رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

((پارت پنجم))

آخی گفتم و صورتم در هم رفت.

یاشار:چرا جوابم رو ندادی؟چرا بازم دیر کردی؟ یعنی اینقدر من برات بی ارزش و بی اهمیتم؟

-من..من.

یاشار:خفه شو ، واسه منم دلیل نیار.وقتی من میگم ساعت نه باید اینجا باشی ، یعنی باید راس همین ساعت اینجا باشی ، نه یک ساعت دیرتر .

-بذار منم حرف بزنم.

یاشار:من تعیین می کنم که چه زمانی حرف بزنی و چه زمانی سکوت کنی.

-ولی تو رئیسِ من نیستی!

پوزخندی زد و گفت:

یاشار:هستم.به زودی هم ثبتِ قانونی می شه.

دستم رو کشید و به داخلِ باشگاه سوارکاریش هدایتم کرد.من رو روی صندلی نشوند و خودش به سمتِ راز رفت.افسارِ راز رو گرفت و به سمتم اومد.

یاشار:از خودت پذیرایی کن بانوی زیبا.

لبخندی زد و سوارِ راز شد.آب پرتقالی که روی میزِ کنار دستم بود ؛ به وضوح خودنمایی می کرد و می گفت بیا من رو بخور.

لبخندی کج و کوله تحویلِ آب پرتقال دادم و یکسره اون رو سر کشیدم.قورتش دادم و به این فکر کردم که اگه به زندگی لبخند نزنم چه بلایی سرم میاره؟

این همه بلا سرم اومد و باز هم لبخند زدم.لبخند زدم و لبخند زدم.

ولی مدتیِ که احساس می کنم دیگه توانش رو ندارم.کم کم لبخندم داره به پوزخند تبدیل می شه و می ترسم از اون روزی که کاملا محو بشه و هیچ چیزی ازش نمونه!

از خدا می خوام که هیچ وقت اون روز نیاد . چون اونوقته که روزگار ، زندگیم رو به تباهی می کشونه و من تاوانش رو بد پس می دم.

هیچ وقت نمی تونم شخصیتش رو درک کنم!

بعضی از اوقات اونقدر باهام خوش رفتاری می کنه و بهم عزت می ذاره که چشمام از تعجب گشاد می شن و به این فکر می کنم که این همون یاشاره؟؟

بعضی از وقت ها هم انگار یه آدم دیگه می شه و یه جور دیگه رفتار می کنه!

سرم رو پایین انداختم و با گوشه شالم بازی کردم.یعنی واقعا دوستم داره یا اینکه...

جواب خودم رو خودم دادم.آخه اینکه چی؟ مگه تو چی داری که بخواد به تو نزدیک بشه و ابراز احساسات بکنه؟

اون می تونه کلِ داراییِ جد و آبادت رو یه جا بخره و جلو دستت بذاره!! پس حتما دوستم داره! هوم؟؟

سرم رو کلافه تکون دادم و اندام های صورتم رو کج و کوله کردم.حتی تکلیفِ خودم با خودم مشخص نیست.نمی تونم به خودم بفهمونم که چه حسی نسبت بهم داره؟!

با صدای مردونه اش به خودم اومدم و نگاهی اجماعی بهش انداختم.لبخندی بهم زد و با دستش اشاره کرد که نزدیکش بشم.

کوله ام رو برداشتم و پشت حصار هایی که اطرافش رو پوشونده بودن ؛ وایستادم.

یاشار:دلبرم بیا چند تا عکس ازم بنداز.

چشمکی زد و ادامه داد:

یاشار:از اون عکسای حرفه ایت.

ویرایش شده در توسط Hasti81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

((پارت ششم))

سرم رو تکون دادم و باشه ای گفتم.دوربینم رو از کیفم بیرون آوردم و روی یاشار تنظیمش کردم.با دست بهش اشاره می کردم که چطور وایسته و راز رو چه مدلی نگه داره.

چند تا عکس حرفه ای ازش انداختم و می خواستم یه عکسِ دیگه ازش بندازم که یهو راز رَم کرد و از توی لنزِ دوربین دیدم که به سرعت به طرفم اومد.

از ترس و با سرعت ، چند قدم عقب رفتم و نقشِ بر زمین شدم.درد بدی توی سرم پیچید و یاد کابوسای شبانه ام افتادم.

دنیا جلوی چشمام سیاهی رفت و سایه یه نفر رو روی خودم دیدم.

از ترس دستم رو جلوی صورتم گرفتم . نور آفتاب با بی رحمی چشمم رو آزار می داد و نمی تونستم چیزِ واضحی رو ببینم.

دستی دور کمرم و زیر سرم قرار گرفت و بلندم کرد.به شخصی که بلندم کرده بود ؛ نگاهی کردم و با قیافه نگران و آشفته یاشار مواجه شدم.این یاشار بود؟

پس چرا نتونستم گرمای دستاش رو تشخیص بدم و باهاشون احساسِ امنیت کنم؟! احساسی که بهم بفهمونه من هستم و نگران چیزی نباش!

دستاش رو از روی کمرم جدا کردم و به زور از جام بلند شدم.لباسام رو تکوندم و به افرادی که خیره خیره نگاهم می کردن ؛ زل زدم.

از خجالت سرم رو پایین انداختم و دوربینم رو از روی زمین برداشتم.یاشار مردم رو از اونجا دور کرد و به سمتم اومد.

دساش رو دور شونه هام انداخت و گفت :

یاشار:دلبر بیا اینجا یکم استراحت کن.من رو ببخش! واقعا نمی دونم چطوری راز رَم کرد و ...

-اشکال نداره.تقصیر تو نبوده که! تازه اطرافش حصار بود و نمی تونست ازشون رد بشه.من زیادی ترسیدم.

لبخندی زد و به سمت اتاقی که متعلق به خودش بود ؛ هدایتم کرد.

روی صندلی نشستم و منتظر موندم تا یاشار لباساش رو عوض کنه.

به سمتِ اتاق تعویض لباس رفت و از همونجا بلند داد زد:

یاشار:الان حالت خوبه عزیزم؟دردی چیزی نداری؟می خوای بریم دکتر؟

منم به تبعیت از خودش داد زدم:

-نه.حالم خوبه.ممنون که به فکرمی.

سرش رو از لای در اتاق بیرون آورد و گفت:

یاشار:اگه من نگران شما نباشم ، دنیا رو می خوام چیکار.نگرانی برای تو دنیای من رو ساخته!

ابرو هام بالا پرید ؛ ولی حسی به حرفایی که می زد نداشتم.راستش شاید اگه هر دختره دیگه ای بود ؛ خوشحال می شد و کلی ذوق می کرد.ولی من...

یاشار بیرون اومد.لباساش رو با یه کت و شلوار مشکی رنگ عوض کرده بود .لباس سورمه ای و کفشای ورنیش ، تیپ شخصیتیش رو کامل کرده بود و دل هرکسی رو می برد.

واسه خودش دلبری شده بود!

به سمتم اومد و با نگرانی جلوم زانو زد.

یاشار:قربونت بشم مطمئنی که چیزیت نشده؟

سرم رو به نشانه آره ، تکون دادم .توی صورتم زل زده بود و با اون چشمای افسونگرش بهم نگاه می کرد؛ولی نمی دونم چرا چشماش همه رو افسون می کنه به جز من؟

از جاش بلند شد و منم همزمان از روی صندلی پا شدم و کنارش وایستادم.

اخمی کرد و جلو تر از من به راه افتاد.

متعجب زده از کاری که کرد ، کلافه شدم و دنبالش به راه افتادم.بازم یه جور دیگه شد و من دلیلش رو نمی دونم!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

((پارت هفتم))

صورتم رو جمع کردم و دستم رو روی کمرم گذاشتم.

کمرم یه خورده درد می کرد ، ولی به یاشار نگفتم . پشت سرش مثل یه جوجه اردک راه می رفتم و همش صداش می زدم ؛ ولی جوابم رو نمی داد !

کنارش وایستادم و با قدمای بلند حرکت کردم تا بهش برسم‌.

نگاهی به صورتش کردم.یه اخم بزرگ روی صورتش نشسته بود و به روبرو زل زده بود!

به طرف ماشینش رفت و ناگهانی بازوم رو گرفت.

نرم من رو به طرف ماشین برد و در رو برام باز کرد. توی ماشین نشستم و سرم رو پایین انداختم‌. واقعا نمی تونم رفتار و حرکاتش رو درک کنم!

پشت فرمون نشست و بعد از روشن کردنش ؛ از پارکینگ خارج شد ودم در باشگاه سوارکاری‌، خیلی ناگهانی ایستاد و پفی کشید.به طرفم برگشت و با یه حالت کلافه ای گفت:

یاشار: گوشیم رو جا گذاشتم.یه لحظه صبر کن الان میام.

از ماشین پیاده شد و با قدمای بلند به سمت داخل باشگاه حرکت کرد.

چشمام رو چرخوندم و کل ماشین رو از نظر گذروندم.سیستمش اونقدر پیچیده بود که اصلا سر ازش در نیاوردم!

دستی به فرمونش کشیدم و لبخندی زدم.اگه من پشت این ماشین بشینم ؛ کل شهر رو توی ده دقیقه دور می زنم!

پوزخندی به فکر بچه گانه ام زدم و دستم رو بیشتر به فرمون کشیدم.یه دور بهش زدم و یه دفعه متوجه یه برجستگی شدم.

چشمام رو جمع کردم و انگشت سبابه ام رو بیشتر روی اون برجستگی فشار دادم .سرم جلو بردم و با کمی دقت ، متوجه یه شکل شدم.شکلی که روی کنار فرمون حک شده بود.

شکل یه گرگ بود! سر یه گرگ وحشی که با کنار هم گرفتن خطوط مختلف به وجود اومده !

