رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
AHA82

رمان آخرین گلوله | AHA82 کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

نام رمان: آخرین گلوله

نام نویسنده:حدیث چهری

ژانر:عاشقانه،غمگین،پلیسی

ساعت پارت گذاری:۱۸ تا۲۰ عصر

هدف از نوشتن:علاقه به نویسندگی و پیشرفت در این زمینه..

خلاصه:پسری از جنس غرور...دختری از جنس شیشه...دست بی رحم سرنوشت اونارو از هم جدا میکنه ولی باز مقابل هم قرار میگیرن...اصلا تکرای نیس..عالیه از دسش ندین..

مقدمه:واقعا نمیدونم کی یاکجا...

خیلی عجیبه..

ولی من دلم یه جایی این لابه لاها گیر کرده

چه فایده نمیتونم اونی که دلم پیشش گیر کرده رو پیدا کنم..

لعنتی دلمو بردو...

رفت...

شاید این قسمت من باشه..

ولی این قسمت...

بلایی سرمن اورده که نمیتونم هیچکیو جز اون راه بدم تو دلم..

شاید این قسمت بی رحم کمک کرد که پیداش کنم..

شاید پیداش کنم..

آره پیداش میکنم... ......

ناظر: @Fateme00

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

با کلافگی سرمو بالا اوردم..

_چیه؟

+جناب سرگرد،سردار باهاتون کار داره گفت برید اتاقشون..

_باشه.‌‌

احترام گذاشت و رفت بیرون...منم کلاهم رو روی سرم مرتب کردم و راه افتادم سمت اتاق سردار‌‌‌ تا از اتاق خودم زدم بیرون ماهان جلوم ظاهر شد.

_سلام

+علیک

_خوبی داداش؟،

+از صبح ۲۰ باره که داریم هم رو می بینیم این سوالم هردفعه داری می پرسی..‌میشه تواین ده دقیقه بمیرم؟ خوبم دیگه خوب..‌

باخنده گفت:

_منو نخور.‌.

بااخم نگاش کردم که خندش رو خورد وبعد صداش رو صاف کرد.

+سردار کارت داره‌‌‌.

_داشته باشه.

ابروهاش رو داد بالا وبا نیش باز گفت.:

+یه ماموریت افتادی.

_کی گفته من قبول می کنم!؟

+مجبوری نشونت میده.‌‌

_برو دیگه حوصلم رو سر بردی خداحافظ..

+برو ببینم چه میکنی.

از کنارش گذشتم رسیدم دم در اتاق سردار.تقه ای به در زدم بعد از چند ثانیه گفت :

_بیاتو...

دروباز کردم و رفتم تو و احترام گذاشتم.

_آزاد.

رفتم سمتش وباهاش دست دادم..

+سلام.

_سلام پسرم،خوبی؟

+ممنون شما خوبید؟

_شکر،بیا بشین.

نشستم روی نزدیک ترین صندلی.

_همین الان زنگ زدم به پدرت.

+چطور؟ چیزی شده.؟

_ستادبه تو احتیاج داره آریافر.

خودم رو زدم به اون راه گرچه میدونسم قصدش چیه.

+خب چه کاری از دست من برمیاد؟

_باند پالمورو یادته؟

بااخم گفتم:

+بله یادمه.

_باید به عنوان نفوذی بری تو باند.‌‌

جوش اوردم ،با عصبانیت گفتم:

+من نمیرم‌‌‌.

لبخند محوه رولبش به اخم تبدیل شد..

باجدیت گفت:

_روحرف من حرف میزنی؟

+نه من کی باشم که بخوام روی حرف شما حرف بزنم ولی خواهشا این درخواست رو از من نداشته باشید.اصلا علیخانی رو بفرستید خیلی هم زرنگه.

_همین که گفتم،میری یا توبیخ بخوره تو پروندت؟

+حاضرم اخراج هم بشم ولی نرم.

_چرا مگه اوندفعه نرفتی؟

+تازه با اینکه اون موقع ۱۰ تا عضو بیشتر نداشت یه عالمه سختی کشیدم چه برسه به الان که تعدادشون از رقم گذشته.

_خلاصه تافردا وقت داری عین بچه ادم فکر کنی و جواب مثبتت رو برام بیاری.

+وقتی حرف شما یکیه دیگه چرا فکر کنم؟البته اگر به خودم باشه که نظرم عوض نمیشه‌‌.‌‌‌

_میتونی بری..

بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون اومدم.

خدایا باز شروع شد اه...

ساعت ۲ شده بود کلاهم رو انداختم رومیز و زدم بیرون‌‌..

سوارماشین که شدم گوشیم زنگ خورد‌‌..

ماهان بود، قطع کردم دوباره زنگ زد.قطع کردم باز زنگ زد، دوباره قطعش کردم باز زنگ زد،کلافه شدم با داد گفتم:

+هاااا چیهههه؟

باخنده گفت:

_چیشد؟؟

باعصبانیت گفتم :

+به تووو چه.

باز خندید.

_کی عازم سفری مسافر؟

+من که قرار نیست برم.

_برو بابا الان سردار خبر داد گفت تو می خوای بری‌‌.

+خداحافظ.

گوشی رو قطع کردم و انداختم رو داشبورد...

باید ببینم چه خاکی میتونم تو سرم بریزم...

#پارت_اول

 

 

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

همیشه از این متنفر بودم که کاری رو زورکی بهم بسپرن.‌‌رفتم خونه دیگه حوصله نداشتم ماشین رو ببرم تو حیاط.

دیدم دم در چند جفت کفش بود‌‌ نفهمیدم کفش کیه‌‌!؟خودمم کفشام رو در آوردم ورفتم بالا دیدم عمو اینا اینجان دستم رو کلافه کردم تو موهام مگه از این بدترم میشه؟؟

همه داشتن حرف میزدن کسی حواسش به من نبود صدام رو صاف کردم و گفتم:

+سلام...

نگاه همه به سمت من جلب شد‌.

همه پاشدن‌ رفتم با عمو روبوسی کردم با بابامم دس دادم‌‌‌.

مامانم اینا تو اشپزخونه بودن.رفتم تو اشپزخونه با مامانم و زنعمو هم احوالپرسی کردم،خواستم برگردم که دیدم یکی محکم بغلم کرد.

با دیدن قیافه نحسش اخم غلیظی کردم و پرتش کردم اون طرف‌‌ که خورد تو دیوار عصبانیت امروزم رو سرش خالی کردم‌‌..

باصدای بلند داد زدم:

+تو خجااالت نمیکشی؟،من و تو نامحرمیم و هیچ نسبتی هم باهم نداریم..قبلاهم بهت گفتم ولی تو گوشت نرفت،نوشین یک بار دیگه فقط یک بار دیگه دور وبر خودم ببینمت خونت گردن خودت.‌‌

زنعمو شروع کرد به داد و هوار:

_چطور جرعت میکنی با دختر من اینجور حرف بزنی؟

+زنعمو دخترت حدش رو نمیدونه.

عموم که انگار اصلا هیچ اتفاقی نیفتاده بود بایه لبخند ملیح گفت :

_راضیه ولشون کن مگه نشنیدی میگن زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند..

جلو چشام رو خون گرفت‌‌‌.

با داد گفتم:

+کدوووم زن و شوهر عمو!؟چه خبرته.‌‌

بابام با اخم گفت:

_پدرام بسه دیگه.

روکردم سمت نوشین.بغض گلوم رو گرفته بود

با بغض گفتم:

+نکنه فک کردی میتونی جای نسیم رو تو دلم بگیریهان؟ ولی از این فکرا نکن نسیم یدونه بوده و هست،تو و امثال تو هم نمیتونن جاش رو بگیرن تو دلم حالا هم گمشو.

بعد سریع رفتم تو اتاقم و درو محکم کوبیدم بهم.

نگاهم به قاب عکس روی میزم افتاد بابغض بوسیدمش و گذاشتمش تو کشوم روی تختم‌دراز کشیدم که خوابم برد.

نمیدونم ساعت چند بود که با تکون دادنای یه نفر بیدارشدم.

_داداش پاشو،پاشو

واین شخص کسی نیس جز ماهان.

نگاش کردم وباصدای خواب الودی گفتم:

+چته عنتر‌؟

_عه این چه طرز حرف زدنه؟اومدم بیدارت کنما این جای دستت درد نکنته 

+خب حالا بیدار شدم تشریفت رو ببر

_نه نمیبرم.

+چرا؟؟ گمشو میگم.

_اخه بابات گفت حزف بزنیم باهات.

ابروم رو دادم بالا.

+درچه زمینه؟

_یه دقیقه وایستا.

بعد بلند داد زد:

_عمو ،عمو پاشد بیاین تو.

بابام چند دقیقه بعد اومد تو منم تو جام نشستم، بالبخند نشست کنارم دستم رو کردم تو موهام وگفتم:

+بابا راجب قضیه نوشین متاسفم ولی اونم باید حدخودش رو بدونه..‌

_اصلا کار خوبی نبود پدارم.

+چرا‌‌‌ حقشه.

_گناه داره نوشین عاشق توعه.

+ولی من عاشق نسیمم

_نسیم دیگه نیس می فهمی؟؟

+واسه شما نیس واسه من بوده و تا ابد هست.

دستی توی موهای جو گندمیش کشید وگفت بگذریم.راجب یه موضوع دیگه می خواسم باهات صحبت کنم.

+بفرمایید می شنوم.

#پارت_دوم

 

 

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

_فقط به شرطی که نه نیاری.

دستی کشیدم تو موهام و با کلافگی گفتم باشه.

_امروز امیری به من زنگ زد.

+که چی؟

_از من خواست به تو روبندازم که بری ماموریت.

اخمم غلیظ شد.

+پدر جان با اینکه خیلی برای شما ارزش قائلم ولی باید بگم که من به این ماموریت نمیرم.

بالبخند گفت:

_میدونم که میری.

کمی صدام رو بردم بالا.

+نمیرمممممم.

ماهان با نیش باز رو به بابام گفت:

_میره،بلاخره راضی شد.

بابامم سرش رو تکون داد و باهم رفتن بیرون سرم رو بردم زیر پتو من هیچ وقت به این ماموریت کوفتی نمیرم...

.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

مامان_چیزی جا نذاشتی پسرم؟

+نه مامان.

قرآن روگرفت طرفم منم چند بار بوسیدمش بابام رو پردیس(خواهرم) اومدن بیرون.پردیس پرید بغلم‌و سفت بغلم کرد دیروز دانشگا بود ندیده بودمش.

با بغض گفت :

_داداش دلم برات تنگ میشه‌‌‌.

+منم‌دلم برات تنگ میشه.

ازم جداشد.گونه م رو بوسید،منم روی سرش رو بوسیدم.بابامم اومد جلو وبغلم کرد‌‌‌.پردیس گفت:

_داداش تاکی این ماموریتت طول می کشه؟؟

+حدود۵،۶ ماه دیگه.ولی میام بهتون سرمیزنم بابا اینطور نیس برم که برم.

مامانمم محکم بوسم کرد و بلاخره از خونه زدم بیرون.سوار ماشین شدمو راه افتادم سمت ستاد برای وصل شنود و این چیزا.

توراه بودم که گوشیم زنگ خورد مطمنم ماهانه گوشیم رو برداشتم که دیدم اره خودشه.

جواب دادم.

+بله؟

_سلام داداش.

+سلام.

_خوبی؟

+اره 

_کجاااایی؟

+دارم میرم اداره

_خب زودتر بیا سردار منتظره.

+باشه خداحافظ.

بعد گوشیم رو قطع کردم و راه افتادم.

وقتی رسیدم ماشین و پارک کردم و رفتم داخل‌ با همه احوالپرسی کردم ورفتم سمت اتاق سردار که دیدم ماهان اینجاست اومد جلوم و با لبخند همیشگیش گفت:

_به به اقا پدرام صبح شما بخیر.

اخم کردم.

+مگه نگفتم تو اداره اسمم رو با اسم کوچیک  صدا نزن؟تو علیخانی هسی منم آریا فر.

_باش بابا منو نخور.

+برو اونور برم ببینم امیری چکارم داره...

_باشه برو.

تقه ای به در زدم.

+بفرمایید.

رفتم تو و احترام نظامی گذاشتم.

_آزاد.

رفتم جلوش و باهم دس دادیم و بعد از احوالپرسی گفت:

_ممنون که قبول کردی جبران میشه

+راستش من راضی نبودم پدرم گفتن که بیام.

_میدونم دست پدرتم درد نکنه ولی ما بهت خیلی احتیاج داشتیم تو بهترین نیروی مایی.

+ممنون.

_خب دیگه،الان باید یکم قیافت تغییر کنه چون تو قبلا هم تو این باند رفتی با اینکه اون افراد دیگه نیستن ولی شاید کسی باشه که تورو بشناسه و تو دردسر بیفتی.

اخم کردم اعصابم ریخت بهم حتما باید ارایش هم بکنم!؟

سری تکون دادم و گفتم:

+اجازه هست من برم؟

_بفرمایید،موفق باشی پسرم بعداز گریم بیا تا برات کارت رو توضیح بدم

+خیلی ممنون چشم میام

دم در پاهام رو جفت کردمو رفتم بیرون.

ماهان تند تند گفت:

_چیشد چیشد؟

+هیییچی چته؟

زد روشونه م و گفت:

_منم میام.

سریع عقب کشیدم.

+مگه پارکه؟منم میام چیه؟

خندید..

