رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Nia81

رمان خاکستری مطلق|Nia81 کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

نام رمان: خاکستری مطلق

نویسنده: Nia81 _ کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر:  عاشقانه،

ساعت پارت گذاری: نامعلوم.

هدف: این رمان بخش زیادی ازش مربوط به یک زندگی واقعیه و احسان این قصه متأسفانه الان در وضعیت خوبی نیست. به امید برگشت احسان عزیز به زندگی.

خلاصه: با خیالی آسوده روزگار را می گذراند فارغ از اتفاقی که زندگی اش را دگرگون می کند،غم غربت را در دلش روشن می کند و تمام رویاهایش را نقش بر آب می کند.آیا می تواند در این التهاب زندگی تاب بیاورد؟

مقدمه: ضامن خوشبختی ام شو! کنار من باش. دست هایم را بگیر و با من همگام شو. نگذارباور کنم این کابوس رفتنی نیست!

ناظر: @f_nassari

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 1

بهمن ماه 1370

چادرش را گوشه ی تخت انداخت. ذهنش آشفته بود. پدرش با این وصلت مخالف نبود اما سه برادر به شدت مخالفت می کردند و مدام در خانه صدای بحث و دعوا بود.

محسن، رضا، علی، سه برادر که سرنوشت خواهر کوچکشان آنها را نگران می کرد، آخر مهیا  دختری بود که خواستگاران زیادی داشت.

این پسر روستایی که خواستگار مهیا بود در نظر برادران سزاوار دامادی خانواده را نداشت.

خواهر بزرگ تر فائزه، که حال ازدواج کرده بود و بچه داشت سعی می کرد این بحران را مدیریت کند اما چندان در کارش موفق نبود و هما بانو مادر خانواده تابع حرف شوهرش یعنی محمد خان بود. مردی با غرور و غیرت که کسی در خانواده اجازه نداشت حرفی بر خلاف خواسته ی او بزند. اما حال برادران مخالفتشان را با زبان بی زبانی  به گوش محمد خان رسانده بودند، اما احترام پدرشان همیشه جزء اولویت های زندگیشان بود.

مهیا هم مانند دیگر برادران و خواهرش تابع حرف پدرش بود ، اگر او این خواستگار را به دامادی قبول داشت مهیا هم نباید اعتراضی می کرد.

اوضاع آنچنان بر وفق مراد نبود، برادران که هر کدام صاحب یک زندگی بودند به دلیل کدورتی که پیش آمده بود کمتر برای دست بوسی و عرض ادب به خانه ی پدر می رفتند.

صدای قهقهه های کودکانه نوه های این خانواده جایش را به سکوت تلخی داده بود.

هما بانو هم تحمل این وضع را نداشت، دلش میخواست مانند گذشته صدای عروس ها، داماد و نوه هایش در خانه بپیچد و او با ذوق مشغول آماده کردن شامی برای شب باشد.

این پسر روستایی که بود خانواده خونگرم و صمیمی را سرد و بی روح کرده بود؟ مهیا را آشفته، سه برادر را عصبی، هما بانو را افسرده و فائزه را نگران کرده بود.

نامش را بارها شنیده  و او را دیده بود. پسر ساده روستایی  که پا به پای پدرش در مزرعه کار می کرد و محمد خان او را بسیار قبول داشت.

مهیا هم کم دختری نبود. غرق در رویاهای دخترانه... زیبا رو، ساده و دلربا. بر خلاف خواهر بزرگش فائزه؛=، ظاهر خیلی برایش مهم بود. لباس های خاص می پوشید و همیشه موهای موج دار خرمایی اش را که بوی عطر بهارنارنج را می داد از زیر روسری ابریشمی پیدا بود.

نجابت، وقار و زیبایی این دختر همه را جذب می کرد.

ویرایش شده در توسط Nia81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2

_ مهیا...آی دختر کجایی؟

سراسیمه کتاب را روی طاقچه گذاشت و به سمت حیاط رفت.

_ بله باباجان.

محمد خان همان طور که کنار حوض دست و صورتش را می شست سری بلند کرد و نگاهی از سر رضایت به او انداخت.

_ به مادرت بگو فردا صبح از قوچان مهمون داریم.

قلبش به تپش افتاد،انگار این خواستگار مصر تر از آن حرف ها بود که با جواب سربالا بیخیال شود.

_ چ چشم بابا الان میگم.

