رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
elen5017

رمان تلاقی باران و طوفان | elen5017 کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

نام رمان : تلاقی باران و طوفان

نام نویسنده : اِلِن

ژانر : عاشقانه.ماجراجویی.معمایی

هدف از نوشتن : نوشتن و دوسدارم .

ساعت پارت گذاری : صبح و گاهی بعد ظهر میتونه باشه10.6

خلاصه راجب مردیه ک برای انتقام خون خواهرش راهی کشور بیگانه شده و اونجا سع ی داره ب اهدافش ک چند سالی هس برای رسیدن ب اونا تلاش کرده برسه...

مقدمه : اونقدر مغرور باش ک همه ازت متنفر بشن شاید تو زندگی هر فردی شادی وغم باشه ولی بعضی غم ها هست ک دیگ اجازه ی ورود هیچ شادی رو ب قلب ادم نمیده و ب مرور قلبت میشه جایی ک شادی ر پس میزنه

ناظر: @"S"

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ب نام خدا

گاهی مشکلات و خاطرات ادم رو ضعیف و شکننده میکنن ولی بستگی ب خودت داره ک تاثیر مشکلات روی روحیت چجوری باشه

... یکی هر روز ضعیف و ضعیفتر و دیگری مجکم تر...

.

.

صدای قدمهایش سکوت ساختمان را بر هم ریخته بود ..ارام ولی محکم  قدم بر میداشت..کلید را درون در چرخاند و وارد شد همه چیز محیا بود و طبق میلش..چمدانش را روی  سرامیک ای کنار در گذاشت صدای بردیا تو فضا پیچید

-الو رهام.کجایی تو پسر.بهم زنگ..

گوش را ورداشت

-الو رهام...

-سلام

-کجایی تو پسر میدونی چقدر زنگت زدم..

نگاهی ب اطراف انداخت و در همان حینگفت

-تازه رسیدم خونه

-8ساعته ک  باید رسیده باشی..اینو ساعت پروازت میگ..

چشمانش را بست..

-یکار کوچولو داشتم

بردیا مکث کرد ااز این مرد میترسید با خود فکر کرد ک ای کاش نمیگذاشت تنها ب این سفر برود اما مگر میشد جلویش را گرفت ...سکوت بینشان را شکست

-چ کاری

حوصله ی جواب دادن ب هیچکس را نداشت ولی بردیا هر کسی نبود ..با انگشت شصت رو لبش دست کشید

-ی سر رفتم عروسی..دختر عدنان

ذهنش رفت ب چند ساعت قبل..همه چیز عالی پیش رفته بود..صدای مبهوت بردیا را شنید

-تو چیکار کردی رهام

-ی تصفیه حساب قدیمی

از جایش بلند شد صدای وای گفتن زمزمه وارد بردیا را شنید ..بردیا مات مانده بود ..فکرش را هم نمیکرد انقدر زود دستبکار شود .چقدر ساده بود ک فک میکرد رهام  منصرف میشود رهام اما بیخیالسرکی ب یخچال کشید

-هوم عالیه..یخچالم ک پره...از هر چیزی ک فکرشو نمیکردم//

بردیا هنوز مبهوت بود

-رهام ..اون زنو بچه داشت..

رهام براشفته در یخچال را کوبید ..همیشه همینطور بود..دندون های بهم کلید کرده اش را بیشتر بهم فشورد

-رویا هم بچه داشت ..نداشت؟؟

نفس های تند و عمیقش..بردیا را نگران میکرد صدای پر غیظ رهام باز بلند شد

-نداشت؟؟؟

-داشت....اره داشت رهام..

با غیظ و عصبانیتی ک هیچوقت توان کنترلش را نداشت در رابطه ب این مسِءله لگدی به میز اشپز خانه زد میز با تمام وسایلش با صدای بلندی چپه شد عربده کشید

-پس خفه شو ..منو باز خواست نکن...تازه اول راهه

بردیا ترسید از اینکه رهام حالش باز بد شود ..اونجا غریب بود و کسی را نداشت ب دادش برسد ..رهام  با سوزش در کتف چپش چهره در هم کشید

بردیا-چرا جوش میاری من ک چیزی نگفتم..حق با توعه....تو راستمیگی...اره توام حق داری خیلی هم حق داری اصلا حقش بود..

با صدای بوق ممتد ی نگاه ب گوشی انداخت..رهام قطع کرده بود..

روی مبل ولو شده بود و ب چند ساعت قبل فک میکرد ..مهمانی مجللی ک اخرش ب دلش بد نشسته بود...

ب خودش قول ی شام تک نفره را داده بود ..بعد از انجام ماموریت اولش..یک دوش ی ربی گرفت و لباس هایش را عوض کرد .جلوی اینه ایستاد..چهره اش برایش غریبه بود ..ذهنش رفت سمت تصویر خودش در مردمگ چشمان عدنان نگاه پر ترس عدنان صدایی ک تو گلو خفه شد و اخر گلویی ک با ان انگشتر تیز نیم دایره  بریده شد ....کی انقدر بی رحم شده بود..دقیقا از 15 سال پیش..کتش را پوشید و از در بیرون رفت ..در حال قفل کردن در صدایی را شنید ..دستش روی کلتش ک ب کمرش بود رفت

-بجنب دخترهمه اینارو میبری داخل ..اروم میبری ک داغون نشن....بعدم لباساتو عوض میکنی و میری همون ادرسی ک دادم بهت

دستش از روی کلتش پایین امد.برگشت سمت صدا...از کارتون های روی هم چیده میتوانست ب خود نوید همسایه ی جدید را بدهد..فقط همین یک  قلم را کم داشت ...

-هی سلام...من جان هستم اینم خواهرم .امید وارم همسایه خوبی برای هم باشیم..

نگاهش را از روی کارتون ها گرفت با همان چند جمله میتوانست حدس بزند ک مال کشور دیگریست .لهجه ی انگلیسی افتضاحی داشت...با نگاهی ک خالی از هر گونه حس بود نگاهش ب پسر انداخت.لبخند پسر روی لبش خشکید نگاهش از پسر جوان روی دختری ک کنار کارتون ها بود ...دختر سعی داشت کارتون هارا جا به جا کند .. ..عادت ب صمیم شدن با کسی را نداشت ..از کنارشان بدون حرفی گذشت ..ک باز صدای پسر جوان را ک میتوانست ب او لقب تو مخی را بدهد بلند شد...زیادی صدای بلند و ناهنجاری داشت

-.بهت گفتم ک اینجا با اونور فرقداره..دیدی ک صمیمیتی نیست اینجا پس سرت تو کار خودت باشه

از ساختمون بیرون رفت هوای لندن را دوست داشت ..ولی محیطش ب دلش نمینشست..مطمئنن اگر مسئله ای غیر از تصفیه حساب بود پایش را انجا نمیگذاشت...هنوز انجا کار داشت...

********

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"باران"

نگاهي ب داخل كارتوني ك چند ديقه پيش با بدبختي اونو جا ب جا كرده بودم انداختم همه وسايل ضروري و شكستني .ولو شدم روي مبل

ما اينهمه وسايل كجاي خونه اي ك اندازه لانه ي گنجشك بود جا داده بوديم ..اينجا بزرگ تر بود و ب قول پري اوه ماي گاد تر ..

پري عزيزم چقدر دلم براش تنگ شده بود حتي براي وراجي كردناش .براي پر حرفي ها و تيكه هاي وقت و بي وقتش.نگاهي انداختم ب صفحه قفل گوشيم ..عكس خودم و پري .نيشاي بازمون .چشمايي ك جوري ميخنديد گويي نميدانستند غم چيست....روي مبل دراز كشيدم از شدت درد كمر چشمامو بستم...و هر فحشي بود نثار جمشيد كردم همه بدبختي هام بخاطر اون بود ....

تمام بدنم گرفته بود اون همه كارتون كار من تنها نبود اي كاش جمشيد فرق زن و مرد را ميفهميد ..الان كجا رفته بود نيشخندي نشست رو لبام حتما سراغ دايي و پسر دايي عزيز و محترم..براي عرض سلام و پاچه خاري ..با ياد اوري دايي و توله فٌكوليش چندشم شد ..اصلا همه اش نقشه ي همونا بود ك بند و بساط را جمع كنيم و بيايم لندن وگرن جمشيد چ ميدانست لندن كجاست اون ك دورترين سفرش امام زاده هاشم بود

هيچوقت نميبخشيدم كسايي ك باعث بدبختيم شده بودن از جمشيد گرفته تا اونايي ك سر سوزن دست داشتن تو حال و روز الانم از همون اول بدبختيو بدبختي از همون اول ك ياد گرفتم بدبختي چيه و چجور نوشته ميشه انگار باباو مامان با جداييشون بدبختي رو اورده بودن و گذاشته بودن تو دامن دختر كوچولوشون ك اون موقع نميدونست چ بلايي داره سرش مياد از پدر گله اي نداشتم حق داشت اين زمانه كسي ب بچه ي خودش هم رحم نميكرد چ رسه ب دختر زن دومشك از مرد ديگريست اما مادر ..مادري ك تنهادارايي من بود چ با خود چ فكري كرد ..شايد بايد از جمشيدي ك اگر يك روز كمربند را روي تنم نمينشاند شبش صبح نميشد هم ممنون باشم بابت نگهداري ام اره اون بيچاره ام حق داشت از همان اولزندگيش بخاطر عذاب وجدانش ي سر بار براي خودش درست كرد نگهداري از ي دختر بچه كار راحتي نبود اخلاق نداشت ولي كميمردانگي داشت .و مردانگي اش كم چيزي نبود نگهدارياز دختر نامادري اش ولي باز هم همه اين مردانگي اش دليل بر انسان بودنش نميداد يك مفت خوري ك انگار خوب ميدانست چجوري از دختر بچه سر چهار راه پول در بياورد و وقتي بزرگ شد چگونه  

اون هم ي لاشخوري بود مثل همه فقط منافع خودش را در نگهداري من ديده بود...چشمامو باز كردم ك با ديدن جمشيد روي سرم ك زل زده بود بهم جيغ خفه اي كشيدم...كي امده بود 

-زهر مار ترسيدم چته روانييي

براشفته نگاش كردم حالم ازش بهم ميخورد انگار ن انگار چند ديقه پيش دم ار مردانگي اش ميزدم

-وايميستادي اون ي كارتون دم دري هم مياوردم بعد تشريف ميارردي...

از يقم گرف و بلندم كرد 

-زبون درازي نكن باران بد ميبيني

دستامو رو دستاش گذاشتم مثل هميشه يك دقيقه ام نميتوانستم تحملش كنم 

-چيه دايي جونت محلت نداده باز ميخاي سر من خالي كني حرصتو 

انگار زده بودم ب هدف ك عصبانيتش بيشتر شد اينو از حالت چشماش ميتونستم بفهممم پرتم كرد روي مبل ...هميشه همين بود .بازم بايد ممنون باشم ك ايندفعه خمار مواد نبود و زير باد كتك و كمربند نگرفته بودتم..