_منم با امیری حرف میزنم تا باهات بیام تنها نباشی.

+نه نمی خواد.

_میام.

+چرا وقتی من می گفتم‌نمیام تو نرفتی؟مگه نفهمیدی من راضی نیسم بیام؟

_من دوس دارم باتو بیام.

+بیخووود. برو بزار منم به کارم برسم.

بعد رفتم سمت اتاقم،همینم مونده بود اینم‌بیفته دنبالم.

گریم‌ و جاسازی شنود حدود۳ ساعت طول کشید وقتی که تموم شد رفتم جلوی اینه قیافم تغییر کرده بود.خیلی جلف شده بودم.موهای لخت قهوه ایم حالا رنگش طلایی پررنگ شده بود لنز گذاشته بودن واسم و رنگ چشمای مشکیم به عسلی تغییر کرده بود..پوستم سبزه بود که با گریم سفید شده بودم باید میرفتم پیش امیری.

از اتاق زدم بیرون..خداروشکر ماهان نبود...

رفتم دم اتاق سردار تقه ای به در زدم ورفتم تو خودش اومد جلوم وگفت بشین رفتم نشستم سردار شروع کرد به توضیح دادن.

_یه شناسنامه و کارت ملی جعلی هم برات درست کردیم تو اسمت به آرشام کیایی تغییر میکنه تو باید به عنوان یه کارمند بری تو یه شرکت بزرگ تبلیغاتی جایی که نویدجم اونجا کار میکنه‌‌‌ یکی از بزرگای باند پالمو،تو باید با این نویداینقدی صمیمی شی که به تو بگه بری تو باندیا اینکه باید از زیر زبونش بکشی که سردسته باندشون کیه؟ولی اصلا تعقیب نکنی بهت شک میکنن باید بفهمی که رییس اون باند کیه‌وقتی که فهمیدی به ما اطلاع میدی تا همشونو دستگیر کنیم همین،میدونم که کارت رو بلدی یا علی.

از جام پاشدم و باهاش دست دادم خیلی آسون تر از اونی بود که فکر میکردم.

#پارت_سوم

 

 

 

 

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

از اداره زدم بیرون وسوار ماشین جدیدم شدم.باید می رفتم اون سر تهران،آدرس رو که توی برگه نوشته بود دنبال کردم.خیلی دور بود و ترافیک هم سرسام اور  بود  نزدیک های ۲ساعت بعدرسیدم.به برج ۶۰ طبقه ی روبه روم و تابلوی روی ساختمون نگاه کردم.دنبال شرکت تبلیغاتیه آذین می گشتم طبقه ی ۳۰ ام بود رفتم داخل و دکمه آسانسور و زدم و منتظر موندم تا بیاد پایین.وقتی که اومد پایین دکمه طبقه ی سی ام رو زدم .تو فاصله ای که اسانسور داشت بالا میرفت منم جلوی آینه خودمو بررسی کردم...عینک فانتزی ای که بهم داده بودنو زدم رو چشمم،پوزخندی به خودم زدم.درآسانسور که باز شد رفتم بیرون نگاهی به اطرافم انداختم اوووه اینجارو. خودمو جمع و جور کردم و مدارک مورد نیازمو که توی پوشه گذاشته بودمو توی دستم مرتب کردم رفتم سمت منشی یه دختر منشی بود.بادیدن من نیشش واشد و گفت:

_سلام میتونم کمکی بهتون بکنم؟

+سلام برای استخدام اومدم.

_بله بله،مدارکتون رو اوردین؟؟ 

+کامله.

_چند دقیقه به من فرصت بدید تا به خانوم پارسایی کیا بگم..

+منتظر میمونم.

زمانی که منشی داشت با تلفن صحبت میکرد دیدی به اطرافم انداختم.واقعا جای جالبی بود.صدای منشیه منو از فکر بیرون اورد.

_بفرمایید داخل.

وبه اتاقی که روش نوشته بود مدیریت اشاره کرد.سرم رو تکون دادم و به سمت در رفتم ولی تانگاهم به اسم روی در افتاد اخم غلیظی روی پیشونیم نشست.این که یه دختر بود.یعنی رییس من میشه یه دختر!؟رونیا پارسایی کیا.

باهمون اخم تقه ای به در زدمو رفتم تو به دختری که پشت میز نشسته بود نگاه کردم

+سلام.

_سلام بفرمایید.

روی دور ترین صندلی بهش نشستم و گفتم:

+برای استخدام اومدم.

_مدارکتون کامله؟؟

+بله..

ومدارکو گذاشتم رو میزش خواستم برگردم که بوی عطرش و حس کردم‌ چشمامو بستم عجب بویی داشت عطرش.

سرمو تکون دادم و ازش فاصله گرفتم.

با لبخندگفت:

_اقای آرشام آریا فر درسته؟

+بله.

_خب اینجا نوشته که شما توی رشته ی کامیپوتر سررشته دارین؟

+بله‌‌.

_خب این خیلی خوبه واسه بخش فنیمون شمارو نیاز داریم حالا بگید که به چقدر حقوق راضی هستید؟

+فرقی برام نمیکنه.

_خب باید یه پایه حقوق بگید حداقل‌‌

+رلستش من برای گذروندن وقت اومدم اینجا وخیلی احتیاج به حقوقش ندارم‌....پایه حقوق از نظر من۱۰۰ هزار تومنم کافیه...

ابروشو داد بالا و گفت :

_خب باشه شما استخدامی.

پوزخندی نشوندم کنج لبم و گفتم:

+ممنون.‌‌حالا باید چیکار کنم؟

_بیا تا اتاقتو نشونت بدم.

بعد خودش افتاد جلوی من لباسش اینقدر تنگ بود که کل تنش معلوم بود اخم کردم و روم ازش برگردوندم چند دقیقه بعد دختره جلوی یه اتاق ایستاد وروبه من گفت:

_یه دقیقه وایستید ببینم اینجا جا داره یا نه.

سرمو تکون دادم دختره درو باز کرد ورفت تو و درو پشت سرش بست.

*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*^*

(رونیا):

درو باز کردمو رفتم‌تو با چیزی که دیدم تنم یخ کرد منشیه سریع پاشد لباساشو پوشید و با شرمندگی نگام کرد به نوید نگا کردم که بیحال رو مبل دراز کشیده بود رفتم‌طرفش و داد زدم:

+معلومه اینجا چه غلطی میکنی آشغال؟اینجا جای این کاراس؟

به منشی نگاه کردم و یدونه خوابوندم تو گوشش و گفتم:

+اخراجی.

با گریه گفت:

_ولی خانوم....

+همین که گفتم.

بعد رو کردم سمت نوید و گفتم:

+هردفعه باید اینجوری مچ تورو با منشیا بگیرم؟ از این به بعد یه منشی مرد استخدام میکنم حالا هم پاشو لباستو تنت کن کارمند جدید استخدام کردم.

سریع پاشد پیرهنش رو تنش کرد منشیه با گریه رفت بیرون از اتاق‌‌‌ منم رفتم بیرون تا به پسره بگم بیاد تو.

#پارت_چهارم

 

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پسره داشت بااخم نگام میکرد با جدیت گفتم:

+بفرمایید اینجا محل کار شماست.

سرشو تکون داد و گفت:

_ممنون تشکر

دستگیره ی درو اوردم پایین و بادست داخل اتاقو نشون دادم پسره رفت تو منم پشت سرش رفتم این پسره چقد قُد و مغرور بود ولی به محض اینکه نویدو دید با خوشرویی سلام کرد و باهم دس دادن نویدهم که از پررویی کم نمیاورد شروع کرد به احوالپرسی با پسره صدامو صاف کردمو گفتم:

+اینجا محل کارتونه راضی هسین؟؟

پسره سرشو تکون داد وگفت:

_بله.

+پس من برم اگر دوست داشتین از همین الان شروع به کار کنید اگرم نه که از فردا بیاید.

با لبخند نگاهی به نوید انداخت نویدم نیشش رو باز کرد

_نه میمونم.

+پس خوش باشید اقای جم کارتونو نشونتون میدن.

بعد از اتاق رفتم بیرون.

دیگه منشی نداشتیم رفتم به اتاق خودم و به یکی که می شناختم سپردم که اگهی پخش کنه واسه منشیه مرد.

سردرد گرفته بودم سرمو به پشتیه صندلیم تکیه دادم چشامو بستم هنوز چند دقیقه نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد آروین بود..جواب دادم.

+چیه آروین؟

_کجایی رونیا؟

+شرکت ،چیشده.؟.

_اممم میدونی چیه؟

+چیه؟

_فرخ‌.

+خب فرخ چی؟؟ عین ادم حرف بزن آروین..

_فرخ چپ کرده جنسارو ریخته تو دره.

دست و پام سر شدداد زدم:

+الان وقت شوخیهههه آروین؟؟

_بخدا شوخی نمی کنم خوابش برده.

گوشی از دستم افتاد زمین کل تنم یخ شده بود واااای من جواب ارسلانو چی بدم؟چیکار کنم؟؟از عصبانیت اشک تو چشام جمع شده بود سریع کیفو گوشیم رو برداشتم و رفتم‌ بیرون.صبر نکردم اسانسور برسه ازپله رفتم پایین سوار ماشینم شدمو با سرعت راه افتادم سمت ویلا این ترافیک لعنتی هم اعصابمو خورد کرده بود گوشیم زنگ خورد باز آروین بود جواب دادم با داد گفتم:

+فقططط نگهش دار.

بعد گوشیو قطع کردم و انداختم رو داشبورد.پامو روی گاز فشار دادم وقتی رسیدم ماشینو دم در پارک کردمو رفتم تو. همه تو حیاط جمع بودن آروین اومد جلوم.

_رونیا آ...

زدم تو حرفش.

+کجاست؟؟

دیدم نشسته گوشه ی حیاط سریع رفتم طرفش یدونه خوابوندم تو گوشش.‌دوباره زدم توگوشش اینقدی زدمش که دستام دیگه حس نداشت اونم هیچی نمی گفت.

+عوضی من چیکار کنم؟؟؟ مفنگی چرا وقتی خوابت میاد استراحت نمیکنی؟، کثافت آروین دستمو گرفت و اورد این طرف دوتا بشکن زد و به آرش و معین اروم گفت که کارشو تموم کنید بعد دست منو گرفت و نشوند گوشه حیاط زیر درخت حالم خیلی بد بود

_می خوای چیکار کنی رونیا؟

+این آشغال ۲ میلیارد تومن بهم ضرر داد

_شاید حشمتی بتونه جور کنه‌.‌

+نه این سری اخرش بود گفت اگر باز بخوایم این مقدارو جور کنه تا ۶ ماه دیگه طول می کشه‌‌‌.

+فقط اگه می تونسیم سر ارسلانو گرم کنیم خیلی خوب میشد‌.

پوزخند زدم.

+ارسلان چطور گول می خوره‌‌؟

_دیگه باید یه فکری بکنیم‌‌‌؟

ازجام پاشدم و رفتم بالا تو اتاقم  رو تختم دراز کشیدم.اعصابم بد داغون شده بود.خدا لعنتت کنه مفنگیه معتاد.

دستمو رو چشمم گذاشتم و چشممو بستم.داشت چشام گرم میشد که صدای گوشیم بلند شد با دیدن اسم ارسلان روی صفحه ی گوشیم دلم ترکید صدامو صاف کردم و جواب دادم.

+بله‌‌‌‌‌‌؟

بایه خنده ی چندش گفت:

_به به رونی خانوم.

+چیکار داری‌‌‌؟

_جنسای ما چیشد عزیزم؟؟

عرق سردی رو پیشونیم نشست.

+جنسااااا‌‌..

_اره جنسا، چیشد؟

+جنس حاضر نیست.

صدای عربده ش گوشمو کر کرد.

_چییییییی؟

+نیس دیگه چیکار کنم؟

_توبه من قول دادی .

+امروز فرخ چپ کرده بود جنسارو انداخته بود تو دره.

با خنده گفت:

_فدای سرت خانومی.

چشمام نزدیک بود از حدقه بزنه بیرون.

چطور با من اینجوری حرف میزد؟

باصدای ارومی گفتم مرسی بعد گوشیو قطع کردم.

#پارت_پنجم

 

 

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

انگار خیالم راحت شده بود‌‌. دراز کشیدم روتختم و چشامو بستم.چند دقیقه گذشت که خوابم برد نمیدونم ساعت چند بود که با حس نوازش دستی روی موهام از خواب پریدم با دیدن آروین اخم غلیظی نششت روپیشونیم.

+تو اینجا چیکار میکنی؟

_خانومی پاشووو میخوایم بریم مهمونی

چشمام گرد شد.

+مهمونیه کی؟ کی دعوت کرده مارو؟

_ارسلان.

چشمام گرد تر شد.

+ارسلان؟

_اره گفت به تو زنگ زده جواب ندادی به من گفته.

نگاهی به گوشیم انداختم آره زنگ زده بود..

دستی تو موهام کشیدم و گفتم:

+برو بیرون می خوام لباس بپوشم.

چشمکی زد و گفت:

_حسابی خوشگل کنیا‌‌‌.

اخم کردم.

+گمشو...

تک خنده ای کرد و رفت بیرون.

امممم حالا چی بپوشم؟رفتم سراغ کمدم.

یه پیراهن مشکی که تا بالای رونم می رسیدو کلا حریر بود و همه ی تنمو قالب می گرفت.