ثانیه ای تعلل نکرد پله ها را یک در میان بالا رفت و خودش را به آشپزخانه رساند. می ترسید ... می ترسید تا رنگ گونه هایش التهاب درونش را آشکار کند.نفسی عمیق کشید و آرام وارد شد. هما بانو اشک ریزان  ملاقه ای به دست گرفته بود و با نگاهی سرشار از نگرانی به شعله های گاز خیره شده بود، می دانست عزیز دردانه اش ماندنی نیست و به زودی راهی دیار غربت می شود.

_ مامان داری گریه می کنی؟

به سرعت اشک هایش را پاک کرد.

_ گریه؟ نه مادر جان این پیازا اشکم رو در آورده.

راست می گویند... مادر ها دروغ گوی خوبی نیستند.

_ بابا گفت مهمون داریم از...

نتوانست ادامه دهد سرش را پایین انداخت و بدون حرفی دیگر بیرون آمد.

فقط هجده سالش بود و به قول پدرش همه ی دختر ها در این سن ازدواج میکنند، اما خودش خوب می دانست که وقت  شادابی و بلندپروازی جوانی است. هرچه بود امر امر پدر بود و اطاعت واجب

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3

آذر ماه 1395

کلاهم رو گوشه ی بخاری گذاشتم . مامان بزرگ با سینی چای از آشپزخونه بیرون اومد و کنارم نشست. طبق معمول بهم خیره شد و اشک تو چشماش جمع شد.

لیوان چایی رو که دستم بود تو سینی گذاشتم.

_ ای بابا چی شد باز؟ من هر وقت میام شما اینجوری می کنید.

اشکش رو با گوشه ی روسریش پاک کرد و گفت: هیچی مادرجان چاییتو بخور.

_ خب شما اینجوری می کنید آدم چایی از گلوش پایین میره؟

_ چی کار کنم، همش غصه ی تو رو دارم، چی میخوری؟چی می پوشی؟ کجا میری، مادر که بالاسرت نیست من باید غصت رو بخورم دیگه.

تغییر زاویه دادم و رو به روش نشستم.

_ چرا شما بخوری؟

_ پس کی بخوره؟ مادری داری نگرانت بشه یا بابات نگران میشه، من میدونم از وقتی که اون زنه اومد اینقدر تو سر بابات خوند که...

نزاشتم ادامه بده: مگه قراره کسی نگرانم بشه؟ 24 سالمه مرد شدم... ببین این ریشا رو.

حرفی نزد و سرش رو پایین انداخت.

اعصابم بهم ریخته بود ،سریع چاییم رو خوردم و با یه خداحافظی هول هولکی از خونه بیرون اومدم.

بی کار بودم و در به در دنبال جای خواب! همه واقعا خنده داره خانوادم با آرامش شب رو صبح می کردن اما من... اصلا نمیدونستم جزئی ازشون حساب میشم یا نه.

با زن بابام مشکلی نداشتم  به هر حال از یک سالگی من رو بزرگ کرده بود اما ترجیح می دادم جدا از اونا زندگی کنم، تو خونه ی 90 متری دو خوابه جایی واسه من بود؟ مهم تر از اون من تو زندگی بابام نقشی داشتم؟

صاحب خونه ی مامان بزرگ هم زیاد خوشش نمی اومد من اونجا رفت و آمد کنم می گفت دختر جوون داره.

من موندم و بی کسیم

آوارگیم

بدبختیم

کی می تونست برام مادر بشه؟ راستی اگه بود الان من زندگی داشتم؟ جای خواب داشتم؟ محبت چی؟اونم داشتم؟

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 4

بهمن ماه 1370

برای بار پنجم خودش را در آینه قدی گوشه اتاق که یادگاری از جهاز مادرش بود نگاه کرد. پیراهن بلند صورتی رنگ که شکوفه های ریزی روی آن خودنمایی می کرد. لبخندی زد و در دل خود را تحسین کرد. آخر خودش آن را دوخته بود.روسری یاسی ابریشمی اش را به سر کرد و موهای همچون حریرش را بیشتر داخل آن فرو برد و دست آخر گره روسری را محکم کرد.

چشمان همچون شبش و مژه های بلندش در آن صورت کوچک خودنمایی می کرد.آه از این همه زیبایی... مگر می شد او را ببینی و محو نشوی. محو این نقاشی...

_ باز رفتی سراغ آینه؟

به رو پاشنه چرخید و به فائزه خیره شد که در چارچوب در ایستاده بود.

_ دلشوره دارم.

_ دلشوره برای چی؟

سر برگرداند و دوباره خود را برانداز کرد.

_ آقاجون مصممه...

_ خب اگه تصمیمش جدیه مطمئن باش کاری نمی کنه که خیر و صلاح تو توش نباشه.

