رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
pegah_znp

دلنوشته جرم عاشقی | pegah.znp

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

PicsArt_08_19_05_10_04.png

دلنوشته: جرم عاشقی

نویسنده:پگاه.زن.پ

هدف: مفهوم جدیدی از عشق.

مقدمه:

حضرت مولانا می گفت:

"دانی که حروفِ عشق را معنی چیست ؟

عین عابد و شین شاکر و قافست قانع..."

و چه درد بی درمانیست عاشق بودن

کافیست نگااهت نکند تا دلت پژمرده شود

کافیست صدایت نکند تا غم در دلت لانه کند

وای از آن روزی که حرفش خنجر به قلبت میزند

راستی...

عاشق را که برعکس کنی می شود
"قشاع"
دهخدا را می شناسی؟ 
لغت نامه اش را که باز کردم نوشته بود:
قشاع: 
دردی که ادم را از درمان مایوس میکند...

 

ویرایش شده در توسط pegah_znp

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بگذار یکبار هم که شده خلافش را ثابت کنیم.

عشق را می گویم...

همان عشقی که یک آدم می خواهد و یک حوا.

بگذار این بار هم که شده به دور از حلال و حرام...

به دور از تفکرات آدم ها...

خلاف این داستان تکراری را ثابت کنیم

بگذار دیگر نه آدمی باشد نه حوایی...

نه مجنون حبس شده در دارالمجانین ها و نه لیلی عاشق بودن ها...

نه فرهاد داستان ها و نه شیرین قصه ها...

بگذار این بار منو تو عشق را تجربه کنیم...

بگذار برویم جلو..

بگذار آدم ها هرچه می خواهند بگویند...

بگذار بگویند غلط است،گناه است!

تو را به که قسم دهم...

همین یکبار دستم را بگیر...

همین یکبار بی خیال آدم ها و حرف هایشان...

بگذار تمام مردم این شهر بگویند با تو بودن گناه است...

چه حرف بیهوده ای...

جانان آخر مگر مردم این شهر با تو زندگی کردند؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بگذار این بار عشق را بین دو دوست تعریف کنیم...

دو هم جنس!

از نسل لیلی...

از جنس شیرین...

با تلنگری بارانی میشویم...

با جمله ای آرام میشویم...

با کلمه ای عاشق میشویم...

با پُشت کردنی ویران میشویم...

به راحتی وابسته میشویم...

هنوز هم با عروسکهایمان حرف میزنیم..هنوز هم برایشان لالایی میخوانیم...

ما دختریم...پُر از راز...هرگز مارا نخواهی شناخت...هرگز سرچشمه اشک هایمان را نمی یابی...هرگز مارا نمی فهمی...مگر از نسلمان باشی...مگر از جنسمان باشی...مگر درکمان کنی...

باشد بگوید...

ما گنهکاریم!

جای قیصر خالی که بیاید و بگوید:

"من گنهکارم!

آری

جرم من هم عاشقی است.

آری اما

آنکه آدم هست و عاشق نیست ، کیست؟!

زندگی بی عشق

اگر باشد،

همان جان کندن است.

دم به دم جان کندن ای دل

کار دشواریست، نیست؟!"

عاشقی جرم نیست ای مردم !

اتفاق است ...

پیش می آید‌.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چرا می خواهید ما را ملامت کنید؟!کار از کار گذشت؛ ما عاشقیم.

اصلا مگر شازده کوچولو را یادتان نیست...

همان شازده کوچولویی که عاشقانه گلش را می پرستید.

همان شازده کوچولویی که می گفت:

"گُلِ من،

گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود،

امّا ماندنی بود،

این بودنش بود که،

او را تبدیل به گل من کرده بود!"

یا مثلا وقتی به گلش گفت:

"شايد باورت نشه!

اينکه بعضي شبا ميشه نخوابيد

و تا صبح به تو فکر کرد..."

و یاد آن حرفش بخیر که با صورتی سرخ شده گفت:

"اگر كسی گلی را دوست داشته باشد كه تو كرورها و كرورها ستاره فقط يك دانه ازش هست؛ برای احساس خوشبختی همين قدر بس است كه نگاهی به آن ستاره بيندازد و با خودش بگويد: گل من يك جايی ميانِ آن ستاره هاست."

بگذریم اصلا...

از سعدی برایت مثال می آورم.

" دوستان گویند:

(( سعدی خیمه بر گلزار زن! ))

من،...

گلی را دوست می دارم

که در گلزار نیست!

درکش میکنی؟!

عشق یعنی این..

مثل شازده کوچولو عاشقی کردن...فکرش را بکن...بدون در نظر گرفتن اینکه روزی گلت پژمرده شود.

و باز هم می گویید: اصلا مگر می شود عاشقانه گلی را پرستید؟!