پیراهنو از تو کمد در اوردم و تنم کردم.‌خیلی بهم میومد و خوشگل بود.حالا وقت ارایش بود کرم پودر نزدم چون پوستم سفید بود یه خط چشم باریک پشت چشمای آبی روشنم کشیدم یه سایه ی مشکی رنگ کشیدم پشتش و بالای اون سایه نقره ای کشیدم چشمام خیلب خوشگلتر از همیشه شده بود.یه رژلب قرمز آتیشی هم به لبای قلوه ایم زدم رژ گونه ی هلویی هم به گونه های برجسته م کشیدم قیافه ی قبل از عملم خیییلی خوشگل تر از الانم بود.بعد از اون ماجرا نابود شدم.مجبور بودم که کل صورتمو عمل کنم قیافم کاملا تغییر کرده بود. بعد از زدن عطر محرکم به گردنم، موهام رو شونه کردم و ساده بالای سرم بستم وساعت ودستبند مشکیم رو انداختم به دستم یه مانتوی بلند مشکی هم تنم کردم‌و جلوشو بستم و یه شالَ مشکی هم انداختم رو سرم ورفتم پایین.اروین با دیدنم چشاش برق زدخودشم خوشتیپ شده بود.

+بریم؟

بالبخند گفت:

_بریم.

سوار ماشین شدیمو راه افتادیم وسطای راه بودیم که اروین گفت:

_میگما رونیا؟

+چیه؟

_من تنها،تو تنها

سریع گفتم:منظورت چیه؟؟

_هیچی ،منظورم اینه ما می تونیم باهم خوشبخت شیما.

باعصبانیت گفتم:

+خفه شو.

_مگه چی گفتم؟میگم ما میتونیم باهم‌ ازدواج کنیم.

+زر نزن،مگه تو نمیدونی تو باند ازدواج کردن و عاشق شدن ممنوعه؟

_ولی من دوست دارم خیلی زیادهم بهت گفتم ولی گوش ندادی .

+الانم به این چرندیاتت گوش نمیدم حدتو بدون آروین اعصاب منو نریز بهم.

دیگه هیچی نگف پسره بیشعور‌ دستمو گذاشتم زیر چونه م و به بیرون خیره شدم.

دیگه تا وقتی که رسیدیم‌حرفی بین ما رد و بدل نشد‌ وقتی که رسیدیم اروین ماشینو پارک کرد و دوتایی پیاده شدیم در باز بود ...تا رفتیم تو ارسلان بایه لیوان ش*رابش اومد طرفمون با لبخند چندش اوری به من نگا کرد و گفت:

_خوش اومدی.

سرمو تکون دادم وگفتم:

+واسه جنسا متاسفم.

انگشتش و روی لبم گذاشت و درگوشم گفت:

_هیشش اصلا عذاب وجدان نداشته باش جاش بهم سرویس میدی.

بعدخنده ی بلندی کرد.

با درموندگی و چشای گشاد نگاش کردم ینی چی سرویس؟؟ عمرا خوابشو ببینه پسره ی بیشعور اروین اومد سمتم و گفت:

_چی‌گفت در گوشت.؟

+هیچی.

_باشه نگو.

با اخم نگاش کردم ورفتیم تو عمارت بوی دود و ال*کل همه جا پخش شده بود.همه داشتن میرقصیدن خدمتکار اومد سمتم که مانتومو بدم بهش خودم می خواستم برم بالا گفتم نمی خواد‌ بعد خودم رفتم بالا در یکی از اتاقا رو باز کردم که دیدم نوید کثافت باز مشغول کثیف کاریاش با یکی بو دراتاقو بستم و رفتم تو یه اتاق دیگه مانتومو در اوردم انداختم روی صندلی و درو قفل کردم و کلیدشو گذاشتم رو میز توالت مانتومو در اوردم و رو تخت دراز کشیدم اعصابم داغون بود بایدهرکاری می کردم تا جنسو جور کنم.

نگاهی به در بالکن انداختم باز بود بیخیالش شدم چند دقیقه بعد دیدم سایه ی یه مرد پشت در بالکن نمایان شد و بعد اومد تو ، تو جام نشستم مرده که اومد تو بادیدن من تو جاش خشکش زده بود قیافشو خوب یادم بود.این همون پسره س ک امروز اومد برای استخدام ولی اینجا چیکار میکرد؟حتما با نوید اومده با اخم نیم نگاهی انداخت و رفت سمت در دستیگره ی درو پایین کشید ولی در قفل بود بدون اینکه به من نگاهی بندازه بالحن عصبی ای گفت:

_در و وا کن.

زبونم بند اومده بود دستمو به سمت میز توالت دراز کردم.

_فکر نکن نمیدونم از قصد این کارو کردی.ولی من از اوناش نیسم.

با ناباوری نگاش کردم کلیدو برداشت و درو باز کرد و رفت مگه من از عمد این کارو کردم؟

فضا برام خفقان آور شده بود.مانتومو پوشیدمو از مهمونی زدم بیرون وقتی رفتم تو حیاط به اروین زنگ زدم که اونم اومد بیرون.

_چیشده رونیا؟

+بیا بریم

_آخه چرا؟

+گمشو راه بیفت.

بدون هیچ حرفی ماشینو روشن کردو راه افتادیم.

#پارت_ششم

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

توی راه همش داشتم به اون پسره فکر می کردم چی شد که اینجوری راجب من فکر کرد؟؟ نکنه فک کرده من هر*زه م؟ البته بیشتر مردم اینجور فکر میکنن ولی واسم مهم نیست.سعی کردم که دیگه به اون فکر نکنم وقتی که رسیدیم سریع رفتم تواتاقم و با همون لباسا ولو شدم رو تخت خوابم نمیبرد کمی جابه جا شدم بعد نیم ساعت خوابم برد.

......

باصدای آلارم گوشیم لای چشممو باز کردم کمی تو همون حالت موندم بعد از جام پاشدم.صورتمو شستم بعد رفتم جلوی آینه موهامو شونه کردم‌ و نصفشو ریختم تو صورتم و بقیشم محکم بستم.لباسمم بایه مانتوی مشکی کوتاه و ساپورت مشکی عوض کردم یه رژ جگری رنگ هم زدم و خط چشم پشت چشمام کشیدم و شال سفیدمو سرم انداختم و بعد از برداشتن کیف و سوییچم رفتم پایین تا صبحانه بخورم.دیدم آروین سرمیز صبحانه داشت با لپ تابش کار میکرد.

سرشو که بالا اورد با دیدن من گفت:

_سلام صب بخیر.

 منم سرمو تکون دادم براش.

نشستم سرمیز و شروع کردم به لقمه گرفتن.

_رونیا؟

+بله؟

_میگم جنس بنجول بندازیم به ارسلان؟

رفتم تو فکر.

+نه می فهمه بابا‌‌‌

_اون چه میدونه ردش می کنیم بره دیگه

+من قول جنس خوب داده بودم به اون.

_اون چه خریه بابا؟

+نمیدونم گیج شدم.

_گیجی نداره جورش کنم؟؟

از سرمیز پاشدم و رفتم سمت در ورودی لحظه ی اخر ایستادم وگفتم:

+جور کن.‌‌

و کفشای پاشنه بلندمو پوشیدمو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سمت شرکت.

توی راه بودم‌که نوید زنگ زد جواب دادم

+بله نوید؟

_بههههه خانوم خوشگله صبح شما بخیر باشه.

نفسمو باصدا بیرون دادم و گفتم:

+کارم داشتی؟؟

_راستش اره

+خب می شنوم

_با ارسلان می خوای چیکار کنی؟

+هیچ.

_چرا اینقدر تو قلدری؟

+چه ربطی داره‌؟

_چرا اینقد مغروری تو؟

+به خودم مربوطه

_باشه ولی ارسلان تهدیدت کرد دیشب که رفتی پشت سرت گفت از جنسام نمی گذرم.

شونه هامو با بیخیالی بالا انداختم و گفتم:

+نگذره برام مهم نیست.

بعد گوشیمو قطع کردم و انداختم رو داشبورد.

اشغال فک کرده کیه لجم گرفتزنگ زدم به اروین دوتا بوق نخورده بود جواب داد‌‌

_جانم رونی؟

+بیخیال جنسا.

_چرا؟.

+همین که گفتم‌.

بعد گوشیمو قطع کردم حالا هر غلطی دلش می خواد بکنه‌‌‌.

بنزین نداشتم پامو رو گاز گذاشتم که به چراغ قرمز نخورم تا زودتر برم پمپ بنزین ولی از شانس بدم همون لحظه چراغ قرمز شد اعصابم داغون شد چراغ بنزینمم هی داشت چشمک میزد.می دونسم کارش تمومه‌‌‌‌‌‌ صبرم سراومد هنوز چراغ سبز نشده بود پامو گذاشتم رو گاز.

که همون لحظه یه ماشین پیچید جلوم‌ و زدم بهش‌ ولی خیلی محکم برخورد نکردیم شیشه ش دودی بود‌.قیافه ی نحسش معلوم نبود‌‌‌‌‌ولی معلوم بود مرده دیگه جوش اوردم رفتم پایین و شروع کردم به داد و هوار کردن.

+آهای مرتیکه مگه کوری؟جلوت رو نمی بینی؟

همون لحظه در ماشینش باز شد و پسره از ماشین اومد بیرون‌‌ با دیدنش نزدیک بود شاخ در بیارم این اینجا چیکار میکرد؟؟

با اخم غلیظی زل زده بود بهم با داد گفت:

_خانوم محترم چراغ هنوز سبز شده بود که شما پاتو رو گاز فشار دادی؟

خواستم چیزی بگم که دیدم راس میگه‌.

۲۰۰ هزار نفر دورمون جمع شده بودن چند ثانیه چشمام رو بستم وبعدش گفتم:

+اقای کیایی بفرمایید.

پسره پوزخندی زد و سوار ماشینش شد.‌‌منم سوار شدم که دیدم اه دل غافل بنزین یک ذره هم نمونده بود تو ماشین حالا چه گلی به سرم بگیرم؟؟.

*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/

(پدرام):

دستی تو موهام کشیدم و سوار ماشین شدم و راه افتادم دختره ی عوضی زده یه ور ماشینو داغون کرده بعد تازه طلبکارم هست گمشو بابا از تو اینه ی ماشین نگاش کردم هنوز توی همون حالت ایستاده بود چرا حرکت نمی کرد؟

به درک اصلا من چیکار دارم کمی دیگه که رفتم جلو پامو گذاشتم رو ترمز دلم براش سوخت با اینکه حالمم ازش بهم می خورد.

ولی بلاخره دختربود اونقدربی غیرت نبودم که ولش کنم وسط خیابون.

با خودم درحال جنگ بودم بلاخره تصمیم گرفتم برم دنبالش.

#پارت_هفتم

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

سر یه دور برگردون دور زدم‌و رفتم سمت ماشینش دیدم هنوز اونجاست.

شیشه ی طرف خودمو پایین دادم و باصدای بلند بهش گفتم:

+خانوم پارسایی کیا میتونم برسونمتون شرکت اگر می خواید؟

با تعجب داشت نگام میکرد.

+اگر نمی خواید مجبورتون نمی کنم.

_زحمتت میشه.

پوزخندی زدم.

+میای بیا .

از ماشینش پیاده شدو درشو قفل کردو اومد سمت من فک‌ر کردم‌ الان میره عقب می شینه ولی با کمال پررویی اومد جلونشست وبه جلوش خیره شد منم راه افتادم.وسطای راه بودم که صدای زنگ گوشیم سکوت بینمون رو شکست.

یه شماره ی ناشناس بود.

با تردید جواب دادم دیدم صدای دختر پیچید تو گوشی.

_سلام عشقم خوبی؟

اینقد باصدای بلند داد زد که دختره هم از کنار من شنید.

+سلام شما؟

_عه،منو نمی شناسی؟

+خیر

شروع کرد به خندیدن دختره هم زیر  چشمی داشت نگام میکرد.

باصدای ارومی گفتم:

+خانوم لطفا مزاحم نشید من شمارو نمی شناسم.

_عه، علی.

صدامو بردم بالا

+علی کیه؟ 

بعد گوشیمو قطع کردم و انداختم رو داشبورد که سر خورد افتاد رو پای دختره سریع برش داشتم گذاشتمش رو داشبورد کمی من و من کرد بعدش گفت:

_میشه یه سوال بپرسم؟ 

+خیر.

چهره ای که دیشب ازش دیده بودم توی ذهنم نقش بسته بود اخم کردم و راه افتادم.

ممکن بود اخراجمم بکنه ولی دست خودم نبود بخدا بعد از نسیم نمی تونم با کسی گرم بگیرم.

توی راه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد وقتی که رسیدیم شرکت ماشینو پارک کردم تو پارکینگ دختره هم باصدای ارومی گفت مرسی و پیاده شد.

منم پشت سرش پیاده شدم.

دختره دکمه ی آسانسورو فشار داد تا بیاد پایین حوصله نداشتم باهاش تو اسانسورم باشم. حدود۵دقیقه بعد اومد پایین وقتی رسید اول دختره رفت تو بعد من بعد دکمه 

طبقه ی سی ام رو زدم در اسانسور بسته شد و حرکت کرد فکر کنم امروز قسمت این بود که هی پیش این باشم.

چشم غره ای بهش رفتم و رومو برگردوندم.

این اسانسور کوفتی چرا اینقدر دیر دیر حرکت میکرد؟

از شانس گند من هروقت خودم تنها بودم عین جت دو دیقه ای میرسید ولی الان چون این باهامه یه سال دیگه هم نمیرسه‌.