موجی از نگرانی در چشمانش هویدا شد، قدمی به جلو برداشت و شانه های خواهر را گرفت.

_ فائزه من نمیخوام غربت نشین بشم.

_ خیلی از اینجا دور نیست.

_ مشهد کجا قوچان کجا اصلا باهم قابل قیاس نیستن... قوچان شهر کوچیکیه، تازه اینا مال یکی از روستا های اونجان.

فائزه چه جوابی داشت بدهد؟ آری ته تغاری خانواده که در ناز و نعمت بزرگ شده بود حال باید در شرایط سخت روستا زندگی می کرد.

_ نگران نباش خواهر من درست میشه... شنیدم شهر خوبیه مردمش هم خوبن، راستی مگه دو سه سال پیش با مامان و بابا نرفتی؟خودت گفتی شهر قشنگیه.

_ هرچی باشه... من دوست ندارم برم.

با ورود هما بانو هر دو ساکت شدند.

هما بانو چادر سفید را بر سر او انداخت و با چشمانی اندوه بار گفت: مادر جان تا یه ساعت دیگه می رسن ، تا وقتی صدا نزدم بیرون نیا باشه؟

مهیا در سکوت سری تکان داد  و نگاهی به فائزه کرد که دستمال کاغذی را در دستش می فشرد و ریز می کرد.

ای کاش امشب پایان این طوفان باشد

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 5

آذر ماه 1395

مشکوک نگاهی به سیامک کردم و گفتم: سیامک اگه بفهمم قبل از بابا حسابت رو میرسم.

سریع حرفم رو تکذیب کرد و گفت: نه داداش بخدا باهاشون نرفتم.

تهدیدوارانه نگاش کردم.

_ دور رفیق بازی هاتو خط بکش فهمیدی؟

چشماش رو ازم دزدید و به تکون دادن سر اکتفا کرد.

 دوسش داشتم با اینکه دو سال ازم کوچیک تر بود اما همیشه احترامم رو نگه می داشت. هم اون هم سعید که یک سال با سیامک اختلاف داشت و هنگامه خواهر کوچیک 13 سالم.  من رو خیلی دوست داشتن، یه جورایی حکم بزرگ تر رو براشون داشتم اما چه فایده که نمی تونستم خیلی مواظبشون باشم.

_ سعید کجاست؟

همون جور که با گوشیش ور می رفت گفت: دانشگاه.

_ خب ؟ تو چرا نمیری؟

سرش رو بالا آورد و باهام چشم تو چشم شد. بدون اینکه مهلت حرف زدن بهش بدم گفتم: سیامک با درس نخوندن به کجا میرسی؟ منو ببین! میخوای عین من بشی؟بابا کم به خاطر درس نخوندن تو حرص خورد؟

با آخرین جمله ای که گفتم قبلم به درد اومد. واقعا چرا بابا به درس من اهمیت نداد؟ چرا روزی که گفتم دیپلم بسمه نمیخوام ادامه بدم مثل سیامک جلوم رو نگرفت، مانعم نشد؟

_ قراره بابا واسم مغازه اجاره کنه از اول ماه آرایشگاه رو باز می کنم.

مغازه؟ حتی یادم نمیاد بابا بخواد برام سرمایه ای دست و پا کنه تا کار دیگه ای رو شروع کنم.

روی زمین نشستم و مشغول بستن بند کتونی هام شدم. حسادت؟ نه امکان نداشت به داداشام حسادت کنم اما حس پدرانه بابام که من هیچ جای زندگیم احساسش نکردم حسابی تو چشم بود و عین پتک تو سرم میخورد.

_ امیدوارم این مثل قضیه دانشگاه نشه، دو ماه بری بعد بگی نمیخوام.

_ نه داداش بابا ازم قول گرفته  این کارو ول نکنم.

_ خوبه.

_ داداش؟

تو چشماش زل زدم.

_ بله؟

_ چیزه... دوشنبه تولد هنگامست... میخوایم براش یه جشن کوچیک بگیریم... عمو جواد اینا هم هستن... میای؟

چند ثانیه ای سکوت کردم و دست آخر نه ی قاطعی گفتم.

ناامید گفت: چرا آخه؟ فقط چند ساعته!

چی باید می گفتم؟ اینکه از بچگی همیشه تو مهمونی ها منزوی بودم و کسی نفهمید؟ اینکه از جشن تولد بیزار بودم چون هیچوقت برای تولدم جشنی نگرفتن؟

_ داداش... به خاطر هنگامه بیا.

_ فردا صبح بیا خونه ی عباس... میشناسیش که؟

_همونی رفیقت که مکانیکی داره؟

_ آره... بیا اونجا کادوی هنگامه رو بهت بدم، بهشم بگو داداش احسان کار داشت نتونست بیاد.

