رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Yegane98

دختر من، برای همیشه | yegane98 کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب به انگلیسی: Forever My Girl

نام نویسنده: هایدی مک لاکلین ( Heidi MC laughlin )

نام مترجم: یگانه.ش.

خلاصه: داستان درباره ی پسری است که سال ها پیش شهر محل زندگی و عشقش را به امید تحقق بخشیدن به رویاهایش رها می‌کند و حالا بعد از ده سال درحالی که یک خواننده ی مشهور شده است با شنیدن خبر مرگ دوست صمیمی اش بر می‌گردد تا با دختری رو به رو شود که او را ترک کرده بود اما با چیزی مواجه می شود که هیچوقت حتی تصورش را هم‌ نمی کرد...

ساعت پارت گذاری: نامعلوم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


فصل اول

" لیام[۱]  "
صدای ضعیف خروپف به من یادآوری می کرد که تنها نیستم. سنگینی تن دراز شده، باعث می شود بلافاصله عکس العمل نشان دهم. بوی کهنه ی عطر در هوا و روی ملاحفه هایم باقی مانده بود. پرده ها کنار رفته بودند و آفتابی که از درون پنجره ی بزرگ می گذشت برایم چشم انداز و خلوت بی نظیری فراهم می کرد.
به سمت دیگر می چرخم. این چهره ای بود که به یاد نمی آوردم. چهره ای که در حافظه ی من هیچ نامی نداشت و خاطره ی روشنی از چطور راه یافتنش به اتاق هتلم نداشتم، اجازه می دهد تا تخت را رها کنم.
قسمت خوابیدن را احتمالا می توانستم بفهمم.
موهای طلایی اش به من می گفت که خودم را برای پرسیدن نامش و اینکه به چه نوشیدنی علاقه دارد به زحمت نینداخته بودم. تضمین کننده ی صحبت ما تنها چشم ها، دست ها و لب ها بودند.
تنها یک رنگ مو هست که می تواند قلبم را به تپش بیندازد و طلایی آن رنگ نیست.
قرمز هم نیست.
چشم ها همینطور.
آبی هیچوقت.
آن ها باید قهوه ای یا سبز باشند آبی به هیچ وجه.
این یک مارپیچی به سمت پایین نیست یا موادی که زمان را تحت تاثیر قرار بدهد. من هیچوقت مواد نمی کشم؛ هیچوقت نکشیده ام. اما ممکن است در مناسبت هایی مثل دیشب بیش از حد نوشیدنی بخورم. این من هستم که با اشتباهات و شکست هایم دست و پنجه نرم می کنم. ممکن است که روی صحنه ی اجرا موفق به نظر برسم اما شب ها تنها هستم.
و تنها مردن چقدر ترسناک است.
خودم را به گوشی ام می رسانم تا ساعت را چک کنم. به جایش گالری ام را که عکس هایش در آن بود بالا می آورم. انگشت شصتم روی صورتش تردید می کند. وقتی به خانه برگردم او را خواهم دید و نمی دانم که چه چیزی قرار است بگویم.
می دانم که از من متنفر هست.
خودم از خودم متنفرم.
من به زندگی او گند زدم. این چیزی بود که صدای ضبط شده اش می گفت. همانی که برای ده سال نگه اش داشته ام. همانی که از گوشی به گوشی دیگر انتقال می دادم تا بتوانم صدایش را وقتی که در پست ترین حالتم قرار دارم بشنوم. می توانستم تمام کلمات تنفربرانگیزش را که به من گفت از بر بخوانم وقتی سرم شلوغ تر از آن بود که جوابش را بدهم و هیچوقت هم فرصتی برای دوباره تماس گرفتن با او پیدا نکردم. 
هیچوقت نتوانستم حتی برای یک ثانیه زمان پیدا کنم تا به او زنگ بزنم و برایش توضیح دهم که چه بلایی سر هردویمان آورده ام. او بهترین دوست من بود و من اجازه دادم که از دستم برود تا خودم را از اندوه شنیدن اینکه دیگر مرا نمی خواهد نجات دهم.
من رویاهایی هم داشتم.
و رویاهایم او را شامل می شد.
تصمیم من همه چیز را خراب کرد.
هم خواب بی نامم، دستش را دراز می کند تا بازویم را نوازش کند. به سرعت دور می شوم. حالا که عقلم سر جایش بود دیگر هیچ تمایلی به بودن با این شخص نداشتم.
او با صدای اغواگرش که مانند بچه ها بود می گوید:« لیام.»
وقتی زن ها اینطوری صحبت می کردند پوستم را مورمور می کرد. آن ها نمی فهمیدند که این کار تمسخرآمیزشان می کرد؟ هیچ مردی دیوانه ی چنین چیزی نمی شد. این کار اصلا جذاب نیست.
درحالی که ملاحفه را دور کمرم می پیچیدم از جایم بلند می شوم و پاهایم را از لبه ی تخت آویزان می کنم تا از دستان سرگردانش دور بمانم. پشتم به خاطر تغییرجای نادرست با ناراحتی تیر می کشد. ملاحفه را تنگ تر می کنم که تا جای ممکن خودم را بپوشانم. نباید اهمیتی می دادم اما می دهم.
او مرا در تاریکی دیده است اما نمی خواستم که او بتواند نگاه دیگری بیندازد.
- سرم شلوغه. جورج[۲] محافظ در ورودی مطمئن میشه که یک تاکسی برای رفتن به خونه گیر بیاری.
صدایم محکم بود؛ یک تنِ یکنواختِ تمرین شده.
من عمدا به سمت دستشویی می خوابم تا مجبور نباشم به چهره هایشان نگاه کنم وقتی از آن ها در خواست رفتن می کردم. اینطوری آسان تر است. بدون هیچ احساسی. لازم نبود به چهره هایشان نگاه کنم تا نظاره گر محو شدن امیدشان باشم.
امید و انتظار آن ها، مرا رام می کرد و باعث می شد احساس تعهد کنم.
از زمانی که وارد تشکیلات موسیقی شده بودم یک دوست دختر ثابت هم نداشتم و یک گذراندن شبانه قرار نبود تغییرش بدهد. این دخترها هیچ معنی نداشتند و نخواهند داشت. می توانستم تغییر کنم. می توانستم قرار بگذارم و ازدواج کنم.
یک بچه یا بیشتر داشته باشم.
اما چرا؟
مدیر برنامه هایم سم[۳] ، از این فکر خوشش می آمد مخصوصا اگر که خودش طرف مقابلم باشد. او می تواند تنها زنی باشد که برایم تکرار شدنیست.
اولین بار به خاطر یک برداشت نادرست بود. یک اشتباه در جاده وقتی هر دو در شب تنها بودیم. حالا او بیشتر می خواهد. من نه. 
وقتی به من گفت که حامله است می خواستم خودم را از روی یک صخره به پایین پرت کنم. من هیچ بچه ای نمی خواستم؛ حداقل نه از او. وقتی به داشتن همسر فکر می کنم او قدبلند است با موهای خرمایی تیره. پوستش به خاطر سال ها تشویق کننده[۴] بودن و دویدن روزانه ی  پنج مایلی برنزه است. او یک مدیر اجرای زیاده خواه نیست که از استخدام پرستار بچه حرف زند قبل از اینکه حتی یک دکتر حاملگی اش را تایید کند.
او پیشنهاد ازدواج داد. من دیوانه شدم و به هوای یادگرفتن موج سواری به استرالیا رفتم.
او وقتی دو ماهش بود سقط جنین کرد. من قول دادم که از آن به بعد همه چیز را حرفه ای تمام کنیم و ارتباطمان را کاری نگه داریم. از آنجا بود که من قرارهای شبانه ام را شروع کردم. با همه ی این ها، او هنوز دوستم دارد و منتظر هست تا تصمیم را عوض کنم.
دختر دیشبی در حالی که برای پوشیدن لباس هایش حرکت می کرد میان نفس های عصبی اش می گوید:« میدونی... من شنیده بودم که تو یک عوضی اما باورش نداشتم. من فکر کردم که چیز خاصی بین ماست.»
می خندم و سر تکان می دهم. بارها آن را شنیده بودم. همه فکر می کردند که چیز خاصی بین ماست به خاطر شب حیرت انگیزی که تا به حال داشته اند.
- به خاطر تفکراتت بهت ایراد نمیگیرم.
وارد دستشویی می شوم و در را می بندم تا قفلش کنم.
درحالی که به به در تکیه می دهم سرم را به بدنه ی چوبی اش می کوبم. هربار به خودم می گویم که باید تمامش کنم و همه چیز خوب پیش می رود تا زمانی که یک اتفاقی باعث می شود همه چیز را فراموش کنم. دستم با نا امیدی روی صورتم کشیده می شود.
من مشتاق رفتن به خانه نبودم.
دلیل برگشتنم از روی میز روشویی به من زل زده بود. یک مقاله ی طولانی از کسی که یک زمانی دوست صمیمی ام بود. در حین برداشتن مقاله، مشغول خواندن کلماتی می شوم که حفظشان کرده بودم.
میسون پاول[۵] ، پدر دو فرزند، به صورت غم انگیزی بر اثر اصابت ماشینش با یک هیجده چرخ کشته شد.
مرگ.
نابود شدن.
و من آنجا نبودم.
من مثل یک بزدل فرار کردم بدون حتی خداحافظی.
شماره ی تماسم را عوض کردم چون که او دست از زنگ زدن بر نمی داشت. من باید گذشته را پاک می کردم و میسون جزوی از آن بود. "او" و کیتلین[۶] دوستان صمیمی بودند و میسون به کیتلین می گفت که من کجاها هستم و چه کارها می کنم. اینطوری بهتر بود.
قرار بود که من تنها برای یک سال بروم. به خودم می گفتم که بعد از دوازده ماه به خانه بر خواهم گشت. همه چیز را درست خواهم کرد و به او نشان خواهم داد که من همان شخص سابقی که عاشقش شده بود نیستم. او این را می دید و از من تشکر می کرد. ما به زندگی ادامه می دادیم و او با یک مرد تحصیل کرده ی پردرآمد ازدواج می کرد که هر روز صبح از خواب بیدار می شد و پیراهن دکمه دار و شلوار تا خورده ی رسمی را که او اتو زده بود می پوشید. مثل چیزی که در سریال "به بیور واگذارش کن"[۷] بود.
کاغذ را میان دستانم می فشارم و به هر چیزی که از دست داده ام فکر می کنم. من پشیمان نیستم. نمی توانم که باشم. من این کار را برای خودم انجام دادم و از تنها راهی هم که می دانستم. فقط فکر نمی کردم که اهمیتی به هر آنچه از دست داده بودم بدهم.
من روزی را که میسون به کیتلین پیشنهاد ازدواج داده بود از دست داده بودم. کاری که از شانزده سالگی می دانستم قرار بود انجام بدهد.
من جشن ازدواج و تولد دوقلوهایش را از دست داده بودم. او یک پدر و یک همسر بود. او سه نفر را داشت که به او متکی بودند و حالا رفته بود. او دیگر هیچوقت نمی بیند که بچه هایش بزرگ شوند و کارهایی را بکنند که ما وقتی جوان تر بودیم عادت به انجامشان داشتیم. تمام کارهایی که می گفتیم بچه هایمان با هم انجام می دهند. من این را از دست دادم چون چیزهایی داشتم که به خودم ثابت کنم. من رویاهایشان و زندگی را که برنامه ریزی کرده بودیم رها کردم.
و حالا دارم به خانه بر می گردم تا با تصمیم مشکلی که درباره ی موسیقی گرفته بودم رو به رو شوم.
 