-دايي نبود ..پيمان بود 

اخماي درهمم درهم تر رفت ك نيشش باز شد

-وقتي فهميد رسيديم كليييييييي كيف كرد سلام ويژه ام بهت رسوند

خم شد و موهامو پشت گوشم داد

-گرفتي ابجي كوچيكه..سلام ويژه داد خدمتت

وًسرخوش خنيديد و رفت سمت اشپز خانه بيشتر از هر كسي ميدانستم نقشه ها برايم كشيده ديگه پول تميز كردن و كلفتي براي اين و اون سيرش نميكرد ..صداشو از اشپزخانه ميشنيدم

-كلي هم اصرار كرد شب بريم شام اونجا ميگف اينجا احساس غربت نكنيد ي وقت 

تك خنده اي زد

-خداييش خيلييي خاطرتو ميخاد 

-ميخام نخاد مردك سگصفت

-خو حالا هار نشو ..ي چند تا كنسرو گرفتم بنداز بخوريم مرديم از گشنگي

مهربون شده بود ..و اين نگرانم ميكرد در صورت طبيعي بودن حالش و طبق عادت بايد با هر بهانه اي زير مشت و لگد ميگرفتتم

خام بر سرت باران ك مث ادم نميشه باهات رفتار كرد شايد هواي لندن بهش ساخته و خشونت درونش فروكش كرده

*******

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مث قحطی زده ها افتاده بود رو اون دوتا بسته کنسرو و هر لقمش رو از لقمه قبلیش بزرگتر میگرفت..دست ب سینه رو سرش وایساده بودم

-منتظرم جوابمون بدی

با دهن پر بدون اینکه نگاهی بهم بندازه گفت

-چی؟؟چی میخوای؟؟

-تلفنمو مگ نگفتی بهم میدی برسیم ...میخام ب پریا پیام بدم

ی خنده ب همین خیال باشی سر داد ..میدونستم حرف زدن با این لندهور بی فایدست..رفتم و نشستم کنار کارتونا ..بدبخت شدی باران ..ایران حداقل یکی بود ب دادت برسه و وقت و بی وقت بری اوار شی سرش از شر  جمشید ولی اینجا شی...بغض راه گلومو بسته بود عادت نداشتم بخاطر هر چیزی ابغوره بگیرم ولی بد دلم گرفته بود...هیچکاری از دستم بر نمیومد ..کاش دایی..تو زندان میموند وازاد نمیشد با اومدن خودشو پسرش بدبختی های منم زیاد تر شده بود..اینجا نشستن و ابغوره گرفتن دردی رو دوا میکرد؟..از جام بلند شدم  و کارت جمشید ک دایی نمیدونم رو چ حساب شارژش میکرد رو گرفتم زیادی مشغول خوردن بود ک متوجه ام نشد

 از خونه زدم بیرون ...ب ماشین اخرین سیستم جلوی در ی نگاه انداختم و از کنارش رد شدم...پری گفته بود اونور اب ماشینای فقیر بیچاره هاشون ماشین اخرین سیستم ایرانه...پس راست میگفت ..این محله ای ک ما بودیم فک نکنم بالا شهر محسوب بشه...ی نفس عمیق کشیدم ...و رفتم تا سر خیابون ..مغازه های شیکو باکلاسی داشت...اما بین همه اونا رستورانش بیشتر چشممو گرفت ...یا بهترع بگم چشم معده ی خالیمو گرفت..از شدت گشنگی کم مونده بود بالا بیارم ..رفتم داخل ..سفارش ی غذای ساده و ارزون دادم .خوشبختانه زبانم بد نبود ..اونقدا حرفه ای نبودم ولی اونقدا مث جمشید پخمه نبودم..  ی نیشخند رو لبم نشست جمشید؟..اگ بدونه حتی تو ذهنمم هنوز بهش میگم جمشید دو شقم میکرد ..الان برا خودش جانی شده بود..جان..تو دلم برای اسم مزخرفش خندیدم..هنو یادم نرفته بود چجوری خودشو ب همسایه معرفی کرد..جان هستم؟؟...جوریم حرف میزد ..انگار بزرگشده لندنه..

از یاد اوری ژست جمشید و نحوه ی حرف زدنش خندیدم..نگاه معنی دار دوتا میز بغل باعث شد خندم رو جمع کنم..با بی طاقتی تکیم و زدم ب صندلی و سعی داشتم معدم و اروم کنم ک صداهای عجیب غریب ازش بیرون نیاد ...حواسم رو دادم ب ادمای مو زرد و سفید وککمکی تو رستوران البته همشونم اینشکلی نبودن ولی خب دیگ از خارج همین تو تصورات بود ک الان میبینم ن واقعا هم کمو بیش راست بوده

...نگاهم رو میز انتهای سالن ثابت موند..ب مرد مشکی پوشی ک جدی زل زده بود ب دیوار شیشه ای رستوران ...حتی اگ از چهرش هم نمیشناختم از تیپ تمام مشکی و خاصش میتونستم حدس بزنم همسایه ی عجیبمون بود ...ب غذایی ک جلوش بود نگاه کردم..غذای اصیل ایرانی ..اخ ک چقدر دوسداشتم..دست هم ب غذاش نزده بود از حالت غذاش هم مشخص بود حسابی سرد شده....

 غذای خودمم رسید ..با ی تشکر  کوتاه مشغول شدم..زیادی بی مزه بود ..مطمءنن تو قیافمم اثار طعم غذا مشخص بود..با هر جون کندنی بود خوردمش..پول داده بودم کوفتم بود باید میخوردمش ب اسمش میخورد چیز خوبی باشه...نگاه پر حسرتمو از غذای همسایه گرفتم و از جام بلند شدم..ک همون موقع همسایه هم بلند شد ..زیادی عجیب بود ..نبود ؟...قد بلند و هیکل متناسبش با اون یقه اسکی مشکیش ی ابهت خاصی بهش داده بود...رفتم سمت صندوق....پول غذارو حساب کردم و زدم بیرون ...فاصله رستوران با خونه زیاد نبود جمشید جلو در بود ..چشمش ب من ک افتاد شرو کرد

-کجا رفته بودی..؟؟..

از کنارش گذشتم دنبالم اومد

-رفتم یچیزی کوف کنم

-ب خودتم خوب میرسی

واستادم و برگشتم سمتش

-انتظار داشتی نونای پسمونده تورو بخورم..البته با اون وضعی ک تو میلومبوندی همون نونم نمیزاشتی

پله هارو  رفتم بالا...با سرو صدا  دنبالم اومد

-من پول اضافی ندارم خرج خورد خوراکت کنم ..بهترع فکری ب حال خودت بکنی..

دیگ رسیده بودم جلوی در باز وایسادم...

-قبل اومدنمون ک چیز دیگ میگفتی..

صداشو بالا تر برد

-قبل اومدنمون قبل اومدنمون بود ...

دماغشو بالا کشید ..انگار باز خمار شده بود..

-بهترع صداتو بیاری پایین غیر ما کس دیگم اینجا زندگی میکنه

-خفه شو ب من یاد نده چیکار کنم چیکار نکنم..

هولم داد داخل.....سکندر خوردم و افتادم رو زمین..منم صدامو بردم بالا

-چی از جونم میخای ..چرا راحتم نمیزاری..

در و بست و لگدی ب پهلوم زد

-مفت خور اضافه نمیخام

از درد پیچیدم ک ی لگد دیگ زد .باز انگار موقع کتک خوردن بود با کوچیکترین بهانه با درد توی پهلوم.جیغ خفه ای کشیدم ک جری تر شد و باز لگد حوالم کرد ..

-پیمان قراره بیاد ..مث ادم لباس میپوشی و مث ادم رفتار میکنی فهمیدی یا ن

وقتی صدایی ازم نشنید لگد دیگه ب  بازوم زد از درد صورتم جمع شد ..

-پیمان برگه برندته باران..میکشمت ..اگ بخای دکش کنی

.با لگد بعدیش اشکام ریخت...و داد زدم

-خدا ازت نگذره ...الهی همتون برید ب درک

نشست کنارم و از موهام گرفت

-زبون درازی نکن ...کاری گ گفتم و میکنی...وگرن صورت خوشگلت و از خجالتش در میام

با صدای در با هول و ولا دستمو گرفت

-پاشو برو دستو صورتت بشور پیمانه..لنتی انگار تو راه بوده

بینیمو بالا کشیدم..دستو پهلوی راستم ..دردش امانمو گرفته بود..ی نگا ب کفشای  بوت سنگینش انداختم پات از 7جا قلم شه عوضی..رفت سمت در و بازش کرد با حالی زار  وایساده بودم و ب خوش و بش پیمان و جمشید نگاه میکردم...پیمان نگاهش ب من ک افتاد ..نگاهی معنی دار ب جمشید انداخت و اومد سمتم

-خوب باران..چی شده...گریه کردی

واقعا از وضعم نمیتونست حدس بزنه چ بلایی سرم اومده..جمشید تهدید وار نگاهم میکرد نگاهمو ازش گرفتم 

پیمان-جمشید اذیتت میکنه

-نه...از روی پله ها افتادم

خیلی زود باور کرد ..اومدم سمتم ک بغلم کنه خودمو کشیدم عقب

-بشین برات چای بیارم..

رفتم تو اشپز خونه..پیمان خوش و بش کنان نشست ..

-دختر دایی خبر مارو نمیگیری ...حالا درسته با ما حال نمیکنی ولی ..ی خبر کوچولو ک میتونی بگیری

جمشید پاچه خوارانه خندید 

-اختیار داری پسر دایی..باران دورادور خبرتونو میگیره..اصلا اصرار باران بود بیایم اینور

پیمان خندید خودش بهتر میدونست جمشید زر مفت میزنه..اینو از خنده ی زورکیش میتونستم بفهمم...چایی ک جمشید از قبل اب جوش گذاشته بود اماده کردم و چایی ب دست رفتم گذاشتم رو میز

-اینجا یکم بهم ریختس.

پیمان-مهم نیست ...برای اومدن بهونه دیگ داشتم..

و با نگاه ب ظاهر مهربون ولی از درون کثیفش زل زد بهم جمشید خنده سرخوشی کرد 

-چ بهونه ای

پیمان انگار تو این دنیا نبود نگاه خیرش رو دوسنداشتم

-بهونه ی باران...

نگاهشو ازم گرفت و رو به جمشید خندید

-من کلا بارون رو دوسدارم....

جمشید از خنده نمیفتاد....با حرص دندونامو رو هم ساییدم..

جمشید -دایی کی میاد بابا دلمون براش لک زده

پیمان -گف ایندفعه بیام دیگ باید استین و بالا بزنم

باز صدای خنده ی جمشید  و حرص خوردن من از جام بلند شدم

نگاه دوتاشون چرخید سمتم

-من میرم اتاق رو مرتب کنم

سریع وارد اتاق شدم..و در و محکم کوبیدم..لعنت ب این زندگی...اومده بود اینجا چ غلطی بکنه...خودمو سرگرم کمد و لباسای توش کردم...نمیدونم شایدم قسمت من این بوده ازدواج با پیمان..درسته هیز بود و ب همه چشم داشت ولی پول داشت و میتونستم تا اخر عمر راحت باشم با فکر اینکهپیمان دستش بهم بخوره بدنم مور مور شد ....چی میشد منم مس بقیه زندگیمو میکردم....چ خوشخیال بودم ک ی زمانی فک میکردم سر کار هم میتونم برم.....جمشید انگار ضرر خودش میدونست سرکار رفتن منو خلاصه کسی ک بهترین دانشگاه رفته بود و مدرک پرستاریش گرفته بود دیگ اگ سرکار هم میرفت کنترلش خیلی سخت میشد ..چقدر برای دانشگاه رفتن التماس پیمان کشیدم ک جمشید و راضی کنه////شاید اگ اونکارو نمیکرم پیمانم دلش رو صابون نمیزد ....تو حال  و هوای خودم بودم ک ..احساس کردم یکی دستش و گذاشت رو شونم..سریع برگشتم ..پیمان بود ..دستشو از رو شونم پس زدم

-تو اینجا چیکار میکنی..ترسوندیم

اروم خندید-جمشید رفتبیرون .گفتم بیام پیشت تنها نباشی

جمشید عوضی...اروم رفتم عقب..ترسیده بودم..اینجا ایران نبود ک با دادو هوار کسی ب دادم برسه..

-خب...میموندی بیرون صدام میزدی...یا حداقل میومدی داخل ی دری ..اهنی اوهونی..حالا بیا بریم ..ی چایی دیگ بریزم برات..

