رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

نام رمان : تقدیرم 

نام نویسنده : حدیث رسولی | hada_♡

ژانر : عاشقانه ، پلیسی ، طنز

ساعت پارت گذاری : نامشخص

هدف از نوشتن : همیشه ی امیدی داشته باشیم

خلاصه : داستان تقدیر در رابطه با زندگی دختری که از بچگی عاشق پلیس شدن بوده و بالاخره بعد از رسیدن به این شغل مسیر زندگیش کلا عوض میشه

مقدمه : از وقتی که حرف زدن رو یاد گرفتم ؛عاشق اسلحه شده بودم... از وقتی که راه رفتن رو یاد گرفتم عاشق پلیس شدن بودم... زندگی من با همه ی دخترا فرق داشت! از خانواده متوسط و افکاری متوسط تر بودم.. پدرم سرگرد بود ، و منم دلم میخواست یه روزی مثل اون بشم اما مادرم متغیر بود! اون معتقد بود که جنس مونث به درد این کار نمیخوره! معتقد بود دختر باید بشینه تو خونه و کار آشپزی یاد بگیره و در یک کلام باید خانومی کنه. به مادرم عقایدش احترام می گذاشتم اما خوب میدونستم آدمی نبودم که یکجا بشینم و خانمی کنم دختری نبودم که سرم پایین باشه و آسه برم و آسه بیام من سرشار از هیجان بودم هیجانی که اجازه نمی‌داد آدم های اطرافم رو آنالیز و استنتاج نکنم اجازه نمی‌داد ، به چشمهای طرف مقابلم زل نزنم تا رنگ چشماش رو بفهمم در یک کلام اجازه نمی‌داد دختر آرومی باشم...

ناظر: @zhrw._.sl

ویرایش شده در توسط M@hta

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_اول

مقدمه : از وقتی که حرف زدن رو یاد گرفتم ؛عاشق اسلحه شده بودم... از وقتی که راه رفتن رو یاد گرفتم عاشق پلیس شدن بودم... زندگی من با همه ی دخترا فرق داشت! از خانواده متوسط و افکاری متوسط تر بودم.. پدرم سرگرد بود ، و منم دلم میخواست یه روزی مثل اون بشم اما مادرم متغیر بود! اون معتقد بود که جنس مونث به درد این کار نمیخوره! معتقد بود دختر باید بشینه تو خونه و کار آشپزی یاد بگیره و در یک کلام باید خانومی کنه. به مادرم عقایدش احترام می گذاشتم اما خوب میدونستم آدمی نبودم که یکجا بشینم و خانمی کنم دختری نبودم که سرم پایین باشه و آسه برم و آسه بیام من سرشار از هیجان بودم هیجانی که اجازه نمی‌داد آدم های اطرافم رو آنالیز و استنتاج نکنم اجازه نمی‌داد ، به چشمهای طرف مقابلم زل نزنم تا رنگ چشماش رو بفهمم در یک کلام اجازه نمی‌داد دختر آرومی باشم...

ی چیزی رو خوب میدونستم نام من یعنی تارا دختری که معنی اول اسمش آسمان بود و معنی دوم اسب سرکش...درسته! سرکشی بودم رام نشدنی و این افکار خودم بود و نمیدونستم سرنوشت غلاده ای به دور گردنم خواهد انداخت که مرا رام خواهد کرد...

۲۰ سالم بود که وارد پاسگاه پلیس شدم در اون زمان هنوز دانشجو بودم . پدرم در این چند سال با ارتقا های فراوان رئیس پلیس شده بود ؛ اوایل اونقدر هیجان داشتم که نام "پلیس" از نظرم مقدس ترین کلمه دنیا بود و نام "خلافکار" ننگ آمیز ترین کلمه ی دنیا..