به این فکر کردم که چقدر برام آشناست و انگار یه جایی این شکل رو با طرحی بزرگ تر دیدم!

کمی فکر کردم و وقتی به جایی نرسیدم ؛ بی خیالش شدم و تعلل زیادِ یاشار ، ذهنم رو درگیر کرد.

از ماشین پیاده شدم و کوله ام رو روی شونه ام انداختم.

چشم چرخوندم ؛ ولی یاشار رو ندیدم.گوشیم رو درآوردم و شماره یاشار رو گرفتم.

بعد از خوردن چند تا بوق ، جوابم رو داد و سریع شروع کردم به حرف زدن.

-الو ، یاشار معلوم هست...

یه دفعه یه موتوری از کنارم رد شد و کوله ام رو به شدت کشید.حرف توی دهنم موند و روی زمین افتادم.دسته کوله ام پاره شد و موتور سوار کوله رو با خودش برد . به زور از جام بلند شدم و دنبال موتور سوار راه افتادم ؛ ولی اون ازم دور شد و چشمه اشک منم جوشید.

دوربینم توی اون کوله بود و خدا می دونه که چقدر گرون خریده بودمش.وسیله کارم رو از دست دادم.حالا چکار کنم؟

دستی به اشکام کشیدم و به مانتوم نگاه کردم که از قسمتِ آرنج پاه شده بود.

به سمت ماشین برگشتم و همزمان یاشار هم بهم رسید.

شونه هام رو گرفت و گفت:

یاشار:چی شده ؟ باز چه بلایی سرت اومده؟

با گریه ، دستی به صورتم کشیدم و هق هق کنان گفتم:

-دزد کوله ام رو دز..دزدید.دوربینم تو..توش بود.

ویرایش شده در توسط Hasti81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

((پارت هشتم))

نگاه بی خیالی بهم انداخت و گفت:

یاشار:داری واسه یه دوربین گریه می کنی؟

سرم رو تکون دادم و حرفش رو تائید کردم.

-او..اون وسیله کارم بود.خیلی گرون خریدمش.

یاشار:فدای سرت.خودم یکی واست می خرم.

-ولی..

مشکوکانه نگاهی بهم کرد و با ریز کردن چشماش پرسید:

یاشار:نکنه چیز مهمی توش داشتی؟هوم؟

هق هقم توی گلوم گم شد و چشمام کمی گرد شدن . آب دهنم رو قورت دادم و به خوبی لرزش دستام رو احساس کردم.

لبخند کجی،گوشه لبم نشست و با لرزشی که توی صدام موج می زد،گفتم:

-ن..نه.واسه چی می پرسی؟

ابرویی بالا انداخت . شونه هام رو ول کرد و بدون توجه به حرف من ادامه داد:

یاشار:نکنه عکس شخصی توی اون دوربین داشتی و اینقدر نگرانی؟

از ترس،سرم رو به طرفین تکون دادم و حرفش رو کذب دونستم.

-فقط بابت پولش بو..

یاسار:گفتم که واست یکی دیگه می خرم.

برای اینکه بویی نبره و بیشتر از این گیر نده،شالم رو درست کردم و لبخندی ریز زدم.انگار نه انگار که هیچ اتفاقی افتاده باشه.

تکون ریزی به سرش داد و دستم رو گرفت.نگاهی به آرنجم و مانتوی پاره ام انداخت و نچی گفت.

پاهاش به حرکت در اومدن و من رو هم با خودشون همراهی کردن.

گوشیم رو که روی زمین افتاده بود رو برداشت و به دستم داد.

خدا رو شکر نشکسته بود و گلسش از صفحه اش محافظت کرده بود.

ناراحت توی ماشین نشستم و گوشیم رو توی جیبم گذاشتم.

از یه طرف ناراحت بودم و از یه طرف خوشحال!

خوشحال برای اینکه صبح رم دوربینم رو عوض کردم و یه رم خالی توش گذاشتم.ناراحت هم به خاطر اینکه دوربینم دزدیده شد و اصلا دوست ندارم منت یاشار برای خریدن یه دوربین جدید، روی سرم بلشه.

تا حالا همچین کاری نکرده و هیچ وقت چیزی رو به رخم نکشیده.ولی خب ..

نمی دونم چرا هیچ حسی بهش ندارم و مدام ازش دوری می کنم.شاید کارم اشتباه باشه و ...

سرم رو تکون دادم و سعی کردم تا افکار منفی رو از ذهنم دور کنم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

((پارت نهم))

ای کاش اصلا نمیومدم.من که دیر اومدم.پس نمیومدم بهتر بود.

هم راز ترسوندم و کمرم درد گرفت .هم اینکه دوربین نازم رو دزدیدن.

حالا بدون دوربین چطور برم سرکار؟

اجزای صورتم رو در هم بردم و تکون ریزی به سرم دادم.مدام پام رو تکون می دادم و پوف می کشیدم.

کلافه بودم و هی سر جام وول می خوردم.

خواستم ناخنام رو بخورم که یهو ماشین ترمز کرد و نزدیک بود سرم به شیشه ماشین بخوره که یاشار مانتوم رو از پشت محکم کشید و داد زد.

یاشار:مگه نگفتم ناخنات رو نخور؟ هوم؟

-آخه!

یاشار:عصبیم کردی.مگه نگفتم واست یه دوربین نو میخرم؟

لب برچیدم . ابرو هام رو کمی بهم دیگه نزدیک کردم و حرفش رو با تکون دادن سرم تایید کردم.

یاشار:حالا پیاده شو!

-چــی؟

چشماش رو درشت کرد ،که ترسیدم و سریع پیاده شدم.

با پیاده شدنم؛تازه فهمیدم که روبروی یه دوربین فروشیِ بزرگ و شیک توقف کرده.

دهنم کمی باز موند و به دوربینای خوشگلی که زیر نور چراغای ویترین می درخشیدن؛نگاه کردم.

نا خدآگاه لبم به خنده باز شد که یهو دستم نرم گرفته شد و به سمت در مغازه هدایت شدم.

اونقدر غرق در نگاه کردن به دوربینای خوشگل و مدل بالا بودم که به کل یادم رفت مانتوم از ناحیه آرنج،کمی پاره شده و قراره که یاشار دوربین رو واسم بخره!

مثل ندید بدیدا سرم رو می چرخوندم و به اطراف نگاه می کردم که سرم توسط دست یاشار چرخید و با خنده نگاهم کرد.

لبخندی از روی شرم زدم و لپام گلی شد.

صاحب مغازه هم با خنده نگاهم کرد و چشمکی بهم زد.

چشمام از حرکتش گرد شد و پر رویی زیر لب گفتم.

پشت چشمی نازک کردم و به یاشار زل زدم.

مثل اینکه فروشنده رو ندید! چون تا الآن زیر دست و پاش له می شد .

یاشار:خب عزیزم کدوم دوربین رو می خوای؟

لبم دوباره به خنده باز شد و گفتم:

-نمی دونم.اینقدر تنوع زیاده و مدلای مختلفی وجود داره که نمی دونم کدوم رو انتخاب کنم.

یاشار:باشه.پس الان مشکل رو حل می کنم!

با تعجب بهش نگاه کردم که مغرورانه برگشت و به فروشنده گفت:

-آقا مدل بالاترین و بهترین دوربینتون رو به خانمم بدید.

از حرفش تعجب کردم و آستین کتش رو کمی کشیدم تا نگاهم کنه.

نگاهی بهم انداخت و دستش رو به نشانه چیه،تکون داد.

-میدونی چی گفتی؟ میدونی بالاترین مدل دوربین توی بازار قیمتش چقدره؟

یاشار:آره؛ولی واسم مهم نیست.

-واسه تو مهم نیست؛اما واسه من مهمه! اصلا من همون مدل دوربین قبلیم رو می خوام.اون خیلی هم خوب و با کیفیت بود.

جوابم رو نداد و کلافه پاش رو به زمین می زد.

فروشنده هم عذر خواهی کرد و رفت تا همون دوربین سفارشی یاشار رو بیاره.

آستینش رو دوباره کشیدم و با حرص صداش زدم.

-یاشــــار!

-آهای غول بیابونی!

-گوریل انگوری!

نگاهی با خنده بهم انداخت و خندید.

هر موقع بهش میگم گوریل انگوری،توی هر شرایطی که باشه؛می خنده و لپم رو میکشه.

اینبار هم لپم رو کشید و گفت:

یاشار:خانمم.یه بارم به حرف من گوش بده.از موقعی که نامزد کردیم؛نذاشتی چیزی که من انتخاب کردم رو بخرم؛ولی الان کوتاه نمیام و گوریل انگوری هم اثری نداره.

دوباره با حرص صداش زدم که خندید و صورتش رو برگردوند.

سرش رو کمی بالا برد و مثلا ادای این رو در آورد که داره سوت می زنه و من اینجا چغندری بیش نیستم.

چشمام رو ریز کردم و بی خیال نگاهش کردم.

من رو باش که از موقعیت سو استفاده نمی کنم و مراقبم که خرج زیادی روی دستش نذارم.

ویرایش شده در توسط Hasti81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

((پارت دهم))

لبم رو به دندون گرفتم و واسه خودم تاسف خوردم که اینقدر سریع کوتاه اومدم.

البته این رو همه میدونن که من عاشق عکاسی و عکس گرفتن هستم؛ولی باید یه خورده خودم رو کنترل می کردم و دهنم واسه این همه دوربین،از جا کنده نمی شد.

پوفی کردم و با دیدن فروشنده و دوربینی که توی دستش بود؛هر چی قول و قرار بود رو از یاد بردم و با ذوق به دوربین نگاه کردم.

