رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

#پارت_اول

مقدمه:

 از وقتی که حرف زدن رو یاد گرفتم، عاشق اسلحه شده بودم... از وقتی که راه رفتن رو یاد گرفتم عاشق پلیس شدن بودم... زندگی من با همه ی دخترها فرق داشت! از خانواده متوسط و افکاری متوسط تر بودم...

پدرم سرگرد بود و من هم دلم می‌خواست یه روزی مثل اون بشم اما مادرم متغیر بود! اون معتقد بود که جنس مونث به درد این کار نمی‌خوره! معتقد بود دختر باید بشینه تو خونه و کار آشپزی یاد بگیره و در یک کلام باید خانومی کنه. به مادرم و عقایدش احترام می گذاشتم اما خوب می‌دونستم آدمی نبودم که یک جا بشینم و خانمی کنم دختری نبودم که سرم پایین باشه و آسه برم و آسه بیام.

من سرشار از هیجان بودم، هیجانی که اجازه نمی‌داد آدم های اطرافم رو آنالیز و استنتاج نکنم. اجازه نمی‌داد، به چشم های طرف مقابلم زل نزنم تا رنگ چشم هاش رو بفهمم در یک کلام اجازه نمی‌داد دختر آرومی باشم...

یه چیزی رو خوب می‌دونستم، نام من یعنی تارا دختری که معنی اول اسمش آسمان بود و معنی دومش اسب سرکش...

درسته! سرکشی بودم رام نشدنی و این افکار خودم بود و نمی‌دونستم سرنوشت، غلاده ای به دور گردنم خواهد انداخت که من رو رام خواهد کرد...

۲۰ سالم بود که وارد پاسگاه پلیس شدم در اون  زمان هنوز دانشجو بودم. پدرم در این چند سال با ارتقا های فراوان رئیس پلیس شده بود، اوایل اونقدر هیجان داشتم که نام "پلیس" از نظرم مقدس ترین کلمه دنیا بود و نام "خلافکار" ننگ آمیز ترین کلمه ی دنیا...

پدرم از خطرات ماموریت خبر داشت و برای همین من رو به بخش اداری فرستاد! برام خیلی کسل کننده بود اینکه پشت میز بشینم و به کار ها رسیدگی کنم، دلم میخواست یه اسلحه به دستم بدن و بگن برو دستیگر کن، همین...

اما یادم رفته بود که زندگی یک  فیلم نیست...

@z.farhani.

ویرایش شده توسط sania pz

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دوم 

کلافه و سردرگم دنبال پدرم افتادم تا بخش کاری من رو تغییر بده. پدرم در اون زمان رئیس بود و هر کاری در توانش بود!

با اعتماد و دعاهام بالاخره نتیجه گرفتم و مامور مخفی پلیس شدم، خداروشکر که اینجا دیگه جَو داشت. جَوی که حاضر نبودم با هیچ چیزی عوضش کنم.

انگار آسمون درهاش رو روی من گشود و اولین مأموریت من  شروع شد خیلی آسون بود تعقیب!

انقدر کار برام ساده بود که خیلی زود نتیجه گرفتیم. در اداره با دختری به اسم مهرانه آشنا شدم. اون سابقه بیشتری از من داشت و خیلی تو کارش وارد بود، قرار بود چندماه دیگه وارد یک گروه خلافکار بشه به عنوان نفوذی‌...

 وقتی حکم ماموریتش رو دیدم از ذوق نمی‌تونستم خودم رو کنترل کنم! خوش به حالش می‌دونستم بابا هیچ وقت همچین ماموریت خطرناکی به من نمی‌ده اما مهرانه دلش به این ماموریت نبود و اصلا خوشحال نبود!

من دلم می‌خواست به این ماموریت برم... خیلی خطرناک و جالب بود، اون شب تصمیم گرفتم کاری کنم که ای کاش هیچ وقت دست به اون کار نمی‌زدم!

با مهرانه تصمیم گرفتیم که حکم هارو تغییر بدیم و با کمک برادر بزرگترم که یک مهندس کامپیوتر بود و پنج سال از من بزرگتر بود، کارها راست و ریست شد. مأموریت‌ها عوض شد و بدون اینکه بابا بفهمه، من به جای مهرانه پاگذاشتم به ماموریتی که دنیای من رو تغییر می‌داد.

نمی‌دونستم که انگار دوباره فراموش کردم زندگی فیلم اکشن نبود که پایان خوش و هیجانی رو  برام رقم بزنه! زندگی یک مسابقه بود، مسابقه‌ای که دیگر برد و باخت آن حکم مرگ و زندگی داشت.

تو کلاس های آمادگی اونقدر هیجان داشتم که حد نداشت. قرار بود برم قاطی دزدها و اطلاعات در بیارم. کار آسونی نبود! اما من دوستش داشتم و براش با جون و دل وقت گذاشتم.

کارت شناسایی الکی به اسم من صادر شد و اسمم از تارا به تینا  تغییر کرد و فامیلیم به حسینی و مشخصاتم که قابل تغییر نبود. قدم صد و شصت و هفت بود و چشم و موی مشکی، مهرانه خیلی برام نگران بود چون چهار ماه برای ماموریت دوره دیده بود و من خیلی سریع جاش رو گرفتم!

@z.farhani.

ویرایش شده توسط sania pz

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_سوم 

توی کلاس های آمادگی اونقدر هیجان داشتم که حد نداشت. قرار بود من برم قاطی یه مشت خلافکار و اطلاعات در بیارم. کارم اصلا آسون نبود!

دوره‌های کامل می‌دیدم و چون در ورزش های رزمی مهارت داشتم، آنچنان نیاز نبود که کسی نگرانم باشه!

[سه شنبه ساعت چهارده و پونزده دقیقه ظهر]

همه چیز آماده بود. از قرار معلوم توی این محله برای من هویت جعلی درست شده بود، یعنی همه توی محله من رو به عنوان دختری می شناختند که در یک تصادف خانوادش رو از دست داده بود و تنها بود.

خب برای یک ماموریت نیاز به همچنین هویتی بود که خیالشون از گذشته من کاملاً راحت بشه.

به پسر جوونی که سمت راست خیابون بود، نزدیک شدم درآوردن اطلاعات از این آدم ها خیلی سخت نبود. اما نگرانی گیر افتادن هم نداشتن. از این جور آدم‌ها زیاد بود و یه جورایی اصلا نمی‌شه از زیر زبونشون حرف کشید بیرون و همین پلیس هارو تقریباً ناامید کرده بود!

