رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Fateme00

رمان زود گذشت | Fateme00 کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۵

مامان: نهال جان بیا مادر این میوه ها رو ببر بخورین.
_ مرسی مامان جان هانیه می گه نمی خوره.
هانیه بلند شد و یهو گفت:
هانیه: زشته دیگه زحمت کشیدن نخوریم ناراحت می شن.
_ شکم پرست جون به جونت کنن شکمویی.
میوه ها رو از مامان گرفتم و تشکر کردم خواستم بذارم رو میز که هانیه گفت:
هانیه: مگه نمی خواستی باهام حرف بزنی بریم تو اتاقت دیگه.
کلافه سمتش برگشتم
_ مطمئنی سالمی!؟
هانیه: مگه نگفتی جدی باشم بریم تو انباریت چیز نه اتاقت فقط فکر بد نکنیا.
عادتش بود به اتاقم می گفت انباری از بس کوچیک بود ولی وسایل زیادی توش پیدا می شد.
_ خیلی بی ادبی یعنی اون روز و می بینم که تو یکم با شعور با ادب باشی؟
هانیه: نه عزیزم نمی بینی برات متاسفم.
با خنده و شوخی های هانیه سمت اتاق رفتیم، میوه رو رو میز مطالعه م گذاشتم هانیه نیومده تو، سه تا موز با یه سیب تو پیش دست گذاشت و روی تخت نشست.
با چشم های درشت شده نگاش کردم 
هانیه: چیه خسیس بیا منو بخور ادم ندیدی؟
_ اول اینکه آشغال خور نیستم ، دوما مثلا نمی خواستی میوه بخوری احیانا اگه میل داشتی منم می خوردی.
هانیه: آدم با مهمونش اینجوری برخورد نمی کنه بی ادب.
_ اصلا پشیمون شدم پاشو برو خونتون چیزی واسه تعریف کردن نیست.
ظرف میوه رو کنار گذاشت ولی نگاهش به اون بود.
هانیه: خب بگو نمی خورم کاش یکم تخمه ای که خونه داشتم و می آوردم.
_ مگه اومدی سینما؟پاشو برو خونتون من و بگو با کی خواستم درد و دل کنم 
هانیه: غلط کردم 
_ عمرا
هانیه: گ... خوردم
_ اصلا 
هانیه: پ....
_ خفه شو چندش باشه می گم.
مظلومانه سرش رو کج کرد
هانیه:خب تو آدم رو به همه چی خوردن وادار می کنی یه کلمه جون بکن حرفت رو بزن.
لبخندی زدم و رو تخت نشستم و گفتم:
_ آخ اگه گفتی امروز چی شد؟
هانیه: چقدر احمقم من بعد اون همه چیز خوردن حالا باید حدسم بزنم اگه یه درصد حدس میزدم چی بود که هیچ وقت خودم رو با گ.. سیر نمی کردم.
_ باشه تو فقط ببند دهنت رو خودم تعریف می کنم.
محکم زد تو دهنش 
هانیه: آ...آ بسته شد.
با اینکه با حرکتش داشتم میمردم ازخنده ولی ادامه دادم تا دق نکنه.
تمام اتفاقات تو راه مدرسه رو تعریف کردم داشت با دهن باز نگام می کرد حتی یک کلمه هم حرف نزد . نمی دونم چرا محمد وقتی هانیه باهامه خودش رو نشون نمیداد ! فقط روزایی که تنها بر می گشتم جلو راهم سبز می شد. اون جن بود و  هانیه براش مثل بسم الله 
هانیه: خره چرا ازش شماره نگرفتی؟
_ ببخشید با شمارش چیکار می کردم!؟
متفکرانه نگام کرد
هانیه:خب بهش زنگ می زدیم شاید می تونستم مخش خدا رو چه دیدی شاید میومد طرف من تو که نمی خوایش.
_ مگه اسباب بازیه مردشورت رو ببرن که همه چی رو به مسخره می گیری.چرا آخه انقدر بی حیایی.
هانیه: جون هانیه نخواستی بندازش جلو در ما ننداز دور.
_ پاشو برو تا خلم نکردی اینی که گفتم عروسک نیست آدمه یه آدم زنده .
دوباره تو نقش مظلومانه ش رفت 
هانیه: داری بیرونم می کنی؟
_ یه چیز تو همین مایه ها
یهو دوباره چشماش برق زد 
هانیه: بیا و شمارش رو بگیریم بقیه ش با من.
_ پاشو برو شیطون نشو
هانیه: پس بیا یه کار دیگه کنیم.
_ چی؟
هانیه: بیا شمارش رو بگیریم ولی بهش زنگ نزنیم.
ساعت بغل تخت رو گرفتم می خواستم پرت کنم طرفش که دستش رو برد بالا
هانیه: باشه ، باشه خشونت چرا تو نگرفتی به جهنم خودم شمارش رو ....
دیگه نتونستم جلو خندیدنم رو بگیرم بالشت تخت و گرفتم وقتی بالشت دستم رو دید دویید و بیرون رفت منم دنبالش.داشت رو پله ها می دویید که محکم خورد به آراد منم ایستادم و فقط بهشون که مثل لبو تا بناگوش سرخ شدن نگاه کردم وخندیدم.

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۷
 بچه ها چقدر حرف می زنید سرم رفت دو دقیقه لال شید لطفا
ندا: وای باز خودشیرین شروع کرد.
هانیه از ته کلاس داد زد
هانیه: قربون دهنت ندا جون حرف دلم رو زدی
من و هانیه و ندا دوستای صمیمی بودیم تازگی ها یکی هم بهمون اضافه شد ولی خیلی ساکت و مظلوم بود.شیده به ما نمی خورد ولی چون ساده و دوست داشتنی بود آوردیمش تو اکیپ سه نفرمون.
هانیه لبخند شیطونی زد
هانیه: نهال جون زنگ آخر یادت نره حالا بشین و بهش فکر کن بهمون گیر نده. 
از بس ما با هم حرف می زدیم معلم ها پخش و پلامون کردن یکی جلو یکی وسط زلزلمون ته کلاس بود.
_ زهرمار انقدر حرف بزن تا بمیری، من که یه دفتر پر نکردم از تعهد نامه خودت دلت به حال خودت نمی سوزه من چرا دل بسوزونم.
با چند ضربه ای که به در خورد رفتم سرجام همه به احترامش بلند شدیم، آقای عباسی وارد کلاس شد به نظرم بهترین دبیر بود.
آقای عباسی: بفرمایید خانما
هنوز شروع نکرد به سلام احوالپرسی هانیه دستش رو بلا برد.
آقای عباسی عینکش رو برداشت و نگتش کرد
آقای عباسی: جانم
هانیه: می شه برم بیرون؟
آقای عباسی: شما که تازه اومدید!
هانیه: بله حرفتون درسته ولی من تازه بیرون کار نداشتم .

با حرف هانیه همه بلند خندیدند.آقای عباسی لبخند زد سری از تاسف تکان داد
آقای عباسی: بفرمایید، مطمئنا تو این کلاس نبودید آرومترین کلاس درسم بود بیشترین تشنج این کلاس شمایین.
هانیه لبخند شیطونی زد 
هانیه: وای نگین استاد اگه من نبودم همه تو کلاس خوابشون می برد.وسط این همه جمع و کم و تقسیم و ضرب باید یه زنگ تفریح باشه دیگه.آخ آخ من برم که کارم ضروری شد.
در جوابش فقط لبخند زد 
آقای عباسی: من که گفتم بفرمایید ولی زبونتون اجازه نداد گوشاتون بشنوه متاسفانه.
همه به حرفش خندیدند 
هانیه: من  میرم ولی بدونید کلاس بدون حضور من خیلی بی روحه.
حرفش رو زد و با عجله از کلاس بیرون رفت .به هر جون کندنی بود اون روزم گذشت و بالاخره زنگ آخر زده شد. دوباره همون وضع همیشگی، موندم واقعا مدرسه براشون زندان بود که می خوان با عجله از هم سبقت بگیرن که اینطور هم رو هل میدن برای بیرون رفتن!
_ هانیه؟
هانیه: جونم
_ خیلی دلم شور میزنه
از کیفش شکلات در آورد و طرفم گرفت 
هانیه: بیا اینو بخور شیرین بزنه.
خودش باند خندید و من با تاسف نگاهش کردم .
_ خیلی بی مزه ای آدم هر چیزی رو که به مسخره نمی گیره.
هانیه: بده می خوام دلت شیرین بزنه!؟

_ مثل اینکه دیشب باز تو ظرف نمک خوابیدی.
هانیه:اِ فکر کنم خودم رو خوب نشستم من حموم رفتم بوی نمکا بره چجوری به دماغت خورده!؟
چپ چپی نگاهش کردم سرم و برگردوندم.برگشتن سرم همانا تپش قلبم و بی حسی پاهام لرزش دستم شروع شد.محکم دست هانیه رو گرفتم به روبرو خیره شدم هانیه بهم نگاه کرد
هانیه: بسم الله چی شد یهو!؟چرا انقدر یخی؟
به جایی که خیره شده بودم نگاه کرد
هانیه:مگه روح دیدی؟
با لکنت گفتم:
_ ها...ه..هانیه خو...خودشه.
هانیه: کی؟
_ ه...هم...همون ..پ..پسره
هانیه: خاک بر سرت چرا لال میزنی اژدها که ندیدی پسر به این خوشگلی نکنه از تیکه بودنش زبونت گرفته.
هیچ وقت هانیه باهام بود جلو نمی یومد اصلا خودش رو نشون نمی داد. دیگه داشتیم بهش نزدیک می شدیم دعا می کردم که کسی این اطراف نباشه.
با دو قدم بلند به طرفمون اومد 
محمد: سلام خواهش می کنم امروز دیگه فرار نکن.
هانیه: مگه ما دزدیم فرار کنیم؟یا شایدم قاتلیم خودمون خبر نداریم !؟
محمد به چشمام خیره شد
محمد: این دوستتون که قاتله منه.
هانیه لبخند زد و با لودگی گفت:
هانیه: بسم الله میگم نهال رنگش پریده نگو که روح دیده.
محمد با تعجب به هانیه نگاه کرد بعد چند دقیقه فهمید هانیه چی گفت خندید 
محمد: شما بگید من با چه زبونی بهش بگم دوستش دارم؟

