رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
nas-ti#

رمان دزدهای مخملی | nas-ti# کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

نام رمان: دزد های مخملی

نام نویسنده: nas-ti#

ژانر: طنز و عاشقانه و پلیسی

هدف از نوشتن: علاقه به نویسندگی و پر کردن اوقات فراغت 

ساعت پارت گذاری : تایم مشخصی نیست ولی روزی یک پارت

خلاصه: در مورد چهار دختر پرورشگاهی هست. دخترای داستان از پرورشگاه فرار میکنند،تا بتواند یه زندگی راحت و خوبی واسه خودشون بسازند... اما نمی دانندکه پس از فرار از پرورشگاه قرار چه اتفاقاتی واسشون بیفته و زندگی اونها رو متحول کنه!

مقدمه :

با تمام مداد رنگی های دنیا 

به هر زبانی که بدانی یا ندانی!

خالی از هر تشبیه ، استعاره ، ایهام و ...

تنها یک جمله برایت خواهم نوشت:

دوست دارم ای خاص تر مخاطب خاصم ❤

ناظر : @ftm-tzk

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

IMG_4702.PNG

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا.

لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد.  

قوانین نوشتن رمان

موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم.

ياحق  

@M@hta

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام تک خالق هستی 

"پارت اول"

"مریم" 

مثل همیشه یه روز تکراری دیگه...

از روی تخت فلزی زنگ زده پرورشگاه پاشدم ،رو تختی رو مرتب کردم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم ...

پس از انجام عملیات WC جلوی آینه حمام ایستادم.

من مریم صدر 18 ساله یه دختر پرورشگاهی هستم ،که در شناسنامه ام محل اسم پدر و مادرم خالیه...

به صورت گرد و سفیدم نگاه کردم .

بیشتر از همه چشم های جنگلیم با مژه های بلندش به چشم میامد .

بعدش دماغ معمولیم و لب های کوچولو و قلوه ایم.

من اصولا دختر خوشگلی ام .

خودشیفته ام خودتونید !!! 

بعد از شستن صورت و مسواک زدن به سمت سالن غذا خوری رفتم ...

توی راهرو پرورشگاه به خودم ،سرنوشت پیچیده ام فکر کردم.

به اینکه من کی ام؟ خانواده ام چرا من رو نخواستن؟خانواده ام کی یا هستن؟ و...؟

  

 

ویرایش شده در توسط nas-ti#

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"پارت دوم"

وارد سالن غذاخوری شدم ...

از لابه لای میز ها میگذشتم؛تا میز اکیپمون رو پیدا بکنم.مثل همیشه سر وقت رفته بودم .

سر میز اکیپمون نشستم، خوب که دقت کردم ،متوجه شدم،غزل هنوز نیومده و جای خالیش خیلی حس میشه! 

سؤالی که توی ذهنم نقش بسته بود را می خواستم به زبون بیارم که با دیدن صحنه رو به رو حرف تو دهنم ماسید! 

المیرا آرنج یه دستش رو روی میز گذاشته و چونه اش رو روی دستش گذاشته بود خواب مایکل جکسون رو میدید(حتما فک میکنید چرا مایکل جکسون؟چون ما رو چه به خواب هفت پادشاه ما خواب هفت غلامم نمی بینیم)

و ملیسا هم انگار که باز زده بود به سرش ، چون کلا تو هپروت بود.

یک فکر شیطانیبه سرم زد  . دو لیوان آب یخ برای خودم ریختم، با شمارش معکوس دو لیوان آب رو رو هردوشون خالی کردم و بلند جیغ زدم: زلزله!

خب مراحل عکس العمل این دو بنده خدا :

1-ابتدا به خودشان می آیند .

2-سپس می خواهند فرار بکنند .

3-سرشان به هم بر خورد می کند.

4-دور سرشان ستاره می چرخد. 

5-در نهایت می فهمند قضیه از چه قراره و نقشه قتل من را ترسیم می کنند

منم که مظلوم واقع شده،همیشه باید آماده کتک خوری باشم .

بنابراین فرار رو به قرار ترجیح میدهم . پس الفرار

میدوئم به سمت حیاط ...

در نهایت منه مظلوم (آره، جون عمه سکینت) را گیر و یکه کتک حسآبی می زنند.