زیر چشمی نگاهی به دختره انداختم که دیدم اونم داره نگام میکنه سریع رومو برگردوندم.

گوشیمو از جیبم در اوردم و مشغول شدم.

این چرا نمیره دیگه؟ نگاهی به سقفش انداختم خبری نبود دوباره به گوشیم خیره شدم که صدای لرزون دختره به گوشم خورد.

_این چرا نرسید دیگه؟

با بی تفاوتی گفتم:

+نمیدونم.

 وباز مشغول شدم.

یهو لامپای اسانسور قطع و وصل شد باز خودمو زدم به اون راه چیزی نمیشه که دروغه گیر کنیم تو اسانسور.

دیدم دختره دودستی میله ی اسانسورو چسبیده.

پوزخندی بهش زدم و باز به گوشیم خیره شدم شارژ اینم داشت تموم مشید خاموشش کردم و گذاشتمش تو جیبم 

دوباره صدای  دختره پیچید تو گوشم:

_ن..نکنه گیر کردیم

پوزخندی زدمو با بدجنسی گفتم:

+شک نکن.

رنگش پرید از کار خودم لذت بردم تو دلم بهش خندیدم اخه چطور ممکنه گیر کنیم.

پوزخندمو رو لبم حفظ کردم.

_آ..آخه من یه بار دیگه هم گیر کردم تو اسانسور خیلی میترسم.

+منم یه بار دیگه گیر کردم تو اسانسور ولی نمیترسم.

دیگه هیچی نگفت. همونطور دودستی میله‌ی اسانسورو چسبیده بود.

همون لحظه صدای بلندی شنیدم و اسانسور با سرعت پرت شد پایین.

دختره با تموم وجودش داشت جیغ میزد‌‌‌.

صداش حسابی رو مخم بود.

#پارت_هشتم

 

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

آسانسور اروم اروم ایستاد منم نمیگم نترسیدم ترسیده بودم ولی نه به اندازه ی این.

گوشیمو در اوردم و شماره ای رو که روی دیواره ی اسانسور نوشته بود رو یادداشت کردم و باهاش تماس گرفتم.

+الو سلام خدمات اسانسور نوین؟

_بله بفرمایید.

+ما الان تو اسانسور گیر کردیم.‌اسانسورتون دچار مشکل فنی شده‌.

_به ما مربوط نیست.

+یعنی چی اقا؟این اسانسور متعلق به شرکت شماست و شما.

صدای بوق گوشی رو مخم بود اه لعنت بهت شارژم‌ تموم شد صدای گریه ی دختره هم رو مخم بود

با داد روبهش گفتم:

+تو گوشی ندارییییی؟

باترس گفت:

_ن.نه تو ماشینم جا موند.

از عصبانیت دندونام روهم کلید شده بود اینم از شانسمون عصبی پامو زدم زمین که اسانسور یهو پرت شد پایین دختره هم خودشو پرت کرد بغلم و دستاشو سفت دور گردنم حلقه کرد.

ای خدا چیکار کنم حالا؟ یقه ی مانتوشو گرفتم و کمی کشیدمش اونطرف تر که بدتر چسبید بهم بوی عطرش پیچید توی کل وجودم چشامو ناخوداگاه بستم.

وای خدا این بو داشتم روانی میشدم لرزش خفیف بدنشو حس میکردم سرمو تکون دادم‌تا فکرو خیالش از سرم بپره‌ خدایا این چرا حتی بغل کردنش هم آشنا بود.

سعی کردم کمی از خودم دورش کنم.پامو کشیدم‌عقب که اسانسورکمی رفت پایین اینبار دستاشو محکم دور کمرم حلقه کرد.ای بابا عجب گیری کردیما نگران اسانسور نبودم چون یکبار دیگه همین اتفاق برام پیش اومده بود البته با خواهرم بودم و به جای این دختره پردیس بغلم بود.

صبرم سر اومد دختره رو هول دادم عقب که اسانسور با شدت بیشتری پرت شد پایین و دختره باز محکم خودشو پرت کرد بغلم همش تو گوشم جیغ می کشید وگریه میکرد اعصابم داغون شد داد زدم:

+میشه خفه شی؟؟

همون لحظه اسانسور ایستاد.لعنتی خودشو عین زنجیر پیچیده بود بهم ترسم کمی داشت بیشتر میشد اگر نفس کم بیاریم چی؟ حرصم گرفته بود سعی کردم کمی صدامو بیارم پایینتر.

+میشه بری اونور؟

زد زیر گریه.

_نه توروخدا خیلی میترسم.

نفسمو باصدا دادم بیرون من اگه شانس داشتم الان اینجا نبودم.‌‌

انگار یه صدایی از بیرون شنیدم گفتم:

+برو کنار ببینم

دختره ازم جداشد صدا ضعیف بود و کم کم واضح شد صدای هق هق ریز دختره رو مخ بود انگشتمو رو بینیم گرفتم و گفتم:

+هیشششش.

دستشو گرفت در دهنش.

_صدامو می شنوید؟؟

دوتایی باهم داد زدیم:

+اره ما اینجاییم.

_خیلی خب ازجاتون تکون نخورید اصلا.

همونطور سرجامون ایستادیم..نفس کشیدن کم کم داشت سخت میشد چند دقیقه بعد یه میله از بالای اتاقک اومد تو کم کم اتاقک بالا رفت و سقف اسانسور باز شد یه نفر که فرم اتش نشانی تنش بود طناب فرستاد پایین و گفت:

_یکیتون بیاید بالا.

روبه دختره گفتم:

+برو.

انگار مردد بود.

+برو دیگه

کفشاشو در اورد و طنابو گرفت و رفت بالا.

#پارت_نهم

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

(رونیا):

همین که رفتم بالا چشام سیاهی رفت و خوردم زمین دوتا زن دستمو گرفتنو نشوندنم رو صندلی نالیدم:

+آب.

یکی از اون زنا رفت و چند دقیقه بعد بایه لیوان اب برگشت.کمی از آب و خوردم و لیوانو دادم دستش.

+آی خدا.

سرم داشت منفجر میشد.چشام وروهم گذاشتم.این دفعه ی اول و اخرمه که سوار اسانسور میشم راستی ارشام چیشد،؟

لای چشممو باز کردم و به زنی که کنارم بود گفتم:

+آرشام کو؟خوبه؟

_منظورتون همون اقاییه که باشما بود؟

سرمو تکون دادم..

_حالشون خوب بود مث اینکه رفتن خونه.

هه رفته خونه؟حتی نیومد احوال منم بپرسه.به فکرای تو سرم پوزخند زدم آخه رونیا توکی واسش مهم بودی؟به درک، اونم واسه من مهم نیست بی احساس بیشعور.

اصلا مگه اون کیه که من بهش حتی بخوام فک کنم‌؟

دوتازنه رفتن و منم تنها موندم چشامو بستم فک کنم فشارم افتاده بود.

_خانوم پارسایی کیا؟

چشممو باز کردم با دیدن کسی که جلوم و

ایستاده بود نزدیک بود شاخ دربیارم.

سیخ نشستم وصدامو صاف کردم:

+بله؟

معلوم بود خندش گرفته دستشو کشید رو لبش تاخندش معلوم نشه بعد گفت:

_شما ماشین ندارید اگر می خواین با من بیاید.

سری تکون دادم و گفتم:

+شاید با اقای جم اومدم‌.‌

_هرجور راحتین خدا نگهدار مواظب خودتون باشید

+خداحافظ

وقتی رفت می خواسم شاخ در بیارم به من گفت مواظب خودت باش!؟

مگه میشه؟از جام پاشدم و رفتم نگهبانی شماره ی نویدو گرفتم و گفتم بیاد پایین تا بریم بعداز چند دقیقه اومد پایین قیافه ی داغون منو که دید چشاش گرد شدبدو بدو اومد طرفم و با نگرانی گفت:

_اییین چه قیافه ایه؟

پوزخند زدم.

+یعنی تو نمیدونی چم شد.؟

با تعجب گفت:

_نه.

+تو اسانسور گیر کرده بودم.

با حیرت گفت:

_چی؟

+بیا بریم بابا

بعد رفتم اونم دنبالم اومد.

_چرا گیر کردی؟ چرا اصلا کسی به من خبر نداد؟سالمی که کسی باهات بود؟

انگشتمو گذاشتم رو لبش.

+بسه دیگه،تخته گاز داری میری.

_آخه خیلی تعجب کردم.

+فقط منو کیایی بودیم

اخم کرد

_کاریت که نکرد

بهش چشم غره رفتم و گفتم ماشینت کو؟

_وایستا الان میرم میارمش توهمین جا وایستا.

سرمو تکون دادم.رفت سراغ ماشین و بعد از چند دقیقه اومد منم سوار ماشین شدمو راه افتاد سرمو به شیشه تکیه دادم خیلی داغون و خسته بودم امروز یه نگاه به آینه ی ماشین انداختم صورتمم داغون بود خط چشمم همش ریخته بودو صورتم سیاه شده بود نوید ضبط رو روشن کرد سریع خاموشش کردم.

_چته،؟

+سرم درد میکنه نوید حوصله ندارم.

_باشه

بعد از یک ساعت رسیدیم خونه به محض اینکه رفتم تو اتاقم وان حمومو پر اب کردم و نشستم توش.آخیشخستگی تنم بیرون رفت.سرمو به لبه ی وان تکیه دادم‌ امروز چه روزی بود هم مزخرف هم خوب.

باورم نمیشد آرشام اینقد ادم لجباز و مغروری باشه به من چه البته‌‌‌ اون کارمند منه منم رییسشم از اخلاقش هیچ خوشم نمیومد‌‌‌.‌

وقتی حمومم تموم شد لباسمو با یه بلوز و شلوار طوسی عروسکی عوض کردمو خوابیدم

:،:،:،:،:،:،:،:،:،:،:،:؛:؛:،:،:،:،:،:،:،:،:،:،:،:،:،:،:،:،:،:،:،:،:

#پارت_دهم

 

 

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

(آرشام):

سرم داشت منفجر میشد چشمام قرمز شده بود تا رفتم خونه یکم اب خوردم و باهمون لباسا رفتم زیر دوش تموم وقایع امروز داشت جلو چشمم رژه میرفت دستمو گذاشتم رو چشام.

هی خدا لباسامو عوض کردم و خودمو پرت کردم رو مبل اس ام اس برام اومد‌.از طرف اداره بود گزارش امروزو کامل بهش دادم.گرچه اتفاق خاصی هم نیفتاده بود تنها سرنخی که داشتم اون مهمونیه کوفیته اون شب بود راستی اون دختره اونجا چیکار میکرد؟

چه سوالیه حتما نوید دعوتش کرده.

دستمو گذاشتم رو سرم و چشامو بستم دلم براش تنگ شده بود خیلیم زیاد.ولی چرا وقتی امروز دختره خودشو پرت کرد بغلم یه حالی شدم؟ چقد رفتاراش شبیه نسیم بود .صداش ،بغل کردنش‌‌‌‌،ولی این کجا نسیم کجا؟فقط یه شباهت الکیه مسخره بود.

همون لحظه گوشیم زنگ خورد ماهان بود ای بابا اینجام ول نمیکنه

جواب دادم.

+بله؟

_سلام چطوری پسر خاله،

+ممنون،تو خوبی؟

_آره چه خبر؟

+سلامتی،تو چه خبر‌‌.؟

_اممم راستش.

+چیه؟

_نوشین الان اینجا بود

اخم کردم.

+خب چیکار کنم؟

_میدونی چیا راجبت گفت؟

+نمیدونم و برامم مهم نیس‌ت‌

_باشه ولی گفت که پدرام منو صیغه کرده.

جوش اوردم باعصبانیت داد زدم:

+چی؟

_خودتو ناراحت نکن ولی خواستم مطمئن شم که اینکارو نکردی.

+خفه شو ماهان من کی تا حالا نزدیک اون آشغال شدم؟

_میدونم ای بابا.

+کاری نداری؟

_نه مواظب خودت باش.

+خداحافظ.

دختره ی آشغال کثافت دعا کن چشمم تو چشمت نیفته‌‌‌ نحس کثافت‌‌‌ دندونامو اینقدر روهم فشار داده بودم که فکم درد گرفته بود.

،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛،؛

(رونیا):

باصدای اس ام اسی که برای گوشیم اومده بودلای چشم هام رو باز کردم به صفحه ی گوشیم نگا کردم ارسلان بود..

(به پیشنهادم فکر کردی؟)

اعصابم داغون شد مرتیکه عوضی تو جام نشستم و زنگ زدم بهش با دومین بوق جواب داد:

_جانم خانومی؟

+چی میگی اشغال؟دهنتو ببند‌.از عمد جنسارو ریختم تو دره ببینم چه کاری از دستت برمیاد؟

صدای خنده ش گوشمو لرزوند.

_عزیزم من بهت پیشنهاد دادم دیگه اگر میخوای قبول کن اگرم نمی خوای که باید جنسارو جور کنی بفرستی.

+ببین من نه جنسارو جور میکنم نه به پیشنهادهای کثیف تو فکر میکنم حالا هم گمشو‌ نزار بدم سربه نیستت کنن.

_بد میبینی رونیا بد میبینی.

+هررر گو*هی می خوای بخور.‌‌

بعد گوشیمو قطع کردم و ازجام پاشدم‌ دیدم آروین با دهن باز تو در ایستاده بود با عصبانیت گفتم:

+چته.؟

_این کیییی بود؟

+ارسلان.