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت۱۱
با اینکه از بابا دلخور بودم ولی وقتی صداش رو شنیدم انگار تمام دلخوریم رفع شد. ولی باز ته دلم یه خورده ازش ناراحت بودم. 
بابا: دختر بابا کجایی؟
از بالا پله ها نگاش کردم آروم زیر لب سلام کردم.
_ سلام بابا
تو فکر رفت، اخماش تو هم جمع شد،انگار خسته تر از همیشه بود ،صورتش همیشه ته ریش داشت ،چشم های عسلیش دیگه برق قبل رو نداشت نمی دونم چرا نه من نه آراد رنگ چشمامون به بابا نرفت. البته آراد شباهت زیادی به بابا داشت تنها تفاوتشون همین رنگ چشم ها بود.بابا هم صورتش مثل آراد پر بود چشم های عسلی خوشرنگ با موهای پر مشکی که تار موهای سفید کم توش دیده می شد.دماغ قلمی و لب های خوش فرمی داشت.
بابا: عشق بابا نمی خوای بیای بغلم؟
با قدم های بلند سمتش رفتم و محکم بغلش کردم.
بابا: دلم برات لک زده بود.
آراد پشتم ایستاد و سرفه ای کرد
آراد: اهم،ما هم اینجا برگ چغندریم!
بابا زد پس گردنش 
بابا: تو چی می گی خرس گنده خجالت نمی کشی دیگه قد و هیکل من شدی می خوای تو رو هم بغل کنم.
به طرف آراد برگشتم و شکلکی براش در آوردم‌.
آراد اخم کرد و دندونش رو بهم زد
آراد: بایدم شکلک دراری وقتی لوست می کنن کسی نیست جمت کنه.
_ آخی حسود کوچولو
خواست بیاد سمتم که پشت بابا قایم شدم.بابا سمت آراد رفت و باهاش روبوسی کرد 
بابا: شوخی کردم بابا اگه صد سالتم شه از منم بلندتر شی بازم پسرمی و تو دلم جات محفوظه هیچ فرقی بینتون نیست.
آراد: مرسی بابا
بابا بلند داد زد
بابا: پس کوش این خانم خونه که من رو از دست این دو تا بچه نجات بده.
_ فایده ای نداره مامان رفته مغازه صداتون رو هم نمی شنوه.
آراد لبخند شیطونی زد 
آراد: بفرما آقا حامد تحویل بگیر عزیز دوردونتو .
بابا: بچه هم بچه های قدیم.من خیلی خستم برم یه دوش بگیرم سرحال شم تا مامانت قیافه م رو ندید کپ نکرد.
بابا سمت اتاقشون رفت من و آراد روبروی هم ایستادیم
_ دقت کردی تو چقدر شبیه بابایی؟
آراد: اهوم ولی تو خیلی زشتی
_ بذار مامان بیاد بهش بگم بهمون گفتی زشت.
آراد: عمرا یعنی می خوای بگی شبیه مامانی هه، هر کی این حرف رو زده خواسته دلت رو خوش کنه.
شکلکی براش در اوردم 
_ تا کور شود هر آنکه نتواند زیبایی مرا بیند.
جلوی آینه ایستادم 
_ خدایی بیا ببین، قدم که بلنده، چشمام که رنگشون خاصه آخه کی رو دیدی چشماش طوسی به این خوشرنگی باشه؟ ابروهامم که خدادادی ردیف و قشنگه، صورتمم که کشیده ست، لبامم که خوش فرمه، چونمم که کوچیکه موهامم که بلند و موجداره وجدانن از من زیباتر هست؟
آراد خندید 
آراد: بیا اینور تا آینه به حرف نیومد نگفت برو کنار خودشیفته بذار باد بیاد.چرا از دماغت نگفتی دوست داشتی یه چشم نداشتی ولی دماغ من رو داشتی؟
_ دیدی پرو شدی تو که از رو دماغ من کپی کردی یادت نیست واسه عمل دماغ من رو نشون دادی.در ضمن پوستمون رو بگو تو سیاهی من سفید.
آراد یکم دقت کرد 
آراد: حالا که چی؟ نشنیدی می گن سبزه بانمک، خوبه حالا الان همه میرن  برنز می کنن بشن مثل من کجایی تو بچه‌.تو تنها چیزیت که خوشگله و تو چشمه چشماته، وگرنه اصلا قشنگ نیستی یه چهره معمولی داری من که همچین چهره هایی رو نمی پسندم.
_ خوبه خوبه پرو من و بگو با کی دارم کل کل می کنم.
سمت پله ها رفتم که صدام زد.
آراد: نهال؟
_ هوم
بی مقدمه گفت:
آراد: فردا کوه میای ؟
_  با کی میری؟
آراد: با همون گروهمون.
بی حوصله گفتم:
_ فکر نکنم ولی شاید هفته بعد باهاتون اومدم.
پله اول و بالا رفتم که دوباره صدام کرد.
آراد: نهال؟
_ جونم؟
آراد: یه چیز بگم؟
_ بگو 
کمی مکث کرد
آراد: یادته گفتم می خوام بهت یه چیز بگم؟
سمتش برگشتم 
_ آره یادمه دقم دادی.
سرش رو پایین انداخت 
آراد: بگم مسخرم نمی کنی؟

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت۱۲
 کلافه نگاش کردم
_ نه بگو چرا باید مسخره کنم!
آراد: اول قول بده
_ اه حالم و بهم زدی بگو دیگه
آراد:تا قول ندی نمی گم.
_ باشه بابا قول.
دوباره کمی مکث کرد و آب دهنش رو پایین داد، لب هاش رو به دندون گرفت دستاش هم هی تو هم می رفت. معلوم بود خیلی براش سخته گفتنش بعد از سکوت طولانی
آراد: من... من
خواستم سکوت کنم ولی نشد 
_ تو چی؟
سریع گفت:
آراد: من از یکی خوشم اومده
بلند خندیدم 
_ پوف، من و بگو فکر کردم خبر تازه ایه تو که هر روز عاشق یکی میشی فرداش فارق میشی خبر تازه ای نیست.نود و نه بار عاشق شدی این صدمی هم روش.
جدی بهم نزدیک شد و سرش رو بلند کرد
آراد: ایندفعه دیگه جدیه تو رو خدا همه چی رو به مسخره نگیر دارم باهات جدی حرف می زنم.
_ نه مثل اینکه جدی جدی خر شدی.
آراد عصبی شد و از کنارم گذشت 
آراد: اصلا ولش کن پشیمون شدم از گفتنش.
قهر کرد و تو اتاقش رفت هر چی صداش کردم جواب نداد.خیلی کنجکاو شدم بدونم دختره کیه رفتم پشت در اتاقش و تقه ای به در زدم.
_ بیام تو؟
آراد: اگه مسخره بازی در نمیاری بیا.
در و باز کردم دیدم رو تخت دراز کشیده و به در اتاق خیره شد.
_ دوست داری بگو طرف کیه که عاشقش شدی، تا خواستی کمکت کنم. 
آراد: من به عشق اعتقادی ندارم وقتی اسم عشق میاد خود به خود همه چی به هم میریزه بهتره بگی کی رو دوست دارم.
تو دلم قربون صدقه ش رفتم 
_ خب من می شناسمش؟
سرش رو با مظلومیت تکون داد 
آراد: آره خوبم می شناسیش
هر چی فکر کردم کسی تو ذهنم نیومد کلافه تر از قبل گفتم:
_ خب لب باز کن بگو ببینم کیه؟
آراد: قول میدی وقتی بهت گفتم از زیر زبونش بکشی ببینی حسی بهم داره یا نه؟
_ اول باید بدونم کیه تا بد قول بدم.
آراد: آخه...
_ یه اسم فقط منتظرم.
آراد: چیزه...
_ آراد زبونت و بچرخون اسمش رو فقط بگو.
چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید
آراد: هانیه.
انگار خوب نشنیدم هی فکر می کردم اشتباه شنیدم با تعجب نگاش کردم 
_ کی؟؟
آراد: چرا چشمات رو درشت کردی؟گفتم که هانیه رفیقت.
_ حالا چرا اون؟
آراد حسابی رنگش پرید 
آراد: چطور مگه کسی رو دوست داره؟
از ته دلم خوشحال بودم و  ذوق داشتم ولی خیلی دلم خواست اذیتش کنم 
_ آخه. ..یعنی...
بلند شد و دستی تو موهاش کشید 
آراد: دِ مردی جون بکن.
دیدم خیلی حالش بد شد و رنگش حسابی پریده بود دلم نیومد بیشتر از این اذیتش کنم لبخند زدم 
_ نه فقط اگه اون راضی شه خدا خوب در و تخته رو واسه هم ساخته تو دیوونه اون دیوونه بیچاره بردار زاده م چی می خواد در بیاد.
سمتم دویید و منم از اتاق بیرون رفتم و سریع سمت اتاقم دوییدم و رفتم تو در و قفل کردم.
ضربه ای به در زد
آراد: من و دست می ندازی آره وای به حالت اگه دستم بهت نرسه.
لبخند زدم 
_ دستت بهم بخوره هانیه بی هانیه.
دوباره مشتی به در زد 
آراد: بی معرفت نقطه ضعف ازم گرفتی.
_ دیگه دیگه
وقتی دیدم صدایی دیگه نیومد یواش بیرون رفتم.
پشت در نبود  پله ها رو پایین رفتم صدای پچ پچ از آشپزخونه میومد فکر کردم آراد و بابان ولی با صدای آروم مامان که داشت دلبری می کرد لبخندی رو لبم نشست.دوست نداشتم خلوتشون رو بهم بزنم دوباره به اتاقم برگشتم و خودم و رو تخت انداختم.
چشام رو بستم و به حرف های امروز هانیه فکر کردم. حرف هاش تو سرم اکو میشد ولی عقلم پسش میزد. جنگی بین عقل و احساس بود نمی دونستم طرف کدوم و بگیرم دستام و رو سرم گذاشتم و چشمام رو محکم بستم دلم می خواست فکرم خالی باشه از همه چی ولی مگه می شد....