از کنارش گذشتم ک دستمو گرفت..قلبم ایستاد..خداییا..این بخاد کوچیکترین تعرضی بکنه خودمو میکشم بخدا میکشم...زور زدم دستمو از دستش بیرون بکشم

-کوچولو تر ازین حرفایی باران

اروم دستمو نوازش کرد

-چرا نمیخای بفهمی من میخامت..

-پیمان راجب این موضوع کم حرف نزدیم

-دلیل قانع کننده نداشتی

-محکم تر ازین ک نمیخامت

عصبی شد

-چی ندارم ک نمیخای منو..چی میخای باران ...همه چیرو ب پات میریزم

دستمو ناغافل کشیدم و از دستش دراوردم

-هچی..فقط نمیخامت

رفتم سمت در مردک عوضی اصلا عین خیالشم نیست ..ک سن بابای منو داره..40سالته دنبال دختر 24ساله ای..دست گذاشت رو شونم و برم گردوند ..چسبوندتم ب دیوار نفسم بند اومد ..

-ببین باران..من شده تورو بزور مال خودم میکنمت پس سعی نکن مقاومت کنی..

.نگاهشو ب لبام دوخت

-اینجوری برا خودت سخت میشه

اروم سرشو اورد پایین ..ک با زانو ..زدم تو شکمش و هولش دادم..خورد ب میز ارایش . و افتاد رو زمین ..ماشالله ضربه دست..کارتونای کوچیک روی میز افتاد روش از فرصت استفاده کردم..سریع رفتم بیرون ک همون موقع جمشید اومد داخل...و مبهوت زل زد به داخل اتاق

**********

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

براي بار ٥جم ويولون را بالا گرف ك با جيغ و دادي ك مشخص بود از داخل پاگرد پله هاست ويولون را پايين اورد ..همه چيز بهم ريخته بود انگار.

اون از راشد ك غيبش زده بود .شركتش ك برديا هر ديقه امارش را ميداد اصلا جالب توجه نبود و اين هم از ارامشش..سمت در رفت با باز كردن در صداي جيغ و داد و عربده هايي ك ميشنيد بيشتر گوشش را نوازش داد.. دختر پاي نرده ها روي زمين پشت ب او بود با ديدن لباس هاي پاره و خونينش چشمانش را بست

ذهنش مثل يك فيلم عقب رفت و ب ١٥سال پيش رسيد .چشمانش را بازكرد..ان زمان سني نداشت.يا بهترع بگويد در برابر الان سني نداشت وگرن ان زمان هم ميتوانست شكستن كمرش را از داغ خواهر دوقولوي كوچكش حس كند ..باز درد سمت چپش امانش را بريد با خودش فكر كرد كزيادي سوسول شده .با صداي مرد همسايه نگاهش را از دختر گرفت

-ب چي نگاه ميكني..بفرما خبري نيست

و باز ب جان باران افتاد باران ولي ديگر صدايش در نمي امد دوست نداشت جلوي پسر همسايه ي از نظر اون عجيب و غريبش التماس كند

رهام اخماش در هم بود

-بهترع تمومش كني

همين يك جمله را گفت و داخل رفت جمشيد با غيظ ب باران نگاه كرد كمربند را باز روي بدنش نشاند.انگار ديگر تصميمش را براي كشتنش گرفته بود 

-گفته بودم ك برگ برندت رو از خودت نرون نگفتمممممم

ضربه ها روي زخم هاي سر باز كرده اش ميخورد و جانش را ميگرفت نفسشبالا نمي امد فقط تنها كاري ك ميتوانست بكند حفاظت از صورتش بود..اين كتك ها و فحش ها ب روندن پيمان از خودش مي ارزيد

ارام گريه ميكرد..جمشيد راست ميگفت اينجا ايران نبود ك كسي ب دادش برسد..

جمشيد دلش خالي نميشد ب باران تذكر داده بود ولي تو گوشش نرفته بود باران با ضربه اي ك ب سرش خورد جيغي كشيد 

رهام باز دست از زدن ويولون ور داشت و با فكر اينكه ب اون ربطي ندارد خواست باز مشغول شود ك ذهنش پلي بك زد ب ان سالهاي نحس و كذايي

همسايه ي رويا ..گفته بود صداي دادو بيداد را ميشنيده ولي فكر ميكرده دعواي زن و شوهريست و ب او ربطي ندارد ..اخ ك اگر كمكش ميكرد ...

نفهميد كي ولي تا ب خود امد مشتش روي صورت همسايه ي رو مخي اش نشست و با مشت ديگرش روي زمين افتاد

انگشت اشاره اش را سمتش گرف

-ديگ داري حوصلموسر ميبري

جمشيد ترسيده از جا بلند شد

رهام-بهترع بري  تا حالت سر جاش بياد 

انگار ضربه دست رهام بد جور اثر كرده بود ك سمت در رفت و كليد را چرخاند و توي جيبش انداخت و تهديد وار سر تكان داد و رفت رهام تا سرازير شدن جمشيد از روي پله ها نگاهش ميكرد  باران فكرش را نميكرد جمشيد زود تسليم شود ..انگار ضربه ي سنگيني بود ..با هر جان كندني بود از جا بلند شد ..خواست تشكر كند ك رهام رفت و در راهم بست .كشان كشان سمت  در رفت درست حدس زده جمشيد در را قفل كرده بود با كف ديت ب در كوبيد و با حال زار لگدي ب در زد ..بغض امانش را بريده بود ..جمشيد لعنتي..

با حرص چند لگد ديگر ب در زد ك در رو به رو باز شد باز هم همسايه ي عجيبش ك الان ناجي اش بود .ويولون ب دستبود

-دارم تمرين ميكنم..

باران با زاري نگاهش كرد

-درو قفل كرده

رهام سرد و خشك نگاهش ميكرد ك باران ادامه داد

-الانه ك بياد رفته سيگار بكشه حتما..جايي رو نداره ك بره..مطمئنم بياد باز منو زير مشت و لگد ميگيره

بغض دار نگاهش را ب همسايه اش داد ب نظر نميرسيد ان چشمان سرد و يخي را بغض نرم كند ...اما رهام ..ارام كنار رفت و اشاره زد ك داخل شود ..باران لنگان لنگان داخل رفت

چرا اعتماد كرده بود ..صد درصد اينجا از كنار جمشيد بودن امن تر بود 

روي مبل درون سالن نشست از همان ابتداي ورود چشمش ب تلفن كنار سالن ميخ شد ..

رهام پمادي را روي ميز رو ب روي باران گذاشت و بدون حرفي همراه ويولونش داخل اتاق رفت 

گاهي حالش از دلسوزي هاي وقت و بي وقتش بهم ميخورد او كار هاي مهمتري داشت

*************

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"باران"

با هر وضعيتي بود پمادوًجاهايي ك ميسوخت زدم همسايه جان هم از اون موقع ك رفته بود تو اتاق خبري ازش نبودانگار ميترسيد دختر همسايه با اين تيپ خفن مخشو بزنهصداي ويولون زدنش هم چند ديقه اي ميشد قطع شده بود خوب ميزد،ب چهره ي خشن و اخموش نميخورد انقد ظريف ويولون بزنه ،

چقدر ساز زدن رو دوسداشتم، ي اه از ته دل كشيدم،!از جمشيدم خبري نشده بود ،اصلا نگف اين درو قفل كنم اينجا تو كشور غريب خواهر بي كس و كارم كجا بره.هدلت خوشه خواهر!؟اگ جمشيد تو اين فازز بود وضعيتت اين نبودبدبخت!همون ك نكشتتبرو خداتو شكر كن.دعا كن ب جون همسايه..

وضعيت؟ي پوزخند گوشه لبم نشست وضعيت ازين بدبختانه تر مگ داريم تو كشور غريب ،لباساي پاره و خوني و تحقير اميز تو خونه همسايه اي ك هيچ شناختي ازش نداري و از شانس جوونم باشه!!

 واي چ وضعيت عالي و درامي ..خدايا شكرت

تو احوالات خودم بودم و ب هر فكرم يا اه ميكشيدم يا پوزخند ك در اتاق باز شد چ عجب!!يادش اومد ي مهمون ناخوانده اي هم داره يكم خودمو جمو جور كردم رفت سمت اشپز خونه ي اناليز سطحي كردمشب قيافش نميخورد غربي باشه .شايد وجه تشابهش با غربي ها همون چشاي عجيب غريبش بود..

-انگار داداشت قرار نيست بياد دنبالت

نگاش كردم تو اشپز خونه بود و مشغول نميدونم چ كاري..سرم و انداختم پايين و با انگشتام بازي كردم

-من اينجا كسيو ندارم

سرمو بلند كردم تو كابينتا دنبال يچيزي ميگشت ادامه دادم

-ميدونم مزاحمم ..شايد با خودتونم بگين اين دختر چقدر پرروعه ك داره اينجور ميگ ولي من واقعا بي كسم .داداشم براي منافع خودش حاضره هر بلايي سرم بياره اگ كشور خودم بودم..

بغض گلومو گرف ولي قورتش دادم

-كشور خودم بودم حداقل يكيو داشتم اما اينجا هيچكس نيست

توي چارچوب اشپزخونه واستاد و سرد نگام كرد سردي نگاهش هر مخاطبي رو تحت تاثير قرار ميداد 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صداي محكم و جديش توي فضا پيچيد

- اون برادرته هيچ برادري بد خواهرش نميخاد

دوسداشتم زجه بزنم ك اون برادر من نيست اون منو براي منافعش ميخاد ولي ن باران بايد بري اين ب قيافش و اون چشاش نميخوره دلش برا كسي بسوزه..ميترسه شب شايد بهش دست درازي كني يا چميدونم ..از جام بلند شدم يكم جاي زخمام بهتر شده بود شايد ي دوش ميگرفتم بهترم ميشد دستت بشكنه جمشيد ..جلوي در ايستادم و بر گشتم سمتش

-ممنون بابت ..

يكم فك كردم بابت چي ك نجاتم دادي .پماد دادي بهم ..يچايي بهم نداد مردك ..دست ب سينه نگام ميكرد ك ديد سكوت كردم سر تكون داد

-خواهش

درو باز كردم و رفتم بيرون هر لحظه منتظر بودم صدا بزنه ولي زهي خيال باطل

شايدم من زيادي پررو بودم و انتظار بيجا داشتم

با ديدن كليد پشت در فهميدم ك اومده اروم رفتم داخل خونه صدايي نميومد ..ن تو اشپز خونه بود ن توي پذيرايي يني دلش سوخته وكلي  و گذاشته و رفته ..اروم رفتم داخل اتاق .با ديده كارتوناي پخش و پلا يادپيمان افتادم جلوي چشماي ب خون نشسته ي جمشيد بهم گفت ديگ پروندت بسته شد ،!

بعدشم رفت و ب جمشيد ك التناسشو ميكشيد نگاهم نكرد حتي نميتونم تصورشم كنم ك اين جمله چقدر براي جمشيد درداور بود واقعا بايد چي باعث شه انقد فرق باشه بين پسري مثل پيمان و جمشيد و همين همسايه ي بغلي ..من براي موندن اونجا تلاش كنم و و از ي طرف از بودن كنار اون دوتا فرار ..من فقط ي جاي امن ميخاستم همين..

-به به زيباي خفته تشريف اوردن

با وحشت هين كشيدم و برگشتم سمتش 

-ترسيدم!!!!

اومد سمتم 

-ب درك ك ترسيدي ..خونه اون يارو چ غلطي ميكردي تا الان

عه غيرتم داشت مگ

-منتظر بودم جنابعالي تشريف بياري 

اروم موهاي كنار شقيقم رو پشت گوشمزد و مهربون گفتم

-براي پيمان ك خوب رم ميكني 

اين ارامشاشو دوسنداشتم دستشو پس زدم

-پيمان ادم نيست..مرد نيس 

-عه اونوقت تو ي نگاه فهميدي اون يارويي ك با خودشم قهرع مرده..چيشد نگهت ميداشت خب مردانگيشو بيشتر ثابت ميكرد

-اون فك ميكرد تو ادمي...داداشمي..