۱.Liam

۲.Jorge

۳.Sam

۴.cheerleading: تشویق کننده گروهی از دختران دبیرستانی هستند که با رقص و آواز در مسابقات ورزشی به تشویق تیم پسران دبیرستان خود می پردازند. ( توضیح مترجم )

۵. Mason Powell

۶.Katelyn

۷.leave it to Beaver: سریالی آمریکایی سال 1950 که یک درام خانوادگی است. ( توضیح مترجم )

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل دوم

" جوزی[۸] "
هرچه قدر بیشتر به کلمات خیره می شدم آن ها محو تر می شدند.
کاغذ از اشک هایم خیس بود. اشک هایی که از زمان گرفتن آن تماس تلفنی متوقف نشده بودند. حالا سفارشی در دست دارم با نام او که رویش نوشته شده است. نیمه بالای تابوت به رنگ های دبیرستانمان باشد؛ طلایی و قرمز. و نیمه ی پایین آن به رنگ جشن ازدواجشان و رنگ کالجمان؛ سبز و سفید. این چیزی بود که کیتلین می خواست.
کیتلین قرار بود همسرش را در مدت کوتاهی دفن کند اما به نظر وقت کافی داشت که تصمیم بگیرد با چه نوع گل هایی تابوت همسرش را بپوشاند.
من؟ من حتی نمی تونم کاغذ دستورعمل را به صورت کامل بخوانم.
وقتی کیتلین با من تماس گرفت و خواست گل ها را آماده کنم با همه ی وجودم مبارزه کردم که "باشه" بگویم درحالی که واقعا جوابم نه بود. من نمی خوام این کار را انجام بدهم. من حتی نمی خواهم که باور کنم میسون رفته است. من او را از کلاس اول می شناسم و حالا او رفته است. او دیگر قرار نیست مانند هر دوشنبه به اینجا سر بزند. کیتلین دیگر قرار نیست دوجین گل رزی را که از هفده سالگی هر هفته می خرید از او بگیرد.
آن ها جزو خوشبخت ترین ها بودند، کشف همه ی این ها از دبیرستان و ادامه دادنِ آن خوشبختی بود. من هم فکر می کردم که چنین چیزی داشتم اما در اولین ترم کالج به بدترین شکل ممکن ضربه خوردم. تمام زندگی ام تنها با چند کلمه ی کوتاه و به هم خوردن دری که بین من و عشق زندگیم یک دیوار ساخت، از این رو به آن رو شد.
روی پاهای لرزانم ایستادم. اشک هایم را پس می زنم و راهم را به سمت در پیدا می کنم تا علامت "بسته" پشت شیشه را به "باز" تغییر دهم. نمی خواستم امروز مغازه را باز کنم اما مجبور بودم.
در چند روز آینده یک مراسم عروسی، خوش آمد گویی و ختم است و من آن آدم خوش شانسی هستم که باید کار گل ها را انجام بدهم.
سفارش کیتلین را روی بورد در کنار سایر سفارشات می چسبانم. باید با او مانند سایر مشتری ها رفتار کنم با وجود اینکه آرزو می کردم این یکی را بر عهده نمی داشتم.
در حالی که شروع به درست کردن اولین سفارشم می کنم به خودم می گویم "نفس عمیق".  چهل کورساج[۹] و بوتِنیِر[۱۰] بود که باید امروز آماده می کردم و تنها چیزی که می خواستم له کردن رزها بین دستانم و پرت کردنشان به بیرون از در بود.
صدای در، تمرکزم را به هم می ریزد. "زمان گرفتن قیافه ی خوشحاله". جنا[۱۱] با قهوه ای در دست به سمتم قدم می گذارد. دستانم را روی پیشبند سبز رنگ می کشم و او را آن طرف کانتر می بینم.
قبل از مزه کردن مایع داغ می گویم:« ممنونم.»
راه رسیدن به قلبم مطمئنا یک لیوان قهوه کارامل بود.
- می دونم که بهش نیاز داری. وقتی توی صف ایستاده بودم میتونستم تمایل شدیدتو احساس کنم.
جنا کارمند پاره وقت من و غیر از آن دوستم هست. او سه سال پیش به بامونت[۱۲] نقل مکان کرد تا از شوهر متجاوزش فرار کند و بلافاصله با من و کیتلین جور شد.
می پرسد:« چطور داری کنار میای؟»
شانه هایم را بالا می اندازم. نمی خواستم که در حال حاضر درباره ی چیزی حرف بزنم. باید امروز را می گذراندم. زمانی که خبر پخش شود، هم کلاسی های قدیمی بر می گردند و به همان اندازه که بیهوده به نظر می آید اما می خواهم خوب به نظر برسم. نمی خواهم اینطور به نظرم بیایم که انگار همین تازگی پسم زده اند چون به هر حال این چیزی بود که بیشتر آن ها به خاطر می آوردند.
چشمانم را پشت دستانم پنهان می کنم:« فقط... من هیچ خاطره ای ندارم که میسون در اون نباشه. من نمیدونم چه اتفاقی دوشنبه میفته وقتی که مغازه رو باز می کنم و اون اینجا نیست که برای کیتلین گل بخره. اون بیشتر از ده ساله که این کارو انجام میده.»
- من واقعا متاسفم جوزی. آرزو می کردم کاری باشه که بتونم برای شما دونفر انجام بدم.
- فقط کنار کیتلین بمون. من یک جوری با احساسات خودم کنار میام.
جنا کانتر را دور می زند تا به سمتم بیاید و قبل از پوشیدن پیش بندش در آغوشم بگیرد. من از کمکش ممنون بودم؛ مخصوصا امروز. شاید می توانستم از پس ترتیبات مراسم ختم بربیایم و روی خوش حال بودن تمرکز کنم.
اما بعد از آن، شاید نه.
آقای پاول بیرون مقابل مغازه ایستاده بود و به داخل خیره شده بود. به نظر می رسید گم شده باشد.
درحالی که از در بیرون میرفتم به جنا می گویم:« الان بر می گردم.»

۸.Josie

۹.Corsage: وسیله تزئینی درست شده از گل مخصوص خانم ها که در مراسمات رسمی به عنوان دستبند در مچ دست راست انداخته می شود و یا به سمت چپ لباس آویزان می شود.

۱۰.Boutonniere: وسیله ی تزئینی درست شده از گل مخصوص مردها که در مراسمات رسمی به یقه ی سمت چپ کت آویزان می شود.

