رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
محمود دشتی

رمان وامانده | محمود دشتی کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

نام رمان : وامانده

نام نویسنده : محمود دشتی

ژانر: اجتماعی - احساسی

هدف : باید بنویسم

ساعت پارت گذاری : نامعلوم

خلاصه : مرگ به دست دوستان

ناظر: @Fateme00

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

IMG_4702.PNG

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@M@hta

1

مرگ چیز خواستنی نیست ولی چون سراغ همه ما میاد  و راه فراری هم نداریم  همیشه آرزو می کنیم به راحت ترین شکل ممکن بمیریم .گرچه کنار هم گذاشتن آرزو و مرگ  تاحدودی شومه . ولی خوب همین آخرین آرزو هم همیشه میسر نمیشه . مرگ و درد که هیچ وقت از هم دور نبودن ولی مرگ و زجر .... . هیچ کس دوست نداره زجر کش بشه . مخصوصا اونایی که توی زندگی به اندازه کافی زجر کش شدن. هر انسان مفلوکی در این کره خاکی سرگردان  چه توی زندگی ش بدبختی کشیده باشه چه تو ناز و نعمت نفس کشیده باشه حق یک مرگ آبرومند و همراه با آرامش رو داره . این که در ماشین رو وابکنی و هنوز پات رو از ماشین بیرون نذاشتی یه تریلی از روی آدم رد بشه یا اینکه شبانه با چند ریشتر زلزله در لحظه بمیری واقعا مرگ خواستنی ایه . لحظه ای  یه . تصور کنن اعصاب دارن علائم درد رو برا مغز می برن وقتی میرسن مغز رفته بیرون کاسه سر. غمناک هست ولی واقعا باشکوهه .نمیشه در موردش چک و چونه زد .البته همیشه این جوری هم نیست .در زندگی مرگ هایی وجود داره که مرگ و درد و زجر و چرک و خون و زمان رو با هم داره . و من همیشه از این نوع مرگ ها می ترسیدم. همه ما از بس فیلم دیدیم حتما حتما یه کابوس مرگ مازوخیستی با خودمون داریم. خود من وقتایی که به مرگ فکر می کردم از یه چیزی خیلی می ترسیدم . اینکه یه جایی با دیوار های بتونی در 6 طرفم زندانی بشم. تا اینجای کار مشکلی نبود. از گشنگی و تشنگی میمردم .تشنگی و ضعف و بعد توهم و از دست دادن شعور و بعد هم مرگ. تا از دست دادن شعور سخت بود ولی بعدش باید راحت باشه  مشکل از اونجا شروع می شد که ذهن میومد واسه بدتر کردن این رویای سیاه  توی یکی از این دیوار ها یک سوراخ میذاشت به اندازه یه نی نوشابه .زجر از اینجا شروع می شد. تصور اینکه تمام حیاتت با درصدی از احتمال صفر، به اون نی نوشابه بسته ست ؛ تصور اینکه هیچی رو نمی تونی به بیرون منتقل کنی ، تصور اینکه هرچی توی نی نوشابه دادبزنی  صدایی منقل نمیشه اگه بشه هم اینقدر نامفهمومه که اگه کسی هم از اونجا رد بشه و اونو بشنوه  دور ور خودشو نگاه میکنه تا ببینه  کی باد در کرده خیلی زجر آوره . من برای معدنچی های شیلی که تو عمق هفتصد متری بدون آب و غذا و با سهم کمی از هوا گیر کرده بودن ناراحت نبودم . زجر من از زمان نجاتشون بود. زجر ، مرگ و امید با احتمال نزدیک به صفر.خوشبختانه معدنچی های شیلی زنده موندن و من حالا در یک دشت رو به آسمون پرستاره منتظر بودم تا چند ساعت بعد بمیرم.

ویرایش شده در توسط meli.km

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

2

      از جنگل و دشت  و دریا من همیشه دشت رو بیشتر از همه دوست داشتم. نه به خاطر اینکه در دل دشت زندگی می کردم نه ، بیشتر به خاطر اینکه بدون دشت نمی تونستم زندگی کنم . خوبیه دشت اینه که دنجه . یعنی  تا چشم کار می کنه هیچی نیست صافه ، مثل کف دست . یک سطحه . اینجوری نیست که زیر یه درخت باشی و بالای سرت ندونی چی هست . یا روی یه صخره باشی و زیر پات رو ندونی چه خبره . نه . دشت خودش بهت آمار همه رو میده . تا کیلومتر ها تا جایی که زمین به آسمون می رسه اگه جنبنده ای تکون بخوره می فهمی و من به این خاطر دشت رو دوست دارم .البته فکر می کنم صحرا و کویر از دشت هم بهتر باشه . چون همیشه دشت از چند طرف به چندتا کوه ختم میشه ولی صحرا و کویر توش یه وسعتی هست که آدم رو اونقدر کوچیک میکنه که از اهمیت می افتی . ساقط می شی . بی وزن می شی می تونی خودتو بسپاری دست باد و تا اون دور دور ها همراه با چند تا دونه شن بری .باز پاتو بزاری زمین و چرخی بزنی و باز هی هی کنان برگری . هی چرخ بزنی بال بزنی . وزن کم کنی برقصی  ، هی محو بشی . هی بمیری و من میگم براتون که چرا اینقدر من دارم میمیرم.

من دشت رو هم شبش رو دوست دارم هم روزش رو. شبش رو بی ماه دوست دارم سیاه و پرستاره مثل همین امشب. روزش رو بی خورشید  دوست دارم . ابری و بدون گرد و خاک . شاید مثل فردا که بعید می دون این نی نوشابه بتونه من رو تا فردا زنده نگه داره .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

3

    یکی از بهترین راه های خسته شدن و خوابیدن شمارشه . مثلا شمارش گوسفند. چشماتو ببندی و هی گوسفند پشمالو بشمری تا خوابت ببره . ولی همه ما میدونیم این یه دروغه . آدم که از شمردن گوسفند خوابش نمی بره . ریاضی لامصبه که در پایین ترین سطحش خستت می کنه . حالا برو ببین 30 صفحه انتگرال چی بسرت میاره . حد و مشتق و دیفرانسل باهات چیکار می کنن هذلولی ها !! یا خدا . گوسفند چه خریه هرکدومشون مثل یه گاو اسپانیای ان که از روت رد می شن و لهت می کنن و تو هنوز نمی دونی برا چی اومدی تو مسیرشون . من اگه کاره ای بودم ریاضی رو تا شمردن ، همینقدر که کمک کنه آدم خوابش بیاد اجباری می کردم . بیشتر از اون فکر نکنم لزومی داشته باشه . مثلا من دیپلم ریاضی  گرفتم. حالا خدا رو شکر تا دیپلمش بیشتر نرفتم . خوب این دیپلم ریاضی به چه دردم می خوره . مطمئنا دیپلم تجربی اگه داشتم الان بهتر بود. یعنی شاید بهتر بود. وگرنه حد و مشتق  و اتحادها تا الان که بدردم نخورده ، الانم که به پشت ، رو به آسمون پر ستاره مثل یه جسد افتادم و منتظر مرگمم غیر از همون شمارش چیزای دیگه به چه دردم می خوره . حالا گوسفند نشد ، این همه ستاره . کافیه تا چند میلیون بشمرم . بعد حتماً خوابم میبره و توی خوابم میمیرم. نمی دونم چرا گریم بند نمیاد . شاید بهتر بود حالا که من خائن باید زجر کش بشم از ابرو به پایین فلج می شدم نه از گردن به پایین. اشکی که نتونی پاکش کنی که جاش اشک جدید  بریزه چندش آوره . نسیم هم که هی به صورت آدم می خوره یه خنکی بدی رو حس می کنی  مثل بچگیا که با خشتک پر شاش از خواب بیدار می شدیم و هم خجالت می کشیدیم هم عر می کشیدیم .کاش یه چیزی بود می شمردی زودتر می مردی. مثل یک دو سه آتش.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

