رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت دو
 
گوش هایش را برای شنیدن نامش در اسامی آزاد شدگان، تیز کرد. همانطور که نگاهش را به سقف دوخته بود، اسمش در ردیف آخر خوانده شد. با شنیدن نامش هیچ واکنشی نشان نداد؛ زيرا كه هفته ی پیش متوجه آزادی مشروطش شده بود. آزادی که نمی دانست اعتبارش همیشگیست یا نه!  
با کشیده شدن بازویش از فکر بیرون آمد، بازویش که روز قبل بر اثر ضربه ای مهلک کبود و خون مرده شده بود، باعث شد درد تا مغز استخوانش پیش برود و فریاد دردناکی سر بدهد؛ ولی فرد مقابلش همچنان بازویش را رها نکرده بود ، پس از تخت بلند شد و نگاهش به رضا افتاد.

 رضا ملک زاده ! همان کسی که هشت سال پیش بر اثر همکاری با باند مواد مخدر به دست پولاد، زندان افتاد.

نفسش را آرام به بيرون فرستاد و در چشمان پر خشمش نگاه كرد.

رضا-خیلی دلم می خواست جنازت رو تخت مرده شور خونه ببینم ....

لبخندی زد و پاسخ داد.

-چند سال دیگه از حبست مونده!

رضا-خفه شو عوضی..

 واقعا عوضي صفت خوبی برای پولاد بود! يا شايد هم او از آن دسته ادم هايي بود كه هر چرا براي خود مي پسنديد براي ديگران هم مي پسنديد!
پولاد-حرص نخور! نگران نباش برم بیرون برات کمپوت میارم!
این را گفت و سمت راهروی دور و دراز زندان راه افتاد. رضا که از شدت عصبانیت چشمانش رو به سرخی می زد، سمتش خیز برداشت، محکم او را به وسط راهرو یا همان کُلیدُر پرت کرد و رویش خیمه زد.

با حرصی که به غلیان آمده بود، مشت های پی در پی سختش را بر صورتش کوفت و باعث توجه ديگر زندانيان شد. همه افراد حاضر در زندان که از این زد و خورد بدشان نیامده بود دورشان جمع شدند و هیاهو کل زندان را در بر گرفت.

پولاد دستانش را جلوی صورتش سپر کرد و سعی در محافظت از خود داشت. چند نفری هم که از آزاد شدن او عصبانی شده و  دل خوشی هم نداشتند به رضا در زدنش کمک کردند، تقریبا از هر سمتی مشت یا لگدی حواله اش می شد .

نفرت وجودش را پر کرده بود و زیر آن همه توهین در حال خورد شدن بود. فریاد بلندی کشید و به همه ی زندانیان و مقصران ماجرای بی سر و تهش فحش و بد و بیراه گفت. با هجوم سربازان و نگهابانان زندان، جمعیت پراکنده شده و تمام افرادی که جو را متشنج کرده بودند، راهی دفتر نظارتی برای تصمیم گیری شدند.

پولاد با کمک سربازی از زمین بلند شد و همراهش به بخش پزشکی رفت...
روی تخت نشست و خون جمع شده در دهانش را در سطل كنارش ، بیرون ریخت. تقریبا هر چند روز راهش به بهداری زندان می کشید.آنان هم به حضور او در بهداري عادت كرده بودند.
بعد از پانسمان کردن زخم ها و بانداژ دست چپش از جا بلند شد و به توصیه رئیس بند به انفرادي  رفت. همان اتاقی که شاید یک سال از پنج سال حبسش در آن گذشت. اتاقي كه در آن سال ها بيش از هر كس ديگري شاهد درد و عذاب كشيدن او بود و حال براي اخرين شب اسارتش، باز هم بايد او را  در خود پناه دهد تا جان او را در مقابل خشم دشمنانش حفظ كند.

به دیوار تکیه زد و در جایش نشست، سرش را در میان دستانش گرفت. بیشتر از درد جسمی روحش بود كه زخم هاي عميق درمان نشده داشت و با اين اوضاع قطعا چیزی به نابودی اش نمانده بود.

از شدت خشم با دست سالمش مشت های پی در پی بر دیوار سیمانی سیاه رنگ مقابلش کوفت که از سر پنجه هایش خون بیرون زد و همان دست سالمش را هم نيز مصدوم كرد.
ذهنش خودكار شروع به كار كرد و  به خاطره ی دوری رفت كه لحظه ي ورودش به زندان را تصوير ساز ذهنش كرد.

آن روز که برای خانواده اش پر از اضطراب بود! همان روزي كه او را براي ناكرده هايش محكوم كردند و خواستار مجازات او شدند. شاید همه فکر می کردند پولاد همان روز های ابتدایی حبسش کشته شود!هر چند بارها تا مرز کشته شدن هم پیش رفت؛ اما هر بار جان سالم به در برده بود و با همين جان سختي، دشمنانش را كلافه به دور خود همانند مار كمين كرده تاب ميداد.

درست چهار روز بعد از زندانی شدنش با آن ضربه چاقویی که در پهلویش فرو رفت تا یک قدمی مرگ پیش رفت اما یک چیز مانعش می شد،  یک احساس! قلب عاشق او شاید برای اولین بار ناجی اش شده بود، ناجی ای که به تمام وجودش قدرت ماندن و به  نفس هایش دم و بازدم طولانی داد ،  قلبش را از ایستادن منصرف کرد و باعث شد بالاخره بعد از پنج سال، فردای آزادی اش را ببیند .

می دانست بعد از تمام شدن حبسش روز هایی سخت تر از دوران اسارتش انتظار او را می کشند اما مسیرش راه بازگشتی نداشت..

ویرایش شده در توسط mahdiye.s

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم
با صدای جیر جیر، لای چشمانش را باز کرد که نور باعث بسته شدنشان شد. صدای سربازی را شنید که با مقام بالاتر خود صحبت می کرد .

سرباز-نیاز نیست زنگ بزنیم به خانوادش؟

شخص مقابلش دهان به سخن گشود.

-نه ، نمی دونم وقتی آزاد بشه چی انتظارش رو میکشه پس بهتره خودمون مراقبش باشیم ..حالا برو بیدارش کن..

پولاد با شنیدن صدای بم و دو رگه اش ، خوب او را شناخت. هم مرتبه  و دوست صمیمی اش ، از شنیدن صدایش به یک آن موهای بدنش سیخ شد و حس دلتنگی قلبش را فرا گرفت اما؛ از سویی دیگر درد روز های تنهایی و نبود بهترین دوستش آنقدر نفرت به وجودش تزریق کرد که حتی دلش نمی خواست بوی عطر همیشگی اش  به مشام خود راه باز کند.

در تمام پنج سال چشم امیدش به رفیق گرمابه گلستانش بود، به خیال خود فکر می کرد او در مقابل حرف های تند و نیش دار بقیه سینه سپر و دفاع می کند اما از همان روزهایی که دیگر سراغش را نگرفت فهمید فرید هم با بقیه فرقی نداشت.  "فرید باقی"دوست پانزده ساله اش! دنیایش دست از سرش بر نمی داشت، سعی داشت همه چیزش را باهم از دستانش خارج کند و جایش رد ترکه های دردآوری که خوب می دانست حق نبود، بگذارد. برای پولادِ رفیق باز، شخصی که رفیقانش برایش ارجحیت داشت، شانه خالی کردن فرید یعنی تمام شدن هرچیزی که میانشان نفس می کشید. پولاد بی انصاف نبود، فرید هم خوب می دانست که هرگز نبود! ولی منطقش آنقدر افسار ذهنش را کشید تا بالاخره قانعش کرد که دوستش، عزیزش، برادرقسم خورده اش پا پس کشید و از ترس، او را در میان تمام انگشت نما شدن ها تنها گذاشته مبادا ترکه ای از بد یمنی پولاد دامنش را بگیرد.

"آه" از صحبت های طولانی و تکراری ذهن لجبازش که امانش را بریده بود.

 با تکان شدید سرباز، از جا بلند شد و دستی به صورت گرم و خیس خود کشید .موهای تقریبا بلند و موج دارش از شدت عرق خیس شده و به پیشانی اش چسبیده بودند. چشمان تیره رنگش که به سیاهی می زد به موکت پوسیده کف زمین دوخت و با کمک سرباز به بیرون از انفرادی آمد. بدن رنجور و زخمی اش که در نگاه فرید جا گرفت دلش را لرزاند و چشمان آبی رنگش در میان سیلی از فراق دوستش لرزید و غرق شد.

 با درخواست فرید، سرباز مرخص شده و از آنجا دور شد. دستش را به سمت شانه های پهن پولاد دراز کرد که ابرو های پرپشت مشکی اش را در هم کشیده و خود را عقب راند.

رفیق به اصلاح عیش و نوشش که درمان روز های بدش و نشاط آور روز های خوشش بود! بعد از تمام ماجراهای بی انتهایی که برای پولاد رخ داد کم کم کمرنگ شده و تقریبا دو سالی می شد که به ملاقاتش نیامده بود.
 فرید خودش را در آغوشش جا داد و گفت.

_داداش تبریک می گم آزاد شدی! نمی دونی چه قدر از دیدنت خوش حالم.   

با تنش محکمی او را از خود جدا کرد، فرید متوجه میزان عصبانیت دوستش شده بود اما گمان نمی کرد که دورش را خط کشیده باشد، در خیال خود می گفت حتما به من فرصت توضیح می دهد اما؛ پولاد حتی ثانیه ای تحمل دیدنش را نداشت....
من من کنان ادامه داد.

فرید-من می دونم خیلی از من عصبانی هستی اما بهم فرصت بده جبران کنم. برات توضیح می دم به وقتش! ..

دستان رفیق زخم خورده اش از شدت عصبانیت می لرزید، دلش می خواست سرش فریاد بکشد و بگوید "حق نداشتی پشتم رو خالی کنی،حداقل تو نباید حرفای پشت سرم رو باور می کردی" اما؛ باز هم حرف هایی که راه گلویش را بسته بودند فرو برد.
پولاد که نگاهش به درجه های روی شانه فرید خورد خنده تلخی زد و گفت.

-من حتی تو رفیق داشتنم سادم که توی آ*ش*غ*ال رو انتخاب کردم!..

چشمان فیروزه رنگ فرید، غم زده و مضطرب از افکار دوستش، به زخم های ریز و درشت صورت پولاد خیره ماند.

فرید که متوجه رد  نگاه دوستش شده بود قبل از هر برداشتی گفت.

فرید-باور کن همین امسال بهم ترفیع دادن دلیلشم نمی دونم! تو رو جون جدت حرفامو باور کن ..

خودش میزان ناتوانی اش در گفتن حقیقت را خوب درک کرد....توضیحات فرید دقیقا شبیه به توضیحات پولاد بود، از میزان شباهتش جمله ی آشنای فرمانده ارشد به ذهنش آمد" وقتی تمام مدارک علیه تو باشه ، هرچه قدر هم توضیح بدی و فک بزنی بازم تو متهمی چون یه مشت کاغذ و سند از حرفای تو قابل قبول تره ! پس زور اضافه نزن پسر.‌"
 
 ابرو های کم پشت و خرمایی فرید از حرف های زیاد که می دانست هیچ کدام راضی کننده نیست، افتاده شد و پیشانی بلندش چین و چروک های ریزی را به نمایش درآورد.

فرید-هرکاری بگی می کنم ، اصلا بگو فرید رگ گردنتو بزن، به جون یه دونه بچم می زنم ، آخه تو نمی دونی چه جوری این پنج سال تو اداره گذشت!

لبخند تلخ و گوشه داری که نشانه تاسف بود روی لبان خشک و چاک خورده پولاد نشست و سعی در کنار زدن  فرید داشت. دیگر حرف های صد من یه غازش را باور نمی کرد!
فرید صدایش را بلند تر کرد و ادامه داد.

-فکر نکن اینجوری ولت می کنم، اون روزی که برادری رو در حقم تموم کردی قسم خوردم هرکاری برات بکنم ...به خدا قسم هرکاری برات می کنم ...فقط رو ازم برنگردون داداشم...

بغض تلخی در گلوی فرید در حال خفه کردنش بود شاید اگر پولاد به چهره اش دقت می کرد متوجه سفید شدن موهای شقیقه اش می شد که شاید بفهمد ماجرایش در این پنج سال چهره او هم شکسته ساخت، اما پولاد با سنگدلی که زندان هدیه اش کرده بود، از کنارش عبور کرد. شاید  سکوت را به داد و  فریاد ترجیح داد.

درون ذهنش پولادی را تجسم می کرد که تمام عقده های درونی اش که منجر به زد و خورد میانشان می شد به زبان آورده و دوستش را تا مرز جنون زیر باد کتک گرفته اما به خودش که نگاه کرد نه آن توان برای زدن را داشت نه آن حوصله برای گفتن دردهایش ...

آنقدر در آن پنج سال نکبت بار مهر خاموشی بر دهانش زدند و او را شیاد خوانند که تصمیم گرفت هیچ نگوید! امتداد نگاهش به در چوبی و سفید رنگ رسید. دست فرید را روی شانه آسیب دیده اش حس کرد که همان لمس کوتاه احساس  درد را به صورت خسته اش بخشید و لب های درشت که در میان انبوهی از ریش پنهان شده بودند را جمع کرده و روی هم فشرد. از شدت انقباض عضلات صورتش، بینی استخوانی که در ابتدایش قوز کوچکی به چشم می خورد سرخ شده و رد هایی در اطرافش پدیدار گشت.