۱۱.Jenna

۱۲.Beaumont: شهری در ایالت تگزاس آمریکا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هوا خنک و ملایم بود با کمی سرما. مطمئنا امروز یک روز پاییزی معتدل نبود.
دستم را برای گرفتن بازویش دراز می کنم و می گویم:« آقای پاول؟»
او همسرش را سال پیش به خاطر سرطان از دست داده بود و حالا هم که پسرش. نمی توانم حتی تصورش کنم.
- جوزفین[۱۳].
صدایش شکسته بود. چشمانش گود افتاده و قرمز بودند.
- من فقط داشتم قدم می زدم و زمانی که به داخل نگاه کردم یاد بار اولی افتادم که میسون رو اوردم تا برای کیتی گل بخره. اونا قرار بود به یک جور مراسم رقص برن و منم قرار بود برسونمشون.
او سرش را تکان می دهد انگار که نمی داند آیا حالش را بهتر می کند و یا نمی خواهد بیشتر از این به یاد آورد.
- این مال خیلی وقت پیشه آقای پاول. می خواین داخل بیاین تا من به کیتلین زنگ بزنم؟ شاید اون بتونه بیاد و ببردتون.
او سرش را تکان داد:« من نمی خوام کیتی رو اذیت کنم. اون کارهای بیشتری برای انجام دادن داره تا پرستاری کردن از پدرشوهرش...»
او ناگهان دست از حرف زدن کشید. برق چشمانش خاموش می شود. به اطراف نگاه می کنم ببینم چه چیزی توجه اش را جلب کرده بود.
- من هنوزم پدر شوهرش هستم؟
دستم دهانم را می پوشاند اما نمی توانم گریه ام را خفه کنم.
زمزمه می کنم:« معلومه که هستی. اون کیتی شماست. شما تنها کسی هستی که اونو اینطور صدا میزنه. خودت میدونی. اون طوری دوستت داره که انگار پدر واقعیش هستی.»
آقای پاول نگاهم می کند و قبل از اینکه دور شود سر تکان می دهد. می خواهم دنبالش کنم و مطمئن شوم که او به خانه یا هرجایی که تصمیم به رفتن دارد برسد اما مثل یخ زده ها در پیاده رو می ایستم و رفتنش را تماشا می کنم.
میسون هیچوقت نمی فهمد که چه تاثیری روی همه ی بامونت گذاشته است.
وقتی به داخل مغازه برگشتم، جنا در حال بیرون آوردن رزها بود تا برای مراسم ختم رنگشان کند. نفسی با آسودگی می کشم که لازم نیست از او درخواست کنم. او خودش می دانست. پشت سرش می روم و دستانم را به دورش حلقه می کنم تا در آغوشش بگیرم و از اینکه دوست خوبیست تشکر کنم.
سفارشاتی که بیشتر آن ها برای کیتلین یا سرویس خدماتی بود دیوانه وار پشت سر هم تلنبار می شد. امروز پیک سفارش رسانم را مشغول نگه داشته بودم و او هر دفعه که وارد می شد گوش تا گوش لبخند داشت. نمی توانستم حدس بزنم که چرا. بیشتری ها وقتی دسته ی گلشان را برای مراسم ختم دریافت می کنند انعامی نمی دهند مگر خانم بیشاب[۱۴] مادر همیشه آراسته و مغرور کیتلین که می توانست نمونه ی بارز کلمه ی "شایسته" باشد.
در کنار جنا مشغول کار می شوم. سعی می کنم توجهی نشان ندهم اما نمی توانم دست از نگاه های چند دقیقه یک بارم به به کار جنا بکشم. ترتیبات درست کردن سفارش کیتلین به خوبی پیش می رفت. نمی توانستم تصور اینکه میسون اگر که بود، چطور تحت تاثیر قرار می گرفت را از سرم بیرون کنم.
- کی قراره به نیک[۱۵] جواب مثبت بدی؟
تهدیدوار قیچی باغبانی را برای زدنش بالا می آورم.
درحالی که چند گل صدفی برای برش زدن بیرون می کشم می گویم:« چند شب پیش دوباره پیشنهاد داد.»
- بار چندم بود؟
شانه ای بالا می اندازم:« حسابش از دستم رفته.»
جنا قیچی باغبانی اش را با شدت به پایین پرت می کند و دستانش را روی مفاصل ران هایش می کشد:« منتظر چی هستی لعنتی؟ اون یک شغل خوب داره، عاشقته و از نوح[۱۶] هم مراقبت می کنه. مردهای زیادی نیستن که حاضر بشن برای بچه ای که مال خودشون نیست نقش پدر رو بازی کنن.»
برای پنهان کردن لبخندم تلاش می کنم. مشتی به بازویم می کوبد:« گفتی اره؟»
سر تکان می دهم که باعث می شود او بالا و پایین بپرد. دستم را به سمت خودش می کشد و وقتی که می بیند حلقه ای ندارم ابروهایش در هم می رود.
- قراره تا زمانی که همه چیز آروم بشه صبر کنیم. الان زمان جشن گرفتن نیست. ما هردو دوستمون رو از دست دادیم و با وجود اینکه ما خوشحال و عاشق همیم، کیتلین و بچه هاش برای ما اهمیت بیشتری از این دارن که الان  بخوایم به همه بگیم قراره ازدواج کنیم.
جنا بازوانش را به دورم می پیچد و محکم نگه ام‌ می‌ دارد:« اون‌‌ خوش بختت میکنه جوزی.»
وقتی که خودش را عقب می کشد می‌گویم:« همین الانشم‌ کرده.»
می توانستم ببینم‌ که چه فکری در سرش می‌ چرخید و این‌ باعث می‌‌ شد از چیزی‌ که به نیک گفتم مطمئن‌ شوم: ما دزدکی برای ازدواج فرار می کردیم.
او می‌ چرخد و دوباره مشغول کار‌می‌ شود:« فکر‌می‌کنی که اون نوح رو به فرزندی میگیره؟»
قیچی ام را روی زمین می‌اندازم که تقریبا نزدیک بود پایم را از دست بدهم. سینه ام را صاف می کنم:« من... درباره اش مطمئن نیستم.»
- چرا نه؟ نیک از زمانی که اون سه سالش بود داره بزرگش میکنه.
تنها لبم را گاز می گیرم و برایش سر تکان می دهم:« ما هیچوقت در این باره صحبت نکردیم و الان واقعا نمی خوام درباره ی بابای نوح حرف بزنم.»
او به من نگاه می کند و لبخند می زند:« باشه.»
با این وجود می دانستم که باز هم سوالش را خواهد پرسید.
من سال ها به پدر نوح فکر نکرده بودم. بیش از این چند ساعت و حتی بیش از زمانی که میسون مرد، هیچوقت به او فکر نکرده بودم. من نمی دانم که او درباره ی میسون فهمیده است و یا اهمیتی می دهد؛ فقط امیدوارم که اینجاها پیدایش نشود.

۱۳.Josephine

۱۴.Bishob

۱۵.Nick

۱۶.Noah

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل سوم

" لیام "
شبانه موتور سواری می کنم تا از مردمی که دنبالم می کردند اجتناب کنم. کل روز را خوابیده بودم و بعد از بیست و دو ساعت به خانه رسیده بودم.
خانه.
چه واژه ی غریبی. تا جایی که به یاد می آوردم من تنها در هتل زندگی می کردم. هتل راحت و بی دردسر بود با امنیت بالا. اگر که نمی خواستم هیچوقت مجبور به ترکش نبودم. یک نفر را داشتم که کار خرید مواد غذایی و شست و شوی لباس هایم را انجام می داد. اگر چیزی خراب شود کسی هست که آن را درست کند و مهمان هایم همیشه ناشناس هستند.
هوا سردتر از آن است که به یاد می آوردم. امیدوار بودم که خدمتکارم لباس های مناسبی برایم جمع کرده باشد. سم کت شلوار جدیدی به آپارتمان فرستاده بود. او می خواست که به خاطر حمایت روحی بیشتر همراهم بیاید اما من ردش کردم. من احتیاجی به او ندارم. من او را اینجا نمی خواهم. به او گفتم که زود میرم و بر می گردم. اما چند روز زودتر از برنامه حرکت کرده بودم چون برای دیدن" او" به زمان نیاز داشتم.
حتی اگر این به معنای دیدنش از آن طرف خیابان باشد. من به زمان احتیاج داشتم که به خودم یادآوری کنم چرا کالج و رویاهای او را رها کردم تا روزهای بی شماری در یک استدیوی خراب شده بگذرانم و شب ها در اتوبوسی که اطراف کشور دور می زد بیدار خوابی بکشم.
من به دیدن "او" نیاز دارم تا اطمینان حاصل کنم که تصمیم درستی برای خودم گرفتم، صرف نظر از اینکه چه آسیبی به او زده باشم.
من باید ببینم که او به زندگی اش ادامه داده است. چیزی که امیدوارم انجام داده باشد. اینکه چند بچه دارد و شغل همسرش چیست. من امیدوارم که شوهرش رفتار بهتری از آن چه که من داشتم با او داشته باشد چون که او لیاقتش را دارد.
در هالیدِی این[۱۷]، خارج از بامونت، توقف می کنم. قبل از اینکه مدیر ساختمان هتل اخطار بدهد در حال به هم زدن آرامش محیط هستم، موتور سیکلتم را خاموش می کنم.
به محض پایین پریدن از روی آن و برداشتن کلاه کاسکت، عینک شیشه ای تقلبی ام را روی چشم می گذارم و کلاه لبه دار بیسبال را تا روی آن پایین می کشم. می دانستم که با پا گذاشتن به بامونت خبر به سرعت پخش می شود اما برای چند روز می خواستم که ناشناس باقی بمانم.
بند کیف گیتار غیرقابل نفوذ در برابر باران را از بازویم رد می کنم و کوله ام را از پشت موتور جدا می کنم.
راهی که به داخل لابی می رسید به طرز عذاب دهنده ای طولانی بود. هتل چندان از بزرگراه فاصله نداشت و به همین دلیل پر سر و صدا بود. این بی تجمل ترین هتل ممکن بود و هیچکس فکرش هم نمی کرد که اینجا دنبالم بگردند. زمانی که به سم گفتم اینجا برایم اتاق رزرو کند با دیدن کلمه ی " متل درجه ی سه" تقریبا تا مرز مردن پیش رفت. با این وجود من اینجا بودم و به راهروی بی تشریفاتی وارد می شدم که صدای بلند تلویزیون سکوتش را می شکست و روی میز پذیرایی اش، کتری نیمه پر از قهوه ی مانده در کنار دونات های مانده از صبح قرار داشت.
متصدی هتل قبل از اینکه حتی وارد شوم می پرسد:« چه کمکی از دستم برمیاد؟»
صدایش تیز و آزاردهنده بود. یادآور صدای خراش ناخن های تیزی که روی تخته سیاه کشیده می شد.
موهایش به قدی محکم به عقب بسته شده بودند که انگار گوشه های دهانش چاره ای جز کش آمدن نداشتند. لبانش به قرمزی فیلم های هالیوودی بود. می خواستم دستمال کلینکسی به او بدهم و بگویم بازیگران هالیوودی زیاد به سمت رژ لبهای اینطوری نمی روند که بعدها مدرکی به جا نماند.
اما نمی گویم. حتی سلام هم نمی دهم و لبخندی به او نمی زنم. فقط دوست داشتم به اتاقم بروم و کمی بخوابم.
- اینجا اتاق رزرو کرده بودم.
گواهینامه ی رانندگی ام را به دستش می دهم و صبر می کنم.
در حالی که او نامم را وارد سیستم می کرد انگشتانم روی پیشخوان ضرب می گیرند. هر بار که او به من نگاه می کند و لبخند می زند می خواهم چند قدم عقب بروم.
یک نفر باید به او بگوید که زیادی آرایش کرده است و اگر موهایش را سفت تر از این ببندد، کچل می شود.
با سوسویی از امید در چشمانش می پرسد:« آقای وست بری[۱۸] پدر شمان؟ اون استاد علوم سیاسی منه.»
سرم را به نشانه ی نه تکان می دهم در حالی که به احتمال زیاد جواب آره بود. از زمانی که به خاطر رها کردن کالج با من صحبت نکرده بود نمی توانستم مطمئن باشم.
- اوه... بد شد. اون استاد فوق العادیه.
- خوش به حالت.
با دیدن بی ذوقی من، چهره اش خشک و بی روح می شود.
درحالی که صدایش دوباره تیز و بچه گانه می شود، می گوید:« اگر کمکی از دستم برمیاد بهم بگین.»
کلیدکارت را روی پیشخوان پایین می گذارد و می خواهد که کاغذ مربوط به وسایل نقلیه را پر کنم. تنها اطلاعات لازم را می نویسم بدون وارد شدن به جزئیات ساخت و مدل موتورم. آن ها نیازی به دانستنش نداشتند.
کلیدکارت را بر می دارم و به سمت آسانسور می روم. وقتی وارد می شوم، به کارت نگاهی می اندازم و آه می کشم. من در طبقه ی ششم بودم. بالاترین طبقه ای که وجود داشت اما نه آنقدر بالا برای من. این باید کارم را راه می انداخت چون فقط برای زمانی کوتاه بود. من فقط اینجا بودم تا از میسون خداحافظی کنم و کمی به" او" خیره شوم قبل از اینکه دوباره به زندگی خودم برگردم.
راهرو بوی بدی می داد. این اولین چیزی بود که بعد از خارج شدن از آسانسور متوجه شدم. و فرش های زشت و احمقانه ای که سالن ها را پوشانده بودند. بوی مانده ی سیگار باعث می شود احساس ناخوشی کنم. خودم را به داخل اتاقم می اندازم و کیفم را روی یکی از دو تخت می پرت می کنم. به سمت در کشویی شیشه ای می روم، پرده های ضخیم تیره را کنار می زنم و به چراغ های نورانی بامونت چشم می دوزم.
ضربه ای به چفتی در می زنم و بازش می کنم. بیرون در هوای خنک می ایستم.
 