افکارم رو پس زدم و به سمت اون پسر رفتم. قدش حدود یه سر و گردن از من بالاتر بود و موهای قهوه‌ای روشن داشت، ته ریشش هم رنگ موهاش بود. اصلا به قیافه‌اش نمی خورد که یه خلافکار باشه. اول یکم ترسیدم اما حفظ اعتماد به نفس اولین شرط موفقیت برای ماموریتِ مهمم بود تا خودم رو ثابت کنم.

بر اساس اطلاعات به دست اومده، اون نزدیک‌ترین فرد به رئیس گروه بود. بهش می خورد خیلی جوون باشه .

امروز هفت خرداد بود چند روز دیگه تولدم بود. من خیلی رو ماه تولدم حساس بودم بهترین دوستم، نفس همیشه می‌گفت خرداد از پیاز بیشتر خاصیت داره و مسخره‌ام می‌کرد.

تو این شرایط تنها راهی که می تونستم ترسم رو کم کنم، فکر کردن به خاطراتم بود. یک قدم مونده بود بهش برسم که صداش زدم:

- آقا ببخشید!

با تعجب نگاهم کرد که زل زدم تو صورتش با اینکه می ترسیدم گفتم :

من رو می‌شناسی؟!

زدن این حرف خیلی خنده‌دار بود. خب مگه می‌شه اطلاعات فردی کسایی که اینجا زندگی می کنن دستش نباشه!

لبخند زد و گفت:

- تو همونی که سفارش شده بیای گروه! حتما کار یکی از نفوذی هامون بود توی گروه اما خب نفوذی هامون هم تاحالا نتونسته بودن گروه اصلی رو ببینن و یا حتی رئیس گروه رو ببینن.

 به نشونه ی مثبت سر تکون دادم و گفتم:

- آره خودمم!

گفت:

- پس چرا دیر کردی؟ مارو زمان‌ بندی خیلی حساسیم!

خون خونم رو می‌خورد. از اینکه کسی تحقیرم کنه بدم می‌ اومد، خندید و گفت:

- کارت شناسایی رو لطف می کنید خانم؟

و شماره تلفنم رو هم گرفت و گفت:

شناختم، تماس می‌گیرم. نیاز به شناخت حقیقی دارم.

بعد آروم  خندید و رفت. ترسیدم و ارتباطم رو با پلیس قطع کردم. تا موقعی که من زیر نظرم، خطرناک بود.

کلید انداختم و رفتم توی خونه چهل متری که همه ی زندگیم بود. بعد از سه روز دیگه نا امید شده بودم و خسته بودم، زندگی خیلی مزخرف شده بود که گوشیم زنگ خورد و ی صدای لطیف دخترونه گفت: - زود سر خیابون دوم...

تلفن قطع شد و راه افتادم ...

@z.farhani.

ویرایش شده توسط sania pz

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_چهارم


رسیدم سر خیابون و به اطرافم نگاه کردم، خیلی خلوت بود! یهو یک سمند مشکی رنگ نظرم رو جلب کرد. کمی که بهش خیره شدم، یهو پدر رو دیدم! مشخص بود خیلی از دستم عصبانیه اما خب دیگه پدر جون، من تارا ام ازم انتظار دیگه ای داشتی؟!
دیگه بهش نگاه نکردم تا این که یک شاسی بلند سفید با شیشه دودی جلوم وایستاد! عینک دودیم رو زدم بالای سرم. هم زمان شیشه دودی اومد پایین و با یک دختر چشم سبز با موهای قهوه ای روشن مواجه شدم! با خنده بهم گفت:

- سوار شو عقب!

 راننده هم یک دختر چشم و ابرو مشکی بود . در ماشین رو باز کردم و نشستم عقب که دیدم یک پسر هم عقب نشسته و سرش تو گوشیشه! سرش رو آورد بالا و گفت:

- خوش اومدی تازه وارد!

لبخند زدم و تشکر کردم که ماشین با سرعت حرکت کرد دختر چشم سبز گفت:

- هی خانوم اسم من پریسا هست و بهترینِ گروهم!

یهو پسرِ بغل دستم گفت:

- به آرزو هاش توجه نکن منم پارسا هستم یه جورایی خواهر برادریم.

و جفتشون با هم گفت:

- ناتنی!

 من هم لبخند زدم و گفتم:

- اسمم تینا هست.
دختر راننده یا همون مینا گفت:

- شنیدم کیف دزد بودی.

لبخندی زدم و تو دلم گفتم "عجب گذشته ای ساختن برام پلیس ها!" و حرفش رو با سر تایید کردم و گفتم:

-  بله! تازه ولم کنی آدم هم می کشم.

 و با صدای خنده ی اون ها مواجه شدم...
رسیدیم به یک خونه بزرگ ویلایی که مشخص بود مقرِ گروهه، پریسا ریموت رو زد و در پارکینگ باز شد. با دقت به اطراف نگاه می کردم و تمام اطلاعات رو توی ذهنم ثبت می کردم.
ماشین رو کنار ماشین های دیگه پارک کرد. با توجه به ماشین های دیگه نگاه کردم که بدون پلاک بودن! پارسا گفت:

-  منتظر چی هستی؟ پیاده شو دیگه!
در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم که یهو مینا گفت:

- سفارش تو رو یکی از آدم های معتمد رئیس کرده و رئیس بی صبرانه دلش می‌خواد تو رو ببینه.

با لبخند و تعجب ساختگی گفتم:

- واقعاً؟! چقدر عالی! پس نیومده تو دل رئیس‌جا شدم.

 و با هم خندیدیم. در خونه باز شد و رفتم داخل. پریسا داد زد:

- هی تازه وارد رو آوردم!

یه پسر از اتاق اومد بیرون و گفت:

- سلام!

نزدیک تر شد و دستش رو برای دست دادن  جلو آورد و من بر خلاف میلم، باهاش دست دادم و گفتم:

- سلام تینا هستم!

اون هم با خوشرویی گفت:

- اسم من هم امیرعلیه.

 و چشمک زد.
بعد از چند دقیقه، یه دختر و یه پسر از در ورودی اومدن داخل که جفتشون دوتا کوله داشتند و کلاه کپ سرشون بود. همین طور که نزدیک می‌شدن، بدون توجه به من، پسره گفت:

- نقشه آماده‌ست. امشب مواد رو جابه جا می کنیم.

