانواده پر جمعیت خاله رو می کشیدم که بالاخرهداخل شدن ..انرژی مثبت هم باهاشون به داخل خونه سرایت کرد رایکا و نامزدش هم در کنار خاله و عمو فرامرز بودن

خاله اول از همه سمت من اومد و محکم من و تو اغوششگرفت+الهی فدات بشم سویل خاله دردوبلات بخوره تو سر دشمن هات خوبی

لبخندی زدم و دست های سفید و تپلش رو بوسیدم –خاله خدا نکنه فدام بشی بزار همون دشمن ها فدام بشن

دوباره بوسه پر مهری به سرم زد وخنده ی ملیحی کرد  که باعث شد چال گونه اش تو معرض دید قرار بگیرهصدای فراز که کنارمون قرار داشت بلند شد+مامان باز که این نی قلیون و رگبار بوسه بستی

پرحرص به فراز شیطون نگاه کردم که همیشه با شوخ طبیش حال دیگه ای به فضا میداد-پسرخاله جان تو داهات شما به خوشتیپ و خوشگل میگن نی قلیون

خاله خندیدو گفت+نی قلیون چیه پسر دخترم به این خوش تیپی ماشالله چیزی کم نداره چشم حسودا کوربشه خودت رو بگو دو روز دیگه میترسم با این شکمی که کردی از چهارچوب در رد نشی

فراز اروم خندید و موهای صلایی رنگش رو کمی خاروند

فریان از زیر بوسه های مامان, جان سالم به دربرد واومد سمتمون بقیه هم که دیدن من هنوز درگیر سلام احوال پرسی با خاله ام رفتن داخل نشیمن تا توسط مامان پذیرایی بشن

فریان+چی می گین شما هنوز از راه نرسیده

فراز+هیچی  داداشی داشتم درمورد این نی قلیون حرف میزدم بهش بر میخوره

فریان+سویل دیگه چرا ناراحت میشی داداشم حقیقت و میگه

سویل-دیگه توهم رفتی تو گروه این بذلگو

فرازاومد چیزی بگه

که خاله پرید وسط حرفش+حالا وقت برای حرف زدن زیاد تا دلتون بخواد سر به سر هم بزارین فعلا بریم نشیمن که الان صدای بقیه بلند میشه

و خودش ازمون جلوتر رفت

 در اپارتمان رو بستم و همراه دوتا شازدهپشت خاله رفتیم با بقیه احوال پرسی گرمی کردم ونشستم کنار رایکا که آژمان رو داخل بغلش نشونده بود وباهاش ور میرفت لپ های اویزون وچشم های ابیش که مثل پدرش بود دل همه رو اب می کرد همین طور رون های چین افتاده اش که به خاطر تپل بودنش بود وادم هوس می کردم گاز بگیره صورتش جدا از چشم هاش ترکیبی از رامک و فریان بود چون رامک و فریان خیلی شباهت بهم داشتن از رنگ خرمایی موهاشون تا بینی استخونی و خوش فرمشون وهمین طور صورت بیضی شکلشون وچشم های قهوه ایشون گرفته تا قد بلندشون وپوست گندمیشون

اما رایکا وفراز باز بهم شبیه تر بود وتنها چیزی که از هم متمایزشون می کرد هیکل ریز و درشتشون بود با رنگش چشم هاشون که رایکا قهوه ای بود وفراز مشکی

نمی دونم  صحبت ها درمورد چی بود اما به دقیقه نکشید بحث من کشیده شد وسط که فریان گفت+خاله تابان اگه شما وعموشاهرخ اجازه بدین سویل با ما بیاد مسکو هم اب و هواش عوض می شه هم تنوع براش ..تازه اگر هم بخواد کنکورش و قبول شده باشه براش دانشگاه اونجا پیگیری می کنم

مامان لبخندی زد و گفت+والا من و شاهرخ که حرفی نداریم اتفاقا از خدامونه سویل اب و هواش عوض بشه ولی خب بستگی به خودش داره

اقاجون که تا اون موقع ساکت بود  دستی به ته ریش یک دست سفیدش زد وگفت+منم فکر می کنم فریان درست میگه واین تنوع برای سویل لازمه

عمو هم سری تکون داد و حرف اقاجون و تایید کرد بقیه هم با نگاهشون منتظر من بودن سرفه مصلحتی کردم و گفتم-راستش من همین جا راحت ترم

خاله با دلخوری بهم نگاه کرد و لب زد+چرا خاله یعنی اونقدر ما رو ناقابل میدونی که حاضر نیستی بیای پیشمون یا اینقدر پیش ما بهت بد میگذره

ویرایش شده توسط parisa--Af

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پنج وارونه

#پارت هفتم

-این چه حرفیه خاله توران من فقط دلم نمیخواد مزاحم کسی باشم همین

شایلی همون طور که آژمان دستش بود رو به خاله و فریان گفت+به حرف پرنسس خانم نکنین دارن ناز میکنن بعد رو به من گفت +این ها دیگه بهاوند نیستن نازت و یکسره بخرن کم کلاس بیا

با حرفش سکوت سنگینی تو فضا پیچید حتی خاله هم که میخواست جوابم و بده سکوت کرد بغض بدی تو گلوم نشست  درست مثل این چند ماه که برای چند ساعتی هم دور نمیشد ازم الهی بگم چیکار نشی بهاوند که همه می دونن چقدر بهم رسیدگی می کردی و نازم و می کشیدی حتی این بچه چهارده ساله

بانگاهی لرزان همه رو از نظر گذروندم صورت هاشون برای لحظه ای غم زده شد اما خیلی سریع به حالت عادی خودشون رو نشون دادن

فراز  پیش دستی کرد وبه سکوت خونه خاتمه داد +شده با لنگ و لگد می بریمش اینجا نمی زاریم باشه نگران نباش شایلی جان

فریان هم  پاهای بلندش رو که نشونه ی قد بلندش بود رو روی هم انداخت +پس چی من فقط خواستم نظر خاله و شاهرخ خان و بشنوم اگرنه خودش که مهم نیست

با حرص نگاهش کردم همیشه کارش بود زور می گفت و حرص در می آورد الان هم مشخص بود میخواست اذیتم کنه چون که بی معرفت بودم نه ازش خبری گرفتم ونه باهاش درد و دل کردم اون هم کسی که تا می تونست لطفش و به من رسوند

حتما سرفرصت از دلش درمی آرم و ازش عذر خواهی میکنم هرچند می دونم فریان من وکامل درک می کنه و حتما پذیرفته که روز های سختی جلو روم بوده و هست

رامک ونارون ازم خواهش میکردن تا به این موضوع فکر کنم و نظر مثبت بدم برای رفتنم اما من فقط تو ذهنم این جمله بود اگر بهاوند برگرده و من و نبینه چی ؟فکر میکنه ناامید شدم از اومدنش؟

عمو فرامرزپدرانه نگاهم کرد و گفت+عمو جان من بهت این اطمینان و میدم اگر خبری از اون شازده فراری شد خودم برت گردونم ایران