با غيظ صداشو بالا برد

-خفه شو.مردك عوضي رو من دست بلند ميكنه ..حساب اونم ميرسم ..ولي اول بايد تورو ادم كنم با زدن ادم نميشي بايد تلافي اين چند سالي ك با اميد و ارزو ازت نگهداري كردم درارم تا دلم خنك شه تو خرف ادميزاد حاليت ني..

با چكي ك ناغافل خوابوند زير گوشم افتادم رو زمين خنديد و دلم اشوب شد اونقدر ضربه دستش سنگين بود ك تا چند ديقه اي ك رفت بيرون و اومد منگ بودم با صداييي ك از ته حلقم ميومد گفتم

-ميخاي چيكار كني جمشيد..من خواهرتم

نگاهم كشيده شد سمت طناب توي دستش مخم هنگ كرده بود!!ميخواست چيكار كنه رفتم بلن شم ك لگد زد بهم و دستامو بست تقلا ونكردم جوني نداشتم اخرش ك چي ..دستامو ك بست انگار خيالش راحت شده باشه سريع شماره گرف

-الو پيمان بيا ك بسته ي سفارشيت اماده ي امادست ..

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

"رهام"

گوشي رو از روي بلند گو ور داشتم

-چي ميگي متين؟مگ ميشه يكي يهو ناپديد شه و ديگ خبري ازش نباشه بلاخرهك ي نشونه اي از خودش ب جا ميزاره

-بهت ك گفتم امكانش هست اومده باشه ايران

لعنتي .با عصبانيت .لگدي ب ميز جلوي مبل زدم ك چپه شد

-لعنتييييييي ..ميفهمي چي ميگي متين يني من الكي اومدم دوباره برگردم سر خونه اول؟

متين مثل هميشه ارام بود هيچ موضوعي باعث از بين رفتن ارامشش نميكرد

-بعد سو قصد ب عدنان راشد احساس خطر كرده فقط پسرش ب كاراي توي لندنش رسيدگي ميكنه ك اونم ميدوني ك زيادي تن پروره 

مكث كرد -رهام..مطمئني عدنان مرد

-نه

صداي بلندش باعث شد گوشيو از گوشم فاصله بدم

-چيييييي؟

-براش مرگ كم بود كاري كردم از مرگ بدتر

متين سكوت كرد

-ميام ايران..برديا با شركت راشد ك توي ايرانه يجورايي قرار همكاري بسته اينجوري شايد بتونم گيرش بندازم

 -راشد ادم خطرناكيه 

-ديگ براي خطرناك بودن پير شده..بليط براي فردا صبح نشد پسفردا اماده كن ميبينمت متين فعلا

همينجور ك گوشيو قطع ميكردم رفتم ك برم سمت اتاق ك يچيزي رفت زير پام نگام ب پمادي ك زير پام بود انداختم ..دخترك بي نواي همسايه ..معلوم نبود چيكار كرده بود ك داداشه از خطاش نميگذشت

پمادو رو ميز گذاشتم و رفتم داخل اتاق حتي وقت نكرده بودم درست حسابي خونه رو ديد بزنم همه لباس هارو تو چمدون ريختم نگاهم ب عكس توي چمدان افتاد دختري ك بينهايت شبيه ب برادر دوقلوش بود .عكس روياي ١٥ساله ي من..با اون نگاه معصوم."رويا براي ب ارامش رسيدنت هر كاري ميكنم توي اين ١٥سال ي شب اروم نداشتم جز همون شبي ك عدنان رو اونجور ادب كردم..بهت قول ميدم قول شرف ميدم همشونو ب خاك سياه بشونم"

انگار نگاهش توي عكس برق ميزد باز درد كتف سمت چپم و عذاب من عكسو توي چمدون گذاشتم

بسته سيگارو از لبه تخت گرفتم و رفتم توي تراسي ك درش از توي اتاق باز ميشد.كاش اون زمان قدرتش رو داشتم ك نزارم ك بشه..فشاري ب قفه سينم اوردم و رفتم سيگارو روشن كنم ك  صدايي شنيدم فاصله ي طبقه اول و همكف اونقدرا زياد نبود و صدا از زير تراس ميومد انگار يكي داشت توي خياط حرف ميزد

-ن هنوزم چموشه ..الانم،..از ديشبه ك منتظره بياي اولش يكم بد غلقي كرد ولي الان ديگ رام شده 

خنديد نياز نبود فكر كنم ك كيه همون همسايه ي رو ب رو ..رفتم سيكارو اتيش بزنم ك با حرف بعديش بي حركت موندم

-قول دادي بعد اينكه كامتو گرفتي پاسش بدي ب مناااا الان ٢٠و چندي ساله ك تو كفِشَم

سيگارو انداختم گوشه تراس ..يچيزايي باهم جور در نميومد ..اصلا حوصله ي داستان درست شدن رو نداشتم ولي رگ ايرانيم يكارايي رو مجبورم ميكرد

رفتم سمت در و  هر چي فحش بود نثار بررديا كردم با اين خونه گرفتنش

*****

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در واحدشون باز بود سريع رفتم داخل كسي نبود ..چشم چرخوندم سركي ب اشپز خونه و بعد اتاق انداختم خودش بود رو زميندستو پا بسته افتاده بود سريع رفتم سمتش و دستاشو بعد پاهاشو باز كردم ك تكون خورد واقعا اين موجود ب اين ظريفي نياز بود ك دستو پاهاشو ببندي اينو ك پفش هم كني ميفته

تكونش دادم 

-هي دختر ..

اروم چشماشو باز كرد منو ك ديد هوشيار شد 

-تو..

بلند شدم ك ترسيده نگام كرد

-جمشيد كجاست

يكم فك كردم جمشيد كيه ك خودش گفت

-داداشم

-بهترع هنوز نيومده بريم

رفتم سمت در

-چرا كمكم ميكني؟

بركشتم سمتش و جدي نگاش كردم

-اگ دوسداري نكنم

سريع رفت بلند شه كصورتش مچاله شد 

-اخ

در اتاق رو باز كردم همون لحظه جمشيدم وارد هال شد سريع پشت در ايستادم و دستم رو ب نشونه ي سكوت گرفتم جمشيد اومد داخل

-به به كجا ب سلامتي 

دقيقا پشت ب من بود 

-تازه داره مهمون مياد

دست رو شونش گذاشتم ك برگشت با مشتي ك ناغافل خوابوندم تو صورتش بيهوش افتاد رو زمين 

*****

باران

با وحشت زل زده بودم ب جمشيد ك گفت

-نميخاي انقد واستي تا بهوش بياد ك

سريع از روي جمشيد رد شدم و دنبالشرفتم ياد مداركم افتادم و سريع برگشتم و از كمد گرفتمشىن و دوباره رفتم و دوتايي رفتيم تو واحدش درو بست ..ايندفعه فك نميكردم جون سالم ب در ببرم...

نگاش كردم 

-ممنون

-مطمئني داداشته؟؟

-نه

رفت سمت اشپزخانه

-پس كيه؟

-اندره

سر تكون داد نميتونستي همون ديشب اينمدلي انسان رفتار كني اخه..حتما خواب نما شده بود

****

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو همين فكرا بودم و نگاهمم ميچرخوندم و همه جارو درست حسابي در برانداز ميكردم ك صداشو شنيدم

-حالا ميخاي چيكار كني بهترع يجايي پيدا كني براي رفتن

وا رفته نگاش كردم چرا اينقدر غير قابل پيشبيني بود اخمام توهم رفت

-فازت با خودت مشخص نيست انگار

برگشت سمتم ي لخظه از ابهتش ترسيدم اون شكستگي ابروش چهرشو عين قاتلا كرده بود خودمو اماده كردم براي جنگ رفتم سمتش هر قدمي ك ميرفتم پاهام سست تر ميشد هي بهش نزديك ميشدم و اختلاف قدمون بيشتر ب چشم ميومد سينه ب سينش ايستادم سينه ي ستبر اون ك دقيقا رو ب روي سر من بود باحالت پر اخمش نگام كرد انگشت اسارمو سمتش گرفتم سعي كردم انگشتم نلرزه

-ببين دوباره جونمو نجات دادي ممنونم ازت منكرش نميشم ولي بهترع تكليفتو روشن كني ك كدوم وري هستي ن از كمك كردنت و ن از حرفاي بعدش من الان تو اين وضعيت كجارو دارم برم ..

بدون هيچ واكنشي نگام ميكرد منم زل زدم بهش ك يدفعه تكون خورد ي قدم با وحشت رفتم عقب با ي پوزخند دست ب سينه شد وحشت تو نگاهمو قورت دادم و باز اخمو نگاش كردم 

خاك بر سرت باران فقط گند بزن 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-شايد با خودت بگي اين دختر آخر پررو بازيه ولي مرد باش و دركم كن 

سر تا پاموبر انداز كرد 

-تا اونجاي ك ميتونستم كمكت كردم..اما ديگ نمميتونم خودمو بيشتر ازين ب دردسر بندازم حالام ك ميگم برو بخاطر اينه ك داداشت الاناس بياد و مشكل ساز شه

ابن پا اونپا كردم ك باز اصرار ب موندن كنم ولي بدون حرف رفتم سمت در مونده بود ب در برسم واستادم و برگشتم سمتش

-حداقل بزار ي زنگ بزنم 

-خواستي و نزاشتم؟

جوابش ندادم و رفتم و شماره پري گرفتم از گوش چشم ميديدمش ك مشغول قهوه درست كردن بود مردك دو شخصيتي..چند تا بوق نخورده بود ك گوشيو ور داشت

-الو بفرمايين

نموم غماي عالمي ك ب دلم بود ب يكباره كنار رفت 

-الو پريا 

-باران تويي

-كثاااافت انگار ي ساله ك نديديمت

-رسيدي ب سلامت چرا زنگ نميزدي لنتي 

******

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رهام

بدون توجه ب حرفايي ك با طرف پشت خط ميزد قهوه رو ريختم و رفتم تو اتاق از اسمهاي و اللخصوص چهرشون ميشد همون اول حدس زد ايراني باشن ..

نشستم پشت لپ تاپ و ب نت گوشي وصلش كردم ي ايميل از برردياتموم اطلاعات اين دوروز شركت ..و در اخر ي عكس از مادر و پدري ك چند سالي بود فقط با واسطه ميديدمشون هر روز پير تر از ديروز ..خودشون خواستن ك اينجوري بشه ..

نگاه از زني ك روي ويلچر نشسته بود و مردي ك الزايمر از پا درش اوردن بود انداختم حقشون اين بود ؟!

دستمو مشست كردم و گوشي سيار كنار تخت رو ورداشتم مك ميشد ي ادم اب شه بته تو زمين راشد لنتي با صداهايي ك تو گوشي پخش شد تازه يادم اومد مهمون ناخوانده مشغوله رفتم گوشيً بزارم ك صداش متوقفم كرد

-راشد اونجاس؟مطمئني پري

-/اره بابا ديروز ديدمش ..همسايه ها ميگفتن خونرو خريده

-والا از جمشيد بعيدم نيس فروخته باشتش عوضي هر روزم با يكي مياد ..