دختره ادامه داد:

- درضمن، مهنا داشت می‌زد زیر حرفش که دست هاش رو بستم و انداختمش پیش سگ ها.

 و یه پوزخند حواله حرفش کرد.
یهو دختر و پسر نظرشون جلب من شد و پسره گفت:

- تازه وارد؟!

پریسا گفت:

- درسته! تینا، این ها سامی و نگار هستن. عضو عملیاتی گروه.

با لبخند باهاشون دست دادم و گفتم:

- خوشوقتم!

پریسا ادامه داد:

- خب تینا، کل گروه همینن سه تا پسر و سه تا دختر که با تو می‌شیم چهار تا و البته رئیس!

که با صدای کسی همه برگشتن و پشت سر من رو نگاه کردن.
- اینجا چه خبره؟!
و همه با ترس گفتن:

- رئیس؟!

 با تعجب برگشتم سمتش و محوش شدم چقدر خوش قیافه بود. با اینکه خیلی ساده بود اما چشم های آبی یخی داشت، مو و ته ریش مشکی. قدش بلند بود و حدودا هیکلی...
- تو چرا اون جوری زل زدی به من؟
- ام... من؟!
- نه عمت! خب تو دیگه.
راه افتادم، رفتم سمتش و گفتم:

- اسم من تینا هست، تینا حسینی!

و تا اومدم دستم رو دراز کنم که جلوی پاش خوردم زمین. بدون توجه به من، از کنارم رد شد و گفت:

- موندم حسین چی توی تو دیده که انتخابت کرده! خدا عاقبت من رو با تو به خیر کنه.

بچه ها ساکت شده بودن. انگار حتی نفسشون هم حبس بود، اخم کردم، بلند شدم و گفتم:

- رئیس؟!

برگشت سمتم و گفت:

- بله!
- مطمئنم از انتخاب من پشیمون نمی‌‌شید.

تو دلم گفتم "چون دیگه وقتی نداری"
- حالا ببینم چی می‌شه!

@z.farhani.

ویرایش شده توسط sania pz

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همه دور میز بزرگ قهوه ای رنگی جمع شده بودن که عکس های زیادی روش بود! رئیس شروع به توضیح کرد و گفت:

- خب امشب یه محموله عالی به دستمون می رسه که تازه کارها شرکت نمی‌کنن...

خیلی غیر مستقیم منظورش من بودم. خیلی از دستش اعصابم خورد شده بود، تصمیم گرفتم هیچی نگم و تا آخر صحبتش صبر کنم...

آخر صحبت یا دور دیگه نقشه رو مرور کردن، مینا با لبخند اومد سمتم و گفت:

- اینجا هرکسی یه اتاق داره! خودت بگو از اتاق های بالا می‌خوای یا پایین؟

لبخند زدم و گفتم:

- بالا اگه می‌شه! 

اون هم گفت:

- اختیار داری.

و یه چشمک حواله حرفش کرد و با هم رفتیم بالا. یه اتاق رو نشونم داد و گفت:

- اینجا از این به بعد اتاق توعه!

و با لبخند گفت:

- وسایلت رو بچین، من می‌رم تا راحت باشی.

در کمد رو باز کردم و وسایلم رو چیدم داخلش.

رفتم تو فکر پسره ی احمق! حقته بندازمت پشت میله های زندان آب خنک بخوری! یهو به خودم اومدم.

- خانم حسینی!

برگشتم صدا، سورنا بود! با لبخند گفتم:

- راحت باش! من رو تینا صدا کن.

گفت:

- خیلی ممنون اگه خسته ای که بگیر بخواب، چون ما عادت داریم شب ها دیر میخوابیم، معمولاً بازی می‌کنیم یا فیلم می بینیم الان هم می‌خوایم جرات، حقیقت بازی کنیم. دوست داری بیا پایین!

چند ثانیه مکث کردم و با لبخند گفتم:

- خیلی خوشحال می‌شم اگه من رو تو بازی راه بدید!

بعد با هم از پله ها رفتیم پایین. همه مثل بچه های سه ساله، دایره وار نشسته بودن رو زمین. یهو سام سرش رو آورد بالا و گفت:

- عه تینا تو هم می‌آی؟

خندیدم ولی از حرص داشتم کفری می‌شدم! نشستم کنار مینا که یهو دیدم بغل دستیم رئیسه و یهو سرجام سیخ شدم! اه، چرا این...

سام: خب! همه آماده هستن؟ شروع می‌کنیم! ببینم چندتا پته می ریزیم رو آب! اول همه قسم بخورید راست می‌گید!

همه زدن زیر خنده و زمزمه وار گفتن:

- باشه بابا راست می‌گیم!

 چند دست چرخید و بچه ها سوال های جالبی پرسیدن اما جالبی داستان این بود که هیچکس جرات رو انتخاب نمی کرد! یهو گفتم:

- ای بابا! چرت شد یعنی هیچکس اینقدر شجاع نیست که جرات رو انتخاب کنه؟!

@z.farhani.

 

ویرایش شده توسط sania pz

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

بچه ها با تعجب به همدیگه خیره شده بودن و یهو صدای خنده‌اشون اتاق رو پر کرد. پریسا بین خنده هاش بریده بریده گفت:

- بچه ها تو این بخش اصلا شوخی ندارن تو باید حتما جرات رو انجام بدی، مثلا همون خانومی که کنارت نشسته (مینا) مجبور شد سر حرفش، خودش رو بندازه جلو ماشین! ولی فقط دستش شکست...

و صدای خنده دوباره اوج گرفت.

من با دهن باز به بچه ها خیره شده بودم و یهو گفتم:

- اما من نمی ترسم! هرکی، هرچی می‌خواد بگه!

پارسا با لبخند محوی گفت:

- مطمئن؟!     

- آره!

- پس اگه واقعا نمی ترسی، یه سَم تو طبقه دوم یخچال هست که اگه دیر پادزهرش بهت برسه، فلج میشی! بسم ا... پاشو ببینم چیکار می‌کنی؟!

تو دلم انگار زلزله هشت ریشتری اومد اما ترسم رو پس زدم و بلند شدم، صدای اعتراض بچه ها بلند شد اما اهمیتی ندادم و در یخچال رو باز کردم. یه جعبه کوچیک بین قرص ها بود. درآوردمش و بازش کردم و یه ذره ازش رو خوردم، سریع عمل کرد و حس حالت تهوع و سرگیجه بهم دست داد که صدای داد نگار تو سرم اکو شد که جیغ میزد:

- اشتباه برداشتی!