4

که نیست که نبود ، که اگه میبود مجبور نبودن روی یه خائن ، فنی رو که بلد نیستن بزنن. فنی که نکشه . فنی که تیکه تیکه نکنه . فنی که بزنه طرف رو از گردن به پایین فلج کنه بیهوشش کنه ، وقتی بهوش اومد یکریز گریش بگیره  که فن نیست . تقصیر این فیلم های اکشنه . تقصیر جمشید هاشم پوره . گردن طرف رو میگیری می تابونی .می کشیش  ،خب  بگو که فیلمه ،  خب درد آدم میاد  ، این رگ های گردن اولش خیلی درد می گیره .بگو که توی واقعیت باید چند نفری رو اینجوری کشته باشی تا بتونی این فن رو خوب اجراش کنی . خب باید می گفتی که کار یه جوون ترکه ای لاغر مردنی  نیست که سنگین ترین چیزی که تا حالا بر داشته استامبولیه گچ و کیسه سیمانه . اونا که گردن ندارن. الان من چیکار کنم توی این دشت . می فهمی همین « منی » که می گم الان فقط یه کله ست . می فمی که بقیه اعضام بیرونی هاش که دیگه اعضا نیستن اشیان . داخلی ها هم که شدن خود مختار . روده برا خودش . معده برا خودش . بقیه برا خودشون . اصلا تا حالا درازکش توی دشت قضای حاجت کردی که فن یاد مردم میدی . اونم توی شلوارت . خوبیش اینه که تا چند ساعت بعد نرسیده به صبح این مضحکه پر درد تموم می شه . اگه این بو تموم بشه ، چند تا گوسفند دیگه که بشمرم. چند تا ستاره دیگه که بشمرم میمیرم انشا اله . اگه این بو تموم بشه . اگه من رو به عکس مسیر باد تو دشت ول نمی کردن الان غصه این بو رو نداشتم. بدنم که حالا در مورد تمامیتش نمی تونم اظهار نظرکنم داره از هم می پاشه . حس می کنم هر لحظه سرم ممکنه دست و پاهای کوچیکی در بیاره . دو تا پا از بیخ گردنم با کفشای کوچولی مشکی و دو تا دست از بیخ گوشام با پنج انگشت توی هرکدوم . نه پنج تا زیاده با سه تا انگشت . همینقدر که بتونن یه چیز تیز رو بردارن و سرم رو از بقیه این بدنم جداکنن و بعد سرم روی پاهای کوچیکش وایسته و این من نو با پاها و دست های نونوار بدووم سمت افق . توی شب . البته که افق توی شب  تاریک بدون ماه مثل افق توی روز نیست . یک کم سخته پیدا کردنش ممکنه سر از آسمون دربیاری آدم . ولی خوب چه فرقی می کنه . مگه افق وجود داره که پیداش کنی فقط می تونی به سمتش بدویی و توش محو بشی . بد تر شد که چیزی که نیست تو نداره توی چی می خوای محو بشی . اگه بگی همون جایی که زمین به آسمون می رسه افقه ، به همون  نقطه هم که برسی چون زمین لامصب گرده می بینی که نیست باز باید بدویی .فکر کنم اگه دونده خوبی باشی برگردی سر خونه اول.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

5

   خونه اول ما مثل اینکه تو یه روستایی بوده به نام عباس آباد . موقعی که 8 ساله  بودم بابام دار و ندارش رو فروخته بود و اومده بود شهر . حومه یه شهر کوچیک . خیابون سعدی . خیابون کم عرض سعدی با کوچه های باریک و خونه های ریز ریز شده ای که همسایگی ها رو پررنگ تر می کرد. ارتباطمون با قوم و خویشای روستا کامل قطع نشده بود ولی برا من واجب بود که دنبال دوست جدید باشم. اون زمون هم  که کوچه ها و خیابونا پر بچه بود. خیلی طول نکشید . ابراهیم رو پیدا کردم ،  پسرک کچل  چشم گنده ای که  با یک سلام صمیمی جلو اومد و اولین سوالش این بود که « کلاس چندمی » از من خیلی  خجالتی تر بود ولی بازم بچه شهر بود . ترگل ور گل تر از من بود. بعدش  ستار اومد هول هولکی اومد و تند تند شروع کرد به صحبت کردن .قشنگ یادمه کمربندش شل بود هی حرف میزد و هی شلوارش رو بالا می کشید. بعد از اونا هم مصطفی و حمید اومدن . دو تا برادری که روبروی ما خونه داشتن. روز تموم نشده بود انگار رفیقای قدیمی بودیم .صمیمی شده بودیم.من بهشون گفته بودم که بابام معلم نهضت بوده و حالا کاربهتری بهش دادن اومدیم اینجا. بهشون گفتم که مامانم پاهاش روماتیسم داره و همیشه از درد می ناله و بابام هم همیشه بهش میگه بزار یه زن دیگه بگیرم که اینقدر کارنکنی پاهات خسته بشه و بهد قهقهه می زنه . بهشون گفتم فاطمه خواهر بزرگترم چقدر تو درساش زرنگه . از موتور سواری با  بابابم سر زمینای کشاورزی و از خربزه هندونه ها هم براشون گفتم. در عوض فهمیدم که ستار با  پدر و مادر  و برادر نی نی و خواهرش ساناز زندگی می کنه . فهمیدم که پدرش نگهبان یه کارخونه است  . مادرش سبزی پاک میکنه ، خشک می کنه و میفروشه به در و همسایه . فهمیدم که مصطفی و حمید اول سه قلو بودن . قل اول می میره تا این دوتا زنده بمونن و دو قلو بشن. فهمیدم که ابراهیم بچه زرنگه بینمونه . تمام درساش رو  19 و 20 گرفته .  بعد ها آشنایی روز اولمون همیشه مایه خنده و مسخره بازی مون بود. من رو دست می انداختن که شبیه آواره های سومالی بودی که انگار از گشنگی فرار کردی . می گفتن صورتت لکه های محو و سفیدی داشت  و ناجور مثل دهاتی ها حرف می زدی . من گیر میدادم به بند شلوار ستار و پا می شدم کمر خودم رو میدادم جلو و تند تند حرف می زدم و با مچ هام شلوارمو می کشیدم بالا . سعی می کردم وقتی ادای ستار رو در میارم حتما آب دهنم رو بپاشم رو بقیه . چه روزای شیرینی بود. نمی دونم چرا دارم می خندم. نمی دونم واسه چی وسط خنده دارم اشک می ریزم . کاش این ستار ریقو کار رو تموم می کرد. همیشه همینقدر چل من و دست و پا چلفتی  بود. کدوم کارش رو تو زندگی تموم کرده بود که بخواد کار به این مهمی رو تموکنه . اون از دیپلمی که ناقصش کرد و همیشه وقتی ازش می پرسیدن مدرک تحصیلیت چیه با صدایی که شک توش موج می زد می گفت دیپلم . اون از سربازی که سه بار فرار کرد و آخرش به پیسی و بدبختی یه کارت گرفت. اونم از قضیه عاشقی که وسط راه دختر مردم رو ول کرد. اینم از رفیق کشی که زد ناقصم کرد.  

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

6

     نقص تو کارش نبود . تموم درساش نمره عالی می گرفت . چشم و چراغ معلم ها و خونوادش بود. ابراهیم سرآمد بود و یکه تاز. به ما هم میرسوند. از قبَل دوستیش ما هم نمره می گرفتیم . هرچند معلم ها مارو به اسم دالتون ها می شناختن و همیشه مواظبمون بودن. بی معرفت و یکه خور نبود. همیشه فکر می کرد باید جور ما چهار تا انگل رو هم بکشه ، همکلاسی بودیم . داشت حس برادر بزرگتر بهش دست می داد. یکسال از ما کوچیکتر بود.می خواست دکتر بشه. آرزو هاش از آرزو های ما بزرگتر بود. می گفتیم می خوای دکتر چی بشی . می گفت رو قلب و مغز خیلی فکر کردم ولی فکر می کنم زنان و زایمان بهتره. می گفتیم احمق آخه کدوم زنی میاد پیش توی لندهور بزاد وقتی پزشک زن  هست. هر هر می خندید. می گفت باشه حالا فکرامو می کنم یه تخصص دیگه انتخاب می کنم . می گفتیم ما هم منشیت می شیم. دست مارو هم بگیر .می دونستیم که با این وضع درس خوندن و استعداهامون همون منشی هم نمی تونیم بشیم. میگفت  چهار  تا منشی که لازم ندارم . یکی تون که خوشتیبپ تره منشی بشه ، یکی که رانندگیش بهتره رانندم باشه ، یکی خرید های خونه ام رو انجام بده این دهاتی رو هم  برای نظافت دستشویی های منزلم می برم. من رو می گفت تخمه سَگ . می گفتیم مگه چند تا دستشویی می خوای بزنی تو خونت که یه نفر فقط واسه نظافت دستشویی های خونت می خوای بگیری . تازه مگه چقدر می خوای برینی . می گفت اگه دکتر بشم که تو زندگی همتون ریده س. تا عمر دارین پدرمادراتون منو چماق می کنن می زنن تو سرتون . و بعد دستش رو می انداخت دور گردن یکیمون که بهش نزدیک تر بود و قاه قاه می خندید. خندش فقط بخاطر خالی بندیای خودش نبود. عادت داشتیم هروقت یکیمون داشت خالی می بست همینکه به نقطه اوجش می رسید یکیمون خودش رو کج و کوله میکرد و چنان بادی در می کرد که همه محل رو ترک می کردیم. صاف و ساده و بی ریا بودیم با هم. ابراهیم اما نقص تو کارش نبود. این رو فقط ما نمی گفتیم هم بندیاش هم می گفتن . با مرام بود و با معرفت . تو زندان داداش همه بود . واسه همه دلسوزی به خرج میداد . تو دارو دسته کسی هم نبود. دار و دسته ای هم نداشت. یک سال زندان کشید. از اون به بعد هر جا می خواستیم گچکاری یا سیمان کاری برداریم می گفتیم باید دکتر بیاد نظر بده .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

