رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
melinaaz

رمان گرداب سایه | melinaaz کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

نام رمان:گرداب سایه

نویسنده:MELINAZZ

ژانر:عاشقانه،اجتماعی

هدف:شکست نپذیرفتن هیچوقت در هیچ شرایطی از زندگیت شکست رو نپذیر .

خلاصه:دربارهی دختری درد دیده دختری که از همه ی ادم ها دوروبرش ضرب دیده دختری که با تمام دردش با تمام شکستگی هایش شکست رو قبول نکرد و بلند شد و از نو ساخت خودشو،زندگیشو ،و....سایه طی اتفاقاتی باعث میشه برگرده به کشورش جایی که ازش نفرت داره و این برگشتنش باعث میشه براش اتفاقایی رقم بخوره که......

بخش از رمان:

بسمه تعالی

روی صندلی نشسته و از بالا به تمام خانه های ریز درشت نگاه میکنم ،هوای مرطوب را داخل دهنم میفرستم و بیرون میدهم ،انقدر انجام میدهم تا کمی آرام شوم

حس کسی را دارم در کویری درندشتی میدود برای قطره یی آب ولی شیرآبی پیدا نمیشود تا کمی از تشنگیش را رفع کند

موهایم را آزادانه باز گذاشته ام باد  در موهای پریشانم دلبری میکند و فکر میکنم حالا باید چیکار کنم؟؟ 8 سال است که ذهنم مانند درونم مشوش خسته ام باید بگویم اری بریده ام

سرم را به آسمان زیبایم میگیرم و زمزمه میکنم خدایا بس نیست؟؟؟

صدای زنگ گوشیم مرا از حال هوای زیادی دلگیر بیرون میکشاند

-بله؟؟

-خوبی؟؟

ویرایش شده در توسط meli.km

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نام رمان:گرداب سایه

نویسنده:MELINAZZ

ژانر:عاشقانه،اجتماعی

هدف:شکست نپذیرفتن هیچوقت در هیچ شرایطی از زندگیت شکست رو نپذیر .

خلاصه:دربارهی دختری درد دیده دختری که از همه ی ادم ها دوروبرش ضرب دیده دختری که با تمام دردش با تمام شکستگی هایش شکست رو قبول نکرد و بلند شد و از نو ساخت خودشو،زندگیشو ،و....سایه طی اتفاقاتی باعث میشه برگرده به کشورش جایی که ازش نفرت داره و این برگشتنش باعث میشه براش اتفاقایی رقم بخوره که......

بخش از رمان:

بسمه تعالی

روی صندلی نشسته و از بالا به تمام خانه های ریز درشت نگاه میکنم ،هوای مرطوب را داخل دهنم میفرستم و بیرون میدهم ،انقدر انجام میدهم تا کمی آرام شوم

حس کسی را دارم در کویری درندشتی میدود برای قطره یی آب ولی شیرآبی پیدا نمیشود تا کمی از تشنگیش را رفع کند

موهایم را آزادانه باز گذاشته ام باد  در موهای پریشانم دلبری میکند و فکر میکنم حالا باید چیکار کنم؟؟ 8 سال است که ذهنم مانند درونم مشوش خسته ام باید بگویم اری بریده ام

سرم را به آسمان زیبایم میگیرم و زمزمه میکنم خدایا بس نیست؟؟؟

صدای زنگ گوشیم مرا از حال هوای زیادی دلگیر بیرون میکشاند

-بله؟؟

-خوبی؟؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2 

-آره خوبم

-سایه ؟؟

اینطور نامطمعن صدا کردنش خوشایندم نیست به هیچ وجه! 

-لیزا نکنه فکر میکنی من هنوز بیمارتم؟؟؟

لحن تند تیزم کاره خودش را میکند و دست پایش را جمع میکند

با تته پته به زبان آلمانی غلیظش میگوید-من فقط نگرانتم

-یک بار گفتم خوبم،به کاوه بگو کارمو راست ریست کنه تا یک هفته دیگه میخوام برم ایران

با تعجب میگوید –مطمعنی؟؟

صدایم مثل همیشه محکم و بدون لرزش است –اره لیزا خواهشا دیگه این موضوع رو کش نده

-باشه به کاوه میگم مواظب خودت باش،راستی شاید یک سر بیایم پیشت

-باشه منتظرم.

زیر لب زمزمه میکنم-

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزند آرام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله میزد خون شعر

خاک میخواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

{فروغ فرخزاد}

 

 

به سمت ماشینم حرکت میکنم و سوارش میشوم به سمت خانه ام میرانم ساعتم را نگاه میکنم 6 بعد از ظهر را نشان میدهد! خسته و کلافه ام خودمم میدانم برای چه، میدانم مرگ ناگهانی یاسمن جون شوک بسیاری بهم وارد کرده است، از ماشین پیاده میشوم و به داخل خانه ی مجلل و بزرگم وارد میشوم خدمتکاری به سمتم می آید ،به زبان آلمانی میگوید-سلام خانوم خوش امدین،چیزی میل ندارید؟؟

سرم را تکان میدهم –چرا، یه چایی درست کن.

