رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Ghazal_kh

رمان دختری میان غبار تنهایی | ghazal_kh کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

نام رمان:دختری میان غبار تنهایی

نویسنده:ghazal_kh

ژانر:پلیسی،جنایی،عاشقانه

هدف:نویسندگیو دوست دارم و بهم ارامش میده،امیدوارم از خوندن نوشته هام لذت ببرید

ساعت پارت گذاری:روزی دو پارت

خلاصه:پسری مغرور و خودخواه به اسم آرسام که به هیچ چیز و هیچکس جز خودش فکر نمیکنه اما روزی میرسه که دختری از دیار غم به طور ناخواسته وارد زندگیش میشه و همه چیز رو دگرگون میکنه،کی میدونه قراره چی بشه؟

مقدمه:...

 

ناظر: @hellgirl

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه :

 

مترسک دستهایت را

 

اینقدر باز نکن !

 

کسی نیست که تو را در آغوش بگیرد

 

تاوان ایستادگی

 

همیشه تنهاییست … !

 

 

 

پارت_1

 

 

 

آرسام:با صدای زنگ موبایلم از خواب پریدم،اه این کیه این وقت شب؟

 

الو...الو...

 

ناشناس:به به آقای درخشان ... .

 

آرسام:شما؟به جا نیاوردم؟

 

ناشناس:میدونم دم دمای صبحه بد موقع هم هست ، ولی خب دلم نیومد قبل از طلوع خورشید صداتو نشنوم.خنده ی مسخره ای کرد و ادامه داد:به جناب سرهنگ بگو به زودی همو خواهیم دید.

 

آرسام:با تعجب به صفحه گوشی نگاه کردم،تماس هارو چک کردم . به همون خط زنگ زدم ولی خاموش بود.

 

-هه کارشم خوب بلد بود .

 

باید هرچه زودتر این موضوع رو با سرهنگ درمیون بزارم یه حسی بهم میگه مربوط به اون پرونده لعنتیه،هرچقدر سعی کردم بخوابم ،نتونستم.

 

همه ی فکرم درگیر اون مرتیکه آشغال و حرفای بی سر و تهش بود.

 

به ساعت نگاهی انداختم ۵:۳۰رو نشون میداد.

 

تصمیم گرفتم یه دوش بگیرم و بعد از خوردن یه صبحونه دبش به سر ،کارم برم .

 

بعد از صبحانه آماده شدم تا به اداره برم .مشغول پوشیدن کفشم بودم ، که تلفنم زنگ خورد.

 

(اوه سرهنگ پشت خطه )

 

-الو سلام قربان

 

سرهنگ:سلام سرگرد،هرچه سریع تر خودتو برسون اداره،موضوع مهمی پیش اومده .

 

ارسام:چشم تا ده دقیقه دیگه اونجام.

 

بعد از قطع تماس با خودم گفتم:‌هرچی هست زیر سر اون تماسِه .

 

اما سرهنگ چه زود خبر دار شده،هوووف یعنی چیشده ....

 

سوار ماشینم شدم و به سمت اداره حرکت کردم .

 

به محض رسیدن ماشینو پارک کردم . با قدمایی محکم وسریع به سمت اداره رفتم .

 

با ورودم چندتا از سربازهایی که جلوی در ورودی بودن، احترام نظامی گذاشتن .سری تکون دادم و به سمت اتاق سرهنگ رفتم.

 

تقه ای به در زدم که صدای جدی سرهنگ رو شنیدم:بیا داخل ... .

 

با ورودم به اتاق تعجب کردم.

 

سرگرد امیری،فتوحی،سروان ارمان و... یه دختری که نمیشناختم یعنی هیچوقت تو اداره ندیده بودم اش آنجا بودند .

 

سلام کردم و احترام نظامی گذاشتم .

 

سرهنگ گفت:بیا بشین پسرم .

 

نشستم که سرهنگ گفت:

 

خوب حالا که سرگرد درخشان هم اومده بهتره سر اصل مطلب بریم .

 

دلیل این که خواستم یه گروه از بهترین سرگردها و سروان هامون اینجا جمع بشن ، این بود که مأموریت مهمی پیشه روی ماست .

 

آرسام:با شنیدن اسم مأموریت شاخکام تکون خورد و با دقت بیشتری به حرفهایش توجه کردم.

 

سرهنگ:این ماموریت مربوط به پرونده دوسال پیش میشه‌،پرونده مرتیکه کامرانی .

 

یادتونه که همه جای پرونده گنگ و مبهم بود.

 

اما حالا سرنخ های جدیدی داریم .

 

برای همین میخوایم ،که وارد یه ماموریت بزرگ بشیم .

 

هیچکس نباید از این موضوع چیزی بفهمه .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 2 ساعت قبل، Ghazal_kh گفته است :

پارت_2

 

آرسام:حدس میزدم که موضوع مربوط به اون پرونده باشه .

 

باید راجع به اون تماس با سرهنگ حرف بزنم .