7

نظر خودمم روی دشت بود . اگه ازم می پرسیدن. اگه می پرسیدن توی خائن بی شرف که هیچ راهی برامون نذاشتی چجوری دوست داری بمیری می گفتم نمی دونم . ولی اگه می گفتن کجا دوست داری بندازیمت به امون خدا . خودم همین دشت رو انتخاب می کردم. چال کردن خیلی بده . واقعا احساس خفگی به آدم دست می ده . آتیش زدن هم باید خیلی درد داشته باشه . ذوب می شی و خاکستر. خاکسترا رو هم باد می بره . از همه بیشتر مادر آدم اذیت می شه . چیرو باید خاک کنن . واسه چی یا کی باد مراسم تدفین بگیرن. مامان پارچه سفید روم رو کنار بزنه که چی رو ببینه . یه مشت استخون سوخته رو . نه اینجوری بهتره . حداقل کلمه جسد و جنازه رو بهتر میشه استفاده کرد. دمشون گرم . تازه اینا برای موقعی یه که اون احمق ها می تونستن کارشون رو درست انجام بدن وگرنه الان اگه من رو چال می کردن که سخت بود برام . گریه کردن زیر خاک ها خیلی بده گل میشه کنار چشمات  تازه نفس کشیدن که اصلا ممکن نیست . اما الان بهتره . درسته تن و بدنی ندارم ولی می تونم ستاره هارو بشمرم . تا الان ستاره هایی که تو قاب چشمام بوده رو تا سیصد و چهل و نه شمردم . ولی بین دو ستاره دو به شک شدم . دوباره شمردم تا دویست و بیست . این عدد های رند همیشه ذهن آدم رو درگیر خودشون می کنه . باز قاطی کردم . از نو که شروع کردم تا پنجاه بیشتر نشمرده بودم که گریم گرفت . پرده اشک جلو چشمام رو گرفت. ستاره ها با هم قاطی شدن . یکی از این ستارها بنظرم آشنا اومد . مادرم تو بچگیام ، همون قبل اومدنمون به شهر یادمه توی شبایی  که بالا پشت بوم می خوابیدیم از ستاره ها برام می گفت . یه ستاره ای بود پر نوربود. سمت جنوب بود فکر کنم . بهم گفت یه ستاره برا خودت انتخاب کن . منم گفتم همون . گفت یادت باشه این ستاره تویه ازین به بعد. بختت به اون بسته است . ایشالله همیشه همین طور پرنور بمونه . امشب اما من ستاره آنچنان پرنوری نمی بینم . البته معلوم هم نیست صورتم سمت جنوب باشه .ولی خب هرچی هم ستاره هست ستاره های ریزی هستن که معلوم نیست بعد از اون همه سالی که نورشون راه رفته تو آسمون  تا بما رسیده الان خودشون زنده باشن یا نه . شاید ستاره منو یه سیاه چاله خورده باشه . شاید ستاره ام دیده من تر زدم به زندگی خودم و دوستام ، بندشو از بندم واکرده رفته ستاره یه آدم درست درمون شده . چقدر دوست دارم الان یک گرگی سگی چیزی بیاد منو تیکه تیکه کنه و بخوره.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

8

تیکه تیکه شونم می کردی بازم دو قلو بودن.عین هم لباس می پوشیدن ، عین هم راه می رفتن ، عین هم صحبت می کردن . تازه اینا خوباش بود. بجای هم تو امتحانا شرکت می کردن . بجای هم تجدید می آوردن . بجای هم کتک می خوردن . فقط ما و پدر مادرشون و چند نفر دیگه می تونستیم از روی خط و خطوط صورت و تن صداشون بشناسیم که کی به کیه. همش هم تعجب می کردیم که بقیه چرا اینقدر خل و چل اند که نمی تونن این دوتا رو از هم تشخیص بدن . حتمی اگه قل اولشون زنده بود الان سه تا بودن عین هم. همین جوری پخمه . راحت می شد سرکارشون گذاشت. صاف و ساده و زود باور بودن. ستار همش بهشون می گفت شما تو سربازی می خواین چیکار کنین. کار تون زارِ. خدا به دادتون برسه . من می گفتم سربازی رو ولش کن زن گرفتن اینا فیلمی میشه . تازه زن هم بگیرن زندگی شون چه سیرکی بشه. به حتم عروسا باید همیشه بپرسن آقا مصطفی کدومتونین . حمید آقای من باهام بیاد و دستام رو مثل زنای چادر گل گلی  می گرفتم بیخ گلوم و سرمو کج می کردم یه طرف . قاه قاه می خندیدیم بهشون . خودشون اما جدی تر از ما بودن . پدرشون خیلی آدم زحمت کشی بود. از این ماشینای تانکر دار داشت . چاه های مردم رو تخلیه می کرد.  اینا هم خیلی قدرشناس بودن . می خواستن درسشون رو بخونن . می دونستن که اگه معلمی کارمندی چیزی بشن چقدر پدرشون رو خوشحال میکنن. نصیحت پدرشون همیشه این بود که درستون رو بخیونین تا برا خودتون کسی بشین. تنبلی کنین می شین یکی مثل من که بچه هاتون از گفتن شغل پدرشون خجالت بکشن. راست هم میگفت ما که می دونستیم شغل پدر شون چیه . کلی هم مسخره شون می کردیم ولی برای کسایی که نمی دونستن کار بابای حمید و مصطفی چیه می گفتیم راننده است . دروغ که نمی گفتیم . این همه راننده توی دنیا وجود داره . یکی پولای بانک رو جابه جا می کنه . یکی کشتی رو می رونه . یکی هواپیما رو . یکی کامیون خربزه و هندونه رو . یکی اتوبوس رو . فرقش تو اینه که بارت چی باشه. مثلاً خود همین پدر دوقلوها ، یک عمر فاضلاب و مدفوع مردم رو جابجا می کرد ولی آخرین باری که سوار ماشینش شد جنازه خون آلود مصطفی رو به بیمارستان رسونده بود. همونجا فهمید که حق با زنشه . خاور رو فروخت  و رفت پراید خرید و دم یه آژانسی مشغول شد. می گفت اگه روز مرگ قل دوم این لکنته رو داشتم و نیاز به اون گاری پیدا نمی کردم می تونستم زود تر بچه م رو به بیمارستان برسونم . هنوز که هنوز عصر پنج شنبه پدری که حالا به پدربزگا می مونه پرایدش رو سوار می شه می ره سر خاک پسرش.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

9

پسرش بودم . هر وقت دست از پا خطا می کردم چنان کتکم می زد که حالم جا میومد. می زد که برا خودم کاره ای بشم. می زد که ادب یاد بگیرم. جوری می زد که نمره هام بالا و بالاتر بره . فاطمه دختر بابا بود و من پسر مامان . هر دو تا مون رو می زد . دستش درد نکنه . رحم نداشت. یک بار که با فاطمه بازی می کردم ، اتفاقی مدادم خورد به چشمش . دختراهم که اگه خودشون رو لوس نکنن نمی شه . انگار تیر خورده بود . از شدت ترس فرار کردم بالا پشت بوم . همون سال اولی بود که اومده بودیم شهر. از فرار توی خیابونا می ترسیدم. می ترسیدم اگه تو خیابونا فرار کنم دیگه بر نگردم. خیابون های لعنتی همه به هم راه داشت . کوچه ها بن بست داشت ولی خیابونا نداشت . ترسیدم توی کوچه های بن بست گیر بیوفتم یا برم توی خیابونا دیگه برنگردم. برنگردم و آخرین باری باشه که مادرم رو می بینم . می ترسیدم رشته ها پاره بشه .  می ترسیدم همون جوری که توی خیابونا دارم می دووم ، وای نستم و برم که برم . برا همین رفتم بالا پشت بوم . از بس فاطمه خودش رو لوس کرده بود ، اومده بود پشت بوم . معلوم بود که می خواست منو بترسونه . خودشم می دونست اونجا جای کتک زدن نیست .عقب عقب رفتم . داشت تشر می زد. بد و بیراه می گفت . منت می گذاشت که من جون می کنم اوندوقت  شما کودن ها به جون هم افتادین . اگه چشمش کور می شد چیکار می کردی. مثل سگ ترسیده بودم. رسیده بودم به گوشه بوم . راهی نداشتم . باید خودم رو می انداختم پایین . بنظر بد نمی اومد. عزیز می شدم ، اگه نمی مردم. دهنش کف کرده بود از بس بد و بیراه گفته بود . هیچ صدایی رو غیر فریاد هاش نمی شنیدم. کلکم کنده بود. باید کاری می کردم.