"غزل" 

بازم اون پیرزنه ، که هر شب توی خواب هام بوده ...

 دیگه خسته شدم ،منظورش کدوم حقیقت خارج از پرورشگاه هست ...

چی رو می‌خواهد به منم بفهماند؟

 

ویرایش شده در توسط nas-ti#

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"پارت سوم"

یعنی چی ؟ سردرگمم...

از دیشبه خواب برام حر*ام شده، هرچی فکر می کنم به نتیجه ای نمی رسم ...

به سمت سالن غذاخوری رفتم .

صبحونه رو خوردم وپی از صبحونه دنبال بچه ها گشتم،مثل همیشه توی پاتوقمون جمع شده بودند.

به سمت بچه ها رفتم و دقیقا،بین مریم و ملی (مخفف ملیسا)نشستم...

خیلی پکر و بی حوصله بودم...

از همه زودتر مریم متوجه حال من شد و پرسید:

مریم_غزل حالت خوبه؟

من_ میبینی که نه ، بچه ها سر به سرم نزارین که مجبور میشم با خاک یکسانتون می کنم.

ملی_چته باز چرا رم کردی؟

المیرا_ حتما ،باز اون پیرزنه به خوابش اومده !

من_ بچه ها دیگه خسته شدم! اون پیرزنه هم همش به خوابم میاد یه چیز میگه" خارج از این پرورشگاه حقیقت های فاش نشده زیادی هست،برو دنبالشون"کدوم حقیقت؟ اصلا من کیم ؟تو پرورشگاه فقط ما چهار تاییم که جای اسم پدر مادرمون خالیه ...

بچه ها من تصمیمو گرفتم " میخوام از اینجا برم " همش یه زندگی تکراری،همش بهمون زور میگن،همش باید توی کارگاه خیاطی لباس بدوزیم، درحالی استعداد های زیادی داریم ، چون یتیم هستیم دلیل نمی شه که تموم عمرمان رو خیاط بمونیم ، خودشون خواستن، واسه ما راه برگشتی نذاشتن ،آخرین راهمونم فراره !!!

هر کی بامن موافقه همین الان بگه!!!

چون میخوام یه نقشه توپ و سنجیده شده واسه فرار بکشیم.

مریم_من که مثه همیشه پایم .

ملی_ من بعلاوه آن دو پایه ، چهار پایتم.

المیرا_من هم هستم!

من_ خب بچه نقشه از این قراره که فردا شب...

"یه روز بعد"

وای خیلی ، استرس دارم.

اصلا ، چیز خوردم که نقشه فرار کشیدم،منکه منصرف شدم!(تو به گور عمه،نداشتت خندیدی که نقشه کشیدی،بعد الانم جا میزنی )

از صبح تا حالا اندازه سنم شاش*یدم!

فک کنم اسهال گرفتم!

از آینه سرویس به خودم نگاه کردم.

من غزل احتشام که 18 سالمه و پشت کنکوری هستم (المیرا و ملی و مریم هم پشت کنکورین) بچه خاکی هستم.

قدم 157 و وزنم 53 کیلو هست.

صورت معمولی و سفید با چشمهای گرد و آبی رنگ و مژه های بلند فر دارم.

موهام تا زیر باسنم میرسه، و از جلو چتری کردم،راستی همیشه ته موهامو رنگ های فانتزی میزنم.

دماغ قلوه ای و لبای تقریبا پروتز که باعث خوشگلیم شده است. 

به طور مختصر خیلی خوشگلل(خدای اعتماد به شتر)

_وجی جان دو دقیقه حرف نزنی ، بو خدا نمی گم لالی!

وجی_چه بی تربیت شدی تو.

_ببند در تالار اندیشه رو!

وجی_ چشم من برم که تو به اسهالت برسی!

بدون شرح...

"المیرا"

سلام من المیرا آریانمهر هستم 18 سالمه .مثه غزل و مریم و ملی بدون پدر و مادرم. 

قدم متوسط هست 155 و وزنم50 کیلو هست.

صورت نه داراز نه خیلی گرد میشه گفت تقریبا گرد و صاف ،چشمهام بادامی هست،دماغ چاق رو به بالا و لب های قلوه ای و همیشه صورتی، راستی گونه هم دارم(ای دلتون بسوزه و منم جیگرم حال بیاد.)

موهام  یک پایین تر از شونه هامو قهوه‌ای هست. 