انقباضاتش از درد نبود! همه از شدت غم های انباشته بر دلش بود.مرد بود درست اما دیگر توان این همه بی معرفتی را نداشت آن هم از سوی بهترین رفیقش...

حق را به خود می داد و این که هیچ دلیلی برای کوتاهی فرید نمی دید  آزار بیشتری به ذهنش می رساند. فرید تنها یک دوست نبود، هر لحظه از زندگی اش را جستجو می کرد حضورش حس می شد اما در سال هایی که نیاز به پشت و پناه داشت کمرنگ شده در آخر محو شد .

فرید-اصلا بیا بزن تو گوشم، نمی دونم به خدا!  نمی دونم چی کار کنم که این نگاه سرد رو به من نداشته باشی.دلم برای داداش گفتنات تنگ شده لعنتی ...

با بی اعتنایی پولاد سریع خودش را به جلوی او رساند و مقابلش ایستاد، یک آن متوجه خشم بیش از حد پولاد که شد رنگ و رویش پرید. از ترس نبود که چهره اش به گچ دیوار شباهت داشت بلکه از غم بود! هیچ توضیحی را مناسب گفتن نمی دانست و از سمتی دل گفتن حقیقت را نداشت. حقیقت، چه واژه ی دو رویی! در ماجرای پولاد آنچنان مخفی و ناپیداست که دروغ و حقه خودشان را جایش زندند  و در مورد فرید حقیقت تنها تلخ و گس بود...

آنقدر که گفتنش تنها خاطرشان را آزرده می کرد! می دانست راه درستی را انتخاب کرده اما؛ گفتنش به پولاد در زمان آزادی اش جز زیان هیچ چیز همراه نداشت پس آرام و بی اختیار بوسه ای به شانه ی راست پولاد زد و قطره اشکی که به خودی خود راه باز کرده بود روی پیراهن خونی رفیق عزیزش چکید.

فرید-کاش من جات می رفتم، اصلا قرار بود من  برم اگر مرخصی نگرفته بودم خدا لعنتم کنه..فکر نکن اون روز که جونت رو برام به خطر انداختی فراموش کردم ، من انقدر پست نیستم پولاد! نمی خوام بگم تو این پنج سال چیکارا کردم تا کمکت کنم ولی مجبور شدم دیگه پاپی کارات نشم باور کن به هرچی که قبول داری راست میگم...

با یاد آوری آن روز، ذهن پولاد در زمان کوتاهی حماقتش را به رخ کشید که برای نجات جان فرید از دست سارقان خیابانی تصادف وحشتناکی کرد و تا چند ماه فلج بود، پوزخندی زد و باز به سادگی اش تاسف خورد! کاری که پنج سال اخیر او را از درون  نابود کرد.   
دیگر گوش هایش برای شنیدن حرف های ضجه بار فرید کر شده بود! رفیقش تکیه بر دیوار زده و سر تا پایش را تماشا می کرد.با رفتنش آخرین بویی که از او به جا ماند را به یک باره به ریه هایش سپرد تا فراموش نکند پولاد برایش خدای جوانمردیست! با بسته شدن در، بر زمین نشست و بی صدا شانه هایش لرزید....
نگاه سرد و یخ زده ی پولاد تمام هم بندی هایش را زیر و رو می کرد. هر کس که از زندان آزاد می شد برایش سروده ای می خواندند و متبرک شده، دستی به او می دادند و آرزو می کردند دیگر آن سمت ها پیدایش نشود ولی ماجرای پولاد فرق داشت .افراد سیاه رنگ با نگاه غضب ناک کنکاشش می کردند و گاهی مشتشان را نشان می دادند ، افراد خاکستری به نماندن و ندیدنش اکتفا می کردند اما افراد روشن و رئوف نگاهی گرم داشتند اما فقط نگاه ! نه حرفی و نه دست دادنی! همه آن افراد خوب، همچون مومی در دست رئیس  تمام بند ها بودند، شخصی که تمام تلاشش را کرد تا پولاد زنده از زندان بیرون نرود و حالا ناچار به تماشای رفتنش روی صندلی فلزی نشسته از شدت خشم، بلند جوری که همه بشنوند گفت.

-خوب حواستو جمع کن بیرون اینجا مثل این تو امن نیست ح...زاده...
 

ویرایش شده در توسط mahdiye.s

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهار
.راوی شخصیت اول.
 
کت چرمی خاک خورده ای که تنها وسیله همراهم بود، تحویل گرفتم و برگه مقابلم را امضاء زدم.

درب بزرگ با صدای آزار دهنده ای باز شد . با اولین برخورد پرتو ي خورشید به چشمانم، احساس آزادی تمام مویرگ های ذهنم را پر کرد. آنقدر جان و روحم را آزار داده بودند که حس می کردم یک نفس راحت بر من روا نیست!

آزادی ام بعد از نابودی تمام روح و روانم چه فایده داشت؟ کسانی که اینکار را با من کرده بودند به چه چیزی اعتقاد داشتند!؟انگار من هم شبیه خودشان شده بودم و دیگر هیچ چیز را قبول نداشتم! آنقدر نفرت در وجودم کاشته و پرورانده بودند که دیگر هیچ احساسی را درک نمی کردم.

به یک آن در وجودم به دنبال ریشه عشق گشتم.آن هم سوخته بود؟ با من چه کردند که عشق هم جوابگوی خستگی قلبم نبود. عشقی که در محضر چشمانم به آتش کشیدند و ققنوس درونش را به خاکستر بدل کردند. هنوز گوش هایم از جیغ های مداومش سوت می کشید!

تمام باور هایم را در هم شکستند که حتی باور دارم  با منِ نفرین شده، خدا هم قهره کرده!گاهی چشمانم گواهی صحنه های تلخی را می دادند. کاش فقط یک لحظه از یادم می رفتند تا نفس راحتی می کشیدم.
آزاد شده بودم اما؛ با رنج و درد هایی که هرگز نمی توانستم فراموش کنم. با کابوس هایی که هر شب آزارم دادند، نه در خواب بلكه کاملا در واقعیت، زندگي را بر من حرام كردند.  
 
کاش دردهایم در عالم رویا بودند اما؛ همه در حقیقت زندگی ام گنجانده شدند تا از پای در بیایم. لاكن من بی وفا نبودم و باید  به قول هایم عمل می کردم . همان هایی که در بدترین شرایط بسته شدند. همان قول هایی که همراه اشک و درد بسته شدند.

به خیابان عریض مقابلم نگاهی انداختم، هیچ کس از آزاد شدنم مطلع نبود. البته اگر؛  کسی هم می دانست جز لعن و آه کشیدن کاری نمی کرد . تنها خانواده ام خوش حال می شدند كه آن هم با دیدن اوضاع ظاهری ام که انگار؛ از مبارزه رزمی برگشته ام حتم به یقین دل آزرده می شدند. پس تصمیم گرفتم هیچ کس متوجه این اتفاق نباشد.

در کنار خیابان ایستادم که ماشین زرد رنگی مقابلم ایستاد، تا سرم را پایین آوردم مقصد مورد نظرم را بگویم با دیدن چهره ی کبود و آسیب دیده ام، حرکت کرد و رفت.  نفسم را بیرون دادم و پیاده حرکت کردم.
 
مدام کارهایی که نقشه اش را در مدت پنج سال کشیده  بودم مرور می کردم. من آدم کنار کشیدن نبودم و هرگز نخواهم بود.كلا در ذات من عقب كشيدن معنا و مفهومي نداشت.
 حق گرفتنی است؛ حتی با جنگ!..
با صدای تک بوقی، نگاهم سمت پژوی نقره ای رنگ کنارم خیره ماند. راننده اش جوان بشاشی  بود.

-کجا میری؟

پولاد- بهشت زهرا...

-سوار شو .‌‌

کنارش نشستم، نگاهم ناخودآگاه به سر تراشیده اش افتاد. دیگر حتی حوصله فکر کردن به گذشته را نداشتم که روزی من هم شبیه همین مرد جوان، سر تراشیده خدمت می کردم. حالا کجای زندگی ام ایستاده ام؟ پشت سر ویرانه و روبه رویم تاریکی محضی که گاهی ترس به دلم راه می داد.

راننده- تازه از زندان آزاد شدین؟

نگاهم باز سمت صورتش رفت، امید به زندگی در چشمانش برق می زد..

پولاد-آره ...

راننده-ناراحت نمی شید بپرسم چرا افتادین زندان؟ آخه به چهرتون نمی خوره...

از جمله آخرش خنده ای روی لبانم نشست. به چهره خیلی از افراد زندگی ام هیچ کدام از کارهایشان نمی خورد. اصلا؛ چهره تضمین مناسبی برای رفتار دیگران نیست.
 
پولاد-قصه مفصلی داره، هیچ وقت از روی قیافه  کسی رو قضاوت نکن !...

راننده که از طرز صحبتم متوجه شد، قصد بازگو کردن داستانم را ندارم معذرت کوتاهی خواست و سکوت کرد.

ذهنم خواستار ادامه  افکار مزخرفم نبود، پس سکوت را خاتمه دادم.

پولاد-سرباز وظیفه ای؟

راننده لبخندی زد و گفت.

-آره، البته؛ دوماه مونده که تموم بشه.وقتایی که آزادم مسافر کشی می کنم ..

پولاد-به سلامتی .بهت جریمه نخورده تا حالا؟

راننده-چرا پنج ماه جریمه داشتم .

پولاد- سر چی ؟

راننده-خواب موندن سر پست و داشتن گوشی تلفن و سیگار .

از اینکه انقدر اشتباهاتش شبیه به من بود، پوزخندی روی لبانم نشست..

راننده- به چی می خندین؟

پولاد-منم همین کارا رو کردم البته زمان من سه ماه بود.

راننده دستی به سرش کشید و گفت.

-فرمانده ما خیلی سختگیره .

پولاد-اگر سختگیر نباشن که اسمش دیگه سربازی و پادگان نیست .

با رسیدن به مقصد، کرایه را پرداخت کردم و گفتم.

_موفق باشی ...

راننده - ممنون.

بعد از دور شدن پژو، به سمت سنگ قبری راه افتادم که هرگز یکبار هم بر سر مزارش حاضر نشدم. حتی زمان دفنش، نماز میت نخواندم و فاتحه نفرستادم.
با رسیدن به مزارش، نگاهم به دستان خالی ام افتاد. با شرمندگی نشستم و کت را کنارم گذاشتم. با ضربه سنگ کوچکی فاتحه ای فرستادم.
 
نگاهم هزار حرف برای گفتن داشت؛ کسی که پشت و پناهم بود از غم تحمیل شده ی من ، از اشتباهات من اینجا خوابید. دستی به اسمش کشیدم[محمود جنگجو]؛ بغض درد آورم با هزار حرفی که هرگز برایش نگفتم، بعد از پنج سال شکست.
 
پدرم بود، تنها کوه پشت سرم  که زیر خروار ها خاک خوابیده بود. در میان عزاداری برای پدرم، حتی یک لحظه به حقارت خود نگاه نکردم! عزای خود را داشتم یا پدر پهلوانم؟ در آن لحظه هرگز نفهمیدم.
 
پهلوان بود، تا به یاد داشتم هیچ کس او را به  زانو در نیاورده بود ولی، در مقابل من بر روی زمین نشست و اشک ریخت. وقتی برای اولین بار چاقو خوردم و تا یک قدمی مرگ پیش رفتم کمرش شکست. با چشمانم خمیدگی اش را می دیدم. خودش می گفت "مرد نباید گریه کند" اما من اشک هایش را دیدم.
 
تمام آن غرور مردانه اش در مقابل تقدیر من خورد شد و در آخر، رفتن را به آش و لاش دیدن پسرش ترجیح داد و همان یک پناهگاه امن هم ویران شد ....
 
شانه هایم می لرزید، مثل خودش شده بودم.

_بابا بالاخره اومدم....اما خیلی دیر شده، پولاد بی لیقات اومده برات فاتحه بفرسته، چه قدر دلم می خواست جات اونجا بودم؛ اینجوری نه تو زجر می کشیدی نه من!  
 
 هنوز روزی که خبر فوت پدرم را شنیدم، خوب به خاطر داشتم. دلیل پزشکی اش، سکته قلبی بود اما می دانم که درد من او را از پای درآورد.
 
از بیچارگی خودم به تنگ آمده بودم، تمام گذشته ام پر از اشتباه بود و آخرش به ناحق محکوم به خیانت شدم. اشک های گرمم لجوجانه راه باز کرده بودند. حسرت آخرین آغوشش گرفته تا فریاد هایی که بر سرش کشیدم و پس زدن کمک هایش، همه وجودم را مچاله کرد.

از این تقدیر تمام وجودم به لرز آمد مگر؛ چه گناهی کرده بودم که آنقدر به من سخت گرفته شد؟
 
هنوز چشمان خیس از اشک پدرم را در خلوتمان خوب به خاطر دارم. در غرور جوانی ام گیر کرده بر سرش فریاد کشیدم و دست کمکش را پس زدم. هنوز باور نداشتم تمام دنیایم سیاه شده ولی؛ ابهت کلمه پدر با رفتارم فروریخت و چشمان پر فروغش در هم شکست و خیس شد.
 