     غریزی عمل کردم . یعنی کاری رو کردم که نمی فهمم چرا کردم. سرم رو بین دستام گرفتم  و نشستم گوشه بوم . شدید گریه می کردم. همه صدا ها خوابید . یک لحظه گرم شدم . من رو بغل کرده بود . فشارم می داد تو آغوشش. هشت نه سالم بود. هشت نه سال هم می شد که بغلم نکرده بود. سنگین شده بودم.

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

10

سنگین بود. مثل یک خیمه ، مثل یک لحاف که بیوفته روی آدم. ترسی که من رو فرا گرفته بود خیلی سنگین بود. از وقتی که بهوش اومده بودم تا الان احساس ترس نداشتم . بالاخره که باید می مردم. چیزی هم برای از دست دادن نداشتم . از من فقط یک سر مانده بودکه می تونست شاهد تمام شدن عمرم باشه . از چیزی ابایی نداشتم . حتی دوست داشتم زودتر کلکم کنده بشه . یک درصد احتمال نجاتم اگر بود به چه دردی می خورد . تا آخر عمر باید روی تخت مثل یک گیاه به زندگی نکبتیم ادامه می دادم . ولی الان  می ترسیدم .مرگ یک لحظه است . ترس از مرگ  تا  خود همون لحظه ادامه داره . تا اتفاق افتادنش  با آدم هست.  ترس از مردن یک چیزه . ترس از چطور مردن یه چیزه دیگه . ترس از اینکه ندونی چی می خواد تورو بکشه یک چیزه دیگه . خدا خدا می کردم اگه عقربی ماری چیزی می خواد نیشم بزنه صورتم رو نیش نزنه . این همه جای مختلف روی بدنم رو می تونستن مار ها و عقرب ها نیش بزنم و من ککمم نگزه . سم وارد خونم بشه و یواش یواش توی چند دقیقه کارم رو تموم کنه .از پاره پاره شدن توسط سگ ها و گرگ ها می ترسیدم. وحشت ناک بود.بهمین خاطر هم یک لحظه از جلو چشمام دور نمی شد. تا حدودی می دونستم جسدم رو کجا انداختن . اولین و آخرین باری که با هم اینجا اومده بودیم متوجه بودیم که اینجا هم عقرب داره هم مار داره هم سگ های ولگرد . حتی دورادور شنیده بودیم که این بیابونا گرگ هم داره . ترس اینکه جلوی چشمت بیان و تن و بدنت رو پاره پاره کنن اذیتم می کرد. راز بقا زیاد دیده بودم .امیدوار بودم که اگه حیونای وحشی به من حمله کنن اول خفم کنن. ترسم ازین بود که بریزن سرم و هرکی یک جایی رو به دندون بگیره و بکنه ببره ، همین دور و بر بشینن دوتایی ، سه تایی با دعواکنن و من رو بخورن. درد نداشت ،وحشت داشت .چه کاری از دستم ساخته بود؟ هیچی ، باید التماس می کردم که نکنین ،تیکه تیکه نکنین،بیاین اول منو بکشین بعد بخورین . زجرم ندین ، پام رو کجا می برین وحشی ها .  دستم رو بیار . بهم پس بده دستم رو .... من با این دست بیش از صد بار با رفیقام قرار و مدار دوستی گذاشتم . مامانم می گفت  نی نی که بودم خیلی دوست داشته کف پاهام رو بو کنه و ببوسه . نخورین پام رو نخورین . من با این انگشت ها با این دست ، اشک های سانازم رو پاک کردم . تیکه تیکه نکینین این بدن رو . من با این لامصب خاطره ها دارم .گریه امونم رو بریده بود. نه سگی بود نه گرگی . فقط ترس بود و ترس. دست و پایی برای دفاع یا فرار نبود. فقط گوشی و چشمی برای شنیدن و دیدن و حس کردن بود . حس خطر.

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

11

    خطر کرده بودیم، شوخیه خطرناکی بود .ستار قبلا اومده بود و مخفی شده بود. ما هم پسره خالی بند رو با خودمون آورده بودیم. گفته بود ستار کجاست؟ بهش گفتیم  درگیر تعزیه پسر عمشه . شانسی اینم صبح پدر ستار رو با پیراهن مشکی دیده بود ، باورش شده بود. سوار دو موتور بودیم . من و مصطفی با یکی ، حمید و ابراهیم و سامان هم سوار اون یکی موتور. این وسط ابراهیم داشت خودش رو از ترس خراب می کرد. انداختیم توی یکی از کوچه ها و از شهر خارج شدیم. ده  پونزده کیلومتری که دور شدیم ، طبق نقشه قبلی رسیدیم به یک مرغداری مخروبه . رفتیم پشتش ،دیگه شهر دیده نمی شد. قرار بود سامان  اون شب رو تنها اون جا بمونه . عوضش  ابراهیم سر امتحان ریاضی پس فردا برگش رو با برگه سامان عوض کنه . ابراهیم حیوونکی هم از این جاش می ترسید ، هم از اونجاش تا چشم کار می کرد تا پای کوه چیز خاصی نبود. سمت راستمون ، توی دور دورا یک چیزی بود مثل گاوداری که خیلی ازمون دور بود. این سمت شهر کشاورزی نبود. اگرم بود خیلی خیلی کم بود. بیشتر باغا و زمینای کشاورزی سمت جنوب شهر قرار داشت . این قسمت ها خاک خیلی بدی داشت .  نه کشاورزی از این جا رد می شد ، نه گله ای و نه راهی ازین جا به جایی می رفت . جون می داد برای ترسیدن ،برای از ترس مردن. التماس توی نگاه ابراهیم موج می زد. بچه زرنگا همیشه همین جورین. به سامان  گفتیم که حتمی اینجا مار و عقرب که داره ، سگ هم  خب معلومه که به وفور اینجا پیدا می شه ، گرگ هم  که شایعه های چند سال پیش رو حتما خودت شنیدی !؟می مونه جن و روح و اینجور چیزا که در باره اونا خیلی مطمئن نیستیم. پسره کم نیاورد، گفت قرارمون فردا صبح همین جا. صبحونه با خودتون بیارین. همه چی هماهنگ شده بود. من و ستار گفته بودیم برا امتحانا می مونیم پیش ابراهیم و تا صبح اونجا می مونیم . خانواده سامان هم تو مسافرت بودن و این رو گذاشته بودن خونه بمونه ، هم واسه نگهبانی و هم برای امتحانات که نه به اولی امیدی بود ، نه به دومی.

    من می دونستم ستار کجا قایم شده . همین که راه افتادیم و ساختمون مخروبه رو دور زدیم . من سریع پیاده شدم و بقیه هم گازش رو گرفتن و سریع از اونجا دور شدن . من هم مخفی شدم . سامان متوجه پیاده شدن من نشد. ستار توی یکی از گودال های کنار مرغداری بود. به سامان گفته بودیم نباید از جاش جم بخوره . گفتیم از روی رد پاهات صبح می فهمیم کجا رفتی.

    صبح شد . سامان گفت که می دونسته یکی دو نفر از شما همین دور و برها هستین ،شاید هم همتون. خیالش راحت بوده که تنهاش نمی زاریم. گرفته بود تخت خوابیده بود. ما دو تا اما تا صبح نخوابیدیم . طراح این شوخی مسخره ما بودیم و ما هم باید از عواقبش می ترسیدیم. صبحی سامان می گفت پسر عجب جاییه اینجا . حال می ده برا شب خوابی . شبا چه هوایی داره . بدیش هم اینه که اگه اینجا کاریت بشه باید همین جا بمیری چاره دیگه ای نداری.