با این حرفش از خودم بدم اومد که این همه ضعیف بودم و جارزن اینکه همه میدونن در حساس ترین چیز ها فکرم روی کی میره وذهنم و قلبم با نام کی کار میکنه و میتپه

اونشب من سکوت کردم و جوابی به اون موضوع ندادم درگیر بودم حسابی با خودم فکر میکردم همچین بد هم نیست برم و برای مدت هرچند کوتاهی هم که شده همه چیز رو به فراموشی بسپارم

ویرایش شده توسط parisa--Af

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پنج وارونه

#پارت هشتم

*****************

سویل-مامان

همون طورکه برگ های دلمه رو بهم میپیچید گفت+جان مامان

سویل-نظرت و میخوام

سئوالی نگاهم کرد سرم و پایین انداختم و اروم گفتم-درمورد رفتنم به نظرت باعث میشه بهاوند و برای یک مدت کوتاه فراموش کنم و دوباره بشم سویل گذشته

اهی کشید و گفت+چی بگم نه میتونم بهت تضمین صددرصد بدم نه هم ناامیدت کنم ولی فکر کنم بشه بهت بگم تو هنوز جوونی و نیاز به شادی و امید و زندگی داری و ما همه از خدامونه بشی سویل سابق

سرم و بالا گرفتم و گفتم-برم و فراموش کنم برای مدتی کوتاه که چی شده؟

بهم نگاه کردو تلخ خندید+برو فراموش کن اگر شد تو هنوز عاشق نشدی که بخوای به این چیز های کوچیک خودت و ببازی

سویل-چرا همش این حرف و میزنی اگر عاشق نشدم چرا دارم تو تب نبودش جون میدم مامان حتما باید خاکستر بشم تا ببینی

چیزی نگفت و ماهی تابه رو گذاشت روی اجاق گاز منم ترجیح دادم این بحث بیشتر از این کش پیدا نکنه و بعدا حتما به فریان اطلاع بدم پی گیرنصف کارهام باشه تا بعد از نتیجه کنکور کارها رو یکسره کنه

سویل-راستی بابا نمیاد

مامان+چرا برای عروسی خودش و میرسونه دیشب که فریان پیشنهاد رفتنت و داد با پدرت صحبت کردم نظر اون هم مثبت بود خوشش اومده بود حسابی از این پیشنهاد میگفت اگر تو قبول نکنی خودش میاد باهات صحبت کنه راستش نظر خودمم اینه بری نه اینکه فکر کنی میخوام جلوی چشمم نباشی نه دخترم فقط دوست دارم روحیه شاد و سرسختی که داشتی و دوباره به دست بیاری و بشی همون کسی که من مدام ازش آسی می شدم مربی های باشگاهش مدام تشویقش می کردن و برای کوچک ترین چیز از ساعت ها قبل برنامه می پیچیدی

سویل-گفتی باشگاه..یادم رفته بود یک زمانی بالرینم بودم

لبخندی زد و گونه های برنزه اش و تو دیدم گذاشت +می گفتی دنیا رو با نک انگشتام فتح می کنم حالا یکی باید بیاد دنیای وجود تو رو فتح کنه ..تنهایی های تو رو فتح کنه..هعــــی بمیرم برات مادر که اب شدی

مصنوعی خندیدم تا غم بیشتر از این پیروز میدان نباشه _مامان فول می دم تمام تلاشم و بکنم دوباره بشم سویل قبلی هرچند خود اون نمی شم اما با روحیه تر و پخته تر وبهتر میشم

سس و روی دلمه های سیگاری خوشگل چیده شده ریخت و در ماهی تابه رو بست و امیدوارمی زیر لب زمزمه کرد

با یاد اوری خاله گفتم-چرا خاله نیومدن

ویرایش شده توسط parisa--Af

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پنج وارونه

#پارت نهم

مامان+میان رایکا که درگیره نمیاد رامک وفراز هم که هر کدوم طرف همسرهاشون می خواستن برن میمونه تتغاری خاله و مامان باباش

سویل- مارو کشتی با این پسرخواهرت از دیشب تا الان

اروم به سینش زدو گفت+الهی قربونش بشه عزیز خاله ماشالله اقایی برای خودش فکر نمی کردم فریان کوچولوی من انقدر پرجذبه بشه 

توت فرنگیی از داخل سبد میوه چیده شده برداشتم وداخل دهانم گذاشتم و گفتم-اقاکه چه عرض کنم گوریلی برای خودش

جذبه هم که مامان جان اشغالم مگس وبه خودش جذب میکنه

چشم غره ی توپی به حرفم رفت

کی گوریلِ؟

برگشتم به سمت شایلی که در حال ور رفتن با شومیز سبز رنگش بود  که با چشم هاش ست کرده بود چشم هاییکه از بابا به ارث برده بود با موهایی طلایی اما قدی کوتاه که از مامان بهش ارث رسیده بود وبرعکس من و بابا بودن

 منتظر سئوالش بود گفتم

سویل-فضول و بردن جهنم

شکلی دراورد و گفت+گفتن هیزومش تره

سویل- خیار شور دیشب چقدر تو اب نمک خوابیدی ؟

صدای معترض مامان بلند شد که اسم دوتایمون و با تحکم صدا زد

همین که شایلی خواست اعتراضی بکنه ایفون به صدا دراومد رو بهم گفت+یکی طلبت و با دو رفت طرف ایفون و دکمه ی کلید رو لمس کرد

مامان+کی بود شایلی

شایلی+خاله

و بعد در و گشود و به میزبانی خاله رفت منم دستی به شال عقب رفته ام کشیدم و از مرتب بودنش که اطمینان پیدا کردم کنار مامان و شایلی به استقبال مهمون ها ایستادم

خاله و عمو فرامرز با جعبه ای شیرینی وارد شدن عمو لباس سفید رنگش وبا موهای یک دست سفیدش ست کرده بود و خاله هم مثل عمو سفید پوشیده بود منتهی موهاش مثل شب سیاه بود و نژاد جالبی با پوست صورتش داشت پوستی به سفیدی برف که مامانم از اون محروم بود وهمیشه حسرت می خورد

مامان+ای بابا توران پس کو گل پسرمم

خاله توران همراه عمو رو مبل دونفره ای نشستن وگفت+تابان هیچی نگو که دلم خونِ معلوم نیست با کدوم عفریته ای قرار گذاشت که پیچوند نیومد

ویرایش شده توسط parisa--Af

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پنچ وارونه

#پارت دهم

خنده ام گرفت که ادامه داد+پدرسوخته مهلت نمیده یکم از اومدنمون بگذره حتما اون از خدا بی خبر رو هم کشونده ایران که نه اونجا دست بردار پسر ما میشه نه اینجا

عمو فرامرز و مامان بلند خندیدن و منم جلو دهنم رو گرفته بودم و قَش کرده بودم انقدر خاله با مزه حرص می خورد که نتونستیم هیچ کدوممون جلو خودمون رو بگیریم