@z.farhani.

ویرایش شده توسط sania pz

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

چشم هام رو باز کردم. یه اتاق که همش سفید بود. صداها رو بد می‌شنیدم ولی مشخص بود نزدیک ده نفر داشتن بالا سرم می‌خندیدن، ماسک اکسیژن رو برداشتم و با صدای خفه ای گفتم:

- می‌شه خفه شید؟!

یهو متوجه شدم که بچه های گروه هستن. صدای خنده‌اشون بلند شد و پارسا اومد بالا سرم و گفت:

- چه عجب خانوم پا شدی! چهار روزه بیهوشی.

چشم هام درشت شد و گفتم:

- چهار روز؟!

به کمک مینا نشستم و تکیه دادم به متکا های پشت سرم و رو به بچه ها گفتم:

- من دیگه غلط بکنم بگم جرات!

و صدای خنده هاشون بلند شد...

یه دسته گل داوودی تو اتاقم بود، تنها گلی بود که می شناختم و البته عاشقش بودم! با ذوق گفتم:

- وای داوودی!

پارسا گفت:

- از پایین کِش رفتیم!

بدجور وا رفتم مثل اینکه یه سطل آب یخ بریزن روم! 

- آقا پارسا مقل دزدها دیگه؟

همون لحظه رئیس که تا اون موقع ساکت بود گفت:

- شما مگه پلیسی؟!

خشکم زد ولی سریع خودم رو جمع کردم و گفتم:

- نخیر! می تونستی بخری.

- آهان! همینجوریش هم از عملیات عقب موندیم واسه توعه لوس، حالا بدهکار هم شدیم، آره؟ !

و رفت و در رو کوبید! بدجور ناراحت شدم. حتی بچه ها هم از این رفتار رئیس جا خوردن...

@z.farhani.

ویرایش شده توسط sania pz

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رسیدیم خونه. 

رئیس: حاضر بشید برای ماموریت، همین الان!

تینا: منم میام!

- دکتر برات استراحت تجویز کرده، نمیای.

- میام!

- می‌دونی رئیس یعنی چی! ها؟! 

خیلی ناراحت بودم.

یه هفته‌است اومدم تو گروه ولی حتی یه اطلاعات هم ندادم! آخه من اطلاعات ندم حسابم با کرام الکاتبینه! خیلی جدی گفتم:

- نذاری بیام، یه کاری دست خودم می‌دم! رئیس هم جدی تر گفت:

- خب بده! الان مثلا خیلی برام مهمی؟!

بعد کلی بحث، در حال حاضر تو ی اتاق زندانی هستم! از پنجره بیرون رو نگاه کردم که دیدم دارن می‌رن. پنجره روباز کردم و داد زدم:

- تو رو خدا منم ببرید!

ولی عین خر سرشون رو انداختن پایین و گم شدن! تلفنم رو برداشتم و زنگ زدم بابا و تمام اطلاعات امشب رو گذاشتم کف دستش و قبل اینکه بخواد امر و نهی کنه، قطع کردم و سیمکارت رو درآوردم و مخفی کردم.

یهو صدای در اومد. ذوق کردم که نکنه برگشتن ولی تا رفتم دم پنجره، با صحنه رو به رو خشکم زد. من... من... این رو... لعنتی این رو می‌شناختم. این هم یک قاچاقچی معروف بود... دزدی که به دزد می‌زنه، شاه دزده! خداروشکر تو خونه اطلاعات نداریم. این تیم معروف به wolf بودن. باید سریع خبر می‌دادم؛ به پریسا زنگ زدم تا برداشت گفت:

- سلام تینا فحش نده رو بلند گوعه!

و صدای خنده ریز بچه ها اومد.

- توروخدا برگردید، تیم وولف اینجاست!

و سریع قطع کردم.

رفتم تو کمد قایم شدم، بعد چند از دقیقه صدای شلیک به قفل در اومد. رئیسِ الانه تیم وولف، قبلا تو همین گروه بود ولی اخراج شد. قطعا همه سوراخ موش های این خونه رو می‌شناسه! یهو در کمد باز شد و یه مرد گنده، دستم رو گرفت و پرتم کرد بیرون!

@z.farhani.

ویرایش شده توسط sania pz

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خوردم زمین و سرم رو بردم بالا، پسری که مشخص بود رئیسه؛ با خنده گفت:

- تازه واردی نه؟! قول می‌دم اگه اطلاعات خوبی بهم بدی، آروم بکشمت! نظرت چیه؟!

تو دلم گفتم "لعنت بهت! مرگ، مرگه دیگه، چه فرقی داره؟!"

داد زدم:

- آشغالِ عوضی، جرات داری بلایی سرم بیار تا حسابت رو برسم. آدم هایی مثل تورو باید زنده به گور کرد.

"اونوقت بابا می‌گه فیلم دیدن به چه دردی می‌خوره! حیف اینجا نیست دیالوگ هارو گوش کنه! 

پرتم کردن زمین و انقد من رو زدن که دیگه نفهمیدم چی شد و بیهوش شدم...

حالم خوش نیست، تو من رو کشتی 

پشت پنجره می‌شینم و خنده این پشت نیست...

وقتی این آهنگ رو می‌شنوی، اون هم از تتلو، یعنی قطعا مینا بالا سرته! چشم هام رو باز کردم که مینا با قیافه نگران گفت:

- حالت خوبه؟!

- اوهوم!

 - دختر، جون به لبمون کردی!

بعد چند دقیقه، دختری که شباهت زیادی به مینا داشت، اومد داخل و نبضم رو چک کرد و به سرم، یه آمپول زد و تا قیافه متعجب من رو دید خندید و گفت:

- نترس عزیزم! من مریم هستم، خواهر مینا.

لبخندی زدم که رفت و مینا گفت:

- اون پرستاره، ازش خواستم بیاد مراقبت باشه. خیلی شانس آوردی زنده ای!

رفتم پایین و از دیدن خونه جدید و بچه ها خیلی خوشحال شدم. اما رئیس و سام نبودن و هرچی دنبالشون گشتم، پیداشون نکردم. بعد نیم ساعت خوش و بش، یهو رئیس و سام با یه عالمه پلاستیک پر از مواد غذایی اومدن داخل. یهو با رئیس چشم تو چشم شدم و این اولین باری بود که انقدر طولانی به کسی خیره شده بودم...