وقتی شازده کوچولو ثابتش کرد و تا آخر به پایش ماند چرا نشود!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چرا نشود خلاف قوانین نا نوشته عاشقی را ثابت کنی؟!

چرا نشود دو دوست،دو هم جنس...

از جس حوا...

همان هایی که شیطان نیستن،فرشته نیستن،خدا هم نیستن فقط یک دخترن.

از نوع ساده اش...

 آن هم فقط بخاطر یک سیب از بهشت به زمینشان آوردند،تا کجا باید تاوان داد؟! تا کجا باید محکوم بود؟! تا کجا باید کوتاه آمد؟!

ما دختر ها را اینگونه نگاه نکنید...

ما دختر ها...از تبار حوایم... سرچشمه احساسیم و آتشفشان غرور...

بانوی بهشتیم...

از جنس آتشیم...

سوزان...

داغ...

هرگاه که بخواهیم آتش میزنیم به خودمان و همه ی دنیا.

غرق دریای احساسیم...

تن پوشمان از ابریشم عشق است

هوس در دایره لغات زندگیمان نقش ندارد...

از زمین تا آسمان...

منبع آرامشمان تنهایست...

و کمتر بگویید شما دخترکان ضعیف هستید!

اگر قادر به لمس و درک حرف هایمان شدید،بدانید:

ضعیف نیستیم

ما فقط دختریم "

و شاید راست است که میگویند آدم بزرگ‌ها  اعداد و ارقام را  بیشتر دوست دارند.

وقتی با ایشان از دوست تازه‌ای صحبت می‌کنید هیچ‌وقت از شما راجع به آنچه اصل است نمی‌پرسند.

هیچ‌وقت به شما نمی‌گویند که مثلا آهنگ صدای او چطور است؟ چه بازی‌هایی را بیشتر دوست دارد؟ آیا پروانه جمع می‌کند؟

بلکه از شما می‌پرسند: چند سال دارد؟ چند برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر درآمد دارد؟

و تنها در آن وقت است که خیال می‌کنند او را می‌شناسند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بگذرم...

بگذار کمی آزادانه از خودمان بگویم...

بگذار کمی شکایت کنم...

من محکومم به نماندن… به رها کردنت…

رفتن همیشه از نامردی نشات نمی گیرد!

اگر رفتم، اگر نخواستم باشم، فقط یک دلیل داشت… اینکه باشی و بمانی… اینکه بدانم هستی و در یک نقطه ای از این شهر بزرگ نفس می کشی…

و وای اگر نباشی...مگر یادت نیست سهراب تا لحظه ی خاموش چه گفت:

"تو مرا یاد کنی یا نکنی،باورت گر بشود،گر نشود حرفی نیست؛اما...نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست!"

اگر رفتم. بدان...

رفتنم را به بی لیاقتی تفسیر نکن!

برای حفظ کردنت ناچار به بریدن شدم…

سخت شدم تا دل کندن از من برایت راحت تر شود…

اینبار نفرت باعث جدایی من از تو نیست،

شاید عجیب باشد ولی من و تو به جرم عاشقی تقاص پس می دهیم و من به گناه دوست داشتنت باید رهایت کنم…

اینجا عاشق بودن سبب جدایی است!

و در این میان باید “نغمه” ای باشد تا مانع امضای حکم جدایی مان شود…

نغمه ای از جنس دوست داشتن، با صدای عشق…

شاید… نغمه ی عاشقی.

عزیزم منو تو هرچقدر زور بزنیم باز هم تهش به نرسیدن ختم می شود.

اینجا...

به جرم عاشقی

به دار آسمان

آویخته می شوند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باشد چقدر مرا ملامت می کنید؛من توان مبازه با زبان هایتان را ندارم.

بگذارید مطابق خواسته تان لبان خشک شده ام را از هم باز کنم و سخن گویم...

آری عاشقی جرم قشنگی است!

اما...

عاشقی درد بزرگی است!

 و شاید حتا از تنهایی جانگدازتر؟!

اما اندکی مرا نه ما را درک کنید...

وقتی دلت بند شد به خنده هایش...

دیدی مسیر ذهنت شده گذرگاه هر روز و هر ساعت یا حتی هر لحظه اش..

یا بین همه شلوغی های روز..

آن لحظه که دلتنگی بی منطق ترین کار دنیاست..

اما تو دلت برایش تنگ میشود.

بدان کار از کار گذشت!

اینها نشانه های ساده ای نیست..

پس ساده از آنها گذر نکن..

شاید درون قلبت یکسری واکنشهای شیمیایی..

در حال اتفاق است...

واکنشهایی از جنس دوست داشتن،

و شاید هم عشق همین نزدیکی ست.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من به دلتنگی ها دچار شدم و تنها اشک ، راویِ قصه ی بغضِ هزار و یک شبِ من شد!