سویل-خاله جون چیکارش داری بزار خوش بگذرونه باز برگرده مسکو سرش مشغول کار و شرکت  واون مدل های جذاب و مختلفش میشه

خم شد و از سینی حاوی چای که شایلی تعارف می کرد چای خوش رنگ و برداشت وگفت+مگه من بخیلم که نخوام خوش بگذرونه من می گم بیا اون زلیل مرده رو به ما نشون بده  تا اگر می خوای قضیه رو جدی کنیم همین ولی مگه انجام میده  خیلی عادی میگه از چی حرف می زنی مامان

من حرف هات و نمی فهمم مامان

خندم عمیق تر شدکه عمو فرامرزگفت+خانم جان جوونِ دیگه همه کار می کنه

خاله با حرص گفت+پسر من این طوری نبود از وقتی با اون دختره میره و میاد از راه به در شده

مامان با صدای که توش خنده موج می زد گفت+خب خواهر جان تو که می گی انکار می کنه از کجا می دونی با کسی رفت و اومد داره

خاله توران+تلفنی داشت حرف می زد منم شنیدم قربون صدقه ای هم می رفت ناکس ایرانی هم هست ها چون باهاش فارسی صحبت می کرد

شایلی هم نه برداشت نه گذاشت جیغی زد از خوشحالی و گفت+اخ جون عروسی دیگه هم افتادیم ایول 

خاله چپ چپ نگاهش کرد و گفت+قربون دستت خاله از این حرف ها نزن دیدی پس افتادم

شایلی+چرا خاله مگه چشه عروسی که خوبه 

مامان+راستم مگه از نارون ناراضی که دیگه نمی خوای این پسرت سروسامون بگیره

خاله توران+مگر دیوونه باشم که از نارون عروس گلم ناراضی باشم یا نخوام پسرم سروسامون بگیره من فقط فکرای دیگه ای دارم براش و خواب هایی دیدم

سویل-اوه خاله بزارین خودش براتون عروسش و بیاره اگرنه دیدن تا اخر سر انتخابتون غر زد

خاله توران+از خداش هم باشه کسی رو که می خوام برم براش خواستگاری

عمو فرامزر متعجب به سمت خاله توران برگشت و گفت+توران به من نمی گی تنهایی تصمیم میگیری

خاله رو به عمو گفت+فرامرز خان یکم صبر کنی می فهمی کیه

سویل-خاله میشناسیم دختره رو؟

خاله توران سمتم برگشت و گفت+اره بابا ولی الان به هیچ کدومتون نمی گم کی و درنظر گرفتم برای شازده پسرم بعد به موقع اعلام می کنم بهتون

عمو و مامان سری تکون دادن و من و شایلی هم با سکوتمون موافق حرف خاله شدیم

 

ادامه دارد...

ویرایش شده توسط parisa--Af

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پنج وارونه

#پارت یازدهم

فریان که داخل شد مامان به استقبالش رفت و دعوتش کرد به پذیرایی بزرگمون که با پرده ها و مبل های اسمانی رنگمون ارامش دیگه ای به خونه می داد

 فریان که روی کاناپه نشست مامان و خاله و عمو قیبشون زد و به اتاقی رفتن منم بی توجه به اون ها رو به فریان گفتم

سویل-به به اقا فریان خوش گذشت دور دور بدون ما

فریان دست های بلندش و که به خاطر بستکتبال این طوری شده بود رو تو سینه جمع کرد و تکیه داد به کاناپه+اخ جات خالی سویل مدام به دوستم می گفتم کاش دختر خاله امم میوردم ولی خب نشد ان شالله دفعه دیگه

شایلی سیبی قرمز از داخل ظرف میوه برداشت وگفت+بعد اون دوستتون ناراحت نمی شد می گفتی دختر خاله ام

 فریان با تعجب گفت+نه چرا!؟

شایلی رو مبل نشست و پاهاش رو روی هم داد وگفت+هیچی اخه گفتم شاید حسادتش باد کنه اخه دوست های موئث و میشناسم دیگه همجنسمن

دهنم باز موند از این پرویی شایلی هرچی چشم غره بهش میرفتم ساکت نمی شد و سیبش و گاز می زد وهی حرف های بی سر و ته میزد

مامان اینا هم همین موقع باید غیبشون میزد اگر بود یکم بیشتر می دید این نازدونش چقدر بدون فکر یک چیزی میپرونه وادبش می کرد

فریان اخمی کرد و گفت+وروجک این چرت و پرت ها رو کی بهت گفته

شایلی ابرویی بالا انداخت و گفت+حالا دیگه حقیقت شده چرت و پرت؟

فریان با تشر بهم نگاه کرد و گفت+به این بزغاله نمی خوای چیزی بگی

خونسرد دست به سینه نشستم و  از موقعیتی که شایلی درست کرده بود استفاده کردم وگفتم-نه مگه خولم دارم لذت میبرم از حرف هاش و حرص خوردن هات

فریان+,الله و اکبر دوتا خواهریک تختتون کمه

بوسی براش پرت کردم که اتیشی نگاهی به من و شایلی کرد و گفت+نه منظورشون و درست میرسونن نه یاد دارن اون دهن مبارکشونو به موقع باز و بسته کنند

سویل-پسر خاله جان نگو منظورش و نفهمیدی بگو میخوام ماست مالی کنم و خودم و به ندونست بزنم

اروم گفت+اره ولم می کنین

نمکی خندیدم و گفتم-حالا شدی پسر خوب

شایلی لبخند خبیثی زد و گفت+مسترفریان بیخود صابون به دلت نزن که خاله توری برات خواب های دیده

جفت ابرو های فریان پرید بالا +خواب

ویرایش شده توسط parisa--Af

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پنجه وارونه

#پارت دوازدهم

سویل-اره اونم چه خواب هایی

تا اومد بپرسه چی که خاله اینا اومدن نشستن کنارمون

خاله با حرصی که هنوز تو صداش مشخص بود گفت+شازده خوش گذشت با دختره

فریان محکم زد به وسط پیشونیش که من جاش دردم گرفت+ای خدا

عمو +چته پسر

فریان+سیم هام قاطی کرد بس که گفتم به پیر به پیغمبر دوستم اردلان نه کس دیگه که مامان فکر می کنه

عمو همون طور که لبخند رو لب هاش بود موهای یک دست سفید ش رو دست کشید وگفت+خیلخوب کم حرص بخور پیر می شی کسی بهت زن نمیده

خاله هم چشم غره های توپی به فریان رفت و روش رو اون طرف کرد انگار باورش نمی شد که فریان با یک پسر در ارتباط باشه

مامان طبق معمول که خنده رو لب هاش بود داخل نشیمن شد و چای جلوی فریان گذاشت و نشست صندلی نزدیکش

وبا لبخند هر یک دقیقه به من و فریان نگاه می کرد  و از فریان سئوال هایی می پرسید وحالش وجویا می شد نه تنها اون بلکه خاله و عمو هم همون نگاه و داشتن و این من و فریان و حسابی گیج کرده بود