@z.farhani.

ویرایش شده توسط sania pz

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مثل اینکه خودشیرینی پریسا گل کرد و گفت:

- شیرینی عروسی این دوتارو بخوریم صلوات!

داشتم می‌مردم از خنده و رئیس با نگاه معناداری به همه اعلام کرد خفه بشن! البته از حق نگذریم رئیس برای اعضا، ارزش زیادی قائل بود و معتقد بود، ماها یه خانواده هستیم! شب پسر ها پای تلوزیون نشسته بودن و فوتبال می‌دیدن، دخترها هم، بحث اصلیشون درمورد مارک های مختلف بود که خداروشکر اصلا تو این جور موارد وارد نبودم!

اما هرچی دنبال مینا گشتم نبود. رفتم رو تراس که دیدم اونجا نشسته و به ماه خیره شده. رفتم سمتش و گفتم:

- می‌شه یه کم صحبت کنیم؟

اون هم بدون اینکه نگاهش رو از ماه برداره، گفت:

آره!

بعد چند ثانیه سکوت، سریع برگشت سمتم و گفت:

باید یه چیزی رو بهت بگم، در رابطه با اعضای گروه. راستش هر کدوم از ما داستانی داریم!

خیلی تعجب کردم ولی با شوق به ادامه ی حرفش گوش دادم:

-  از رئیس (آرسام) شروع می کنم. آرسام از خانواده متوسطی بود و یه خواهر بزرگتر داشت. وقتی که شونزده سالش شد، خواهرش رو کشتن! خیلی پیگیر این قضیه شدن اما نفهمیدن کارِ کی بود، تا اینکه آرسام فهمید کار گروه قاچاق بوده! آرسام خودش رو قاطی گروه کرد تا بفهمه کار کی بوده، وقتی پدرش فهمید، بدون اینکه دنبال دلیل باشه، آرسام رو از خونه طرد کرد... اون تونست قاتل رو پیدا کنه اما چون قاتل از نزدیک های وزرا بود، تبرعه شد... اما آرسام تحمل نکرد و طرف رو کشت...و تو سن ۱۸ سالگی این گروه رو راه انداخت و همیشه می‌گه "ما قاچاق نمی کنیم. فقط گروه های دیگه رو نابود می‌کنیم" نگار از بهترین دوست های خواهر آرسام بود و وقتی فهمید، بدون درنگ وارد گروه شد. و پارسا، راستش بابای پارسا پلیس بود! ولی ی هگروه قاچاق، مامان و بابا و برادر پنج ساله اون رو کشتن! رئیس وقتی شنید تو یه جورایی طرد شدی، سریع قبول کرد. چون دلش برات سوخت و تورو مثل خودش می‌دید. شاید نفهمی ولی رئیس خیلی هوات رو داره...

@z.farhani.

 

ویرایش شده توسط sania pz

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب موقع خواب، همش به حرف های مینا فکر می‌کردم و حس عجیبی به گروه داشتم! یعنی من داشتم به اون ها وابسته می‌شدم؟ صبح زود پاشدم و به بابا زنگ زدم سریع جواب داد که بدون توجه به چیزی طوطی وار گفتم:

- بابا اون ها خیلی آدم های خوبی هستن،  راستش تا اینجایی که می‌دونم اصلا تو کار قاچاق نیستن! شما باید دنبال گروه...

' اگه منظورت گروه اصلیه، باید بگم نمی‌شه!  اون ها مال چندتا آقا زاده هست، تو کاریت نباشه فقط ما باید اون هارو...

حس کردم دیگه چیزی نشنیدم الگوی زندگی من داشت چی میگفت؟! باید اون هارو را قربانی کنیم؟ من باید به گروه کمک می‌کردم و این یعنی خیانت...

خیانت به کاری که از بچگی شیفته اون بودم... حالا وقتش بود احساساتم رو درونم خاک کنم برای همیشه...

@z.farhani.

ویرایش شده توسط sania pz

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب، موقع خواب همش به حرف های مینا فکر می‌کردم و حس عجیبی به گروه داشتم.

یعنی من داشتم به اون ها وابسته می‌شدم؟! صبح زود پاشدم و به بابا زنگ زدم ،سریع جواب داد که بدون توجه به چیزی طوطی وار گفتم:

- بابا اون ها خیلی آدم های خوبی هستن. راستش تا اینجایی که می‌دونم، اصلا تو کار قاچاق نیستن! شما باید دنبال گروه.. 

- اگه منظورت گروه اصلیه، باید بگم نمی‌شه! اون ها مال چندتا آقا زاده هست. تو کاریت نباشه فقط ما باید اون هارو...

حس کردم دیگه چیزی نشنیدم. الگوی زندگی من داشت چی می‌گفت؟! باید اون اارو را قربانی کنیم؟ من باید به گروه کمک می‌کردم و این یعنی خیانت! خیانت به کاری که از بچه‌گی شیفته اون بودم و حالا وقتش بود احساساتم رو درونم نابود کنم. برای همیشه...

@z.farhani.

ویرایش شده توسط sania pz

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شاید هیچکس تا آخر عمرش نفهمه که کجای زندگیش راهی رو اشتباه رفته! اما قانون زندگی اینه که ما همیشه، حس می‌کنیم یه اشتباهی توی زندگیمون کردیم و این ناشی از فشار های زیرپوستی زندگیه که هر ازگاهی با مشکل های مختلف مارو می‌سنجه و تا لحظه ی آخر، توان مارو آزمایش می‌کنه...
پس شاید رها کردن و فراموش کردن مشکلات گذشته و جنگیدن با مشکلات حال،  شجاعانه ترین کار ممکنه...

چند ماه گذشته بود و من هربار با اطلاعات الکی سر پلیس رو گرم می‌کردم و تونسته بودم به گروه کمک کنم. ساعت پونزده بود، تا اینکه پدر خبر داد باید زودتر سر از نقشه Y.L اون ها در بیارم. من تا جایی که تونسته بودم، سر اون هارو گرم کرده بودم اما متاسفانه اون ها داشتن موفق می‌شدن تا اینکه فهمیدم نقشه yl درست فردا شب هست...