تمام آن لحظات بر سرم آوار شد. با صدای گرفته تنها یک جمله خودکار بر زبانم جاری شد.

_غلط کردم، غلط کردم...بابا توروخدا یه بار به خوابم بیا....حسرت دیدنت داره داغونم میکنه.

با جعبه خرمایی که مقابلم قرار گرفت بدون هیچ نگاهی گفتم. 
 
 -ممنون ...

-خدا رحمتشون کنه...

من که حوصله هیچ صحبتی را نداشتم، بدون معطلی پاسخ دادم.
 
-خدا رفتگانتون رو بیامرزه....

با دور شدنش باز چشمانم، چهره ی بی مانند ش را نظاره گر شد. آن چشمان قهوه ای رنگ، موهای پرپشت و خاکستری رنگ که از  پشت عکس سیاه و سفید قابل تشخیص بود. نگاهی به شعر زیر عکسش انداختم که آتشی به جانم افتاد...

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
 
گل نیلوفری مقابلم قرار گرفت. این بار سرم را بلند کردم که نگاهم به زن جوانی رسید.سرتا پایش سیاه و چشمانش بر اثر گریه زیاد، قرمز و ورم کرده بود.
 
چه قدر چهره اش برایم آشنا می زد اما ذهن خسته ام مجال کنکاش کردن نمی داد.
خنده ی کوتاه و تلخی زد و گفت.
 
_برای عزیز از دست دادم گل خیرات می کنم ، گل خیلی دوست داشت...

ساقه تازه و با طروات نیلوفر را بر سنگ قبر پدرم گذاشت ...

_ممنون بابت گل ...

سری تکان داد و لبخند زد، با رفتنش به خلوت خودم برگشتم.

ویرایش شده در توسط mahdiye.s

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنچ

تازه متوجه شدم بعد از آزادی مشروطم، زخم هایم بیشتر خودنمایی خواهند کرد ویک ذره آرامش حاصل از آزادی ام به نابودی خواهد رفت .
 خلاص شدنی در کار نبود، شاید تا پایان عمرم باید عذاب می کشیدم و این تقاص گناه های بزرگم بود. گناه؟ شاید بهتر باشد بگویم گناه تحمیل شده! گناهی که در عمل انجام شده اش قرار گرفتم؛ گناهی همچون تماشای نابودی یک زن!  به خون کشیدن رفیق!  امید دادن به کودک در خون نشسته!  
راه آمده را برگشتم و فراموش کردم در این مکان شکستم و تمام وجودم لرزید، آخرین باری بود که چشمانم گرم شد و دردهایم فروریخت.همه چیزم را از دست دادم، شرفم، آبرویم، زندگی و خانواده ام...

هرچیزی که یک مرد بعد از پنج سال تنهایی به آن نیاز داشت تا باز سرپا شود. خودم را فرو ریختم تا از ابتدا آنچنان محکم بنا شوم که هیچ کس توان ریختن و نابود کردنم را نداشته باشد.

رو به روی مسافر خانه ای ایستادم. چند روز تنهایی شاید بهترین چیزی بود که می توانستم به خود هدیه دهم.

از پله های سنگی و بلند و باریکش بالا رفتم، مقابل مردی میانسال ایستادم که تمام سر تاپایم را با دقت برانداز کرد. یک تای ابرویش را بالا داد و به سیبیل پهن و بلندش تابی داد و به قولی چربش کرد. با لُنگ دور گردنش، عرق پیشانی اش را پاک کرد و گفت.

- امرتون؟

شناسنامه ام را روی میز مقابلش قرار دادم و گفتم.

-یه اتاق میخوام..

پوزخندی زد و دفتر مقابلش را بست.

-اتاق نداریم..

-اینجا که به نظر خیلی خلوته ! اتاق کوچیک هم باشه مهم نیست ...

-نه داداش کلا اتاق نداریم، یعنی واسه شما اتاق نداریم...

ابرو هایم در هم کشیده شد، اتاقی برای من وجود نداشت؟ مگر مالیخولیا داشتم که وجودم در هرجایی اضافه بود؟از شدت خشم مشتی بر میزش کوبیدم که برق از نگاه کثیفِ سیاه رنگش پرید .

-پولش رو می گیری؟ برای تو چه فرقی میکنه !

_ داداش فرق می کنه من آدم شریفی هستم نمی تونم یه آدمی که معلوم نیست چیکارست راه بدم تو مسافرخونه، یه نگاه به خودت تو آینه بنداز معلوم نیست از کجا اومدی ؟ شاید دزدی من چه می دونم!پس فردا میان مسافرخونه منو پلمپ میکنن...

حرفش آنچنان با طعنه و اتهام بود که کنترلم را از کف دادم، آنقدر حقیر نشده بودم که هر بی سر و پایی لیچار بارم کند و خودش را شریف بداند. اگر می دانست در زندان هر روز زیر هزاران مشت و لگد خورد می شدم این حرف را نمی زد .

انگشتانم را مشت کردم و به صورت استخوانی و سیاه رنگش کوبیدم که به دیوار پشت سرش اصابت کرد و در جایش نشست. خشمگین ولی ترسیده از جایش بلند شد و به چشمانم خیره شد...

-بهت برخورده؟ حقیقت تلخه دیگه! پس خودت خوب می دونی چیکار کردی؟گشمو از اینجا بیرون ...

سمتش حمله ور شدم که به اتاق کوچک نزدیک میزش پناه برد و درش را قفل کرد.

-آهای!کمک کنین، این مردکو بندازین بیرون ...

بیشتر از این معطل نکردم با عصبانیت تمام وسایل روی میزش را با یک دست پس زدم و روی زمین ریختم. صدایش را خوب می شنیدم که به باقی همکارانش سپرد تا من را در مسافر خانه هایشان راه ندهند.

از مسافر خانه بیرون زدم و در ورودی اش را محکم بر هم کوبیدم که شیشه اش خورد شد و بر زمین ریخت.

به چند مسافرخانه دیگر سر زدم و تمام آن ها من را پس زدند، در آخر خسته بر پله ی یکی از مسافر خانه ها نشستم و به رهگذران که به من همانند از مرگ بازگشته نگاه می کردند چشم دوختم.صورتی که مقابلشان به نمایش در آمده بود هیچ جای سالمی نداشت و تقریبا رو به کبودی بود و این تصویر بهانه ی هر قضاوتی بود به غیر از بی گناهی!

گاهی دلم می خواست به جایی دور از این نگاهای ترحم برانگیز و گاهی پر از نفرت پناه می بردم؛ اما برای هدفم، اگر شده تا یک قدمی جهنم می رفتم.

با دستی که روی شانه ام نشست،چشمانم  به پیرمردی که بالای سرم ایستاده و به من خیره بود رسید. از جنس  پیرمردانی که دلشان زود به رحم آمده و دست کمک به سمت هر شخص ناآشنایی گرفته و جوانمردی را برای هرکسی تمام می کردند.

چهره اش نورانی و کشیده با ریش سفید وبلند، چشمان کوچک و کم سو که پشت عینک ته استکانی پناه گرفته و خوب چهره ام را نگاه می کرد. دستانش زمخت با رگ های ورم کرده، با لرزش قابل مشهود سمتم دراز شد و کمک کرد تا از زمین بلند شوم.

-دنبال اتاقی پسرم؟

لبخندی روی لبانم که تا چند دقیقه قبل از شدت عصبانیت روی هم فشرده شد و سرخ بودند، نشاندم و همراهش وارد مسافر خانه کوچکش شدم. پشت میز کوچکی، روی صندلی چوبی نشست و با دقت به دفترش نگاهی انداخت بعد رو به من کرد و گفت.

-یه اتاق یه تخته و جمع و جور دارم به کارت میاد؟

از لطفش خوشحال شدم و سریع شناسنامه ام را روی میز گذاشتم و پاسخ دادم.

-بله ممنون ...

شناسنامه را گرفت و کلیدی روی میز گذاشت.

-اینم کلید اتاق فقط چند شب میمونی؟

-نمی دونم احتمالا سه یا چهارشب...

-باشه .اگر چیزی خواستی بهم بگو ...

تشکر کردم و به سمت اتاق رفتم، بعد از وارد شدن، کلید برق را فشردم و روی تخت نشستم.اتاق کوچک و تقریبا ده متری با یخچال کوچک و تخت تک نفره، تلویزیون کوچک و قدیمی که روی میز قدیمی ای قرار داشت.

از پنجره به بیرون نگاهی انداختم، شهر در  تاریکی فرو رفته بود ولی آرام و قرار نداشت. باز روی تخت نشستم و سرم را پایین انداختم، نفس بلندی کشیدم. آنقدر خسته بودم که گشنگی مجالی برای خودنمایی نداشت. سرم روی بالشت نرفته، چشمانم بسته شد.  

با گرمای بیش از حدی که صورتم را می سوزاند و تمام بدنم خیس عرق کرده بود، چشمانم را باز کردم. شعله های سرکش و بلندی که در آخر به دود های سیا رنگ تبدیل می شدند در مقابلم قد علم کرد.

با صدای جیغ بلند و گوش خراشی چشم گرداندم به دنبالش، همان لحظه ی مرگبار که برای هزارمین بار مقابل دیدگانم روی پرده رفت و من مجبور به تماشا بودم.

از شدت گرما نفس هایم به شماره افتاده بود و جانی در بدنم حس نمی کردم. باز با صدای جیغ برای ثانیه ای روح از کالبدم جدا گشت. به دنبالش گشتم ، جان کندم تا چند قدم سمتش بروم. دست بسته و زخمی تماشایم می کرد و با آن دو گوی شب نمایش جانم را به تاراج می برد. هنوز عشق تازه نفسم را حس می کردم، آتشِ بی احساس، به جان عزیزتر از جانم افتاد و تمامش را به دست نابودی سپرد. فریاد می کشیدم و از خدا فقط یک دست یاری می خواستم .
 

ویرایش شده در توسط mahdiye.s

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شش

با تکان شدید از جایم بلند شدم، گیج و گنگ به پیرمرد کنارم نگاهی کردم.با چشمان ترسیده به صورتم خیره بود و لام تا کام حرف نمی زد. رنگ پریده اش حتی در این سیاهی هویدا بود.

پیرمرد-خوبی؟خواب پریشون میدیدی؟

پریشان؟از پریشان گذشته! اصلا مگر خواب بود؟ زخم های روحم تمامی نداشت. قلب بی قرارم  افسار گسیخته ، مدام فریاد می کشید و یادآور ثانیه به ثانیه آن روز نفرین شده محکم می تپید.

کفر است بگویم ایستادن و سرد شدنش را می خواستم تا دست از تکاپو بردارم. ولی مگر تمام کارهایم کفر نبود که سرگذشتم چنین رقم خورد! از بچگی در گوشم خواندن دنیا دار مکافات است و بیشتر واکنش های اعمالت را در این دنیا خواهی دید و باید بگویم دست مریزاد به عدالت گر دنیا که خوب عدالت را برایم اجرا کرد!

 رو به پیرمرد که حتی نامش را نمی دانستم کردم و با چشمانی که هنوز تابه تا باز و بسته می شد گفتم.

-ببخش مزاحمت شدم.کابوس دیدم، برو بخواب ...

پیرمرد-خیس عرق شدی پسر، حالت خوب نیست!  

همانطور که از جایش بلند می شد ادامه داد.

-می گن اگه یه مرد با فریاد و بدن خیس از عرق از خواب بیدار بشه یا عاشقه یا زخم خورده حالا تو کدومشی؟

نگاهی به صورتم انداخت و گفت.

-می خوای آب قند بیارم؟..

در جوابش 'نه' ای گفتم که باز کنارم نشست و به صورتم خیره شد. دلش می خواست بگویم عاشق هستم یا زخم خورده که با چنین فریادی از خواب برخاستم، فریادی که او را هم بی خواب کرد و ترساند. باید می گفتم که من عمیق تر از این حرف ها هستم؟

پیرمرد-اگر دوست نداری چیزی نگو ولی صورت سرخت خیلی حرفا داره ...

صورت سرخم حکایت غیرتم بود که زیر همان مشت و لگد ها ، همان ناسزا ها همان ....حرف هایم گویی تمامی نداشت. یک کلام خلاص! خورد شد و از هم پاشید.

چه قدر طاقتم را تاق کرده بود روایت آن روز ها حتی در ذهنم، بماند که پنج سال مدام باید تک تک لحظاتش را به زبان می آوردم، شکنجه فقط به شلاق نیست! شنکجه خاطراتیست که تکرارش در ذهن نابودت می کند آنوقت مدام از تو بخواهند به زبان بی آوری و به قولی "اعتراف"کنی....

-حالم خوبه. شما یه چیزی بخور رنگت پریده  ‌‌..حلال کن ترسوندمت ...

-این چه حرفیه باباجان! خدا ببخشه ...بخواب به هیچی فکر نکن ...

با شنیدن کلمه ی مقدس "بابا جان" موهای تنم سیخ شد و موج شعفی در تنم لرز انداخت. چه قدر شنیدنش شیرین بود و من چه قدر از آن محروم بودم!