سر میزشام خاله از لباسش که خریده بود  تاتو عروسی  رایکا بپوشه به مامان می گفت  و مامانم از خیاطش تعریف می کرد که برای اون  و شایلی سنگ تموم گذاشته و من تو فکر این بودم که اگه بهاوند الان اینجا بود هیچ دلمه ای روی میز نمی موند همین طور فسنجون تابان پز که همیش نیم وجب روغن روش بود ورنگ دلبرش به خاطر رب انارهای ترشی بود که عمه از لاهیجان برامون می فرستاد

بهاوند همیشه عاشق دستپخت مامان بود وهر وقت میومد خونه امون مامان براش سنگه تموم می ذاشت  وکلی خوشحال می شد که یکی از غذا هاش مدام تعریف می کنه و بی نهایت دوست داره اما حالا منباید از این غذا متنفر شم که دیگه یادش نیوفتم؟یعنی تا اخر هرچی تو گذشته ام با اون بوده باید فراموش بشه؟  اخ چی می شد الان فریانم از این غذا خوشش نمیومد تا مامان امشب بیخیال دلمه سیگاریاش می شد و من و هی یاد خاطرات نمی نداخت

اخه چرا باید فریان هم عاشق دلمه باشه و ماامانم بدونه و درست کنه براش

با صدای مامان دست از فکر و خیال برداشتم و بهش زل زدم که کنار خاله درست سمت چپ میز نشسته بودن –جان؟

مامان+وا دختر کر هم شدی میگم چرا غذات و نمی خوری

ویرایش شده توسط parisa--Af

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پنج وارونه

#پارت سیزدهم

مامان به غذام اشاره ای کرد و متعجب گفت+وا دختر کر هم شدی می گم چرا غذات و نمی خوری

سویل-اها سیر شدم

 خاله توران  به غذام اشاره کرد وگفت+تو که چیزی نخوردی خاله من و مامانت رو حسابی داری نگران می کنی ها پوست استخون شدی می ترسم کاری بشی

یک وری خندیدم که بیشتر شبیه پوزخند بود تا لبخند –نترس خاله بادمجون بم افت نداره

فریان از اون طرف میز صداش و بلند کرد و به ما رسوند+دیدی به تو رسید افت دار شد ها چیکار می خوای بکنی؟

پشت چشمی نازک کردم که هیچی نگفت و بهم خیره شد اومدم بگم چرا مثل بز من و نگاه می کنی که

باصدای خاله به سمتش برگشتم و چشم از نگاه خیره فریان گرفتم و حرفم رو تو دلم نگه داشتم+هرچی خاله  جان بازهم باید مراقب باشی من عرو..

تا اومد حرف بزنه عمو شروع کرد به سرفه کردن که خاله ساکت شدگوشه لبش وگازگرفت و اروم  رو به مامانم گفت+ وای نزدیک بود لو بدم؟

انقدر اروم گفته بود که انتظار داشت کسی غیر از مامان نفهمه اما من گوش هام به شدت تیز بود و خفیف ترین صدا ها هم به گوشم می رسید چی رو خاله می خواست لو بده که عمو شروع کرد به سرفه ؟ و مامان با سئوال خاله اروم سرش رو تکون داد

کمی سکوت شد که مامانم گفت

مامان+خواهر این اگر حرف گوش می داد الان حالش این نبود نمی بینی پوست استخونه

دوباره بحث شروع کرد طبق معمول گیر داد به لاغر بودن من که یک چیز کاملا طبیعی بود و ارثی که از بابا بهم رسیده بود هر چند خودم این عقیده رو نداشتم که من لاغرم خودم فکر می کردم اندام مناسبی دارم

فریان+کوچولو یکم به حرف خاله ام بکن دیگه گناه داره همش حرص تو رو بخوره

چشم غره ی دیگه ای بهش رفتم وبا حرص گفتم-چشم بابا بزرگ هرچی شما بگی

ویرایش شده توسط parisa--Af

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پنج وارونه

#پارت چهاردهم

شایلی بی حرف غذاش رو می خوردوگاهی به چشم غره های من به فریان می خندید فریان هم یا از دست من حرص می خورد و با عصاب داغون غذا می خورد یا از دست خنده های شایلی که شیطنت های ریزی همراهش بود 

اونشبم با شوخی های فریان برای چند دقیقه کوچولو هم که بود فراموش کردم زندگی که توش در حال دست و پا زدن بودم  با حرص خوردن هاش لبخند زدم با وجود خاله و عمو هم  دوباره لبخند واقعی اومد رو لب هام و اولین شب بعد بهاوند بود که کلی شاد شدم از حضور گرم اطرافیانم البته اگر کمی از تجدید خاطرات فاکتر بگیرم و بهشون فکر نکنم

با ارامش سرم رو روی متکای سوسنی رنگ اتاقم گذاشتم وپتو هم رنگش رو تا روی گردنم انداختم و به سقف خیره شدم جایی که بنر بزرگی از چشم هام و موهام رو زده بودم روی تخت به پهلو شدم وچشم هام رو دادم به لوح تقدیر هایی که به خاطر باله بهم داده بودن 

یادمه قبلا خیلی فعال بودم تو همه چیز نفر اول بودم اما از وقتی اسیر بهاوند شدم فراموش کردم همه چیز و دنیام شد فقط اون و ازدواج با اون و خاطرات با اون

...

 طی چند روز با کمک رامک و مامان و به قول شایلی خاله توری دنبال لباس تو مزون ها گشتم و از اخر لباس زیبای صورتی بی حالی پیدا کردم  که بلندیش باعث میشد زمین رو جاروکنه ویقه  اش هم هفت بود و رنگ لباس هم کاملا به پوست گندمیم میومد همشون می گفتن تو لباس مثل فرشته ها شدی اما راست و دروغش و نمی دونستم وزیاد هم برام مهم نبود ولی اگر درباز می شد و شاهزاده ام میومد و مثل همیشه می گفت+محشرشدی بانوی من سرشار از عشق می شد وجودم و لباسم هم برام عزیز می شد و خواستنی 

رامک هم بعد کلی گشتن لباس بلند یشمی انتخاب کرد که یقه ای قایقی داشت و کاملا فیت تنش بود و اندام توپلش رو کمی لاغر تر نشون می داد

..