کم کم زیپ دهنم شل شد و به نَفس درونم پشت کردم.نفسی که مدام می گفت: خودت رو کنترل کن و در برابر یه دوربین تسلیم نشو؛اما من خودم رو به کری زده بودم و یه جای دیگه سِیر می کردم.

یاشار با دیدن لبخندم،دستم رو آروم فشار داد و خندید.

فروشنده دوربین رو به دستم داد و با شوق فراوونی،دست یاشار رو ول کردم و دوربین رو توی دستم گرفتم.

مدام اینور اونورش می کردم و از توی لنزش خودم رو نگاه کردم.

فروشنده بلند خندید و روبه یاشار گفت:

+مثل اینکه خانمتون عاشق دوربینه.آخه تا حالا هیچکس رو اینطوری مشتاق ندیده بودم.

یاشار مغرورانه سری تکون داد و دست چپش رو توی جیب شلوارش فرو برد.

لبخندی بهم زد و یه دفعه به آرنجم خیره شد.دستش رو از جیبش بیرون آورد و لبخند روی لبش ماسید.

بی خیال سرم رو برگردوندم و به فروشنده که پسری حدودا بیست و هفت هشت ساله ای بود؛چشم دوختم.

داشت با جعبه دوربین ور می رفت و سرش پایین بود.

سرش رو بلند کرد و دوباره با دیدنم خندید!

چند تا مورد درباره کاربردا و ویژگی های دوربین بهم گفت و توی کارتونش گذاشتش.

کارتون رو به سمتم گرفت و تبریک گفت.

تشکر کردم و خواستم جعبه رو بگیرم که متوجه خالکوبی گرگ مانند روی مچ دستش شدم.

با دیدن اون گرگ،حالم دگرگون شد و فکرم درگیر.خنده از روی صورتم محو شد و سرم تیر عجیبی کشید.

انگشت سبابه و شستم رو روی شقیقه هام گذاشتم و یهو سرم گیج رفت! خواستم بیوفتم که دست از ویترین مغازه گرفتم و یاشار زیر بغلم رو گرفت.

یاشار:چی شد عزیزم؟

-هیچی.

یاشار:پس چرا..

لبخند زورکی زدم و گفتم:

-حتما به خاطر اینه که خوب صبحانه نخوردم.نگران نباش.هیچی نیست.

نگران نگاهم کرد و بازوم رو نرم گرفت.

به فروشنده که خیره خیره بهم زل زده بود؛نگاه کرد و اخماش رو در هم برد.فروشنده هم خجالت زده،دوربین رو به دست یاشار داد و یاشار هم کارت کشید.

با شنیدن قیمت دوربین،سرم سوت کشید و نگاهی به یاشار انداختم؛اما اون حتی نیم نگاهی هم به من ننداخت و از مغازه بیرون بردم.

سرم درد می کرد و این حرکات عجیب یاشار،اعصابم رو بیشتر بهم می ریخت.انگار که با این کاراش،یه پتک توی سرم فرود میاورد و مسخره ام می کرد!!

ویرایش شده در توسط Hasti81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

((پارت یازدهم))

اخمام رو کمی در هم بردم و با رها شدن دستم توسط یاشار،توی ماشین نشستم و به یاشاری که کنارم نشست؛زل زدم.

سرم رو پایین انداختم و با گوشه شالم بازی کردم.فکر می کنم فهمیده بودم که چرا اون طوری شد!

لبم رو کمی با زبونم تر کردم و شروع کردم به حرف زدن.

-ببخشید یاشار.به خدا دیر بیدار شدم و نتونستم خوب صبحانه بخورم.می دونم عصبانی شدی و ناراحتی؛ولی در هر صورت،مرسی که این دوربین رو واسم خریدی.

سرم رو یواش بالا آوردم و به نیم رخش زل زدم که یه دفعه ماشین روشن شد و به حرکت در اومد.

یعنی اصلا به حرفام گوش نداد و بی ارزش دونستشون؟

سرم رو پایین انداختم و به کفشای اسپرتم زل زدم.ناراحت بودم و احساس می کردم که ضعف تمام بدنم رو گرفته!

چشمه اشکم جوشید و خواستم برای اولین به خاطر کارای بی دلیل یاشار اشک بریزم که یهو ماشین وایستاد و یاشار دستش رو دور شونه هام حلقه کرد.

سرم رو بوسید و با چرخوندن سرم به طرف خودش؛توی چشمام غرق شد.

بغض کرده بودم و چونه ام می لرزید؛اما نذاشتم اشکام پایین بیان و باز هم غم و قصه هام رو توی خودم خالی کردم.

دستی به چونه لرزونم کشید و گفت:

یاشار:خواهش می کنم خرگوش کوچولو.تو ارزشت خیلی بیشتر از این چیزاست.

-ام..اما تو..

انگشت مردونه اش رو روی لبم گذاشت و آروم زمزمه کرد.

یاشار:هیس..می دونم که زود عصبانی می شم و از کوره در میرم؛ولی توهم از این به بعد باید به حرفام گوش بدی و در ضمن...

لبخندی زد و دوربین رو از روی صندلی های عقب ماشین برداشت.دوربین رو به دستم داد و ادامه حرفاش رو از سر گرفت.

یاشار:در ضمن،باید خوب صبحانه بخوری که اینطوری ضعف نکنی.

چشمی گفتم و با ذوق به دوربین خیره شدم.لبم به خنده باز شد و گفتم:

-امروز با همین دوربین سر کار میرم .

یاشار:برو کوچولوی من؛ولی یادت نرفته که قول دادی تا زمانی سر کار میری که هنوز عروسی نکردیم.

غمگین سرم رو تکون دادم و حرفش رو تایید کردم.دستی به سرم کشید و لپم رو کشید.

یاشار:الان میریم یه چیزی می خوریم تا خدایی نکرده از حال نری.

ویرایش شده در توسط Hasti81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

((پارت دوازدهم))

حرفش رو تایید کردم و ماشین رو به راه انداخت.جلوی یه پیتزا فروشی وایستاد و از ماشین پیاده شد.

با تعجب نگاهی به ساعتم انداختم و متوجه شدم که ساعت دوازده و نیمه! 

چشمام رو از ساعتم گرفتم و گوشیم رو از توی جیب مانتوم درآوردم.شماره دلناز رو گرفتم و همزمان یادم افتاد که یه کار مهم رو انجام ندادم!

شاید از نظر بقیه مسخره آور و خنده دار باشه؛ولی این اصول برای من خیلی مهم و ارزشمنده!

راستش می خواستم به اون فروشنده بگم که توی روز روشن،چرا اون همه چراغ واسه تزئین روشن کرده و برق الکی مصرف می کنه؟ ولی حیف که سرم درد گرفت و یادم رفت.در ضمن،یاشار حتی مهلت خداحافظی هم بهم نداد؛چه برسه به..

پوفی کردم و دوباره شماره دلناز رو گرفتم.بعد از خوردن چند تا بوق،جوابم رو داد و صدای شادش توی گوشی پیچید.

دلناز:چطوری کاووی خر سوار.

چشمام رو ریز کردم و محو افق شدم.واقعا از این همه محبت و عفت کلام لذت بردم!

-چقدر احترام می ذاری به خواهرت؟ یه وقت از این همه احترامی که توی وجودت داری؛رو دل نکنی ها؟

دلناز:نـــه بــابــا.هر نیم ساعت میرم دستشویی و اضافه هاش رو خالی می کنم!نگران نباش!

با حرص گفتم:

-خیـــلی پررویی.

صدای خنده اش توی گوشی پیچید و قلب من واسه این صدا لرزید؛ولی دلم نسوخت و با یه لحن بدجنسانه و شیطانی گفتم:

-اگه بفهمی چی خریدم؛خودت رو حلق آویز می کنی!

جیغ بلندی زد و مظلومانه زمزمه کرد.

دلناز:چی خریدی آجی خوشگل و نازم؟ کاووی اسب سوار!

-اه..تا الان که خر سوار بودم.حالا شدم اسب سوار؟ نه خیر! اجازه نمیدم حتی دستت هم بهش بخوره!

دلناز:دلـــــــبر!

-نمیگم.تازه الان هم میخوام پیتزا بخورم.اونم با عشقم!! فقط زنگ زدم تا دق تو رو بالا بیارم.

بعد هم خندیدم و از جیغای ممتمد دلناز ، خنده ام دو برابر شد.

با دیدن یاشار که به سمتم میومد؛از دلبر خداحافظی مختصری کردم و به جیغا و التماسایی که می کرد؛توجهی نکردم.

واقعا برای دق دادنش زنگ نزدم.فقط برای اینکه صداش رو بشنوم و بدونم که حالش خوبه ، باهاش تماس گرفتم.چون که از تهدیدای اون لعنتیا ، مو به تنم سیخ می شه و حالم بد.

دیگه اضطراب و استرس تمام وجودم رو می گیره و نمی تونم اونا رو از خودم دور کنم!

باید به دارا هم بعدا زنگ بزنم و حالش رو جویا بشم.

نفس پر از حرصی کشیدم . به آرنجم خیره شدم و شونه ای از روی بی خیالی بالا انداختم.

این مانتوم رو اصلا دوست ندارم.اصلا بهتر که پاره شد!

نگاهی به یاشار و پیتزاهایی که توی دستش بودن؛کردم و یاد حرفی که به دلناز زدم؛افتادم.

عشقم!!

هه..من نمی تونم اون رو دوست داشته باشم.هر چقدر هم که باهام مهربون باشه و بهم لطف کنه.

نمی دونم!

شاید بعدا دوستش داشته باشم و به خاطر خوبی هاش،حس نویی رو در خودم تجربه کنم!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

((پارت سیزدهم))

یاشار توی ماشین نشست و پیتزا ها رو به دستم داد.لبخندی زدم و سرکی به پیتزا ها زدم.

به به! پیتزای قارچ!