شاید حالِ زارِ دلتنگی ،مرا اینطور بی رحمانه از چشم یک جهان انداخته باشد،

وگر نه که این همه تنها شدنم در قید و بندِ این شلوغی های شهر مفهومی نداشت !

حالِ این روزهای دلم را فقط آن ماهیِ درگیر شده با تُنگ میشِناسد، بعد از یک عمر پرسه در دلِ دریاها!

و چه راست است که می گویند فقط ماهی ها رسم عاشقی را خوب بلد هستند.

مگر یادتان نیست مولانا چه گفت؟!

" هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد"

این روز ها من مثل یک گلدانِ شب بو زیرِ یک حصارِ شیروانی دلتنگِ دستانِ عطرآلودِ باران شده ام!

این روز ها با تمامِ بی تابی هایم با هر طلوعِ زردِ خورشید،

اسم تورا بی وقفه با هر نفس فریاد میزنم !

تو بی شک تمامِ من شده ای،

بی آنکه بدانی و بی آنکه بدانم!

می گویند: گناه است.

بگذار بگویند هرچه دلشان می خواهد، میخواهم فریاد زنم که گنه با تو ثواب است.

و روزي‌كه مردم بفهمند هيچ چيز جاودانه نمي ماند، جز عشق...

زمين بهشت مي شود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فریدون را بگویم که میگفت...

"عاشقم

اهل همین کوچه ی بن بست کناری

که تواز پنجره اش

پای به قلب من دیوانه نهادی

تو کجا؟

کوچه کجا؟

پنجره ی باز کجا؟

من کجا؟

عشق کجا؟

طاقتِ آغاز کجا؟"

من بلند می‌خندم

بلند می‌گریم

بلند عشق می‌ورزم

من...

 تو را

چه ساده

چه ساده

چه صادقانه دوست می‌دارم. . .

می‌دانی...

من

سال ‌هاست

به دوست داشتنِ تو آرامم...

جودی آبوت را یادتان است که می گفت:

"بابا لنگ دراز عزیزم

بعضی آدم ها را نميشود داشت

فقط ميشود يک جور خاصي دوستشان داشت"

من تو را همان یک جور خاص دوستت دارم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به راستی اگر تو باشی...

«تو» باشی ،

خرداد

پایان بهار نیست ؛

آغاز دوست داشتن است ...

جانان من...

این روز ها به "دوست داشتنت"

متهمم

به این جرم افتخار می‌ کنم

و به فراموش نکردنت

و آرزویم

این است که مجازاتم

حبسِ ابد در گردشِ خونِ تو باشد!

عاشق که شوید

دیوانه میشوَید برایَش...

از دست دادنَش میشودجزء محال ترین هایِ جهان!

عاشقی کردن سِنی نَدارد

فَرقی ندارد کودکی پیری،

هر وَقت زانو را بَغل کردی

یعنی تو هم با عِشق درگیری..!

اما یک چیز را یادتان باشد...

در عاشقی ماندن ، مَرد می خواهد ..

یادم نیست تو کی به پایم ماندی...

هر بار که می رفتی

ده سال از عمرم می رفت

هر طور که حساب می کنم

حالا باید مرده باشم.

از حالا مشخص است پایان داستان عشق و عاشقی ما...

ما مرد خلاف کردن نیستیم...

یک جا، میان راه کم می آوریم.

حافظ جانم واقعا از صدای سخن عشق ندیدی خوش تر ؟!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اوایل رابطه مان را یادت هست؟!

همان اوایل که می گفتم:

"هرکس یک دلبر جانانه دارد من تو را..."

در این یک قول دو قول بازی کردن ها

چه فرقی می کند چه کسی عاشق تر است

مسئله این است

که آخر این بازی

تو سهم من نیستی..

دیگران هم، هم چنان سبک سرم می دانند

چرا که زیر بار نوشتن ندامت نامه نرفته ام

و در بین چوب خط هایی

که دیوار های سلولم را پوشانده اند

یک عبارت

هنوز هم می درخشد:

دوستت دارم...

گاهی آنقدر عاشقی،

که تمام زندگی ات میشود

فکر کردن به کسی که دوستش داری

و اما وای از آن که...

طوری اسیرخیالش شوی که وقتی به خودت آمدی

می بینی خیالش از خودش عزیزتر است!

این روزها...

هوای دلم...

در حالت هشدار است!

اما من...

نه عاشقی کردن را

تعطیل می کنم...

و نه بر دوستت دارم گفتن هایم

ماسک می گذارم؛!

این نفس گیر جذاب را

با هیچ چیز دیگر

عوض نخواهم کرد...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بگذار یک بار هم شده خودم را با حرف هایم آرام کنم...

