رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
M@hta

💎سطح قلم: خوب💎

پیام توسط M@hta افزوده شد

پست های پیشنهاد شده

((پارت پنجاه و یکم))

آخرین سجده اش طول کشید و بوی مهرِ خیس شده، مشامش را نوازش کرد. شیطان بالای سرش بر صورت خود چنگ می زد که سجده اش با دلی خدایی طول کشیده و اورا به فراموشی سپرده است.

آرام تکیه اش را به کف دستانش داد و از سجده برخاست. تشهد و سلام را با صدایی گرفته و آرام زمزمه کرد. نمازش که تمام شد؛ تسبیح را در دست گرفت و شروع به ذکر گفتن کرد.

دلش آرامش را به مهمانیِ خود دعوت کرده بود و انگار باری سنگین را از روی دوش هایش برداشته بودند و حالی وصف ناپذیر داشت.

آنگونه غرق در معاشرت و راز و نیاز با خدای خود شده بود که گریه های دلبر را از روی قضاوت بی جایش، نشنید. همان اشک هایی که بر روی صورت لطیف تر از ابریشمش سیلی می زدند!

**********

کت کاربنی رنگش را از تنش درآوَرد و بر روی راحتی جا خوش کرد. دستانش را از هم باز کرد و بر روی پشتیِ مبل گذاشت. تکانی به گردنِ خشک شده اش داد و نفسی عمیق کشید. 

نگاهش به جا سیگاریِ استیل مانندش افتاد و هوس سیگار کشیدن به سرش زد. 

دست در جیب کتش فرو کرد و جعبه سیگار را درآورد. سیگاری سفید با نوشته نقره ای که بر روی آن حک شده بود را بیرون کشید و با فندک نقره اش آن را روشن کرد.

پک عمیقی به سیگاری که حالا سرِ قرمزش، آتش را توصیف می کرد؛ زد و چشمان خسته اش را به خنده ی دلبر دوخت. 

همزمان با دیدنش، لبخند بر لبانش جاری شد و برای خودش متاسف شد که به قولش عمل نکرده و باز هم سیگار می کشد. قولی مردانه که از روی عشق و جانش آن را به دلبر هدیه کرده بود.

مردمک چشمش را حرکت داد و چشمان درشتِ دلبر را نشانه گرفت. آن لبخند زیبا و دلربایش را. آن موهای چتری و حالت دارش را. آن بینی خوش فرم و در آخر چهره ی معصومش را.

قلبش بی امان برایش می کوبید و هر لحظه بیشتر از قبل هومون اکسی توسین در بدنش ترشح می شد. هورمونی با صفتِ عشق که جان از کف می داد!

ویرایش شده توسط Hasti81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

((پارت پنجاه و دوم))

از جایش بر خواست و روبروی تصویرِ بزرگِ دلبر، جا خوش کرد. انگار که آسمان ها را بهم بافته باشند؛ قلبش سخت فشرده شد و سیگار را در دستش مچاله کرد! 

دردِ قلبش آنقدر وصف ناپذیر بود که غرش آسمان را نشنید! سوختن دستش را هم متوجه نشد! فقط دلش می خواست همین حالا او را ببیند و گرمای وجودش را با تمام سلول های تنش حس کند؛ وگرنه مجنونانه سر به بیابان می گذاشت و آن موقع بود که کسی نمی توانست جلوی خشم و قلبِ پینه دوز شده اش را بگیرد.

کتش را برداشت و به سرعت ادکلن گران قیمتش را بر روی خود خالی کرد تا به خیالِ خود، بوی سیگار مشامِ دلبرش را نرنجاند و دلش را آزرده خاطر نکند. 

بدون آنکه سوئیچ ماشینش را بردارد؛ از خانه بیرون زد و راه پله طولانی را یکی در میان طی کرد تا اینکه به درب اصلی رسید.

از نظرش حتی آسانسور هم مانع برای حرکتش می شد و می خواست خود را سریع تر در آغوش دلبر بیابد؛ اما وقتی یادش آمد سوئیچ را با خودش نیاورده است؛ دیگر دیر بود.

باران همانندِ کلوخه های سنگ، بر روی سرش پتک فرود می آوردند و لقب مجنون را نثارش می کردند!

به درستی که مجنونی بیش نبود و حتی تاریکیِ شب و خیابان های آغشته در آب، نمی توانستند در برابرش سَد باشند.

کم کم به خانه شان نزدیک شد و خدا را شکر کرد که خانه ای نزدیک به خانه دلبر خریداری کرده تا در هنگام تنهایی، فورا لیلی اش را ببیند و دلش با تار و پودِ آرامش بافته شود!