سری به معنای باشه تکون داد و زیر لب خداحافظی کرد.

_ سیامک؟

عقب گرد گرفت و برگشت.

_ بله؟

شاید یکمی تند رفته بودم، بس بود تا همین جا .لبخند محوی زدم و گفتم : مواظب خودت باش.

لبخند به لبش اومد چشمی گفت و با قدم های آهسته ازم دور شد

 

 

 

ویرایش شده در توسط Nia81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 6

بهمن ماه 1370

سینی چای را محکم در دست گرفت و با بسم الله زیر لبی از آشپزخانه بیرون رفت. با ورود او به پذیرایی همه سکوت کردند و به او چشم دوختند. قلب کوچکش محکم به سینه اش می کوبید و گونه هایش مانند هلویی تازه رسیده سرخ شده بود. سرش را بالا گرفت ،چشم در چشم او شد. نامش چه بود؟ محمود؟ آری محمود! او مسبب این آشفتگی به ظاهر شیرین بود. در نگاهش چه بود؟ تحسین؟ مطمئن بود که اصرارش برای خواستگاری بی جا نبوده و انتخابش بهتر از آن بوده که فکرش را می کرده. اما در نگاه مهیا موجی از نگرانی هویدا بود. اگر محمود پافشاری نمی کرد حال او فارغ از این آشوب در سرمای زمستان زمین سفید پوش را تماشا می کرد. همه می دانستند مهیا عاشق زمستان است.

جو سنگینی بود محسن که طاقتش طاق شده بود کار را بهانه و مجلس را ترک کرد. مهیا عزیز دردانه اش بود. خوب به یاد داشت زمانی که نوجوان بود مهیای کوچک حکم فرزند را برایش داشت. حال نمی تواسنت شاهد بدبختی او باشد. بدبختی؟ آیا در نگاه او بخت بد انتظار خواهر کوچکش را می کشید؟

مهیا مانند تکه چوبی به حرکت سر جایش نشسته بود و فقط چشم هایش میان اعضای خانواده می چرخید. هر دو خواهر محمود و برادر ارشدش در این مجلس حضور داشتند. چهره هایشان آرام و متواضع بود اما مادرش فارغ از این حُسن بود. کمی عصبی و تندخو به نظر می رسید و این موضوع  دل کوچک مهیا را بی قرار تر از همیشه کرده بود

ای کاش معامله و داد و ستد جایش را به دوستی خانوادگی نداده بود. ای کاش زمینی در آنجا نداشتیم که پدر محمود در آن کار کند و دست آخر پدرم  مدیون آنها شود این را بارها در دل تکرار کرد اما کار از کار گذشته بود.

صدای رسای پدرش اورا به خود آورد.

_خب حاج تقی اوضاع زمینا چطوره؟ امسال برداشت خوب میشه؟

حاج تقی با فروتنی گفت: ماشالله زمین با برکتیه مطمئن باشید امسال بیشتر از سالای دیگه برداشت داریم.

_ پس خیالم راحت دیگه؟

_ صد البته. من خودم بالاسر کارگرا هستم اصلا جای نگرانی نیست.

محمد خان لبخند رضایت بخشی زد و رو به محمود گفت: پسرم تو کجا شاغلی؟

محمود کمی دست پاچه شد. با دستمالی که در دست داشت عرق پیشانی اش را پاک کرد و بدون آنکه در چشمان محمد خان نگاه کند گفت: تو حوزه بهداشت کار می کنم.

محمد خان راضی تر از همیشه سری تکان داد.

_ موفق باشی پسرم.

در تمام این مدت چشمان مهیا بین پدرش و محمود می چرخید. هنوز از اینکه کامل او را برانداز کند تردید داشت اما با همان نگاه های کوتاه خوب توانست چهره اش را در خاطر بسپارد. ته ریش چهره اش را مردانه تر کرده بود. زیبا نبود اما در نگاه مهیا  جسارت  او اولیت داشت به زیبایی های نداشته اش.

شاید  خود را برای پذیرش محمود آماده می کرد. می دانست حال پدرش مصمم تر از همیشه است.

مراسم خیلی طول نکشید حرف ها کم و بیش گفته شد وظاهرا همه بجز علی و رضا موافق بودند. و اما مهیا... جز پذیرش حرفی نداشت که بگوید. آیا محمود همان است که او می خواهد؟

ویرایش شده در توسط Nia81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 7

_احسان ! باتوام احسان.