بدن ضعیف و کوتاه قامتش در چهارچوب در قرار گرفت که پرسیدم..

-اسمتون چیه؟

پیمرد-هاتف، ولی همه بهم میگن کربلایی...

دلم یک لحظه آغوشش را طلب کرد، از جا برخاستم و مقابلش ایستادم .‌‌

-نمی دونی امشب چه لطفی در حقم کردی کربلایی ...

خم شدم و او را در آغوش گرفتم، بویش را به مشام راه دادم چرا که بی شباهت به بوی پدرم نبود. عطر بهشت را همراهش داشت و من بی بهره از آن فقط مشمام را پر کردم.دست گرمی به کمرم کشید و از خدا عاقبت بخیری ام را خواست، دقیقا همان چیزی که خودم برای خود نمی خواستم.

در را بست، روی تخت دراز کشیدم و به سقف و پوسییدگی اش خیره شدم .حتی پوسته های آویزان سقف تصویر روز های مردگی ام را با هنرمندی تمام مقابلم نمایش می داد .دیگر خواب از چشمانم بیرون رفته و جایش را باز فکر پر کرد، فکر و فکر ......

با بلند شدن سر و صدا از بیرون اتاق، متوجه شروع صبح شدم.از جایم برخواستم و همان لباس های خونی را باز بر تن کردم .کت را داخل کمد جای دادم  و از اتاق بیرون زدم.

تقریبا هر شخصی  نگاهی به من می انداخت. می دانی خوبی این نگاه های همیشگی و تیز، حرف های نیش دار چه بود؟ حس می کردم انگیزه ام را برای شروع نقشه هایم بیشتر می کرد، من نسیم شرقی بودم که نیاز به حمایت داشتم‌ گاهی حمایت با برانگیخته کردن نفرتت خودش را نشان می دهد و تو باید شاکر باشی که همین کار هم برایت می کنند چون گاهی نفرت و خشم بهتر از بیخیالیست .....

روبه روی هاتف یا همان کربلایی ایستادم، نگاه اول صبحش گرم و گیرا بود..

-سلام کربلایی..

-سلام بابا جان ، می خوای جایی بری؟

-اره این کلید دست شما ..

برگشتم و قصد رفتن کردم که صدایم کرد و من هربار جای کلامش صدای پدرم را می گذاشتم اما مگر دلتنگی این حرف ها حالی اش بود؟..

هاتف-یه دقیقه وایسا...

منتظر نگاهش کردم. وارد اتاقش شد، چند دقیقه ای طول کشید که با پیراهن چهارخانه سفیدی سمتم آمد. تمام طول مسیر کوتاه آمدنش، مدام به پیراهن دست می کشید و بویش می کرد. رو به رویم ایستاد و پیراهن را سمتم گرفت .

-این چیه هاتف؟

هاتف-پیراهن دیگه! نکنه می خوای با لباس خونی بری بیرون؟یه آبی هم به دست و صورتت بزن عین جنگ زده ها شدی باباجان...

انگار می دانست از باباجان گفتنش لذت می برم که مدام در جملاتش می گنجاد، دلیل محبت های بی هدفش را نمی دانستم. من منفور و دور انداخته از جامعه لایقش بودم؟قطعا جوابم 'نه' خواهد بود.

با اصرارش پیراهن را گرفتم و به سمت اتاق خودش که راهنمایی ام کرد، رفتم.

بعد از پوشیدن پیراهن و شستن دست و صورتم ، نگاهم به آیینه مقابلم که کوچک و ترک خورده بود افتاد. چشمان کبودم هیچ چیز را انعکاس نمی داد، موهایم نامرتب و بهم ریخته بود. حتم به یقین اگر "او" من را می دید غر هایش تمامی نداشت که چرا نامرتب هستی ؟ لبخند تلخی از حس شنیدن صدایش روی لبانم نشست..

هاتف-چه بهت میاد! رنگ و روت رو باز کرده...

-دستت درد نکنه، پول لباس چه قدر میشه؟
ابرو های سفید و نامرتبش در هم رفت و گفت.

-واسه پول بهت لباس ندادم که ...بذار جیبت .

تشکری کردم و بعد از بوسیدن پیشانی اش از اتاق و مسافر خانه خارج شدم.

از همان ابتدای ورودم به مسافر خانه ، مقصد امروزم مشخص بود. همان پارک آشنا ....
روی نیمکتی نشستم و به اطراف چشم دوختم، نمی دانستم امروز و امسال چه کسی مسئول پخش مواد در پارک بود؛ پس همه را زیر نظر گرفتم حتی خانم ها! از جایم تکان نخوردم چون امکان داشت خودش سراغم بیاید. حرکات نامنظم یک معتاد چیزی بود که من خوب بلد بودم. مدام پاهایم را تکان دادم و عدسی چشمان چون مرغان پرکنده این سمت و آن سمت می پرید.دستانم می لرزید و گاهی به جان بازوانم می افتاد.

مدت کوتاهی گذشت که مردی با بدن لاغر و قد بلندی سمتم آمد، صورتش کشیده و اسخوانی با چشمان درشت که تمام صورتم را از نظر می گذراند، کنارم نشست و نفسش را بیرون داد. باز نیم نگاهی به من انداخت و دستانش را بالای سرش کشید و محکم به نیمکت تکیه زد.

سیگاری را آتش زد و مابین لبانش قرار داد.من هم مدام چشمانم به او می افتاد، انگار که مطمئن شده باشد سمت من چرخید و گفت.

-تازه واردی؟

متعجب نگاهش کردم که پوزخندی رو لبانش نشست و ادامه داد.

-انگار که جوابت بله هست .پس بگو چرا دنبالم نیومدی! ..ببین داداش من آخر پارک سمت سرویس بهداشتی پاتوق می زنم ، هروقت اومدی اینجا نشین چون بد تو چشمی ..

نگاهش خوب صورت و چشمانم را کنکاش کرد و گفت.

-حالا چی مصرف میکنی؟چه قدرم کتک خوردی ؟

-واسم فرقی نداره یه چیزی که ارومم کنه و دردام از بین بره  ...

-پس دنبالم بیا، ولی با فاصله چند وقته مامورا مشکوک شدن به اینجا ..

باشه ای گفتم و بعد از کمی دور شدنش از جا بلند شدم. با قدم های شمرده پشت سرش راه می رفتم کنار سرویس بهداشتی ایستاد و سیگارش را زیر پا خاموش کرد.رو به رویش ایستادم که بدون هیچ حرفی دستش را در جیب جلویی شلوارش برد و  بسته ی کوچکی سفید رنگی که دانه های درشت و کریستالی داشت سمتم گرفت...

-این محصول جدیدمونه، چون تا حالا استفاده نکردی یک چهارمش رو امروز بزن و یک چهارم فردا تا وقتی که تموم بشه...یه جا بزنی فاتحت خوندست..

دستم را سمتش دراز کردم که گفت.

-اول پولش؟سی تومن میشه

دستی داخل جیبم بردم و تروال پنجاهی سمتش گرفتم..

تروال را روی هوا زد و گفت.

-بقیش باشه واسه نوبت بعدیت خوبه؟

سری تکان دادم و گفتم.

-حالا اسمش چیه؟

-بهش میگن جوهر نمک ولی از دسته شیشه هست ...حالا برو..

تشکری کردم و چند قدم دور شدم که گفت.

-راستی اسم من بهمنه ..هر وقت اومدی نبودم از نگهبان پارک بپرس بگو بهمن پاکتی کجاست بهت آدرس میده ..

سری تکان دادم و دور شدم، از پارک که بیرون زدم تمام آن لرز ها و احوال بد از بین رفت. هدفم معلوم شد و نقطه اتصال من به کسانی که باید نزدیکشان نفس می کشیدم همان بهمن پاکتی شد.

تمام آن چند روز، هر روزش به پارک می رفتم ولی می دانستم برای ورود به باندی که دیگر چیزی از آن نمی دانستم به یک هفته نیست و زمان طولانی خواهد برد ولی چیزی که من کاملا در اختیار داشتم زمان بود .

هفت روز گذشت و تمامش سخت بود، از روز های پر از فکرش بگذرم شب هایش آسان نمی گذشت یا بی خوابی به سرم می زد یا در خواب خیس عرق و فریاد هایی که تقریبا همه را خواسته کرده بود به غیر از هاتف ، نمی دانم چه از جانم می خواست شب های لعنتی ولی کار به جایی رسید قید خواب را زدم و با هر نوشیدنی انرژی زا و قرص خود را سرپا نگه می داشتم.....

به خود در آیینه نگاه کردم . جای کبودی ها کمرنگ شده بود ، پس وقت آن بود به خانه بروم.خانه! جایی که روی رفتن نداشتم، نه روی رفتن نه توان ماندن، خاطراتش مرگبار و درد آور خواهد بود و آرام آرام جانم را خواهد گرفت.

مقابل خانه ای سه طبقه و نمای آجری ایستادم. به ایوانش که روز های گرمی برایم رقم زده بود خیره شدم. اولین سیلی را دریافتم.نفسم را بیرون دادم و زنگ را فشردم که صدایش آوای زهراگینی بود که گوش هایم را نوازش کرد. ضربان قلبم دیوانه وار بالا رفت و فریاد می کشید از چیزی که انتظارش را پنج سال کشیدم. صدایش به گوشم رسید، آنقدر گرفته و تلخ که شوق دیدارش در چشمانم به آتش کشیده شد.مشت هایم در هم گره خورد. از مقصر بودن خودم به ستوه آمده بودم. به یک لحظه تصمیمم عوض شد و عقب رفتم که باز تکرار کرد.

-بله! بفرمایین...

دستی به در سفید رنگ کشیدم و باز عقب رفتم ، جایم در خانه ی مقابلم نبود، دیگر نبود! پس چرا آزارش بدهم کسی که مرا عاشقانه دوست دارد! مادر بود، تحمل نداشت خار در پایم برود ، مادر بود که در مقابلش سرتاپا خونی روی تخت نیمه جان بودم. هنوز هق هق ها و لرزیدن هایش را خوب به خاطر دارم. من او را هم شکستم؛ قامت او را هم خمیده کردم ، میزان نفرتم نسبت به خود به اوج رسید که لعنت هایم بر زبان جاری گشت. کاش خدا هم لعنتم می کرد. ولی حتما لعنت کرده بود که روزگار برایم به سیاهی رفت.

با کشیده شدن بازویم ایستادم، هرم نفس هایش را خوب حس می کردم. عطرش را استشمام کردم که تازه حس زنده بودن به رگ هایم نفوذ کرد.دستش لرز داشت، با صدایی که بغض امانش نمی داد گفت.

-فدای قد و بالات بشم. چرا از من رو برگردوندی...بمیرم برات مادر...خدا لعنت...

نگذاشتم حرفش را ادامه دهد ، خدا مرا لعنت کند که او را به چنین روزی انداختم، به سمتش برگشتم که با دیدن صورتم  بدنش دیگر تحمل نکرد و از بی حالی داشت نقش بر زمین می شد ، سریع دستمانم را زیر کمرش بردم و او را در میان دستانم محافظت کردم.چشمانش نیمه باز بود و دیگر توانی نداشت به چشمانم گره خورد، آن رنگدانه های عسلی آنقدر تحمل نداشت که پسرش را بعد از پنج سال در خود جای دهد.

-فدات بشم الهی! بذار صدات رو بشنوم...
امرش اطاعت داشت ...

پولاد-مهرناز.خوبی؟

-جان مهرناز بمیرم برات عزیزم ...

مادرم بود، مادری که تنها هجده سال با من تفاوت داشت، مادرانه اش جای خود او برایم همه چیز بود‌. سرپناه و صندوق اسرار، ناگفته هایم همه پیش او محفوظ بود.

چشمانش را که بست قلب من هم از تپش ایستاد، محکم در بغل گرفتمش و از زمین بلندش کردم.در را با پا باز کردم و وارد شدم، پله ها را دوتا یکی طی می کردم.می دانستم خان  داداش ، عرفان طبقه بالاست پس سریع در راهرو صدایش زدم.

-عرفان..بیا پایین زود باش..مهرناز حالش خوب نیست...

صدای باز شدن در به گوشم رسید، بدن بی جانش را روی مبل گذاشتم. در با شدت به دیوار کوبیده شد و هیکل تنومندش در چهارچوب قرار گرفت، نفس هایش سخت می امد و می رفت و رنگ رخسارش  سرخ بود. بی آنکه بدانم  غرق در تماشایش بودم، خان داداش، برادر ارشد، محافظ و گاهی ارباب...

ستایشش می کردم چرا که بی عیب و نقص بود. هم در امر فرزندی هم در باب همسر بودن، هیچگاه خطایی از او ندیده بودم ولی من؛ نفرین بر من که خدای اشتباه و گناه بودم ...

با قدم های کوتاه و شک برانگیز سمتم آمد، در یک قدمی ام ایستاد و با چشمان باز و متعجب تماشایم می کرد.یکباره من را در آغوش برادرانه اش گرفت و من از محبت هایش سیراب شدم.کوه غرور و مردانگی بود ولی در مقابلم او هم به زانو درآمد. ناگهان با دیدن مادر مرا کنار و مقابلش زانو زد.

-مامان ؟ مامان خوبی!

بدون نگاه به من گفت-پولاد یه لیوان اب قند بیار قندش افتاده ..