۱۷.Holiday Inn

۱۸.Westbury

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صدای شکستن شیشه نگاهم را به سمت چپ می کشاند. بلافاصله آرزو می کنم کاش این کار را نمی کردم چون در فاصله ی دور برج آبی قرار داشت که من و میسون به همراه چند نفر دیگر عادت داشتیم پس از بازی از آن بالا برویم. یک بسته آب*جو بالای آنجا می بردیم و دخترها را پایین می گذاشتیم تا ببینیم چه کسی می تواند با بطری خالی سقف تراک[۱۹] ام  را هدف بگیرد.
با خودم می گویم:« به نظر میرسه یکی داره سنت ما رو حفظ می کنه.»

کیتلین با صدای بلند داد می زند:« میس... بیا پایین. من تنهام.»
صدای خنده های ما و دخترها برای نگه داشتن سروصدا کافی بود.
- عاشقتم عزیزم.
میسون درحالی که دستانش را دو طرف دهانش گرفته بود فریاد می زند:« من با میخوام با این دختر ازدواج کنم و ازش بچه های خوشگل داشته باشم.»
ما شروع به خندیدن می کنیم اما من می دانستم که او راست می گفت. کیتلین به داخل آب قدم می گذارد و میسون نگران می شود. این احساس را می شناسم. به پایین و سایه ی تاریک دختری که متعلق به من بود و در کنار تراکم ایستاده بود نگاه می کنم. به ژاکت چرمی ام که به دور او پیچیده شده بود حسادت می کنم. اما این یک سنت است.
درحالی که میسون را عقب می زنم می گویم:« میدونم پسر.»
درحالی که من قوطی آب*جویم را به هوا پرت می کنم می گوید:« یک عروسی چهارنفره.»
جراد
[۲۰] قبل از پرت کردن قوطی اش می گوید:« رفیق تو هنوز بچه ای. نباید درباره ی عروسی و این چرت و پرتا حرف بزنی.»
میسون شانه بالا می اندازد:« وقتی عاشق بشی می فهمی.»

هیچ چیز شبیه قبل نیست و همه چیز می توانست همانطوری که برنامه ریخته بودیم باشد. میسون نباید می رفت. اگر قرار به رفتن بود، من باید می رفتم. من به برنامه گند زدم.
به داخل اتاق بر می گردم و با بستن در، پرده ها را می کشم. وقتی به تخت نگاه می کنم انگار که برایم شکلک در می آورد و مرا دعوت نشده فرا می خواند. همان قدر که من خودم را نمی خواهم آن هم مرا نمی خواهد.
نمی توانم اینجا بمانم. این اتاق مرا خفه می کرد. از شر عینک و کلاه خلاص می شوم و به کلاه کاسکت و ژاکتم چنگ می زنم. شاید موتور سواری ذهنم را پاک کند و شاید هم نه. آخرین باری که به یک سفر جاده ای برنامه ریزی نشده رفتم تصمیمی گرفتم که زندگی ام را تغییر داد.
علامت قرمز خروج بالای راه پله، بیشتر از آسانسور دعوت کننده است. با شانه ام به در ضربه می زنم و به سرعت پایین می روم. مثل زمان هایی که جوان تر بودم از نرده به پایین سر می خورم؛ کاری که خیلی وقت بود انجام نداده بودم.
قبل از رسیدن به لابی کلاه را روی سرم می گذارم. آخرین چیزی که می خواهم این است که صندوق دار شروع کند به حدس زدن که چه کسی هستم. از شانس من، او ممکن بود وارد اتاقم شود و روی تخت نه چندان راحت دراز بکشد و منتظرم بماند تا برگردم و اغوایش کنم.
از او می گذرم.
در حالی که به سرعت از لابی رد می شدم می پرسد:« صبح نیاز به تماس برای بیدار شدن دارین؟»
داشت جدی حرف می زد؟ گوشی ام را بیرون می کشم و به ساعت نگاه می کنم. از نیمه شب گذشته بود.
سر تکان می دهم و درحالی که در را باز می کردم تا به سمت موتورم بروم می گویم:« نیازی نیست.»
هیچ صدایی نمی توانست شبیه به غرش موتور باشد. حتی لرزشش به تنهایی نیز باعث آسودگی ام می شد. قبل از به حرکت در آوردن لاستیک هایش، دسته هایش را می چرخانم و از پارکینگ خارج می شوم. می توانستم احساس کنم که دختر صندوق دار نگاهم می کرد سر هر چیزی شرط می بستم که با هیجان لبانش را می لیسید.
بدون هیچ مقصدی در ذهنم، وارد جاده ی پشتی می شوم. هر چه ترافیک کمتر، بهتر. تنها من و جاده و خورشید بزرگی که تهدید به نشان دادن خودش می کرد برای شروع یک روز افتضاح دیگر.
با ورود به جاده ی بامونت شوکه می شوم. این چیزی نبود که می خواستم. من از لحظه ای که خبر میسون را شنیده بودم بی وقفه به این شهر فکر می کردم. شهر ساکت است. چراغ های صنعتی آهنی از داخل خیابان پیاده رو را روشن کرده بودند.
هیچ چیز تغییر نکرده بود.
با وارد شدن به شهر، سرعتم را کم می کنم. یک پیچ سمت چپ، یک پیچ سمت راست و به خیابانی می رسم که آنجا بزرگ شده بودم. وقتی که در مقابل خانه ی قدیمی ام متوقف می شوم، با چراغی که بیرون و داخل روشن بود می فهمم که پدرم بیدار است.
هیچ چیز تغییر نکرده بود.
همان خانه ی ویلایی سفید با در قرمز. بدون هیچ ماشینی در مقابلش و چمن هایی مرتب کوتاه شده. اتاقم تاریک بود و من از خودم می پرسیدم با آن چه کار کرده بودند؟ آیا عکس هایم هنوز در راهرو هست یا وقتی به بدترین شکل ممکن به آن ها پشت کردم آن ها را برداشته اند؟ آن ها ممکن بود چه بگویند وقتی ببیند پسر بی ملاحظه شان در خانه را می زند و می خواهد برای شام بماند؟
دو بلوک پایین می روم و از مقابل یکی دیگر هم رد می شوم تا مقابل خانه ی پرِستون[۲۰] بایستم. من احمق نیستم که فکر کنم" او" هنوز هم اینجا زندگی می کند اما می دانستم که او این مراسم را از دست نمی دهد مگر اینکه او و کیتلین دیگر با هم دوست نباشند.
چراغ ورودی روشن و در باز می شود. آقای پرستون، مردی که قرار بود پدر شوهرم شود بیرون از در ورودی قدم می گذارد. می دانستم که او نمی تواند مرا با کلاه کاسکت شناسایی کند اما ممکن است حدس هایی بزند.
او بیرون می ایستد و هر دو به هم خیره می شویم. او پیر شده بود دقیقا همان طور که حدس می زدم پدرم شده باشد. او از پله های ورودی پایین می آید و روی چمن ها قدم می گذارد و من می فهمم که باید بروم.
دسته ها را می چرخانم و با نهایت سرعت به سمت خیابان می روم تا آقای پرستون را درحالی که با خودش فکر می کرد در حیاط تنها بگذارم.

 

۱۹.Truck: نوعی ماشین که پشت آن شبیه به وانت است.

۲۰.Jerad

۲۱. Preston
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل چهارم

 

" جوزی "