پدرم از خطرات ماموریت خبر داشت و برای همین منو به بخش اداری فرستاد! برام خیلی کسل کننده بود اینکه بشینم پشت میز و به کار ها رسیدگی کنم دلم میخواست ی اسلحه بدن دستم و بگن برو دستیگر کن همین..اما یادم رفته بود که زندگی یک  فیلم نیست...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دوم 

کلافه و سردرگم به پدرم افتادم تا بخش کاری من رو تغییر بده پدرم در آن زمان رئیس بود و هر کاری در توانش بود! با اعتماد و دعاهام بالاخره نتیجه گرفتم و مامور مخفی پلیس شدم ؛ خداروشکر که اینجا دیگه جَو داشت جَوی که حاضر نبودم با هیچ چیزی عوضش کنم انگار آسمان درهاشو روی من گشود و اولین مأموریت من  شروع شد خیلی آسون بود تعقیب...انقدر کار برام ساده بود که خیلی زود نتیجه گرفتیم در اداره با دختری به اسم مهرانه آشنا شدم اون سابقه بیشتری از من داشت و خیلی تو کارش وارد بود و قرار بود چندماهه دیگه وارد ی گروه خلافکار بشه به عنوان نفوذی وقتی حکم ماموریتش رو دیدم از ذوق نمیتونستم خودمو کنترل کنم خوشبحالش میدونستم بابا هیچ وقت همچین ماموریت خطرناکی به من نمیده اما مهرانه دلش به این ماموریت نبود و اصلا خوشحال نبود...من دلم میخواست به این ماموریت برم...خیلی خطرناک و جالب بود و اونشب تصمیم گرفتم کاری کنم که ای کاش هیچ وقت دست به اون کار نمیزدم با مهرانه تصمیم گرفتیم که حکم هارو تغییر بدیم و با کمک برادر بزرگترم که یک مهندس کامپیوتر بود و پنج سال از من بزرگتر بود کارها راست و ریست شد مأموریت‌ها عوض شد و بدون اینکه بابا بفهمه من به جای مهرانه پاگذاشتم به ماموریتی که دنیای منو تغییر می‌داد نمی دونستم که انگار دوباره فراموش کردم زندگی فیلم اکشن نبود که پایان خوش و هیجانی رو  برام رقم بزند زندگی یک مسابقه بود مسابقه‌ای که دیگر برد و باخت آن حکم مرگ و زندگی داشت تو کلاسهای آمادگی انقدر هیجان داشتم که حد نداشت قرار بود برم قاطی دزدا و اطلاعات در بیارم کار آسونی نبود اما من دوستش داشتم و براش با جون و دل وقت گذاشتم 

کارت شناسایی الکی به اسم من صادر شد و اسمم از تارا به تینا  تغییر کرد و فامیلیم به حسینی و مشخصاتم که قابل تغییر نبود قدم ۱۶۷ بود و چشم و موی مشکی ؛ مهرانه خیلی برام نگران بود چون ۴ ماه برای ماموریت دوره بود و من خیلی سریع جاشو گرفتم!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_سوم 

تو کلاسهای امادگی انقدر هیجان داشتم که حد نداشت من قرار بود برم قاطی یه مشت خلافکار و اطلاعات در بیارم کارم اصلا آسان نبود دوره‌های کامل می‌دیدم و من چون در ورزشهای رزمی مهارت داشتم آنچنان نیاز نبود که کسی نگرانم باشه

[سه شنبه ساعت ۱۴ و ۱۵ دقیقه ظهر]