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

12

   چاره دیگه ای نداشتم ،باید قبول می کردم . از صبح تا نزدیک عصر جون کنده بودیم . هممون خسته بودیم . حالا ستار اصرار می کرد که بریم بیرون، بعد از عصر بود . ستار زنگ زد گفت لباس بپوش بیا بیرون . به کسی هم نگو  می خوام باهاتون مشورت مهمی بکنم . از نوع صحبتش معلوم بود که چاره دیگه ای ندارم . به ساناز پیام دادم که قرار مدار امشب کنسل  جواب نداد. احتمالاً خیلی ناراحت شده بود. به مامانم گفتم من می رم پیش بچه ها یک سری ابزار مونده بگیرم  دیرتر میام. سر کوچه همدیگر و دیدیم . بچه نبودیم که رنگ رخساره سر درونمون رو فاش کنه . حمید که هنوز برای مصطفی مشکی پوشیده بود سوار یه موتور بود و ابراهیم و ستار هم با یه موتور دیگه . پریدم پشت حمید و همونجوری به همشون سلام کردم راه افتادیم . از یک کوچه فرعی از شهر بیرون زدیم . حدس زدم باید مطلب مهمی باشه که مسیر مرغداری که چند سال پیش با سامان خالی بند اومده بودیم رو داشتیم می رفتیم . چند بار از حمید پرسیدم قضیه چیه ؟ با خنده جواب داد که خودت می فهمی . ستار که رو ترک اون یکی موتور نشسته بود چند باری عقب رو نگاه کرد. کسی از دیدن ما تعجب نکرد . برای بچه های حومه شهر چیز خاصی نبود که از آخرین خونه های شهر کمی دور شن و بشینن با هم حرف بزنن. گاهی برای درد و دل ، گاهی برای سیگار کشیدن ، گاهی برای نقشه ریختن، ولی نه اینقدر دور . حتماً حرف خاصی بود که داشتیم می رفتیم مرغداری مخروبه .

   چرخی دور مرغداری زدیم که کسی نباشه  برگشتیم پشت مرغداری که شهر معلوم نباشه  موتورها خاموش شد. نصف خورشید پشت کوه بود و نصف دیگش هم همه جای آسمون رو به آتیش کشید. غروب دلگیری بود ، مثل همه غروب ها . رفتم سمت ستار گفتم خب بگو ببینم چیه قضیه؟ کسی  نمی خندید. ولی همشون عصبی بودن  خیلی هم عجله داشتن . خورشید حالا دیگه اصلا ً معلوم نبود. ولی هنوز چهره ها مشخص بود. حرف تو دهنم بود که چرا زر نمی زنن لعنتی ها . که صدای ابراهیم از پشت سرم اومد که اول اینو بخور بخاطر معرفتی که نداشتی و صدای محکم برخورد یه چیز سفت به کتفم رو شنیدم . چشام به خودی خود بسته شد. نمی تونستم حرف بزنم  به شکم افتاده بودم روی زمین . چنان درد داشتم که تا چند لحظه  نمی دونستم باید چی بپرسم. تازه چشمام رو واکردم و می خواستم بگم که برای چی می زنین که پاهای ستار رو جلوی خودم دیدم خم شده بود و یقه من رو گرفته بود. سرش رو پایین آورد. چشماش که نمی دونم از شدت خشم اونجوری قرمز شده بود یا سرخی غروب افتاده بود توشون  رو می دیدم . حدس می زدم قضیه من و ساناز به شکل بدی لو رفته بود. گفتم چقدر چشات شبیه چشای سانازمه عجله داشت . سریع جای پاهاش رو عوض کرد و حالا بالای سرم بود. یعنی سرم بین پاهاش بود. با یه دستش چونه ام رو گرفت و با دست دیگه اش پس کله م رو وبعدش گفت اینم بخاطر ساناز و محکم سرم رو تابوند. تمام رگ و پی ام تیر کشید . فکر کردم گردنم کنده شد و بعد دیگه چیزی نفهمیدم.

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

13

    نفهمیدن یک بن بست منطقیه و فهمیدن یک بلوف ساده .مثلاً من نمی فهمم اگه من هم جای ستار و ابراهیم و حمید بودم بازهم این کار رو می کردم یانه !؟ دلیلش هم اینه که من جای اونا نیستم . هرکسی سر جای خودشه، تازه همین که آدم سر جای خودش هم هست متوجه خیلی چیزا نمی شه . شاید اگه ستار می اومد و به من می گفت که مثلاً ابراهیم با ساناز رابطه داره ، ابراهیم نامرده باید بکشیمش ، قبول نمی کردم . خب مطمئناً اولین چیزی که بعد از رفاقت و برادری و معرفت به ذهنم می رسید چشمای بزرگ ابراهیم توی اولین دیدارمون بود. بالاخره که باید پاهاش رو می گرفتم تا ستار گردنش رو بشکونه . همونجوری که ابراهیم پاهای منو گرفت و حمید اومد رو کمرم ایستاد یا برعکس . بنظرم بیشتر بستگی داره به اینکه اونا چقدر از واقعیت رو می دونن یا واقعیت چجوری بهشون منتقل شده . وگرنه خیلی سخته رفیق هر روز و شبت رو خیلی راحت و در حالی که مثل روزای دیگه با همون لحن روزای دیگه داره باهات حرف می زنه از پشت بزنیش و بعدش هم به جای جواب دادن یا حداقل محاکمه کردن ، گردنش رو بگیری بشکونیش.

    بابای من آدم مهربونی نیست . حداقل تو ظاهرش که نشون نداده . ولی همین آدم موقعی که عید قربون می خواستیم گوسفندمون رو بکشیم ، بهش آب میداد با خوش رویی باهاش حرف می زد ، بهش می گفت ما هردوتا مون مأموریم . مارو سر پل صراط نندازی . بعد رو به آسمون می کرد و می گفت خدایا قبولش کن . حالا قبول که من از نظر ستار و بقیه یه گوسفند بی گناه نبودم و یه خائن بودم .ولی خیلی دوست داشتم چند کلامی باهام حرف می زدن و اینجوری سریع و بی احساس رفیقشون رو نمی کشتن .

   حسم بهم میگه که اینا خیلی وقته که چیزایی می دونن . منطقی تر بنظر می رسه که چند وقتی مارو زیر نظر گرفته باشن. کاش بهم می گفتن که چه چیزی ازم دیدن که اینجوری راضی به قتلم شدن. موضوع باید فجیح بوده باشه . شایدم باید دلم به حال اونا  بسوزه نه به حال خودم. شاید توی این وضعیت آخر ، توی این رفیق کشی ، برادر کشی ، ساده ترین نقش مال من بود. فقط یک ضربه و یک تابیده شدن گردن و بعدشم قطع شدن علائم حیاتی. مثل اینکه سیم آنتن رو از پشت تلویزیون بکشی . شاید کار اونا خیلی سخت تر بوده . نقش بازی کردن و نقش بازی کردن . خندیدن و آروم بودن . قضاوت کردن و حکم دادن و اجرا کردن . گرفتن پاهای داداشت. رفتن روی کمر رفیق فابریکت که داره می پرسه چتونه چرا می زنین؟ جواب ندادن و سکوت . گرفتن گردنش. تابوندن گردنش و صحنه آخر که من ندیدم . لحظه ای که سر من مفلوک قربانی به سمت راست یا چپ محکم چرخیده تا گردنم بشکنه . حتماً چشمای باز منو ستار دیده . حتی برای یک لحظه.