چشمام رو بستم و سلولای بینیم رو برای یه بو کشیدن حسابی آماده کردم؛ولی به محض دمی که انجام دادم؛بازدمم خفه شد و به دست یاشار که دماغم رو گرفته بود؛زل زدم.

چشمام گرد شدن که یاشار قرمز شد و صدای انفجار خنده اش ، توی ماشین پیچید.

خودمم خنده ام گرفته بود و به این فکر کردم که حرکت بعدیِ یاشار چی می تونه باشه! یعنی بعد از چند دقیقه ابوس می شه و قیافه می گیره یا اینکه..

تکون ریزی به سرم دادم و بی خیال افکارم شدم.تصمیم گرفتم که از زمان حال استفاده کنم و فکرم رو با این چیزا متخشش نکنم!

مشغول پیتزا خوردن شدم و مدام خمیازه می کشیدم! حالا هرکی ندونه؛فکر می کنه که هفت صبح بیدار شدم و بیل و کلنگ زدم!

***

((راوی))

به عکسی که در مقابلش قرار داشت و ضربان قلبش را نامنظم کرده بود؛نگاه کرد.

چشمانش زبانه می کشیدند و زبانش قاصر بود برای تهمتی که به او زده بودند.تهمتی که ممکن بود به وسیله آن جانش را از دست بدهد! ولی مگر او می گذاشت که جان عزیزش به خطر بیوفتد و در دام حیله گران فرو رود؟!

فنجان قهوه اش را کنار گذاشت و از جایش برخواست.

تکیه گاهش را دیوار قرار داد و از سرمایش لذت برد! از سرمایی که مقداری آتش وجودش را سرد تر و دلش را آرام تر می کرد!

قدم های محکمش را برداشت و زمین در زیر پاهایش ناله کرد که آیا این همه استواری برای قامت خمیده من لازم است؟

اما گوش های او ناتوان تر از آن بود که صدایی را جز او تشخیص دهد!

نفس پر از حرصی کشید و چند دکمه از پیراهنش را باز کرد.کتش را بر روی شانه چپش انداخت و با سری خمیده،پله های مارپیچ را طی کرد.

روبروی اتاق خالی از گرمای محبتش ایستاد و درش را با پایش باز کرد.

قدم های محکمش را دوباره برداشت و کتش را بر روی تشک نرم تختش انداخت.انگار که کتش هم می دانست جایگاهش این مکان امن و نرم است!

انگشت سبابه و شستش را بر روی پیشانی اش گذاشت و شک کرد که تب دارد یا نه!

اما خودش جواب خودش را داد و گفت:

+نه..می دونم دردم چیه!

روبروی آینه ایستاد و دستانش را بر روی میز روبرویش نهاد.کمی خم شد و به چشمانش زل زد.چشمانی که از آن ها تنفر داشت و خدا می داند که چقدر از آن ها بیزار بود.

نیاز داشت که آبی به دست و صورتش بزند و در همان حالتی که قرار داشت؛سرش را بلند کرد و به سقف چشم دوخت؛اما با دیدن تصویر آن گرگی که نقشِ بر سقف شده بود،سریع چشمانش را بست و به سمت روشور رفت.

فکر آن شیء درخشنده که قاتل جانش شده بود؛اعصابش را بیشتر به هم می ریخت.

مشتی آب به صورتش زد و با دیدن وانی که به آن چشمک می زد؛حرکت کرد و با لباس درون وان نشست.

آب را باز کرد و سرش را بر روی لبه وان قرار داد.چشمانش را بست و ذهنش را تهی از هر خیالی کرد.

لبانش را کمی تر و زبانش با عشق تکلم کرد.

+دوست دارم!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

((پارت چهاردهم))

(دلبر)

دوربینم رو به دست گرفتم و کمی از بقیه بچه ها دور شدم.بهشون گفتم که می خوام برم این اطراف یه سرکی بکشم.

نگاهی به طبیعت اطرافم دوختم و دستام رو باز کردم.چشمام رو بستم و بوی خوب طبیعت رو با تمام وجودم استشمام کردم.

شالم کمی عقب رفته بود و چتری هام با بادی که وزیده می شد؛می رقصیدن.

لبخندم عمیق تر شد و دوربینم رو برای عکاسی آماده کردم.

اول نگاهی به عکسای مدلینگا انداختم و از عکسایی که گرفته بودم؛خیلی راضی بودم.

همه عکسا حرفه ای و با کیفیت انداخته شده  بودن.

دوربین رو بالا آوردم و از توی لنزش،نگاهی به درختای زرد آلو انداختم.

لبخندی زدم و شروع کردم به عکس گرفتن.گوشیم رو هم درآوردم و از خودم چند تا سلفی انداختم.

عکسای خودم و طبیعت رو نگاه کردم و راضی از عکسایی که گرفته بودم؛آروم قدم برداشتم و به سمت چند تا تیکه سنگ بزرگ که حدودا صد متر اونور تر بودن؛رفتم.

سبزه ها تقریبا یه خورده بالاتر از مچ پاهام بودن و چون که یه خورده شلوارم رو بالا داده بودم تا نسیم رو احساس کنم؛به پوست پام می خوردن و قلقلکم می دادن.

از این حس نو و دوست داشتنی،خنده ام گرفته بود و دور خودم می چرخیدم.

سرم گیج رفت و یه دفعه روی زمین افتادم؛ولی قرار گرفتن بین سبزه های بلند،خیلی جذاب تر و با حال تر بود!

از جام پا شدم تقریبا به اون تیکه سنگا رسیده بودم.دوربین رو بالا آوردم و چند تا عکس ازشون گرفتم.

بین سنگا ، چند تا گل لاله بود و زیباییشون رو چند برابر می کرد.

جلو تر رفتم و احساس می کردم که اون ور سنگا یه پرتگاه باشه!!

شالم رو که دور شونه هام افتاده بود رو ناخدآگاه مرتب کردم و روی سرم انداختم.

به کنار سنگا رسیدم و کنارشون نشستم.دستی به گلای لاله کشیدم و گوشیم رو از جیب مانتوم درآوردم.

خواستم یه سلفی بگیرم که خنده روی دهنم ماسید و با دقت به تصویری که روی صفحه گوشی نقش بسته بود؛نگاه کردم.

نصف صورتش پوشیده شده بود و فقط چشماش مشخص بودن.

ولی..ولی چرا اینقدر نزدیک بود؟

سرم رو برگردودنم و با دیدن چشماش،بلند جیغ زدم .

***

دستم رو روی قلبم گذاشتم و روی مبل نشستم.تند تند نفس می کشیدم و تمام بدنم عرق کرده بود.

نگاهم رو به آینه روبروی مبل دوختم و به موهای آشفته و چسبیده به پیشونیم،زل زدم.

باز هم اون کابوسا به سراغم اومدن و خوابم رو حروم کردن.

لعنت بهتون ..لعنت.

از جام پا شدم و خدا رو شکر کردم که کسی خونه نیست.

نگاهی به ساعت انداختم و با عدد چهار مواجه شدم.نفس آسوده ای کشیدم و به سمت آشپز خونه رفتم . با خودم گفتم که فعلا یه ساعت مهلت دارم و بهتره که یه چیزی بخورم.

سرم درد می کرد و چشمام می سوخت.دستی به موهام کشیدم و وارد آشپز خونه شدم.

در یخچال رو باز کردم و مکثی کردم.با به یاد آوردن اینکه توی فریزر بستنی داریم و بهترین موقع برای بستنی خوردن الآنه،در یخچال رو بستم و فریزر رو باز کردم.

یه بستنی کاکائویی بیرون آوردم و بعد از باز کردنش،شروع کردم به خوردن.

سرمای بستنی،حس خوبی رو بهم می داد و آرومم می کرد.

به طرف اتاقم قدم برداشتم و با دیدن دوربین جدیدم که روی تخت بود؛یاد جیغ جیغای دلناز و نگرانی های مامان و بابا واسه زمین خوردنم افتادم.

لبخندی زدم و به طرف میز آرایشم رفتم.روبروش قرار گرفتم و کشوی کوچیک کنارش رو باز کردن.

با دیدن رم با ارزشم،پوفی کشیدم و کشو رو با حرص بستم.

همون موقع هم بستنیم تموم شد و روی صندلی میز نشستم.

چوب بستنی رو توی سطل آشغال کنار میزم انداختم و کرم ضد آفتابم رو برداشتم.

ویرایش شده در توسط Hasti81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

((پارت پانزدهم))

چشمام رو روی همدیگه و دستم رو روی پیشونیم قرار دادم.

سرم درد می کرد و واسه خودم متاسف شدم که با این سردردم بستنی خوردم!

اخمی به خودم کردم و ابوس شدم.لبام رو برچیدم و کمی کرم ضد آفتاب روی دستم زدم تا بعدا روی صورتم جا خوش کنه.

انگشت سبابه ام رو به کرم زدم و خواستم به صورتم بزنم که با نگاه کردن به آینه،بلند جیغ زدم و عقب عقب از روی صندلی افتادم.

بی توجه به درد شدید کمرم،روی زمین خودم رو سر دادم و به دیوار چسبیدم.

اشکام دونه دونه پایین میومدن و رنگ آبیِ چشماش،روی اشکام منعکس می شد!!

دستام رو نقابی برای صورتم قرار دادم و سرم رو پایین انداختم.موهام اطرافم پخش شده بودن و مو به تنم سیخ شده بود.

مدام به خودم می گفتم که اشتباه کردم و توهم زدم.آره..از بس بهش فکر کردم و خوابش رو دیدم؛توهم زدم و فقط یه تصویر خیالی بوده.یه تصویر که جلوی چشمام نقش بسته و همش زاده ذهنمه.

هق هقم رو توی گلوم خفه کردم و بدنم لرزید.موهای چتریم رو کنار زدم و با لبای لرزونم،اطرافم رو کاویدم.