برای ماموریت خیلی شوق داشتم اما فقط من و رئیس نرفتیم. انقدر از دست رئیس عصبانی بودم ک می‌خواستم خفش کنم. اما رئیس خیلی ریلکس نشسته بود تو آشپزخونه و یه لیوان قهوه دستش بود و با آرامش می‌خورد، با عصبانیت رفتم سمتش و دستم رو کوبوندم رو میز و داد زدم:

- چرا نذاشتی من شرکت کنم. ها؟!

 سرش رو آورد بالا و نگاه طولانی کردو گفت:

 -  من رئیسم! پس من می‌گم باید چیکار کنی یا نکنی!

@z.farhani.

 

ویرایش شده توسط sania pz

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دندون هام رو رو هم سابیدم و گفتم:

- اصلا چی می‌دونی؟! تو با چه تجربه ای رئیس شدی! اصلا می فهمی این ماموریت چقدر مهم بود؟!

با اخم وحشتناکی نگاهم کرد و گفت:

- فراموش کردی کی این گروه رو هفت ساله چرخونده؟ لابد توعه تازه کار که فقط بلدی دیگران رو تحقیر کنی! همه چیز رو می‌دونی، آره؟!

بلند شد و برای اینکه بحثمون ادامه پیدا نکنه، رفت تو اتاق و در رو محکم بست...

رفتم پشت در و تا تونستم با لگد زدم به در تا بفهمه نمی‌تونه زور بگه که یهو در ورودی باز شد و چند نفر اومدن داخل، خوب اون هارو می شناختم! همکار های بابا...

داد زدم:

- آرسام فرار کن، پلیس!

و خودم دویدم طبقه بالا، قطعا این یه شبیه خون بود و محض ترسوندن گروه بود، پس حیاط پشتی باید خالی باشه. رفتم روی تراس و به حیاط خیره شدم، ارتفاع زیادی نداشت تا پریدم، یهو حس کردم روی کسی فرود اومدم و اون صدایی نبود جز صدای فریاد آرسام....

سریع بلند شدیم و با چشم غره وحشتناکش روبرو شدم. سوار ماشین شدیم و از اونجا دور شدیم...

- تو رو جون جدت رئیس! اینجا اتوبانه نباید با سرعت ۱۸۰ تا بری!

رئیس خنده بلندی کرد و گفت:

- لابد اون ماشین شخصی هارو پشتمون ندیدی؟!

ادامه داد:

- چه جوری اون هارو با لباس شخصی شناختی؟! زودباش رنگ بزن به بچه ها، یک دفعه نرن خونه. زود باش!

داشتم با انگشت هام بازی می‌کردم... نزدیک بود بهترین دوست هام رو از دست بدم‌...

اشک تو چشم اام جمع شد و همون لحظه آرسام گفت:

- زنگ بزن! چرا گریه می‌کنی؟

@z.farhani.

ویرایش شده توسط sania pz

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من به خاطر خیانت به بابا قطعا طرد شده بودم، اگه اون ها هم من رو ول می‌کردن، دیگه هیچ کس رو نداشتم. چشم هام رو بستم تا چیزی نگه و فکر کنه خوابم ولی صداش رو می‌شنیدم:

- فکر نمی‌کردم جرات داشته باشی، از روی تراس بپری! راستی تو... عه خوابی؟!

و احساس کردم ماشین رو نگه داشت و چیز گرمی روی من افتاد. مطمئن شدم پالتوشه و چشم های من کم کم گرم شد...

 حدود چند ساعت بعد، با صدای رئیس بیدار شدم: 

- حس نمی‌کنی خیلی می خوابی؟ پاشو دیگه!

چشم هام رو باز کردم. هنوز تو ماشین بودیم اما جلو ی خونه معمولی، با تعجب گفتم:

- اینجا کجاست؟!

خندید و گفت:

- مقر سه! خونه سامی. پیاده شو.

سریع پیاده شدم و رفتم داخل. تا بچه ها رو دیدم، ذوق زده شدم و مینا رو بغل کردم و جیغ زدم:

- سالمید؟!

پریسا خندید و گفت:

پ‌ه ن‌ه په! یه جوری حرف می‌زنی انگار ما تو خونه بودیم دختر، بیشتر نگران تو بودیم.

با لبخند گفتم:

- راستی بچه ها، اسم من... تارا هست!

@z.farhani.

 

ویرایش شده توسط sania pz

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همشون با تعجب به من خیره شدن و من ادامه دادم:

- راستش... دوست هام من رو تینا صدا می‌کنن اما اسم اصلی من تارا هست! معنیش هم یه جورایی یعنی اسب سرکش! یهو صدا پارسا اومد که گفت:

- واقعا هم سرکش!

و همه زدن زیر خنده...

ساعت یازده شب شده بود و بچه‌ها از نگرانی خوابشون نمی‌برد، همون لحظه اس اومد

ارسال شده از *** : آدرس جدید؟

مطمئن شدم بابا هست جواب دادم:

- نمی‌دونم.

و چون GPS گوشی رو از کار انداخته بودم،  نمی‌تونستن جام رو بفهمن و سریع گوشی رو خاموش کردم. خوب می‌دونستم کجاییم ولی نگفتم. اما تا کی باید نقش بازی میکردم؟!

خدایا خودت به دادم برس! هربار که بچه ها باهام خوبن، احساس گناه می‌کنم ولی چاره ای نداشتم.

این هم بازی سرنوشت با من بود...

@z.farhani.

ویرایش شده توسط sania pz

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب ماموریت اصلی رسید، من خیلی خسته بودم اما چاره ای نداشتم جز اینکه باهاشون برم. براشون نگران بودم و همشون رو دوست داشتم!

با ماشین های مختلف سمت قرارگاه رفتیم،  قرار بود در عوض دادن یه سری اطلاعات، پول خوبی دریافت کنیم! اما فقط من و رئیس و پارسا می‌رفتیم و این عالی بود،  تحمل کردن پارسای پرحرف!

رسیدیم و برنامه داشت طبق روال خوبی پیش می‌رفت تا اینکه صدای آژیر پلیس همه جارو برداشت!

همه با ترس به این طرف و اون طرف می‌رفتن. اعصابم خرد شده بود. چه جوری تونستن مارو پیدا کنن؟! پلیس ها فقط یه سمت کارگاه رو محاصره کرده بودن. پارسا داد زد:

- من می‌رم ماشین رو بیارم، تو حواست به پول ها باشه! 