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پات ۱۳

صبح با تکون های شدید زلزله مانند از خواب بیدار شدم البته این عادت هر روزه بود نمی دونم چرا مامان اینجوری بیدارم می کرد. روز جمعه ای هم نمی ذاشت بخوابیم.
کسل چشم هام رو مالوندم 
_ چی شده مامان؟ تو رو خدا دیگه اینجوری بیدارم نکنید.
مامان: خب هر چی صدات می زنم بیدار نمی شی آرومم تکونت میدم که اصلا انگار نا انگار مجبورم می کنی دیگه. پاشو مگه نمی خوای کوه بری؟
با خودم آروم زیر لب گفتم:
_ خدا لعنتت کنه آراد.
مامان: چی می گی واسه خودت بلندتر بگو بشنوم.
_ مامان جان اون پسر نکبتت خواست اذیتم کنه حالا برید لطفا بذارید بخوابم.
مامان دندون به لب گرفت 
مامان: وا، این پسره هم مریضه ها.
بگیر دوباره بخواب ببخشید بیدارت کردم الان یه درس درست حسابی بهش میدم .
از جام بلند شدم 
_ چجوری آخه خوابم نمی گیره دیگه پوف، حالا این پسر عتیقه تون کجاست؟
مامان: من پایین بودم تو اتاقش بود.
فکر شیطانی به سرم زد بهتر بود من هم یه بلایی سرش بیارم که رفتن به کوه و فراموش کنه.لبخندی رو لبم نشست، مامان که لبخندم رو دید گفت:
مامان: خدا به خیر بگذرونه معلوم نیست چی تو سرشه.
مامان رفت بیرون و منم پشت سرش دست و صورتم رو تو روشویی دستشویی شستم و از اتاق بیرون رفتم.
پاورچین پاورچین سمت اتاقش رفتم،تا سرم رو بلند کردم با دیدن کاغذی که به در اتاقش زده بود تمام انرژیم تحلیل رفت.کاغذ رو از رو در کندم و خوندم.اولش چند تا شکلک خنده و گریه کشید و نوشت:
(( سلام خواهر کوچولو صبحت بخیر، خواستم بگم وقتی من بیدار می شم تو هم باید بیدار شی.خواب زیاد واسه سلامتی خوب نیست.حالا بلند بخند و بگو صبح بخیر سلامتی.))
هم خندم گرفته بود هم کمی حرص خوردم و در اخر کاغذ تو دستم مچاله شد وبا دندون های قفل شده گفتم : 
((بچرخ تا بچرخیم آراد خان))
ساعت ۶صبح بود انقدر کلافه بودم که نمی دونستم باید چیکار کنم. یکم کره مربا خوردم و لیوان چای رو هم داغ سر کشیدم. نمی دونم چه مرضی بود.چای سرد دوست نداشتم.
ظرف روی میز رو جمع کردم و دستی به آشپزخونه کشیدم. مطمئنن مامان بیدار می شد تعجب می کرد.چون تا حالا کم پیش میومد سرخود کاری انجام بدم مگه اینکه خودش ازم خواسته باشه.
دستی به اتاق درهمم کشیدم و دوباره رو تخت دراز کشیدم بعد این همه کار ساعت تازه شده بود هشت. الان اگه یه جا تفریح بودم ساعت مسابقه دو می ذاشت با خودش که زودتر به مقصد برسه.
دوباره چشمام گرم شده بود واسه خواب که با صدای شکستن چیزی از خواب پریدم.
باورم نمی شد یک ساعت خوابیده بودم. بلند شدم و سریع پله ها رو پایین رفتم. مامان با چشم های گریون به گلدون شکسته جلو پاش خیره شده بود.
گلدونی بود که نسل به نسل چرخیده بود و به دست مامان رسید مامان هم به اندازه یه موجود زنده دوستش داشت. 
جلو پاش نشستم و تیکه های بزرگ و جمع کردم.
_ آخه قربونت برم این سرجاشه که چی هر روز بلندش می کنی از اینور سالن می بری اونور برین من جمع می کنم. 
بابا هم با چشم های پف کرده بیرون اومد و سمت مامان رفت
بابا: چی شد صدای چی بود؟ 
مامان انگار تو شک بود 
چشمکی به بابا زدم و با ابروهام گلدون رو نشونش دادم.
اونم سری از تاسف تکون داد و دستش رو دور شونه های مامان گذاشت و نشوندش رو مبل.
بابا: حالا که چیزی نشده اینجوری ماتم گرفتی با تو هستم پروانه جان نگام کن.
مامان اشک گوشه چشم هاش رو پاک کرد 
پروانه: خیلی دوستش داشتم حامد من ...من
بلند زد زیر گریه و بابا هم سرش رو تو بغلش گرفت.
پرهام: الهی دورت بگردم نکن اینجوری با خودت پاشو این بچه دستش رو می بره.
بذار برم جارو خاک انداز بیارم جمع کنم.
مامان زودتر از بابا بلند شد و سمتم اومد‌
مامان: پاشو مامانم خودم جمع می کنم پاشو قربون شکل ماهت.
تکه های بزرگی که دستم بود رو بردم و تو سطل زباله انداختم.

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت۱۴

مامان بقیه رو با جارو خاک انداز جمع کرد ولی اشکش بند نمی یومد.  
تو اتاق رفتم و به هانیه زنگ زدم که میرم خونشون وقتی بابام بود کمتر خونمون می یومد.
رو لباس خونگیم مانتوم رو پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم.
_ مامان؟
بابا که رو مبل دراز کشیده بود گفت:
بابا: جانم بابا مامانت رفته حمام.
_ بابا اومد بگین رفتم پیش هانیه زود برمی گردم.
بابا: باشه بابا مواظب خودت باش.
***********
آیفون رو زدم و بدون پرسیدن در باز شد.
خونه هانیه برعکس خونه ما یه حیاط بزرگ داشت، که دور تا دورش درخت و گل کاشته بود البته زیاد بهش نمی رسن وگرنه حیاط زیبایی می شد‌ .بیشتر علف های هرز دورش به چشم میومد تا زیبایی درخت و گل هاش.
چند پله ای که منتهی به خونه بود رو بالا رفتم برادرش جلو در ایستاده بود و با لبخند نگام می کرد.
دستم و باز کردم و خودش رو انداخت تو بغلم و محکم گونه م رو بوسید.
_ سلام به یکی یدونه خل و دیوونه.
حسام: شلام نهی .(سلام نهال)
_ کی باید تو اسمم رو خوب یاد بگیری آخه.
خاله نرگس هم اومد جلو در با لبخند نگام کرد و تعارف کرد که برم تو.
خاله نرگس: سلام عزیز دلم خوش اومدی.
باهاش دست دادم و حسامم بغل گرفتم رفتم تو.
بابای هانیه فروشگاه مواد غذایی داشت و صبح تا غروب فروشگاه بود آخر هفته ها هم کلا تا شب می موند خونه نمیومد .
خاله تعارف کرد تا بشینم همین که خواستم بشینم هانیه از اتاقش بیرون اومد و سمتم دویید. حسام بلند خندید و منم با خندش خندم گرفت.
هانیه :چی چی تعارف می کنی بشینه بدو بریم تو اتاق.
خاله نرگس چشم غره ای بهش رفت 
خاله نرگس: چه عجله ای داری آخه خب بشینید یه چیز بخورید بعد برین تو اتاق تا هر چقدر خواستین بمونید.
_ خاله جون بخدا سیرم اگه چیزی خواستم به هانیه می گم.
هانیه: آره مامان کوفت و بخوره مگه مهمونه همش اینجا افتاده.دِ راه بیا دیگه.
خاله نرگس: والا ما تو رو دیدیم بیشتر اونجا افتادی 
من بلند خندیدم هانیه زد پس گردنم و خاله نرگس بلند صداش زد.
هانیه: باشه بابا انگار جامون عوض شده بخدا من دخترتم این دختر همسایه ست.
دستم رو کشید و برد تو اتاق هنوز ننشستیم که حسام به زور در و باز کرد و اومد تو. سرش رو یکم تو آورد
حسام: آجی هاینه( هانیه)
هانیه هم مثل بچه ها باهاش حرف زد 
هانیه: جان هاینه؟
حسام خندید
_ بی ماما آرته( بیا مامان کارت داره)
هانیه: آخ آجی فدای اون خنگش بشه سه سالته هنوز نمی تونی درست درمون حرف بزنی.
خجالت کشید و سرش رو پایین انداخت.
بلند شدم و جلو پاش نشستم 
_ الهی من دورت بگردم خوشمزه جانم هانی بیشعور انقدر اذیتش نکن.
حسام دست زد 
حسام: مس نهی شون( مرسی نهال جون)
هانیه که دیگه تحمل نداشت سمتمون اومد و بغلش کرد و محکم به خودش فشارش داد و بوسید.
هانیه: هاینه برات بمیره انقدر شیرین زبونی.
حسام: خودننه( خدانکنه)
من که دیگه مرده بودم براش هم خوشگل بود هم شیرین زبون.
هانیه با حسام بیرون رفت و با ظرف آبمیوه وکیک اومد تو .
هانیه: بیا بگیر بخور که دیگه از این آبمیوه ها پیدا نمیشه از این گروناست داشت خراب می شد بابام آورد خونه.
یکم از آب میوه ش رو خورد
هانیه:اومم می دونی چند ساله آب میوه نخوردم.
_ خاک تو سرت نمی شناختم خانوادت رو می گفتم تو گرسنگی نگهت می دارن مثل نخورده ها می مونی بیا آبمیوه منم بخور دلم برات سوخت.
هانیه: بایدم بسوزه مگه مثل شماییم بابامون ماهی یه تومن پول توجیبی بهمون بده، روزی هزارتومن میده تازه بقیه شم می خواد.والا
_ ای نامرد خوبه جلو خودم پنجاه تومن می خوری روت رو برم هی.
هانیه: خفه بابا انگار گوریلم.
_ دور از جونش.
محکم به پیشونیم زد و خندید.
_ بشکنه دستت از بس می خوری دستت سنگین شده.
هانیه: تا کور شود هر آنکس نتواند دید.
_ باشه انقدر بخور جونت دراد من واسه یه چیز دیگه اومدم نه این اراجیفا.
مشکوک نگام کرد 
هانیه: چه چیزی؟