تمام سر و رویش خیس شده بود و موهایش پخش و پلا شده بودند. لبخندی بر روی لبانش نمایان شد و روبروی درب ایستاد و چقدر دلش می خواست که خودِ دلبر آن را باز کند. پتو بر روی تنش بیندازد و نگران باشد که نکند سرما در وجودش رخنه کرده و از پا درش بیاورد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

((پارت پنجاه و سوم))

انگشت سرما زده اش را بالا برد و زنگ را فشرد. صدای مادر دلبر در گوشش پیچید و لبخند از روی لبانش کنار رفت.
صدای تقه در و باز شدنش مصادف شد با شنیدن صدای ماشینی که توجه اش را جلب کرد.
سرش را برگرداند و سمندی مشکی رنگ را با چشمانش دید زد که درِ پشتی اش باز و دلبر با حالی ناخوش از آن پیاده شد!
اخمانش چنان بهم گره خوردند که آسمان رعد زد و باران شدت گرفت!!

خون در رگ هایش جهید و همانند کوره ای آتشین، چشمان قرمز شده اش را به دلبر دوخت. اول به دلبرش و بعد سعی در دید زدنِ راننده را داشت؛ اما نمی توانست چهره اش را ببیند.
دلبر نیز سرش را پایین افکنده بود و متوجه حضور یاشار نشده بود. آنقدر غرق در فکر و خیال بود که خشمِ خانمان سوز یاشار را احساس نکرد. 
حال خودش نیز خراب بود و با حبس شدن بازویش در دستان بزرگ و مردانه یاشار، تازه به خودش آمد و آخی بلند گفت. 
چنان بازویش را می فشرد که هر لحظه بیشتر از قبل احساس درد و بدبختی تمام وجودش را می گرفت و بغضش دوباره شکست! دیگر تحمل داستان دوباره ای نداشت و به اندازه کافی امروز زجر کشیده بود.
فریاد زد! داد زد! و اصلا حرفِ دیگران برایش مهم نبود!
دستِ یاشار که حالا متحیر و حیرت زده بود را پس زد و به سمتِ خانه حرکت کرد.
در خانه را باز شده دید و سریع به داخلش هجوم برد که با پدرش برخورد کرد. نگاهش نگران و ترسان بود و چقدر خجالت کشید برای آبروی پدرش که آن را در کوچه با صدای بالایش ریخت؛ اما از کارش پشیمان نبود. مگر خودش، دلش و وجودش اهمیت نداشتند که حرفِ مردم را به خودش ترجیح دهد!؟
اما الان اصلا نمی توانست فکر کند و فقط نیاز به آرامش داشت. نیاز به خواب و فکری تهی از هر خیالی.
بدون سلام کردن و توجه به کسی، به درون اتاقش هجوم برد و لباس هایش را از تنش کند. صدای بلندِ یاشار را می شنید؛ اما توجهی نمی کرد. سریع در اتاقش را قفل کرد و خدا را شاکر شد که زود این کار را انجام داده؛ زیرا یاشار به در اتاقش حمله کرده بود و همانند شیری زخم خورده به در چنگ می انداخت.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

((پارت پنجاه و چهارم))

صدای فریاد یاشار کل خانه را در بر گرفته بود و با هر تهمتی که از زبانش می شنید؛ قلبش بیشتر زخم خورده می شد و دلش رنگِ خون به خود می گرفت!
بالاخره شکست! دیواری که مرز میان او و شیر زخم خورده بود؛ درهم شکست و قیافه ترسناک و خفقانش، ذهن متخشش دلبر را هر لحظه بدتر می کرد.
نفس های تند یاشار و قطره های آبی که بر روی سر و رویش می چکیدند؛ بیشتر دلبر را ترساند.
آب دهانش را با فشار بلعید و خوب می دانست که هیچکس نمی تواند جلوی یاشار را بگیرد. پدرش هم هرچه تلاش می کرد؛ فایده ای نداشت و یاشار همانند اژدهایی خروشان، نعره می کشید و همه را در آتشِ سوزان خود غرق می کرد!
دست خودش نبود! تحمل دیدن دلبر در آن وضعیت را نداشت و نمی توانست تجزیه و تحلیل کند که آن ماشین برای چه کسی بوده و دلبر چرا از آن پیاده شده است؟! اصلا چرا تا آن زمان بیرون بوده و هزاران چرا و افکارِ دیگری که تمام ذهنش را پر کرده بود.
آرام آرام قدم هایش را برداشت و به سمت دلبری رفت که حالا رنگ باخته بود و از مردن زیر دست و پای یاشار می ترسید!
نفس هایش تند شده بود و قفسه سینه اش بالا و پایین می شد. 
دستش را مشت کرد و دندان هایش را محکم بر روی یکدیگر سائید. در یک قدمیِ دلبر ایستاد که سرتقانه سعی در آرام نشان دادن خود داشت؛ ولی اصلا بازیگر خوبی نبود و یاشار خوب می دانست که در دلش چه می گذرد. به همین خاطر، پوزخندی بد معنی دار، بر روی لب های لرزانش نشست و چانه دلبر را محکم در دستش فشرد؛ اما صدایی از دلبر بلند نشد و همین آرامشش، او را به مرز جنون می رساند.
بر خلاف تصورش، مردمک چشمانش را در چشمانش دوخته بود و اجازه نمی داد غرورش با ترس یا گریه کردن در مقابل یاشار از بین برود! و همین که نگاه عصبیِ یاشار به رد خون های صورتش افتاد؛ انرژی و عصبانیتش ناگهان تحلیل رفت و ضعف تمام وجودش را فرا گرفت!