هیچوقت حسرت خانواده نداشتمو نخوردم ، چون سه تا ابجیام جاشونو  واسم پر کردن. 

"ملیسا"

اخیش نوبت من شد!(پ نه پ،نوبت عمت شد!)

خب من ملیسا رادمنش هستم.بچه باحال و پایه همه شیطنت ها هم هستم .

قدم نسبت به مریم پنچ سانت کمتر ینی 150 و وزنم هم پنچ کیلو کمتر از مریم هس، یعنی 45 هست.

خب، پوست سبزه و صافی دارم،چشم هایم گربه ای به رنگ سبز و آبی هست (یعنی تو محیطه سبز رنگ سبز میشه و تو محیط آبی ، آبی میشه)

دماغ خدادادی عملی و لبای های کوچولو .

در کل خوشگلم...

ویرایش شده در توسط nas-ti#

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"پارت چهارم"

(من اگه اعتماد به نفس اینو داشتم با چنگال به داعش حمله می کردم )

الان همه تو اتاق غزل جمع شدیم ، تا مواد لازم رو تهیه کنیم و کار ها رو تقسیم بندی کنیم .

غزل_خب بچه ها گوش کنید! 

ملی، تو باید بری اتاق پرونده ها و مدارک مورد نیاز مثه پرونده تحصیلی و شناسانامه و کارت ملی و خلاصه هرچی که مربوط به ما چهار تا هست رو پیدا و کش بری!¡

من_ داری شوخی میکنی؟ ؟، اگه گیرمون بندازن پدرمونو درمیارن .!

غزل _ نگران نباش،مگه من مُردم! بعدشم ما که پدر نداریم ! المیرا هم به عنوان کمکت میاد.

المیرا_ من که عمرا برم!

غزل _ المیرا ،من باهات شوخی ندارم، باید هرچه زودتر از اینجا بیرون بریم ، چون اگه نریم باید همین زندگی جهنمی رو تحمل کنیم، پس لطفا کاری که بهتون میسپارم ،رو کاملا بدون اشتباه ، چون وچرا انجام بدین، اوکه؟ 

من و المیرا گفتیم_ اوکه!

غزل _کار هاتونو ساعت ده شروع کنید،چون ساعت ده ساعت خوابه و کل ساختمون خاموشه.منو مریم هم وسایل فرار رو جور میکنیم . بچه ها کاره همه باید تاقبل ساعت یازده راست و ریس بشه، که راس ساعت دوازده شب از اینجا می ریم. 

مریم_بچه ها الان ساعت ده شبه . الان شما دوتا برین و راس ساعت یازده  تو اتاق خودمون با وظایفی که بهتون سپردیم و انجام دادین جمع بشین.

"ملیسا"

به المیرا گفتم لباس سیاه با نقاب بزنه چون اگه گیرمون بندازن بتونیم ،بدون جاگذاشتن اثری در بریم و اونم قبول کرد.

تو کمدم یه سویشرت سیاه پیدا کردم با ساپورت سیاه پوشیدم شال سرم نکردم کلاه سویشرت رو انداختم رو سرم و یه شال مثلثی کوچولو هم برداشتم و جلوی دهنم بستم .

المیرا هم تیپش مثله من بود.

باهم از اتاق خارج شدیم ؛راهرو نیمه روشن بود. 

پاورچین پاورچین، به سمت اتاق پرونده ها رفتیم. اتاق پرونده ها توی راهرو سالنیمه غذاخوری و سرویس های بهداشتی و اتاق مدیریت بود و خدا رو شکر مدیر شبا اینجا نمی موند.

دستم رو گذاشتم رو دستگیره در و  اون رو کشیدم.

اَه! بر خرمگس معرکه ،لعنت!  

در قفل بود!

_المیرا چیکار کنیم؟

المیرا_نگران نباش، من با خودم یه گیره سر آوردم. و بلدم در رو باز کنم.

بعدش المیرا شروع کرد با در وا رفتن در نهایت در پس از ربع ساعت با صدایی تیکی باز شد...