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت۱۵
_ همون که وسوسه م کردی.
هانیه با تعجب نگام کرد 
هانیه: جان من! ایول، خوب فکرات رو کردی؟
با ناخنای دستم ور رفتم 
_ آره ولی باز دلم شور میزنه استرس دارم.
پشت چشمی نازک کرد
هانیه: چرت نگو لطفا حالمم بهم نزن فوقش زنگ بزن اصلا بهش بگو بره رد کارش ها؟ بگو فهمیدم دنبالم میای شرت و رو کم کن.
_ باشه
نذاشت حرف از دهنم در بیاد سریع سمت تلفن رفت.
_ چیکار می کنی؟
هانیه: تا تو نظرت عوض نشد زنگ بزنم دیگه.
با تعجب گفتم:
_ با تلفن خونه؟
هانیه: پس با چی؟
_ با گوشیم زنگ میزنم حالا می خوای بیست چهاری مزاحم خونتون شه خوشت میاد از دردسر.
لباش و کج کرد 
هانیه: آفرین یکبار مخت کار کرد اونم امروز بود.
_ مسخره بی عقل.
هانیه: مطمئنی می خوای بزنگی؟
اداشو در آوردم 
_ نمی زنگم زنگ میزنم چیه اینا افتاده تو دهنتون خیر سرت درس خونده ای.
یکم با شخصیت باش.
هانیه بلند خندید 
هانیه: با شخصیت با ماست بودن خیلی فرقشونه.
_ پرو
هانیه: کلام هم نشین در من اثر کرد.
_ زر نزنی نمی گن لالی بگرد ببین چی میتونی از تو آستینت در بیاری جوابم رو بدی.اگه کلام من در تو اثر می کرد الان شخصیتت این نبود.
دوباره خندید
هانیه: فقط مواظب باش سقوط نکنی با شخصیت جان.
_ باشه حالا دهنت رو ببند به جا کل انداختن بیا زنگ بزن.
هانیه: مگه خودت چلاقی
_ پوف گیر چه آدم الاغی افتادما.
هانیه : خوبه راه افتادی ترشی نخوری یه چیز میشی.
_ دوباره شروع شد آقا میزنی یا برم؟
هانیه: من رفتم.
با چشم های درشت شده نگاش کردم 
_ کجا؟
بلند خندید و گفت:
هانیه: خونه آقا شجاع.
نمی دونستم بخندم یا سرم رو بکوبم به دیوار داغونم کرده بود. موندم من چجوری این همه سال تونستم تحملش کنم.
_ جون من جدی باش.
هانیه: خب احمق جون می خوام برم شماره رو بیارم.
_ برو
هانیه شکلکی در آورد 
هانیه: مرسی که اجازه دادی.
اون روز کارت و به هانیه دادم یعنی قصد داشتم بندازمش که اون ازم گرفت.
هانیه سمت کیفش رفت در اتاقم قفل کرد و دوباره کنارم نشست.
یه کارت تبلیغاتی بود.
_ رو کارت چی نوشته؟
هانیه: خب شماره نوشته اینم سواله؟
_ احمق یعنی می گم ببین چیکاره ست؟ 
هانیه آهانی گفت و به کارت دقت کرد و بلند خندید.
هانیه: خره گفتم اسمش رو بپرس الان اگه به کارت دقت نمی کردی باید محمد صداش می کردی اسمش فریبرز محمدیِ
_ نه!
هانیه: آره
هانیه کارت رو بالا گرفت تا شماره بگیره که چشمم به پشت کارت خورد ،کارت و از دستش کشیدم.
_ احمق شماره پشته ببین نوشته محمد.
هانیه دوباره خندید.
هانیه: شانس آوردی یه لحظه خواستم دورت بزنم گفتم طرف دکتره خودم تورش کنم.
سری از تاسف تکون دادم و نچ نچی کردم.
هانیه: بذار حالا زنگ بزنم شغل با آبرو داشت واسه من نداشت واسه تو .
_ به جا چرت گفتن زنگ بزن دیوونم کردی.
هانیه: آخی بمیرم الهی دندون دردم داره.
_الهی آمین.
با هر شماره ای که می گرفت ضربان قلبم تندتر می شد یهو از کاری که می خواستم بکنم پشیمون شدم سریع دستش رو گرفتم
_ وایستا هانی.
هانیه لبخند شیطونی زد و ابرو بالا انداخت 
هانیه: شرمنده بوق ...
یهو وسط حرفش ساکت شد 
هانیه: سلام حالتون خوبه؟
انقدر مسلط حرف میزد انگار عمره ای تو این کاره. اگه نمی شناختمش می گفتم چندتایی دوست پسر داره.
هانیه: یه لحظه گوشی دستتون.
گوشی رو سمتم گرفت خودم و عقب کشیدم و با ترس به گوشی نگاه کردم انگار بمب داشتن می دادن دستم. 
هانیه جلو دهنیه گوشی رو گرفت 
هانیه: حالا دیگه شمارت رو داره جواب ندی خودت رو ضایع کردی، تازه به پای ناز کردنت می ذاره از من گفتن بود قطع کنم؟

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۱۶

آب دهنم رو پایین دادم و با دست های لرزونم گوشی رو گرفتم. چشم هام رو بستم و نفس عمیق کشیدم هانیه با تعجب نگام می کرد.می دونستم باشه نمی تونم حرف بزنم.
_ تو برو بیرون نمی تونم جلوت حرف بزنم.
ابرو بالا انداخت 
هانیه: شرمنده راه نداره.
_ خواهش می کنم هانیه زشته پشت خطه.
لبخند کشداری زد 
هانیه: می دونه تویی تا صبح نگه می داره.
_ برو دیگه جون من ، نمی تونم جلوت حرف بزنم خب.
هانیه: مشکل خودته، ولی خب به یه شرط میرم بیرون.
_ زر بزن چه شرطی پسره مرد پشت خط.
هانیه گوشی رو از دستم گرفت
هانیه: بذار بپرسم ازش.
تا خواستم گوشی رو بگیرم در گوشش گذاشت.
هانیه: ببخشید شما نفس می کشید هنوز درسته.
هانیه لبخند زد
هانیه: خداروشکر مثل اینکه زنده ست نهال صدای خنده ش میاد.پس حالا که نفس می کشید یه چند لحظه دیگه هم گوشی دستتون باشه.
از بس لب هام رو از حرص جوییدم مزه خون رو تو دهنم حس می کردم.
حسابی اعصابم خورد شده بود چشم غره ای بهش رفتم و گوشی رو از دستش گرفتم.
هانیه خندید و این کارش عصبی ترم کرد. 
هانیه: باشه چرا میزنی اصلا من خرتم عرعر.به شرطی میرم بیرون که اون  رمان جدیدت رو که گرفتی اول من بخونم.قبول؟
_ خودت می دونی تا نخونم بهت نمی دم پس یه چیز دیگه بخواه.
هانیه: پس منم شرمنده.
کلافه شده بودم از طرفی هم داشت آبروم می رفت سرم رو تکون دادم و با دندون های قفل شده گفتم: 
_ باشه ولی وای به حالت بعد خوندنش برام تعریف کنی.
هانیه لبخندی زد و گونه م رو بوسید 
هانیه: اوکی حله .
تا رفت بیرون گوشی رو در گوشم گذاشتم.انگار از نفس های تندم فهمید پشت خطم.
محمد: سلام نهال جان خوبی؟
_ سلام مرسی
محمد: باورم نمی شه زنگ زدی خیلی مرسی.دیدی قول دادم سر قولم موندم مزاحمت نشدم.از دور میومدم می دیدمت ولی نزدیکت نمی یومدم وای نهال باورم نمیشه زنگ زدی.
یه نفس حرف زد من جاشنفس عمیق کشیدم سعی کردم صدام نلرزه
_ ببین آقا محمد من زنگ نزدم که بگم من پیشنهاد دوستیتون رو قبول کردم، راستش رو بخواین وقتی فهمیدم میاین و از دور نگام می کنین بیشتر عصبیم کرد.با اینکه ازتون خواستم دست از سرم بردارین بازم مزاحمت ایجاد کردین.نمی گین یکی ببینه چقدر برام بد میشه؟ 
محمد: تو رو خدا نهال یعنی چی؟من که اصلا نزدیکت نشدم،  اذیت نکن فقط یه مدت کوتاه باهام حرف بزن باشه؟ خواهش می کنم اصلا اگه بعد چند وقت دیدی به دردت نمی خورم بهم بگو میرم بخدا پشت سرمم نگاه نمی کنم قبول؟به جوونیم قسم می خوامت باورم کن.
نمی دونستم تو جوابش چی بگم لعنتی به هانیه فرستادم. با یه خال از موهام که رو پیشونیم افتاد مشغول بازی کردن شدم.
محمد: چرا ساکتی یه چیز بگو دیگه.
_ نمی دونم چی بگم ببینید من هیچ حسی به شما ندارم. الانم فقط به اصرار هانیه زنگ زدم. اونم فقط بخاطر اینکه بهتون بگم جوابم منفیه و برین دنبال زندگیتون وگرنه بهتون زنگ نمی زدم.
یهو در اتاق باز شد و هانیه اومد تو.
هانیه: اه چقدر رسمی حرف می زنی بگو نمی زنگیدم.
محمد خندید، منم به زور جلو خودم رو گرفتم که نخندم.
هانیه: لب های کش اومده حساب نیست ولکن خودت رو بلند بخند چشمت نمی کنیم.
دیگه نتونستم به شکلک و اداهاش نخندم بلند زدم زیر خنده که با حرفی که محمد زد خشک شدم خنده یواش یواش از رو لبم محو شد.
محمد: جانم چه ناز می خندی.
هانیه: خاک عالم چی گفت که رو به موتی؟ 
تا حالا غیر آراد هیچ کس این حرف رو بهم نزد. آراد هم وقتی بلند می خندیدیم محو خنده هام می شد و می گفت؛ ( با اینکه زشتی ولی خندیدنت خیلی نازه، ناز نمیشی ها شبیه عروسک زشت می شی از اینا که با اینکه زشتن ولی باز به دل می شینن صدای خندت به دل میشینه شدید. )
محمد: باز چرا ساکت شدی تو هم یه چیز بگو دیگه.
_ چی بگم؟
محمد: جکی ، چیستانی، حدیثی، شعری ، این همه حرف.
_ خب اسمتون رو که گفتین فاملیتون شغلتون سنتون و بگید.
هانیه با ذوق دست زد 
هانیه : آخجون اسم فامیل منم بازی.