با حیرت گفت:

_چی؟

رفتم جلوی آینه موهامو بستم و گفتم:

+همون که شنیدی.

زد رو سرش..

_بدبختمون کردی رونیا

+چرا ترسیدی؟.

داد زد

_پس نترسم؟

منم عصبی شدم.

+اینجا جای ترس نیست اگر میترسی که هری

_باشه میرم‌

بعد رفت بیرون منم رفتم تو راهرو نگاه کردم ببینم چیکار میکنه از اتاقش اومدبیرون لباساشو عوض کرد و لپ تابشم برداشت و گفت:

_میرم ولی تو همبد می بینی خیلی بد

دستمو تکون دادم به سمت در رفت و محکم درو بست فاطمه خانوم اومد سمتم وگفت:

_خانوم خوبین؟

سرمو تکون دادم.

همه ی خدمتکارا داشتن نگام میکردن با عصبانیت داد زدم:

+چتونه.؟ به کارتون برسید.

همه رفتن سراغ کارشون منم رفتم دفتره باندو از تو گاو صندوق در اوردم و اسم آروینو خط زدم دفترو بستم و باز گذاشتم تو گاو صندوق

نمیدونم چطور اینقدر جرعت پیدا کردم.

شایدم کار اشتباهی کردم.

مهم نیست

؛^؛^؛^؛^؛^؛^؛^؛^؛^؛^؛^؛^؛^؛^؛^؛^؛^؛^؛^؛^؛^؛^؛^؛^؛^؛^؛^؛^

#پارت_یازدهم

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

صبحونه که خوردم به یکی از بادیگاردام گفتم تا بره ماشینم رو بیاره‌‌‌‌.تو فاصله ای که اون رفت منم رفتم تو حیاط.یکی از نگهبانای دم در خوابش برده بود.رفتم جلوش ایستادم ومحکم دستامو بهم کوبیدم که چشاشو باز کرد.با اخم گفتم:

+اینجوری میخوای از من مراقبت کنی؟

_خسته بودم خانوم ببخشید.

+حواستو جمع  کن وگرنه اخراجی.

سری تکون داد.

شروع کردم به قدم زدن.تینا نوه ی فاطمه خانوم تو حیاط داشت بازی میکرد.با دیدن من فرار کرد پشت درختا قایم شد.خیلی ناراحت شدم.باصدای بلند گفتم:

+تینا؟

سرشو انداخت پایین‌ و اومد سمتم

_بله خانوم؟

+چرا فرار کردی؟

_ترسیدم.

+چرا؟

_که شما منو بزنی.‌

ناخودآگاه خم شدمو لپ نرم کوچولوشو بوسیدم.

چشاش از شادی برق زد.یه شکلات از کیفم در اوردم دادم بهش وگفتم:

+من و تو دوستیم باهم.‌‌

سرشو با لبخند تکون داد .

لپشو کشیدم که مریم،مادرش صداش زد.اونم بدو بدو رفت پیش مامانش.یه نگاه به تاب توی حیاط انداختم.لبخند تلخی نشست رو لبم.چقد بازی میکردم.خاطره ی اون موقع جلوی چشمام نقش بست صدای داداشم.

+رادین تند تر مگه بنزین نداری؟

وصدای قهقه ی رادین.

_دختره ی پرو میفتی میمیریا.

+نه هول بده.

وبعد صدای خنده ی دوتامون.

چقد خوب بود اون روزا.گرچه بابام اصلا خودشو صاحاب ما نمیکرد.‌

ولی داداشم.عاشقش بودم به معنای واقعی.قطره ی اشکی رو که افتاد رو گونه مو پاک کردم.

رفتم روی تاب نشستم و خودمو هول دادم.کمی اونجا موندم که دیدم در باز شد و علی با ماشین اومد تو.پیاده شد و سوییچو داد بهم.

_بفرمایید خانوم.

سوییچو ازش گرفتم و سوار ماشینم شدمو راه افتادم سمت شرکت.هنوزخیلی راه نرفته بودم که گوشیم زنگ خورد.نوید بود.تماسو وصل کردم 

+بله؟

_سلام خوبی؟

+مرسی

_ رونیا این چه کاری بود تو کردی؟

+چیکار کردم؟

_آروینو چرابیرون کردی.؟

پوزخند زدم.

+حقشه

_رونیا چرا اون حرفارو زدی به ارسلان؟

+چی گفتم؟

_مونده دیگه چیزی بگی؟

+ببین نوید...

پرید وسط حرفم.

_نه تو ببین رونیا این راهی که تو داری میری تهش اعدام‌ماست می فهمی؟ چرا الکی لج میکنی مگه بچه بازیه؟ یکم درک کن‌. میدونی ارسلان ممکنه چه بلایی سرمون بیاره؟

قشنگ گوش دادم ببینم چه زری میزنه بعدش گفتم:

+من هرکاری بکنم به خودم مربوطه.اگر تواهم ترسیدی راه باز جاده دراز ادم ترسو تو باند جایی نداره خداحافظ.

بعد گوشی رو قطع کردم و انداختم رو صندلی همشون یه مشت بزدل بودن.

وقتی که به شرکت رسیدم ماشینو تو پارکینگ پارک کردمو پیاده شدم.اول رفتم سمت اسانسور که یاد ماجرای دیروز افتادم.

۳۰ طبقه رو با بدبختی رفتم بالا هر طبقه ۵دقیقه وایمیستادم حالم جا بیاد‌‌.وقتی رسیدم نفسم بالا نمیومد..به مردی که جای منشی نشسته بود نگاه کردم آرشامم کنارش بود.بدون توجه به اونا رفتم تو آبدارخونه یکم آب خوردم رفتم سمت منشی و صدامو صاف کردمو گفتم:

+منشی جدید شمایین؟

از جاش پاشدو با خشکی گفت:

_بله

+کی شمارو استخدام‌کرده؟

_آقای جم

+بله.بفرمایید اتاقم

بعد راه افتادم سمت اتاقم و دروباز کردم.پسره هم چند ثانیه بعداز من وارد شد.

پشت میزم نشستم.

+آقای محترم مدارک لازمو اوردید؟

_بله.

بعد مدارکشو از توی کیفش در اورد و گذاشت رومیز. بررسی کردم‌اسمش امیر بود، امیر محمدی.۲۶سالش بود.

راستی آرشام چند سالش بود؟

ازتو کشوم مدارکشو در اوردم دیدم اوهووو۳۳ سالشه..

پس این بد اخلاقیاش مال سن زیادش بود بیچاره.یه لبخند محو نشست رو لبم. روبه پسره گفتم:

+اقای محمدی شما به چقدر مقدار حقوق راضی هستید؟

_حداقل۵۰۰ هزار تومن.راضی هستید؟

سرمو تکون دادم.

+بله البته.

خب بیاید که کارتونو نشونتون بدم باهم رفتیم تو سالن و به تلفن اشاره کردم و گفتم:

+عدد صفر رو که بگیرید وصل میشه به اتاق من،عدد ۱ نگهبانی

سرشو تکون داد.

_خب کارشما اسونه فقط یه لیست حضور و غیاب کارمنداست که وارد سیستم می کنید و لیست هایی که من بهتون میدم که وارد سیستم کنید مشکلی هست؟

_نه مشکلی نیست.

+خیلی خب،دنبالم بیاید تا اتاق و همکاراتونو بهتون معرفی کنم.‌‌

_بفرمایید.

من جلوتر راه افتادم اونم‌پشت سرم اومد.اولین اتاق که اتاق ارشام اینا بود.

تقه ای به در زدم و رفتم داخل نوید و ارشام مشغول  بگو بخند بودن که بادیدن من نویدچشم غره ای بهم رفت و ارشامم پوزخند زد.اصلا بهشون اهمیت ندادم.

دستموبه سمت نوید دراز کردمو گفتم:

+اقای محمدی،ایشون آقای جم هستن جانشین بنده

_بله افتخار اشنایی با ایشونو داشتم.

به ارشام اشاره کردم و گفتم:

+ایشون هم اقا آرش.

سریع سرشو اورد بالا.خاک توسرم.چه سوتی‌ای دادم فامیلیش چی بود ای بابا

ارشام با اخم نگام کرد و گفت:

_اقای اریا منش منظورتونه؟

منم خودمو نباختم و گفتم:

+بله خودم میدونسم ولی اسمتونو بایکی دیگه اشتباه گرفتم.

محمدی خنده ای کرد و به زور جلوی خودشو گرفت ارشام جوری نگاش کرد که سریع خندشو خورد.

ارشام پوزخندی زد وگفت:

_خانوم پارسایی کیا لطفا از این به بعد اسم منو با اسم عشقتون اشتباه نگیرید.

عشقتون رو جوری گفت که حرصم گرفت لبخند محوی زدم و گفتم:

+سعی خودمو میکنم.ولی اسمش همه جا رو زبونمه.

پوزخندی زد وگفت:

_اسم عشقتو نباید جلوی هرکس و ناکسی بیاری البته اگر واقعا عاشق باشی..

لبخندم محو شد چقد اشنا بود این جمله حالم عوض شد.

_خانوم پارسایی کیا تکلیف من چیه؟

+اگر می خواید می تونید امروز مشغول به کاربشید اگرم نمی خواید که فردا اولین روز کاریتونه.

بعد رفتم سمت اتاقم ذهنم خیلی مشغول بود این جمله رو از کی شنیده بودم؟

/^/^/^/^/^/^/^/^/^/^/^/^/^/^/^/^/^/^/^/^/^/

#پارت_دوازدهم

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گوشیم زنگ خورد‌.از جیبم درش اوردم.شقایق بود،از دوستای دوران دانشگام.خیلی دختر خوبی بود.کمی باهم جور شده بودیم.تماسو وصل کردم.

+الو.

_سلاااااام چطورییییی؟

+سلام،خوبم تو خوبی؟

_آرههه.بی معرفت یه زنگی نزنیا.دوروز رفتم شهرستان گفتم الان رونی خانوم یه احوالی از ما میگیره ولی اصلااااا انگار نه انگار یه شقایق بدبختی هم هس.

+اینقد سرم شلوغ شده بخدا نمیدونم اصن چیکار کنم.

_راستش دنبال کار میگردم رونیا.جور میکنی واسم؟

+پیش خودم میای؟

باذوق جیغ بلندی کشیدکه صداش نشست تو مغزم.

_آخ جوووووون چرا نمیام

از روصندلی پاشدم و رفتم‌تو سالن..

+باشه پس ترتیبشو میدم واست

_مرسی زندگی.

همون لحظه محمدی از جلوم رد شد

+خواهش میکنم.

محمدی برگشت سمتم و سوالی نگام کرد فک کرد با اونم ولی وقتی دید دارم با تلفن حرف میزنم رفت..

_خب من برم دیگه.

+وایسا

محمدی برگشت سمتم..خندم گرفته بود.اصن چرا از اتاقم‌اومدم بیرون؟

_با من کاری داشتید خانوم پارسایی کیا؟

+نه نه..

شایق از اون ور داد زد.

_باکییی حرف میزنی رونیااااا..

+منشیم.

_جووون پسره یا دختر؟

+پسر

باصدای بلند شرو کرد به خندیدن..صداش رو مخم بود.ولی خندم گرفته بود.

_چن سالشه رونی؟

+۲۶

_خوشگله؟

+به توچه بچه پررو

_شوهر کمهههه رونیاااا ،کمههه..

+کم حرف بزن دختر.برم دیگه یه عالمه کار ریخته سرم.فردا بیا برا استخدام منتظرم.

_چشم.

+بای

_بای

گوشیمو قط کردمو رفتم تو اتاقم پشت میزم نشستم..همون لحظه گوشیم باز زنگ خورد..

ای بابا این کیه دیگه..کلافه شدم بادیدن اسم ارسلان‌ چشام از حدقه بیرون زد.با کمی تاخیر تماسو وصل کردم.

+الو.

_بهت گفتم بد میبینی یادته؟؟

پوزخند زدم.

+منم گفتم مهم نیس یادته؟

_دِ نَ دِ، نشد..

+گمشو من اصلا احتیاجی به تو و امثال تو ندارم 

_مگه من گفتم احتیاج داری؟

+چته.منگ میزنی.چی زدی؟

_یه قرار دونفره میزارم.باید باهم حرف بزنیم راجب این موضو.

+دیگه بنظرت قرار گذاشتن لازمه؟

_حتما هس که میگم

+ساعت؟؟

_۷ عصر ویلای خودم.

+باشه.بای

بعد گوشیمو قطع کردم.خدایا باید چیکار میکردم.لعنت بهت فرخ آشغال..سرمو گذاشتم رو میز و چشامو بستم.

#^#^#^#^#^#^#^#^#^#^#^#^#^#^#^#^#^#^

#پارت_سیزدهم

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(آرشام):

سر درد شدید گرفته بودم.چشامو نمیتونسم باز کنم.دلیلشم نمیدونسم شاید بخاطر ماهان بود..دستامو گذاشتم رو چشمام تاشاید دردش کمی خفه شه.ولی نخیرررر..همون لحظه شنود وصل شد.

_امشب گشت از کوچه ی اول تا بیستم محلهی گزارش و تهیه ی گزارش.

پوووووف.با مشت زدم رو میز که صدای خیلی بدی ایجاد کرد.دستام میلرزید.هروقت سردرد میگرفتم کل تنم یخ میکرد و میلرزید.

یهو دیدم پشت لبم گرم شد.دستمو کشیدم روش که دیدم از شانس گندم خون دماغ شدم.