-از همون اول لاشي بود هم خودش هم اون پيمان 

همين جور مشغول حرف زدن بودن ولي من فقط روي ي چيز مانور ميدادم "راشد"..."پيمان"

اروم گوشيو گذاشتم چرا همه چيز داشت ب هم ميپيچيد ي درصد احتمالشو رو ميدادم ك راشدي ك حرفشو ميزدن همون راشد باشه ..ولي چرا..خدايا مقصودت  از اين كارا چيه چرا همه چيزو ب هم ميپيچوني توي همين احوالات بودو ك..زنگ در ب صدا در اومد ب ثانيه نكشيد مهمان ناخونده يا بهترع بگم همسايه ي ناخانده اومد تو اتاق وحشت از سرو روش ميريخت

-حتما جمشيده ..اره خودشه..تورو خدا منو نده دستش منو ميكشه.. ايندفعه ديگ كارم تمومه و..

صداي زنگ هي شديد تر ميشد دستمو ب نشونه سكوت بالا اوردم ك ساكت شد

-وسايلات مداركت دستته

سر تكون داد 

-خوبه

رفتم سمت كوله پشتي و هر چي لازم بودو ريختم توش چيز ب درد بخوري جز مدارك نداشتم..در كمد رو باز كردم ..ي اصلحه ي روسي با صدا خفه كن..اين هم يكي از وسايل هي مهمم بود بيشتر دوستداشتم كارم رو با چاقو تموم كنم ..الان نميشد همراهم ببرم در مخفي توي كمد رو باز كردم و گذاشتمش پشت كمد و در رو بستم حالا علاوه بر زنگ ب در هم ميكوبيدن رفتم توي هال با وحشت ب در زل زده بود صداي تهديد اون پسره جمشيد و يكي ديگ ميومد ..بهترين موقع بود براي مطمئن شدن رفتم سمت در و از چشمي نگاه كردم خودش بود 

خود نامردش "پيمان" پسر راشد ..راشدِ قصهي من ..آدم بده ي داستان من..چقدر راحت ميشد كارم اگ همونجا دخلشو مياوردم ولي ن برنامم اين نبود پيماي توي برنامه ي من نقش اخرو داشتج

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داناي كل

باران با وحشت منتظر بود ك ببينه ك رهرو چ راهي جلوش ميزاره و رهتم سختش درگير مسائل ذهن خودش برگشت سمت باران قبل اومدن ب لندن چي فكر ميكرد و حالا تو چ موقعيتي بود 

..چ چيزهاي ديگري در انتظارش بود سريع سمت باران رفت و از كنارش گذشت

-دنبالم بيا

باران مثل بچه اي حرف گوش كن دنبالش راه افتاد هر كاري ميكرد ك خلاص شود از ان وضعيت

در پشت از داخل اشپز خانه بود خيلي سريع بيرون رفتند ماشين داخل كوچه پارك بود رهام پشت فرمان نشست و باران كنارش با ترش ب اطراف نگاه ميكرد از كوچه ك خارج شدند

باران.نفس اسوده كشيد

-ممنون واقعا

رهام ولي فكرش سخت مشغول بود..شده بود فرشته ي نجات يا شايد هم سوپرمن قصه ولي اين درست نبود ..او هر چيزي در داستان بود جز ايني ك الان هست ..

-منو هر جايي ك پياده كنيد ميتونم پيدا كنم يجايي رو .دوستم و گفتم ك برام پول بفرسته 

-باهم ميريم ايران 

باران با تعجب و مبهوت نگاهش كرد و رهام در فكري ك تازه ب سرش زده بود ميچرخيد

برنامه هايي ك ب نظرش بهتر از برنامه هاي قبلي اش بود 

**^**

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همه چيز مث برق و باد گذشت دقيقا بر عكس اين دوروز ك اصلا نميگذشت و مثل فيلم وحشتناكي ك صحنه ي وحشتناكش تمومي نداره تموم نميشد اين يارو همسايه بيشتر ازوني ك فك ميكردم مايع دار بود و با ي هواپيماي اختصاصي سفر ب ايرانو اوكي كرد درسته يكم اخم و بد اخلاق و بد عنق بود ولي خيلي بهم كمك كرده بود و بهش مديون بودم .از جمشيدم ديگ خبري نشد بدون دردسر همه چيز اوكي شد .نميدونم چي شد ك يهو تصميم گرفت منو باهودش بياره ايران ولي هر چي ك بود ازش ممنون بودم

توي هواپيمام از اول تا اخرش چشاش بسته بود و مث پيرمردا خواب بود شايدم خواب نبود نميدونم ولي حرفي ازش بيرونم نميومد عين ي بسته ي سفارشي مهر و موم شده بود ك چيزي ازش سر در نمياوردي زود تر از اونيكه فك ميكردم رسيديم ايران ..انگار اين سفر دوروزه فقط براي اين بود ك قدر ايرانو بيشتر بدونم و كمتر غر بزنم 

با صداي پري از روي تخت بلند شدم

-ها چيه!؟

-ي ساعته دارم صدات ميزنم..نمياي ناهار؟!

عاقل اندر سهيف نگاش كردم-

-اينم سواله!؟احمق كسي ك تازه از سفر چندين ساعته بوده مگ ميشه گشنه نباشه

-خوبه حالا توام ..اگ صدات نميكردم ميمردي حتما

-لال شي ايشالله چطور دلت مياد از مرگ من حرف بزني

از كنارش گذشتم و بهش تنه زدم دنبالم اومد

-خيلي راحت..اما ميدوني دوستدارم يجور دردناك باشه مرگت ك بتونم قشنگ برات زبون بگيرم سر خاكت ازين مرگاي مشقي و بي كلاس نباشه

-دهنتو ببند پري ..

برام شكلك اومد خاله پريسا با لبخند نگامون كرد

-پريا اذيت نكن بچرو ميدوني ك خستس

نشستم كنار پري پشت ميز

-نگو خاااله ك دلم خونهههه مگ ميفهمه اينچيزارو اين دختر

پري همينجور ك دهنش پر بود پرسيد

-نگفتي همسايه ي قهرمانت كجا رفت چيشدا

-رفت خونشون ديگ من چميدونم 

-چقدر بي عرضه اي هميشه اخر داستانشخصيتا بهم ميرسن تو گذاشتي در بره

-دلت خوشه..اون منو تاايران بزور اورد با صدتا قرو فر 

خاله پريسا خنديد و سر تكون داد 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*****^

-مثل روزاي قبل اومده جلوي همون دري ك هر روز مياد تو پايينترين نقطه ي شهر 

-شماره داداشرو گير اوردي

-اره خبرش كردم ك ابجي خوشگلش كجاست

-من سر خيابون منتظرم ك بياد توتم بهترع حواست و جم كني و مث ديروز پچول بازي در نياري  

-ميخاي چيكار كني رهام ..اين دختر كيه ك چند روزه مارو از خورد و خوراك انداختي ك دنبالش باشيم

-ببينم ميتوني خفه شي و كارايي ك بهت گفتم و بكني

گوشيو كردم و انداختمش رو صندلي اينه رو يجوري تنظيم كردم ك از داخل كوچه ك بياد مشخص شه ..براي رسيدن ب راشد چند روز معطلي ك چيزي نبود تبلت رو از صندلي عقب ور داشتم و پوشه ي مربوط ب پياماي متين يكي از وكلاي كار كشته ي شركت رو چك كردم تمام اطلاعات همسايه ي دردسر ساز لندن رو دوباره از همون اول چك كردم 

-باران كياني

دانشجوي فارغ التحصيل شده ي رشته ي پرستاري

پدر مادرش چند سال پيش جدا شدن و هر كدوم رفتن پي خودشون و  باران با برادرش زندگي ميكرد و البته ب علت نداشتن مال و منال و پول در كنار درسش خدمتكار چند تا خونه بالا شهري هم بود دانشجوي ممتاز دانشگاه و البته محبوبي بوده تو دوران دانشجوييش و خيلي خاطرخواه داشته ولي خب اين دختري نبوده پابده بيشتر با يكي از دوستاش صميمي بوده و رفت و امد داشته و داره

تند تند ازين شرو وراي مسخره ي متين گذشتم و انگشتم و دقيقا با رسيدن ب اسم راشد نگهداشتم و زل زدم ب پيام متين:

-خواهر زاده ي راشد و دختر عمه ي پيمان 

بخاطر علاقه پيمان ب باران. راشد زيادي هواشونو داشته و داره اينجور ك بوش مياد پسره زيادي خاطره ايندخترو ميخاد 

صداي زنگ گوشيم و افتاده اسم برديا نشون ازين ميداد ك وقتش رسيده از اينه عقب رو كنترل كردم

**^^^

باران 

براي بار پنجم تماس پريا رو رد دادم و نشستم لب جدول كنار در چند روزي بود هر روز ميرفتم خونه ي خراب شده اي ك توش زندگي ميكرديم جمشيد نامرد معلوم نبود چ گوهي خورده بود و چي تحويل بقيه داده بود ك حتي نگامم نميكردن درو همسايه ها تا چ برسه جوابي بدن بهم،بلاخره يكي شون فقط لطف كرد و گفت خونه رو جمشيد فروخته . خبري از راشد و پسرش نبود پس پري چي ميگفت ك ديدتش تو اين خونه..پيامي ك پري داده بود و بازكردم.

-باران كجايي جواب بده نگرانت شدم 

گوشيو انداختم تو كولم گناه پري بيچاره چي بود ك ي رفيق در ب در مثل من داشت ي رفيق بي پدر و مادري ك هميشه وبال گردنش بود .بدون توجه ب سيمين همسايه ي و ب رويي ك كلا از همون زماني ك يادمه كنار پنجرشون پاتوقش بود و همسايه هارو ديد ميزد رامو گرفتم و رفتم ..حتي قفل درهم عوض شده بود پس صد در صد فروخته خونرو ..نفسمو با درد و غمي ك تو دلم بود  دادم بيرون هنو وارد خيابون اصلي نشده بودم ك..ي ماشين كنار پياده رو ترمز زد و ب قانيه نكشيد ك صداي فرياد اشنايي مو بتنم سيخ كرد

-دختره ي عوضي فك كردي در بري ديگ پيدات نميكنم باران روزگارتو سياه ميكنم 

با ترس چند قدم عقب رفتم زبونم بند اومده بود و پاهام شل شده بود فك ميكردم جمشيدي ك ارزوي خارج رو داشت ديگ پاشو ايران نزاره ..چرا برگشته بود ..از كجا فهميده بود اينجام اين ك فروخته بود خونرو با همون داد و هوار اومد سمتم ك ب خودم اومدم با كوله اي ك ي بندشو انداخته بودم رو شونم زدم تو سرش و خيلي ناغافل از كنارش گذشتم  تو اون ساعت از روز خوب ميدونستم ك تو اون كوچه پرنده ام پر نميزد ماشينشو دور زدم اون موقع وقت فك كردم ب ماشيني ك زير پاش بود و نداشتم و با تموم توان شرو كردم دوييدن 

-صب كن باران ...دختره ي احمق

*****

ي لبخند كج نشست رو لبام

افرين ميدونستم ميتوني و از پسش بر مياي

سريع از كنار ماشينم رد شد جمشيد هم لخ لخ دمبالش ميدوييد ولي اون فرز تر ازين حرفا بود و خيلي سريع پيچيد تو كوچه ي بعدي، استارت زدم و رفتم دنبالشون فاصلشون باهم زياد بود ولي انگار نفس كم اورده بودن از كنار جمشيد ك فحش ميداد و صداش ميزد گاز دادم رسيدم ب باران يكم جلوتر ازش ايستادم و بهم ك رسيدصداش زدم

-بيا بالا

استاد و نفس نفس زنان نگام كرد و بعد پشت سرش دوباره نگاهشو بهم داد تعجبش و ميشد ديد ازين فاصله ام

-تو

از اينه ب جمشيد نگاه كردم ك كم مونده بود برسه

-انگار دردسرات تمومي نداره براي من..

دوباره پشتشو نگاه كرد و خيلي سريع نشست پامو گذاشتم روگاز 

استارت بازي

يك هيچ ب نفع من

***^

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باران

با غيظ نگاش كردم از ي طرف نفسم بالا نميومد و از يطرفم درك نميكردم يچيزايي رو ..اين اينجا چيكار ميكرد حرفمو ب زبون اوردم :

-تو اينجا چيكار ميكني،..