وارد مسیر ماشین روی خانه ی بی تجمل و حیاط دار میسون و کیتلین می شوم و در کنار سه چرخه های صورتی رنگی که در حیاط بود توقف می کنم. نمی توانم خودم را مجبور کنم که از ماشین خارج شوم. این کار به معنای پذیرش قطعی این اتفاق بود. می دانم که هیچ چیز نمی توانست میسون را برگرداند یا چیزی را که اتفاق افتاده بود تغییر دهد، اما شاید می توانستم کمی بیشتر از پذیرشش طفره بروم.
- خاله جوی[۲۲] چیکار می کنین؟
صدای غیرمنتظره از جا می پراندم. پِیتون[۲۳] ایستاده در کنار در عقب ماشین به من خیره بود. موهای فرفری سیاهش با ربانی به پشت محکم شده بود و لبخند دندان نمایش برایم امیدبخش بود.
درحالی که از ماشین پیاده می شدم و به سمتی که او ایستاده بود قدم بر می داشتم می گویم:« چیزی نیست عزیزدلم. فقط فکر می کردم.»
او پیراهن فوتبال هر یکشنبه اش و شلواری ورزشی پوشیده بود و یک بازوبند فوتبال نیز بالای آرنجش داشت. او از همه نظر میسون بود.
- نوح کجاست؟
- مدرسه اس.
با نا امیدی به زمین نگاه می کند. کتانی هایی که پاهایش را پوشانده بودند شروع به حرکت کردن به سمت عقب و جلو می کنند.
- مامان گفت فعلا لازم نیست بریم مدرسه.
صدایش تقریبا محو می شد.
درحالی که قلبم برای او و خواهرش تیر می کشید با اشک هایم مبارزه می کنم. آن ها تنها پنج سال در کنار پدرشان بودند و اگر خوش شانس باشند تنها یک سالش را به یاد می آورند.
مقابلش روی زانو خم می شوم و قطره اشک افتاده روی گونه اش را پاک می کنم.
- نوح بعد از مسابقه و قبل از اینکه بره تمرین میتونه بیاد اینجا باشه؟
سر تکان می دهد و من بغلش می کنم تا به داخل خانه ای که یک زمانی منشا خوشحالی بود حملش کنم.
این اولین باری بود که بعد از گرفتن آن تماس به خانه ی پاول می آمدم. من آمده بودم تا زمانی که کیتلین در بیمارستان بود و امضای بیرون آوردن میسون را انجام می داد از دخترها مراقبت کنم.
کف اتاق قدم بر می دارم. همان جایی که آن ها زمان هایی که دخترها سرماخورده بودند و یا آنفولانزا گرفته بودند شبانه با قدم زدن رویش بیدارخوابی می کشیدند.
همان جایی که میسون به خاطر کیف ورزشی که بعد از تمرین یادش رفته بود سر جایش بگذارد سکندری خورد و ظرف پر از مرغ را چپه کرد. من و کیتلین تا حد مرگ می خندیدیم. وقتی میسون از جایش بلند شد اثرات چربی همه جای صورتش بودند. با نگاهی که به سمت کیتلین انداخت او فهمید که می خواهد دنبالش کند.
پیتون را پایین می گذارم و پیشانی اش را می بوسم. من حتی نمی دانستم چطور او و خواهرش را تسلی بدهم تا مزاحم مادرشان نشوند.
- خواهرت کجاست؟
پیتون شانه ای بالا می اندازد:« فکر کنم با مامان باشه.»
صدایش می شکند وقتی که ساده ترین سوال ممکن را می پرسد:« خاله جوی حالا کی قراره با من فوتبال تماشا کنه؟»
در حالت عادی من برای هر چیزی جوابی دارم اما وقتی به چشمانش نگاه می کنم نمی دانم چه بگویم چون که هیچ جوابی نداشتم. برای یک هفته من یا آقای پاول می توانستیم همراهش باشیم اما هیچ کداممان میسون نمی شدیم. او رفیق فوتبالی پیتون بود و همینطور پیتون برای او.
- مطمئنم که نیک دوست داره این کارو انجام بده و یا حتی نوح. شاید پدربزرگت بتونه هر یکشنبه یک سری بزنه.
- مثل قبل نمیشه.
او قبل از اینکه مرا در وسط اتاق رها کند کلمات را زمزمه می کند. من احاطه شده با ثانیه های زندگی بودم. یک لحظه تسخیر شده توسط دوربین های زندگی واقعی و لحظه ی دیگر یخ زده در گذشته. و گاهی اوقات این کافی نیست. از الان هر خاطره ای که ساخته شود میسونی ندارد.
 

۲۲. Joey

۲۳. Peyton

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- هی.
می چرخم و کیتلین را می بینم که پشت سرم ایستاده بود. موهایش با شلختگی به پشت، دم خرگوشی بسته شده بود و یکی از لباس های میسون را به تن داشت. نمی توانم اشک هایم را نگه دارم و در حالی که به سرعت او را در آغوش می گیرم، بغضم را خفه می کنم.
چسبیده به سینه ام گریه می کند و هق هقش حصار اشک هایم را می شکند.
به نرمی می گویم:« متاسفم.»
در حالی که سعی می کند خودش را کنترل کند دست هایش به لباسم چنگ می زنند. وقتی تمام دنیای من فرو ریخت او آنجا در کنارم بود حالا من می خواستم در کنارش باشم حتی اگر این نابودم کند.
وقتی عقب می کشد اشک هایش را پاک می کنم مثل همان کاری که برای پیتون کردم.
- تو دیروز خوب به نظر میومدی.
تلاش می کنم به او یاد آوری کنم که لحظات بهتری را می گذراند. 
- دیروز قرار نبود من هیچ تصمیمی بگیرم جز رنگ گل هایی که می خواستم اما امروز من باید یک تابوت انتخاب کنم و...
یک نفس عمیق می کشد و صورتش را با دست هایش می پوشاند. انگشتر الماس نامزدی اش در اثر نور خورشید برق می زند.
- باید آخرین لباسی رو که قراره بپوشه انتخاب کنم و نمیدونم اون چی می خواد که بپوشه.
این چیزی بود که نمی توانستم تصور کنم. منم هم نمی دانستم چه کار باید می کردم. وقتی همه چیز برای من عوض شد، می خواستم که بمیرم اما کیتلین و میسون من را سر پا نگه داشتند. آن ها سر هم کننده ی من بودند. عشق زندگی من نمرده بود او فقط تصمیم گرفت که من دیگر چیزی نبودم که برای زندگی نیاز داشت و رفت. من مجبور نبودم که او را دفن کنم یا دفتر کارش را تمیز کنم. او قلبم را با خودش برد وقتی که در را به هم کوبید.
- من فکر می کنم که بهتره از دخترها بپرسی اون چی دوست داره بپوشه. بذار اونا کمکت کن چون که تو بهشون احتیاج داری تا از پسش بربیای. میدونم که پیتون نگران اینه که کی قراره یکشنبه باهاش فوتبال نگاه کنه.
به سختی سر تکان می دهد:« میدونم. الی می خواد بدونه از این به بعد کی اونو به رخت خواب میبره شب ها چون هیچکس نمیتونه مثل بابایی باشه.»
او را دوباره بین بازویم می گیرم و نگه می دارم. هیچ کلمه ای نیست که بتوانم با گفتنش مشکل را برایش برطرف کنم؛ شاید زمان کمک کند. اما زمان آسیب زننده است.
کیتلین به توصیه ام گوش کرد و از دخترها خواست تا به او در انتخاب آخرین لباس پدرشان کمک کنند. وقتی آن ها بیرون آمدند، هر سه تایشان سه لباس مختلف در دست داشتند.
کیتلین شلواری راحت نشان می دهد. پیتون لباس مربی گری اش را بالا می آورد و الی کفش هایی را که قرار است با آن ها دفن شود نشانم می دهد؛ یک فوتبالی و پای دیگر کفش تنیس. لبخندی می زنم که باعث خنده ی هر سه تایشان می شود.
این عالی بود و کاملا میسونی.
در مسیر رفتن به تابوت فروشی، سکوت حاکم بود. کیتلین با انگشتر هایش بازی می کرد مثل کاری که وقتی نامزد شد انجام می داد. به دستان خالی ام نگاه می کنم و فکر می کنم نیک کی قرار است انگشتر دستم کند؟ لازم نبود چیزی اعلام شود. همه انتظارش را داشتند. من و نیک شش سال می شود که با هم هستیم. زمان تصمیم گرفتن بود. مردی مثل نیک نمی توانست تا ابد معطل شود. همه می گفتند که او یک مورد عالی است چون از بین ما تنها کسی بود که از تحصیلاتش چیزی حاصل شده بود. من احمقم اگر که با پزشک متخصص اطفال این شهر ازدواج نکنم.
انتخاب کردن یک تابوت سخت تر از چیزیست که به نظر می آید. باید نوع چوب، طرح رویش و رنگش را انتخاب کرد. تمام چیزهایی که کیتلین در حالی که در مغازه ای که بوی مرگ می داد نشسته بود باید درموردش تصمیم می گرفت.
کیتلین باید موسیقی و برنامه ها را انتخاب می کرد و لیست کسانی را که قرار بود تابوت را حمل کنند می نوشت. در حالی که او مشغول نوشتن نام ها بود نگاهش می کنم. ششمین جا را خالی می گذارد.
اشاره می کنم:« یک جا رو فراموش کردی.»
سرش را تکان می دهد:« فقط محض احتیاط.»
او لازم نبود که توضیح دهد منظورش چیست. می دانستم به چه کسی اشاره می کرد اما من نمی خواهم به او ... فکر کنم.
پس از اینکه او را پیاده می کنم به سمت خانه می روم. نوح احتمالا از مدرسه برگشته بود و من فقط می خواستم او را در آغوش بگیرم تا وقتی که مطمئن شوم هیچوقت ترکم نخواهد کرد.
در حالی که وارد خانه می شوم صدا می زنم:« نوح؟ »
تلویزیون روشن بود و من او را در حالی که روی کاناپه دراز کشیده بود پیدا می کنم. او داشت یک فیلم قدیمی از دوران دبیرستان میسون و نیک نگاه می کرد.
وقتی اسم آشنایش را شنیدم در حالی که انگشتانم را میان موهایش می کشیدم به پایین نگاه می کنم:« چی شده عزیزم؟»
سرش را به سمت دستم می لغزاند:« فقط دارم فیلم می بینم.»
پایین می نشینم و او را در آغوش می گیرم. این را دوست دارم که زمان هایی که نیاز دارم او هنوز یک پسربچه ی کوچک هست.
او شروع به خندیدن می کند:« خیلی خنده دار بودی مامان.»
موهایش را می کشم و گوشش را نیشگون می گیرم تا بازهم بتوانم صدای خنده اش را بشنوم.
- فقط صبر کن تا همسن من بشی بعد فیلم های تورو نگاه کنیم.
- کسی خونه اس؟
در حالی که نیک وارد خانه می شد بلند می گویم:« اینجاییم.»
او یک نگاه به چیزی که در حال تماشایش بودیم می اندازد و به سرعت درحالی که دست هایش را دور شانه هایم حلقه می کرد، پشت سرم می ایستد.
در گوشم زمزمه می کند:« چرا داریم اینو نگاه می کنیم؟»
شانه ای بالا می اندازم و به سمت نوح اشاره می کنم. نیک می دانست که من هیچوقت این ویدیو را نمی گذاشتم. تماشای آن کاری جز باز کردن زخم خاطرات گذشته نمی کرد.
نوح به خندیدن از اینکه چقدر من و نیک در دبیرستان بامزه به نظر می رسیدیم ادامه می دهد و هر بار من به او یاد آوری می کنم که من یک عکس لخت از بچگی هایش دارم و به همه ی دوست دخترهایش نشان می دهم.
بامونت بازی را می برد و زمانش می رسد که من تلویزیون را خاموش کنم. به دنبال کنترل می گردم در حالی که وحشت وجودم را گرفته بود. نمی خواستم ببینم که پایانش چه بود.
- مامان کی رو داری میبوسی؟
به صفحه نگاه می کنم و پسری را می بینم که رویاها و واقعیتم را شکار کرده بود. او می چرخد و با دوربین مواجه می شود. بازوهایش به دورم حلقه اند. وقتی چشمان آبی اش را می بینم قلبم به تپش می افتد. از زمانی که میسون مرده بود بارها و بارها به او فکر می کنم و از خودم می پرسم آیا خوش حال و راضیست؟
بلند می شوم و تلویزون را خاموش می کنم تا دیگر لازم نباشم او را ببینم.
درحالی که اتاق را ترک می کنم می گویم:« اون هیچکس نیست عزیزم.»
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل پنجم