ویرایش شده در توسط nas-ti#

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"پارت پنجم"

وارد انباری خوفناک و ترسناک شدیم،که هرلحظه به مرگ نزدیک ترمان میکرد.ترس تمام وجود المیرا را در بر گرفته بود(از خودت مایه بزار گوسفند مملکت)همین کارا رو میکنن،جوانان دلسرد میشن،انگیزشونو از دست میدن، نارحت میشن،بعد افسرده میشن،فرار میکنن، سر چهار راه ادامس میفروشن؟بعد معتاد میشن و به کارایی خلاف کشیده میشن، اخرم خودکشی میکنن،همینه دیگه . (اوهوع. کجا رفتی؟ دانشمند.)  

کجا بودیم؟ آهان،یافتم.

المیرا به مرض سکته نزدیک میشود و سپس به حالت عادی باز میگردد.هر لحظه برای او مثل صد سال میگذرد...

(جمع این بسات ادبی رو که اصلا با ادب بودن بهت نمیاد.)الان شما بگین این وجدان ما داریم.این پیاز هم نیست (می دونم بی ربط بود ، ولی اصل لپ مطلبه که گوش بصیرت میخواد برای شنفتن)

خب اهان، وارد انباری شدیم در رو هم بستم و قرار بر این شد که المیرا بگرده و منم هم جلوی در نگهبانی بدم.

من_المیرا بر اساس حروف الفبا پرونده ها رو چیدن اول از آ شروع کن به گشتن که پرونده خودتو پیدا کنی!

المیرا_دارم همین کار رو می کنم.

من-خوبه.

المیرا_آخجون!پیدا کردم.پیدا کرررردم . اخ ببخشید نباید ذوق زده شم. سراغ حرف غ برم...

اینم پیدا کردم!!!!

خو. مریم صدر و ملیسا رادمنش ...

اهان !اینا رو هم پیدا کردم 

من-تموم شد؟

المیرا_اره. نصفشونو تو بگیر!

من_بده .

پس از اینکه پرونده ها رو برداشتیم و در اتاق پرونده ها رو قفل کردیم به سمت اتاق مشترکمون رفتیم . دقیقا راس ساعت یازده تو اتاق بودیم...

"مریم"

با هزار جون کندن تو ابدارخونه و انباری پرورشگاه با غزل تونستیم؛ یه طناب چهار متری و سه تا چاقو. سه بطری آب. دو کنسرو لوبیا و یه کنسرو تن ماهی و چهار تا کیک و چهار تا آب‌میوه و دو تا بشقاب و یه پتو مسافرتی کوچیک پیدا کنیم و قایمکی به اتاقمون ببریم.

ساعت یازده و نیم بود که غزل با یه جعبه به سمتمون آمد و گفت :بچه ها داخل این چهار تا تیرکمون سنگی هست که خودم واسه دفاع از خودمون ساختم .!

نگهشون دارید. و همراهتون باشه که بیرون پرورشگاه خیلی بدردمون میخوره...

همه وسایل مورد نیازمون رو بعلاوه هر کدوم یه جفت لباس تو کوله هامون جا دادیم که بیرون پرورشگاه لازممون میشد...

ویرایش شده در توسط nas-ti#

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"پارت ششم"

خیلی زودتر از انچه فکر میکردیم ،ساعت دوازده از راه رسید، و عزم رفتن رو کرد...

دل کردن از جایی که حکمش کمتر از خونه برایمون نبود، خیلی سخت و دشوار بود...

و رفتن برای مون بسیار باارزش تر...

پس از خداحافظی با پرورشگاهی که کودکیمان را درون او صرف کرده بودیم،به سمت پنجره اتاق رفتیم .

 غزل طناب رو محکم به تخت خودش و ملی که نزدیک پنجره بود بست.اول از همه خودش از پنجره پرید بیرون و با طناب به طبقه اول رفت تا مطمئن بشه طناب محکمی هست.(توجه کنید ساختمان پرورشگاه دو طبقه است)

پس از غزل من و بعد من هم ملی و در نهایت هم مریم از پنجره با طناب به داخل حیات رفتیم.

 اروم اروم به سمت دیوار پشتی ساختمان نزدیک میشدیم .

کنار دیوار که رسیدیم ، غزل چون قدش نسبت به ما سه تا بلند تر بود،قلاب گرفت تا ما به بالای دیوار بریم .

"ملیسا"

اول از همه چون وزن من کمتر بود، بالای دیوار رفتم، بعدش المیرا و پس اون مریم پرید.

المیرا و مریم خم شدند تا غزل رو بالا بکشند؛ حالا همه بالای دیوار پرورشگاه بودیم.