جدي نگام كرد

-اينو فك كنم من بايد ازت بپرسم..هميشه انقد پر دردسر زندگي ميكني!؟

عصبي نكاش كردم

-كي مث شما پولدارا بي غم و غصه ..حالا من التماس نكشيدم وايسي و سوارمكني..ك منت ميزاري

هيچ تغييري تو چهرش ايجاد نشد خنثي بود و جدي گاهي حس ميكردي اصلا روح در بدن نداره يا اصلا احساسي نداره

-جاي تشكرته دختر!!!

نگاهمو ك عين خنگا بهش زل زده بودم و ازش گرفتم تو ماشين گرون قيمتش چرخوندم

-كلا عادته ي كار خوبيم در حق كسي ميكني بعدش زهر كني ب طرف

شونه بالا انداخت و ابرو بالا داد ولي نگاهش ب رو ب رو بود

-متوجه منظورت نميشم 

سمتش چرخيدم صندلي ماشينش انقد بزرگ جا دار بود ك چهار زانو هم ميشستم بازم جا بود ..نميزونم شايد من ريزميزه بودم،،.چشامو ريز كردم

-توي فرودگاه يادت ك نرفته چطور ولم كردي و رفتي ..من ك نميخواستم وبال گردنت شم..

-انتظار داشتي عين مادمازلا فرش قرمزم پهن كنم جلو پات تا برسي خونتون

از خونسرديش عصبانيتم بيشتر ميشد با صداي بلند گفتم 

-تو مسئوليت اوردن منو بر عهده داشتي من تا چند ساعت ويرون اون خراب شده بودم ميفهمي يني چي

فك كردم رفتي دسشويي يا ي قبرستىن ديگ و بر ميگردي ....

با ترمز ناگهانيش نزديك بود با سر برم تو شيشه ك دستمو ب داشبورت گرفتم رفتم چند تا حرف بارشكنم ك يقمو گرفت و سمتم خم شد چسبوندتم ب در وحشتزده دست رو دستش گذاشتم ،عينسوسك چسبيده بودم ب شيشه ماشين از توي دندوناي كليد شدش غريد 

-بهترع درست حرف بزني چون من با اونايي ك حرف زدن بلد نيستن جور ديگ بر خورد ميكنم..

ي نگاه ب عقب انداخت و با همون شدت و عصبانيت يقمو ول كرد و ماشين حركت داد 

-همينكه تا همونقدم حواسم بت بود برو خداتو شكر كن تو مرام من تا همينقدام نبود ...

از ترس زبونم بند اومده بود تا اين درجه وحشي بودن رو نديده بودم هنوز قفسه سينم تاپ تاپش وانستاده بود و سنگيني دستش رو هنوزم هس ميكردم..."چشاش از نزديك ي رنگ ديگ بود" ..سرمو تكون دادم تا افكار چرتم كنار برن و ب حالت ترسم غلبه كردم

-نگهدار پياده ميشم!!!!!

-ميموندي حالا ..

-فك نكنم امنيت جاني داشته باشم

ي پوزخند معني دار زد

-پس مشكل خودته انگار ..هر جا ميري امنيتت ب صفر ميرسه 

دستمو مشت كردم لعنتي دوسداشتم دندوناشو خورد كنم داشتخون خونو ميخورد ك باز ب حرف اومد

-بهترع بشيني سر جات و كمربندتم ببندي همونجور ك حدس ميزدم دردسرات حالا حالا ها دامن گيرمونه

و بعد اين حرف پاشو گذاشت رو گاز و با سرعت نور رفت جيغ بنفش كشيدم و چسبيدم ب پشتي صندلي

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داناي كل

با ترس و دلهرع برگشت و عقب رو ديد زد ميتونست ازين فاصله ام ماشين پيمان رو بشناسه ناخواسته طبق عادت انگشت اشاره در دهان در صندلي فرو رفت لعنتي پيمان از كجا پيدايش شده بود بغض كرد هيچ وقت درك نميكرد اين همه بدبختي براي چيه..با پيچيدن ناگهاني ماشين داخل كوچه،جيغ كشيد و از دستگيره ي در گرفت ..

رهام اخمو تر از هميشه نگاهي ب اينه انداخت  دستفرمانش حرف نداشت ولي براي كوچه پس كوچه هاي نا آشناي پايين شهر كمي ويراژ دادن سختش بود

نگاهش سمت باران كشيده شد ارام اشك ميريخت و چيزي زمزه ميكرد بدون شك اگر مسئله ي راشد و انتقام ديرينه اش نبود يك دقيقه ام ابغوره گرفتن هاي اين دختر را تحمل نميكرد ..

او براي نقشه هايي ك سالها كشيده بود و حال زمانش رسيده بود پا روي هر چيزي ميگذاشت 

-حالا گريت برا چيه..!؟

-انگار تو راستميگي .من منبع دردسرم

و باز چشمه ي اشكش جاري شد رهام كلافه از فين فين هايش روي فرمان ضرب گرفت و كوچه ي بعديِ نا آشنا را پيچيد و با ديدن راه بنبست پا روي ترمز گذاشت ماشين پيمان ب دقيقه نكشيد ك پشتشان ايستاد باران هول زده بر گشت

-واي واي اومدن وااي خدا ..جمشيد تيكه پارم ميكنه

با التماس ب چشمان سرد و بي روحش زل زد در بدترين شرايط هم حالتش تغيير نميكرد

-تورو خدا ..نزار منو ببرن بخدا جبران ميكنم 

رهام بي توجه ب التماس هاي او سمت سمتش خم شد و در سمت او را قفل كرد .جمشيد از سمت باران

و پيماناز سمت رهام ب شيشه زدند

رهام ارام در را باز كرد و پياده شد عينك دودي اش را داخل ماشين انداخت و رو ب روي پيمان ايستاد جمشيد از همان اول شروع كرده بود ب نطق كردن هايي ك از نظر رهام بيشتر شبيه ور ور كردن بود 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بدون توجه ب جمشيد ك كم مانده بود در ماشين را بشكند چشم در چشم پيمان داده بود فكرش را نميكرد روزي تو چشماي پسر راشد زل بزند و انقدر خونسرد باشد چشمانش شباهت زيادي با راشد داشت پيمان از نگاه خيره و بي صداي رهام كمي ترسيد و يك قدم نامحسوس عقب رفت

-چي ميخاي؟چرا نخود آش ما ميشي

جمشيد عربده كشيد

-بايد از همون روز اول شك ميكردم ك اينا رو هم ريختن ،وگرن چرا بايد انقد سر اين يارو تو زندگي ما واشع..باران اين درو باز كنم زنده نميزارمتاااا

باران وحشتزدع خودش را عقب كشيده بود و ب  قيافه ي ترسناك جمشيد زل زده بود جمشيد تهديد وار ب شيشه كوبيد 

- مايه ننگ شدي بدبخت اين يارو كيه نديده نشناخته دوروز اونور همسايت بوده الان تو ماشينشي بيا پايين ببينم

رهام نگاه معني داري ب جمشيد انداخت

-بهترع صداتو بياري پايين اقاي جان

اقاي جان را ب تمسخر ادا كرد  جمشيد صدايش خفه شد رهام با تفكر نگاهش كرد

-درست گفتم ديگ اسمت رو

جلوي نگاه خيره ي پيمان از كنارش گذشت و سمتجمشيد رفت 

باران از استرس پوست لبش را گنده بود 

رهام رو ب روي جمشيد ايستاد

-خب بايد اعتراف كنم درست حدس زدي ما با هم اشنا بوديم از قبل و همسايگيمونم بر حسب اتفاق نبوده 

ب پيمان ك ب اون دقيق شده بود نگاه كرد

-ي بار با خودت نگفتي اين دختر چرا ب مرگ راضيه ولي ب تو ن

و باز ب جمشيد ك از عصبانيت در حال انفجار بود نگاه كرد

-باران محرم منِ حالا ميخام ببينم كي ميتونه ببرتش

پسر داييش يا ..برادر ناتنيش

پيمان تكان ريزي خورد و مبهوت ب باران ك او هم مات بود زل زد،

باران سعي داشت تعجبش مشخص نباشد و جمشيد ناباور تر از آن دو  باران هيچ نميداست چي قراره اتفاق بيفته و در دل صد بار ب خود ناسزا گفت ك انقدر بدبخت است صداي  داد جمشيد از جا پراندتش

-تو چيكار كردي باران چ غلطي كردي باران

و سمت در يورش برد ك پيمان ب حرف امد

-جمشيد ..بريم

-كجا بريم ..من برات توضيح ميدم پيمان

پيمان سمت ماشينش رفت و داد كشيد

-خفه شو جمشيد خفه

جمشيد سريع دنبالش رفت مثل هميشه فقط ب منافعش فكر ميكرد سوار ماشين شدند و رفتند و باران خوب ميدانيت دردسر تمام نشده و دردسر اصلي راشد بود او از خواسته ي پسرش دست نميكشيد 

رهام نشست و دنده عقب گرفت از كوچه خارج شد 

-اون چ حرفي بود زدي اصلا فهميدي چي گفتي

-ميزاشتم در ماشين رو بشكنه 

-بخاطر در ماشينت اون حرفارو تحويلش دادي ميزاشتي خودم دست ب سرش ميكردم

-همونجور ك تا الان دست ب سرش كردي 

-همونجور ك تو اين همه سال پيچوندمشون

-توام فك نكنم چندان بدت اومده باشه

-از چي ازينكه گفتي محرميم الان دقيقا چي اين موضوع بايد خوشحالم كنه..صد رحمت ب پيمان

رهام چشمانش را براي ارامش اعصاب بست و باز كرد اين دختر زيادي رو اعصابش بود..اين مدل نميشد با او تا كرد اصلا چرا وارد اين بازي شده بود راشد را بي دردسر تر ميتوانست گير بندازه .ماشين را .نگهداشت 

-برو پايين

باران از حركت ناگهاني اش كمي شك زده نگاهش كرد ولي سريع جبهه گرفت

-چيه زدي خراب كردي همه چيو بعد يچيزي هم ميگم ناراحتم ميشي تو با اين كارت و حرفت بدبختم كردي ميدوني الان پيمان بره ب راشد بگ چي ميشه ..از دست جمشيد و پيمان ميشد در رفت  ولي راشد ..

باران چشمانش را بست و نفس عميقي كشيد ب راشد دوست نداشت فكر كند 

-راشد كيه؟

-يكي عوضي تر از پسرش.ك هيچي تو اين دنيا فك نكنم باشه ك دوسشداشته باشه ..البته جز پسرخنگش

رهام باز با امدن اسم راشد دگرگون شده بود روي فرمان ضرب گرفت لعنتي ..نميشد از اين  تَله ي جذاب گذشت ..بازيِ جذاب و پر هيجان را دوست داشت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ماشين را باز حركت داد خودش هم گمراه سده بود و نميدانست چ كاري را از پيش بگيرد اين دختر تمام معادلاتش را بر هم زده بود 

-كجابرسونمت

باران هم از رفتار متناقض اين مرد گيج شده بود هيچ چيز را درك نميكرد آدرس خانه ي پري را داد جز انجا ك جايي را نداشت با ياد اوري پري عين جن زده ها در كوله اش را باز كرد و گوشي اش را نگاهي انداخت اه از نهادش بر خاست

١٠تماس و ٤پيام از پري ك هر كدام از فحش هايش را بايد از گوگل معنايش را سرچ ميكرد  سريع پيام داد

-سلام.پري مشكلي برام پيش اومده بود بيام خونه توضيح ميدن

پيام را سِند كرد و ب دقيقه نكشيد جواب اومد

-فقط دعا كن بهونت قابل قبول باشه

نگاهي ب رهام انداخت حتي اسمش را هم درست حسابي  نميدانست در فرودگاه صداي شخصي ك پشت تلفن باهاش حرف ميزد را خيلي ضعيف شنيده بود ك صدايش زد رهام ولي مطمئن نبود هيچ چيز ازين مرد نميدانست ..رهام غرق در فكر ارنجش را روي پنجرهي باز گذاشته و دست ديگرش ب فرمان بود تقريبا كمي مانده بود تا برسند ك رهام سكوت را شكست

-كي و كجا ميتونم باز ببينمت!؟

باران با ابروهاي بالا داده نگاهش كرد فاز اين مرد را درك نميكرد ن ب اخم و تخمش ك انگار طلب ميخاست و ن ب پيشنهاد هايش ابروهايش در هم رفت اين را ديگر فكر ميكرد با امثال پيمان فرق دارد 

-يني چي!؟

رهام نگاهش را از رو ب رو ب او داد مثل  گربه ي وحشي  ك احساس خطر كرده ب او زل زده بود دوباره ب حرف امد

-فك كردي دو سه بار اتفاقي ناجي شدي برام خبريه،..