سراسیمه سمت آشپزخانه و شیر آب رفتم، لیوانی را پر کرده و چند حبه قند داخلش انداختم و مدام با قاشق بهم می زدم .لیوان را سمت عرفان گرفتم ، با قاشق چند جرعه در دهانش ریخت و دستانش را  نوازش کرد.
عقب رفتم و کنار در روی زمین نشستم.می دانستم همیشه افت قند دارد ولی باز هم مراعات حالش را نکردم.

@MaryaM_

@مديريت كل

ویرایش شده در توسط mahdiye.s

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفت
 

باز هم جای من پسرِ همیشه به فکرش، به او رسیدگی کرد. با پریشان حالی صدایم زد...

مهرناز-پولاد کجایی؟ بیا پیشم عزیزدلم...

با نگاه عرفان و ابرو های در هم کشیده اش از جا برخاستم و مقابل مهرناز ایستادم. دستش را بلند کرد که در دستم گرفتم و نوازش کردم. حال و روزش را که دیدم از اینکه پایم به این سمت آمده پشیمان شدم کاش تمام این خانه را با تمام جزییاتش فراموش می کردم تا دیگر مهرناز را به این حال نمی دیدم.

مهرناز-می خوای حرف نزن اشکالی نداره ، می دونم چه قدر برات سخت بوده .می دونم چه سختی هایی کشیدی مادرت برات بمیره که اینجوری زجرت دادن ...

-ببخش منو مهرناز حلالم کن ..

دوباره هق هق امانش را برید، عرفان باز جهنم چشمانش را به پا کرد، همان جهنمی که پدر هم مواقع ناراحتی با آن تمام وجودم را ذوب می کرد. از قصد من را به یاد پدر می انداخت یا در ذاتش شبیه به فرهاد بودن را خوب آموخته بود؟

می دانستم قرار است صحبت های برادر ارشد شروع شود. نمی دانم دلتنگ حرف هایش بودم یا نه ...

عرفان-چرا با مهرناز اینجوری حرف می زنی ؟ چرا حالش رو خراب می کنی، البته کاریه که همیشه خوب بلدی..

می دانستم نیش و کنایه هایش هنوز همانطور مانده پس جوابی ندادم و تنها، نگاهش کردم. انگار از زخم زبانش شرمنده شد و سرم را به قفسه سینه اش چسباند. نفسش را آرام کنار گوشم بیرون می داد، حرارت بدنش من را هم گرم کرده بود.

با صدای دورگه ای که از شدت غم خش دار هم شده بود گفت.

-همیشه قد بلندت نذاشت درست بغلت کنم ..
نیمه لبخندی رو لبانش درشتش نشست و نگاهش را به مهرناز دوخت، قامتم را صاف کردم. حداقل خودم خوب می دانستم فقط همین یک شب در این خانه خواهم ماند برای خودشان هم که بود باید هرچه می توانستم دور می شدم تا هیچ آسیبی به آن ها نرسد .

با صدای عرفان به خودم آمدم.

عرفان- نمی دونی چه قدر شبا تو خواب اسمت رو صدا می زد، یکم حالش رو درک کن یه جوری حرف نزن انگار قراره دیگه نباشی .به سلامتی دیگه آزاد شدی پس بذار روحیه هممون عوض بشه ...

آزاد شدم اما بهایش را می دانست؟ از زخم هایم مطلع بود! درد هایم چه طور؟ از رنگ نگاهم متوجه چند شب بیخوابی ام شده بود! هرکس نمی دانست خودم خوب می دانستم اگر در این خانه بمانم ذره ذره روحم خرد خواهد شد، جسمم بی جان یک روز روی تخت جا خواهد ماند و هیچ کس حق ضایع شده ام را باز پس نمی گیرد. هیچ کس یاد 'او' را زنده نمی کند و آن دختر بچه ....!

انگار رد چشمانم را گرفته بود که چه طور به ناکجا خیره ماند پس دستی جلوی صورتم تکان داد که از افکارم پس زده شدم .

عرفان- پولاد سرحالی؟ چرا چشمات انقدر سرخه ...

انگار تازه حال و روزم را بررسی کرده بود، عرفان برایم بهترین برادر است اما او هم نمی تواند مرا بفهمد. عشق در برادرانه هایش همیشه موج می زند اما در کنار مهرناز او هم باید به خاک فراموشی بسپارم، انگار که وجود نداشتند...

با تنه ای باز به خود آمدم...

عرفان- داداش حالت خوبه؟  

لبخندی رو لبانم نشاندم که با سوزشی متوجه سرباز کردن زخم کنار لبم شدم ...

پولاد- خوبم داداش، کنار شما از این بهتر نمی شم..

عرفان سمت جعبه دستمال کاغذی رفت و برگی را در دست گرفت، همانطور که چشمانش به من بود سمتم آمد و با دقت و ظرافت همیشگی اش زخم گوشه لبم را تمیز کرد.

عرفان-کاش می تونستم مثل همیشه پشتت دربیام، اونوقت دمار از روزگار بیشرفایی که تو رو به این حال در آوردن در می آوردم ...

پولاد-تو همیشه کوه پشت سرمی بعد از بابا...

با یادآوری تلخ نبود فرهاد ، سکوت تمام خانه را در خود فرو برد.مهرناز به سختی از جایش بلند شد که عرفان به کمکش رفت و او را به سمت اتاقش راهنمایی کرد ، با قرص های آرامش بخشی که خورده بود چند ساعتی را می خوابید تا سرحال شود.

خواب دقیقا چیزی بود که سه روز تمام به چشمانم نیامده بود، شاید از ترس! شاید هم از درد ...نمی دانم ولی دیگر طاقت تماشای آن لحظات را نداشتم ..

رو مبل تک نفره ای نشستم و به عکس های چیده شده روی میز کنار پنجره خیره شدم.عکس های خانوادگی که قاب گرفته شده و لبخند های داخلش بدجور حسادت در چشمانم می ریخت.کاش به همان دروان سادگی ام برمی گشتم‌. به همان دورانی که همه چیز خوب بود و زندگی طعم شیرینی داشت.....

با لیوان شربتی که مقابلم قرار گرفت نگاهم به چشمان گرم عرفان رسید. هزار بار باید می گفتم و مقابلش اعتراف می کردم که او برادر نبود، قدیس مهربانی و فداکاری بود، تمام کارهایی که برایم انجام داد خوب به خاطر داشتم. او حتی از عشقش گذشت به خاطر من و من..‌ شرمنده تر از من نیست، من در قبال  تمان محبتش جوابی ندادم، محبت نکردم.

شاید به خاطر شرایط روحی ام اغراق می کنم نمی دانم؟ ولی به خاطر ندارم از چیزی یا کسی به خاطر تک برادرم گذشته باشم اما او ..از تغذیه ی مدرسه اش گرفته تا اولین دختری که دلباخته اش شده بود همه را در راه من فدا کرد .‌..نباید چنین برادری را بر سر گذاشت و حلوا حلوا کرد؟ نباید او را پرستید.  

لیوان را از دستش گرفتم و گفتم.

پولاد- ممنون بابت همه چیز..

عرفان که در حال نشستن بر روی مبل کناری ام بود، سمتم چرخید و گفت.

-برای چی ؟

-به خاطر تمام این سال هایی که نبودم و تمام کارایی که در حقم کردی و جبران نکردم.

دستی به موهایم کشید و پریشانشان کرد .

 عرفان-هرچی می گم شبیه رفتنیا صحبت نکن باز ادامه میده.. دلت کتک می خواد ؟

شصتش خبردار شده بود پولاد بار سفر بسته! همیشه تمام کارهایم را قبل از انجام دادن پیش بینی می کرد. خوب من را می شناخت اما من، تازه در دوران محکومیتم او را شناختم و چه قدر دیر بود.

عرفان-داداش کوچیکه؛ هیچ جا قرار نیست بری پس هی دنبال حلالیت نباش ....

جرئه ای شربت خنک را سر کشیدم و تصمیم به سکوت گرفتم.

از جایم بلند شدم که چشمانم تاریک شد و تعادلم را از دست دادم. سردرد به یکباره امانم را برید، می دانستم سه روز نخوابیدن بالاخره من را از پا درمی آورد. حس کردم در حال سقوط به داخل سیاه چالی بزرگ هستم، دیگر هیچ چیز در کنترلم نبود. گم شده بودم در دنیایی بی انتها و تاریک...

احساس گرم دستان عرفان آرامشی به رگ هایم تزریق کرد .

عرفان-چت شد یهو؟ پولاد خوبی؟

با سیلی که حواله ام کرد چشمانم را باز کردم و به صورتش که گر گرفته و خیس بود دوختم. حتی در بدترین حالم باز نگاه فرهاد را می دیدم 'پدر کوچک' نگرانم بود .اما نگاهم دوامی نداشت و به یکباره داخل سیاه چال پرت شدم.....

با صدای وز وزی چشمانم را باز کردم، کمی به دور و بر خود نگاه کردم. داخل اتاق روی تخت دراز کشیده بودم و دکتری بالای سرم در حال چکاپ من بود. مگر چند دقیقه از خود بیخبر بودم، گذر از آن سیاه چال چه قدر طول کشید!

با صدای متفاوت به سمت دکتر چرخیدم. مردی مسن که به من خیره بود .

دکتر- حالت خوبه؟ میدونی امروز چند شنبه هست؟ اسمت چیه؟

چندبار پلک زدم تا دید چشمانم بهتر شود، با دیدن چشمان مضطرب و چهره رنگ پریده مهرناز باز شرمسار شدم لعنت هایم تمامی نداشت .می دانستم آخر حالم خراب می شود اما باز به اینجا آمدم . از شدت خشم دستانم را گره زدم .

دکتر بار دیگر من را صدا زد و گفت.

-هوشیاری؟ امروز چند شنبست؟

به چشمانش خیره شدم و پاسخ دادم تا دست از سرم بردارد.

پولاد-اره خوبم، امروز هم دوشنبه هست .

دکتر-می دونی اینجا کجاست؟

پولاد- خونه مادرمه ...

دکتر- خودت دلیل پنج  ساعت بیهوشیت رو میدونی؟

از شنیدن مدتی که در حال خود نبودم تعجب کردم. شاید برای من چند دقیقه طول کشید ، البته دلیلش را می دانستم مصرف همزمان نوشیدنی های انرژی زا و چند قرص که اثری خوبی نداشت ...باز هم اشتباه آنهم در جایی که نباید رخ می داد.لعنت به تو پولاد، لعنت ...

پولاد-آره دلیلش رو می دونم ...

دکتر عینکش را بالا داد و با دقت گفت.

-میشه بگی من و خانوادت هم بدونیم ..
سرم را پایین انداختم و با دستانی که به جان پتو افتاده و مدام چنگش می زد پاسخ دادم.

-بیخوابی ..

دکتر پوفی کرد و رو به عرفان که در حال خارج شدن از اتاق بودند ادامه داد.

دکتر-براش چندتا قرص تجویز می کنم و یه سرم تقویتی ، به نظر خودم چند روزه که اصلا نخوابیده و قرص هایی رو پشت هم و تعداد بالا خورده که باعث این اتفاق شده .اگر حالش بدتر شد حتما ببرینش بیمارستان ..

باقی حرف هایشان را نشنیدم‌.راهی برای فرار از کابوس هایم نبود باید با آن ها رو به رو می شدم. در جایم نیم خیز شدم که باز سردرد سراغم آمد و دید چشمانم را تار کرد با صدای مهرناز تمام وجودم گر گرفت.

من آمده بودم روح او را التیام دهم اما خودم نمکی بر زخم هایش شدم. از شدت حقارت تمام وجودم به آتش کشیده شد و همان قدر سوی بینایی ام رفت، به ناچار روی تخت دراز کشیدم و به بدن خسته ام استراحت دادم. نوازش دستانش را روی صورتم حس کردم. دلم به حالش سوخت که من پسرش بودم، کنارم روی تخت نشست و همانند کودکی ام مرا نوازش کرد. آرام آرام صدای لالایی اش بلند شد .همان لالایی که شبها قبل از خواب برای من و عرفان می خواند تا خواب آرامی داشته باشیم. نمی دانست برزخ خواب های پسرش آنچنان ویران است که قید خواب را زد!

@مديريت كل

@MaryaM_

ویرایش شده در توسط mahdiye.s

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشت

ده سال از آن اتفاقات نحس گذشت ولی همچنان روحم التیام نیافت، تنها راهش انتقام بود! این ده سال، پنج سالش در حبس و زندان گذشت با تمام سختی هایش و پنج سال در تکاپوی جا باز کردن در یک باند!....

باندی که روزی تلاش می کردم متلاشی اش کنم و حالا خودم عضوی از آن شده ام .

................

روی نیمکی نشستم و به نقطه ای نامعلوم خیره شدم، ذهن خسته ام نیاز به استراحت داشت و تنها جایی که می توانستم این بی خیالی را هدیه اش کنم همین مکان بود .

به شهر بی روح مقابلم خیره شدم، تهران زیر پاهایم بود و ابهت سرکشش، رام شده و فروکش کرده بود.

خاطره ای درست در همین مکان و همین نیمکت با عرفان داشتم. عرفان! 