همه چیز آماده بود از قرار معلوم توی این محله برای من هویت جعلی درست شده بود یعنی همه توی محله منو به عنوان دختری می شناختند که در یک تصادف خانوادشو از دست داده بود و تنها بود خوب برای یک ماموریت نیاز و همچنین هویتی بود که خیالشون از گذشته من کاملاً راحت بشه به پسر جوونیکه سمت راست خیابون بود نزدیک شدم دراووردن اطلاعات از این آدما خیلی سخت نبود اما نگرانی گیر افتادن هم نداشتن از این جور آدم‌ها زیاد بود یه جورایی اصلا نمیشه از زیر زبونشون حرف کشید بیرون و همین پلیسارو تقریباً ناامید کرده بود افکارم رو پس زدم و به سمت اون پسر رفتم قدش حدود یه سر و گردن از من بالاتر بود و موهای قهوه‌ای روشن داشت و ته ریشش هم رنگ موهاش بود اصلا به قیافش نمی خورد که ی خلافکار باشه اول یکم ترسیدم اما حفظ اعتماد به نفس اولین شرط موفقیت برای ماموریتِ مهمم بود تا خودمو ثابت کنم  بر اساس اطلاعات به دست آمده اون نزدیک‌ترین فرد به رئیس گروه بود بهش می خورد خیلی جوون باشه امروز ۷ خرداد بود چند روز دیگه تولدم بود من خیلی رو ماه تولدم حساس بودم بهتدین دوستم نفس همیشه میگف خرداد از پیاز بیشتر خاصیت داره و مسخرم میکرد تو این شرایط تنها راهی که می تونستم ترسمو کم کنم فکر به خاطراتم بود یک قدم مونده بود صداش زدم :

+ آقا ببخشید ؟

با تعجب نگام کرد که زل زدم تو صورتش با اینکه می ترسیدم گفتم که منو میشناسی؟ زدن این حرف خیلی خنده‌دار بود خوب مگه میشه اطلاعات فردی کسایی ک اینجا زندگی می کنن دستش نباشه لبخند زد و گفت تو همونیی که سفارش شده بیای گروه! حتما کار یکی از نفوذی هامون بود توی گروه اما خوب نفوذی هامون هم تاحالا نتونسته بودن گروه اصلی رو ببینن و یا حتی رئیس گروه رو ببینن 

 به نشونه ی مثبت سر تکون دادم و گفتم آره خودمم گفت : پس چرا دیر کردی مارو زمان‌بندی خیلی حساسیم خون خونمو میخورد از اینکه کسی تحقیرم کنه بدم میومد خندید و گفت کارت شناسایی رو لطف می کنید خانم؟ و شماره تلفنمم گرفت و گفت شناختم تماس میگیرم نیاز به شناخت حقیقی دارم بعد آروم  خندید و رفت ترسیدم و ارتباطمو با پلیس قطع کردم تا موقعی که من زیر نظرم خطرناک بود کلید انداختم و رفتم توی خونه۴۰ متری که همه ی زندگیم بود بعد از سه روز دیگه ناامید شده بودم و خسته بودم خیلی زندگی مزخرف شده بود که گوشیم زنگ خورد و ی صدای لطیف دخترونه گفت: زود سر خیابون دوم و تلفن قطع شد و راه افتادم ...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_چهارم