چشمام رو آروم باز کردم و با صدای تقریبا گرفته ای گفتم: چیه؟

_ داداشت اومده!

_ چی ؟داداشم؟ کدوم داداش؟

کلافه پتو رو از روم کنار زد.

_ مگه صد دفعه نگفتم آدرس اینجا رو به کسی نده؟

کش و قوسی به بدنم دادم و بیخیال گفتم: سیامک اومده؟

چپ چپ نگام کرد.

_ بله سیامک اومده... اصلا گوش دادی چی گفتم؟

از جام بلند شدم و به سمت در رفتم.

_ نگران نباش سیامک اهل زیرآب زنی نیس.

دستم رو کشید، مجبور شدم سرجام وایستم.

_ من تو خونه 5 کیلو بار دارم بگیرنم میگم نصفش مال توئه... از ما گفتن.

اخمی کردم و دستم رو کشیدم.

_ اولا یک سومش مال منه تا فرداشبم صابر ماشین جور میکنه می فرستیمش جنوب، دوما بار آخرت باشه که درباره داداش من اینجوری فکر می کنی.

مهلت حرف زدن بهش ندادم و به طرف در رفتم.

سیامک با دیدنم لبخندی زد و جلو اومد.

_ سلام داداش.

اخم مصلحتی کردم و گفتم: بهت گفتم فردا بیا اما نگفتم کله سحر پاشو بیا.

همون جور که پشت سرش رو می خاروند گفت: شرمنده میخواستم برم مغازه رو تر و تمیز کنم گفتم وقت نمی کنم بیام.

_ حالا اشکالی نداره... بیا اینم کادوی هنگامه.

نگاهی به جعبه ی تو دستم کرد و با تردید ازم گرفت.

_ چیه داداش؟

مهلت نداد جواب بدم ،درش رو باز کرد و بعد چند ثانیه مات و مبهوت بهم زل زد.

_ دا دا داداش ای این  طلاست؟

با رضایت سرم رو تکون دادم.

_پلاک طلا؟ آخه... پولش...

_ تو چی کار به پولش داری،  نترس بیشتر از دوتومن نشد.

_دوتومن؟ داداش تو توی صد تومن موندی بعد دو تومن دادی اینو خریدی؟آخه از کجا؟

این بار با اخم حرفم رو تکرار کردم: کاری به پولش نداشته باش.

با ناراحتی گفت: نکنه دوباره رفتی سراغ اون کار؟

کلافه گفتم: سیامک نمیدی خودم بعدا بهش میدم.

_نه نه میدم.

_ به سلامت!

مهلتی ندادم و در رو بستم. عباس روی پله ها نشسته بود و از سیگارش کام می گرفت.

_چی شد؟ فهمید؟ هه گفتم که.

عصبی چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.

_ تو کار نداشته باش.

_ اگه این سری بابات بخواد بپره وسط دیگه مایی وجود نداره اوکی؟

_ تو چی کار به بابام داری؟

طلبکارانه گفت: من چی کار دارم؟ مثل اینکه یادت رفته سری قبل اومد اینجا داد و بی داد راه انداخت منو تو محل بی آبرو کرد.

پوزخندی زدم و گفتم: آبرو؟ نکه همسایه ها نمیدونن تو چی کار میکنی واسه همین نگران آبروتی.

زیر لب برو بابایی گفت و سیگارش رو خاموش کرد.

_ پاشو یه چیز درست کن مردم از گشنگی!

همون جور که به سمت در ورودی می رفت گفت: چشــــــم امر دیگه؟

_نه به سلامت.

روی اولین پله نشستم و جعبه سیگار رو از روی پله بعدی برداشتم... اولین کام رو محکم گرفتم... می سوختم از پدری که تازه یادش افتاده بود پسر آوره ای هم داره.من پسر همونی بودم که بابام می گفت نفسم به نفسش بنده. چی شد؟ نفسش زیر خروارها خاک پوسید و من موندم و این دنیای کثیف، معتاد شدم اما من رو ندید، نزد تو گوشم که یادم بیوفته که بفهمم آره منم پدری دارم. وقتی بار مشروب جا به جا می کردم کجا بود منو ببینه و به حالم گریه کنه. کجا بود ببینه محتاج نون شبم؟ حس پدرانش که تازه گل کرده بود به چه درد من می خورد؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 8

موتور رو جلوی در گذاشتم و زنگ رو زدم، طولی نکشید که مامان زهرا نفس نفس زنان در رو باز کرد. ناخودآگاه لبخند زدم، چهره این زن همیشه من رو وادار به محبت می کرد. موهای سفیدش که رگه های خاکستری توش کم و بیش دیده می شد رو زیر روسری برد و چادرش رو محکم تر تو دست گرفت.