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

14

    برای یک لحظه چشمام رو بستم . فکر کردم دارم می میرم. چشمام رو باز کردم ، دور برم هنوز سیاه بود. شش سالم بود . بالا رو نگاه کردم به اندازه  سر لیوانی که توش چایی  می خوردم همونقدر رو از آسمون می دیدم . یک تیکه ابر که داشت رد می شد. و آبی صاف آسمون . فهمیدم که دارم می میرم. مثل دخترا شروع به داد و بیدا کردم . مامان کجایی . بابا کجایی و گریه . بی امان گریه می کردم و مامان و بابام رو صدا می کردم. همسایه ما ساخت و ساز داشت . توی زمینش که هنوز حیاط نشده یود، آجر داشت ، سیمان داشت ، بلوکه داشت و چاه هم داشت . هر کدوم از آجر ها برام یک خونه بود. هرکدوم از بلوکه ها  تو نظرم یه خونه بزرگتر بود، یه بیمارستان بود ، یه مدرسه بود . داشتم بادستم بین خونه ها جاده می کشیدم و با کفشم که از شن پرش کرده بودم و با دست هلش می دادم توی شهر ساختگیم رانندگی می کردم که به چاه افتادم. چاهش خیلی عمیق نبود. دو متری می شد. ولی برای من که شش سالم بود و بی هوا توش افتاده بودم خیلی عمیقتر  بود. زار می زدم. به ذهنمم نرسید که مثل بقیه بچه های روستا  ، مثل بچه گربه ازش در بیام. پهلو هام گرفته بود به سنگریزه های دیواره و خراشیده شده بود. می سوخت ولی من بعداً فهمیدم. از صدای گریه و زاری من اول خود همسایه که همون نزدیکی بود اومد سر چاه و بعد چند تا کله کوچیک دیگه هم مثل تفاله چایی ، همون جور سیاه و ناشناس اومده بودن کنارش. همه ، کوچیک و بزرگ می خنددین. اصلنِ اصلاً یادم نمی یاد چجوری منو بالا کشیدن . یکم ریزه میزه بودم. وقتی دوباره با حجم زیادی از نور ، روشنایی و اشیاء تماس پیدا کردم به شدت چشمام رو میمالیدم . نور نبود که چشمام رو اذیت می کرد. اشک هام بودن که وانمیستادن. . به سمت خونه خودمون می دویدم . همزمان مادرمم که بهش خبرداده بودن ، سراسیمه به طرف من میدوید. بهم رسیدیم . منو بغل کرد . دستام رو دورش حلقه کرده بودم . یه حلقه  ناقص. زار می زدم . می خواست بدونه طوریم نشده . دستم ، پام ، جاییم نشکسته . من می خواستم اون بغل رو از دست ندم. چیزی که الانم خیلی بهش نیاز داشتم. منتها نه که مادرم شیون و زاری کنه . بزنه تو سرو کله خودش. نه . بیاد آروم کنارم بشینه . سرم رو بزاره رو سینش . دستاشو حلقه کنه دور سرم ، جوری که دیگه ستاره ها رو نبینم . و بگه آروم باش بچه م . آروم باش شاه پسرم  . فدای قد و بالات بشم . آروم باش . آروم هم بمیر.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

15

    نمیرم که چی بشه . مقاومت کنم که مثلاً پدرو مادرم دنبالم بگردن ، به پلیس خبر بدن ، بچه هارو ببرن بازجویی ، سرنخ ها رو پیدا کنن، من رو پیدا کنن، بچه ها رو بندازن زندان ، من افلیج رو تا آخر عمر بندازن رو ویلچر و آبروی ساناز بره .این مصیبت ها که تو دوخط می شه نوشت به همین سادگی نیست . مادرم من رو اینجوری ببینه دق مرگ می شه . پدرم نابود می شه . بچه ها رو که دستگیر کنن قضیه تو کل محله می پیچه ، ستار رو ممکنه اعدام کنن ، شایدم حبس سنگین براش ببرّن . آبروی ساناز می ره . پدرشونم باید بمیره از این بدبختی و خفت. بابای حمید دومین بچه شم از دست میده . چند نفری حتم دارم که سکته می کنن. شاید ساناز مجبور بشه دوباره دست به خودکشی بزنه . برگشت من از این مرگ چه خاصیتی داره .

    بمیرم که چی ، که پدر و مادرم دق کنن. بشن مثل پدر مصطفی ؟ که دیگه مادرم رو نبینم . که دیگه مادرم منو نبینه که دیگه برام آرزوی لباس دومادی نکنه . که دیگه پدرم بهم نگه خرس گنده و زیرزیرکی قد و بالام رو نگاه کنه کیف کنه ؟ که دیگه چشمای ساناز رو نبینم . چشمای همیشه غمگین ساناز رو نبینم ؟ بمیرم که چی بشه .

     سر یه دوراهی گیر کردم که زمان خودش بدون دخالت من یکی از راه ها رو انتخاب می کنه و گند می زنه به زندگی چند نفر دیگه . کاش راه سومی بود. مثلاً برگشت .  خیلی بده اگه بخاطر من طناب دار بیوفته دور گردن ستار . طفلک بی گناه .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 16

   بی گناه . اولین  تعریف معصوم می شه بی گناه . ولی خب تعریف جالبی نمی تونه باشه برای صفتی که به چشم میدن . مگه چشم  دست داره یا پا داره یا اختیار داره که بره دزدی ، بره پی عیاشی . بعد چشمای یکی که نره پی گناه بشه چشمای معصوم . نه تعریف درستی نیست . مثلاً به چشمای ساناز کلمه معصوم نمی آد . البته شایدم می آد . چه می دونم . من ساناز رو از بچگی ش می شناختم . همه با هم بودیم . ترسو بود و خجالتی . یه دوچرخه 12 داشت یه دامن سفید و موهای آشفته و شونه نکرده . دنبال ما راه می افتاد و ستار بهش تشر می زد که نیاد . چشماش اون زمان خیلی معمولی بود. بعد ها هم که بزرگ شد قد کشید خانمی شد برای خودش ، شد آبجی ساناز که دم به دقیقه خونه ما بود و با آبجی فاطمه سر و سری داشت ، بازم چشماش معمولی بود. یعنی فقط زیبا بود. ولی شبی که من غافلگیرش کردم و نذاشتم خودش رو بکشه ، دیدم که چشماش همچین بیگناه بی گناه هم نیست . چشمای بزرگی داشت . مردمک های مشکی بزرگ توی یه هاله سفید بزرگ تر با مژه های سیاه که همشون داشتن توی اشک می رقصیدن . وقتی زل زده بود به آسمون و بالا رو نیگاه می کرد ، وقتی مردمکاش بالا بودن و یه دریای سفید مه گرفته زیرشون بود من حس کردم که این چشما بیگناه بیگناه نیستن.

  دیگه نتونستم مثل آدم بخوابم . به هرطرفی می چرخیدم چشما بود. به هر پنجره ای نگاه می کردم چشمای ساناز بود. به ستار نیگاه می کردم ، به در حیاطشون نگاه می کردم  به لیوان آب نگاه می کردم به هرجا که نگاه می کردم چشما بود . همونجور غمگین و مه گرفته .

    خاصیت حومه شهر ها اینه که دخترای زیبایی داره و خاصیت بالاشهر ها اینه که دخترای زیبا شده ای داره . ساناز دختر زیبایی بود که حالا وقتی از پشت پرده سنگین رفاقت بهشن نگاه می کردم صد چندان زیباتر شده بود و من احساس گناه می کردم . ساناز هنوز من رو داداش صدا می کرد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

17

    صدا زدم . بلند داد زدم ، سنگ زدم به شیشه ، ولی جوابی نشنیدم . ناچاراً زنگ در رو زدم . معمولاً برای هم تک زنگ می زدیم یا پیامکی چیزی . ولی خونه مصطفی و حمید که دو طبقه آپارتمان بود فرق می کرد . اتاق مصطفی رو به کوچه بود و با یک صدا زدن یا با زدن یه سنگریزه به شیشه جوابمون رو می داد . کم پیش میومد که زنگ خونه رو بزنیم . اونروز هر چی صدا زدم کسی جواب نداد . تک زنگ زدم اتفاقی نیفتاد . با خودم گفتم حتماً هردوتاشون رفتن بیرون . کارشون داشتم . زنگ خونه رو که زدم داداش کوچیکشون از پنجره هال سرش رو بیرون آورد و من رو که دید سلام کرد. گفت حمید نیست ولی مصطفی تو اتاقشه . بدو بدو رفت صداش کنه و من به سمت کوچه چرخیدم تا مصطفی بیاد.