رسیدم سر خیابون و به اطرافم نگاه کردم ؛ خیلی خلوت بود! یهو یک سمند مشکی رنگ نظرم رو جلب کرد، کمی که بهش خیره شدم یهو پدر رو دیدم! مشخص بود خیلی از دستم عصبانیه اما خب دیگه پدر جون من تارا ام ازم انتظار دیگه ای داشتی؟!
دیگه بهش نگاه نکردم تا این که یک شاسی بلند سفید با شیشه دودی جلوم وایستاد! عینک دودیمو زدم بالای سرم همزمان شیشه دودی اومد پایین و با یک دختر چشم سبز با موهای قهوه ای روشن مواجه شدم! با خنده بهم گفت : سوار شو عقب ، راننده هم یک دختر چشم ، مو مشکی بود در ماشین رو باز کردم و نشستم عقب که دیدم یک پسر هم عقب نشسته و سرش تو گوشیشه! سرشو اوورو بالا و گفت : خوش اومدی تازه وارد! لبخند زدم و تشکر کردم که ماشین با سرعت حرکت کرد دختر چشم سبز گفت : هی خانوم اسم من پریسا هست و بهترینِ گروهم یهو پسرِ بغل دستم گفت : به آرزو هاش توجه نکن منم پارسا هستم ی جورایی خواهر برادریم و جفتشون با هم گفتن : ناتنی منم لبخند زدم و گفتم اسمم تینا هست
دختر راننده یا همون مینا گفت : شنیدم کیف دزد بودی لبخندی زدم و تو دلم گفتم عجب گذشته ای ساختن برام پلیسا! و حرفشو با سر تایید کردم و گفتم : بللله تازه ولمم کنی آدمم می کشم و با صدای خنده اونا مواجه شدم..
رسیدیم به یک خونه بزرگ ویلایی که مشخص بود مقره گروهِ ؛ پریسا ریموت رو زد و در پارکینگ باز شد ، با دقت به اطراف نگاه می کردم و تمام اطلاعات رو توی ذهنم ثبت می کردم.
ماشین رو کنار ماشین های دیگه پارک کرد. با توجه به ماشین های دیگه نگاه کردم که بدون پلاک بودن ! پارسا گفت : منتظر چه هستی؟ پیاده شو دیگه
در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم یهو مینا گفت: سفارش تو رو یکی از آدمای معتمد رئیس کرده و رئیس بی صبرانه دلش میخواد تو رو ببینه با لبخند و تعجب ساختگی گفتم : واقعاً؟ چقدر عالی پس نیومده تو دل رئیس‌جا شدم و با هم خندیدیم.. در خونه باز شد و رفتم داخل پریسا داد زد هی تازه وارد رو آوردم یه پسر از اتاق اومد بیرون و گفت سلاممم نزدیک تر شد و دستشو برای دست دادن آورد جلو و من بر خلاف میلم باهاش دست دادم و گفتم : سلام تینا هستم اونم با خوشرویی گفت : اسم منم امیرعلیِ و چشمک زد
بعد از چند دقیقه یه دختر و یه پسر از در ورودی اومدن داخل که جفتشون دوتا کوله داشتند و کلاه گپ سرشون بود. همین طور که نزدیک می‌شدن بدون توجه به من پسره گفت : نقشه آمادست امشب مواد رو جابه جا می کنیم دختره ادامه داد :درضمن مهنا داشت میزد زیر حرفش که دستاشو بستم و انداختمش پیش سگاش و ی پوزخند حواله حرفش کرد
و یهو دختر و پسر نظرشون جلب من شد و پسره گفت تازه وارد؟ پریسا گفت : درسته تینا اینا سامی و نگار هستن عضو عملیاتی گروه با لبخند باهاشون دست دادم و گفتم :خوشوقتم پریسا ادامه داد : خب تینا کل گروه همینن ۳ تا پسر و ۳ تا دختر که با تو میشیم ۴ و البته رئیس...که با صدای کسی همه برگشتن و پشت سر منو نگاه کردن
- اینجا چه خبره؟؟؟؟
و همه با ترس گفتن رئیس.. با تعجب برگشتم سمتش و محوش شدم چقدر خوش قیافه بود با اینکه خیلی ساده بود اما چشمای آبی یخی داشت و مو و ته ریش مشکی قدش بلند بود و حدودا هیکلــ...
- تو چرا اون جوری زل زدی به من؟
+ اممم من؟
- نه عمت خب تو دیگه
+ راه افتادم و رفتم سمتش و گفتم اسم من تینا هست تینا حسینی و تا اومدم دستمو دراز کنم جلو پاش خوردم زمین اونم بدون توجه به من از کنارم رد شد و گفت : موندم حسین چی توی تو دیده که انتخابت کرده خدا عاقبت منو با تو بخیر کنه ، بچه ها ساکت شده بودن انگار حتی نفسشونم حبس بود ، اخم کردم و بلند شدم و گفتم رئیس برگشت سمتم و گفت : بله؟
+ مطمئنم از انتخاب من پشیمون نمیشید و تو دلم گفتم :(چون دیگه وقتی نداری)
- حالا ببینم چی میشه...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همه دور میز بزرگ قهوه ای رنگی جمع شده بودن که عکس های ، زیادی روش بود!رئیس شروع به توضیح کرد و گفت:(خب امشب ی محموله عالی به دستمون می رسه که... تازه کارها شرکت نمیکنن . خیلی غیر مستقیم منظورش من بودم خیلی از دستش اعصابم خورد شده بود ؛ تصمیم گرفتم هیچی نگم و تا آخر صحبتش صبر کنم...