کمی خودم را به دروغ سرگرم کنم...

یعنی میشود آن روز برسد؟

که همه احوال تو را از من بگیرند،

که سراغت را فقط من داشته باشم،

که بگویم، درگیر زندگیمان است

خوب است، خوبیم

مشغولِ دوست داشتن همدیگریم

معشوق من...

تو حتی اگر من را دوست نداری

فقط بگو دوستت دارم

گناهه دروغ گفتنت پای من

باشد؟!

می دانی؟! هر کاری کنم باورم نمیشود یک درصد هم دوستم نداشته باشی...

شاید دارم خودم را گول میزنم...

شاید سالهاست که خودم را گول می زنم.

شاید سالهاست که دیگر از من چیزی در تو نمانده باشد.

شاید به عظمت آنچه تو برای من هستی کسی هست برای تو.

شاید من در جایی دور و زمانی زود در دنیای تو گم شدم و حالا حتی دستهای خاطراتت هم به آنجا و آن زمان نمی رسد.

شاید آنقدر می خواستمت، می خواهمت که یادت عینیت تمام است در چهار دیوار این خانه.

شاید غرق در بی انتهای دوست داشتنت، رفتنت را ندیدم و هنوز صدای بهانه هایت را عاشقانه می شنوم. شاید در معجزه نگاهت مسخ شده ام و دیدن را فراموش کرده ام.

شاید...

ولی مهم نیست، واقعا مهم نیست.

مهم این است که همیشه و همه جا می بینمت، مهم اینست که برای تو یگانه ام همیشه می نویسم، دستهایت را می گیرم، روی زانوانت به خواب می روم و با بازدم تو بیدار می شوم.

مهم اینست که به هیچ چیز جز تو تعبیر نمی شوم و مهم تر آنکه هیچ چیز جز این را باور نمی کنم ..

مگر تو همانی نبودی که مرا "عشق با احساس من" خطاب کردی ؟!

باشد عزیزم

از اول هم من و تو ما نبودیم

من و تو مال یک دنیا نبودیم

می گفتیم باهمیم،اما نبودیم

تمامش کن،بیا از هم جدا شویم

تمامش کن،تا همین جا تو همین لحظه

از این تنهایی با هم رها شویم

یادت باشد به كسي نگویی مخاطب شعر های غمگین من تویی!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حالا که تقویم ها را بعد از چند سال نگاه میکنم...

اصلا چند سال گذشته؟!

یک سال؟!

دو سال؟!

سه؟!

آ یادم آمد چهار سال از نبودنت می گذرد.

بودی...

اما معشوق نبودی...

بودی...

عاشق بودم...

اما سردم کردی از هرچه عاشقی کردن ها...

این اواخر میخواستم قید عاشق شدن های دوباره را بزنم...

اما نشد...

این بار تا به خودم بجنبم،

دیدم ای دل غافل...

کار از کار گذشت.

و این بار هم چیزی جز نرسیدن نسیبم نشد...

اما یک چیز را یاد گرفتم...

"تعهد یا تاهل؟

بیشتر متعهدم

چون در زندگی ام کسی را دارم که نیست

و بارها خواهش کرده نخواهمش

اما پایبندم به چیزی که یادآوری میکند برایش هیچ ارزشی قائل نیست

و هیچ تعهدی به تعهدم ندارد

واین از شگفتی های عاشق بودن است

اینکه بخواهی و نخواهد،

بدانی که ممکن نیست

اما هر روز امیدوارتر،پایندتر بشوی..."

متعهد آن موهای کوتاه سیاهت...

آن چشمان تیره رنگت پشت یک عینک طبی...

متعهد آن یک بار و چند بار دست دادن هایمان...

میدانی...

و عشقِ یک طرفه،

شاید تلخ ترین

پُر درد ترین

خواستنی ترین

و مقدّس ترین

داشته‌ ي یک زن باشد،

که میخواهد به اجبار نگهش دارد...!

من آنقدر تو را دوست دارم که می خواهم یک طرفه این راه را تا ته بروم...

گاهی وقتا زندگی یعنی دوست داشتن کسی که بی هیچ امیدی برای داشتنش.

چه باید کنم ای عشق؟

هیچ خبرم نیست که رسم عاشقی چگونه بوده است

هیچ نمیدانم عشق های دیگر چه سان اند؟

من با نگاه کردن به تو

با عشق ورزیدن به تو زنده ام .

 

عاشق بودن، ذاتِ من است.

 

 

 

«عشق چیز مقدسیه فرقی نمی کنه چطور باشه،یا از چه جنسی باشی،سالم باشی یا ناقص،وقتی عاشق باشی هیچی برات مهم نیست هیچی... »

 

« در عشق جنسیت مهم نیست. | . In love gender is not Important »

 

 

پایان

98/05/24

13:53

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...