از جام بلند شدم و جای جای خونه رو با ترس و لرز گشتم؛ولی هیچ چیزی نبود.

می ترسیدم به آینه نگاه کنم و دوباره ببینمش.به خاطر همین،بی خیال کرم زدن شدم و دستم رو پاک کردم.

به سمت کمدم رفتم و درش رو یواش باز کردم.از بین مانتوهام،یه مانتوی مشکی با شلوار مشکی ، بیرون آوردم و سریع پوشیدم.

مقنعه ام رو از توی کشوم،بیرون آوردم و داشتم سرم می کردم که صدای شکسته شدن چیزی از توی حیاط اومد.

بلند جیغ کشیدم و پنجره اتاقم رو باز کردم.

یکی از گلدونای رز مامان که توی تراس بود؛افتاده و شکسته شده بود.

نفس آسوده ای کشیدم و دستم رو روی قفسه سینه ام گذاشتم.چشمام رو بستم و پفی کردم.

روی تختم که دقیقا زیر پنجره بود؛دراز شدم و دستم رو روی چوبای ام دی اف و قهوه ایش کشیدم.

سعی کردم که ذهنم رو تهی از هر خیالی کنم و بیخودی نترسم.من دختر شجاعی بودم و باید الان هم باشم.نباید ضعف وجودم رو بگیره و ترس مانع از پیشرفت و انتخاب تصمیمم بشه!

آره..

روی تخت نشستم و به اتاقم چشم دوختم.

یه میز آرایش به رنگ تختم که کنارش قرار گرفته و یه میز کامپیوتر با کامپیوتری که باهاش کارام رو انجام میدم.

یه عکس هم بالای میز کامپیوترم دارم که با لباس محلی لرستان گرفتم و خیلی دوستش دارم.

لبخندی به عکسم زدم و نگاهی به ساعت بالای تختم انداختم .لبام رو غنچه کردم و آب دهنم رو با فشار بلعیدم.

جورابام رو پوشیدم و کوله صورتی رنگم رو روی دوشم انداختم.دوربین نازم رو هم به دست گرفتم و با ذوق نگاهش کردم.

زیپ کوله ام رو باز کردم و دوربین رو با احتیاط توش گذاشتم.زیپش رو بستم و گوشیم و کلیدام رو از روی میز آرایش برداشتم؛ولی هنوز هم جرئت نمی کردم به آینه زل بزنم.

از کنار آینه گذشتم و به خودم تشر زدم.

دوباره عقب گرد کردم و روبروش وایستادم.آروم آروم سرم رو بالا آوردم و به تصویر بی روحم زل زدم.

لبخندی زدم و خوشحال شدم که به ترسم غلبه کردم؛اما هنوز هم صورتم بی حال و رنگ پریده بود.

نگاهی به لوازم آرایشم انداختم و رژ صورتیم رو برداشتم . کمی روی لبام کشیدم و راضی از چهره ام ،قدمای محکمم رو برداشتم.

انگار که با شکست دادن این ترس جزئیم،یه روحیه خوب پیدا کردم!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

((پارت شانزدهم))

از خونه خارج شدم و در رو قفل کردم.دسته کیفم رو محکم گرفتم و تا سر کوچه رفتم.می ترسیدم دوباره کیفم رو بدزدن و دوربین نازم رو از چنگم در بیارن.

کنار درختای کوتاه روبروی آپارتمام سر کوچه مون وایستادم و شماره آژانس رو گرفتم.آدرس محل کارم رو دادم و گفتم که کجا ایستادم.

مدام با پام به زمین ضربه می زدم و نگاه ساعتم می کردم.

بالاخره یه پراید سفید اومد و با دیدنش سریع توی ماشین نشستم.

دوباره آدرس رو دادم و نگاهم رو به خیابونای مختلف دنیای بیرون دوختم.

هر خیابونی که یه رنگ داره و یه جور آدم توشون زندگی می کنن.

با رسیدن آژانس به مقصد،کرایه رو حساب کردم و خودم رو سریع به آتلیه رسوندم.

در آتلیه رو باز کردم و با باز کردنش،نسیم خنکی که مطعلق به کولر گازی بود؛صورتم رو نوازش کرد و پتکش رو روی سرم فرود آورد! به خاطر اینکه سرم درد می کرد و حال درونیم زیاد خوش نبود!

وارد شدم و گوشام با شنیدن آهنگی که توی فضای عاشقانه آتلیه پخش می شد؛تیز شد.

قدمی جلو گذاشتم و با توجه کردن متن آهنگ،یاد خودم و یاشار افتادم.

کوله ام از روی شونه ام سر خورد و با پنجه ام، همونجایی که ثابت وایستاده بودم؛گرفتمش.

ماتم زده بود و انگار توی یه دنیای دیگه سیر می کردم.

سرم هر لحظه افتاده تر می شد و با خودم زمزمه کردم:

- به من نگو عاشق..!

((تو رو بیچاره کنه پای خودش که چی بشه ؟خودشو پای تو بیچاره کنه عاشقته!

اینکه دکمه های پیراهنتو می بنده؛ نه. اونکه پیراهنتو پاره کنه عاشقته!

به من نگو عاشق .به من که ترسیدم .به من که روزای پس از تورَم دیدم.

به من نگو عاشق .به این منِ پا سوز. به من که تونستم نبینمت یک روز.

نرفتی از قلبم. نه کم شد از دردم .نه مردم از دوریت. نه زندگی کردم.

میسوزم از این که غمگینی .چرا یه شب حال منو نمی بینی؟

بیزارم از اون منه سابق .تو رو خدا دیگه به من نگو عاشق.

میسوزم از این که غمگینی. چرا یه شب حال منو نمی بینی؟

بیزارم از اون منه سابق. تو رو خدا دیگه به من نگو عاشق.

با این که داغونی با این که دلگیری، تاوان زخماتو از من نمی.گیری.

گفتی نباشی هم ،سر می کنی با من. رفتی و سر کردی؛ عاشق تویی یا من؟

می سوزم از این که غمگینی. چرا یه شب حال منو نمی بینی؟

بیزارم از اون منه سابق. تو رو خدا دیگه به من نگو عاشق.

می سوزم از این که غمگینی. چرا یه شب حال منو نمی بینی؟

بیزارم از اون منه سابق. تو رو خدا دیگه به من نگو عاشق!))

(روزبه بمانی-به من نگو عاشق)

ویرایش شده در توسط Hasti81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

((پارت هفدهم))

با تموم شدن آهنگ،غمگین سرم رو بالا آوردم و به شیرین چشم دوختم.

لبخندی به روم زد و منم به تبعیت از اون خندیدم.

می دونست که به چی فکر می کردم و چرا حالم دگرگون شد! اون از همه چیز خبر داره و شنونده درد و دلای منه.

پوفی کردم و به سمتش قدم برداشتم.بغلم کرد و صورتم رو بوسید.

-سلام گلم.خوبی؟

شیرین:سلام قربونت بشم.اگه تو خوب باشی ، منم خوبم.

سعی کردم که حالم رو خوب نشون بدم و حال اون رو هم خراب نکنم.به خاطر همین،لبخند عریضی روی لبم نقش بست و با دستم به شونه اش ضربه زدم.

شیرین:باز لات شدی؟

چشمام رو خمار کردم و دوباره دستم رو روی شونه اش گذاشتم.

-آره داداش.ما از اون گنده لاتاییم.این رو هم بدون که اگه تو واسه همه لاتی،واسه من شکلاتی! افتاد؟

چشماش رو گرد کرد و سری از روی تاسف واسم تکون داد.

شیرین:مثل اینکه امروز اصلا حالت خوب نیست.جلوی مدلینگا از این ادا و اطوارا در نیاری ها.فکر می کنن دیوونه ای چیزی هستی!

بلند خندیدم و کوله ام رو روی دوشم انداختم.

-حالا کجا هستن؟ آماده شدن؟

شیرین:آره.فقط یه مدلینگ جدید به جای سهیل اومده!

-اِه . راست میگی؟ استایل و قیافه اش چطوره؟

شیرین:عالی.تازه چشماش هم آبیه.

با شنیدن رنگ آبی،قلبم به تپش در اومد و دستم شروع کرد به لرزیدن.نفس عمیقی کشیدم و تکون ریزی به سرم دادم.

شیرین:بازم یاد اون افتادی؟

لبام رو برچیدم و آب دهنم رو بلعیدم.

-نه.ولش کن.بهتره که بریم سر کارمون.

سرش رو مشکوکانه تکون داد و با چشمای ریز نگاهم کرد.لبخندی زدم و بازوش رو گرفتم.

-بیا بریم دیگه.

به سمت سالن عکاسی هدایتش کردم و روی صندلی نشستم.

-بی زحمت برو بهشون بگو بیان تا کارمون رو شروع کنیم.

شیرین:باشه.

صدای پاشنه های سه سانتیِ شیرین توی سالن پیچید و من نگاهم رو به سالن و دیزاین جدیدش دوختم.

یه قسمتش برای مدلینگای عروس بود و تبلیغ برای لباس و آرایش.قسمت دیگه اش برای تبلیغ کت و شلوار آقایون.

توی قسمت عروس،یه نیم دایره با ارتفاع حدودا پنج سانتی وجود داشت و روی اون نیم دایره،یه مبل سفید سلطنتی که تاجش حالت طاووس بود و روش نگین کاری شده بود؛قرار داشت.

بالای اون نیم دایره هم دقیقا موازات با همون نیم دایره؛گلای اَقاقیا آویزون شده بودن و فضای فوق العاده ای رو به وجود آورده بودن.

روی همون نیم دایره و پایینش،گلای رز سفید و صورتی پر پر شده بود و بینشون هم نگینای ریز براق وجود داشت.