آخر صحبت ی دور دیگه نقشه رو مرور کردن ، و مینا با لبخند اومد سمتم و گفت :(اینجا هرکسی ی اتاق داره!خودت بگو از اتاقای بالا میخوای یا پایین؟) لبخند زدم و گفتم بالا اگه میشه ! اونم گفت اختیار داری و ی چشمک حواله حرفش کرد و با هم رفتیم بالا ی اتاق رو نشونم داد و گفت اینجا از این به بعد اتاق تو! و با لبخند گفت:(وسایلت رو بچین من میرم تا راحت باشی.) در کمد رو باز کردم و وسایلم رو چیدم داخلش.

رفتم تو فکر پسره ی احمق! حقته بندازمت پشت میله های زندان آب خنک بخوری! یهو به خودم اومدم

+خانم حسینی؟ برگشتم سورنا بود! با لبخند گفتم راحت باش منو تینا صدا کن

گفت:(خیلی ممنون اگه خسته ای که بگیر بخواب . چون ما عادت داریم شبا دیر میخوابم معمولاً بازی می‌کنیم ، یا فیلم می بینیم الانم میخوایم جرات حقیقت بازی کنیم دوست داری بیا پایین!) چند ثانیه مکث کردم و با لبخند گفتم خیلی خوشحال میشم اگه منو تو بازی راه بدید! بعد با هم از پله ها رفتیم پایین همه مثل بچه های ۳ساله دایره وار نشسته بودن رو زمین یهو سام سرشو اووزد بالا و گفت عه تینا تو هم میای؟ خندیدم ولی از حرص داشتم کفری میشدم! نشستم کنار مینا که یهو دیدم بغل دستیم رئیسه و یهو سرجام سیخ شدم! اه،چرا این...

سام:خبببب همه آماده هستن؟شروع میکنیم!ببینم چندتا پته می ریزیم رو آب! اول همه قسم بخورید راست میگید!

همه زدن زیر خنده و زمزمه وار گفتن : باشه بابا راست میگیم! ، چند دست چرخید و بچه ها سوالای جالبی پرسیدن اما جالبی داستان این بود که ، هیچکس جرات رو انتخاب نمی کرد!!! یهو گفتم ای بابا چرت شد یعنی هیچکس اینقدر شجاع نیست ، که جرات رو انتخاب کنه!

 

در در 26 مرداد 1398 در 14:59، Hada_♡ گفته است :

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

بچه ها با تعجب به همدیگه خیره شده بودن ؛ و یهو صدای خندشون اتاق رو پر کرد پریسا بین خنده هاش بریده بریده گفت:( بچه ها تو این بخش اصلا شوخی ندارن تو باید حتما جرات رو انجام بدی...مثلا همون خانومی که کنارت نشسته(مینا) مجبور شد سر، حرفش خودشو بندازه جلو ماشین! ولی فقط دستش شکست...و صدای خنده دوباره اوج گرفت..

من با دهن باز به بچه ها خیره شده بودم و یهو گفتم اما من نمی ترسم هرکی هرچی میخواد بگه! پارسا با لبخند محوی گفت :

+مطمئن؟     _اره!

+پس اگه واقعا نمی ترسی ی سَم تو طبقه دوم یخچال هست که اگه دیر پادزهرش بهت برسه فلج میشی بسم ا... پاشو ببینم چیکار میکنی...!