نفسم را عمیق بیرون دادم و ته سیگاری که جانی برای سوختن نداشت را رها کردم. درست مانند همین ته سیگار عرفان را هم رها کردم؛ نه از سنگدلی ام ! برای خودش بود که رفتم و پشت سرم را هم ندیدم...

او و مهرناز را در یک روز تابستانی تنها گذاشتم و خودم را در میانشان خط زدم! پنج سال از آن روز درد آورم گذشت، پنج سال نه چهره ی مهرناز و نه نوازش های عرفان را دیدم، من تلخ شدم و ترکشان کردم،سنگ بودن را به جان خریدم و ترکشان کردم.

واقعا سنگ شدم ؟ شاید کمی فداکارانه از خود می گویم ولی واقعا حق انتخابی نبود، بودنم نابودشان می کرد. من خودم را خاکستر کردم، باید می گذاشتم مهرناز و عرفان هم در آتش من بسوزند تا بُت بودنم در دلشان نشکند؟ آخرین دیدارمان با هق هق های مهرناز و چشمان بسته شده ی عرفان تمام شد. عرفان چشمانش را بر روی من بست و در دلش روی برادریمان خط کشید.

آخرین نگاهش را ندیدم و حسرتی به حسرت هایم اضافه شد؛ حتی در اینکار هم شبیه به فرهاد بود. او هم آخرین نگاهش را از من دریغ کرد ....

حالا که برچسب فراموشی بر گذشته زده بودم با خیال راحت تری پا در آینده و مسیری تاریک می گذاشتم و هیچ چیز دلم را نمی لرزاند .

پنج سال بعد از آزادی ام را درجا زدم، پنج سال دویدم و هیچ ثانیه ای نفس تازه نکردم، پنج سال شب ها کابوس و روزهایم بدتر از آن گذشت تا پا سفت کردم در جایی که نفرتم روزی تمامش را خواهد سوزاند...
ولی حالا فقط باید آرام و بی صدا شوم، باید سر خم کنم و امر های مردک کثیفی را در گوش هایم جای دهم که روزی یک قدم تا دستگیری اش فاصله داشتم، روزی مقابلش ایستادم و حالا کجا! امرش را اطاعت می کنم و در کنارش می ایستم ، 'سالار' همان روباه پیریست که حرفش را می زنم ...

مقابل کاخ عظیمش ایستادم و دستم را روی زنگ فشردم، ثانیه ای نگذشت که در باز شد.از باغ بزرگش که هر قسمت مخصوص گلی خاص و نایاب بود گذر کردم‌.هر کس پا در این خانه بگذارد خیال خواهد کرد صاحب این خانه مردی رئوف است اما ذات کثیفش را کمتر کسی دیده! سالار مار خوش خط و خالی است که همه را فریب می دهد ...اما هیچ انسان عاقلی از یک مار دوبار نیش نمی خورد! من نیش خورده ام که این چنین افعی شده و مقابلش قد علم کرده ام!

مردی کت شلواری و بسیار شیک در را برایم باز کرد. هربار که وارد این کاخ می شدم تمام افرادش تغییر می کردند و من هرگز نفهمیدم چرا؟

پا به سالن بزرگ و حیرت انگیزش گذاشتم، سالن بزرگی که شبیه به یک موزه بود. مبلمان سلطنتی به سبک شاهانه در یک طرف و آب نمایی کوچک به سبک اروپا در طرف دیگر ، نقاشی های ادیان مسیحی و صهیونیست در تمام سالن نمایش داشت. فرش های دست بافت اصل که خود را به رخ می کشیدند .لوستر بزرگ و نورانی در میان پلکان قرار داشت که واسطه ارتفاع طبقه دوم به اول بود .

با راهنمایی همان مرد خدمتکار به طبقه دوم رفتم و روی مبل چرمی به انتظار نشستم.اتاق بزرگی مقابلم قرار داشت که دفتر کار سالار محسوب می شد، بهتر است بگویم دفتر مرگ آفرینی او بود.

در اتاقش باز شد و زن جوانی از آن خارج گشت، نگاهی به صورتم انداخت و با لبخند به سمتم قدم برداشت.

مقابلم ایستاد به طبع از او من هم ایستادم، او هم تازه کار بود! اما جای تعجب نداشت زنان همیشه در کاخ او تازه و با طروات هستند...

موهایش طلایی اش را به پشت ریخت و دستی به لباس سیاه رنگش که از زانو ت*ج*اوز نمی کرد کشید و مرتبش کرد.

-شما باید پولاد خان باشین!

از شنیدن کلمه ی خان متعجب، پوزخندی روی لبانم نشست. هرگز خان نبودم که اگر بودم این اوضاعم نبود.

پولاد-بله خودم هستم.سالار داخله؟

لبخند منظور داری زد و پاسخ داد.

-اره داخله و منتظر شماست.

نوع بیان کلماتش آنچنان کش دار و لوند بود که حالم را دگرگون کرد، اگر به من بود چسب پهنی روی لبان سرخش می کشیدم.

پشت سرش حرکت کردم مقابل در ایستاد و تقه ای به در زد سپس  چهارتاق برایم بازش کرد.  

زن-سالار خان، آقای جنگجو اومدن..

میزان لوندی اش مقابل سالار به قدری بود که حالم را خراب کرد، صورتش زیر خروار ها رنگ و لعاب نقاشی شده بود تا بیشتر توجه سالار را جذب کند. گاهی دلم به حال دختران ساده لوح و پول پرست اطراف تمساح هوس باز می سوخت ولی چه کاری از دستم بر می آمد، یکبار که از ذات سالار برای یکی از آن ها صحبت کردم روز بعدش جنازه اش را در باغ پشت خانه اش یافتم و چه قدر چهره ی دخترک برایم ترحم برانگیز بود.

وارد اتاقش شدم و منتظر ایستادم. اتاقش همانند مدلان دهه چهل پر از وسایل قدیمی و عتیقه  و اکثراً وسایلی از جنس چوب بود. پوست تمساحی روی یکی از مبل های تک نفره خودنمایی می کرد و ویترینی بزرگ از ظروف مسی و نقره که مطمئنا همه زیر خاکی و قیمتی به حساب می آمد کنار میز بزرگش به چشم می خورد .تمام منظره باغ از پنجره های قدی اتاقش نمایان بود.

پشت به من، باغش را تماشا می کرد. در همان حال درخواست کرد که بنشینم. روی صندلی راحتیِ مقابلش نشستم و به میز نگاهی انداختم که عکسی پشت ِ رو روی آن قرار داشت؛ به یکباره به رویم چرخید و پیپش را روی میز گذاشت.

سالار-از بچگی دلم می خواست باغبون بشم، یه باغبون می تونه یه کویر رو به یه جنگل تبدیل کنه ....تغییر تو وجودشه ...

باز معلوم نبود چه چیزی حالش را دگرگون ساخت که اراجیف می گفت. با چشمان ریزش به من خیره شد و همان لبخند وقیحانه اش را روی لبان تیره و نازکش نشاند، دستی به ریش کوتاهش که قسمت هایی از آن ریخته شده بود، کشید .

صورت کشیده و توپرش با آن پیشانی جلو آمده و بینی کوچک که در راستایش قوزی به چشم می خورد، پوست تیره اش که شاهد اعتیاد چندین ساله اش بود؛ جز به جزش من را به یاد شبی نفرین شده ای انداخت که صبح شدنش برایم آرزو بود.
با صدای بم و خش دارش از فکر بیرون آمدم.

سالار- به اون عکس یه نگاهی بنداز..

بدون تامل عکس را بلند کردم و به چهره ی قاب گرفته اش نگاهی انداختم. دختری با لبخند جذاب که در همان نگاه اول برایم آشنا می آمد، نگاهش به لنز دوربین بود.

سالار-برام پیداش کن...

نگاهم را از عکس گرفتم و به چشمان سالار دوختم.

پولاد- این کیه؟

سالار-تو نمیشناسیش .اسمش آذین مشتاق هست  فقط اینو بدون پیدا کردنش مساویه با آشنا شدنت با دویل بزرگ....

با شنیدن اسم دویل  نگاه رنگ عوض کرده هم را از سالار گرفتم و باز به همان دختر دوختم. اسمش را آرام بر زبان آوردم.

-آذین...

سالار-دختر چموشیه راحت گیر نمیاد ولی(انگشت اشاره اش را سمتم گرفت) تو از پسش بر میای...

-چی ازش می دونی؟

دستانش رو در هم گره زد و گفت.

-هیچی...هر وقت یه ردی ازش زدیم خودشو ناپدید کرد...

-خانواده داره؟

سالار- تا جایی که من می دونم پدر و مادر..محله های پایین شهر می شینیه...پولاد گیرش بیاری دستت رو میذارم تو دست دویل...

از نفرتی که با شنیدن اسمش در وجودم زبانه می کشید هرچه قدر بگویم حتما کم خواهد بود. دویل یا' اردلان موستوفی' کسی که در زجر آورترین روز ها و شب های من قهقه هایش گوش آسمان را کر کرد، کسی که از فریاد ها و التماس هایم لذت برد، همان کسی که همه چیزم را با خاکستر سیگارش به آتش کشید و نابود کرد.

عکس را در جیب کتم قرار دادم و از جا برخاستم.

پولاد-پیداش کردم بهت زنگ می زنم ...

سالار-هنوز به من نگفتی چرا انقدر دنبال کار کردن با دویل هستی ..

پولاد-تو هم هنوز به من نگفتی چرا هر وقت میام اینجا یه دختر جدید می بینم...

لبخندش تبدیل به خنده ای بلند شد و گفت.

سالار-آدم نیاز به تنوع داره وگرنه دلش می گیره ...

سری تکان دادم و با لبخند تصنعی که زیر وزنه ای سنگین از عصبانیت قرار داشت از اتاق خارج شدم.این مرد انتهای نفرت و کثیفی بود، هرچه جلو تر می رفتم تحملش برایم سخت تر و دشوار تر می شد ولی کم آوردن در مرام من نمی گنجید.  

وارد ساختمانی خودم شدم.خسته و بی حال روی مبل نشستم و خیره به صفحه ی کوچک تلویزیون در افکارم غرق شدم. چه طور دختری که آذین نام داشت را سمت خود بکشانم ؛ چه طور او را در دستانم نگه دارم ولی هیچ کس مطلع نشود! یک نگاه مشکوک، باز شدن پرونده ای در اداره پلیس را همراه داشت و من هرگز خواستار چنین چیزی نبودم.

کاش سارینا اینجا بود، او همیشه نقشه های خوبی به ذهنش می رسید.سارینا، اولین کسی که قبول کرد در این مسیر همراهم باشد و همیشه می توانستم به خوبی رویش حساب کنم.نه تنها او، بلکه تمام افرادی که در این پنج سال دور خود جمع کردم به خوبی من را کمک کردند درست مثل یک خانواده! تک تکشان از دویل زخم خوردند درست مثل من! داغ عزیز ترینمان را بر دلمان گذاشتند و حالا همه ی هفت نفرمان برای یک هدف واحد کنار هم قرار گرفتیم.

خسته از به جواب نرسیدن تلویزیون را خاموش کردم و سمت ایوان کوچک که سمت باغچه ای خالی از هر گیاهی بود پا گذاشتم . طبق عادت روی صندلی کوچک و چوبی داخل ایوان نشستم و به آسمان که بدون هیچ قابی آزاد و رها مقابلم قرار داشت چشم دوختم . شاید تنها شاهد درد هایم آسمان بود! آسمانی که شبانه روز مرگ هایم را از حفظ شده بود! روزی که نفس هایم در چهاردیواری کوچک و تنگ به شماره افتاد و شعله های آتش هر لحظه به 'او' نزدیک تر می شد ، روزی که با جیغ های 'او' عجین و تا ابد در ذهنم حک شد.

واقعا آخر دنیا برای یک نفر کجاست؟ روز مرگ خودش یا روز مرگ تمام وجودش ؟ اصلا مرگ با زیر خاک رفتن معنا می یابد یا با از هم گسسته شدن روح و جسم؟ شاید دیده باشید فردی که هیچ چیز برایش اهمیتی ندارد و به قولی مرده متحرک هست؛ دست به کار های خطرناکی می زند.چنین افرادی به دنبال دو چیز هستند؛ یا مرگشان، یا موفقیتشان ......

با صدای  چرخش کلید داخل قفل، از فکر بیرون آمدم و وارد سالن که تنها فرشی کوچک، یک دست مبل راحتی، یک میز ناهار خوری چهار نفره و همان تلویزیون بود، شدم .با باز شدن در نگاهم روی صورت  خسته ی سارینا بی حرکت ماند.

سرش را بلند کرد و رد نگاهم را گرفت که نیمه جان لبخندی حواله ام کرد و گفت .

سارینا-تو که باز اینجایی؟

پولاد- می خواستی کجا باشم ! من باید ازت بپرسم اینجا چیکار میکنی؟

از اینکه خیال بودنش را در ذهن داشتم لبخندی رو لبانم نشیت که با کنایه گفت.

سارینا-به چی می خندی جناب!

پولاد-هیچی چند دقیقه پیش به فکرت بودم، حلال زاده ای!

سارینا سری تکان داد و پوفی کرد.

سارینا-خوبه دیگه از بس برات عزیزم .حالا این حرفا رو ول کن یه کمک بده دستام له شد.