چند تا لامپ کوچیک سفید و صورتی هم روی لبه های اون نیم دایره بود و با روشناییشون،جلوه قشنگی رو به جایگاه داده بودن.

لبخندی زدم و از این دیزاین جدید ، خیلی راضی بودم.

قسمت مدلینگای مرد رو هم تغییر داده بودن؛ولی حال نداشتم تجزیه و تحلیلش کنم!

دوربینم رو درآوردم و از توی لنزش،نگاهی به جایگاه عروس انداختم.

بشکنی زدم . یه تای ابروم رو بالا انداختم و با خودم گفتم:

-چه عکسای خوشگلی بشن.

ویرایش شده در توسط Hasti81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

((پارت هجدهم))

بند دوربینم رو توی گردنم انداختم و با شنیدن صدای کفشای شیرین،لبخندی زدم و به عقب برگشتم.

شیرین رو با نگار و یه پسر جوون که سرش پایین بود؛دیدم.

به نگار سلام کردم و نگاهی به اون پسر جوون انداختم.مغرورانه سرش رو بالا آورد و چشمای آبیش رو بهم دوخت.

آب دهنم رو قورت دادم و ناخودآگاه با دیدن چشماش، لکنت زبان گرفتم.

-س..سلام.خوب هس..هستید؟

+سلام.ممنونم.

سری تکون دادم و یه لبخند زورکی زدم.شیرین از روی تاسف،سری برام تکون داد و دستش رو به نشانه خاک بر سرت ، حرکت داد.

چشم غره ای بهش رفتم و صحبت رو از سر گرفتم.سعی کردم که صدام نلرزه و نفس عمیقی کشیدم.

-خ..خب مثل اینکه شما تازه کار هستید و باید کمی باهاتون تمرین کنم.

+تمرین چی؟

-مدل ایستادن و از این جور چیزا.

یه تای ابروش رو بالا داد و گفت:

+مخالفتی ندارم.

لبم به خنده باز شد و روبه نگار گفتم:

-عزیزم شما هم برو روی اون مبل بشین تا بیام.

نگار:باشه.

سری تکون دادم و به چشمای شیرین نگاه کردم.چشماش ریز شده بود و داشت نگاه دوربینم می کرد.

جلوی خنده ام رو گرفتم و به سمتش قدم برداشتم.جلوش وایستادم و با تعجب گفتم. 

-چی شده؟ چرا اینجوری نگاهم می کنی؟

با چشمای عسلیش به چشمای کهرباییم زل زد و دستی به موهای خرماییش کشید.

شیرین:ای بلا.این دوربین رو کی گرفتی؟

لبام رو غنچه و پشت چشمی نازک کردم.

-صبح.

شیرین:یاشار برات گرفته ؟

خندیدم و دستم رو روی شونه اش گذاشتم.

-آره؛ولی ماجرا داره.بعدا واست تعریف می کنم.

شیرین:باشه.واسه شنیدنش مشتاقم.

لبخندی به روش پاشیدم و گفتم:

-خب من دیگه برم سر کارم.امروز خیلی سرم شلوغه.

شیرین:باشه.برو عزیزم.منم برم قرارای مردم رو واسه آتلیه تنظیم کنم.فعلا خداحافظ.

-خداحافظ.

دستی به گردنم کشیدم و به سمت نگار رفتم.

-نگار جان،اون مدلی رو که دیروز بهت گفته بودم رو وایستا.

سرش رو تکون داد و لباس عروس ساده و اکلیلیش رو که یه تور مورب از بالای سینه اش رد می شد رو مرتب کرد.

دستی به تاجش کشید و روی مبل نشست . دست چپش رو روی دسته چوبی مبل گذاشت.سرش رو کمی به چپ متمایل کرد و چشماش رو به زمین دوخت.

از توی دوربین،نگاهی بهش انداختم و با به یاد آوردن چیزی،نفس پر از حرصی کشیدم و به عقب برگشتم.

با دیدن همون پسر جوونی که تازه کار بود؛دستی به پیشونیم زدم و به خاطر حافظه خرابم،لبم رو جوییدم.

دست راستم رو به کمرم زدم و دست چپم رو روی پیشونیم گذاشتم.هرچقدر تلاش کردم،اسمش رو به یاد نیاوردم.چون که اصلا اسمش رو نگفته بود!

دوباره به پیشونیم زدم و به لبخند جزئی که گوشه لبش نقش بسته بود؛زل زدم.

اخمی کردم و گفتم:

-آقای؟؟

دستش رو توی جیب شلوار خوش دوختش فرو برد و گفت:

+ایزدی هستم.

-خب آقای ایزدی،لطفا اونجا بشینید تا کار من تموم بشه و تمرینم رو با شما شروع کنم.

ایزدی:بسیار خب.

تشکر کردم به سمت نگار برگشتم.همون حالتی وایستاده بود و غر غر می کرد.

بلند خندیدم و صداش زدم.

-دختر خوب ، چرا همونطوری وایستادی؟ خب می ذاشتی تا حرف من تموم بشه تا ازت عکس بگیرم.

خودش هم خندید و تکونی نخورد.

سری تکون دادم و کمی روی زانو هام خم شدم.چند تا عکس،پشت سر هم انداختم و به کیفیت فوق العاده دوربینم بالیدم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

((پارت نوزدهم))

انگشت سبابه ام رو دایره مانند روی انگشت شستم گذاشتم و رو به نگار گفتم:

-عالی شد.

نگار:واقعا؟

-آره.حالا مدل بعدی وایستا تا کارمون زود تر انجام بشه.مثل اینکه فردا هم یه جای دیگه باید ازت عکس بندازم!درسته؟

نگار:آره.باید بریم یه باغ مجلل توی سعادت آباد.

سری تکون دادم و حرفش رو تایید کردم.پوفی کردم و از توی لنز دوربین،بهش خیره شدم .

مدام دستم رو تکون می دادم و حالت های اشتباهش رو گوشزد می کردم.

بالاخره بعد گرفتن چند تا عکس،کمرم رو صاف کردم و دستی به گردنم کشیدم.

زانو هام درد می کرد و رگ گردنم گرفته بود.

روی صندلی نشستم و نگار هم به سمتم اومد.ازم خواست که عکسا رو نشونش بدم و دوست داشت که زود تر اونا رو ببینه.

عکسا رو نشونش دادم و از همه عکسا راضی بود؛ولی خودش هم می دونست که روی این عکسا،افکت می خوره و یه تغییرات جزئی به وجود میاد.

بعد از دیدن عکسا،خسته نباشیدی گفت و از سالن بیرون رفت تا لباساش رو عوض کنه و صورتش رو بشوره.

نفس پر صدایی کشیدم و روی صندلی ولو شدم.مقنعه ام رو از بالا،روی صورتم کشیدم و دستام رو توی همدیگه قلاب کردم.

دوتا انگشت شستم رو مدام دور همدیگه می چرخوندم و غرغر می کردم که یهو با اِهِم اِهِم یه نفر،ترسیده از جام بلند شدم و مقنعه ام رو سریع درست کردم.

چتری هام توی صورتم ریختن و با دست زیر مقنعه ام جاشون دادم.

قلبم محکم به سینه ام می کوبید و کلا یادم رفته بود که آقای ایزدی منتظر منه!

سرم رو برگردوندم و با درماندگی نگاهش کردم.چشمام بی حال و خسته بود؛ولی باید کار نیمه تمام رو تموم می کردم.

به سمت قسمت آقایون رفتم و چند تا لامپ مخصوصی که لازم بودن رو روشن کردم.

صحنه رو برای عکاسی ، آماده کردم و به ایزدی اشاره کردم که بیاد و کنار من بایسته.

از جاش بلند شد و کنارم وایستاد.نگاهی به هیکل ورزشیش انداختم و سرم رو کمی بالا گرفتم تا صورتش رو خوب ببینم که رگ گردنم گرفت و آخم توی فضای سالن پیچید.

صدای نگران ایزدی رو شنیدم و دوباره شروع کردم به غر غر کردن.

ایزدی:چی شد؟

-هیچی.

ایزدی:اما..

-گفتم که هیچی نیست!

بدون توجه کردن به ایزدی و بدون اینکه حتی نیم نگاهی بهش بندازم ؛ عقب رفتم و شروع کردم به توضیح دادن.

تمام حرکات سر و دست و پا رو بهش توضیح دادم و خدا رو شکر خیلی زود یادشون گرفت.

حالا وقت گرفتن چند تا عکس امتحانی بود.مطمئن بودم که مدلینگ فوق العاده ای می شه و خیلی ازش استقبال می کنن.

دوربینم رو آماده کردم و حالت هایی که لازم بود رو گفتم.اونم سریع انجام می داد و منم عکسای با کیفیت و قشنگی ازش گرفتم.البته یکم نقص توی کارش بود و من نگران نبودم! چون که این اشکالات به مرور زمان کم می شه و به جایی میرسه که کاملا از بین میره!

همه مدلینگا اینطور هستن و اول کار این مشکل رو دارن.

از فکر خارج شدم و دستی به گردنم کشیدم.چشمام رو روی همدیگه گذاشتم و اسم خدا رو با پیشوند( وای ) زمزمه کردم.

-وای خدا.

دستم رو برداشتم و گردنم رو به چپ راست تکون دادم.بالاخره نوبت عکس آخر بود و بعد از اون باید می رفتم خونه و یه دل سیر استراحت می کردم.

نگاهی به ایزدی و گوشی ساده دستش انداختم و اشاره کردم که اون رو کنار بذاره.

گوشی رو توی کیف کوچیک چرمیش گذاشت و توی جایگاهی که گفته بودم؛حاضر شد.

یکم عقب رفتم و یکی از قشنگترین مدلا رو برای عکس انتخاب کردم.