کرایه رو حساب کردم و روبه روی خونه ایستادم همش خاطره خاطره خاطره لعنت به هرچی خاطرس که نابود می کنه ادم رونفس عمیقی کشیدم و زنگ رو فشردم طولی نکشید که در با صدای تیکی باز شد از بین ماشین های پارکینگ عبور کردم و خودم رو به اسانسور رسوندم طبقه 8رولمس کردم اینه ی اتاقک فلزی زیادی پخته نشونم می داد یا تو این مدت شده بودم؟

اینه رنگ پوستم رو به زردی نشون می داد یا شده بود؟

اینه چشم هام  روکمی ریز نشون می داد یا از زور گریه شده بود؟

درباز شد و قامت پهن و درشت دایی جلوش ظاهرشد

بازم نگاه شرمندش بود که به چشم می خورد اروم  سلام کرد بدون جواب دادن بهش خودمُ  رو تو بغلش انداختم و سفت چسبیدمش به خاطر قد خیلی بلندش خم شد و من رو محکم چسیبید عطر بی نظیر تلخش بینی هام رو به بازی گرفت-بی معرفت نبودی دایی سری نمی زنی ازمون نمی زاری بیام دیدنت یعنی انقدر بدم که نمی خوای ببینیم اصلا چرا از همه خودت رو قایم می کنی مگه ما دل نداریم که ببینیمت

مگه ما دلتنگت نمی شیم مگر همیشه نمی گفتی نبینمتون امیدی دیگه برای زندگی ندارم 

به این زودی امیدزندگیت و از دست دادی به این زودی تسلیم زندگی شدی

ویرایش شده توسط parisa--Af

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پنج وارونه

#پارت پانزدهم

پیشونیم روبوسید وگفت+نه دایی جان من شرمنده روی ماهتم من شرمنده خواهرمم شرمنده اقاجونتم

به چشم های خوش رنگ نگاه کردم که کپ چشم های خاله توران بود وباز هم این وسط مادر من بود که بینشون متفاوت بود

 موهای طلایی خوش حالتش  به زیباییاراسته کرده بودهمیشه مثل پسرهای جون به ظاهرش می رسید واین عملش من ر و بیشتر شیفته خودش می کرد که انقدر دل جونی داشت و به خودش اهمییت می داد

با بغض گفتم-الهی بمیرم دایی این ها که تقصیر تو نیست تو چرا شرمنده ای مگه کاری کردی که حالا تاوانش و بدی

دایی تیام+نه اما اون دیونه پسر منه که گذاشته رفته و تو رو ویرون سیلون کرده منزویت کرده پژمرده ات کرده پرپرت کرده دختر به اون زیبایی و کرده افسرده 

دست های کشید و سفیدش رو گرفتم و به داخل بردم رو مبل که نشستیم گفتم-دایی بهاوند هرکاری کرد به خودش مربوطِ و شما نباید خودتون و مقصر بدونین به جای اینکه به من قوت قلب بدین میاد نگران نباش حالاخودتون و ازم پنهان می کنین  شما خودتون می دونین تنها کسی هستین که من و یاد اون می ندازین

این دفعه دست هام ومحکم بوسید وفشار داد+باشه دایی جان میام از این به بعد اما بدون سخته نگاه کردن تو صورت تک تکتون 

سویل-مامان دلتنگتونه

دایی تیام+رو ندارم ببینمش 

سویل-این چه حرفیه دایی

چیزی نگفت که گفتم -خواهش کنم زودتر بیاین با اقاجون و مامان سر بزنین ..انجام میدین؟خاله اومده ها اونم مطمئنم دلتنگتونه می دونین که عروسی رایکا نزدیکه..بیاین دیگه دایی

نگاهی بهم کرد که تمام التماس و تو چشم هام ریختم اروم سری تکون داد و باشه ای گفت

سویل-دایی

دایی+جان دایی

سویل-می خوام برم .. با خاله توران.. میرم تا یکم دور باشم از اینجا

نگاهم کرد و گفت+کار خوبی می کنی از من نصحیت تا جایی که ممکنه پسر کله خراب من رو فراموش کن و برای خودت برنامه بریز برای درست ایندت ازدواجت

برای هرچیزی که این مدت باعث شده تو ازش دور بیوفتی و نتونی پیشرفت کنی 

برو شاد باش

ویرایش شده توسط parisa--Af

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پنج وارونه

#پارت شانزدهم

سویل-سخته دایی

دایی دست هام رو نوارش کرد و گفت+هیشش می دونم سخته اما باید بتونی باید اراده کنی همین طور که تا الان تونستی تصمیم بگیر ی بری مسکو

من مطمئن مطمئن هستم تو میتونی تو دختر خیلی خیلی قوی هستی 

سویل-برای همیشه که نمیرم دایی میرم و خیلی زود میام اما این چیز هایی که شما می گین برای همیشه اس ازدواج ,درس ,اینده 

دایی+ادم خیلی چیز ها رو نمی خواد اما میشه.. مثلا فکر کردی من شکیبا رو از اول دوست داشتم؟نه اما بعد مجبور به دوست داشتنش شدم

متعجب گفتم-چیی؟..اما مامان که می گفت شما عاشقش بودین می گفت با کلی عشق و علاقه باهم ازدواج کردین 

به خاطر عشقتون حتی رو حرف اقاجون و خانم جونم حرف زدین

خنده تلخی کرد و گفت+بعضی چیز ها رو که نباید همه ازش خبر داشته باشن منم به خاطر دلیل کاملا موجه با شکیبا ازدواج کردم که همه اما فکر میکنن با عشق بود

هیچی نگفتم که ادامه داد+تو هنوز جوونی باید خیلی ارزو های قشنگی کنی تا براورده شه نه که افسرده و زار باشی کسی که هنوز باهات زیر سقف نرفته این طوری زده زیر همه چی دو روز دیگه پیداش هم بشه وسط زندگیت همین قضیه تکرار میشه . بزار پنج وارونه دبستانت صاحب دار بشه بزار کسی همسفرت همسرت بشه که واقعا با همه چیزت کنار بیاد و بشه تکیه گاهت

تو تمام سختی ها مثل کوه باشه و تو شادی هات مثل بمب شادی 

باز هم سکوت کرده بودم و هیچ چیز نمی گفتم انگار داشتم به حرف های دایی گوش می دادم اما واقعا قدرت اینکه عمل کنم و نداشتم شاید برای فعلا نداشتم شاید بعدا می تونستم عمل کنم و به کسی اجازه ورود به زندگیم و بدم یا به قول دایی پنج وارونه دبستانم وصاحب دار کنم

به کتفم چند ضربه خیلی اروم زد و گفت +به حرف هام فکر کن ,چای یا قهوه میخوری

با ضربه ارومش به خودم اومدم و گفتم-باشه ,نه ممنون دیگه باید برم

فریان خان می خواد کت شلوار بگیره گیر داده من باهاش برم و بریم پیش دوست بابا

دایی+اینکه خوبه اون روز اومده بود اینجا می گفت توران براش خواب هایی دیده اما هنوز نمی دونه چه خوابی

پس فریان با دایی رفت و امد داشت مثل من

خندیدم و گفتم-اره خاله مصمم تصمیم گرفته زنش بده

ویرایش شده توسط parisa--Af

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پنج وارونه

#پارت هفدهم

دایی لبخندی زد و گفت+بهتر بزار اون هم به سروسامون برسه و خودش رو کمتر اذیت کنه

مگه فریان خودش و اذیت می کرد؟چه چیز بود که دایی دوست داشت زودتر فریان به سروسامون برسه واروم بشه؟