دهنی گوشی رو نگه داشتم 
_ عزیزم دهنت رو نبندی از کتاب خبری نیست.
_ کی بهت گفت بیای تو؟
زد به پیشونیش 
هانیه: آخ یادم رفت چی می خواستم بهت بگم انقدر که حرف زدی .
_ خب جون بکن
هانیه: اول خداحافظی کن.
سری از تاسف تکون دادم و  گوشی رو در گوشم گذاشتم.
_ ببخشید داشتی می گفتی.
محمد: اسمم که محمد فامیلیم کریمیه ۲۷سالمه حسابدار رستوران بابامم البته فعلا ،دیپلم حسابداری دارم دیگه درسم و ادامه ندادم.
_ چه جالب من و هانی هم رشتمون حسابداریه.
محمد: بله بنده آمار شما رو دارم.

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۱۷
_ از کجا اون وقت؟ 
محمد: خب دخترخالم تو مدرسه شماست.البته یکسال از شما کوچیک تره.
_ یعنی شما بهش...
وسط حرفم پرید 
محمد: نه نه فکر اشتباه نکنین من فقط آمارتون رو گرفتم اونم نه طوریکه شک کنه من کارم رو بلدم.
_ خدا کنه همین که می گین باشه، من دیگه باید قطع کنم کاری ندارید.
محمد: می تونم بهت پیام بدم؟
_ مشکلی نیست فقط طبق قرارمون اگه نظرم عوض نشد بهتون،همه چی باید تموم شه ها.
محمد: باشه، باشه هی یاد آدم بنداز.
_ خدانگهدار
محمد: مواظب خودت باش خدا حافظ.
احساس کردم ناراحت شد ولی برام مهم نبود. به هانیه که ساکت و دست به سینه نشسته بود خیره شدم و ابروهام رو از تعجب بالا دادم 
_ چه عجب دهنت بسته!چیه یه جور نگاه می کنی انگار جن دیدی.
هانیه: الان می تونم حرف بزنم؟
_ اِ تا الان مگه از من اجازه می گرفتی؟ چه رویی داری تو آخه.بگو ببینم چیکارم داشتی.
هانیه: آها آراد گفت بری خونه اومده بود دنبالت چون گوشیت اشغال بود مجبور شد بیاد در خونه.
انگار سطلی آب سرد رو سرم خالی کردن. 
هانیه که دید ساکت شدم سری تکون داد 
هانیه: چیه سکته کردی؟ چرا رنگت پرید؟

_ احمق تو باید الان بهم بگی وای هانی بگم با کی داشتم حرف می زدم خاک بر سرم.
هانیه: وا چه ربطی داره؟
_ الان من بهشون بگم با کی داشتم این همه حرف می زدم وقتی پیش تو هستم؟
هانیه: گفتم حالا چی شده بابا برگرد به این دنیا شوخی کردم احمق جان اصلا آراد خونه ست که بیاد دنبالت ؟ خدایا چرا این و انقدر کم عقل آفریدی؟
_ خیلی بیشعوری.
هانیه: خواهش می کنم بیشعوری از خودته.حالا بپر بریم ناهار که مامانم کفری شده.
_ مگه ساعت چنده؟
هانیه: دوازده، وقتی آقا حسام دستور بدن گرسنشونه باید ناهار بخوریم.
خندیدم و کلی قربون صدقه حسام رفتم.
_ پس ناهار خوردیم بریم خونه ما.
هانیه: خیر سرم می خوام درس بخونم مثلا فردا امتحان داریم.
چپ چپ نگاش کردم .
_ مشقت و کی خط زده انقدر مرموز شدی ؟ تو و درس! از اون حرفا بود، تو که همش از دست من نگاه می کنی می نویسی فردا هم روش .
هانیه: اگه می خوای منت بذاری نمیام می شینم می خونم.
دستش رو کشیم و با هم بیرون رفتیم نرگس جون حسام و که خواب بود بغل کرد و داشت می برد تو اتاقش.
نرگس: برین ناهارتون رو بخورید.
هانیه: مامان خوردیم جمع کردیم می ریم خونه نهال اینا.
نرگس: تا الان با هم بودین حرفاتون تمام نشد؟
هانیه لبخند زد.
هانیه: تازه اول قصه ست.
خاله نرگس سری از تاسف براش تکون داد.
نرگس: از دست تو آخرش من دیوونه میشم.
زود بیا امشب عموت اینا اینجان حوصله تیکه انداختنشون رو ندارم.
هانیه رنگش تغییر کرد و دستش مشت شد با عصبانیتی که تو صداش بود گفت:
هانیه: من امشب خونه نمیام، تو نبودمم حق ندارید در موردم تصمیم بگیرید به خدا مامان یه کلمه راجع به من حرف زده شه از این خونه میرم خودتون می دونید حرف بزنم پاش وای میستم.
نرگس جون حسام رو رو دستش جا به جا کرد اون هم اخم هاش تو هم رفت.
نرگس: چرا ترش می کنی، نمیای به جهنم نیومدی جواب باباتم خودت بده. روانی شدم از دست شما.
حسام تکون خورد خاله نرگس سریع پا تند کرد و به طرف اتاقش رفت.
با هم سر میز ناهار خوری نشستیم اون فقط با غذاش بازی می کرد. من هم معذب شدم و بشقابم رو کنار کشیدم.
هانیه نگام کرد.
هانیه: بخور غذات رو من اشتهام کور شد تو چه مرگته؟
_ نمی خورم.
بلند شد و ظرف هار و تو ظرفشویی ریخت 
هانیه: نمی خوری پس پاشو بریم. 
هانیه تو اتاق رفت ، مانتو و شالش رو پوشید. تا حالا انقدر شلخته تا حیاطم نمیومد چه برسه خونه ما. معلوم بود کاملا بی حوصله ست.

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۸
با هم از خونه بیرون اومدیم .در و پشت سرش محکم بست.
دستش رو گرفتم و سمت خودم کشیدمش.
_ چیه یهو جنی شدی؟
هانیه کلافه سمت خونمون رفت
هانیه: ولم کن تو رو خدا اصلا حوصله ندارم.
یکم ایستادم، وقتی دیدم حالش خوب نیست چیزی نگفتم و دنبالش رفتم .
آیفون رو زدم صدای پای یکی که طرف در می دویید اومد آراد در رو باز کرد با تعجب نگاش کردم.
_ وا چرا از خونه در رو باز نکردی؟ کی اومدی؟
سرش رو پایین انداخت و آروم سلام کرد هانیه هم جوابش رو داد.
اون هم حس کرده بود هانیه حال نداره خودش رو کنار کشید تا ما بریم تو.
آراد: فکر کنم آیفون خراب شده، من تازه اومدم.
 _چه زود برگشتی همش تا شب می موندی.

آراد: ناراحتی برم.
هانیه بی حوصله نگاهی بهم انداخت.
دستش رو گرفتم و با هم تو خونه رفتیم. شانس باهاش بود که مامان بابام جلو چشم نبودن که با اونا هم سلام و احوالپرسی کنه.
با هم تو اتاقم رفتیم رو تخت نشست و سرش  رو زانوهاش گذاشت، تا حالا اینجوری ندیده بودمش. انقدر تو خودش بود که حتی یه کلمه هم حرف نزد.
مانتوم رو در آوردم و رو صندلی نشستم که تقه ای به در خورد.
_ بله؟
آراد: نهال جان یه لحظه میای.
تعجب کرده بودم آراد تا حالا از این کارا نمی کرد امکان نداشت هانیه اینجا باشه این از اناقش بیرون بیاد.
_ خب بیا تو
بلند شدم و در اتاق رو باز کردم آراد با دو تا لیوان شربت اومد تو. نمی دونستم بخندم یا دلم به حالش بسوزه .
آراد سینی رو روی میز گذاشت و گفت:
آراد: مامان اینا رفتن خونه دایی حسن گفت ما هم شب بریم.
_ هانیه امشب اینجاست، زنگ بزن بگو نمیریم.
هانیه سرش رو بلند کرد 
هانیه: نفس بخاطر من لطفا کنسل نکن من میرم خونه.
آراد لبخند زد به هانیه خیره شد و گفت:
آراد: تا حالا انقدر ساکت ندیدمتون. راستش منم حوصله مهمونی ندارم اگه موافقین شام بریم بیرون.
دستام رو به هم زدم و گفتم:
_ چه حالی میده به خرج تو بریم شام بخوریم.
هانیه لبخند کمرنگی زد.
هانیه: من میرم خونه شما برین خوش بگذره.
رو به آراد گفتم:
_ چرت می گه میایم، هر وقت خواستی بریم قبلش بگو که آماده شیم.
آراد: چشم ولی یادت نره پول همراه خودت داشته باش.
هانیه بلند خندید من تو جوابش گفتم:
_ من پول میارم ولی نامرد باشه کسی که نذاره من حساب کنم.
آراد: تو پول همرات باشه بقیه ش با من.
پرویی نثارش کردم و  از اتاق بیرون رفت.
کنار هانیه نشستم و  گفتم:
_ خب بنال ببینم چی شده؟ چرا یهو انقدر به هم ریختی؟ 
هانیه: بی خیال شو نمی خوام حالت خراب شه.
_ تقسیمش می کنیم ،بگو تا یکم سبک شی.
بعد از چند دقیقه سکوت زبون باز کرد و گفت:
هانیه: چند وقته عموم گیر داده من و عروس خودش کنه، اونم واسه آرمین  می دونی بیشتر از چی می سوزم؟از این که می خواد من رو براش بگیره که سر عقل بیاد دست از دختر بازیش و رفیق بازیش برداره.مامان راضی نیست، ولی بابام نمی تونه رو حرف عموم حرف بزنه میگه بزرگترمه نمی خوام بی احترامی کنم بهش.
_ بابا دیوانه واسه این زانوی غم بغل گرفتی؟ خیلی احمقی مگه قدیمه به زور شوهرت بدن. در ضمن تو فقط زنداداش خودمی شاید من به زور تو رو پای سفره عقد داداشم بنشونمت ولی بابات شک نکن این کار و نمی کنه مگه میشه از خواستت بی اهمیت بگذره.
هانیه که فکر می کرد شوخی می کنم لبخندی زد و گفت:
هانیه: شر دور بلا دور، تو بشی خواهرشوهرم عمرا قبول کنم، حاظرم زن آرمین شم ، ولی تو خواهرشوهرم نشی.
جدی سمتش برگشتم.
_ من جدی گفتم.
اخم ریزی کرد
هانیه: مثل اینکه سرت به حایی خورده.
_ تو دوست داری به شوخی بگیرش،اگه ما بیایم خواستگاریت جوابت چیه؟ 
هانیه: باز خل شدی؟ نکنه باز از رو ترحم داری یه چرتی میگی؟ احمق جون این دیگه رفاقت نیست این به گند کشیدن زندگیه اوکی؟
_ پس خودت به اونی که می خواد گند بزنه به زندگیش جواب منفی بده.
هانیه چشم هاش درشت شد بهم نزدیکتر شد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۱۹