" لیام "
رانندگی دیشب در شهر یک اشتباه بود. توقف مقابل خانه ی پرستون اشتباهی بزرگ تر بود. از اینکه آقای پرستون بیدار بود و از خانه بیرون آمده بود تا به یک غریبه ی عجیب با لباس های تمام مشکی روی موتور خیره شود، شگفت زده بودم.
دیوارهای اتاق به طرز خفه کننده ای به هم نزدیک بودند. باید در جایی دورتر از شهر می ماندم که حداقل اتاقی بگیرم که فضایی برای تکان خوردن داشته باشد. من باید قدم بزنم و فکر کنم. به این فکر کنم که قرار است بعد از دیدنش چه کار کنم. من فقط می خواهم نگاهش کنم. باید مطمئن شوم که حالش خوب و خوش حال است. که او به زندگی ادامه داده است و من چیزی جز یک مزاحم نیستم.
شاید او آهنگ هایم را خریده باشد تا بتواند بگوید یک زمانی خیلی وقت پیش مرا می شناخت. بارها او را تصور کرده ام که در صف خرید مواد غذایی ایستاده است و آلبوم "مردم یا سنگ های لغزان" را در دست دارد وقتی که عکس من روی جلدش هست. دوست دارم که فکر کنم او مصاحبه هایم را خوانده و مرا دیده است که بدون بردن نامی، درباره اش حرف می زنم. که او یک پلِی لیست از تمام آهنگ هایی که درباره اش هست روی آیپدش دارد؛ که بداند هیچوقت دست از دوست داشتنش نکشیده ام.
با مشت به سرم می کوبم. "تو خیلی احمقی لیام. اون یک ذره هم به تو اهمیتی نمیده. تو ولش کردی و شمارتو عوض کردی تا دیگه مجبور نباشی به صدای گریه اش توی فایل های صوتی گوش بدی."
من باید از این هتل بیرون بزنم چون که ماندن در اینجا تنها او و شبی را که برای اولین بار با هم بودیم به یادم می آورد و این دیوانه ام می کند.
با کلاه کاسکتی که قبل از رسیدن به لابی سرم بود به سرعت از در می گذرم تا از صندوق دار شیفت صبح اجتناب کنم. در واقع او کمی بانمک تر از صندوق دار شیف شب بود اما نه آنقدر زیاد. هیچ چیز بدتر از زنی نیست که زیادی تلاش می کند.
به سمت جاده ی پشتی سرعت می گیرم؛ تند تر از چیزی که باید از گوشه ها شتاب می گیرم و ماشین هایی را که به خاطر اتوبوس پر از بچه آرام حرکت می کنند، پشت سر می گذارم.
صدای چندین بوق بلند می شود و پنجره ها پایین کشیده می شوند تا دستانشان در هوا حرکت کند. به خودم زحمت نمی دهم که در آینه نگاه کنم و علامتی را که با انگشت وسط نشان می دادند ببینم. من هم قبلا این کار را با هر خری که فکر می کرد مالک جاده است انجام داده بودم.
من و میسون عادت داشتیم خودمان را مالک این جاده بدانیم. وقتی جوان تر بودیم، هر دو احمق بودیم. همیشه یا خیلی تند رانندگی می کردیم و یا خیلی می نوشیدیم، اگر به بازی های بیشمار بیسبال پستی[۲۴] اشاره نکنم. عادت داشتم در حین رانندگی دختری را که تنها متعلق به من بود، ببوسم؛ او را قبل از رساندنش به خانه روی پاهایم می گذاشتم تا بتوانم همه ی وجودش را مقابل خودم احساس کنم.
تابستان های داغی را که پشت تراکم در حالی که او بین پاهایم نشسته بود و دستانم به دورش پیچیده بودند با نگاه کردن به ستاره ها می گذراندیم. به او می گفتم که تا ابد عاشقش هستم. اول گفتم که عاشقش هستم و بعد به او قول دادم که هیچوقت نمی گذارم ترکم کند.
به صورت ناگهانی توقف می کنم و کنار می زنم. لازم بود که آرام شوم. رانندگی کردن مثل یک احمق مشکلی را حل نمی کرد. آخرین چیزی که می خواستم این بود که به خاطر بی ملاحظگی ، نامم در روزنامه ها پخش شود. خیلی تلاش کرده بودم تا تصویرم را پاک نگه دارم. دیگر جای اشتباه بیشتر نبود.
وقتی به بالا نگاه می کنم می بینم که در موزه ی الن ویل[۲۵] هستم جایی که به بازی های ورزشی دبیرستان اختصاص داده شده بود. از موتورم پایین می آیم و برای وارد شدن پنج دلار می پردازم. داخلش مانند یک معبد بود. تصویر من از سقف آویزان بود و زیر آن رکوردهایی که شکسته بودم نوشته شده بود. عکس دیگری از من و میسون با یک دیگر بود. ما می خواستیم در دانشگاه تگزاس هم رکورد بزنیم اما او می خواست نزدیک کیتلین بماند و ترجیح داد همراه او به دانشگاه ایالتی برود. او باهوش تر بود. 
عکس بزرگی از میسون با پارچه ای سیاه در لبه اش مقابل در و در وسط موزه بود. میزی با عکس های بیشتری از دبیرستان که در تعدادی از آن ها من و او و چند نفر دیگر بودیم در کنار تصویرش قرار داشت. ما، همگی درحالی که در یونیفرم فوتبال خیلی جوان به نظر می رسیدیم، انگشت اشاره مان را بالا گرفته بودیم تا به همه ی دنیا نشان دهیم که برترین ها هستیم. ما هیچ اهمیتی به دنیا نمی دادیم تنها می خواستیم که برنده شویم. یکی از جام های قهرمانیمان روی پایه قرار داشت. می خواهم لمسش کنم و توپ فوتبال را در مقابل انگشتانم احساس کنم اما عقب می کشم. آن روزها رفته اند. من همه ی آن ها را پشت سر گذاشتم وقتی که وسایلم را جمع کردم و تگزاس را به خاطر چراغ های شهری بزرگ تر رها کردم.

قبل از اینکه دو مهاجم را پشت سر بگذاریم میسون فریاد می زند:« صدای جمعیت رو می شنوی؟»
این آخرین بازی ما در دبیرستان بود و امسال هیچ شکستی نخورده بودیم. ما مسابقه را برده بودیم. میسون به شکستن رکورد سرعت خیلی نزدیک بود و من این ترم رکورد پاس دادن را شکسته بودم. ما هر دو امروز صبح نامه هایمان را برای درخواست به دانشگاه تگزاس امضا کرده بودیم.
و حالا ما قرار بود برای مرحله ی چهارم بازی کنیم.
- آره پسر می شنومش. باحاله نه؟
- نسبت به پارسال جمعیت بیشتری هستن.
معلوم بود که همین طور است. ما بهترین بودیم.
وقتی دوست دخترم در آن دامن سفید، طلایی و قرمز مخصوص تشویق کننده ها که در اثر دویدن بالا رفته بود از کنارم می گذرد ضربه ای به پشتش می زنم. او می چرخد و با آن نگاهی که در چشمانش بود قدم های آهسته اش را که به خرامیدن شبیه بود به سمتم بر می دارد. می دانستم که چه انتظاری داشت و من برای انجام چیزی که می خواست نقشه داشتم.
در گوشم زمزمه می کند:« میدونی چقدر به نظرم جذاب میشی وقتی اینطوری لبتو می خوری؟ چه نگاهی تو چشمات داری لیام. برامون بعد از این، برنامه ای داری؟»
وقتی دستش زیر تیشرتم می لغزد، تمرکزم به جای بازی، به او معطوف می شود. هیچ چیز بهتر از لمس پوستش در مقابل پوستم نیست.
میسون ضربه ای به پشت سرم می زند و می گوید:« تمومش کنین شما دوتا. اگر وسط بازی تحریکش کنی یکی از بازیکن های خط حمله دماغشو می شکنه.»
هر سه می خندیم. او با بوسه از من خداحافظی می کند و می گوید که پدرشان را در آورم. او هیچوقت برایم آرزوی پیروزی نمی کند فقط می گوید پدرشان را در آورم.
کلاه فوتبالم را روی سرم می گذارم و به سمت زمین می دوم. از میان تشویق کننده ها و دانش آموزان رد می شویم. از زمانی که وارد زمین شده ایم صدای آهنگ بلند می شود. والدین و طرفداران در جایگاه ها روی پایشان ایستاده اند و با صدای بلند فریاد می کشند. 
من و میسون به سمت گوشه ی زمین می رویم و مشغول گرم کردین می شویم. با هم. ما یک رسمی داشتیم و نمی خواستیم آن را بشکنیم.
وقتی صدای سوت بلند می شود، با میسون که سمت چپم قرار داشت در وسط می ایستم. بازی برای او بود. او تنها به صد یارد احتیاج داشت تا رکورد دویدن را بشکند و من می خواستم که این اتفاق امشب بیفتد. در اولین بازی توپ را به سمتش رد می کنم. او در اولین حمله اش برای به دست نیاوردن سی یارد شکست می خورد.
ما این کار را بارها  بارها انجام می دهیم تا زمانی که پدرش علامتی که صد یارد را نشان می داد بالا نگه می دارد و من می فهمم. توپ را برای میسون به بالا پرت می کنم و او را می بینم که به سمتش می دود و آن را در نزدیک پدرش می گیرد. آن ها یک دیگر را بغل می کنند و طرفدارها دیوانه وار شلوغ می کنند. میسون پاول رکورد دونده ی اول را با نه هزار و پانصد و دو تا زده بود.