متعجب گفتم-دایی مگه فریان چه اذیتی میشه؟

عمیق نگاهم کرد  جوری که انگار نگاهش باهام حرف می زداما من تو این چند وقته خنگ تر از اون حرف ها شده بودم که نگاه دیگران روبرای خودم ترجمه کنم سکوت رو  شکست وگفت+هیچی دایی جان این راز نمی تونم بگم فقط در همین حد بدون که اون جوری که نشون میده نیست دلش خیلی پاک تر و مهربون تر از این حرف هاست

 گیج سرم و اروم تکون دادم و  سعی کردم به چیزی فکر نکنم وبیشتر سئوال پیچش نکنم-من برم دایی قول و قرارت یادت نره که ابجی تابانت بی تابته همین طور پدر بزرگ گرام

خندیدو گفت+چشم شما هم به حرف هام فکر کن و تصمیم درستی رو بگیر

سری تکون دادم و گفتم+سعی می کنم

خدافظی کردیم و از خونه زدم بیرون که تلفنم صداش بلند شد-بله

صدای فریان پیچید تو گوشم+ببخشید شمسی خانم؟

خنده ام گرفت اما مثلا جدی گفتم-کوفت برو خودت و مسخره کن

سرخوش قهقه زد و گفت+اِوا خواهر انقدر بی اعصاب نبودی نکنه با شووَرِت دعوات شده

از طرز صحبتش لبام کش اومد اما سعی کردم جوری باهاش صحبت کنم که پی به خنده ام نبره –فریان میزنمت ها مثل ادم حرف بزن

فریان+وای پس تو دست بزن داری نه اون بدبخت

سویل-تو رو ببینم فقط مو نمیزارم تو کله ات

فریان+ای ای ای تو روز روشن پشت تلفن تهدید؟

سویل-اصلا باهات نمیام کت شلوار بگیری خودت برو شَرِت کم منم میرم استراحت می کنم خونه

فریان+عزیزم به این هوا باش من بزارم تو بری خونه

سویل-وا به من چیکار داری خودت برو

بدون توجه به حرفم گفت-یک امروزاز الان تا شب درخدمت منی می ریم کت شلوار میگرم کفش میگیرم ارایشگاه رزو می کنم بعد می برمت رستوران

ویرایش شده توسط parisa--Af

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پنچ وارونه

#پارت هجدهم

سویل-اخه من بلند بشم باهات بیام اینجا ها برای چی بابا با فراز برو یا با عمو 

فریان+فراز که خودش درگیره بابا هم درگیره کار های تالاره بعدشم من جایی و زیاد نمی شناسم ایران همه هم سرشون شلوغ غیر ازتو علاف

سویل-بله دیگه دیوارکوتاه تر از من ندیدی

فریان+نه ندیدم 

سویل-به خدا چند روزه چشم روی هم نزاشتم از دست مامانم و مامانت

خندیدوگفت+چرا ؟

سویل-من و به خاطر یک لباس الاخون ولاخون کردن

فریان به حالت اینکه کسی و بخوای مسخره کنی گفت+الهی الهی چقدر تو بدت میومده بری خرید

مظلوم گفتم-ببین برو دیگه تنها منم برم یکم فقط یکم اگر تونستم بخوابم

فریان+انقدر چونه نزن بپر بالا

متعجب پرسیدم-مگه کجایی بپرم بالا؟

با صدای بوقی به کنارم نگاه کردم سوار ماشین بود و بهم نگاه می کرد تلفنش و قطع کرد و اشاره کرد بشینم سمت ماشین حرکت کردم وسوارشدم-از کجا فهمیدی اینجام

ماشین و به حرکت دراورد+خاله گفت میری دیدن دایی تیام

آهی کشیدم و گفتم-خیلی تنهاست واقعا که این بهاوند وباید گیر بیارم اول به خاطر داییی بعد به خاطر خودم یک دست کتک بزنم

فریان+خودم پیداش می کنم دونه دونه موهاشو با میخ اویزون دیوار می کنم حالا صبر کن و ببین یک اشی بپزم براش نیم وجب روغن داشته باشه

وچند کیلو پیاز داغ

انقدر عصبی این ها رو می گفت دلم می خواست بخندم عصبی بودنش خیلی خنده دار بود و اصلا به شخصیت طنزش نمی خورد

ویرایش شده توسط parisa--Af

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پنج وارونه

#پارت نوزدهم

سویل-اوه تنکس مستر فریان ,حالا بگو ببینم از کجا می دونی این کت شلواریه کجاست

ابرو های مشکیش رو از هم باز کرد و گفت+اونم از خاله جونم آدرس گرفتم

سویل-اِخب من چرا بیام دیگه شما که از خاله جونتون ادرس گرفتین

فریان+جون فریان اذیت نکن سویل همش یک ساز مخالفی میزنی

ساکت شدم و تا رسیدنمون دیگه حرفی نزدیم  به پاساژمورد نظر که رسیدم باهم به سمت مغازه نسبتا بزرگ اقای پیریزی حرکت کردیم از فامیلیش بدجور خنده ام می گرفت همیشه همین طور هم الان که لبخند رو لبم قصد رفتن نداشت و عمیق جا خوش کرده بود فریان نگاهی بهم کرد و گفت+خندت چی میگه؟

-هیچی

فریان+برای هیچی انقدر لبخندت بزرگ که روم نمیشه باهات هم قدم بشم

باتعجب ایستادم و سمتش برگشتم و گفتم-وا چه ربطی داره نخوای باهام همقدم بشی ؟

اون هم ایستاد و گفت+دیگران نمیگن همچین پسر با شخصیت و جذابی  و تودلبرویی  (به خودش و قد و بالاش اشاره کرد)چرا دوشا دوش دختری راه میره که برای مسواک زدن زورش میاد (و به من اشاره کرد)

باچشم های گرد بهش نگاه کردم و گفتم-خیلی..خیلی ب..

پرید بین حرفم و گفت+ولا مگه دروغ می گم

از شدت حرص نمی دونستم چی بهش بگم فقط تونستم  حرکت کنم وقدم هام و تند کنم وبرم داخل مغازه

بی توجه به صدازدن هاش که توش خنده هم موج میزد خودم و به اقای پیریزی رسوندم مردی قد کوتاه وکله ای تاس که چند سالی بود با بابا دوست بودن ابروه های کوتاه و پیوند سفید با چشم های سبز

سویل-سلام عموجان خوب هستین

بادیدنم مهربون نگاهم کرد وعینک ته استکانیش رو در اورد و روی کتابی که کنار استکان چایش بود گذاشت+به به سویل خانم منم خوبم زودتر از این ها منتظر بودم بیای

سویل-ببخشید دیگه دیر شد

ویرایش شده توسط parisa--Af

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پنج وارونه

#پارت بیستم

پیریزی با ارامش گفت+خداببخشه عموجان معرفی نمیکنی پدرت فقط به من گفت با کسی میای مغازه