دستمو گرفتم رو بینیم که همون لحظه در اتاق باز شد و نویدبا نیش باز اومد تو.

_میگما این منشی جدیده چه ادم باحالیه.

صدامو به سختی از گلوم خارج کردمو گفتم:

+آره.

نگران اومد جلو و گفت:

_خوبی.؟

سرمو خیلی اروم تکون دادم.زل زد تو چشمام و با وحشت گفت:

_چشات شده کاسه ی خوووون.

هیچی نگفتم.دستمو کنار زد با دیدن خون کف دستم بدون هیچ حرفی رفت بیرون و چند دقیقه بعد با ماهان و دختره اومدن تو.

ماهان وحشت زده اومد طرفمو سرموبین دستاش گرفت و لب زد:

_باز نسیم؟

هیچی نگفتم .چشاش پر از اشک شده بود.

دختره گفت:

_خوبید آقای کیایی؟

نگاش کردم که یه قدم رفت عقب.پوزخندی زدم.ماهان یه دستمال کاغذی از جیبش در اورد و داد دستم.منم گذاشتمش رو بینیم.

زیر بازمو گرفت و بلندم کرد.سرم گیج میرفت.

دم در که رسیدیم ماهان رو به دختره گفت:

_میشه واسش مرخصی رد کنید؟

دوبار سرشو تکون داد و گفت:

_حتما.

خلاصه باهر جون کندنی بود رفتیم پایین.سوییچ ماشینمو دادم دست ماهان اونم سریع درماشینو باز کردو منو نشوند بعد خودشم سوار شد و راه افتادیم.

نمیدونستم میخواد بره کجا.با مشت زد رو فرمون و گفت:

_کی میخوای فراموشش کنی هاااااا؟؟؟

سرمو به صندلی تکیه دادم و چشامو با درد بستم.

با داد گفت:

_دارهههههه میکشتت..داری میمیری اوندفه که اینطوری شد یادته؟ سه ماه رفتی تو کما.

یه قطره اشک از گوشه ی چشمم افتادپایین،سریع کنارش زدم.

باصدای خش دارم گفتم:

+خفه شو ماهان.

هیچی نگفت.خدایا سرمممم.

با بدبختی گفتم:

+منو ببر خونه.

از عصبانیتش کم نشده بود ولی سعی میکرد خودشو کنترل کنه.

_نه.میریم بیمارستان.

+منو میبری خونه خودت هرگوری میخوای برو

_میخوای بمیری؟

+به خودم مربوطه نه؟

_میریم بیمارستان یه سرم واست بزنن بهترشی 

صدامو بردم بالا.

+میریم خونه،خبببببببببب؟

هیچی نگفت و پاشو رو گاز فشار داد.چشام دیگه نمیدید.نزدیکای نیم ساعت بعد ماشین وایساد.ماهان پیاده شد.به منم کمک کرد تا بریم بالا.وقتی رفتیم بالا منو خوابوند رو تخت و یه قرص گذاشت تو دهنم و کمکم کرد یکمم آب بخورم.

کمی که گذشت چشام رو هم افتاد و خوابم برد.

#پارت_چهاردهم

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(رونیا):

وقتی چشمای به خون نشسته شو دیدم یه قدم عقب رفتم..ترسیدم.وقتی که رفتن منم رفتم پشت میز ارشام.واااای اینجارووو..

میز کامل غرق خون شده بود.

رفتم سراغ اقا قاسم (ابدارچی) وبهش گفتم بیادمیزو تمیز کنه.

خودمم رفتم سمت اتاقم.بغضم گرفت.خیلی حالش بدبود.سرمو تکون دادم.چی میگم؟

اون کیه اصلا.؟ با حرص در اتاقمو بهم کوبیدم و رفتم سمت وسایلم و مشغول جمع کردن وسایلم شدم.خواستم بیام بیرون‌که در باز شد و نوید اومد تو و درو بست..

با نیش باز داشت نگام میکرد.

با عصبانیت گفتم:

+چیه؟.برو بیرون.

بی توجه به حرف من رفت ولو شد رو کاناپه دستاشو وا کرد.

_بیا بغلم.

خدایی پسر جذابی بود.ولی من حالم ازش بهم میخورد.

اخمم غلیظ ترشد.

+بیا برو گمشو بیرون

_این همه سرویس دادی یه حالیم به ما بده.

دیگه نفهمیدم چیکار میکنم.جوش اوردم رفتم‌سمتش و یدونه محکم خوابوندم‌تو گوشش..

از جاش پاشد و زل زد تو چشام.

_رونیا من دوست دارما.

پوزخند زدم.

+خیلیا بم میگن.حالا گورتو گم کن.

نیشخند زد و رفت بیرون.

اون که رفت منم وسایلمو جمع کردم خواسم برم بیرون که تقه ای به در خورد و بعدش امیدی اومد تو..

_سلام خانوم پارسایی کیا.

+سلام.

یه سری برگه گذاشت رو میزم وگفت:

_ببخشید منشی نبود گفتم بیارم خدمتتون که اگر اومدن بگید که واسم اینارو کپی بزنن.

+باشه بفرمایید..مواظب بخش سیستمی باشید.

_بله حتما.

+بفرمایید

وبعد رفت بیرون و درو بست.

شرکت یه مدت بود دیگه مث سابق نبود..

یه مدت که نه..انگار از روزی که این پسره اومد.اه لعنت بهت.موهامو مرتب کردم و کیفمو ورداشتم ورفتم بیرون.ساعت دیگه ۲ شده بود.کم کم داشتن میرفتن کارمندا.

راستی آرشام چیشد؟.

یادم افتاد.سریع برگشتم تو اتاقم و لابه لای پرونده هارو گشتم.چشمم که به اسم‌ارشام خورد پروندشو کشیدم بیرون و شماره تلفنشو سیو کردم تو گوشیم و از پله‌ها رفتم پایین و سوار ماشینم شدمو باه افتادم سمت خونه.

وسطای راه زنگ زدم به آرشام.قلبم به تاپ تاپ افتاده بود چن تا بوق خورد..

دیگه ناامید شده بودم.خواسم گوشی مو قطع کنم که دیدم جواب داد.

_بله بفرمایید.

+سلام اقای کیایی.

_شما؟ به جا نمیارم.

+پارسایی کیا هستم.

_بله.

+خوبی.؟

نمیدونم چطور اینجوری خودمونی حرف زدم.

کمی مکث کرد و گفت:

_بهترم.

+آخه امروز حالت خیلی بد بود.

_خوبم الان.

+مطمنی؟

_خوب باشم یانه چه فرقی میکنه.

+اممممم،حتما میکنه که میگم.

_باشه.بهترم.خوبم.

+خداروشکر.خواب که نبودی.

_اتفاقا خواب بودم.

هول شدم.

+عه ببخشید.پس خدافظ فعلا.واستونم مرخصی رد کردم.

_خواهش میکنم.خیلی ممنون.

+خدافظ.

_خدانگهدار.

گوشیو قطع کردم و نفسمو باصدا بیرون دادم.

قلبم داشت از دهنم بیرون میزد.باورم نمیشد باهاش حرف زدم.

£€£€£€£€£€£€£€£€£€£€£€£€£€£€£€£€£€£€£€

#پارت_پانزدهم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به محض اینکه رفتم خونه سریع لباسامو عوض کردمو رفتم پایین پیش بقیه.

دیدم غذا روی میز حاضر بود.گشنم بود.شرو کردم به غذا خوردن..وقتی که تموم شد از جام پاشدمو رفتم طبقه ی بالا یه دسته پول ۱۰۰ تومنی در اوردمو رفتم پایین و فاطمه خانومو صدا زدم.

_جانم خانم.

پولو دادم دستش وگفتم:

+حقوق این ماه خدمتکاراس.خودت دیگه تقسیم بندیش کن.

_روی چشمم خانم..

+خب دیگه برو..اگرم کم و کسر بود باز بیا بهم بگو.

_چشم حتما.

رفتم تو اتاق خودم و نشستم رو تختم حوصلم سررفته بود..یه فکری به سرم زد.گیتارمو از زیر تختم اوردم بیرون..

خب چی بخونم؟.آها یادم اومد..

دستمو روی سیم های گیتار حرکت دادم و شرو کردم به خوندن

(ماه ماه/امین بانی)[عالیه]:

[صدام کن/بیام با تمام وجودم

ببخشم/اگه اون که خواستی نبودم

میخوام عاشق سربه راه تو باشم

میخوام مهمون ماه ماه تو باشم

سرگردوووونم/برگردوووونم

تو آغوشت بموووونم/مهربونم

سرگردووونم/ برگردووونم

تو آغوشت بموووونم/مهربونم.....]

وقتی که اهنگ تموم شد گیتارمو گذاشتم تو کیف مخصوصش و بازم گذاشتمش زیر تختم و ولوشدم رو تخت..

اعصابم داغون شده بود..واسه کی؟؟آرشام.

اه.چی میگم من.از دست خودمم کلافه شده بودم.یه نگاه به ساعت انداختم هنوز۳ ونیم بود..من ساعت۷ با اون مرتیکه قرار داشتم.

کمی این ور اون ور  کردم که خوابم برد..

:/:/:/:/:/:/:/:/:/:/:/:/:

باصدای آلارم گوشیم لای چشممو باز کردم و بادیدن ساعت تو جام نشستم..ساعت۶ ونیم بود.

سریع یه آب به دست و صورتم زدم و رفتم جلوی آینه.

موهامو قشنگ شونه کردمو بالای سرم بستم و نصفشم ریختم تو صورتم.

رفتم سمت کمدم .انتخاب سخت بود.چه رنگیو انتخاب کنم؟چشممو بستم و دستمو رو یه مانتو گذاشتم‌.چشممو که باز کردم دیدم یه مانتوی جیگری رنگه جلو بازه که تا یه وجب زیر کمرمه..

از تو کمد کشیدمش بیرون و تنم کردم..یه شال و ساپورت مشکی هم پوشیدم و با زدن یه رژ مات جیگری از جلوی آینه اومدم کنارو گوشی و سوویچمو ورداشتم و رفتم پایین.

یه جفت کفش پاشنه بلند مشکی هم پوشیدمو راه افتادم سمت ماشینم.سوار ماشینم شدمو راه افتادم سمت عمارت ارسلان.

حدود یه ربع بعد رسیدم.ماشینو دم در پارک کردمو پیاده شدم.

سه تا ضربه پشت سرهم به در زدم که درباز شد

رفتم داخل.که قیافه ی نحس ارسلانو دیدم که سیگار به دست داشت میومدسمت من.لبخند کثیفش از همون جا معلوم بود..شاید کار اشتباهی کردم اومدم.ولی دیگه راهی برای برگشت نبود.

جلوم ایستاد..با دست چونمو داد بالا.محکم زدم رو دستش که خودشو عقب کشید و زد زیر خنده.

_عجب دست سنگینی داری دختر..

+اومدم واسه شنیدن حرفات.

_بیا داخل خانومی..

خودش رفت و منم دنبالش راه افتادم خونهش واقعامجلل و شیک بود.ولی عمارت ما از این بزرگتر بود..

روی مبل های سفید چرمش توی هال نشستم که یکی از خدمتکارا سریع شربت و شیرینی اورد و گذاشت جلوی دستم..

ارسلان نمینشست و همش قدم میزد.اعصابم داغون شد.با اخم غلیظیگفتم:

+اگر نمیخوای حرف بزنی تا برم؟

با نیش باز گفت:

_کجابری؟؟ هنوز کار داریم باهم.

+زود حرفاتو بگو.

_نکنه انتظار داری جلوی این همه ادم باهات حرف بزنم 

بعد راه افتاد سمت پله ها و روبه من گفت:

_راه بیفت خانومی.

مردد بودم..لعنت به کاری که کردم.

از جام پاشدم و راه افتادم دنبالش

#پارت_شانزدهم

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به اتاقی که ته سالن بود رسیدیم.درو باز کرد و خودش رفت تو.نمیخواستم برم تو ولی دیگه مجبور بودم تا اینجاشو اومدم نمیشه برگردم.منم پشت سرش رفتم تو‌.اتاقش خیییلی بزرگ بود.

همه چیم داخلش داشت.یه تخت خواب دو نفره مشکی میز توالت تلویزیون یه دست مبل مشکی.خلاصه همه چی داشت.به مبل اشاره کرد وگفت:

_بشین.

مردد رفتم نشستم.رفت سمت در و بستش..و اومد کنارم نشست.با لبخند کثیفش کل هیکلمو زیر و رو کرد و بعدش زل زد تو چشام.

+کارت چی بود.؟

پاروی پا انداخت و به جلوش زل زد.ویه کام عمیق از سیگارش گرفت.

_کارمم برات توضیح میدم.

+سریع وقت ندارم.

زد زیر خنده.

_میخوای به کی سرویس بدی که وقت نداری.؟

جوش اوردم یدونه محکم خوابوندم تو گوشش که با حیرت نگام کرد.

ازجام پاشدم که اومد و سد راهم شد.و دستاشو گرفت سمتم

_اوه خانوم خوشگله جوش نیار هنوز کارداریم باهم.

پسش زدمو رفتم سمت در که سریع درو قفل کرد و کلیدشو گذاشت تو جیبش..از ترس قلبم داشت میترکید.با مشت زدم به در ولی هیچی نشد..داد زدم:

+کمکککککک.

ارسلان زد زیر خنده.اومد سمتمو دستشو گذاشت رو بازوم.