همون زمان دیدم که رئیس داره با سرعت سمت در اصلی می‌ره، نباید می‌ذاشتم اتفاقی براش بیفته و نمی‌دونستم چرا! فقط می‌دونستم باید مراقبش باشم! و این بهترین حس دنیا بود...

سریع رفتم پشت سرش و همون لحظه در کلا باز شد و چراق ماشین پلیس ها زد تو صورتمون. دست هام رو جلو چشم هام گرفتم، نورش خیلی چشم هام رو اذیت می‌کرد!

دست هام رو آروم از جلوی صورتم آوردم پایین و دیدم بابا سمت آرسام تفنگ گرفته!  حس کردم قلبم وایستاد، بارون شروع به نم نم کرده بود و بغضی عمیق داشت گلوم رو چنگ می‌زد! دستم رو بردم سمت تفنگم کا بابام داد زد:

- تارا دخترم! کارت عالی بود بیا اینجا.

آرسام چنان سرش رو چرخوند سمتم که یک آن حس کردم گردنش رگ به رگ شد! با چشم هام بهش می‌گفتم "متاسفم"

 فقط نگاهم می‌کرد، زدم زیر گریه و گفتم:

- متاسفم آرسام، بابت همه چی!

و تفنگ و درآوردم و سمت بابا گرفتم. 

آرسام داد زد "نه" و دوید سمتم اما تا حس کردم بابا ماشه رو کشید و من هم شلیک کردم...

@z.farhani.

 

ویرایش شده توسط sania pz

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشم هام رو باز کردم. دست بابا و پای آرسام تیر خورده بود، اگه یه لحظه دیر تر زده بودم، قطعا تیر بابا خورده بود به هدف!

آرسام با التماسی که تو صداش موج می‌زد، گفت:

- فرار کن! 

همه سرگرم بابا شدن و انگار مارو فراموش کردن؛ سریع آرسام رو بلند کردم که پارسا با ماشین در رو شکست و اومد داخل. آرسام رو عقب نشوندم و خودم هم پیشش نشستم و داد زدم:

- بدو سریع!

پارسا چنان پاش رو رو پدال فشار داد که انگار ماشین از جا کنده شد!

وضعیت آرسام خیلی بد بود و باید می‌رفتیم بیمارستان اما امکان داشت که پلیس ها عکس رو داده باشن تا مارو گیر بندازن... یهو یاد صمیمی ترین دوستم افتادم، سما!

سریع بهش زنگ زدم و قضیه رو براش تعریف کردم سما دکتر بود و گفت اسم یه بیمار دیگه رو رد میکنه براش فقط سریع برسونیمش!

یواشکی وارد بیمارستان شدیم و داخل اتاقی شدیم که سما به اسم یه خانوم رزرو کرده بود، بعد یه عمل کوتاه از اتاق اومد بیرون و گفت:

- خیالت راحت باشه! خوش بختانه به نقطه ی حساسی نخورده اما زود باید از ایران برید. اینجا دیگه واقعابرای شما امن نیست.

ازش تشکر کردم و پرسیدم:

- کِی به هوش میاد؟

با لبخند محوی گفت:

-  شاید دو ساعت دیگه...

کل این دوساعت رو راه می‌رفتم و به این فکر می‌کردم که بچه های گروه من رو قبول میکنن یا نه؟!

پارسا هم به همشون زنگ زد و گفت که بیان بیمارستان...

@z.farhani.

 

ویرایش شده توسط sania pz

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دو ساعت بعد، در اتاق آرسام:

آرسام عین بز زل زده بود به من و واقعا نمی‌دونستم چی باید تحویلش بدم تا دلش برام بسوزه!

تمام بچه ها تو اتاق جمع بودن و من شروع کردم:

- بچه ها لطفا تمام حرف های من رو گوش کنید و بعد قضاوتم کنید! من، تارا تمنایی هستم، دختر سرگرد حسین تمنایی...

قرار بود به عنوان نفوذی عضو دار و دسته ی شما بشم و چون کار خیلی تمیز بود، به راحتی وارد شدم...

ساعت ها گفتم و گفتم از پشیمونی هام از اینکه به گروه چقدر علاقه دارم و از شلیک آخر به پدرم به خاطر عشقی که به آرسام دارم...

نفس عمیقی کشیدم و آماده هر واکنشی بودم. سرم رو بردم بالا و بهشون نگاه کردم.

با قیافه های متعجب و عصبانی به من نگاه می کردند، پریسا اومد جلو و گفت:

 - تو واقعا یه پلیسی؟ تو به بابات شلیک کردی؟!

@z.farhani.

ویرایش شده توسط sania pz

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دو ساعت بعد، در اتاق آرسام:

آرسام عین بز زل زده بود به من و واقعا نمی‌دونستم چی باید تحویلش بدم تا دلش برام بسوزه!

تمام بچه ها تو اتاق جمع بودن و من شروع کردم:

- بچه ها، لطفا تمام حرف های من رو گوش کنید و بعد قضاوتم کنید! من، تارا تمنایی هستم، دختر سرگرد حسین تمنایی...

قرار بود به عنوان نفوذی عضو دار و دسته ی شما بشم و چون کار خیلی تمیز بود، به راحتی وارد شدم...

ساعت ها گفتم و گفتم از پشیمونی هام از اینکه به گروه چقدر علاقه دارم و از شلیک آخر به پدرم، به خاطر عشقی که به آرسام دارم...

نفس عمیقی کشیدم و آماده هر واکنشی بودم، سرم رو بردم بالا و بهشون نگاه کردم.

با قیافه های متعجب و عصبانی به من نگاه می کردند، پریسا اومد جلو و گفت:

- تو واقعا یه پلیسی؟ تو به بابات شلیک کردی؟!

چیزی نگفتم که صدای داد مینا بلند شد:

- حرف بزن لعنتی! تو نفوذی‌ای؟!

گفتم:

- آره!

ساکت شدن، حس می‌کردم سکوت خیلی سنگینی بود، خیلی سنگین... که یهو آرسام ماسک اکسیژنش رو برداشت و گفت:

- می‌دونی چقدر دوستت داشتم؟!

حس کردم گوش هام اشتباه شنید، یعنی کلا اشتباه شنید... با تعجب نگاهش کردم که لبخند زد و گفت:

- اشکالی نداره! این یه بار رو می‌بخشمت..

سام از سکوت آرسام استفاده کرد و گفت:

- من هم می‌بخشمت! تو برای ما سنگ تموم گذاشتی. من واقعا نمی‌تونم در حقت بی انصافی کنم.