_ سلام مامان !

چشمای سبزش رو که حالا چین و چروک ها احاطه کرده بودن رو ریز کرد و با اخم نگام کرد.

_ احسان مادر تویی؟

لبخندم بیشتر کش اومد.

_ نشناختید؟

از جلوی در کنار رفت تا بتونم وارد بشم.

_ ببخش مادر عینکم شکسته ده بار به این صابر ذلیل شده گفتم برو درستش کن هی گفت امروز هی گفت فردا.

اخم مصنوعی کردم و گفتم: مامان جان بده به من خودم می برم درستش می کنم منت این پسره رو می کشی؟

در همین لحظه صابر از خونه بیرون اومد و با چشم غره به طرف کفشاش رفت. منم به روی خودم نیاوردم و به طرف ایوان رفتم و نشستم.

صابر: چه مامان جانی راه انداختی انگار نه انگار مامان منه.

مامان زهرا با دلخوری گفت: کم برای تو مادری کردم؟ چشم نداری ببینی به یکی دیگه محبت می کنم؟

صابر که پرو تر از این حرفا بود ابرویی بالا انداخت و گفت: نوچ! مامان خودمی دوست ندارم با کسی تقسیمت کنم.

ساکت نظاره گر بحثشون بودم، یعنی اگه منم مامان داشتم...

صدای صابر مانع شد تا افکارم رو ادامه بدم.

_ آقای محبوب دل کجا سیر می کنی؟

شونه ای بالا انداختم و گفتم: هیچ جا... بریم؟

_ بریم.

مامان زهرا نگاه محبت آمیزی به هردومون کرد و گفت: الهی عاقبت بخیرشید.

لذت می بردم از اینکه دعاهاش رو از ته دل می گفت. از زمانی که با صابر دوست شده بودم یکی از دلایل اینکه هر هفته خونشون  می رفتم  مامانش بود. مامانی که سرشار از عشق و محبت بود و خلاء هام رو پر می کرد.

همین که در حیاط رو باز کردم مکث کوتاهی کردم و برگشتم.

_ مامان زهرا... عینکت رو ندادی!

صابر نگاه  عاقل اندرسفیه ای بهم کرد و گفت: احسان اینا آدمش نیستن بیا برگردیم.

دستش رو گرفتم و مجبورش کردم از روی موتور پیاده بشه.

_ بیا دیگه... برای من دانای کل شده حالا... ما معامله کردیم... سودش تقسیم بر سه.

نصف راه رو که رفتیم مکث کرد و با نگرانی گفت: احسان اینا مطمئن نیستن.

عصبی جلوش وایستادم و دستام رو روی صورتش قاب گرفتم. چشمای خاکستریش ترسیده بود.

_ صابر! می فهمی چی داری میگی؟ کی میخواد خرج دوا و درمون مامانت رو بده؟

نفسای نامنظمش به صورتم می خورد.

_ اگه بار رو بگیرن و سودش رو بهمون ندن چی؟

_ ما مجبوریم... کی غیر اینا هست؟ اگه می شناسی الان بگو بریم.

با ناراحتی نگاش رو ازم گرفت و زیر لب گفت: بریم!

منم ترسیده بودم. بار اولم بود که باهاشون معامله می کردم اما چاره ی دیگه ای نداشتم... تنها راه خرج در آوردنم همین راه بود.

نگاهی به اطراف کردم . ساختمون کلنگی روبه روم ترسم رو بیشتر می کرد اما با این حال دستم رو پشت صابر گذاشتم و باهم داخل رفتیم. پله ها یکی درمیون خراب شده بود و سقف هم نصفه و نیمه مونده بود.

_ آهای!

صدای خودم بود که میون دیوار ها می پیچید و بر می گشت.

صابر: کسی اینجا نیست؟

اخمی کردم و جلو تر رفتم. اما جز درهای زنگ زده پنجره های شکسته چیزی نبود.

صابر جلو تر از من حرکت کرد و به طرف پنجره ها رفت.

_ نرو صابر!  اینجاحساب و کتاب نداره ،میوفتی.

از پنجره نگاهی به بیرون کرد و بعد از چند ثانیه گفت: احسان... رو دست خوردیم!

_چـــــی؟

قدم هام رو تند کردم و خودم رو بهش رسوندم، با دیدن ماشین پلیس نفسم رو به سختی بیرون دادم و مشتم رو توی دیوار کوبوندم.