چشمی میگوید و میرود

صدای زنگ در می اید بعد هم صدای شاد و شنگول کاوه است که تمام خانه را پر میکند

به زبان ایرانی میگوید-به بههههههههه کلاغ خانوم چطوری فینگولی؟؟چه خبرااااا ؟؟

لبخندی به او و وراجیش میزنم و به ایرانی لب میزنم-کاوه میزنم تو ملاجت ها

لیزا غرغر کنان میگوید-یجوری حرف بزنین منم بفهمم

کاوه به زبان آلمانی لب میزند-لیزا خانوم چشمت روشن،کلاغه میخواد شوهرتو بزنهه

لیزا بی حوصله لب میزند-کاوه ول کن اینارو کارای رفتن سایه رو انجام دادی؟؟

کاوه هم از شوخی هایش دست میکشد و لحظه یی جدی میشود-دارم انجام میدم کمی وقت میبره ،در ضمن تسلیت میگم خیلی ناراحت شدم

قیافم نشان دهنده چیزی نیست اما میدانم در دلم غوغایی بپاست ،سردو بی روح سرم را تکان میدهم

-مرسی ،بیاین بشینین

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 1 ساعت قبل، melinaaz گفته است :

نام رمان:گرداب سایه

نویسنده:MELINAZZ

ژانر:عاشقانه،اجتماعی

هدف:شکست نپذیرفتن هیچوقت در هیچ شرایطی از زندگیت شکست رو نپذیر .

خلاصه:دربارهی دختری درد دیده دختری که از همه ی ادم ها دوروبرش ضرب دیده دختری که با تمام دردش با تمام شکستگی هایش شکست رو قبول نکرد و بلند شد و از نو ساخت خودشو،زندگیشو ،و....سایه طی اتفاقاتی باعث میشه برگرده به کشورش جایی که ازش نفرت داره و این برگشتنش باعث میشه براش اتفاقایی رقم بخوره که......

بخش از رمان:

بسمه تعالی

روی صندلی نشسته و از بالا به تمام خانه های ریز درشت نگاه میکنم ،هوای مرطوب را داخل دهنم میفرستم و بیرون میدهم ،انقدر انجام میدهم تا کمی آرام شوم

حس کسی را دارم در کویری درندشتی میدود برای قطره یی آب ولی شیرآبی پیدا نمیشود تا کمی از تشنگیش را رفع کند

موهایم را آزادانه باز گذاشته ام باد  در موهای پریشانم دلبری میکند و فکر میکنم حالا باید چیکار کنم؟؟ 8 سال است که ذهنم مانند درونم مشوش خسته ام باید بگویم اری بریده ام

سرم را به آسمان زیبایم میگیرم و زمزمه میکنم خدایا بس نیست؟؟؟

صدای زنگ گوشیم مرا از حال هوای زیادی دلگیر بیرون میکشاند

-بله؟؟

-خوبی؟؟

 

در 1 دقیقه قبل، melinaaz گفته است :

پارت 2 

-آره خوبم

-سایه ؟؟

اینطور نامطمعن صدا کردنش خوشایندم نیست به هیچ وجه! 

-لیزا نکنه فکر میکنی من هنوز بیمارتم؟؟؟

لحن تند تیزم کاره خودش را میکند و دست پایش را جمع میکند

با تته پته به زبان آلمانی غلیظش میگوید-من فقط نگرانتم

-یک بار گفتم خوبم،به کاوه بگو کارمو راست ریست کنه تا یک هفته دیگه میخوام برم ایران

با تعجب میگوید –مطمعنی؟؟

صدایم مثل همیشه محکم و بدون لرزش است –اره لیزا خواهشا دیگه این موضوع رو کش نده

-باشه به کاوه میگم مواظب خودت باش،راستی شاید یک سر بیایم پیشت

-باشه منتظرم.

گوشیم را در شلوارم فرو میکنم و زیر لب زمزمه میکنم-

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزند آرام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله میزد خون شعر

خاک میخواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

{فروغ فرخزاد}

 

 

به سمت ماشینم حرکت میکنم و سوارش میشوم به سمت خانه ام میرانم ساعتم را نگاه میکنم 6 بعد از ظهر را نشان میدهد! خسته و کلافه ام خودمم میدانم برای چه، میدانم مرگ ناگهانی یاسمن جون شوک بسیاری بهم وارد کرده است، از ماشین پیاده میشوم و به داخل خانه ی مجلل و بزرگم وارد میشوم خدمتکاری به سمتم می آید ،به زبان آلمانی میگوید-سلام خانوم خوش امدین،چیزی میل ندارید؟؟

سرم را تکان میدهم –چرا، یه چایی درست کن.

چشمی میگوید و میرود

صدای زنگ در می اید بعد هم صدای شاد و شنگول کاوه است که تمام خانه را پر میکند

به زبان ایرانی میگوید-به بههههههههه کلاغ خانوم چطوری فینگولی؟؟چه خبرااااا ؟؟

لبخندی به او و وراجیش میزنم و به ایرانی لب میزنم-کاوه میزنم تو ملاجت ها

لیزا غرغر کنان میگوید-یجوری حرف بزنین منم بفهمم

کاوه به زبان آلمانی لب میزند-لیزا خانوم چشمت روشن،کلاغه میخواد شوهرتو بزنهه

لیزا بی حوصله لب میزند-کاوه ول کن اینارو کارای رفتن سایه رو انجام دادی؟؟

کاوه هم از شوخی هایش دست میکشد و لحظه یی جدی میشود-دارم انجام میدم کمی وقت میبره ،در ضمن تسلیت میگم خیلی ناراحت شدم

قیافم نشان دهنده چیزی نیست اما میدانم در دلم غوغایی بپاست ،سردو بی روح سرم را تکان میدهم

-مرسی ،بیاین بشینین

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در در 25 مرداد 1398 در 23:45، melinaaz گفته است :

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در در 26 مرداد 1398 در 01:26، melinaaz گفته است :

 

 

در در 26 مرداد 1398 در 01:26، melinaaz گفته است :

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...