 

۲۴.Mailbox Baseball: عملی که در حین آن یک نفر رانندگی می کند و شخص دیگری که در کنارش نشسته اقدام به زدن صندوق های پستی اطراف جاده با چوب بیسبال می کند.

۲۵.Allenville

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


من بازی را جوری به یاد می آوردم که انگار همین دیروز بود و اینطور ایستادن در اینجا باعث می شد احساس کنم که واقعا همینطور بود.
حتی می توانم بوی دکه ای را که هات داگ و پاپکرن درست می کرد حس کنم. حتی می توانستم صدای تشویق ها را بشنوم و موجی را که ناشی از کوبیدن پا در صندلی ها بود بشنوم.
هنوز هم می توانم چهره ی آقای پاول را وقتی که میسون رکورد را شکست ببینم. می خواستم پدر من هم اینطور نگاهم کند.
وقتی به اطراف قدم می گذارم خودمان را همه جا می بینم. ما برنده ی چهار مرحله در فوتبال بودیم و دو مرحله در بیسبال. نیک اشفورد[۲۶] به من زل زده بود و درحالی که جایزه ی با ارزش ترین بازیکن را در دست داشت لبخندی از خود راضی روی لبش بود. او می خواست که مثل من باشد. وقتی که اولین بار به بامونت آمد مرا دنبال می کرد. او همیشه جوری با ما وقت می گذراند که انگار دوست همیشگی ماست در حالی که تمام  چیزی که می خواست دوست دختر من بود.
به جز میسون، نمی دانستم چه اتفاقی برای بقیه ی هم کلاسی هایم افتاده بود. من ارتباطی با آن ها برقرار نکردم چون چیزی برای گفتن نداشتم و نمی خواستم که بشنوم به خاطر رها کردن کالج چه بازنده ای هستم. باید برای خودم بهترین تصمیم را می گرفتم و گرفتم حتی اگر به قیمت آزار دادن هرکسی باشد که دوست داشتم مخصوصا “او”.
وقتی گروهی از بچه ها داخل موزه می ریزند، خودم را به داخل دستشویی پرت می کنم. من از آن ها انتظار ندارم که مرا بشناسند اما معلمشان ممکن است و من نمی خواستم امضایی بدهم یا برای عکس گرفتن ژست بگیرم. تنها می خواستم که خودم باشم حتی اگر برای مدت کوتاهی باشد.
وقتی از اتاقک دستشویی بیرون می آیم؛ پسر بچه ای کنار روشویی ایستاده بود و دست هایش را می شست. از داخل آینه نگاهش می کنم. او گریه می کرد با وجود اینکه سعی می کرد اشک هایش را با پاشیدن آب به صورتش پاک کند.
او ریز به نظر می رسید و موهایش کمی بلندتر از بچه های هم سن و سالش بود. شاید به او زورگویی شده و حالا اینجا قایم شده است. از قلدربازی متنفر بودم. من و میسون وقتی دبیرستان بودیم هیچ زورگویی را تحمل نمی کردیم. مطمئن می شدیم که چنین اتفاقی نیفتد.
با میل درونی ام مبارزه می کنم و می پرسم:« حالت خوبه رفیق؟»
نمی خواستم چیزی بدانم چون نمی خواهم درگیر شوم اما تحمل دیدن گریه ی بچه ها را ندارم.
او سر تکان می دهد و صورتش را می پوشاند:« من نباید با غریبه ها صحبت کنم.»
بچه ی باهوش.
- حق با توئه. فقط می خوام مطمئن بشم که به معملت یا کس دیگه ای احتیاجی نداشته باشی.
- نه من خوبم.
- خوبه.
در حالی که دستانم را می شورم از آینه نگاه پسر را پاسخ می دهم. او هر حرکتم را زیر نظر می گیرد. به خالکوبی هایی که روی ساعدم بود خیره می شود و شاید با خودش فکر می کند که چون با من حرف زده قرار است او را بدزدم.
- هی آقا. من میشناسمت.
بدون اینکه مقدار زیادی هدر بدهم، دستانم را با دستمال کاغذی های توالت خشک می کنم.
بدون اینکه به چشمانش خیره شوم می گویم:« که می شناسی ها؟»
- آره تو همونی هستی که توی ویدیو مامان منو می بوسید.
به تمام موزیک ویدیو هایی که گرفته بودم فکر می کنم و یادم نمی آید کسی را بوسیده باشم.
می پرسم:« اینو توی تلویزیون دیدی؟» 
- نه تو توی تیم فوتبال بودی.
یخ می زنم. من تنها یک نفر را در لباس تیم فوتبال بوسیده بودم. به پسر بچه چشم می دوزم و خوب بررسی اش می کنم. موهای مشکی و چانه ی کشیده اش را. چشمان تیز آبی اش. امکان ندارد.
این غیر ممکن است.
برای پایان دادن به بازی ذهنی ام می پرسم:« جدی؟ اسم مامانت چیه؟»
- جوزی پرستون.
به زحمت درحالی که کلمات توانایی بیرون ریختن از دهانم را نداشتند می پرسم:« واقعا؟»
او سر تکان می دهد و لبخند بزرگی می زند تا جای چهار دندان افتاده ی جلویش را نشان دهد:« زیاد مامانمو می بوسیدی؟»
به این پسر چه می گفتم؟ نمی توانستم حقیقت را به او بگویم حداقل نه تا زمانی که بفهمم چه اتفاقی افتاده بود.
- آره مامانت واقعا خوشگل بود. مطمئنم هنوز هم هست.
با موافقت سر تکان می دهد. من هم فکر می کردم مادرم زیباترین است تا زمانی که نتوانستم به او خیره شوم و نگاه منسوخ کننده اش را تحمل کنم.
- باید برم. بازم می بینمت.
قبل از اینکه فرصتی برای جواب دادن پیدا کنم او از دستشویی بیرون رفته بود.
با آخرین سرعت ممکن از دستشویی و موزه خارج می شوم. پسری که از کنارش می گذشتم سعی می کند با من حرف بزند اما نادیده اش می گیرم. من نیاز به جواب داشتم و بی اهمیت به اینکه آماده ام یا نه او باید جوابشان می داد.
به خیابان اصلی که می رسم باید سرعتم را کم کنم. نمی خواهم کسی مشکوک شود یا مجبور شوم کنار بزنم. مقابل در مغازه اش پارک می کنم و برای یک دقیقه به آن زل می زنم. چند سالی بود که درباره ی مغازه گل فروشی می دانستم.
وقتی سالگردمان رسیده بود و من دلتنگ خانه بودم، مانند یک تعقیب کننده ی[۲۷] روانی اسمش را در گوگل سرچ کردم و فهمیدم که مشغول چه کاریست. اما چیزی که خوانده بودم درباره ی بچه حرفی نزده بود. 
تازمانی که هوا تاریک شود همان اطراف دور می زنم و منتظر می مانم تا مغازه بسته شود. هیچ شاهدی نمی خواستم. وقتی که او کسی را که موهای کوتاه قرمز داشت به بیرون هدایت می کند، متوقف می شوم. آن ها یک دیگر در آغوش می کشند و خداحافظی می کنند. و بعد او به من خیره می شود.
از ترکیب آرام صورتش مشخص است که از غریبه ی موتورسوار سیاه پوشی که مقابلش بود نترسیده است. او نمی داند که من چه کسی هستم به همین دلیل صمیمانه برخورد می کند.
با دیدنش که به داخل بر می گردد هیچ برنامه ای به ذهنم نمی رسد. او علامت باز را به بسته تغییر می دهد. اگر لازم است که این کار را انجام بدهم باید قبل از اینکه او در را قفل کند اقدام کنم.
کلاهم را روی صورتم نگه می دارم و در را باز می کنم. زنگ او را متوجه حضورم می کند.
صدایش از گوشه کنار مغازه بلند می شود:« داریم تعطیل می کنیم.»
نمی توانم او را ببینم اما حضورش را در اتاق احساس می کنم.
کلاهم را در می آورم و دستکش هایم را بیرون می کشم تا روی پیشخوان بگذارم. او وقتی که به سمت گوشه ی مغازه می رود، مرا نمی بیند.
- اون چند سالشه جوجو[۲۸] ؟

 

۲۶.Nick Ashford

۲۷.stalker: شخصی که افراد مشهور را به صورت غیرعادی همه جا دنبال می کند و موجب اذیت آن ها می شود.