.هانیه: یعنی چی؟ خودش خواسته؟
_ تو اینجوری فکر کن.
نمی تونستم تا جوابش رو نمی دونم آراد رو کوچیک کنم.
هانیه رفت تو فکر منم جلو میز آرایش نشستم و آرایش کمرنگی کردم چند تقه به در خورد
آراد: زود اماده شین بریم بیرون دور بزنیم.
_ باشه 
_ هانیه؟
هانیه: هوم
_ لباسای من رو می پوشی یا میری خونه لباس عوض می کنی؟ 
هانیه: من نمیام.
بلند شدم و کنارش رفتم 
_ چرت نگو این داره به خاطره تو من و می بره بیرون.
هانیه اخم کرد و جدی گفت:
هانیه: تا نگی جریان این چرندیاتی که گفتی چیه از جام تکون نمی خورم.
کلافه نشستم
_ بعدا می گم الان پاشو
هانیه: همین الان می شنوم.
دندون به لب گرفتم و کنارش نشستم.
_ نظرت در مورد آرادمون چیه؟
هانیه: من چیز دیگه پرسیدم.
_ تا جوابت رو ندونم نمی تونم چیزی بگم.
هانیه: خب ... خب من...
فهمیدم که دلش باهاشه لبخند رو لبم نشست.
_ دیروز باهام حرف زد و گفت می خوادت گفت باهات حرف بزنم و نظرت رو راجبش بپرسم.

هول شد سریع بلند شد.
هانیه: من میرم آماده شم.
لبخندی زدم
_ پس بهش بگم جوابت مثبته؟
هانیه: نه فعلا چیزی نگو خواهش می کنم
هانیه رفت و من هم لباسم رو پوشیدم.
تا خواستم برم بیرون آراد اومد تو
آراد: معلومه یه ساعت داشتین چی می گفتین؟ چی شد باهاش حرف زدی؟
یهو کار صبحش تو ذهنم زنده شد بهترین موقع برای تلافی بود.
_ آراد هانیه رو فراموش کن.
دستی تو موهاش کشید و به دیوار پشتش تکیه داد.
آراد: واسه همین تو خودش بود؟ 
_ آره تازه اصلا دلش نمی خواست باهات بیرون بیاد با اصرار من قبول کرد.
مهمتر از همه اینکه پسر عموش خواستگارشه خانواده ها هم راضین.
قشنگ نابودش کرده بودم،  دیدم که آب دهنش رو با صدا پایین داد حتی مشت شدن دستش رو هم دیدم.دلم سوخت لبخندی زدم 
_ امشب عموش اینا خونشونن چون از پسر عموش خوشش نمیاد اومد اینجا.
عصبی نگام کرد.
آراد: مثل آدم حرف بزن ببینم چی می گی یعنی چی این حرفات؟
_یعنی اینکه دلم برات سوخت وگرنه تا چند روز اینجوری حالت رو می گرفتم که دیگه فکر آزار و اذیت من به سرت نزنه.
آراد: یعنی می خواستی اذیتم کنی؟
_ یه چیز تو همین مایه ها.
از اتاق بیرون رفت و بلند گفت:
آراد: خیلی احمقی
پشت سرش بیرون رفتم، فکر نمی کردم ناراحت شه تو اتاقش سرک کشیدم نبود 
از پله ها پایین رفتم رو مبل لم داده بود و پاهاش رو پاهاش انداخت یه تیشرت جذب مشکی با شلوار جین پوشید.مگه هانیه می تونست از این قد و هیکل و قیافه بگذره من که بودم در جا قبول می کردم.
آراد: ببند نیشت رو چیه باز نقشه کشیدی اینجوری نگام می کنی.
خندیدم 
_ نه قربونت برم باورم نمی شه دوستش داشته باشی.
صاف نشست 
آراد: نهال جون آراد یکبار هم شده جدی باش و مثل آدم بگو چی گفت؟ از من باهاش حرف زدی؟
_ همینکه ازش نظرش رو پرسیدم تو در زدی.
آراد: خواهش کردم که جدی باشی.
_ بخدا جدی می گم داشتیم حرف میزدیم تو در زدی،بعدم که رفت لباس عوض کنه،ولی فکر نکنم ناراضی باشه.
آراد: الکی که امیدوارم نمی کنی؟
_ اصلا خودت باهاش صحبت کن وقتی من رو قبول نداری.
سرش رو پایین انداخت 
آراد: آخه روم نمیشه.
نیشخندی زدم
_ تو و رو نشدن امکان نداره.
یهو زد به پیشونیش 
آراد: وای نهال ماشین نداریم بابا برده.
نشستم رو پله و بلند خندیدم.
_ خاک عالم عاشقی دیگه بدون فکر حرف می زنی.
آراد: چیز کن من میرم از آرش ماشین بگیرم خاک بر سرم واقعا، یه ماشین نتونستم واسه خودم بخرم.
آراد بیرون رفت. دلم براش سوخت بلند شدم چراغ هارو خاموش کردم و تو حیاط رو تخت نشستم.
چند دقیقه نگذشت که هانیه اومد تو 
دوباره تو خودش بود ولی تیپش خدایی خاص بود یه مانتو بلند مشکی با ساپورت  پوشید و روسریش رو مدل خاصی بست آرایشش هم ملایم بود. حق دادم به داداشم که عاشقش بشه.
چشم های سبز خوشرنگی داشت، که مداد توش می کشید درشت و زیباتر نشون می داد ابروهای ردیف شده و دماغ کوچیک و خوش فرم و صورت کشیدش با لب های خوش فرمش ترکیب صورتش رو خیلی زیبا نشون میداد.

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۲۰
هانیه: آخ 
_ چی شدی؟
هانیه: یادم رفت کیفم رو بگیرم تا شما بیاید بیرون اومدم.
اون رفت و پشت بندش آراد اومد.
آراد: بیاین دیگه.
_ وا تازه اومدی می بینی که من آمادم. راستی آراد جواب مامانم خودت میدی که چرا نرفتیم.
آراد: آره بابا با من  
_ حالا بریم بیرون تا زیر پاهای هانیه علف در نیومد. 
آراد با لبخند سمتم برگشت
آراد: از الان بهت بگم نگی نگفتی ازدواج کردیم من داداشم اون زنداداش.
بلند خندیدم
_ اوه اوه کی میره این همه راه رو نیفتی حالا انقدر بالا رفتی.
هر دو بلند خندیدیم و بیرون رفتیم.
هانیه جلو در ایستاده بود
هانیه: خوش خوشانتونه یه ذره دیگه می ایستادم زیر پام علف سبز می شد زحمت خوردنش پا تو بود.
_ حیف من با این شخصیت قراره بشم خواهر شوهر تو.
با حرفم جفتشون سرخ شدن منم بلند خندیدم 
_ این به اون در هانی جانم.
سمت پراید مشکی که جلو در خونه پارک بود رفتم. هانیه هم پشتم اومد نیشگونی از بازوم گرفت.
هانیه: نوبت منم میشه خواهر شوهر.
هر دو پشت نشستیم آراد نگاهی به جفتمون کرد
آراد: درگوشی نداریما،در ضمن مگه من رانندتونم هر دو رفتین پشت یکیتون بیاد جلو سریع.
هانیه لبخند زد 
هانیه: ما جدا نشدنی هستیم می خوای هر دو بیایم جلو .
آراد: بیخیال بشنید همون پشت جدا نشدنی ها؛ حالا دوست دارین کجا بریم؟
با ذوق دستام رو بهم زدم 
_ بریم بام تهران شامم بریم اون رستوران که غذاهاش خیلی تنده.
آراد کمی فکر کرد.
آراد: همون که دفعه آخر رفتیم اشکت در اومد.
نهال محکم به بازوش زد 
_ نخیرم اون بخاطر مسخره بازیه تو بود که کل فلفل و ریختی تو غذام.
آراد به یاد اون روز خندید و من حرص خوردم .
آراد: هانیه خانم شما هم موافقین.
هانیه: نه من ساندویچ دلم می خواد از این تندا دوست ندارم.
_ آخ یادم رفت تازه هانیه حساسیت هم داره بریم همون ساندویچی.
آراد : آفرین دخترای کم خرجی هستید از این به بعد هر شب میارمتون شام بیرون.
شدیدا دلم می خواست این دوتا رو اذیت کنم.
_ داداش جان مواظب جیبت باش یه موقع می بینی ورشکست شدی اون وقت بری خواستگاری زنداداش رو بهت نمی دن.
آراد زیر لب چیزی گفت و هانیه محکم به پهلوش زد.
_ چرا به خودت می گیری کی گفت قراره بیایم خواستگاری تو ،چه جدی گرفته جوگرفتت والا.
من و آراد بلند خندیدیم و هانیه سرخ شد و چپ چپ نگام کرد.
هانیه: خیلی دلتون بخواد من عروستون شم.