 

هرکی یه چیزی پچ - پچ میکرد. تنها کسی که از اول جلسه حتی یه کلمه هم حرفی نزده بود ،اون دختر بود.

 

سرهنگ که رد نگاهمو دنبال کرد ،به اون دختر رسید. بعد مثل این که چیزی یادش اومده باشه .

 

گفت:ایشون سرگرد پناهی هستند،بهترین مأموری هستند ،که شناخته شده اند و ما توی این پرونده افتخار همکاری با ایشونو داریم .

 

ابرویی بالا انداختمو گفتم:بهترین؟من که تا حالا اسمی از ایشون نشنیدم .

 

دختره -که حالا فهمیدم فامیلیش پناهی -نیم نگاهی انداخت و پوزخندی زد.

 

با اخم بهش نگاه کردم.کی جرعت داره با ارسام درخشان اینجوری رفتار کنه، هه فکر کرده نمیدونم چشمش دنبال منه کدوم دختری بوده که به سمت من کشیده نشه .

 

حالا برام قیافه بگیر. وقتی که داری التماسم میکنی حتما یادآوری می کنم.

 

سرهنگ گفت:ایشون ماموریت های موفق زیادی رو توی پروندشون دارن .

 

چطوره از همین اول از در دشمنی باهم همکاری نکنین.

 

آرسام :من با کسی دشمنی ندارم.چیکار به ایشون دارم اصلا!

 

-سرهنگ اگه میشه راجع به مأموریت و این که ما باید چیکار کنیم ، توضیح مختصری بدین.

 

سرهنگ:خب قبل از هرچیز ازتون میخوام، به مدت یک هفته سفری به شمال داشته باشین .

 

*همگی باهم

 

آرسام:با تعجب به سرهنگ نگاه کردم.قبل مأموریت بریم سفر؟این دیگه چه مدلشه؟

 

سرهنگ:

شماها رفیق های چندساله هستین درسته خانوم مجد؟

 

آرسام:چرا آخه به مریم گیر میده ؟

 

مریم خنده ی کوتاهی کردو گفت:

 

معلومه که رفیقیم.

 

هیچ اکیپی اکیپ ما نمیشه .

 

آرسام:سرهنگ سعی میکرد با ما جور باشه و گاهی فضای خودمونی ایجاد کنه .

 

-مریم راست میگفت با یه گروهیم که آخر هفته ها همیشه باهمیم.

 

رفیق شیش همیم مریم ،مثل بقیه دخترا آویزون نیست

 

واسه همینه که با اونو سارا خیلی جورم.

 

نمک گروهمونن.

 

سرهنگ اشاره ای به پناهی کردو گفت:

 

وقتشه اکیپتون وسیع تر شه.

 

سارا با ذوق گفت:چرا که نه!خیلی هم خوبه،خیلی وقته عضو جدیدی نداشتیم.

 

سرهنگ لبخندی زدو گفت:

 

پس خودتونو واسه سفر اماده کنین.

 

خوب لذت ببریدو استراحت کنین.

 

چون بعدش خیلی کار داریم.

 

 

بعد از حرفش از اتاق بیرون رفت و ما خل و چلارو باهم تنها گذاشت.

من مطمئنم از این سفر منظوری داره. 

وگرنه مگه خونه ی خالس که بریم سفر

اونم قبل همچین مأموریت مهمی....؟! 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در در 23 مرداد 1398 در 16:55، Ghazal_kh گفته است :

پارت_3

 

از فکر کردن به مأموریت دست کشیدم و حواسمو پرت گفت و گوی بچه ها کردم

 

(سارا)

چقدر عجیبه،این چرا اصلا حرف نمیزنه،اخه مگه میشه؟من اگه یه دقیقه حرف نزنم تلف میشم،از اول جلسه مثل مجسمه نشسته و به در و دیوار نگاه میکنه.

نگاهی به بچه ها انداختم،اوناهم تو فکر پناهی بودن و زیر زیرکی باهم حرف میزدن،خب چطوره خودم دست به کار شم.

 

خانوم پناهی...

نیم نگاهی بهم انداخت و سؤالی نگاهم کرد

منم کم نیاوردم و گفتم:بیاین با منو بچه ها اشنا شیم،اینجوری کمتر احساس غریبگی میکنید.

بدون این که جوابی بده بلند شد و از اتاق بیرون رفت.

 

دهنم اندازه غار باز مونده بود نگاهی به بچه ها انداختم،اون ها هم دست کمی از من نداشتم

همینجوری داشتم به جای خالی پناهی نگاه میکردم که

 

 ارسام گفت:

ولش کن بابا دختره خل و چلو،انگاری از تیمارستان فرار کرده،ندیدی چجوری نشسته بود،معلومه جنیه،شایدم یه احمقیه که میخواد بگه من خیلی بالام

حالم از اینجور ادما بهم میخوره،فکر کرده کیه،مثل عقب مونده ها فقط نگاه میکنه

 

همینطور که داشتم جد و اباد پناهی رو مورد عنایت قرار میدادم نگاهم به سارا افتاد که هی با چشم و ابرو بهم اشاره میکرد.