با غیظ به فریان نگاه کردم و رو به پیریزی گفتم-پسرخالم فریان هستش

پیریزی+خیلی خوش اومدین

فریان هم با کمال ادب جوابش و داد و نگاه مختصری به مغازه بزرگ وشیک انداخت

پیریزی+خب ببینم چطور کت شلواری می خواین؟

فریان تا اومد حرف بزنه سریع پریدم بین حرفش و رو به عمو گفتم –شما کت شلوار های ویژتون و بیارین تا ما انتخاب کنیم

چشمی گفت و رفت ته مغازه 

فریان چپ چپ نگاهم کردو گفت+مرسی که اجازه دادی حرف بزنم

پشت چشمی نازک کردم وگفتم-خواهش می کنم وظیفه ام و به جا اوردم

فریان+پروخانم

اومدم چیزی بارش کنم که عمو با چند دست کت شلوار  خوش دوخت کنارمون ایستاد

پیریزی+بیا عموجان هرکدوم دوست دارین انتخاب کنید تا سایزشون رو بدم

نگاهی به کت شلوار ها کردم وبینشون کت شلوار زغال سنگی بیشتر به دلم نشست بازم بدون اینکه بزارم فریان نظر بده به عمو گفتم از اون سایزشو بیاره 

چون اکثر اوقات فریان رو با لباس های مشکی می دیدم مثل الان به نظرم اومده شایدتیره تر بیشتر بهش بیاد برای همون اجازه انتخاب کردن هم بهش ندادم

و یک جورایی هم میخواستم مثلا حرصش رو در بیارم اما اون متوجه نشه که از روی قصد این کار و کردم

ویرایش شده توسط parisa--Af

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پنج وارونه

#پارت بیست و یکم

فریان با لبخندی محو دست به سینه شد و گفت+ببخشید من می خوام بپوشم ها

با ارامش گفتم-هیچی نگو دارم ابرو داری می کنم یک وقت چیزی برنداری که سلیقه صفرت و نشون بده و من و جلو عمو شرمنده کنه

یک وری خندید و پاهاش رو جابه جا کرد وگفت+الان مثلا خواستی تلافی کنی و حرص دربیاری

چقدر این بشر زرنگ بود ..برای اینکه درست کنم قضیه رو گفتم-نه عزیزم چه حرص دربیاری ,اصلا هرجورمی خوای فکر کن

فریان+بله کاملا مشخصه که قصد تلافی نداری

چیزی نگفتم که این دفعه عمو با کت شلوار سایز فریان اومد  پسند که کردیم وبعد کلی چونه زدن و به زور و ضرب دادن مبلغ داخل همون پاساژکفشی هم براش انتخاب کردیم و خریدم بعد برگشتیم پیش ماشین

سویل-خب مستر حالا حتما منم باید برای رزو اریشگاه بیام

فریان+نمی خوای که باهام بیای داخل فقط می مونی تو ماشین تا من برگردم وبریم دیگه جایی شام بخوریم

سویل-چی چیو شام من می خوام برم خونه بخوابم

ماشین و روشن کردوگفت+خواب همیشه هست ولی اینکه پسر خاله ات بخواد شام مهمونت کنه شاید دیگه نصیبت نشه

سویل-تو نبری فراز میبره

فریان+اره دیگه بیکاره زن خودش و نبره برداره تو رو ببره

سویل-وا یعنی نارون و نمیبره

فریان+نه بابا انقدر سرش و با شرکت گرم می کنه که بعضی اوقات شاید وقت نکنه یک تفریح خشک و خالی بکنه الانم به زور اومده ایران

چیزی دیگه ای نگفتم که گفت+حالا سرکار خانم افتخار میدن با من بیان رستوران

سویل-چون خیلی اسرار می کنی حرفی ندارم

خوبه ای گفت و پاش رو بیشتر رو گاز فشرد منم سرم روی شیشه تکیه دادم و چشم هام رو بستم فکرم مدام روی دایی, مامانم, شکیبا ,بهاوند همه می چرخید و خودش رو خسته می کرد

ادامه دارد...

ویرایش شده توسط parisa--Af

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پنج وارونه

#پارت بیست و دوم

با توقف ماشین چشم هام وبازکردم بدون حرفی پیاده شدوسمت ارایشگاه مدرنی رفت, عجب کلکی بود بعد به من میگه من خوب این جا ها رویاد ندارم اینکه از من بهتر میدونه چی کجاست وهرچند ادرسم پرسیده باشه اما انگار خیلی راحت تر از این ها رانندگی میکنه و پیدا میکنه مسیرش و

گوشیش شروع کرد به زنگ خوردن و صدای اهنگ روسیش تمام اتاقک لوکس ماشین رایکا رو در بر گرفت بدون این نگاهش کنم مشغول ور رفتن با ناخن هام شدم که به تازگی رامک با کلی اسرار برام درستشون کرده بود تلفنشقطع شد و دوباره شروع به خود کشی کردن کرد دیگه خیلی رو اعصاب بود خم شدم و برش داشتم روش حرف لاتینR سیوشده بودبرای اینکه صدای نکره ی گوشیش و قطع کنم ریجکت کردم و برگردوندم سرجای اولش ولی طرف پشت گوشی ول کن نشد و دوباره زنگ زد اومدم دوباره ریجکت کنم که فریان اومد و نشست داخل ماشین

فریان+این گوشی وجواب میدادی بد نبود ها شاید کسی کار ضروری داشت

شونه ای بالا انداختم و با بی تفاوتی گفتم –به من چه مگه من فضولم

همون طور که برش داشت گفت+نکه اصلا تو نگاه به صفحه اش نکردی و بعد گرفت روی گوشش

وماشین و همزمان روشن کرد منم بی توجه به حرف های بی سرو تهش با شخصی R نام چشم هام و مجددا بستم

باتوقف دوباره ماشین چشم هام از هم باز کردم وبه اطراف نظری انداختم رستوران مورد علاقه ام باعث برق زدن چشم هام شد-فریان اینجا رو ازکجا یاد داری

فریان+به ..مارو دست کم گرفتی دونستن رستوران مورد علاقه ات کاری نداره

سویل-دیگه دارم بهت شک میکنم تو کی وقت کردی از کسی بپرسی این ها رو یا یاد بگیری این جا هارو

فریان+تا وقتی شایلی نامی وجود داره غم ندارم

سویل-امان از اون فضول خانم که همه چیز و کف دست همه میزاره آلو تو دهنش خیس نمیخوره

فریان+چیکار داری بچه رو بپر پایین که روده بزرگه درحال خوردن کوچیک است

وسریع پیداه شد

زیرلب گفتم-شیکم پرست

ویرایش شده توسط parisa--Af

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پنج وارونه

#پارت بیست وسوم

باهم داخل رستوران که شدیم گارسون ما رو به طبقه بالا هدایت کرد برعکس عموم مردم که معمولا دوست دارن تو کنج ترین جای ممکن بشینن من همیشه دوست داشتم وسط.. درست شلوغ ترین جای ممکن رستوران بشینم-فریان من دوست داشتم پایین کنار ابشار بشینم جایی که مردم وقشنگ ببینم