دست راستم که تا آن لحظه داخل جیب شلوارم فرو رفته بود بیرون آوردم و کیسه های خرید را از دستش گرفتم.

پولاد- بذار کمکت کنم ...

سارینا-مرسی .....

خرید ها را  روی میز آشپزخانه گذاشتم . با قدم های بلند خودش را به یخچال کوچک کنار پنجره رساند و بطری آب را در دست گرفت ، همانطور که بطری را یک نفس سر می کشید نگاهش را به من انداخت .صندلی جلوی پیشخوان را کنار کشیدم و نشستم . او هم کنارم نشست و خیره تماشایم کرد.

در این پنج سالی که گذشت خوب شناخته بودمش؛ از طرز نگاه و دستان مضطربش که به جان پوست کنار ناخن هایش افتاده بود فهمیدم حالش خوش نیست! آشناییمان اصلا خوشایند نبود، در سوگ همسرش او را ملاقات کردم . تلخی و بد خلقی هایش را هنوز به خاطر دارم و تنها چیزی که او را در اوج درد و نفرت آرام کرد یک پیشنهاد از جانب من بود، انتقام ....

سارینا رنج تنهایی و ترد شدن را چشیده بود؛ درد از دست دادن و سیاه شدن، عذاب وجدان سقط نطفه ای که امانت همسر از دست رفته اش بود. همه ی آن نقطه های تاریک  که مجبور به ماندنش کرد آن هم کنار من !....

نگاهم را از دستانش به صورتش معطوف کردم که به چشمان زل زد و همراه با لبخند تلخی گفت.

سارینا- اینجوری نگاهم نکن پولاد...از زیر زبونم حرف نکش ‌.

پولاد-خودت می دونی آخرشم حرف می زنی پس ول کن اون زبون بدبختو که می دونم تا الان هزار بار زخمیش کردی..

خنده ای تلخ زد و همزمان قطره اشکی روی گونه اش درخشید، بغض مهار نشدنی بود و من هم غریبه نبودم ...

سارینا-برادرِ میلاد موضوع سقطم رو فهمیده ...می خواد با گرو کشی مجبورم کنه باهاش ازدواج کنم ..

قطره اشک دومش را رها نشده با نوک انگشت پاک کرد و بینی اش را بالا کشید ، صورت سفیدش به سرخی می زد و می دانستم دلش یک فریاد از ته دل و چند ضربه به صورت محسن، برادر همسر فوت شده اش، را می خواهد .  

پولاد-از کجا فهمیده ؟

سارینا- نمی دونم حتما کسی بهش گفته ..پولاد حالا چیکار کنم ؟ 

سر تا پایش را برانداز کردم، چشمان سیاه رنگ و درشتش سرخ شده بودند، سفیدی پوستش که به دانه های برف شباهت داشت هم دست کمی از چشمانش نداشت.

سارینا تمام ویژگی های یک همسر ایده آل را داشت و ظاهر فربینده اش مطمئنا از همان اول هوش از سر محسن برده بود که از همان ابتدای مرگ بردارش ، گاه و بیگاه راه او را سد می کرد، البته رسم خانوادگی هم در این امر کمک حال محسن بود .

سارینا-جوابی نداری؟

پولاد-با ترسوندن دست  از سرت بر می داره؟

سارینا-نمی دونم؛ بعید می دونم! ...

پولاد-آدرسش رو برام پیامک کن ...

سارینا-می خوای چیکار؟

پولاد-تو کاریت نباشه ...

سری تکان داد و همان لحظه آدرس را برایم پیامک کرد.

-دلیل اومدنت به اینجا همین بود؟

خنده ای تصنعی زد و گفت.

سارینا-نه .فکر نمی کردم امشب اینجا باشی حوصله ی خونه رو نداشتم گفتم بیام اینجا ..

ولی حال روحی اش به حدی سامان نداشت که هر تنشی او را آشفته می کرد، من هم قصد دامن زدن به اوضاعش را نداشتم پس از جایم بلند شدم و گفتم.

-امشب که اینجام ولی فردا تا چند روز نیستم ، فردا به بچه ها زنگ بزن باید یه چیزی رو بگم امشب حوصله توضیح دادنش رو ندارم.ولی بگو کار مهمیه که همه بیان ...

سارینا که از من بی حوصله تر بود 'باشه'ای گفت و به سمت اتاق رفت.  

@مديريت كل

@MaryaM_
 
 

ویرایش شده در توسط mahdiye.s

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نه

رفتنش را تماشا کردم. هم من او را خوب می فهمم هم او مرا! رابطه ای عجیب میانمان وجود دارد که عمقش به عقلمان می رسد نه دل ...و هم بهتر که اینطور است...

روی تخت دراز کشیدم و باز فکر کردم، انقدر ذهنم خسته بود که اجازه ی ترسیم هیچ نقشه ای را نمی داد.

گاهی به بودن عقلی در سرم شک می کردم؛ مگر می شد تمام آن ماجرای های دیوانه کننده را پشت سر گذاشت و باز هم عقل و منطق سر جایش باشد ؟

نفسم را بیرون دادم و دست چپم را زیر سرم جا کردم. چشمانم خسته بود و مدام پلک روی پلک می گذاشت اما من قصد خوابیدن نداشتم. با تقه ای که به در خورد خواب را از چشمانم دور کردم و در جایم نشستم .

پولاد-بیا تو ...

سارینا در را به آرامی باز کرد و وارد اتاق شد، تاریکی مطلقش باعث شد ناخودآگاه کلید برق را فشار دهد که به یکباره نور چشمانم را زد و سرم را پایین انداختم ..

سارینا-وای حواسم نبود، ببخشید..

پولاد-بیخیال بیا بشین.

نگاهم را به صورتش دوختم. امشب حالش خیلی عجیب بود و در طول پنج سال این حال و رنگ پریدگی را در او ندیده بودم....

پولاد-سارینا اتفاقی افتاده؟ حس می کنم یه حرفی تو گلوت گیر کرده ..

سارینا-نه چیزه مهمی نیست حوصلم سر رفته بود اومدم ببینم چیکار می کنی ..

اما من کوتاه بیا نبودم، مطمئن شدم چیزی هست که او از گفتنش واهمه دارد و این واهمه از جانب سارینا یعنی حتما مطلب مهمی را در سر دارد .

پولاد-بگو چی شده .طفره نرو ...

سارینا-پولاد گیر نده..اصلا ولش کن می رم بخوابم ..

از جایش بلند شد که راهش را سد کردم، واکنش های هیستریکش نشان می داد استرس دارد و افکارش بهم ریخته شدند .اگر حرفش را نزند حتما دوباره دچار تیک خواهد شد و حالش خراب می شود .

به گوشه تخت اشاره کردم و گفتم.

پولاد-بیا اینجا بشین دختر خوب؛ می دونی ولت نمی کنم پس حرفت رو بزن ...خلاص..

با لجاجت من و با سر پایین انداخته کنارم نشست .دستی به ملحفه روی تخت کشید و مرتبش کرد.  

سارینا-پولاد،نمی دونم چه طور بگم ....می دونی که چه قدر بهت اعتماد دارم ...

نگاهم را مستقیم به چشمانش دوختم و منتظر مطلبی شدم که می دانستم در ذهن و دلش آتش به پا کرده. سارینا که رد نگاهم را دریافت کرد صورتش سرخ شد و سرش را پایین انداخت ..

سارینا-میشه اینجوری نگاهم نکنی ، حرف تو دهنم نمی چرخه ..

نگاهم را از او گرفتم و به زمین عاری از فرش دوختم ..

پولاد-اصلا فکر کن من نیستم راحت باش..تو که منو درسته قورت میدی حالا خجالتی شدی!

خنده ای کوتاه زد و گفت.

-اصلا نمی دونم از کجا شروع کنم....

پولاد-واست کروکی بکشم؟

این بار خنده اش شدت گرفت و گفت.

-مسخره بازی درنیار..آدم تو رفتار تو می مونه واقعا ! آخه الان وقت شوخیه؟

پولاد-خب حرف نمی زنی شدی یه مسجمه ی قرمز که حرارت ازش بلند میشه. اگه شوخی کردن به من نمیاد خجالتم به تو نمیاد. رک و پوست کنده حرفت رو بزن ..

سارینا-باشه ...

دست از ملحفه ها که تا به الان چند مرتبه صافشان کرد و باز چنگ به جانشان زد کشید و همانطور که نگاهش به ساعت کنار تخت بود و تیک تاکشان را دنبال می کرد گفت .

-یه چیزی رو در مورد محسن بهت نگفتم. یعنی روم نشد بگم؛ هیچ کسی هم خبر نداره ولی انگار دیگه نمیشه جلوش رو گرفت ...

پولاد-چی ؟؟

سارینا-محسن ...اون پست فطرت ..

دستانش به صورت غیر منتظره ای شروع به لرزش کرد و چشمانش اسیر جنگی نا برابر با بغض سرکشش شد.  

سارینا-اون عوضیِ حیوون به من .‌..

خشم و عصبانیت در وجودش رعشه انداخت و کفری اش کرد ...

تا ته حرف هایش را خواندم، آتشی در قفسه سینه ام شعله کشید که نفس هایم را داغ می کرد. سارینا برایم عزیز بود و حالا کسی او را آزار داده بود..

سارینا کمی به من نزدیک شد و با همان حالت با بغضی که رها شده و اشک هایش همچون سیلی روی گونه هایش می چکید بریده ادامه داد.

سارینا-پولاد...اون...حیوون...به من ...تع ...ر..ض ....کرد....

کلمه ی تعرض را در میان هر حرفش هق زد تا بیان کند.از جایش بلند شد و پا تند کرد، از اتاق خارج شد و با ضرب بلندی در خروجی را برهم کوبید، صدای پایین رفتنش از پله های خروجی به گوش می رسید .

تنها چیزی که در ذهنم نقش بست چهره ی آش و لاش و غرق در خون محسن زیر ضربات مشت من بود.

با صدای مهیب و بلندی که انتهایش 'آخ ' بلندی به گوشم رسید بی اختیار از جا بلند شدم و در اصلی را باز کردم.بدون هیچ فکری از پله های پایین دویدم که در انتهای پله او را نقش بر زمین یافتم.

در خودش مچاله شده بود و سرش را روی ساعد دستانش گذاشته بود، شانه های ظریفش هم می لرزید‌.انگار از خودش نفرت داشت که آنچنان با بی رحمی ناخن هایش بر دستان خوش تراشش خط می انداخت و خراش می زد؛ نمی دانستم نزدیک بروم یا فاصله بگیرم، نمی دانستم که از منِ مرد هم نفرت دارد یانه! هیچ چیز به ذهنم نمی رسید الا حال ناخوش او...

کنارش زانو زدم و دستم را سمت کتفش بردم که یک دفعه ضربه ای به شانه ام زد، تعادلم را از دست دادم و روی زمین نشستم.

سارینا-بهم دست نزن ...نزدیکم نشو....نفسات حالمو خراب می کنه ..

پولاد-من می خوام کمکت کنم از زمین بلند بشی..از چندتا پله...

ادامه حرف هایم در فریاد ضجه مانند و سراسر نفرتش محو و نابود گشت.

سارینا-نمی خوام.......

مشکی چشمانش چنان برق خشمی داشت که تا به حال ندیده بودم حتی بعد از مرگ همسرش.

سارینا-کمکت رو نمی خوام...

مستاصل و بی جواب نگاهش کردم و منتظر شدم بلکه دریای مواج غرور لگد مال شده اش آرام بگیرد و منطقش به جای خود برگردد.

شاید چند دقیقه ای به دیوار تکیه زده و تماشایش می کردم و او بی آنکه نگاهم را ببیند می گریست و اشک میریخت.    

در نهایت که آرام گرفت؛ سرش را بالا آورد و در چشمانم خیره شد. باز بغض راهش را باز کرد و اشک هایش گونه هایش را نوازش داد.هنوز حس تنفر نسبت به تمام خودش داشت.

پولاد-می خوای بریم بالا حرف بزنیم..

با صدایی که گرفته و خش دار بود گفت.

سارینا-نه.‌.پولاد حالم خیلی بده؛ تک تک اون ثانیه های کثیف میاد تو ذهنم ...پولاد محسن از من فیلم و عکس گرفته ...

باز هق هق کرد و صدایش بریده بریده شد.

سارینا- اگر....من......باهاش..ازدواج نکنم..عکسا رو به ..خانوادم .... نشون .. . میده...

پولاد-سارینا آروم باش من نمی ذارم هیچ غلطی بکنه ...

سارینا دستی به صورت خیسش کشید و گفت.

-اون یه آدم رذله...دست بهش بزنی میره پیش پلیس ازت شکایت میکنه ..نمی خوام تو دردسر بیوفتی..

پولاد-نگران نباش من می دونم چیکارش کنم که نتونه هیچکاری بکنه ...

از جایم بلند شدم و دستم را سمتش دراز کردم.

پولاد-بلند شو بریم بالا..

سارینا با اکراه دستم را گرفت و از جایش بلند شد.پشت سرش با فاصله از پله ها بالا رفتم.روی مبل نشست و مچ دستش را ماساژ داد.

پولاد-بذار دستت رو ببینم..