۲۸.Jojo

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل ششم

" جوزی "
دستم در تلاشی عاجزانه به سمت دهانم می رود تا جلوی نفس های بریده ام را بگیرد. گلدانی که نگه داشته بودم با زمین برخورد می کند و آب آن کفش ها، جوراب ها و شلوار جینم را خیس می کند. به شیشه ی شکسته و گل های نابود شده نزدیک می شوم تا دید بهتری داشته باشم. قبل از اینکه نگاهم را به مردی که مقابل پیشخوانم ایستاده بود بدوزم، چشمانم را می بندم.
او خودش هست.
می توانم حسش کنم. دستانش را که روی پوستم حرکت می کرد احساس می کنم انگار که هیچوقت نرفته بود. وقتی چشمانم را باز می کنم او به من خیره است. به خودم یادآوری می کنم که باید قوی باشم. به خودم می آیم.
به سختی فریاد می زنم:« تو اینجا چیکار می کنی؟»
صدایم انگار که ساعت ها فریاد زده باشم گرفته است. صدایم قوی و مصمم نیست. آنطوری که هزاران بار برای این لحظه جلوی آینه تمرین کرده بودم مقتدرانه نیست.
به سمتم می آید. عقب می روم و دستم را بالا می آورم. نمی خواستم که او نزدیک تر شود. او ناراحت به نظر می رسد. دستانش را در جیب هایش می گذارد و به پایین نگاه می کند. نمی خواستم به او نگاه کنم اما نمی توانم جلوی خودم را بگیرم. ده سال گذشته و او خیلی تغییر کرده است اما هنوز هم نگاهش وقتی خیره ام می شود مثل قبل است.
- جوجو.
کلمات بیرون می ریزند:« اونطوری صدام نزن.»
- چرا نه؟ این اسمته.
سرم را تکان می دهم و لبم را از درون گاز می گیرم. می دانم که او چرا اینجاست و به این خاطر از میسون متنفرم.
می خواهم که لگد بپرانم، جیغ بکشم و به او مشت بزنم به خاطر کاری که با من کرده بود... با ما کرده بود. همه چیز خوب بود و حالا نیست.
او نیشخند می زند و سر تکان می دهد. قدمی به عقب بر می دارد و به پیشخوان تکیه می دهد. وقتی که لب پایینی اش را می گزد ارتباط چشمی ام را با او قطع می کنم. گلویم را صاف می کنم و از خرده های شیشه دور می شوم.
- اینجا چیکار می کنی لیام؟
او شانه ای بالا می اندازد:« چیزی هست که بخوای به من بگی؟»
سرم را تکان می دهم. دستم را روی پیشانی ام می فشارم تا سردردم را آرام کنم. این اتفاق الان نمی افتد. امکان ندارد.
- نه ما چیزی برای حرف زدن نداریم. تو همه چیز رو همون شب توی خوابگاه دانشگاه مشخص کردی.
لیام از پیشخوان دور می شود. در نزدیکی چند گیاه می ایستد و برگ هایشان را میان انگشتانش می فشارد قبل از اینکه محتاطانه نزدیکم شود. من جایی برای رفتن نداشتم. می توانستم فرار کنم، جیغ بکشم و شرکت تجاری را که در همسایگی ام بود با خبر کنم اما چه فایده ای داشت؟ یک نگاه به لیام نشان می داد شخصیت طلایی شهر برگشته است. همه خوش حال می شدند.
در حالی که بیشتر نزدیکم می شود بی پرده می پرسد:« اسمش چیه جوزی؟»
به سرعت واکنش نشان می دهم:« چرا اهمیت میدی؟»
چشمانش با خشم زبانه می کشد. اهمیتی نمی دهم که او یک موسیقی دان جذاب بود. او مرا رها کرده بود.
- تو باید بری.
در حالی که سر تکان می دهد می گوید:« نه.»
یک قدم دیگر نزدیک می شود و من عقب می روم. نمی توانم بدون رفتن روی گل های تزئین شده بیشتر از این تکان بخورم.
او دستانش را بالا می گیرد:« من فقط می خوام حرف بزنیم. فکر نمی کنم که خواسته باشی من شروع کنم به سوال پرسیدن از بقیه می خوای؟»
سرم را به معنای نه تکان می دهم. اینکه لیام شروع به سوال پرسیدن از کل شهر کند آخرین چیزی بود که می خواستم. نمی خواهم اسم نوح سر زبان ها بیفتد و همه با انگشت به او اشاره کنند؛ هر چند که بعضی ها الان هم می کردند.
- چند سالشه جوجو؟
او با همان لحنی سوال می پرسید که وقتی از کلاسی به کلاس دیگر می رفتیم می گفت عاشقم هست یا زمان هایی که بعد از قرارمان مرا به خانه می رساند.
- ژوئنِ امسال ده سالش میشه.
قدمی به عقب بر می دارد و نگاهم می کند. می توانم از نگاهش بخوانم که چقدر آسیب دیده به نظر می آید اما اهمیتی نمی دهم. او رهایم کرد. او رهایم کرد تا یک بچه را به تنهایی بزرگ کنم.
- اسمش چیه؟
درد در صدایش مشخص بود. اما اجازه نمی دهم تحت تاثیرم قرار دهد. من باید قوی باشم.
- نوح.
- کی میتونم ببینمش؟
به سوالش می خندم و از این فرصت برای دور شدن از او استفاده می کنم. در جایی که بود می ایستد. پشت کانتر می ایستم تا وسایلم را سر جایش بگذارم.
- تو نمیتونی. نیازی نیست.
- منظورت چیه که نمی تونم لعنتی؟ من یک پسر دارم. پسری که ازم دور نگه داشتی و حالا میگی که نمی تونم ببینمش؟
- چی باعث شده که فکر کنی پسر توئه؟
به محض بیرون ریختن کلمات از گفتنشان پشیمان می شوم.
دردی خالص صورتش را می پوشاند و من از آسیب زدن بهش کمی خوشحال می شوم.
- داری میگی که بهم خیانت کرده بودی؟ همینطوره جوجو؟
فرصتی پیدا نمی کنم قبل از اینکه کنارم بایستد واکنشی نشان دهم. ادکلنش بهم غلبه می کند و باعث می شود قلبم تند تر بتپد. برای سال ها برایم سوال بود که ادکلن بربری[۲۹] که برایش خریده بودم را عوض کرده است یا نه. اما این کار را نکرده است و من باید با تمایلات درونی ام برای دراز کردن دستم و لمس کردنش مبارزه کنم.


۲۹.Burberry

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در گوشم زمزمه می کند:« دوستت دارم جوجو.»
میدانم که برایش اولین هستم؛ هیچوقت به آن شک نکردم. سرم را در گردن کج شده اش فرو می برم؛ او بوی خیلی خوبی می داد، خواستنی و جذاب. بدنم آهنگی را می زد که او ملودی اش بود.
به چشمانش خیره می شوم. پیشانی اش روی پیشانی ام می نشیند. دهانش نیمه باز می شود وقتی که دستانم روی بدنش حرکت می کنند.
- تو فوق العاده ای.
مرا میان کلمات می بوسد و نشان می دهد که چقدر دوستم دارد.
- عاشقتم لیام.
- تو برای همیشه مال منی.

- چرا گونه هات قرمز شده جوجو؟
- لطفا دیگه اینطوری صدام نزن.
صدایم هر حالتی را داشت جز التماس.
او به عقب قدم بر می دارد و به سمت دیگر پیشخوان تکیه می دهد.
- ببخشید.
شروع به بازی با لب پایینی اش می کند و من می خواهم دستش را پس بزنم تا تمامش کند.
- به من خیانت کردی؟
نمی توانم جوابش را بدهم. نمی خواهم جوابش را بدهم. حتی اگر هم کرده باشم هیچ ربطی به او ندارد. اما او مرا می شناسد. می داند که این کار را نکرده ام، تنها منتظر تایید است.
- تو نباید بیای اینجا و بازخواستم کنی لیام. تو اینجا رو ترک کردی تا یک ستاره ی راک بشی. تو لیام پیگ[۳۰] مشهوری. تو همه چیز رو رها کردی.
بازوهایم را باز می کنم و به خودم اشاره می کنم.
- تو منو ول کردی. دیگه اینجا هیچ جایی نداری.
او می خندد:« خب این مهمون نوازیتو نشون میده. پس چه اتفاقی واسه حرف همیشگیت افتاد که می گفتی که می تونی همیشه برگردی خونه.»
- هیچ کس بدون هیچ تماس کوفتی و نامه ای برای ده سال غیبش نمیزنه. هیچ کس تو خوابگاهِ کسی که گفته بود عاشقشه پیداش نمیشه تا باهاش به هم بزنه و هیچ کدوم از تماس هاشو جواب نده.
سرم را میان دستانم پنهان می کنم. نمی خواستم این اتفاق بیفتد. می توانستم برای بیست سال بروم و بدون دیدن او حالم خوب باشد. می جنگم تا اشک هایم را نگه دارم. من به اندازه ای که یک عمر را جواب بدهد برای این پسر اشک ریخته بودم. نمی توانم بیشتر از این اشک بریزم.
- آدم ها تغییر می کنن.
- نمی خوام باهات بحث کنم.
- الان نمی خوای؟
سر تکان می دهم:« نه. منظورم هیچوقته. من چیزی برای گفتن ندارم لیام. تو هر چیزی که باید رو همون شب گفتی و حتی صبر نکردی که بشنوی من چی میخوام بگم و تماس هامو جواب ندادی. مجبور نیستم به بهانه هات گوش بدم و مطمئنا چیزی هم بهت بدهکار نیستم.»
می چرخم تا لازم نباشد به او نگاه کنم. لازم بود قوی باشم و منطقی فکر کنم. سعی می کنم تکنیک نفس عمیق کشیدنی که دکتر قبل از به دنیا آمدن نوح یادم داده بود پیاده کنم.
- انتظار داری با وجود دونستن اینکه یک پسر دارم با بیخیالی برم و پشت سرمم نگاه نکنم؟
با صدا می خندم:« آره من ازت انتظار دارم از در بری بیرون سوار موتور پر زرق و برقت بشی و برگردی پیش دوست دختر مشهورت و هرچیزی که به خاطرش رفتی. اینجا هیچی برای تو وجود نداره و من نمیخوام که تو به پسرم صدمه بزنی. من نمی خوام که اون تورو بشناسه تا بتونی برای ده سال آینده خارج از زندگیش بمونی.»
اشکی را که از چشمم فرو می ریزد می گیرم. نباید تاثیری را که رویم گذاشته بود نشان می دادم.
- من دوست دختر ندارم.
- اوه خدای من لیام. بین تمام چیزهایی که گفتم فقط قسمت دوست دختر رو می گیری؟
سر تکان می دهم. وقتی به سمت دیگری می چرخم او پایین به زمین نگاه می کند.
- ما به زندگی ادامه دادیم و تو بخشی از اون نیستی. نوح بهت احتیاج نداره. نوح حتی تو رو نمیشناسه پس خواهش می کنم فقط برو و هیچوقت برنگرد.
لیام سرش را تکان می دهد. وقتی از کنارم می گذرد به چشمانم نگاه نمی کند. به بدنش خیره می شوم. بدنی که وقتی برای پوشیدن کلاه کاسکت حرکت می کرد می دانستم هر اینچش را از بر هستم.
- خداحافظ جوزفین.
او تنها یک بار دیگر در زندگی ام مرا جوزفین صدا کرده بود؛ همان شبی که با من به هم زد. وقتی که در بسته  و او سوار موتورش می شود، می شکنم. روی زمین می افتم. درحالی که پهلوهایم را می گیرم گریه می کنم. برای ده سالی که از دستش داده بودم و ده سالی که او همه چیز را از دست داده بود که شامل نوح هم می شد.

۳۰.Liam Page

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...