_خانوم کوچولو دیگه راهی نیست.

برگشتم سمتش و با مشت زدم تو صورتش.از بینیش خون اومد.این کارم عصبیش کردمحکم بازومو کشید و انداخت رو تخت و شرو کرد به باز کردن دکمه های پیرهنش.هرچی تقلا میکردم فایده ای نداشت.با پاهاش دست وپامو قفل کرده بود.

+ولم کن آشغاللللل..

پیرهنشو که در اورد خودشو ولو کرد روم..حالم داشت بهم میخورد.شرو کردم به جیغ زدن..اشکام از چشمام سر میخوردن پایین.لبشو گذاشت رو لبم و صدای جیغمو خفه کرد.

سرمو تکون میدادم ولی باز فایده ای نداشت.دستاش همه جای بدنمو لمس میکرد.هیچ راهی وجود نداشت که بخوام فرار کنم از دستش.

فقط تقلا میکردم.دستش رفت سمت شلوارمو یهو کشیدش پایین.فقط اشک میریختم.لعنت به من.چرا اومدم.شلوار خودشم کشید پایین.با درد شدیدی که زیر دلم پیچیدجلوی چشام سیاهی رفت و ازحال رفتم.

..............

نمیدونم کی بود که با دل درد شدید چشامو وا کردم با دیدن اون کثافت که کنارم خوابیده بود اشکام سرازیر شد..سریع از تخت اومدم پایین.با دیدن خون روی تخت اشکام شدت گرفت.سریع لباسامو پوشیدم و دوییدم سمت در که دیدم قفله.

رفتم طرف اون کثافت که کلیدو وردارم که لای چشمشو باز کرد منم گلدونی رو که روی میز توالت بودو ورداشتم و محکم زدم تو سرش که بیهوش شد.سریع کلیدو از جیبش کشیدم بیرون و شروع کردم به دوییدن.همه ی خدمتکارا با تعجب نگام میکردن.

به سمت در ورودی عمارت که رسیدم دنبال سوییچ ماشینم گشتم ولی نبود.جاش گذاشته بودم.. پیاده راه افتادم سمت جاده ی اصلی.

جون توی پاهام نمونده بود‌.هنوزم داشت ازم خون میرفت.هنوز به نصف راه نرسیده بودم که بیحال شدمو خوردم زمین.

خدایااااا چیکار کنمممم؟؟

گوشیمو از جیب مانتوم دراوردم و به اولین شماره ای که دستم رسید زنگ زدم.

_بله.

زدم زیر گریه.

+هرررکی هستی توروخدا بیا کمکم کن ،بخدا دارم میمیرم توروخدااااا

_کجایی تو؟؟ ادرس بده.

به هرجون کندنی بود ادرسو دادم و گوشیو انداختم زمین...کل تنم یخزده بود.

جلو چشام سیاهی میرفت.نمیدونم چقد طول کشید که چشام رو هم افتاد و از حال رفتم.

♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡

(آرشام):

باید میرفتم گشت.رفتم سمت آینه که موهامو مرتب کنم که گوشیم زنگ خورد.با دیدن اسمش روی صفحه هم عصبی شدم هم متعجب مردد بودم که جواب بدم یا نه.

بلاخره بعد از کمی کلنجار رفتن با خودم تماسو وصل کردم.که صدای گریه پیچید تو گوشی

_هررررکی هستی توروخدا بیاکمکم کن بخدا دارم میمیرم توروخداااا.

خدایا چیشده بود یعنی.

_کجایی تو؟ آدرس بده.

وقتی که آدرس داد سریع سوییچ ماشینمو برداشتمو رفتم پایین.نمیدونسم کار درستیه که دارم میرم دنبال اون ولی به هرحال ازم کمک خواسته بود و نمیشد ولش کنم.

آدرس خارج از شهر بودحدود نیم ساعت بعد رسیدم همه جا تاریک بود و نمیشد چیزی ببینم.چراغای ماشینو روشن کرد.. انگار چیزی دیدم..از ماشین پیاده شدمو رفتم سمتش.خودش بود..دختره بودکه افتاده بود وسط خیابون..صداش زدم.ولی چشاشو باز نمیکرد..

بیهوش بود..

حالا چطوری بلندش کنم؟دستمو گرفتم زیر بازوش.

چون شل شده بود وزنش خیلی سنگین بود.یه دستی نمیشد نگهش دارم دستشو انداختم دور گردنم و یه دستمم انداختم دور کمرش و درعقب ماشینو باز کردم و خوابوندمش رو صندلی.

خودمم نشستم پشت فرمون و راه افتادم سمت بیمارستان.

¤<¤<¤<¤<¤<¤<¤<¤<¤<¤<¤<¤<¤<¤<¤<¤<¤<¤<

#پارت_هفدهم

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

توی مسیر همش به پشت نگا میکردم که نکنه چیزیش بشه..روی صندلی ماشین کلا خونی شده بود..ینی گلوله خورده؟

خیلی دلشوره داشتم..دلیلشو نمیدونسم..

کلافه دستی تو موهام کشیدم..حدود نیم ساعت بعد به بیمارستان رسیدیم.ماشینو دم در ورودی بیمارستان پارک کردمو رفتم تو به پرستارای دم در گفتم .اونام سریع با یه تخت رفتن سمت ماشین..منم دنبالشون رفتم دوتایی خوابوندنش رو تخت و رفتن تو بیمارستان‌.

منم دنبالشون رفتم تو اتاقش که یکی از پرستارا گفت:

_بفرمایید بیرون اقا..

وایسادم بیرون.حدود چند دقیقه بعدپرستارا اومدن بیرون.باید میفهمیدم چیشده.

تقه ای به در زدم و رفتم داخل.دیدم لباساشو عوض کردن..رنگش مث گچ سفید شده بود.

باصدای اروم ازش پرسیدم:

+خوبی؟

سرشو به نشونه ی اره تکون داد.

+میتونی صحبت کنی؟

باصدای بی جونش گفت:

_راجب چی؟

+راجب اینکه تو اونجا چیکار میکردی و چه بلایی سرت اومده که به این روز افتادی؟ شاید بتونم بهت کمکی بکنم اگرم دوس نداری که به من چه.

یهو چشاش پر اشک شد و زدزیر گریه.

باضجه گفت:

_آرشام بیچااااره شدمممم..بدبختم کردددد‌

کمی منگ موندم بعدش فهمیدم چیشده.

کلافه دندونامو فشار دادم روهم و چشامو چند ثانیه بستم

از لای دندونای کلید شده م غریدم:

+خب.؟

خواست ادامه بده که در واشد و یه زن چاق که دکتر بوداومد تو.

با لبخند گفت:

_خانوم خوشگله شنیدم خونریزی کردی.

از خجالت قرمز شدیم دوتایی.

دکتره نگاه سرزنشگری به من انداخت و گفت:

_خیلی بهش فشار اوردیا.

چشامو تا اخرین حد ممکن وا کردم ..نیم نگاهی به دختره انداختم که سرشو انداخت پایین.

دکتره باز رو کرد سمت من و گفت:

_این اولین رابطتون بود درسته؟

نمیدونسم چی باید بگم از لای چشمم نگاهی به دختره انداختم که دیدم لبشو به دندون گرفته.گناه داشت. قاطعانه گفتم:

+بله

از لحن خودم خندم گرفته بود.دستمو کشیدم رولبم که دیدم دختره هم داره میخنده..دکتره گفت:

_ازچی میخندین؟

هیچی نگفتم.

_ببین پسر خوب خانومتبدنشحساسه..برای اینکه آسیب نبینه باید باهاش اروم رابطه برقرار کنی تاهم درد نکشه و هم خونریزی نداشته باشه

خیلی جدی سرمو تکون دادم و گفتم:

+بله خانوم دکتر حتما.

یه سرم واسه دختره وصل کرد و رفت بیرون.

روم نمیشد نگاهی کنم فک کنم اونم همچین حسی داشت.صدام زد

_آرشام.

برگشتم سمتش

+بله.

نیم نگاهی بهش انداختم که خندم گرفت.دوتایی زدیم زیر خنده..خیلی وقت بود نخندیده بودم‌.دستمو کشیدم رو لبم.

+خب.

_چی خب

+داشتی میگفتی..

چند ثانیه به جلوش خیره شد و اشک تو چشماش حلقه زد.کلافه گفتم:

+من نگفتم گریه کنی.گفتم توضیح بده که منم اگر تونستم کمکتون کنم.

سرشو انداخت پایین و با صدای ارومی گفت:

_پسر دوست بابام بود.

اخم نشست رو پیشونیم.

+خب.

_پدرش با پدرم مشکل داشت.پسرش از ابن طریق میخواست انتقام پدرشو بگیره.

کلافه دستی کشیدم تو موهام.

+کسیو داری امشب پیشت بمونه،؟

باهمون صدای ارومش گفت:

_نه.

چشمام گشاد شد.

+مگه میشه؟یعنی هیییچکس؟

_هیچکس.

نشستم روی صندلی کنار تختش و لبامو روی هم فشار دادم.

خاک توسرت پدرام ..اصلا چرا رفتم دنبالش.

حتما باید امشبم پیشش بمونم؟

سری تکون دادم و چیزی نگفتم.

_میشه بریم خونه؟

+نه بشین.

همون لحظه گوشیم زنگ خورد.ماهان بود.دستمو گرفتم در دهنم و جواب دادم.

+جانم ماهان.

باخنده گفت:

_اووووووه چه مهربون.

باصدای آرومی گفتم:

+کوفت بگیر.

زد زیر خنده

+باشه اقا من کوفت گرفتم.کجایی اومدم در خونه نبودی غذا گرفته بودم.

از اتاق رفتم بیرون.

+ببین ماهان.یه دست دیگه غذا بگیر بیار به این بیمارستانی که ادرسشو واست اس میکنم.

وبعد سریع گوشیو قطع کردم که راه سوال پرسیدن نداشته باشه.آدرسو هم واسش فرستادم.

وای خدا من باید میرفتم گشت.نمیدونستم باید چیکار کنم.به ماهان میگفتم تا بهشون بگه..خودم که اصلا حوصله نداشتم.

رفتم تو اتاق دیدم دختره داره گریه میکنه باز.

دلم واسش میسوخت. رفتم کنارش وایسادم وکلافه گفتم:

+میشه گریه نکنی؟؟

یهو محکم خودشو پرت کرد بغلم..جا خوردم.

بی هیچ حرکتی دستامو گرفتم بالا.بی صدا فقط گریه میکرد.سرشو اورد بالا وبا چشمای اشکیش زل زد بهم.دلم یه جوری شد.چرا اینقد آشنا بود این دختر.دوباره سرشو برد تو سینه م.ناخود اگاه دستامو دور کمرش حلقه کردم.

حدود ۱۰ دقیقه تو بغلم زار زد..منم هیچی نگفتم.بعدش خودشو ازم جدا کرد.

دستشو زیر چشمای اشکیش کشید و باصدای گرفته ش گفت:

_ببخشید.

خدایا چشاشوووو..چرا اینقد آشنا بودن واسه من..

نمیدونم چند ثانیه بود که زل زده بودم به چشماش.یهو به خودم اومدم و سرمو انداختم پایین و باصدای ارومی گفتم:

+خواهش میکنم‌

":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":":"

#پارت_هجدهم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همون لحظه گوشیم زنگ خورد..ماهان بود.جواب دادم.

+الو.

_سلام کجا بیام؟

ازجام پاشدمو گفتم:

+وایسادم در ورودی.

_باشه.

گوشیمو قطع کردمو رفتم پایین سمت در ورودی.

چند ثانیه وایسادم تاماهان رسید.باهم دست دادیم.

+سلام.

_سلام داداش اینجا چیکار میکنی تو.

+یکی از دوستام بستری شده.

کمی فکر کرد و گفت:

_تا اونجایی که من میدونم تو دوستی نداشتی.

غذا هارو ازش گرفتم و گفتم:

+حالا بعدا واست میگم.

منگ موند.

_باشه.

+راستی ماهان به سردار بگو که یه مشکل واسم پیش اومده نمیتونم برم گشت.

سرشو تکون دا

+خدافظ پس فعلا.

بدون اینکه منتظر حرفی از جانبش باشم راه افتادم سمت پله ها.

تقه ای به در زدمو رفتم تو.یا دست غذا گذاشتم بغلش وگفتم:

+بخور..

_اشتها ندارم.

اخم کردم.

+میگم بخور داری میمیری

اشک تو چشماش جمع شد.

_دلم نمیکشه‌.

در ظرفشو باز کردمو یه قاشق از غذاشو گذاشتم دهنش...

سریع قورتش داد.خودم یه قاشق غذا میخوردم یه قاشق هم به اون میدادم‌.

وقتی غذا تموم شد ظرفارو انداختم تو سطل آشغال وروی تخت کناریش دراز کشیدم..بالشو زیر سرم مرتب کردمو گفتم:

+بخواب..فردا دیگه مرخصی.

مثل بچه ها سرشو تکون داد.

_تو چرا نمیری خونه.؟ من که همراه نمیخوام.

+حوصله ندارم برم خونه .

_ینی فقط به این خاطر؟

+اره فقط به این خاطر.شب بخیر‌‌

_شب بخیر

بعد سرمو فرو بردم تو بالش و حدود نیم ساعت بعدش خوابم برد.