همون طور که پله های چوبی شکل رستوران رو طی می کرد گفت+عزیزم جا نبود حالا بیا بریم بالا  مردم ومی خوای چیکارغر غر می کردم که یک دفعه صدای اهنگ تولدت مبارک پیچید تو فضا خشک شده به روبه روم نگاه می کردم خانواده خاله اینا بودن با مامان و شایلی اقاجون هم بود کیک دست رامک بود و به سمتم میومد و اهنگ و هم زیر لب می خوند

اما من همچنان خشک شده بهشون نگاه می کردم و تکون نمی خوردم فریان نگاهی بهم کردواز بازوم ناخن جیلی گرفت که دردم گرفت مامان سمتم اومد و گونه ام و محکم بوس کرد-عشق مامان تولدت مبارک

بعد مامان همه اومدن سمتم و بوسه بارونم کردن و تبریک گفتن واقعا دیگه از کارهای خودم سر در نمیاوردم منی که تولدم و هیچ وقت فراموش نمیکردم حالا اصلا یادم نبود امروز چه روزیه و چه تاریخی سر میز که نشستیم کادوهایی که بهم دادن بیشتر حالم و عوض کرد

شام که خوردیم از همشون تشکر کردم –این پیشنهاد کی بود واقعا روحیه ام عوض شد

فریان لبخندی زدوگفت+دستور اقاجون بود بس که نگرانت بود خواست حال و هوات عوض بشه

سمت اقاجون رفتم و محکم بوسیدمش +ای دختر صورتم و پراز تف کردی ها

خندیدم و بیشتر صورت نرم و چروکش و بوسیدم  و هیچ اهمیتی به ته ریش های خیلی ریز صورتش ندادم –دستتون دردنکنه انشالله همیشه سایتون بالا سرمون باشه

اروم به کتفم زدو گفت+عمرت گل نباشه بابا

اونشب جزوبهترین شب هام شد و ثبت شد تو دفتر خاطراتم

منتهی جای خیلی ها خالی بود مثل بابای عزیزم ودایی تیام که نصف زندگیم تا الان از اون پیروی کردم 

واز همه بیشتر جای عشق نامردم خالی بود

...

نگاه اخری به عکس کردم چقدراینجا خوب بود زن دایی طلاق نگرفته بود مادرجون زنده بودازهمه مهمتر بهاوند پیشم بود پشتم بود بابا برای اینکه غم من و نبینه نپیچونده بود آهی کشیدم وعکس وداخل البوم گذاشتم وبستم امروز عجیب وغریب دلتنگ گذشته ها شده بودم مخصوصا وقتی دایی اومد پیش مامانم احساساتم بیشتر باد کرد که دوباره به جمع برگشت اما شازدش نیومند یک هفته مونده به عروسی رایکا ومن هنوز بااینکه به دیگران خبر قطعی دادم اما باخودم کنار نیومد که باخاله بعدش برم مسکو یانه

اگربرم و بهاوند برگرده وببینه نیستم چی؟ناراحت نمیشه منتظرش نموندم ورفتم؟باخودش چیا فکرمیکنه

ویرایش شده توسط parisa--Af

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پنچ وارونه

#پارت بیست وچهارم

دراتاقم بدون اجازه باز شد و قامت مرد زندگیم پیدا شد دلتنگش بودم و قلبم سخت گرفتارش بود موهای جوگندمیش رومرتب کوتاه کرده بود و با لباس های رسمیش جذاب ترشده بود بدون معطلی سمتش رفتم و خودم روتو اغوش پدرانش انداختم-باباجونم چقدر دیر اومدی نامرد دلم برات یک ذره شده بود نمیگی دخترت تو نبودت چقدر سختشه بابای من همین طوری از دوری ادم های زندگیم دارم عذاب می کشم تو دیگه امتحانم نکن تو دیگه من و از نبودت غمگین نکن

به موهای قهوه ای حالت دارم بوسه ای زد و محکم ترمن و درآغوش خوش استایلشگرفت+ببخشید باباجون کارداشتم ولی دیگه طاقت نیوردم وبرگشتم من قصدم ازارت نبود اگر تو سختت بود این مدت منم چندین برابر سختم بود ولی بازم کوتاهی از من بود ببخش عزیزم

کمی ازش فاصله گرفتم وبه چشم های مهربونش نگاه کردم برق میزد ومردمک چشم هاش درشت تر شده بود کمی قد بلند کردم و گونه اش و محکم بوسیدم  و بی توجه به دلخوری هام گفتم–مامان می دونه برگشتین؟

بابا+نه بابا جان ظاهرا خونه نیست

سویل-اره فکر کردم تلفنی خبر دادین

بابا+نه ,حالا کجا هستن ؟

کنار رفتم وروصندلی نشستم همون طور که سعی درجمع کردن البوم بودم گفتم-این روز ها با خاله همش بیرون میرن یا خونه رایکا یا هم با اقاجون میرن جایی که من سردرنمیارم

لبخندی زدوگفت+که این طور راستی سویل خانم چیزی فراموش نکردی از بابا بگیری

کمی فکر کردم و گفتم-نه یادم نمیاد

چند قدم عقب رفت و از کنار درساکی زیبا برداشت که من وقتی اومد متوجهش نشده بودم سمتم گرفت+فرشتهمن... بابا تولدت رو هیچ وقت یادش نمیره ها

حالا این لبای من بود که میزبان لبخند گرمی شده بود با ذوق ساک  تقریبا بزرگ رو ازش گرفتم و به داخلش نگاه کردم یک کلید داخلش بود!با تعجب به بابا نگاه کردم –ساک به این بزرگی کلید بود داخلش!؟

باهمون نگاه جذابش که دل دخترش رو اب می کرد نگاهم کرد وگفت+برش دارببین کلید کجاست که با بقیه جاها متفاوتِ

کلید رو تو دستم گرفتم وبهش نگاه کردم که گفت+من میرم لباس هام رو عوضکنم توهم اگر زرنگ باشی اگر خواستت برات مهم باشه ارادت قوی باشه قفل این کلید رو پیدا میکنی و کادوتو میبینی از اتاق خارج شد ومنم رو تخت نشستم و به کلید عجیب غریب تو دستم نگاه کردم شبیه کلید های قدیمی که برمی گشت به سی.چهل سال پیش بود و روش شکل های لنگر وخط چینی حکاکی شده بود

هرچی فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم برای همون اروم دراز کشیدم رو تخت و کلید به دست زل زدم به سقف سفید اتاقم تو ذهنم دنبال جایی بودم که این قفلش وباز کنه چشم هام وبستم فکر فکر فکر فکر یکهو مثل جن زده ها پریدم وبا دوخودم و به حیاط رسوندم وبه سمت انباری بزرگ گوشه حیاط حرکت کردم مطمئن بودم مال درهمون جا هستش وبه هیچ جای دیگه این خونه مربوط نمیشه

ویرایش شده توسط parisa--Af

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...