با تندی گفتم:چیه؟مگت دروغ میگم،

سرهنگم گشته گشته این دیوونه رو پیدا کرده واسه ماموریت،الانش اینه بعدش چیه

فکر کن وسط مأموریت این لال بازیاشو ادامه بده اونوقت هممون به درک واصل میشیم.

سارا که دیگه ابروهام به سرش چسبیده بود با درموندگی گفت:

گاهی به پشت سر نگاه کن

 

ارسام:با تعجب برگشتم پشت سرمو نگاه کردم.پناهی درست پشت سرم بود،بدون این که چیزی بگه چادرشو برداشت و رفت.

 

(مریم)

 

ای بابا چه گندی زده شد،بیچاره دختره کاری نکرده بود این همه حرف بارش شد

با عصبانیت به ارسام نگاه کردم و گفتم:

واقعا خجالت نمیکشی؟

شاید یه مشکلی داره که حرف نمیزنه

اصلا شاید مریضه، چطور انقدر راحت هرچی تو دهنته بار مردم میکنی؟

بعدم بر-بر نگاهش میکنی بدون این که عذرخواهی کنی؟

مغرور بردن ربطی به بی شعوری نداره ها اقا ارسام

 

(ارسام)

مریم با دلخوری و ناراحتی بلند شد رفت

رو به بچه ها گفتم:

من که نمیخواستم پناهی رو ناراحت کنم،

روحمم خبر نداشت که پشت سرمه،چرا مریم جوری رفتار میکنه که انگار از قبل نقشه داشتم

امیر:داداش ولش کن،مریم اگه ناراحت شد واسه این بود که یه درصد احتمال داد شاید حرف نزدنش مادرزادی باشه،ازش ناراحت نشو.

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_4

 

(ارسام)

 

خب بچه ها 

هممون واسه اخر هفته ماشین نیاریم

بهتره گروهی بریم.

اخ که چه حالی میده،خیلی وقت بود سفر نرفته بودیم،دم سرهنگ گرم.

 

سارا خندیدو گفت:ایول یک هفته،میترکونیم

 

فرهاد:پناهی رو چیکار کنیم؟با این گندی که ارسام خان زده چجوری میشه بریم سفر اخه؟!

 

ارسام:شما نگران پناهی نباشین من خودم حلش میکنم

بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون،با چشمم دنبال پناهی میگشتم که دیدم سرهنگ داره باهاش حرف میزنه

عجب پس خانوم لال نبودن،اما فقط جوابای کوتاه میداد،حتما از حرف زدن فراریه.

به سمتشون رفتم و رو به سرهنگ گفتم:

میشه چند دقیقا سرگرد پناهی رو قرض بگیرم،سرهنگ خندید و گفت:حتما

 

و از اونجا دور شد

 

رو به پناهی کردم و گفتم:من منظوری نداشتم،نمیخواستم ناراحتتون کنم

(اوووف کارم به جایی رسیده که دارم از یه دختر عذرخواهی میکنم)

 

پناهی وسط حرفم پریدو گفت:بهتره ادامه ندی،مشخصه برای یه عذرخواهی داری با خودت میجنگی،بعضی وقتا غرور زیاد باعث بیشعوری میشه،امیدوارم نزاری به اونجا بکشه

 

ارسام:از کجا فهمید نمیخوام عذرخواهی کنم؟دیدین گفتم جنیه؟

با تعجب بهش نگاه کردم که گفت:

در کل عذرخواهیتون پذیرفته شد

سفر خوبی داشته باشین

 

ارسام:بعد از گفتن حرفش خواست بره که سریع گفتم:یعنی چی داشته باشین؟

مگه شما نمیاین؟

 

پناهی:نه من نمیام

 

ارسام:به صورتش دقت کردم برخلاف اخلاق و حرف زدنش چشمای معصومی داشت.

نمیدونم چرا ولی میخواستم که همراهمون بیاد،شایدم چون ناراحتش کرده بودم این حس رو داشتم.

 

خانوم پناهی،این یه سفر واسه قبل ماموریته که بتونیم هم بیشتر باهم اشنا شیم هم تفریح کنیم چون احتمالا بدجوری قراره درگیر این پرونده بشیم

ازتون میخوام باهامون بیاین لطفا نه نیارین

(منو خواهش از بقیه؟این منم ایا؟تقاضاس ویدیو چک دارم!)

 

پناهی نگاهی به من کرد و بعد از چند ثانیه مکث گفت:بسیار خب

به نظر خودمم این سفر برای شناخت هم ایده ی بدی نیست،بالاخره قراره باهم مأمورینی رو شروع کنیم 

 

ارسام:لبخندی زدم و گفتم:پس میاین؟

 

پناهی لبخندی زد و گفت:حتما

 

سپس از اونجا دور شد

 

ارسام:چیشد؟این الان لبخند زد؟به حق چیزای ندیده!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...