-خیلی خب.آقای ایزدی،هرچی که من گفتم رو با دقت انجام بدید تا یه عکس عالی ازتون بگیرم.

ایزدی:بسیار خب.من آماده.

-خوبه.

دست چپم رو مشت کردم و دوباره بازش کردم.کمی تکونش دادم تا درد مچم کمتر بشه و بتونم دوربین رو بدون لرزش به دست بگیرم.

نگاهی به قامتش انداختم و گفتم:

-آماده اید؟

با قاطعیت جواب داد.

ایزدی:بله.

لبخندی زورکی زدم و آماده عکاسی شدم.

-خب.آقای ایزدی،لطفا کمی،فقط کمی به سمت چپ بچرخید و سرتون رو هم به اون سمت متمایل کنید.

کاری که گفتم رو انجام داد و فقط یه کوچولو ایراد داشت.

-لطفا یه مقدار کوچیک ، دوباره بچرخید.

این کار رو انجام داد و راضی از مدل ایستادنش،حرکت بدی رو ذکر کردم.

-خیلی هم عالی.حالا لطفا دست چپتون رو قائم قرار بدید و کمی از آرنج به پایین،پایین بیارید و انگاشتاتون رو مقداری به سمت داخل جمع کنید.

دستش رو همون حالتی قرار گرفت و خدا رو هزار مرتبه شکر کردم که دقیق انجامش داد.

-حالا دست راستتون رو توی جیب شلوارتون فرو ببرید.

این کار رو هم انجام داد و حالا نوبت من بود که دست به کار بشم!

جلو رفتم و گوشه کتش رو کمی بالا آوردم.یه خورده کجش کردم و طوری جلوه دادم که سایه روی دستش بندازه.

دستی به پیشونیم کشیدم و یه نگاه دیگه به گوشه کت و دستش انداختم.همه چیز واسه گرفتن یه عکس عالی،آماده بود و فقط مونده بود تا من عکس رو بگیرم.

همین که عقب گرد کردم و حالت ایستادنم رو واسه عکس گرفتن تنظیم کردم؛گوشیم زنگ خورد و مجبور شدم یه عذر خواهی بکنم.

گوشی رو از توی جیب مانتوم بیرون آوردم و به ایزدی اشاره کردم که تکون نخوره.

با دیدن شماره یاشار،ناخدآگاه لبخندی روی لبم ظاهر شد و جواب دادم؛ولی باشنیدن صدای یه نفر دیگه و حرفایی که زد؛سرم گیج رفت و احساس ضعف تمام وجودم رو گرفت!

پاهام لرزیدن و قامتم رو به زمین سخت هدیه کردن.انگار که دنیا دور سرم می چرخید و بدنم گر گرفته بود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

((پارت بیستم))

تپش قلبم بالا رفته بود و دستام می لرزیدن.

ایزدی به سرعت به طرفم اومد و حالم رو می پرسید؛ولی من فکرم درگیر یاشار بود.

بدون توجه به ایزدی،با حال خرابی که داشتم؛به زور از جام بلند شدم و قدمام رو تند کردم.انگار نه انگار که تا همین چند لحظه پیش،حتی توان تکون خوردن رو هم نداشتم!

کوله ام رو سریع از روی صندلی برداشتم و از سالن بیرون زدم.شیرین رو هم دیدم که از اتاقش بیرون اومد و با دیدنم تعجب کرد.

بدون توجه به شیرین،از آتلیه بیرون رفتم و صدای شیرین رو میشنیدم که صدام می زد و علت کارم رو می پرسید؛اما من فکرم درگیر یاشار بود.

دستم رو بالا بردم و با چشمای اشکی و بغضی که به گلوم چنگ می زد؛سریع یه ماشین گرفتم و توش نشستم.

آدرس بیمارستان رو دادم و سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم.مدام گریه می کردم و نمی تونستم خودم رو کنترل کنم.

راننده از توی آینه ماشین،با تعجب نگاهم می کرد و می دونستم که نمی تونه حالم رو درک کنه!

شاید عاشقش نباشم ؛ ولی بالاخره اون نامزدمه و بهم محبت می کنه.منم دوستش دارم و براش اهمیت قائلم.

با شنیدن صدای راننده،بغضم رو قورت دادم و اشکام رو پاک کردم.کرایه رو به راننده دادم و هول زده از ماشین پیاده شدم.

دستمال اشکیم رو توی دستم فشردم . کوله ام رو روی دوشم تنظیم کردم و تازه یادم افتاد که هنوزم دوربینم توی گردنمه و باز هم اعتنایی بهش نذاشتم.

از خیابون با حالت دو رد شدم و به بوق ماشینای مختلف توجهی نکردم.

به بیمارستان رسیدم و از در بیمارستان عبور کردم . مادر یاشار رو توی حیاط بیمارستان دیدم و سریع به سمتش رفتم و دوباره چشمه اشکم جوشید.

ویرایش شده در توسط Hasti81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

((پارت بیست و یکم))

محکم بغلم کردم و دستی به سرم کشید.عاجزانه نگاهش کردم و ازش جدا شدم.

دستاش رو گرفتم و با هق هق گفتم:

-حالش خوبه؟

+عزیزم آروم باش.اون الان حالش بهتره.خدا به خیر کرده.

-ولی چرا؟ چرا می خواسته خودکشی کنه؟!

+نمی دونم دخترم! هیچکدوممون نمی دونیم!

-الان کجاست؟

+بیا باهم بریم پیشش.

-باشه باشه.

دستاش رو ول کردم و دستی به اشکام کشیدم.شونه به شونه همدیگه راه رفتیم و وارد بخش شدیم.از دور ، پدر یاشار رو دیدم و فهمیدم که داریم به اتاق یاشار نزدیک می شیم.

با رسیدن به پدر یاشار،سلام کردم و دوباره گریه ام گرفت.

جلوی یه اتاق وایستاده بود و حدس زدم که یاشار توی همین اتاقه.

با شنیدن صدای مادر یاشار،سرم رو به طرفش برگردوندم.

+اینجاست.بهتره که خودت تنهایی باهاش حرف بزنی.

سری تکون دادم و با دستمالی که دستم بود؛دماغم رو گرفتم و در اتاق رو یواش باز کردم.

وارد شدم و در رو پشت سرم بستم.فضای تاریک اتاق و خفقانی که به وجود اومده بود؛حالم رو بدتر کرد .قامت بلندش رو روی تخت،تشخیص دادم و دنبال پریز برق گشتم؛ولی به محض روشن کردن لامپ،داد یاشار به هوا رفت و باعث شد که یه سکته ناقص بزنم!

یاشار:برق رو خاموش کن.

-باشه.

برق رو خاموش کردم و با شنیدن صدام،یاشار تعجب کرد و پرسید:

یاشار:دلبر تویی؟

به سمتش رفتم و سعی کردم که گریه هام رو کنترل کنم.

-آره منم.

روی تخت نشست و توی تاریکی، برق اشک رو توی چشماش تشخیص دادم؛اما سریع به طرفش رفتم و با گرفتن شونه هاش،سعی کردم که درازش کنم.

-دراز شو.

یاشار:من حالم خوبه.

-نه.باید دراز بشی.

یاشار:نمی خوام.میگم که حالم خوبه و می خوام تورو نگاه کنم.

لبام لرزیدن و بغض کردم.بغض کردم به خاطر یاشاری که این همه من رو دوست داره و عاشقمه؛ولی من فقط احساس مدیونی و یه حس دوست داشتن ساده نسبت بهش دارم!

به قطره اشکی که از گونه اش سر خورد و بد جوری بهم دهن کجی کرد؛زل زدم و با تر کردن لبم ، سوالم رو پرسیدم.

-چرا ؟ چرا اون کار رو کردی؟ چرا خود کشی کردی؟

از روی تخت پایین اومد و روبروم وایستاد.دستاش رو باز کرد و محکم توی آغوشش فرو رفتم.کمی شالم رو عقب داد و سرش رو میون موهام قرار داد.شروع کرد به بوس کردن سرم و گریه کردن!

خیلی تعجب کردم که داره گریه می کنه و زار می زنه! اونم به خاطر من!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

((پارت بیست و دوم))

صداش به لرزه در اومد . جوابم رو داد و من چقدر احساس شرمندگی کردم که باعث شکسته شدن غرور یه مرد شدم!

یاشار:به خاطر تو ! تو من رو نمی خوای! تو می خواستی از پیشم بری و تنهام بذاری!

-نه.من نمی خوام تو رو ترک کنم! چرا همچین فکری کردی؟

یاشار:ولی من می دونم! تو منو نمی خوای!

سرم رو بالا بردم و به چشماش زل زدم.لبخندی زدم و گفتم:

-اصلا هم اینطور نیست.بعدا هم راجع به این کار بچه گانه ات حرف می زنیم.

لبخند کوچیکی زد و پیشونیم رو بوسید؛ولی قلب من شکست که حتی توی این وضعیت هم دلم واسش نلرزید!

(راوی)

دستش را به دیوار بیمارستان تکیه داد و چشمان وحشی اش را به زمین دوخت.چشمانی که حتی درنده تر از گرگ بود و شکاری درنده همانند خودش می خواست.

اعصابش بهم ریخته بود و خودش را مالک او می دانست!

از اینکه اینقدر هول و نگران یاشار شده بود؛قلبش به درد می آمد و آتش وجودش زبانه می کشید! آن چنان که خودش هم احساس گرما و آتش گرفتن داشت.

دستش را مشت کرد و دندان هایش را بر  روی همدیگر سایید.

نگاهش را از آن اتاقی که قتل گاه جانش شده بود؛گرفت و قدم های سستش را برداشت؛اما سستی کار او نبود و به قولش عمل کرد.

قولی که به خود و خدای خود داده بود!