تمام تنش پر شده بود از ترسی که شاید دوباره حال دلبرش بد شده و مجبور شده به بیمارستان برود! زیرا این رد خون هایی که خوب شسته نشده بودند، نشان می داد که خون دماغ شده است!
بدنش لرزید و حتی فکر کردن به اینکه دلبر را ترسانده و بی خودی او را قضاوت کرده؛ حالش را بد می کرد و این حال بد را فقط یک چیز می توانست خوب کند! آن هم آغوش کسی بود که جانش را هم برایش فدا می کرد و این عصبانیت ها و دل نگرانی ها اصلا دست خودش نبود! به هیچ عنوان! و خودش نیز نمی دانست که چرا اینگونه زود آزرده خاطر می شود!

ویرایش شده توسط Hasti81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پارت ۵۵

محکم دلبرش را در آغوش گرفت و دلبر در شگفتی فرو رفت که چرا یاشار این کار را کرده است؟ چرا به آن زودی تغییر کردار داد و از این رو به آن رو شد!

بی حرکت در آغوشش ایستاده بود و بدون ذره ای تحرک، چشمانش را به گل های قالی دوخته بود. گل هایی که در مقابل چشمانش می رقصیدند و لحظه ای احساس کرد که ضعف کرده است و سرش گیج می رود. 

سر یاشار بر روی شانه دلبر بود و دستانش کمرش را در حصار قرار داده بودند؛ اما دلبر نه دیوانگی اش را می فهمید و نه خیس بودنش را ! مثل اینکه در قعر تاریکی غرق شده بود و اطرافش را نمی توانست دید بزند. چرا که سیاهی، چشمانِ خواستارِ عشق را کور می کند و چه کسی می تواند دوای این درد باشد؟

دردی که بد در تار و پود قلب انسان رخنه می کند و او را از پا در می آورد؛ اما دلبر نمی دانست چگونه به خودش بفهماند که یاشار نمی تواند دوای دردش باشد. دوای چشمان کوری که بدجور وجودش را آزار می داد.

تازه به خودش آمد!

دستانش را بر روی سینه ستبر یاشار قرار داد و کمی به عقب هلش داد. آرام؛ ولی دلسوزانه! آری..این میان دلی سوخت و آتش گرفت. همانگونه که خداوند، کفار را به آتش می کشد و آن ها را بدجور به تاوان کار هایشان می رساند!

سرش را پایین انداخت و حتی نیم نگاهی دیگر به یاشار ننداخت. همان یاشاری که تا چند دقیقه پیش می غرید و نعره می زد؛ اما هم اکنون، مانند شیری شکست خورده از نبرد، در حال ترک کردن میدان بود.

عقب عقب رفت و با شرمساری به چشمان پدرِ دلبر زل زد. کوتاه عذر خواست و سر افکنده راه خروج را در پیش گرفت. دلبر هم با آرامشی وصف ناپذیر که نمی دانست آن را در کجا یافته، بی آنکه نگاهی به کسی کند؛ روی تخت دراز کشید و ذهنش مشغول حرف هایی بود که چند ساعت پیش به گوش سپرده بود! همان حرف هایی که ته وجودش را تیغ می زد و ترس بدی از آن ها داشت.

شاید هم نه!

شاید هم این آرامشش نشانه از آرام بودنش نبود و به علت شوکی بود که از ترس در وجودش جوانه زد!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...