   مصطفی نیومد ولی صدای جیغ بلند داداش کوچیکه همه رو شوکه کرد . به سمت خونه شون برگشتم . جیغ های بلند بعدی که خیلی زجرآور هم بود مال مادرشون بود.محکم زدم به در . صدای لرزان پدر دوقلو ها می اومد که « بابا ، بابا ، مصطفی پاشو . چیکار کردی با خودت . کلمه آخر تا آخر تلفظ نشد . فکر کنم توی حلقوم گوینده گم شد. در واشد و مادر مصطفی خودش رو بیرون انداخت. داشت تو سرش می زد . داد و بیداد می کرد . کمک می خواست . از همسایه ها . از راننده ها . از آشنا ها . از خدا. داشت موهاش رو می کند. خاکی نبود که تو سرش بریزه . نشسته بود روی آسفالت زار می زد و انگار ادای خاک ریختن رو سرش رو در می آورد. دویدم از پله ها رفتم بالا . هر کدوم بهت زده یه سمتی افتاده بودن و زار می زدن . رفتم تو اتاق مصطفی . پدرش هنوز داشت اشک می ریخت و التماس می کرد که مصطفی پاشه. ولی پاشدنی در کار نبود. مصطفی شاهرگ دستش رو زده بود . مثل گچ سفید شده بود . خون هاش ، همه خون هاش کف اتاق بود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

18

   اتاق فاطمه کنار آشپز خونه بود و از اتاق من فاصله داشت. اتاق هامون کوچیک بود. ولی خب بهتر از اتاق نداشتن و توی هال خوابیدن بود. توی هال جلوی تلویزیون  دراز کشیده بودم که فاطمه من رو صدا زد.در اتاقش باز بود. فاطمه روی صندلی کنار تخت نشسته بود و ساناز روی تخت فاطمه . ساناز که نیم ساعت پیش اومده بود خونه  ما ،  پاشد و دوباره سلام علیکی کرد . تنظیم اینترنت گوشی هاشون بهم ریخته بود و از من کمک می خواستن. ساناز دستش رو دراز کرد و گوشیش رو بهم داد . گوشی بسیار زشتی بود. نه که گوشی بدی باشه نه . کنار انگشت های زیبا و کشیده ساناز و ساعد سفیدش یک چیز حال به هم زن مزاحم بود. و این اولین بار بود که ساناز رو می دیدم. تا حالا هرچی دیده بودم آبجی ساناز خواهر ستار بود. سرم رو بالا آوردم و این دفعه خود خود ساناز رو دیدم .وقتی یک مرد از زیبایی حرف می زنه زن ها متوجه منظورش نمی شن. زنها به یک دماغ کوچیک خوش فرم می گن زیبا. به  چشم های سیاه یا آبی که بزرگ هم باشه می گن زیبا . به یک دهن کوچیک با لبهای بزرگ می گن زیبا . ما مرد ها حسابمون فرق می کنه . ما هیچ وقت اجزا رو نمی بینیم . این کلیت اجزاء یک زن هست که مارو دیونه می کنه . وقتی یک قیافه به دلمون نشست ، زیباست . وقتی هم که زیبا بود ، دماغش زیباست ، دهنش زیباست ، موهاشم زیباست.

     حیف که اولین باری که ساناز رو می دیدم نمی خندید . مشخص بود که غمی توی چهره اش داره . دخترها و زنها در مورد ما مردها و پسر ها همیشه دچار اشتباه می شن. یعنی تا یک جایی  حرفشون درسته . هر مردی که زنی رو بخواد همش رو می خواد ، یک جور مالکیت . ولی اشتباه همشون اینجاست که این کلمه «همه » رو می چسبونن به بدن . و این نابخشودنی ترین کاریه که در حق یکی میشه کرد. من غم زیبای خفته در چشمان ساناز رو اونروز کشف کردم و موقعی هم که جلوی خودکشی اش رو گرفتم ، همون غم که حالا با اشک ها هم قاطی شده بود من رو از پا درآورد. آخرین چیزی که هیچ مردی نمی تونه در مقابلش مقاومت کنه همین اشک هاست.اشک هایی از چشمهای دوست داشتنی. من براش می مردم اون بهم می گفت داداش . باید کاری می کردم  وگرنه زندگی ام  یک پاپاسی هم ارزش نداشت.  

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

19

     ارزشش رو داشت . رفاقت ما ارزش این رو داشت که مصطفی همینجوری مِن مِن کنه و این ور اون ورش رو نگاه کنه و استخاره بگیره که با من درد و دل کنه یانه . لازم بود تا صبح می نشستم تا به حرف بیاد. خودش  خواسته بود تا باهام حرف بزنه . بعضی صحبت ها رو نمی شه توی جمع گفت . شاید می شد به همه ، یعنی به همه ما بگه ، ولی نمیشد توی جمع بگه. صورت لاغر و کشیده اش رو هی این ور اون ور می گردوند و با دکمه زیر گلوش بازی می کرد. کلمه ها رو تو دهنش می چرخوند وباز نمی تونست چجوری شروع کنه . چشمش مدام به در اتاق بود که نکنه یهو بابا یا مامان من بیان تو. کلمه ها رو زبونش گیر کرده بودند و رنگ چهره اش و سنگینی نگاه شرم زده اش می گفت که چیز خیلی مهمیه. چند وقتی بود که حس و حالش تغییر کرده بود. همیشه نگران بود. زیاد فکری می شد. کمتر با ما می پلکید. باید کمکش می کردیم . ستار قضیه رو زودتر فهمیده بود. وقتی ازش پرسیده بود چته ؟ چرا همش پکری؟ چرا خیلی وقتا با ما بیرون نمیایی ؟ کجا میری که همش غیبت می زنه ؟ هول هولکی جواب داده بود که نه نه چیزی نیست . چیز خاصی نیست. و اصلاً توی چشم های ستار نگاه هم نکرده بود. رفیقمون داشت زجر می کشید و کاری از دستمون بر نمی اومد. از طرفی نمی شد بهش فشار بیاریم . بدتر می شد. خودش باید به حرف می اومد و از دردش می گفت.

   گفتم بگو، هرچی که هست بگو و خودت رو خلاص کن . اینجوری که نمی شه . پاشد و راهش رو کشید رفت. یه یالله گفت و همونجور که سرش پایین بود گفت خودت می فهمی حالا چیز مهمی نیست . منم اصرار نکردم با خودم گفتم شاید فردا حالش بهتر بشه  بتونه بگه چه مرگشه. بعد با مادرم  که توی هال جلوش سبز شد و بهش تعارف کرد که شام پیشمون بمونه  خداحافظی کرده و رفت.

  فرداش فهمیدیم که چیز مهمی بوده ولی نفهمیدیم که چی بوده . مصطفی خود کشی کرده بود و هر چی هم که با ماشین تخلیه چاه تند رفته بودیم  بهش نرسیدیم. رفیق بچه گی هامون  مفت از دستمون  رفت.

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

20

    رفتم که سینی خرما رو از قسمت زنونه بگیرم همه محله خونه بابای حمید بودیم. دیگه شده بود بابای حمید  پسر بزرگترش که یک دقیقه بزرگتر از حمید بود مرده بود.  رگشو زده بود و به بیمارستان نرسید. اصلاً همون کف اتاق تموم کرده بود. منتهی پدرمادرها نمی خوان و نمی تونن باور کنن که بچه شون به این مفتی از دستشون در بره عمری زحمتش رو کشیده بودند و حالا بدون اینکه حتی بگه مشکلش چیه خودزنی کرده بود . غم مرگ رفیق مثل غم از دست دادن برادره  فرق چندانی نداره . خورد و خاکشیر شده بودیم . نا نداشتیم هنوز به خودمون نیومده بودیم.

    من بیشتر مقصر بودم به من پناه آورده بود باید از زیر زبونش می کشیدم . باید به هر ترفندی بود می فهمیدم که چی شده . اگه شب قبلش مصطفی رو ول نمی کردم به امون خدا ، اینجوری نمی شد.

    رفتم که سینی رو بگیرم . هنوز لب وانکرده بودم که پرده قسمت زنونه بالا رفت و ساناز بدون اینکه سرش رو بالا بگیره ، همونجور که دستش رو جلوی دهنش گرفته بود ، گریه کنان بیرون اومد و دوید سمت خونشون ،جواب من رو هم نداد . فکر کنم اصلاً من رو ندید. حدس زدم  نتونسته گریه های مادر مصطفی رو تحمل کنه . دخترا دل نازک ترن. همونجوری که هر روز همدیگه رو می دیدم ، تقریبا خانواده هامون هم هر روز با هم بودند. این مامان با اون مامان . این خواهر با اون خواهر . این پدر با اون پدرا . این خواهر با اون مادرا. اون مادرا برای این خواهرا. اون پدرا برای این بچه ها و خلاصه مثل یه قوم  و قبیله شده بودیم.  وحالا یکی از جوون های قبیله ما مرده بود. طبیعی بود که  همه غصه دار بشن. مخصوصا که یه پسر جوون مرده بود و این روی دخترای جوون تأثیر بیشتری می ذاشت. من هنوز رفتن ساناز رو نگاه می کردم . خونه شون از خونه ما و حمید خیلی دور نبود. ساناز دوید توی حیاطشون و در رو هم پشت سرش نبست. با خودم گفتم دختره دیوونه چرا در رو نبست . و رفتم سمت خونه شون که در رو ببندم . رسیدم در حیاطشون که چارطاق باز مونده بود. یک قدم گذاشتم داخل و دستگیره رو گرفتم که در رو بکشم و ببندم که صدای ضجه های ساناز از داخل من رو به خودم آورد. انقدر ناله ها و جیغ هاش زجر آور بود که بی اختیار اشک من رو هم درآورد. آدم موقعی که داغش تازه باشه  اشکش دم مشکشه . دلم به حال دخترک سوخت .رفتم که بیارمش بیرون و نزارم تنهایی زار بزنه . همه در ها باز بود. همین که می خواستم یالله بگم و داخل شم صدای ساناز رو شنیدم که : حالا که خودت رو خلاص کردی منم خودم و این بچه رو می کشم ، ما هم راحت می شیم عاشق بودی ولی مرد نبودی بی شرف عاشق بودی ولی مرد نبودی.