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۱
ساندویچ هامون رو گرفتیم و رفتیم بام تهران سعی می کردم از هانیه و آراد دور شم تا اگه حرفی دارن با هم بزنن، ولی جفتشون تا یکم حرف میزدن یا سرخ میشدن یا کف دستشون از بس ناخن توش فرو می کردن سوراخ شده بود.
رفتم تو ماشین نوشابه رو گرفتم و کنارشون نشستم.
_ خاک عالم خب اگه حرفی دارید با هم بزنید دیگه مثل برنج وا رفته به افق خیره شدید..
هانیه بلند خندید 
هانیه: این و از کجا در آوردی برنج وا رفته به افق خیره شده.
آراد: خدا شفات بده نهال خدایی رو دستمون نمونی خوبه.
چشم غره ای براش رفتم.
_ نترس یکی پیدا میشه من رو بگیره؛ از این بترس اونی که می خوای بگیریش پی ببره به این اخلاق مزخرفت کلا قیدت رو بزنه.
حالا نوبت من بود به قیافه هاشون بخندم از همه جالب تر برخورد آراد بود که تند تند در پی رفع و رجوع بود
تا ثابت کنه خیلی اخلاق خوبی داره.
 اونشب رو با خنده  و مسخره بازی گذروندیم بهترین شبی بود که گذروندم.
جلو در خونه هانیه سمت آراد برگشت:
هانیه: دستتون دردنکنه خیلی خوش گذشت مرسی واقعا.
_ خواهش می کنم.
هانیه زیر لب گفت: 
هانیه: کی با تو بود نخود آش اصلا تو نقشی داشتی که ازت تشکر کنم؟
_ الحق که بی لیاقت و پروئی.
آراد: به من خیلی خوش گذشت، نیاز به تشکر نیست وظیفه بود.
هانیه لبخندی زد و سرخ شد. 
_چقدر بدم میاد از این تعارف ها، اصلا به قیافتون هم نمی خوره ،من تا حالم بد نشد برم خونه هانی جون شما هم شرت کم خوب بخوابی خواب فرشته ای مثل من رو می بینی.
هانیه شکلکی در آورد.
هانیه: کم تو بیداری تو جادوگر رو می بینم حالا تو خوابم تحملت کنم بی خیال بابا.
آراد خندید و سری از تاسف تکون داد
آراد: بس کنید تو رو خدا خسته نمی شید انقدر به هم می پرید. بخدا بزرگ شدید. اگه یه بیست چهار ساعت تونستین با هم خوب برخورد کنید قول میدم یه سور توپ بهتون بدم.
من و هانیه جفتمون لبخند شیطونی رو لبمون نشست هانیه زودتر از من گونه م رو بوسید
هانیه: قربونت برم نهال جان خیلی شب خوبی بود.
اولش با تعجب نگاش کردم بعد اینکه چشمک بهم زد دو هزاریم افتاد
_ الهی فدات شما هانی جانم شبت پر ستاره خوب بخوابی ماه من.
دوباره آراد سر تکون داد 
آراد: باید تو رویام ببینم این ادامه دار باشه.‌
آراد خداحافظی کرد و کلید به در انداخت وارد حیاط شد من هم دستی برای هانیه تکان دادم
_ خداحافظ عشقک تکم.
اون هم دست تکون داد وارد حیاط شد.
تو حیاط وقتی ماشین بابا رو دیدیم من و آراد یه نگاه به هم کردیم 
آراد: خدا به دادمون برسه پروانه زنده چالمون می کنه.
لبخند زدم شونه هام رو بالا انداختم
_ خود دانی من که هیچی نمی گم همه چی با خودته.
نفس عمیقی کشید دست تو موهاش کرد کفشامون رو در آوردیم پشت در یکم ایستاد من زودتر در رو باز کردم تو رفتیم.
_مامان رو مبل نشسته بود معلوم بود حواسش به ماست فقط چشماش به تلویزیونه.
_ سلام مامان قشنگم.
آراد هم پشتم اومد تو و در گوشم گفت:
آراد: آرامش قبل طوفان یک دو سه.
خندیدم مامان بلند شد طرفمون برگشت.
آراد: سلام عرض شد پروانه بانو.
مامان اخماش تو هم بود ولی چشماش می خندید.
مامان:کجا بودین تا الان؟ بی کس و کارین نباید بهمون بگین کدوم....
استغفرالله چی بگم بهتون آخر از دست این سبک مغز بودنتون من رو دق می دین.
ساکت بودیم تا حرفلش تموم شه عادت مامان بود باید حرفاش رو میزد تا سبک شه وسط حرفش چیزی می گفتیم عصبی تر میشد.
آراد: چرا مامان جانم مگه بچه ایم که نگران می شین ؟خیر سرم بیست و چهار سالمه مرد شدم بازم نگرانید؟فکر نمی کنید دارین بهم توهین می کنید؟
مامان چند قدم فاصله بین خودش و آراد رو پر کرد.
مامان: اگه بزرگ شده بودی می فهمیدی نباید من و سنگ رو یخ می کردی جلو زنداداشم، درست بود اونجوری ضایعم کنی؟ این بی احترامی به داییت و توهین به مادرت نبود؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت۲۲
واقعا بیرون رفتن انقدر مهم بودشب های دیگه نمی تونستین برین؟
آراد گونش رو بوسید 
آراد: قربون اخم های تو همت برم الان زنگ می زنم عذرخواهی می کنم قول میدم دیگه تکرار نشه.امشبم مجبور بودیم چون هانیه می خواست اینجا بمونه زشت بود می گفتیم ما خودمون مهمونیم زشت نبود؟
انگار یکم آروم شده بود ولی نگاهش به من هنوز همون بود.
مامان: تو نمی خوای چیزی بگی؟
می دونستم منتظر عذرخواهیه
_ ببخشید دیگه تکرار نمیشه.حالا می تونم برم تو اتاقم؟
اخماش باز نشد 
مامان: نخیر نمی تونی، زنگ بزنید عذرخواهی کنید از نرفتنتون بعد هر جا خواستین برین.
آراد دست رو چشماش گذاشت و کمی خم شد
آراد: چشم سرور من همین الان خواستتون بر آورده میشه تو جون بخواه.
مامان:من رفتم بخوابم وای به حالتون دوباره این کارتون تکرار شه.
وسط راه برگشت سمت من
مامان: راستی نیما خیلی سراغتون رو گرفت بچه م خیلی منتظر بود.
نگاش به من بود ولی جمع می بست.
_ چرا الان به من نگاه می کنید؟
مامان: همین جوری شب بخیر.
آراد سمتم اومد و دستم رو کشید سمت تلفن رفت 
آراد: خب حالا انگار بردنش قتلگاه خب دختر عمه شی احوالت رو پرسید و منتظر بود.
دستم مشت شد و پاهام رو رو زمین کوبیدم.
_ نگاه مامان و ندیدی؟ نمی دونم چرا دلش می خواد اون دامادش شه!؟ آخه چیش به من می خوره؟ پسره مثل شیر برنجه هیچ حسی نداره الکی می خوان وصلش کنن به همه بخدا از وقتی درسش تموم شده انگار افسردگی گرفته دقت کردی به رفتارش.
آراد: خب حالا یه چیز گفت هی جوش می زنه.
_ خیلی دلم می خواست تو رو هم ببندن به کسی ببینم حرفت همینه بازم؟
مامان بالای پله ها ایستاد 
مامان: چی دوساعت پچ پچ می کنید زودباشین منتظرم
آراد پوف کلافه ای کشید و روش رو برگردوند شماره خونه دایی رو گرفت و رو آیفون گذاشت
چند بوق خورد که زندایی گوشی رو برداشت.
زندایی: سلام 
آراد: سلام زندایی جون خوبی؟ دایی جان و آقا نیما خوبن؟
زندایی با همون صدای آروم و آرامش بخشش گفت:
زندایی: سلام آراد جان خوبی زندایی؟ اونا هم خوبن پسرم 
آراد: زندایی شرمنده بخدا امشب می خواستیم بیایم یهو برامون مهمون اومد . خودتون می دونید من چقدر شما دایی حسن رو دوست دارم اصلا  تنها جایی که میام خونه شماست.
زندایی: دشمنت شرمنده جون دلم این حرف و نزن پسر خوش قلبم ما هم تو و نهال جون رو به اندازه نیمام دوست داریم انشالله روزهای دیگه منتظرتون هستم هر وقت وقت داشتین قدمتون رو چشم.
آراد: مزاحمتون می شیم قربونتون برم گوشی رو میدم به نهال.
منم گوشی رو گرفتم و بعد احوالپرسی عذرخواهی کردم.با اینکه خیلی خانواده دایی رو دوست داشتم ولی نگاه های مامان اذیتم می کرد و این کاراش باعث می شد کم کم دیدم نسبت بهشون عوض شه و از چشمم بیفتن.
نگاه به مامان انداختم و گفتم:
_ خیالتون راحت شد حالا اجازه مرخصی می دید؟
مامان: از کی تا حالا واسه کارات از من اجازه می گیری خودت رو مسخره کن.
_ ای بابا من که هر چی می گم شما یه چیز می ذاری روش بهم بر می گردونی بابا غلط کردم تو رو خدا بس کنید.
مامان اخم هاش تو هم رفت 
مامان: یعنی خفه شم دیگه؟
آراد لبخند زد و قبل اینکه من چیزی بگم گفت:
آراد: مامان جان ول کن قربونت برم برو بگیر بخواب بذار آروم شی فردا هم روز خداست. نهال تو هم برو تو اتاقت دیگه.
_ من که می دونم از اینکه بچه داداشت مورد قبولم نیست اینجوری اخم کردی و فقط به من گیر میدی، پس این و بهتون بگم برای آخرین بار،من اصلا بهش فکر هم نمی کنم با هر بار اصرار شما من ازش بیزارتر میشم.
گفتم و سریع سمت اتاقم رفتم منتظر نموندم تا چیزی بگه.
فقط صدای آراد میومد که می گفت:
آراد: اون و ولکن بیا برو واسه من زن بگیر، عمرا اگه بگم نه با سر میام باهات.
دراتاق رو محکم بستم و لباسم رو با تیشرت و شلوار عوض کردم. حوصله پاک کردن آرایشم رو نداشتم با همون صورت رو تخت خودم رو انداختم.