آخرین نگاهمون رو به پرورشگاه انداختیم.

_بچه ها با شمارش معکوس من با هم میپریم اونور دیوار 3.2.1 حالا!

با یه حرکت هر چهار نفر با هم  اونور دیوار پریدم .

یهو مچ پام تیر کشید ، که جیغ خفه ای کشیدم

المیرا_ پات در رفته! 

یهو مریم خم شد و پامو از کفشم در آورد،ناحیه ای که آسیب دیده بود رو فشار داد که یه جیغ فرا زرد کشیدم.

_مرگ کرم داری نکن ،آی آی درد میکنه!

مریم بدون توجه به جیغ جیغ های من یهو پامو از مچ پیچوند که یه دور به دیار باقی رفتم و برگشتم.

بعدش کم کم درد خوابید تا اینکه کاملا درد از بین رفت .

مریم در حالی که پا میشد گفت :پاتو درستش کردم ،الان درد ها از بین میره .

غزل_بچه ها تا الانشم خیلی دیر شده و احتمالا متوجه نبود ما خیلی زود میشن! پس باید تا میتونیم از شیراز دور بشیم متوجه که هستین!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"پارت هفتم"

"مریم "

دستم رو برای کمک به ملی دراز کردم.

ملی هم دستم رو گرفت ، با کمک غزل کشون کشون(مگه گونیه خواهرم! مراعات کن ) ملیسا رو تا سر کوچه بردیم.

المیرا دستش رو برای یه تاکسی بلند کرد.

یه تاکسی از این درب و داغون ها وایستاد ، مجبوری سوارش شدیم؛ راننده یه پیرمرد پیر بود .

راننده_خانم ها!کجا ببرمتون؟

یه لحظه از بی کسیم بغض کردم . دلم میخواست از بی کسیمون زار بزنم! 

دنیا رو غلتک عالی می چرخید...

تا به ما رسید "بد چرخید"!

این بود رسم دنیا؟ یکی بدبخت بی پول ! یکی حموم تو استخر پول...

توی افکارم غرق بودم ،که غزل جفتک پروند توی افکارم!

غزل_آقا ما رو تا ترمینال ببر!

راننده_باشه.

در مسیر ترمینال سکوت خیلی وحشتناکی بود و همین خیلی من رو عصبی میکرد.

پس از نیم ساعت طاقت فرسا به ترمینال رسیدیم،کرایه تاکسی رو المیرا حساب کرد،چون کل بودجه ما دست اون بود...

در مجموع فقط 500 هزار تومن پول داشتیم و این برای ما چهار نفر خیلی کم بود.

با ملی روی یه صندلی نشستیم تا غزل و المیرا بروند و بلیط بخرند.

"غزل"

_المیرا! به نظرت بلیط کجا رو بگیریم؟ما فقط نقشه فرار رو کشیدیم! بقیش رو چیکار کنیم؟ از کجا پول در بیاریم؟ چجوری تو این جامعه زنده بمونیم؟ما فقط بودجمون 500 هزار تومن هس!و حداقل میتوانیم دو هفته باهاش دووم بیاریم؟ بعدش چی؟

المیرا_انقد وز وز نکن!یه راهی باید باشه!بعدا در موردش فکر میکنیم!به نظرت چطوره تهران بریم؟

_باشه،ولی از ملی و مریم بپرسیم بدک نیست؟

المیرا_نمی خواد ،من قبلا از شون پرسیدم!جوابشون اوکیه!  

_باشه بلیت تهران بگیر اشکال نداره!

در همین حین که با المیرا حرف میزدم دو تا پسر لاغر و هیکلی نزدیکمون شدن!

از برق چشماشون مشخص بود ! قصد مزاحمت دارن و این باعث شدم یکم ضربان قلبم بالا بره .

زیر لب به المیرا گفتم: المیرا،یه دعوای حسابی رو افتادیم.

زود منظورمو  گرفت و گفت:گارد بگیر!

ما ها از وقتی بچه بودیم پشت پرورشگاه حرکت رزمی تمرین میکردیم و هر کسی که از ما بدش میومد و با ما لج بود رو حسابی باهم از پا در میاوردیم، و همین تمرین های الکی باعث میشد که توی جامعه پر گرگ بتونیم از خودمون دفاع کنیم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...