^^-^^-^^-

(رونیا):

نمیدونم ساعت چند بود که با درد زیر شکمم از خواب پاشدم.همه جا تاریک بود.خدایا چه بلایی سرم امده بود؟ تو جام نشستم ..اشک تو چشام حلقه بست.من دیگه دختر نیستم.اشکام سرازیر شد دستمو در دهنم گرفتم تا صدای هق هقم ارشامو بیدار نکنه.

سرم گیج میرفت.دستمو لبه ی تخت گرفتم و اومدم پایین خواستم برم ابی به صورتم بزنم به محض اینکه اومدم پایین حس کردم خیس شدم.حس بدی بهم دس داد.

ولی باز به راهم ادامه دادم ولی یهو پام گیر کرد به لبه ی تخت و محکم خوردم زمین که صدای خیلی بدی ایجاد کرد.

زانوم محکم خورد تو میله.از درد لبامو روی هم فشار دادم تا صدای جیغم در نیاد‌

تاصدای خواب آلود ارشامو شنیدم چشامو روی هم گذاشتم.

_کجایی؟

رفت لامپ اتاقو روشن کرد با چشمای خواب الودش زل زد به من.

_تو اونجا چیکار میکنی دیوونه.

با گریه گفتم:

+رفتم اب بزنم به صورتم.

اخم ریزی کرد.

_الان وقت صورت شستنه؟

بعد بازومو گرفت و انداختم  و تخت.خودشم نشست رو تختش و باحرص گفت:

_شب خوش.

نشستم تو جام و زانو هامو بغل گرفتم.

با اخم غلیظی بهم زل زد.

باغضب گفت:

_مثلا میخوای خودتو لوس کنی؟ولی متاسفم چون کسی نیست که نازتو بکشه.

سرمو اوردم بالا و بااخم گفتم:

+اصلا کی با تو حرف زد.منم هیچ وقت همچین انتظاری از تو نداشتم و ندارم.بگیر بخواب.

شونه هاشو با بیخیالی بالا انداخت و گفت:

_آفرین اصلا این انتظارارو نباید از من داشته باشی برو از عشقت داشته باش...بعد روی تخت دراز کشید و کتشو انداخت رو سرش.

باصدای بلند گفتم:

+چرا لامپو خاموش نکردی؟

خیلی بیخیال جواب داد:

_به من چه نکنه یادت رفته منم بخاطر تو اینجام.

ابرومو دادم‌بالا و گفتم:

+پس تو به چه دردی میخوری؟

_لای جرز دیوار.

+اصلا خودم میرم.

بعد از رو تختم اومدم پایین و تلپ تلپ خودمو به کلید برق رسوندم و خاموشش کردمو برگشتم رو تختم و دراز کشیدم.

+من تو عمرم منت هیچکسو نکشیدم.

پوزخند زد.

_افرین فردا لوح تقدیرتون رو تقدیم میکنم بهتون.

دندونامو روی هم فشار دادم..پسره ی پررو.

>°>°>°>°>°>°>°>°>°>°>°>°>°>°>°>°>°>°>°>°>°>°>°>°

#پارت_نوزدهم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دراز کشیدمو پتورم کشیدم رو سرم و گفتم:

+شب بخیر.

باصدای بلند گفت:

_شب بخیرررررر خانوم رییس.

دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد.

آخه نمیدونم این پسر چی داشت تو خودش که من کم کم داشتم بهش وابسته میشدم؟

خیلی باهاش احساس راحتی میکردم..گرچه بداخلاق بود.خیلی جالب بود اصلا چرا باید شماره ی اینو بگیرم،؟.

حالا اینو ولش.

ارسلانوچیکارشکنم.؟معلومهدیگه..میدم‌دخلشو بیارن.هرزه ی آشغال.لعنت بهش.کثافت

حدود نیم ساعت بعدش خوابم برد.

:(:

_رونیا پاشو.

لای چشممو باز کردم که با گوله ای اخم مواجه شدم.چشممو کامل باز کردم.

_بیهوش شده بودی ؟

ابرومو دادم بالا و گفتم:

+نه

_پاشو باید بریم.

تو جام نشستم و دستمو به لبه ی تخت گرفتم و اومدم پایین.روبه ارشام گفتم:

+میشه بگی لباسامو بیارن؟

_لباسات کامل خونی بود.

+عب نداره.

_باشه.

بعد از چند دقیقه با نایلون لباسام برگشت

ارشام رفت بیرون تا راحت باشم.

لباسامو عوض کردم.کاملا خونی بودم‌‌.عیب نبود اگر اینجوری میرفتم؟

بعد از چند دقیقه تقه ای به در خورد و اراشم اومد داخل.با اخم نگام کرد.

_این چه طرزشه.

+چشه مگه.

کتشو از تنش در اورد و انداخت روی شونه م.

+خب چه فرقی میکنه هنوزم معلومه.

_یکمی بهتره بیا بریم پایین کارای تسویتو انجام دادم.

+هزینه ش هرچی شد بگید تا این ماه به حقوقتون اضافه شه.

زیرلب برو بابایی گفت و رفت بیرون.منم پشت سرش راه افتادم .

در ماشینو که باز کرد من سریع رفتم و جلو نشستم..خودشم اومد و نشست و ماشینو روشن کردو راه افتاد.لبه کتشو کشیدم بالاتر که بوی یه عطر خیییلی اشنا توی مشامم پیچید‌.

یه نفس عمیق کشیدم..بینیم خنک شد..چند بار دیگه با لذت عطرو بوکشیدم.

+اسم عطرت چیه.

باسردی گفت:

_ویکند.

با تعجب گفتم:

+ویکند که قدیمیه.

_این ادکلنه همیشگیه منه.

سرمو تکون دادم.

بوش واقعا عالی بود.تند بو کشیدم که انگار یه فیلم از جلوی چشمم رد شد..جلوش چشام سیاهی رفت..ای خدا باز شروع شد.

دستمو گذاشتم رو شقیقه م.

یه صداهای گنگی میپیچید توی ذهنم‌‌.

چنددقیقه همونطوری موندم وقتی چشامو باز کردم دیدم ارشام ماشینو کنار خیابون پارک کرده

_خوبی ؟

سرمو تکون دادم

+اره.

_لازمه بریم بیمارستان؟

سریع سرمو به نشونه ی نه تکون دادم وگفتم:

+نه نه

_باشه.

بعد ماشینو روشن کرد وراه افتاد.

سرمو به پشتیه صندلی چسبوندمو چشامو بستم

_خب از کدوم طرف باید برم.

لای چشممو باز کردم.من که نمیتونسم راه ویلارو نشونش بدم.بهتر بود میرفتم شرکت از اونجا باماشین شرکت میرفتم خونه.

+بریم شرکت.

ابروشو داد بالا.

_شرکت؟

+اره.

سرشو تکون داد و پاشو فشار داد روی گاز.

حدود نیم ساعت بعدرسیدیم ..

سریع پیاده شدم ورفتم سمت پله ها که صدای بلند ارشامو شنیدم.

_بیچاره وایسا با اسانسور برو.

+وای نه.

ماشینو پارک کرد و پیاده شد و اومد سمت اسانسور اسانسور یه طبقه بالا تر بود وسریع اومد پایین.وقتی که رسید ارشام درو باز کرد و خودش رفت تو..منم مردد پامو توی اتاقک گذاشتم ک ارشام استین مانتومو کشیدرفتم تو‌.

داشتم از ترس سکته میکردم..

حدود۵دقیقه بعد رسیدیم و در اسانسور باز شد.

~_~_~_~_~_~_~_~_~_~_~_~_~_~_~_~_~_~_~_

#پارت_بیستم

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

توی این‌مدت به کفشام‌نگاه میکردم..زیر چشمی گاهی به ارشام‌انداختم که دیدم بااخم غلیظی زل زده به من..

از خجالت آب شدم سرمو انداختم پایین..این چش بود؟خوددرگیری داره بیچاره.تادر اسانسور باز شد پریدم بیرون..ارشامم پشت سرم میومد..

به محض ورودم چند تا از کارمندا اومدن سمتم سوال پرسیدن..سرم داشت میترکید..دستمو به سمت ارشام‌دراز کردم‌و گفتم:

+برید از اقای کیایی بپرسید

اونارو از سر خودم باز کردم.منشی بادیدن من سری به نشونه ی سلام تکون داد..منم مثل خودش سرمو تکون دادمو رفتم تو اتاقم‌

تنم بیحال بود..دارم واست آشغال پست فطرت.تلفنو برداشتم و شماره ی صفرو گرفتم که منشی ورداشت.

_بله خانم پارسایی کیا.

+بی زحمت بگید آقای جم بیان اتاقم.

_بله حتما

گوشی رو قطع کردم وگذاشتم سرجاش.

چند دقیقه بعد تقه ای به در خورد و چهره ی نحس نوید نمایان شد.

بانیش باز گفت:

_ژون خانومی.

اخم کردم.

+این ارسلان داره اختلال ایجاد میکنه.

ابروشو داد بالا.

_مگه چی گفته.

+پارو دم‌من گذاشته.

_چیکار کنیم.؟

+راهی هست‌که سربه نیست شه؟

پوزخند زد.

_ارسلان سربه نیست شه؟؟شوخی میکنی؟

+من شوخی دارم؟؟ میتونی جورش کنی یا نه؟

_تو اخرش مارو بدبخت میکنی رونیا.

+بکنم یا نکنم دودش تو چشم خودمم میره

_بزار ببینم چیکار میتونم واست بکنم.

+خبرشو بده بهم تاشب.

_باشه.

+حالام برو

سری تکون دادو از اتاق رفت بیرون.

بادستام سرموقالب گرفتم

پوووف خدایا.

باید زودتر میرفتم خونه تاکسی این گند پشت لباسمو ندیده..اصلا حواسم به کت ارشام نبود.اوردمش جلوتر.تنم ضعف کرده بود.

سرمو گذاشتم رو میز.حوصله ی هیچ کاریو نداشتم..چشامو بستمو با لذت بوی عطرشو فرستادم توتنم.‌

بوش خیلی آشنا بود واسم..نمیدونم از کجا بوش کردم.

دوباره با تلفن شماره ی صفرو گرفتم

_بله خانوم پارسایی کیا

+لطفا یه قهوه با شکلات.ممنون.

تلفونو قطع کرد.

چند دقیقه بعد در باز شد و پسره با اخم همراه بایه سینی قهوه اومد تو..قهوه رو گذاشت رو میز

+ممنون

سرشو تکون داد و رفت بیرون..

امروز همه درگیر بودن با خودشون..خدا اخر عاقبت اینارو بخیر کنه

"/"/"/"/"/"/"/"/"/"/"/"/"/"/"/"/"/"/"/"/"/"/"/"/"/"/"/"/"/"/"

#پارت_بیست‌ویکم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

منم بعد از تموم شدن ساعت کاری رفتم خونه که چشمم به آرشام نیفته..

از اتاقم اومدم بیرون و درو قفل کردم باید با نوید میرفتم.

از پله ها رفتم پایین که دیدم نوید هم پای ماشینش وایساده

+منم باید با تو بیام

لبخندچندش آوری زد وگفت:

_بفرمایید

بعد در ماشینو باز کرد.سوار شدم

اونم سوار شد و راه افتاد

تاوقتی که رسیدیم خونه حرفی بینمون رد و بدل نشد.

به محض اینکه رسیدیم پیاده شدم..اونم ماشینو پارک کرد و پیاده شد.

باتعجب گفتم:

+نمیری،؟

نیشخندی زد و گفت:

_دعوتم نمیکنی؟

هیچی نگفتم و رفتم تو که اونم پشت سرم اومد.

فاطمه خانوم و بقیه ی خدمتکارا اومدن طرفم و سلام دادن..با بیحالی جوابشونو دادم.

+فاطمه یه لیوان آب برام بیار..

مریم دخترش یه لیوان آب سرد واسم آوردهمشو سر کشیدم.تو دلم خنک شد.

رفتم تو اتاق خودم خواستم درو ببندم که یه چیزی مانع شد.یهو در باز شد و نوید اومد تو.

ابرومو دادم بالا وگفتم:

+برو بیرون.

خودشو پرت کرد رو تخت

_این چه طرز رفتار با مهمونه؟

عصبی شدم

+گمشو بابا.نوید ببین اصلا حوصله ندارم برو بیرون.

خندید.

_فدات بشم که.

جوش اوردم داد زدم:

+گم‌میشی بیرون یا نهههههه؟؟؟

از جاش پاشد و با اخم رفت بیرون‌.

پسره ی آشغال.

درو قفل کردمو لباسامم با یه تاپ و شلوارک قرمز عوض کردم و دراز کشیدم رو تختم.

تنم دیگه جون نداشت اینقد خون ازم رفته بود.خیلی خسته بودم. چشامو بستم که در کسری از ثانیه خوابم برد...

:)

_خانوم..خانوم.پاشید

باصدای در از خواب پریدم.

+چیه فاطمه؟

صداش میلرزید.

_خانوم بیاید توروخدا

از تختم پایین اومدم و رفتم سمت در و بازش کردم که چشمم به قیافه ی پکرفاطمه افتاد.

+چیشده فاطمه؟

_خانوم، رامین الان زنگ زد گفت که با فرهاد و خسرو و امیر و بقیه ی محافظا ارسلانو گروگان گرفتن و بردن توی ویلای قدیمیتون.

لبخندی نشست رو لبم‌.

زدم رو شونه ی  فاطمه و گفتم:

+الان درستش میکنم

(:(:(:(:(:(:(:(:(:(:(:(:(:(:(:(:(:(:(:(:(:(:(:(:(:(

#پارت_بیست‌ودوم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...