رهام از حالت تدافعي اش لبخند كجي روي لبش نشست و طبق عادت دوباره ب هموان حالت اول  برگشت و سمتش خم شد ك باران با ترس و دلهره ب  در چسبيد رهان بي توجه ب ترس او كمي نزديكتر رفت 

-ميخاي بگي بدت اومد از پيشنهادم!؟

باران مچاله شده ب او زل زده بود اين مرد ديوانه بود

رهام با پوزخند ب حالت عادي برگشت ك باز باران نطقش باز شد اين دختر از رو نميرفت

-بايد از چي خوشم بياد دقيقا..يكي ك ارث بابا انگار ميخاد از ادمم مگ قرار گذاشتن باهاش ذوق داره

خيابون هاي اطراف خانه ي پريا را تشخيص داد 

-همينجاها نگهداري پياده ميشم ..خلاصه مرسي ك كمكم كردي اميدوارم بتونم جبران كنم ي روزي 

رهام بدون حرف نگهداشت باران دستش سمت در رفت ك رهام گفت

-جبران كن...

باران سمتش برگشت ررهام خيلي سخت گفت

-كمكت كردم پس جبران كن و كمكم كن

تا حالا هيچ وقت از كسي تقاضاي كمك نكرده بود باران متعجب نگاهش ميكرد 

-ي قراري بزار ببينمت تا بگم چجوري

باران در مرامش بي معرفتي نبود كمي تعلل كرد و بعد پياده شد سرش را از شيشه بيرون اورد

-رستوران رز رو ك ميشناسي..فردا ميبينمت ساعت٦

رفت ك بره ولي باز برگشت سمت رهام و با اخم و تخم گفت

-ولي اميدوارم خواستت غير معقول نباشه

و بعد راهش را گرفت و رفت رهام در دل ب خود و وضعيت پيش رو خنديد هيچ وقت اين شرايط را پيش بيني نميكرد

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-اصلا خودت ميدوني ميخاي چيكار كني رهام داري نگرانم ميكني 

پرونده ي جلوي رويش را بست وب متينچشم دوخت نگراني اش را درك ميكرد وقتي متيناز چيزي نگران بود يعني اوج بدبياري متينكلافه طول و عرض اتاق را طي ميكرد 

-قرار اصلا اين نبود ك..كلا صورت مسئله رو تغييير دادي تو بهتر نبود با ما ي مشورتي ميكردي رهام...مگ ن برديا!؟

نگاه از متين گرفت و ب برديا چشم دوخت بر خلاف هميشه توي فكر بود متين سمت برديا برگشت 

-با توام برديا

برديا-ها چته باز منفي بافي ميكني

متين با چشم و ابرو اشاره ميكرد ك برديا حرفش را تاييد كند ولي برديا توي فاز ديگر بود 

-خب رهامم حق داره ديگ...دختر خواهر راشد خيلييي اتفاقي  جلوش سبز شده دقيقا همون تايمي ك راشد گموگور بوده منم بودم همين كارو ميكردم ...

متين با دهن كجي نگاش كرد

-اره تو بودي دخترروميديدي كلا صورت مسئله رو پاك ميكردي يادت ميرف برنامتو

برديا با جديت ساختگي نگاش كرد

-منو چي فرض كردي تو!!!

متين-ي بدبخت دختر نديده

-اووو نكه خودت زيادي ديدي سيري ببيني بالا مياري...يادم نبود ويار داري 

رهام دستس را بالا اورد ميدانست ب جانم افتادن هاي اين دو تمامي ندارد هر دو نگاش كردن از جاش بلند شد 

-خب وقتي دوتا جاده هستيكي پر پيچ و اون يكي صاف چرا از صافِ نريم مشكل تو چيه دقيقا متين ؟كجاي اين برنامهجديد مشكل داره ؟!هدف يكيه

متين روي مبل كنار برديا ولو شد از قصدجوري نشست ك ب برديا ضربه خورد 

-اخ يابو لهم كردي ادم ب اين گندگي نميبيني

متين بي توجه رو به رهام گف

-برنامه جديد يني مشكل دردسر ..از راه اون دختر بخاي وارد شي يني رقيب عشقي پسر راشدي اصلا ي درصد فك كن لومون بده دختره

برديا همينجور ك كتفش را ماساژ ميداد با چهره جم شده گفت

-با تموم نفهميش چندان بد هم نميگ ها،اين جنبرو بهش فك نكرده بودم

متين-تو مگ فك كردن هم بلدي اخه 

رهام-نميتونه لو بده،چيزي نميفهمه ك لو بده،اون چيزاييك بايد بفهمرو ميفهمه  ن بيشتر اون تنها را رسيدن ب هدفه

برديازد پشت متين و رو به رهام كرد

-اين بزغاله فقط فكر اينه از كارش بيكار نشه من خووووب ميشناسمش الكي تز نگراني مياد

متين-خفه شو بايا كي ب كي ميگ من پروانع وكالتمو جلو روتون پاره ميكنم اگ بخاد ازينفكرا كنين

برديا-جون من پاشو برو همين كارو كن ن پاشو خدايي

-برديا ميزنم فيستو ميارم پايينا 

-ن خو پاشو ديگ مگ خودت نميگي اخه پاشو برادريتو ثابت كن،تو بيار پروانتو من خودم اتيشش ميزنم

-ببين ديدن اون پروانه لياقت ميخاد اصلا ب قدو قوارت نميخوره داداش 

رهان سر تكون داد با نگاه كوتاهي ب ساعت  سما در رفت و بدون توجه ب كل كل ان دو از اتاق بيرون رفت صالحي منشي شركت با ديدن رهام از جايش بلند شد و موهايش هزار رنگش را داخل مقنئه فرستاد و روز بخيري داد

رهام  با تكان سر اكتفا كرد

هيچ از او خوشش نمي امد وقتي مسئول گذينش برديا باشد ازين بهتر انتظار نميرفت 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نگاهي ب ساعتش انداخت يك رب مانده بود ب قرارش چهره اش درهم و اخمالو بود و زيادي توي فكر ،از اينكه برنامه هايشتغيير كنند متنفر بود جلوي رستوران نگهداشت ..بياد نمي اورد اخرين باري ك با يك دختر در رستوران قرار داشت كي بود همه ي دختراني ك با اون رابطه داشتند خوب ميدانستند ك تاريخ مصرفشان همان رابطه ي اول است  و سروكارشان از همان اول اتاق خواب اين مرد اخموست 

و خوب ميدانستند رهام چيزي رو دوبار امتحان نميكرد

 ارام و با اقتدار هميشگي وارد شد نگاه كلي ب ميز هايي ك از ١٠٠درصد ٩٠درصدشان دونفره بودند و روي هر كدام دختر يا پسر با تيپ هاي عجيب غريب نشسته بودند انداخت و نگاهش قفل ميز اخري شد ...

مگر ميشد دختر خواهر راشد را نشناسد

حتي از نيم رخ سمتش رفت باران  با حرص جواب پري را ك از پشت گوشي ي ريز حرف ميزد را داد

-اصلا معلوم هست چي ميگي تو اين رستوران ب اين بزرگي و شلوغي مثلا منو ميخاد بخوره

-ن خره خب مثلا دستت و بگيره و نوازشي چيزي

-خام برسر منحرفت ..پري ين يارو من ك بت گفتم خيلي عجيبه كلا انگار احساس نداره 

-اي ناقعلا پ دلت ميخاد ولي اون را نميده

باران بي توجه ب حرف پري حرف خودش را ادامه داد بدون انكه بنداند رهام كنارش ايستاده 

-يجور زيادي سرد و يخيه ببينيش متوجه ميشي هيچي از روابط اجتماعي هم انگار سرش نميشه بابا اينارو ك صد بار گفتم برات از ديشب

-نميدوني چقد كنجكاوم ببينم اين يارو رو و بيششتراينكه چي ميخاد بگ بهت 

-حالا بزار بياد انگار از وقت شناسي هم چيزي سرش ...

و در همان حين سر برگرداند سمت در ورودي ولي هيكل و قد و قواره ي رهام مانع ديدش ب در شد حرفش را خورد و تحليل وار با پري خداحافظي كرد اب دهانش را قورت داد و خدا خدا كرد چيزي از حرف هايش را نشنيده باشد  ك البته با قيافه ي برزخي رهام بعيد ميدانست رهام بي حرف نشست و نگاهي ب ساعت انداخت

-٦و٣دقيقه فك نكنم تاخيري داشته باشم اون سه دقيقش هم معتل خودتون شدم

و با اشاره ب گارشون فهماند ك ان سمت بيايد

باران در دل شرمنده و در ظاهر بيخيال نگاهش كرد چيز خاصي نگفته بود فحش نداده بود بدو بيراهيم نگفت واقعيتي بيش نبود

 مثل هميشه دست و پيش ميگرفت پس نيفتد

-شما عادت دارين فال گوش واميستين!؟

ي لبخند كج زد و نگاهش را ب نگاه رهام داد

-ب قد و قوارتون نمياد

و رهام فكر كرد ك واجب است نوكش را بچيند و شايد هم زبانش را از حلقومش در بياررد ترجيح داد فعلا با همان نگاه بحث شرو نشده را خاتمه دهد هنوز با اون كار داشت

گارسون امد و رهام سفارش نوشيدني داد و باران ك گرسنگي فشارش ميداد سفارش ماهي ..رهام در دل فكر كرد ك چيز نفرت انگيز تر از ماهي نبود

 از ماهي متنفر بودي

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باران با ديدن ماهي ك درون بشقاب بود چشمانش برق زد مثل هميشه با شكمش تعارف نداشت و با ي بفرمايين كوتاه مشغول شد عاشق ماهي بود مخصوصا كمي برشته هم باشد

رهام دست ب سينه نگاهش ميكرد و سعي ميكرد نگاهش ب ماهي با ان چشمان باز نيفتد چهره ي درهمش درهم تر شده بود بهترين موقع بود براي برانداز كردن دختري ك پا برهنه در نقشه اش امده بود سفيدي پرستش با ان موهاي روشن و چشمو ابروي پرپشت و خوشفرمش هر بيننده اي را جذب ميكرد و ب خود خيره اما رهام هر كسي نبود دختران دورش پر زرق و برق تر از ابن دختر ساده بودند بيشتر از هر چيز رفتارش برايش عجيب بود دختران اطرافش انقدر با ماز و فر و ادا غذا ميخوردند ك لحظه اي شك كرد فرد ساده ي رو ب رويش اصلا   دختري باشد از جنس همان ها...