چشمانش را بست و لحظه ای ایستاد.نفسش را در سینه اش حبس کرد و بعد از چند ثانیه،آن را آزاد کرد.

اسم خدا را زمزمه کرد و قدم بعدیش را با بسم الله برداشت.

از بیمارستان بیرون آمد و حتی نیم نگاهی دیگر به آن ننداخت.

می ترسید نگاه کند و دلش طاقت نیاورد؛ولی اعتراف کردن به این موضوع،برایش سخت و طاقت فرسا بود.

درون ماشین نشست و سرش را بر روی فرمان گذاشت.با دو دستش،دو طرفین فرمان را گرفت و با احساس کردن آن برجستگیِ گرگ مانند،سرش بالا آوَرد و مشتی حرام فرمان کرد.

خطوط مختلف آن گرگ را زیر دستش احساس کرد و به یاد دلبر افتاد.دلبری که جانان دلش شده بود و شعری را در ذهنش تداعی می کرد.

شعری که با خواندن،تمام غم و قصه هایش را فراموش می کرد و جانانش را در کنار خود می دید.

چشمانش را بالا گرفت و به آینه ماشین چشم دوخت؛اما با دیدن چشم هایش،دوباره عصبانی شد و پلاکی که حرف (ی) بر روی آن حک شده بود را سخت در دستش فشرد و انگشت هایش به صدا درآمدند که دیگر بس است!!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

((پارت بیست و سوم))

خسته پشت در وایستادم و یاد حرفای مادر یاشار افتادم.

+یاشار به خونه مون اومد و رفتار و حرکاتش عجیب شده بود.مدام به فکر فرو می رفت و یه دفعه عصبی می شد.تا اینکه از جاش بلند شد و گفت که دیگه من رو نمی بینید.به دلبر بگید که دوستش دارم و همیشه هم خواهم داشت؛حتی اگه بمیرم! اولش فکر کردیم که داره شوخی می کنه و سر به سرمون می ذاره؛ولی وقتی که به اتاق قبلی خودش رفت و یه چند دقیقه ای خبری ازش نشد؛نگران شدم و حرفاش برام تداعی شدن.تا اینکه پاشدم و به سمت اتاقش رفتم؛اما بر خلاف تصورم،در اتاق باز بود و به سرعت وارد اتاق شدم.یه قوطی قرص روی زمین افتاده بود و توی مشتش هم پر از قرص بود.مثل اینکه قبلش چند تایی خورده بوده و قصد داشت که بقیه رو هم بخوره؛ولی من زود رسیدم و مانع از کارش شدم.من که زورم بهش نمی رسید و با جیغ و دادم،سینا رو صدا زدم و اون تونست جلوش رو بگیره.گ؛ولی خب حالش یه دفعه بد شد و خدا رو شکر زود رسوندیمش بیمارستان.به خاطر همین،دکترا زود دست به کار شدن و معده اش رو شست و شو دادن.

کلافه سری تکون دادم و کلید رو توی قفل در چرخوندم.هیکل نحیف و خسته ام رو حرکت دادم و وارد خونه شدم.

کوله ام از روی دوشم سر خورد و با پنجه ام ، دسته اش رو گرفتم.

چشمام رو به زور باز نگه داشته بودم و فکر یاشار و کاری که کرده بود؛عصبی ترم می کرد! چون که دلیل اون کارش فقط من بودم!من!

اجزای صورتم رو در هم بردم و به حسی که توی وجودم جوونه زده بود و داشت کم کم همه جسم و روحم رو به غارت می برد؛فکر کردم.

حس مدیونی!

احساس می کردم بهش مدیونم و لطفایی که در حقم کرده بود رو نمی تونستم به فراموشی بسپارم.

پوفی کردم و وارد هال شدم.نگاهی به ساعت انداختم و با دیدن ساعت یک،صورتم جمع شد.

با تصور اینکه همه خوابیدن،خواستم در اتاقم رو باز کنم که یهو بابام صدام زد و به طرفش برگشتم.

پشت سر اون هم ، مامان از اتاق بیرون اومد و لبخندی به روی هر دوتاشون زدم.

-پس چرا هنوز نخوابیدید؟

بابا:واسه اینکه منتظر تو بودیم.

مامان:قربونت بشم.الان میرم واست غذا گرم می کنم.

دستم رو تکون دادم و گفتم:

-نه مامان.توی بیمارستان یه چیزی خوردم.گرسنه نیستم.

مامان:ولی مامان جان..

-گفتم که یه چیزی خوردم . مرسی که به فکرمی.

لبخندی زد که بابام پرسید:

بابا:حال یاشار چطوره؟

-خوبه.دو سه روز دیگه هم مرخص می شه.

سری تکون داد و به فکر فرو رفت؛اما طولی نگذشت که بهم چشم دوخت و دستش رو دور شونه های مامان انداخت.

بابا:بهتره که بری و بخوابی.معلومه که خیلی خسته ای.

-درسته.من برم بخوابم.شب بخیر.

هر دو تا جوابم رو با یه شب بخیر دادن و من بدون هیچ معطلی به درون اتاقم هجوم بردم.

کوله ام رو روی زمین ، کنار میز آرایشم گذاشتم و خودم رو روی تخت ولو کردم.با به یاد آوردن اینکه ساعت از دوازده شب گذشته،سریع به سمت گوشیم رفتم و دنبال پیامکی از طرف اونا بودم که با دیدنش،نفسم رو فوت کردم و به فکر فرو رفتم.

((فقط دو هفته وقت داری))

باید چکار کنم؟ 

عکسا رو تحویل پلیسا بدم و جون خودم و خانواده ام رو به خطر بندازم ! یا اینکه عکسا رو به اونا تحویل بدم و ...

ولی اگه اونا به قولشون عمل نکنن و برای اینکه ردی ازشون به جا نمونه،بکشنم چه خاکی توی سرم بریزم؟

ویرایش شده در توسط Hasti81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

((پارت بیست و چهارم))

نفسم رو با حرص فوت کردم و با خاموش کردن گوشی،از جام بلند شدم و لباسام رو با یه تاپ و شلوارک سفید و مشکی،عوض کردم.

دوباره روی تخت دراز کشیدم و نگاهم رو به سقف دوختم.موهام اطرافم پخش شده بودن و حس خوبی بهم القا می کردن.

چتری هام رو از روی پیشونیم کنار زدم و دستام رو روی چشمام گذاشتم.سعی کردم که به هیچ چیزی فکر نکنم و اون اس ام اسا رو از ذهنم دور کنم.

سیاهی جلوی دیدم رو گرفت و حس آرامش رو با تمام وجودم احساس کردم.

کم کم چشمام سنگین و بدنم بی جون شد.پلکهام روی همدیگه افتادن و خواب رو به مهمونی چشمام دعوت کردم.

(راوی)

آنقدر غرق در خواب شیرینش شد که نفهمید دلربای جانش در کنارش زانو زد.زانو زد تا چهره اش را ببیند و مطمئن شود که نفس هایش منظم و مملو از آرامش است.

می دانست که امشب بسیار خسته شده و سر و کمری برایش نمانده!به همین علت،خودش آمده بود تا تپش های قلبش ، هراسی از کوبیدن نداشته باشند.

دستش را جلو برد و می خواست چند تار موی لختش را که بر روی پیشانی اش نقش بسته بودند را کنار بزند که یاد موقعیتش افتاد!

دستش را مشت کرد و عقب برد؛ولی این شیطان بود که در چشمانش رخنه و ذهنش را آلوده کرد.

خود شیطان می دانست که به سراغ چه کسی آمده است!عاشقی که از معشوقش دور است و تقاضای بودن با او را از خدا می خواهد.

آب دهانش را با فشار بلعید و گلویش سوخت از بغضی که به همراهش قورت داد!

دستش را میان موهای خود برد.چنگی به آن ها زد و بین دوراهی ماند!

نمی دانست باید چه کند؟ وقتی هم برایش نمانده بود!

تشخیص نمی داد که با بوسه ای آتشین،پیشانیش را غرق در گناه کند یا اینکه با به زبان آوردن نام خدا،هم آرام بگیرد و هم شیطان را از خودش دور کرده باشد؟

چشمانش را بر روی همدیگر گذاشت و نفسی عمیق کشید.نام خدا بر زبانش جاری شد و دلش ناگاه آرام گرفت.

از جایش بلند شد و درمیان سیاهی اتاق قرار گرفت.قطره اشک گوشه چشمش را پنهان کرد و دستگیره در ، در میان حصار دستانش فشرده شد.

(دلبر)

خمیازه ای کشیدم و چشمام رو مالیدم.پاهام رو از تخت آویزون کردم و از جام پا شدم.هنوز هم گیج می زدم و تلو تلو می خوردم که یهو پام یه چیز سفت و سرد رو لمس کرد!

خم شدم و روی دو زانو وایستادم که یهو با سر افتادم و نقش بر فرش شدم.

همونجا نشستم و کمی مکث کردم که از اون حالت منگی در بیام.خودم هم خنده ام گرفته بود و تازه یادم افتاد که به خاطر چی نشسته بودم.

دستم رو روی فرش کشیدم و دستم به همون جسم سرد برخورد کرد ! برش داشتم و دوباره چشمام رو مالیدم.

دیگه جلوی چشمام تار نبود و به خوبی تونستم اون جسم رو تشخیص بدم؛ولی نفهمیدم که مال کیه!

یه گردنبند با پلاک حرف (ی) بود!

سرم رو کج کردم و دوباره نگاهی بهش انداختم.سرم رو خاروندم و به این فکر کردم که شاید مال یاشار باشه!

شونه ای بالا انداختم از جام بلند شدم.گردنبند رو توی کشوی میز آرایشم گذاشتم و از اتاق بیرون زدم.

ویرایش شده در توسط Hasti81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...