 و لبخند کمرنگی زد.

آرسام گفت:

- پاسپورت ها دست کیه؟!

من با تعجب بهشون نگاه می‌‌کردم که نگار داد زد:

- پیش به سوی کانادا!

@z.farhani.

ویرایش شده توسط sania pz

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از زبان آرسام: درست یک سال از اومدن به کانادا گذشته بود و هر کدوم از بچه ها سرشون به کار خودشون گرم بود! خیلی کمتر همو می‌دیدیم و خبری از هم نداشتیم با خوشحالی به تینا نگاه کردم که داشت طبق معمول پای تلفن با زن داداشش غیبت داداششو میکردن !

اسم خواهر شوهر بد در رفته وگرنه پاش برسه دو تنه ی تیمن!

بالاخره بعد از ۲ ساعت تلفنی حرف زدن خانوم رضایت دادن گوشی رو قطع کنن! با خنده گفتم:(سوختا چه خبره چی میگید مگه؟)

تینا ی چشم غره برام رفت و گفت:(وا مگه چی گفتیم همش نیم ساعتم نشد نمیدونم چرا زمان واسه شما آقایون انقدر زود میگذره!!)

جفتمون خندیدیم و گفتم خب یادت نره شب مهمونی دعوتیم ها! یهو با تعجب برگشت سمتم و گفت:(مهمونی؟کی؟کِی؟کجا؟؟) از خنگیش قهقه ای زدم و گفتم تو لابد فوق لیسانس هم داری! چقدر باهوشی دختر به نیروی نظامی ایران لطف بزرگی کردی و پلیس شدی!!!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تارا از حرص جیغ زد و افتاد دنبالم تا منو مهمون مشت های وحشتناکش کنه! و پشت سر هم داد میزد : گفتم مهمونی کی؟ زود باش بگو زووووود

همانطور که طول خونه رو میدویدم داد زدم : نچ نچ شتر در خواب بیند پنبه دانه! تا ثانیه آخر بهت نمی گم

که یهو صدای جیغ تارا نا بلند شد سریع برگشتم سمتش و دیدم با بدجنسی تمام سالمه و فقط برای اینکه بهم برسه این ادا رو دراوورده سریع پرید روم با خیمه زدنش گفت:(میکشمت اصلا نمیام اونوقت وقتی تنها رفتی حالت جا میاد!!)

-تنها برم؟؟وای تارا تاحالا کسی بهم خبری به این قشنگی نداده بود شب کلی دختر خوشگل انتظارمو میکشه!

یهو چشمای تارا اندازه نعلبکی شد و گفت:(که اینطور!باشه ی جوری حرف میزنی انگار من به این خوشگلی رو زمین میمونم!) از زبان تارا: سریع به خودم اومدم و دیدم عجب گندی زدم! چشماش قرمز شده بود و رگ گردنش متورم شده بود! هیچوقت نباید با غیرت ی مرد شوخی کرد...خدا میدونه بعدش چه بلایی سرت میاد! عصبی بلند شد و جلوم نشست و گفت ی بار دیگه تکرار کن تا دندونای خوشگلت رو توی دهنت خورد کنم عزیزم!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با اینکه حرف بدی زدم اما نمیخواستم  کم بیارم چرا همیشه باید خانوما کم بیارن؟ وسط این گیر و دار یادم افتاد مهسا امشب مهمونی داره! نگاهم به چشمای به خون گرفته آرسام افتاد بی توجه لبمو با زبونم تر کردم و دوباره تکرار کردم:(منم رو زمین نمیمون...) و با حس سوزشی در سمت راست صورتم از درد لال شدم و چشمامو بستم حس نفس تنگی شدیدی بهم دست داد! لعنتی! تو این سال هیچ جوره نذاشته بودم آرسام بفهمه آسم گرفتم اما الان..

سریع گلومو گرفتم و شروع کردم به تقلا کردن نمیتونستم هیچی بگم چشمام لحظه به لحظه تار میشد و آرسام رو میدیم که تند تند منو تکون میده و با داد میگه: تارااااا غلط کردم تروخدا بگو چت شد تو که خوب بودی!!! با لبام شروع به لب زدن کردم :آ..س..م.. قطعا فهمیده بود و با چشمای آغشته به ترس این کلمه رو تکرار کرد...

همون لحظه چشمام بسته شد..

انگار توی سیاهی مطلق بودم! داشتم دنبال چیزی می گشتم اما پیداش نمیکردم داد میزدم و اسم کسیو صدا میکردم که نمیشناختمش تا اینکه...

سریع چشمامو باز کردم بدنم کرخت شده بود روی تخت بودم و هی اینور و اونور رو نگاه میکردم تا اینکه در باز شد...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آرسام با قیافه ای آشفته اومد داخل انقدر از دستش عصبانی بودم که حتی نمیخواستم ی ثانیه نگاهم تو چشمای آبیش قفل بشه... با انزجار سرمو برگردوندم و به پرده اتاق خیره شدم... حس کردم ی نفر دستمو گرفت و نشست کنار تخت... نمیدونم چند دقیقه گذشت تا اینکه با صدای گرفته ای گفت:(از کِی کسم داری؟انقدر غریبه ام که بهم زودتر نگفتی..؟)

با سکوتم جوابشو دادم دلم نمیخواست نگرانم بشه همین...دلم نمیخواست بخاطر آسم با ترحم بیشتری باهام رفتار کنه اما....

ادامه داد:(روراست باش و بهم بگو باید چیکار کنم تا منو قبول کنی؟مگه شوهرت نیستم؟تن صداش لحظه به لحظه داشت بالاتر میرفت آخر تبدیل به داد شد و گفت لعنتی باید چیکار کنم قبولم کنی چرا مثل ماه های اول نیستی چرا چشمات میگه دیگه منو نمیخوای....) ابن حرفو زد و دستش و آروم از دستم کشید بیرون سریع رفت و درو بست...

خیلی دلم میخواست بهش بگم اما خیلی چیزارو باید میدونست...اینکه بچه دار نمیشم...اینکه ی ساله اسم دارم...اینکه....حیف میدونم چقدر بچه دوست داره...همیشه میگه دلش ی دختر میخواد که بشینه موهاشو ببافه...چطوری میتونستم راحت بزنم تو ذوقش و اذیتش کنم؟؟؟

 

لعنت به من....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...