باران با بيخيالي سعي داشت ماهي خوشمزه اش لذيذ تر ب دهنش بيايد و جاهايي ك با چنگال و قاشق سختش بود را با دست در دهان ميگذاشت از نظرش غذا خوردن هر چي خاكي تر دلچسب تر 

تقريبا ماهي اش تمام شد و دستمالي را برداشت و مشغول تميز كردن دهانش بود ك نگاهش ب نگاه رهام گره خورد جور خاصي نگاهش ميكرد ك انگار تا بحال ادم در حال خوردن ماهي نديده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-هوم؟!من ك اولشتعارف كردم

-خوردنت تموم شد!؟

باران ارام سر تكان داد و رهان تكيه از صندلي ور داشت از مقدمه چيني متنفر بود و اصلا اهل حاشيه نبود

-همونطور ك گفتم ميخام كمكم كني

باران با خود فكر كرد"ك چ كمكي از اون بر مي آيد براي او ك يك تنه همه را حريف بود" اصلا چ كمكي از دست او ك كسي را نداشت بر ميامد 

-چ كمكي 

رهام ارنجش را ب ميز تكيه داد و كمي خم شد كمي برايش سخت بود كمك خواستن از كسي تا بحال ب ياد نداشت از كسي كمك بخواهد ولي اينبار فرق داشت 

-ي تصفيه حساب كوچيك دارم 

باران كنجكاوانه نگاهش كرد 

-با كي..

و رهام باعصبانيتي ك سعي در مخفي كردنش داشت غريد 

-راشد 

-راشد ..داييمو ميگي

رهام سر تكون داد و باران متعجب فكر كرد ك چ تصفيه حسابيست ك رهام از اون كمك خواسته

اصلا دايي او را از كجا ميشناسد ..رهام با همان جديت ب حرف امد

-ي خصومت شخصيه ك ميخام تصفيش كنم و ب كمكت نياز دارم هستي ك بسم الله ..نيستي معتل نكن

باران باز با امدن اسم راشد دستو پايش را گم كرده بود و استرس وجودش را گرفته بود

-ولي اونا ب خون من تشنه ان چجوري...

رهام محكم و قاطع گفت

-تو با اونش كاري نداشته باش ..

و بعد كمي ارام تر ادامه داد:

-اگ هستي ساپورتت ميكنم..از هر نظر..ماشين خونه هر چي بخاي تا با مني ن تنها راشد گنده تر از اونم نميتونن چپ نگات كنم

و ندانستبا اين حرف دل دختر بي پناه را چقدر گرم كرد،اخ ك چقدر نياز داشت ب يك پشتيبان اين روزها زيادي بي كس شده بود،ب ناجي اين روزهايش كمترين شك را هم نداشت ته چشمان جدي و خشنشقاطعيت را ميديد...از طرفي دلش براي كمي هيجان هم تنگ شده بود چ بهتر از حال گيري از راشد و از طرف ديگر چيزي ك قلقلكش ميداد وعده ي خانه و ماشين بود و از لباس و ساعت و كفش ماركدار ناجي اش ميشد فهميد ك همه اينها را ميتواند محيا كند و بلوف نميزند رهام خونسرد نگاهش كرد

-خب من منتظرم

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نميدانست چطور ب او ميتواند كمك كند ولي هر جور ك بود مطمئن بود ب دردسر مي افتد راشد و پيمان خطرناك تر از اينحرف ها بودند  رهام از جايش بلند شد و عزم رفتن كرد ك باران نگاهش را از دو دختر ميز كناري ك از اول ورود رهام تو نخش بودند گرفت و ب قد و بالاي بلند و درشت مرد رو ب رويش زل زد و ناهول بلند شد

رهام خوب ميتوانست رضايت را در چشمانش بخواند ولي سياستش بود دو ديتش را روي ميز گذاشت و كمي خم شد 

-خب...

و باران مطمئن نگاهش كرد خوب ميدانست ك هيچ جايي را ندارد ..و خانه ي پري هم براي هميشه نميتواند بماند 

-هستم..ولي خب نميخاي بگي چجوري من ميتونم كمكت كنم ..

رهام چند تا تراول را روي ميز گذاشت سمت در خروجي رفت و باران هم دنبالش

-سعي كن زياد سوال نپرسي 

باران از بد عنقي اش ابرو در هم كشيد و جلوي ماشين ك رسيدند ايستاد از نظرش اين مرد با خودش هم درگير بود 

-من خودم ميرم

و راهش را كشيد ك برود صداي رهام متوقفش كرد

-كسي خواست برسونتت مگ

باران با دستاني مششت شده سمتش برگشت رهام بي توجه ب او پشت فرمان ماشين لوكسش نشست. اخ ك چقدر دوسداشت قدرتش را داشت تا جوري ديگر جوابش را دهد بي حرف بر گشت و ب راهش ادامه داد هر چ بدو بيراه بود نثارش كرد با حالي زار كنار خيابان ايستاد تاكسي از اينجا تا خانه پري زيادي برايش گران تمام ميشد ..چ غلطي كرده بود با خود ناليد "ميمردي بي حرف ميشستي تو ماشين بيرونت ك نميكرد ميرسوندتت ديگ "

در همين افكار بود ك ماشيني جلويش ايستادوشيشه پايين امد خودش بود با اون اخم و عينكي ك رو چشاش بود زيادي جذاب ب نظر مي امد كمي روي فرمان كم شد 

-بيا بالا

و باران حرص خورد از لحن دستوري اش اين مرد هيچ چيز حالي اش نبود ولي باران ب اين سادگي ها كوتاه نمي امد

-گفتم ك خودم ميرم ممنون

و ارام كنار خيابان حركت كرد رهام باز خونش ب جوش امده بود  ارام كنارش حركت كرد اصلا ب ياد نداشت حتي در دوران نوجواني اش اينگونه دمبال دختري رفته باشد دو بوق پياپي زد و با هشدار گفت

-بهترع بياي بشيني تا با زور وادارت نكردم

و باران در دل از لحن تهديد گرنه اش ترسيد و در ظاهر سعي داشت اداي بي خيال هارا در اورد ماشيني كنارشان ايستاد و صداي پسر جواني ك داد زد"خب نميخاد سوار شه مگ زوره داداش"

رهام با همان حالت خشنش سمت پسر تازه ب دوران رسيده برگشت و پسر اوضاع را خيت ديد و گاز داد و رفت 

رهام ماشين را نگهداشت و پياده شد با اين دختر جور ديگر بايد تا ميكرد كاش باران ميدانست بازي با اعصاب رهام انقدراهم شوهي برانگيز نيست و باران در دل فكر ميكرد "ك مگر شهر هرت است ك بيايد و بزور بشونه منو تو ماشين"

با كشيده شدن دستش ترسيده بر گشت رهام بي هيچ حرفي از بازويش گرفت و اورا سمت ماشين گنده اش برد و باران تقلا هايش بي فايده در را باز كرد و باخل ماشين نشاندتش و خودش هم ماشين را دور زد و نشست

باران تا بخواهد ب خود بيايد و در را باز كند قفل را زد 

باران ترسيده نگاهش كرد و با خود فكر كرد ك "واقعا شهر هرت است"

-چيكار ميكني تو روز روشن ادم ربايي ميكني

رهام بي هيچ حرفي با اخمي وحشتناك رانندگي ميكرد فكرش را هم نميكرد براي ماموريت اخرش اين دردسر هارا تحمل كند باران سكوتش را ك ديد انگار شير شده بود

-با توام معلوم هست چيكار ميكني ..؟؟؟عادت داري ب زور كارات رو پيش ببري ..گفتم كمكت ميكنم قرار نشد بزور سوار ماشينت كني منو ..دفعه اخرت باشه...

با پيچيدن ناگهاني رهام داخل كوچه لال شد و ترسيده ب در چسبيد رهام ماشين را نگهداشت و سمتش خم شد عصبي بود و خشن باران با وحشت ب در چسبيد و رهام فاصله ي بينشان را كم كرد و از بين دندان هاي كليد شده اش غريد

-بهترع دهنتو ببندي و زياد رو اعصابم نباشي گنده تر از تو هم جلو من خم و راست ميشن تو ك پشه اي بيش نيستي 

باران با وحشت اب دهانش را قورت داد ازين فاصله نزديك چشمانش هم روشن تر ب نظر ميرسيد رهام با همان چشم هاي ب خون نشسته اش ادامه داد

-تازه اول راهه سعي نكن از الان رو مخم باشي چون ديگ كنارم نميبينمت و امكان داره از روت رد شم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باران در دل ب خود لعنت فرستاد،خوب ميدانست اين مرد هر كاري از دستش بر مي آيد

رهام ب حالت اولش برگشت وماشين را حركت داد گوشي اش را سمتش گرفت

-شمارت و وارد كن ب موقش خبرت ميكنم

باران بي حرف شماره اش را وارد كرد دلش گرفته بود و يك گريه ي حسابي ميخواست

-سر خيابون پياده ميشم  تا خونه دوستم راهي نيست

رهام بي معتلي ايستاد كارهاب مهمتري داشت بايد ب ان ها هم ميرسيد باران بي حرف پياده شد در را بست و راهش را در پيش گرف ك رهان ديتش را روي بوق گذاشت باران بر گشت

رهام-خداحافظي يادت ندادم

باران خداحافظي ارامي كرد و رهام سر تا پايش را بر انداز كرد ...اين دختر غير غابل پيشبيني بود گاهي گستاخ و گاهي زيادي مظلوم

باران ك از بي كسي اش يك لحظه دلش ب درد امده بود باز راه رفتن پيش گرف 

 رهام پايش را روي گاز گذاشت

بايد ب كارهاي عقب افتاده اش ميرسيد  راه خانه اي ك ١٥سال بود از انجا دوري ميكرد را در پسش گرفت هر خيابان ك نزديكترميشد دلس بيشتر ب درد مي امد هيچ وقت برايش عادي نميشد حتي با وجود گذشت ١٥سال

كنار در عمارت بزرگ و قديمي ايستاد و پياده شد هيچ تغييري توي اين ١٥سال نكرده بود هر هفته ك ب انجا مي امد فقط انگار فرسوده تر ميشد و قديمي تر انگار خانه ام ميدانست خانه ي غم شده ارام كليد انداخت و وارد شد مثل هر وقت ديگر با باز شدن در صداي خنده ي رويا گوشش را پر كرد 

-داداش يني چي تورو خدا اذيتم نكن ديگ

نگاهش را ب درختاني ك روز ب روز قد ميكشيدند انداخت ان زمان نهالي بيش نبودند و الان ..

-سلام اقا خوشومدين

نگاهي ب مش رحيم انداخت اون هم انگار با اين عمارت پير ميشد ارام سر تكان داد و سمت عمارت رفت

-داخلن؟

-ن اقا رفتن حياط پشت بيشتر اوقات همونجان 

بدون حرف وارد خانه شد انگار ناقوس غم درونش پيچيده بود 

نگاهي ب عكس هاي دونفره ي خودش و رويا ك روي ديوار بود انداختخندان با ژست هاي مختلف شك نداشت ان خنده ي از ته دل ١٥سال است ك تكرار نشده بود  

رو ب روي قاب عكسي ك از همه بزرگتر بود ايستاد عكس دخترو پسري شبيه ب هم با فرق هاي خيلي ريز چشمان روبا كمي روشن تر از او بود حالت چشمانش بيشتر شبيه مادرش و رهام اما بيشتر ب پدرش رفتع بود قلبش ب درد مي امد ..از ديدن خنده هاي بي غمشان هيلي زود گذشته بود 

سمت پله ها رفت و ان هارا دوتا يكي طي كرد گويي ميخاست فرار كند از قاب عكس هاي روي ديوار ك هر مدام ب او دهن كجي ميكردند

در تراس پشت را باز كرد و بيرون رفت نگاهش ب پير مرد وپيرزن روي تاب قديمي ثابت ماند 

****

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...