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

21

    و من مرد شدم. پسر جوونی بودم که تازه از سربازی بر گشته بود. تازه رفیقش رو از دست داد. اومده بود خواهر اون یکی رفیقش رو ببره و نذاره تنهایی گریه بکنه . عقربه ثانیه شمار ساعت توی هال  خونه ستار اینا هنوز یک دور نزده بود و من با شنیدن اون حرف ها بیست سال مرد تر شده بودم . بیست سال! باید مثل یک مرد فکر می کردم و مثل یک مرد هم تصمیم می گرفتم چاره ای نداشتم. همه چیز هم برام روشن شده بود. عشق بود یا خیانت فرقی نمی کرد.

   رفتم داخل  ساناز رو چاقو به دست غافلگیر کردم . چاقو به دست خشکش زد .تکون نمی خورد فقط اشکاش جاری بود. غم و غصه شم ته نگاهش جا خوش کرد.یک کلام  ، فقط یک جمله گفتم همه چی پای من .

     دستش رو پایین آورد گفت تو اصلاً می دونی قضیه چی هست؟ گفتم اصلاً من نمی خوام بدونم که چی شده بچه ، عشق و عاشقی ، خواستگاری و عروسی ، همه پای من  انگار مصطفایی وجود نداره . گفت: فکر می کردم بزرگ شده باشی . این حرف های بچه گانه چیه می زنی؟ گفتم: بزرگ شدم . همین دم در که ضجه هات رو شنیدم بزرگ شدم. اگه کس دیگه ای از موضوع باخبر نیست ، دیگه به هیچکی هیچی نگو  بین من و خودت . من بودم که عاشقت شدم . من بودم که خطا  کردم  منم پای خطای خودم وای میستم.

  حالا شروع کرد به زار زدن . شروع کرد به زدن خودش مثل موقعی که مادر مصطفی خودش رو انداخته بود بیرون و روی آسفالت ها شروع کرده بود به زدن خودش. پشت سرم رو نگاه کردم کسی نبود. رفتم سمتش دستاش رو گرفتم . دستاش رو کشیدم سمت خودم هنوز داشت  گریه می کرد . شروع کردم به فشار دادن مچ هاش. چنان دستاش رو فشار دادم که یک لحظه ساکت شد و با همون چشم های غم زده و قاطی اشک که من براشون می مردم  زل زد بهم  بهش گفتم با من ، تا آخرشم هستم.

 

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

22

   آخرش ، آخر خودم  بود. آخر قصه من توی این دشت خدا . دشت پرستاره روی من و دشت خاکی زیر من . عاقبت کسی که یهو مرد شد مرگ بود. و من تازه زندگی رو شروع کرده بودم . زندگی با غم چشمان ساناز نذاشتم خودش رو بکشه . با زبون ریاضی باهاش صحبت کردم . گفتم یک کشته بهتر از دو کشته هست. یک خانواده داغ دیده بهتر از دو خانواده داغدیده هست. گفتم یک خانواده داغدیده بهتر از دو خانواده داغ دیده و آبرو رفته هست. گفتم به خودش زمان بده و ساناز موقتاً به زندگی برگشت . از تأثیر فشار دست های یک مرد بر دست های یک زن غافل بودم  . انتظار داشتم بعد اون شب ، هر لحظه خبر مرگ ساناز رو بشنوم ، ولی نشنیدم . پنهونی و دزدکی بدون اینکه بقیه  بفهمن همدیگه رو می دیدم . یک کم حواس ها هم پرت مرگ مصطفی بود. چند روز بعد که آرومتر شده بودیم بهم گفت خب . حالا باید چیکار کنیم ؟ باز از ریاضی کمک گرفتم . مهارت حل مسئله ، گفتم اگه احساسات رو کامل کنار بزاریم و ماشینی به داستان نگاه کنیم ، مشکل دقیقا الان اینه : عشقی که نیمه کاره مونده ، بچه ای که از یک عشق نیمه کاره بوجود اومده ،زخم های عمیقی که باید التیام پیدا کنن،زندگی که باید ادامه پیدا کنه و آبرویی که باید حفظ بشه. ازش پرسیدم  غیر اینه؟ مِن مِن کرد و گفت نه . گفتم خب اون عشق رو همونجوری که صاحبش درست کرده همونجوری هم با صاحبشکه رفته ، میره . زمان میبره اما می ره . زخم ها هم خوب می شن فقط جاش می مونه . مثل یه جای سوختگی رو بدن . اگه موضوع جایی درز نکنه و خوب مدیریت بشه آبرو ها هم حفظ می شه و فقط و فقط می مونه بچه . سرخ شد و بعدش بغض کرد و بغش ترکید. گفتم قرار شد احساساتمون رو به قضیه ربط ندیم و مثل رباط ها باشیم به هق هق افتاد .

   آرومش کردم ،اجازه داد با ترس و لرز نوازشش کردم . آروم شد ولی من آتیش گرفتم . همه بدنم داشت می سوخت . مثل آتیش گرفته ها  که می دوون و آتیششون شعله ورتر می شه ، همونجوری بودم . دوست داشتم خیابون به خیابون ، کوچه به کوچه ، خونه به خونه بدوم و آتیشم رو به همه نشون بدم . به همه بگم که این شعله ها رو چشمای ساناز به جونم انداخته . به مامان ، به بابا ، به ستار ؛ به حمید و ابراهیم ، به همه با صدای بلند بگم پزش رو بدم . پز آتیشی کا خاموش نمی شد .

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 23

  با هم پیش رفتیم و اوضاع بهتر شد. پله پله . شبیه کسایی که باهم روی یک پروژه کار می کردند. مهمترین مشکل بچه بود. مخفیانه پیش چند تا دکتر رفتیم و سونو کردیم بچه هنوز چیزی نبودکه بهش بگیم بچه . اتفاقی و در حالی که هنوز فکر می کردیم  باهاش چیکار کنیم ، طفلی خودش خیالمون رو راحت کرد. آدم های غم زده حواشسون  همیشه پرته . دورو برشون رو نگاه نمی کنن . مواظب ماشین ها نیستن مواظب پله ها نیستن. طفلک ساناز  اینقدر که برای طفلی که به گفته خودش اندازه یک کف دست هم نبود گریه کرد  برای مصطفی گریه نکره بود. می گفت کاری به این دنیا ندارم ولی اون دنیایی برای من نمونده . درست بشو هم نیست نه با توبه نه با گریه  می گفت آخرتم از دست رفت.

  مشکل آخر هم که ناخواسته حل شد گفتم حالا باید برنامه آینده رو بریزیم. بهم گفت تو احساسی هم داری یا آدم آهنی چیزی هستی. می ترسیدم بهش بگم من نفسم به نفسش بنده. گاهی بهم می گفت دکتر. می گفت تو باید روانشناس می شدی نمی دونست چه مرضی به جونم افتاده نمی دونست که شب و روزم شده 

   از ترس تجربه ترسناکی که از عشق و عاشقی داشت  بهش پیشنهاد یک ازدواج معقول و بدون عشق و عاشقی رو دادم . رازی رو داشت که فقط من  می دونستم . تسلیم پیشنهادم شد. گفتم ازدواج که کردیم دلت رو یه چکش کاری می کنم و برای خودم درستش می کنم فقط برای خودم . یه صندلی هم می زارم گوشش و تا ابد فقط خودم می شینم توش ونگهبانی می دم تا قیام قیامت قبول کرد .

داشتیم مقدمات رو می چیدیم  و منطقی پیش می رفتیم و مواظب بودیم کسی بویی نبره. تا عصر امروز ،  که قرار بود امشب آخرین جلسه رو بزاریم و برای گفتن به خانواده ها نقشه بکشیم  که ستار و بچه ها اومدن دنبالم و من الان اینجام و نمی دونم چی به سر ساناز اومده.

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

 

 

بخش دوم

مصطفی

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...