تو دلم انگار زلزله ۸ ریشتری اومد اما ترسمو پس زدم و بلند شدم ، صدای اعتراض بچه ها بلند شد اما اهمیتی ندادم و در یخچال رو باز کردم ی جعبه کوچیک بین قرصا بود ، دراووردمش و بازش کردم و ی ذره ازش رو خوردم ، سریع عمل کرد و حس حالت تهوع و سرگیجه بهم دست داد که صدای داد نگار تو سرم اکو شد که جیغ میزد...(اشتباه برداشتییییی)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

چشمامو باز کردم ، ی اتاق که همش سفید بود صداها رو بد می‌شنیدم ولی مشخص بود نزدیک ۱۰ نفر داشتن بالا سرم میخندیدن..ماسک اکسیژن رو برداشتم و با صدای خفه ای گفتم : میشه خفه شید؟ یهو متوجه شدم که بچه های گروه هستن؛صدای خندشون بلند شد و پارسا اومد بالا سرم و گفت : چه عجب خانوم پا شدی ۴ روزه بیهوشی چشمام درشت شد و گفتم : ۴روز!!!به کمک مینا نشستم و تکیه دادم به متکا های پشت سرم و رو به بچه ها گفتم :من دیگه غلط بکنم بگم جرات!!!و صدای خنده هاشون بلند شد..

ی دسته گل داوودی تو اتاقم بود تنها گلی بود که می شناختم و البته عاشقش بودم!! با ذوق گفتم : واییی داوودی!

پارسا گفت:از پایین کِش رفتیم!

بدجور وا رفتم مثل اینکه ، ی سطل آل یخ بریزن روم! 

+ آقا پارسا مقل دزدا دیگه؟ همون لحظه رئیس که تا اون موقع ساکت بود گفت: شما مگه پلیسی؟ خشکم زد ولی سریع خودمو جمع کردم و گفتم _نخیر می تونستی بخری!

رئیس: آها همینجوریشم از عملیات عقل موندیم واسه توعه لوس ، حالا بدهکارم شدیم اره؟ و رفت و درو کوبید! بدجور ناراحت شدم حتی بچه ها هم از این ، رفتار رئیس جا خوردن..!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رسیدیم خونه رئیس:

+حاظر بشید برای ماموریت همین الان!

(تینا)- منم میام 

+دکتر برات استراحت تجویز کرده ؛ نمیای.

_میام!  +میدونی رئیس یعنی چی ها؟ 

خیلی ناراحت بودم ی هفتس اومدم تو گروه ولی حتی، ی اطلاعات هم ندادم! اخه من اطلاعات ندم حسابم با کرام الکاتبینه! خیلی جدی گفتم: نذاری بیام ی کاری دست خودم میدم! رئیس هم جدی تر گفت: خب بده الان مثلا خیلی برام مهمی؟! بعد کلی بحث در حال حاظر تو ی اتاق زندانی هستم! از پنجره بیرون رو نگاه کردم که دیدم دارن میرن پنجره روباز کردم و داد زدم :تروخدا منم ببرید ولی عین خر سرشونو انداختن پایین و گم شدن! تلفنم رو برداشتم و زنگ زدم بابا و تمام اطلاعات امشب رو گذاشتم کف دستش و قبل اینکه بخواد امر و نهی کنه قطع کردم و سیمکارت رو دراووردم و مخفی کردم یهو صدای در اومد ذوق کردم که نکنه برگشتن ولی تا رفتم دم پنجره با صحنه رو به رو خشکم زد من..من..اینو.. لعنتی اینو می‌شناختم اینم ی قاچاقچی معروف بود..دزدی که به دزد میزنه شاه دزده! خداروشکر تو خونه اطلاعات نداریم این تیم معروف به wolf بودن باید سریع خبر میدادم؛ به پریسا زنگ زدم تا برداشت گفت :

+ سلام تینا فوش نده رو بلند گوعه! و صدای خنده ریز بچه ها اومد.

_تروخدا برگردیدتیم وولف اینجاست! و سریع قطع کردم 

رفتم تو کمد قایم شدم ؛ بعد چند دقیقه صدای شلیک به قفل در اومد رئیس الانه ، تیم وولف قبلا تو همین گروه بود ولی اخراج شد قطعا ، همه سوراخ موش های این خونه رو میشناسه! یهو در کمد باز شد و ی مرد گنده دستمو گرفت و پرتم کرد بیرون!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...