@f_nassari

ویرایش شده در توسط Nia81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 9

بابا نگاه برزخی بهم کرد و از اتاق بیرون رفت.سروان همون طور که پایین برگه رو امضا می کرد گفت: شانس آوردی که چیزی ازت نگرفتیم.

خیلی خونسرد به صندلی تکیه دادم و گفتم: مثلا چی باید می گرفتید؟

چشماش رو ریز کرد و خودش رو به طرف میز کشوند.

_ تست اعتیادت مثبت بوده!

_ ...

_ برای مصرف رفته بودی؟

سکوت چند ثانیه ای کردم و گفتم: آره!

با شک نگاهم کرد و دست آخر اشاره کرد از اتاق بیرون برم.همین که پام رو بیرون گذاشتم بابا به طرفم اومد و بدون هیچ حرفی کشیده ای تو صورتم زد.

دستم رو آروم روی صورتم گذاشتم و زیر چشمی نگاش کردم.

_ خاک تو سر من که باید بچم رو از این کلانتری به اون کلانتری پیدا کنم... من اینجوری تربیتت کردم؟ آره؟

صداش اوج گرفته بود و توجه همه رو جلب کرده بود. خجالت نکشیدم، بار اولش نبود جلوی جمع صداش رو بالا می برد.

با تنفر نگاش کردم.

_ برای چی اومدی؟

_ عوض دستت درنکنست دیگه؟

از کنارش رد شدم و به طرف سربازی که جلوی در وایستاده بود رفتم.

_ باتوام! سرتو عین گاو انداختی پایین کجا میری؟

توجهی بهش نکردم و رو به سرباز گفتم: ببخشید آقا  یه نفر دیگه رو با من آوردن اینجا، میخواستم بدونم کجاست.

بدون اینکه نگام کنه گفت: اون حالا حالاها مهمون ماست.

اخمی کردم و سری از روی تأسف تکون دادم.

_ یعنی چی آقا ؟ آخه چیزی از ما نگرفتن.

نگاه طلبکارانه ای بهم کرد و گفت: مثل اینکه یادت رفته واسه جنابعالی سند گذاشتن ها!

غضبناک به سمت بابا برگشتم و داد زدم : من نخوام تو رو ببینم باید چی کار کنم؟ هان؟

سرباز: صداتو بیار پایین کاروانسراست مگه اینجا؟

حرف دیگه ای نزدم و از کلانتری بیرون اومدم. بغض بدی ته گلوم بود. گله داشتم از عالم و آدم. به کی میگفتم دلم محبتش رو نمی خواد، ترحمش رو نمیخواد، پدر بودنش رو نمیخواد.

آه از این دنیا که سایه ی شومش روی زندگیم خیمه زده بود.

@f_nassari

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 9

بهمن ماه 1370

نفس حبس شده اش را بیرون فرستاد و گل برگ های خشک شده را از لای برگ ها بیرون کشید. این زمستان طولانی تر از هرسال بود، چرا نمی گذشت؟ هر ثانیه اش حکم یک روز را داشت.

طلوع آفتاب و روزنه آن گلیم دست باف کف اتاق را روشن می کرد. صبح شده بود، اما امان از خوابی که در چشمانش ندویده بود. صدای سماور را که شنید در اتاق را باز کرد و سرکی به اطراف کشید. خانه در سکوت بود. آهسته قدم برداشت و خود را به پذیرایی رساند. نگاهش سمت دسته گل پژمرده افتاد که مادرش آن را در گلدان گوشه ای از پذیرایی گذاشته بود. اخمی کرد و در یک حرکت دسته گل را به داخل سطل زباله انداخت.

_ مهیا مادر؟

به روی پاشنه چرخید و با لبخندی تصنعی صبح بخیری گفت.

نگاه هما بانو بین سطل زباله و او می چرخید.

_ چیزه... پژمرده شده بود انداختمش.

هما بانو سکوت کوتاهی کرد و بعد به آرامی جلو آمد ، مقابل او ایستاد.

_  چیزی هست که بخوای بگی؟

چشمانش را از مادر دزدید.

_ نه! چی بخوام بگم مثلا؟

_ از این وصلت ناراضیی؟

و این بار مهیا بود که سکوت می کرد.

_ آره مادر؟ اگه نمیخوای بگو زودتر با بابات حرف بزنم بنده های خدا معطل نمونن.

سرش را پایین انداخت و گفت: بابا که راضیه.

هما بانو دستش را به زیر چانه ی او برد وسرش را بلند کرد.

_ اگه راضی نباشی باباتم که بخواد من نمیزام.

لبخند محوی زد و آرام دستان مادرش را بوسید.

_ ممنونم... اما بحث راضی بودن یا نبودن نیست.