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۳

گوشیم رو از میز بغل تختم برداشتم.با تعجب به صفحه شلوغش نگاه کردم. پنج تماس بی پاسخ سه پیام کوتاه.
پیام رو باز کردم از محمد بود.
(تو دنیا آدمای زیادی رو تخت دو نفره می خوابن اما قشنگ اینه که بعضی آدم ها روی تخت های یک نفره به یاد هم بیدارن....)
لبخندی زدم و تو دلم گفتم( چندش اینا چیه می فرستی ؟جکی ،شعری ،متنی...)
پیام بعدی رو باز کردم
(نهال جان ای کاش گوشی رو بر می داشتی حرف میزدیم خیلی حوصله م سر رفته)
دلم می خواست یه ضدحال بهش بزنم نمی دونم این چه ویروسیه که کل وجودم رو گرفته کلا هر کی که ابراز علاقه می کنه دلم می خواد با یه چیز سنگین بکوبمش تا حالش گرفته شه.
_ (سلام جایی بودم نتونستم جواب بدم الانم می خوام بخوابم خیلی خستم. شبتون بخیر)
چند دقیقه نگذشت که دوبار گوشیم ویبره رفت
(باشه بخواب عزیز دلم خوب بخوابی گلم)
دلم طاقت نیاورد دوباره براش تایپ کردم.
(ببین من خیلی از این حرف های عاشقانه بدم میاد نمی دونم چرا حس بدی بهم میده، سعی کن تو صحبت کردن با من از این کلمات استفاده نکنی)
بعد این پیامم دیگه چیزی نفرستاد بی حوصله گوشی رو خاموش کردم و رو میز انداختم. 
چشم هام رو بستم و سعی کردم به روزهای بعد فکر نکنم. نه به گذشته نه آینده، دلم می خواست تو همین زمان خوش زندگی کنم بدون فکر به چیز های بیهوده بدون استرس و اضطراب. دلم می خواست روزهام بی دردسر بگذره بدون دغدغه فکری.
آروم آروم چشم هام گرم خواب شد انقدر آروم بودم که حتی این رو هم حس کردم که روح از بدنم خارج شده یه حس فوق العاده که لبخندی رو لبام نشوند و من به خواب عمیق فرو برد.
صبح با تکون های مامان از خواب بیدار شدم.
انگار دوباره قهر بود چون حرفی نزد فقط بیدارم کرد و رفت بیرون.
بلند شدم چشم هام رو به زور باز کردم و سرم رو خاروندم دلم می خواست از ته دل گریه کنم از بس خوابم میومد فکرم کار نمی کرد.
پاهام رو از تخت آویزون کردم و دمپایی هام رو پوشیدم کشون کشون خودم رو به دستشویی رسوندم مسواکم رو زدم و دست صورتم رو شستم یکم سرحال تر شدم ولی هنوز مغزم ارور می داد .
لباس مدرسه م رو پوشیدم و برنامه درسی امروزم رو گرفتم تو آینه نگاهی به خودم انداختم.
بعد اینکه مشکلی تو خودم ندیدم بیرون رفتم.
میز صبحانه آماده بود ولی من حس خوردن چیزی رو نداشتم مامان هم قربونش برم تو قهر بود و مثل همیشه جیغ جیغ نکرد که برم و صبحانه بخورم.
کتونی هام رو پوشیدم و سمت در حیاط رفتم تا در رو باز کردم هانیه پشت در ظاهر شد یکم ترسیدم.
_ مثل جن ظاهر میشی.
انگار اصلا حوصله نداشت مثل دیروز تو خودش بود.آروم سلام کرد و سرش رو انداخت پایین و حرکت کرد منم کنارش پا به پاش قدم برداشتم و سکوت کردم تا خودش اگه دلش خواست حرف بزنه.
هانیه: چرا ساکتی؟
_ گفتم شاید حس حرف زدن نداری.
هانیه: دیشب بابام بیرون رفتن و از دماغم در آورد هر چی دهنش بود بارم کرد.
با تعجب سمتش برگشتم
_ چرا آخه؟ اون که همچین اخلاقی نداشت.!
هانیه: عموم پرش کرد مطمئنم، فقط از این می ترسم لجبازی نکنه باهام بخواد با زندگیم بازی کنه.
_ جدی که نمی گی!؟ مگه میشه همچین چیزی اصلا قبول ندارم.
هانیه: بخدا حرف هاش دلم رو لرزوند خیلی جدی بود می ترسم نهال برای اولین بار دیشب فکر فرار زد به سرم اگه این کاراشون ادامه دار باشه به خدا میرم از اون خونه تا بفهمه زیر بار زور نمیرم اصلا بی آبروییش هم برام مهم نیست.
_ چرت و پرت نگو تو رو خدا کدوم گوری می خوای بری. همیشه گفتم با منطق حرف بزنی طرفت هم با منطق جوابت رو میده. به نظرم با خود عموت صحبت کن، بگو ازدواج کنم و طلاق بگیرم خوبه؟بگو من نمی تونم پسرت رو آدم کنم منم می کنه لنگ خودش. اصلا یه چند وقت پسرعموت رو دنبال کن ببین کجاها میره با کیا می گرده اصلا از ریز به ریز کاراش عکس بگیر بالاخره می تونی یه چیز  ازش گیر بیاری که بشه مدرک و نشون بده آدم لایقی نیست.
هانیه نیشخند زد 
هانیه: نیاز به مدرک نیست اینا خودشون می دونن که اون چه جونوریه حالا مدرک جمع کنم که چی بشه؟
_ یعنی باباتم می دونه؟
هانیه یهو سمتم برگشت و گفت:
هانیه: نه راست می گی باید مدرک جمع کنم به بابام نشون بدم.ولی تنها که نمی تونم.
لبخند کشداری زدم ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:
_ برادر عاشق پیشه ی من واسه چی هست.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۲۴

سه ماه از دوستی من و امیرعلی می گذشت.بعضی از کاراش برام شیرین  و دوست داشتنی بود.به زنگ زدن های هر روزش و حرف های عاشقانه ش که اوایل برام زننده بود عادت کرده بودم و دوست داشتم.دیگه مثل قبل چندش وار بهش نگاه نمی کردم. نمی شه گفت عاشق شدم یا به حرف هاش وابسته شدم فقط یه عادت بود مثل کارهای روزانه که انجام می دادم.
روی نیمکت تو حیاط مدرسه نشسته بودم که یکی از پشت چشم هام رو گرفت.
دستاش رو لمس کردم 
_ من دست های گرگ گرسنه رو می شناسم هانی جان دستت رو بکش.
بلند خندید و کنارم نشست.
خم شد دستش رو رو زانوهاش گذاشت  به روبروش خیره شد .
هانیه: گند تو گند شد رفت. آخری هم گند زدم، موندم چرا دارم درس می خونم ،این داداشت نمیاد من و بگیره؟
_ مگه تا الان خوب دادی که می گی این آخری رو گند زدی؟منم خراب کردم خیلی نمره هام نسبت به ترم قبل پایین میاد همش بخاطر زنگ زدن های بی موقع محمده.
هانیه چشم غره ای بهم رفت 
هانیه: گوشات رو باز کن، گفتم اینم مثل اونا گند زدم از من دکتر مهندس در نمیاد همون کهنه شور باید بشم با افتخار سرم رو بالا بگیرم و بگم من یک مادر نمونه م.
_ آره بابا آخرش کهنه های بردار زادم رو باید بشوری تو رو چه به درس خوندن.
هانیه: اول اینکه عمه جونش مگه مرده دوما کی گفته قراره زنداداش تو بشم؟ سوما مای بی بی هست دیگه فقط زحمت عوض کردن به گردنت میفته.
نیشخند زدم 
_ آخه نفله تو که داری واسه داداشم میمیری این ناز کردنت دیگه چیه؟
هانیه: فقط در یه صورت باهاش ازدواج می کنم که توئه ترشیده از اون خونه رفته باشی تمام ،من دیگه حرفی ندارم.
_ برات متاسفم منم که حالا حالا هاقصد ازدواج ندارم .حالا هم پاشو به جا این چرت و پرتا بریم که محمد منتظره.
هانیه با تعجب سمتم برگشت
هانیه: احمق باز تو این پارکه قرار گذاشتی؟
_ خب مثلا کجا بگم بیاد برم خونشون خوبه ؟پاشو دیگه.
هانیه: اگه یکی ببینتتون چی؟ خیلی نترسی بخدا.
_ آخه کی میاد تو اون پارک مسخره که بخواد ما رو ببینه ؟ تا الان که کسی نیومد از الان به بعدم نمیاد بلندشو تو رو واسه نگهبانی می برم دیگه واسه چی پس رفیقی.
هانیه: آخرش خودم به آراد لو می دم می گم معلوم نیست چه غلطی می کردن من و واسه نگهبانی می ذاشتن.
_ مردی واسه چرت و پرت گفتن 
بلند شدم و از حیاط بیرون رفتم هانیه هم پشت سرم راه افتاد.
هانیه: یه وقت نرین تو کار نفس مصنوعی.
نمی دونستم بخندم یا عصبانی شم و ریچار بارش کنم. سکوت کردم و به راهم ادامه دادم ولی اون پشت هم غر میزد.
هانیه: خلاصه از من گفتن بود همه چی از نفس مصنوعی شروع میشه و به بچه دار شدن ختمه بخیر میشه. دیگه هر چی باشه من دو سه تا پیراهن بیشتر پاره کردم سرد  و گرم چشیده دنیام اینارو می دونم گفتم بهت بگم نارفیقی نکرده باشم در حقت.
_ دیگه به اینکه تو هیچ وقت آدم نمی شی ایمان آوردم.
هانیه: چون از فرشته هام، اونا که هیچ وقت آدم نمیشن فرشته باقی می مونن.
_ شیطونم فرشته ست عزرائیلم فرشته ست تو از نوع عزرائیلشی.
هانیه: دیگ به دیگ میگه روت ته دیگ
_ هه، خوشمزه جان رسیدیم وایستا نگهبانیت رو بده.
همیشه با پرحرفیمون گذر زمان از دستمون در می رفت اصلا نفهمیدیم کی رسیدیم.
هانیه پشت چشمی نازک کرد و رو نیمکت نشست.
هانیه: پس این بدبخت ،بخت برگشته کی میاد؟
با صدای محمد هر دو ترسیدیم و سمتش برگشتیم.
محمد: چرا بدبخت؟
هانیه لبخند زد.
هانیه: اِ سلام چطوری؟ 
محمد: مرسی تو خوبی؟
روش رو به من کرد 
محمد: شما چطوری خانمم؟
هانیه: نهال دقت کردی جواب سلام نداد.
محمد: مگه تو اجازه میدی آدم یادش بمونه؟

ویرایش شده در توسط Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...