_ پس چیه؟

_ نمیدونم مامان... پسره خوبی دیده می شد ، خانوادش هم خوب بودن... اما نمیدونم دوسش دارم یا نه... دو دلم.

هما بانو لبخند محوی زد و راهش را به سمت آشپزخانه کج کرد.

_ منم وقتی بابات اومد خواستگاریم ایجوری بودم. نمی دونستم می تونم با این مرد زندگی کنم یا نه. بد اخلاقه؟ خوش اخلاقه؟ خرجی میده؟ نمیده؟. اما وقتی بابام گفت این مرد زندگیه منم نه نگفتم... الانم شکرخدا از زندگیم خیلی راضیم.

نفس عمیقی کشید و نگاهی به دسته گل انداخت. شاید گذر زمان همه چیز را حل می کرد.

@fnz

ویرایش شده در توسط Nia81

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت10

به آرمی پله هارا پایین آمد.

_ یواش مادرجان زمین سُره... فائزه چیزی که جا نزاشتی؟

در همین لحظه محمد خان کلافه به سمت در رفت و آن را باز کرد.

_ حالا اینقدر طولش بدید دفتردار ببنده... فائزه باباجان یکم دست و پا کن.

فائزه هراسان پله ها را یکی دوتا پایین آمد و به سمت خواهرش رفت.

_ وایستا وایستا از زیر قرآن ردت کنم.

همابانو هم حرف او را تأیید کرد.

_ آره مادر وایستا ردت کنه... الهم صل علی محمد و آل محمد... بترکه چشم حسود...

این بار محمد خان بود که صدایش را بالا  برد.

_ اَااااااه... بیاید دیگه.

در میان مهیا بود که سکوتش فائزه و هما بانو را می ترساند. چه در سر داشت که آنگونه به آسمان خاکستری بالای سرش زل زده بود؟ غم نیامدن برادران؟ یا شاید غم غربت.

خاطرات دیشب کابوسی بود که فکرش را لحظه ای رها نمی کرد. دعوای محسن و رضا با پدرش را در ذهن تکرار می کرد.محسن چه گفته بود؟ دیگر پایش را به آن خانه نمیگذارد؟ رضا چه؟ گفته بود دیگر خواهری مثل او را نمی خواهد؟ علی کجا بود؟ او که از همه عاقل تر رفتار می کرد. چرا سفر را بهانه کرده بود؟

بخار نفس هایش در هوا گم می شد... این هوا قصد باریدن نداشت...

وارد محضر که شد اولین نفر زینب خواهر محمود به سمت او آمد. چهره ی دلنشینی داشت، قدی کوتاه و صورتی گرد.

_ سلام زن داداش جان دیر کردید!

بالاخره لب به سخن باز کرد.

_ داشتیم آماده می شدیم یکمی دیر شد ببخشید.

_ فدای سرت. برو بشین الان عاقد هم میاد.

چه مراسم سرد و بی روحی بود. از خانواده محمود فقط خواهرش بود و مادر و پدرش. کس دیگری نبود... چه کسی فکرش را می کرد مهیا! آن دختری که به قول مادرش لای پر قو بزرگ شده است ، و همه چیز بر وقف مرادش حاضر است اینقدر بی سرو صدا پای سفره عقد بنشیند.

به طرف مادر محمود رفت. ماه صنم! چهره اش مانند همان روز سرد و خشک بود.

_ سلام مادر!

نگاه اجمالی به او کرد و زیر لبی جواب سلامش را داد. اما حاج تقی کمی مهربان تر به نظر می رسید. با خوشرویی جواب سلامی داد و به احترامش از جا برخاست.

از همان نگاهش فهمید که اوست که می تواند تلخی زبان مادر شوهر بد قلقش را بگیرد.

و اما محمود... آرام نشسته بود و به کفش های جفت شده اش نگاه می کرد.

این بار باید مهیا برای سلام مقدم می شد. گرچه آنها فقط یکبار سلام را از زبان یکدیگر شنیده بودند. تصمیم خانواده ها بر این بود که بعد از مراسم عقد آشنایی های بیشتر انجام بگیرد.

به سختی کلمه سلام را بر زبان آورد. محمود سر بلند کرد و چشم به او دوخت. آه که این چشمان از روز اول کار خود را کرده بود.

_ سلام! خوش اومدید .

_ ممنون.

نگاهش را دزدید.  اولین بار بود که محمود اینقدر وقیحانه به او زل می زد. سعی کرد خوش بین باشد شاید از علاقه زیاد بود. با صدای زینب که نوید آمدن عاقد را می داد قلبش به تپش افتاد...

@fnz

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...