آستین لباسش را بالا زد که متوجه خراش و کبودی مچ دستش شدم.از داخل فریزر یخ های قالبی را بیرون آوردم و داخل کیسه ریختم.کیسه را سمتش گرفتم ..

پولاد-اینو بذار روش تا ورم نکنه ...اونجوری که تو افتادی گفتم دست و پات شکست ..

خنده ی کوتاهی را روی لب هایم نشاندم که با دست سالمش مشتی حواله ام کرد .

سارینا-مسخره ..دلت خنک می شد اره؟

پولاد-هی بگی نگی آره...ولی حتما بعدش حسابمو می رسیدی ...

سرش را پایین انداخت و خنده ای تلخ رو لبانش به نمایش در آمد.حالش را درک نمی کردم ولی برایش ارزش قائل بودم پس باید کسی که او را به این روز در آورده بود در خون خودش دفن کنم.

نا خودآگاه دستانم مشت شد؛ مردی که فقط نَر بودن را از جنسیتش بلد باشد باید زیر خراوار ها خاک دفن شود. گاهی از اینکه من هم همجنس آدم هایی کثیفی همچون سالار و اردلان مستوفی و آشغال های همچون محسن هستم از خودم بیزار می شوم .ولی من هم بی گناه نبودم.هنوز صدای منعکس شده ی سیلی ام از صورت نرم و زیبای عزیز تر از جانم را خوب به خاطر دارم و رد انگشتانم که چهره اش را سرخ و کبود کرده بود. هنوز آن چشمان نقره فامش که تلالو مهتاب بود را آن شب به خاطر دارم که چه قدر غم زده و ناامید از من بود، صدایش که حرف های سنگینی را نثار قلبم می کرد ' ازت متنفرم، تو دیگه به من هیچ حسی نداری ولی من عاشقت بودم. منه خنگ!'

من 'او' را بیش از حد ستایش می کردم؛ عشق من به او از همان  عشق های نگاه اول بود با همان فراز و نشیب های وصال ولی صد حیف...

سارینا را با هزار حرف آرام کردم که بالاخره خوابش برد.روی مبل نشستم و برای محسن هزار فکر کشیدم، گاهی  آن نقشه ها به کثیفی افکار خودش بود و البته لایقش .....

@مديريت كل

@S O-O M

@MaryaM_

ویرایش شده در توسط mahdiye.s

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ده

هوای گرفته ی صبح با آن حال گرگ و میشش، به زحمت خود را نشان داد که از جایم برخاستم. لحظه ای خواب نداشتم و فقط تظاهر به خوابیدن  کردم. خواب واژه ای بود که درکش در سلول های مغزم عجیب بی معنی به نظر می آمد مگر در اوج بی فکری سراغم می آمد.
ار لای در نگاهی به سارینا که در اوج خواب بود، انداختم. هنوز درخشش اشک بر روی گونه هایش به چشم می خورد. در را بستم و از ساختمان بیرون زدم.قرار بود امروز فقط برای همان دخترک چموش نقشه بکشم ولی محسن پیش قدم شد.

پشت فرمان پژوی نقره ای رنگ که برای تمام گروه بود نشستم و به همان آدرس پیامک شده راندم. مدام تجسم کتک خوردن محسن عطش مشت هایم را بیشتر می کرد.باید صدای شکستن تمام استخوان هایش گوش هایم را نوازش بدهد.باید نعره بزند و بگوید' غلط کردم ' باید خون بالا بیاورد تا رهایش کنم .باید...
مشتی نثار فرمان کردم و پایم را بیشتر روی پدال گاز فشار دادم.جلوی خانه ای شخصی و حیاط دار نگه داشتم.بعد از کشیدن دستی از ماشین پیاده شدم و نگاهی دقیق به ساختمان انداختم، بیچاره بود؟ یقیناً نه!

زنگ را فشردم ، چند دقیقه ای گذشت اما تمام خانه مسکوت بود پس اینبار آنقدر زنگ را فشردم که جانسوز تقاضای رها شدن خواست.سوت می کشید، شاید زنگ هم فریاد می کشید تا رهایش کنم.

با صدای بلندی که شبیه به فریاد بود دستم را برداشتم.

-هوی..کدوم خری هستی؟ زنگ رو سوزندی؟

صدایش از همان صداهای خشدار و بم که گوش را خراش میداد؛ صدای کشیده شدن کفش هایش بر روی زمین به گوش می رسید.

درب بزرگ سیاه رنگ باز شد و در چهارچوب به چشم آمد، قامت بلند با آن بدن روی فرمش من را متحب کرد، شاید توقع مردی لاغر اندام و معتاد داشتم.چهره ی سبزه اش با آن چشمان قهوه ای رنگ درشت ولی گود رفته‌، بینی استخوانی و انحراف دارش همه از تصوراتم به دور بودند، در چشمانم خیره شد و عصبی فریاد کشید.

محسن-تو کدوم خری هستی؟ چی می خوای...

شاید میزان عصبانیتم در ابرو های گره خورده ام به چشم می خورد.سیگارش را بر زمین انداخت و لگد مالش کرد.

پولاد- من دوست میلاد خدا بیامرزم .یه صحبتی با شما داشتم .میشه بیام تو؟

نگاه معنا داری به سر و رویم انداخت و بعد با چشمان ریز شده گفت.

محسن-طلبکاری؟

پولاد-نه یه صحبتی با شما داشتم ..

محسن تای ابرویش را بالا داد و از جلوی در کنار رفت و گفت.

محسن- بفرما تو..فقط بگم  اگر طلبکاری به من ربطی نداره..
وارد حیاط شدم و به اطراف نگاهی انداختم.انقدر خانه ساکت بود که بعید می رسید کسی در خانه باشد .من را به سمت اتاقک کوچکی که رو بام قرار داشت راهنمایی کرد.بعد از وارد شدن به اتاق و بسته شدن در، روی مبل رنگ و رو رفته ای نشست و من را تماشا کرد. به نظر کثیف و نامرد نمی آمد اما زمان قضاوت های ظاهری ام گذشته بود. زمان سادگی هایم و زود باوری هایم گذشته بود. پس دست از کنکاش صورتش برداشتم و روی صندلی زوار دررفته ی مقابلش نشستم .

محسن دستی به موهایش کشید و کمی درجایش جا به جا شد . نگاهی دقیق به صورتم انداخت و منتظر پرسید.

-نمی خوای بگی حرفت چی بود؟

دستانم را در هم گره زدم بلکه رشته عصبانیتم پاره نشود و زیر مشت هایم به خون کشیده نشود!

پولاد-از کار کثیفی که با زن داداشت کردی خبر دارم!

کلمه ی' زن داداش' را طوری بیان کردم که گوش هایش از شدت خجالت سرخ شد و سرش را پایین انداخت ، لب هایش را گزید و دستانش را در چرم پوست پوست شده ی مبل فرو برد.

پولاد- خیلی جلوی خودمو گرفتم که همین جا به غلط کردن نندازمت، تو راه همش گفتم انقدر بزنمش که بگه گ...خوردم . خون بالا بیاره، ولی وقتی دیدمت نظرم عوض شد .فکر نکن کار کثیف و وقیحانت رو فراموش کردم .ولی گفتم بذار اول حرفاش رو گوش کنم بعد تصمیم بگیرم....

محسن که رد چشمانش را از فرش به دستان مشت شده ی پر از نفرتم رساند رنگ باخت.ذوب شد و داخل مبل فرو رفت، شاید خودش میزان کار کثیفش را می دانست ولی غرورش اجازه ی هیچ صحبتی نمی داد.

محسن-نمی دونم کی هستی و چرا از طرف سارینا اومدی اینجا ولی ...
 با صدایی که سرکش بود و می خواست فریاد بکشد ولی افسارش در گلویم کشیده می شد گفتم.

-بار آخرت باشه اسم خانم محبی رو صدا میکنی وگرنه زبونت رو از حلقومت می کشم بیرون...فکر کردی خیلی مردی که اینجوری مردونگیت رو به زن داداشت نشون دادی !

اینبار آنچنان منزجر کننده کلمه ی "زن داداش" را گفتم که خودم حالم خراب شد. او چه فکر کرده بود که خودش را این گونه اثبات کرد! مرد بود ؟ گرگ بیابان از او مردانه تر رفتار می کرد .

محسن-باور کن من حتی نمی خواستم به ساری....خانم محبی نزدیک بشم، یه رسم مزخرف و لعنتی تو خاندانمون هست که منو مجبور کرده دست به اینکارا بزنم . هربار رفتم شهرمون آدا ،پدرم، تحقیرم کرد . تو سرم زد و گفت بی عرضم که نتونستم سارینا رو رام کنم زنم بشه .به خدا من خودم عاشق یکی دیگه هستم ولی چیکار کنم ؟ تو بگو همون کارو بکنم ...

سرش را پایین انداخت و خودش را لعنت کرد.مشتی بر دسته ی بی نوای مبل کوبید و ازجایش بلند شد.نمی دانستم تصمیم چه خواهد بود. رهایش کنم یا آنقدر مشت بر دهانش بگوبم تا خون بالا بیاورد؟
از جایم بلند شدم و به محسن که پشت به من رو به پنجره ی کوچک که به حیاط دید داشت ایستاده بود و به سیگارش پک می زد، ایستادم و بلند گفتم.
-تمام اون عکسا و فیلمای افتخارت رو پاک میکنی. دیگه دور و بر سارینا نمی بینمت وگرنه جایی چالت می کنم که سگم راه گم کنه به سنگ قبرت نرسه! حواستو جمع کن، دل به دست آوردن اینجوری نیست که زور بازوت رو نشون بدی ...راه رو خیلی بد اشتباه رفتی ..

محسن-من خودم دلم گیر کسی هست که دارن به زور به عقد یکی دیگه درش میارن .تو از چی حرف می  زنی؟ چندبار التماس کردم که پدرم بره برام خواستگاری ، می دونی جوابش چی بود؟  

مکثی کرد و سیگارش را با حرص از پنجره به بیرون پرت کرد. دستانش را داخل جیب هایش فرو برد و با چشمانی که نشان از هیچ چیز بود گفت.

محسن-جوابش مشت و لگد بود. جوابش تحقیر و فحش بود..تو چی می دونی که کلای قاضی گری سرت گذاشتی! اگر یه درصد دلم با سارینا بود مطمئن باش همونطور که دل ساقر رو به دست آوردم دل سارینا رو هم به دست می آوردم ...

برای هیچ کدوم از حرف هایش ترحمی به خرج ندادم، اصلا برایم مهم نبود چه اراجیفی تحویلم می دهد. فقط می خواستم مطمئن شوم دیگر تن و بدن سارینا نلرزد و چشمانش به غم ننشیند.

پولاد-حرفم یه کلامه! فیلم و عکسا رو پاک کنی و دیگه دور و برش پیدات نشه. انقدر عرضه داشته باشه برای عشقت بجنگی ...

محسن-فیلم و عکسا رو فردای اون روز پاک کردم.دیگه سمتشم نمیرم. خیالت راحت ، فقط بهش بگو من مجبور شدم وگرنه هیچ چشم داشتی بهش ندارم ...

از اتاق خارج شدم ، حالش را درک نکردم و حتی نخواستم ذره ای به حرف هایش فکر  کنم. بیچاره تر از آن بود که من هم حرف بارش کنم و به جانش بی افتم. بی هیچ حرفی از ساختمان خارج شدم، روزی من هم مجبور به انجام کار هایی شدم که هرگز دلم با آن ها نبود و آخرش به نابودی کشیده شدم.....

با چرخش کلید داخل قفل، در باز شد.متوجه ی صورت رنگ پریده ی سارینا که شدم لبخندی روی لبانم نشاندم و چشمانم را به علامت 'خاطرت تخت' روی هم فشردم.

از جلوی در کنار رفت. روی مبل نشستم و به اطراف نگاهی انداختم؛ در این موقع باید بچه ها حاضر می شدند ولی خبری از آن ها نبود.سارینا مقابلم روی صندلی چوبی نشست و به چشمانم خیره شد؛ منتظر بود تمام وقایع محسن را برایش شرح دهم.
پوفی کردم و با انگشتانم شقیقه هایم را ماشاژ دادم؛ سردردی که از زمان درگیری با محسن آغاز شده بود شدت یافت و چشمانم را سوزاند.

سارینا-پولاد امروز رفتی سراغ محسن!

پولاد-تموم شد دیگه خیالت راحت! حتی اسمتم فراموش کرد....

سارینا پایی روی پایش گذاشت و کمی موهایش را مرتب کرد؛ لبخندی روی لب های خشک و بی رنگش نشست.

سارینا- چه طوری قانع شد. تو دردسر که نیوفتادی؟

دست از ماساژ برداشتم و به سارینا چشم دوختم.تقریبا دیدم را از دست داده بودم، درست از همان سردرد هایی بود که من را به عمق تاریکی می برد؛ به همان نقاط سیاه زندگی و تعادلم را بر  هم می زد. از همان نوعی که پنج سال حبس امانم را برید و از طرفی همدم شب های بی خوابی ام بود.گاهی به این سردرد مدیون بودم، حداقل  بهانه ای برای شکستن و فروریختن داشتم!

سارینا که اوضاع نابسمان و سکوتم را دید کنارم نشست  و گفت.

سارینا-بازم همون سردرده؟
سری تکان دادم و از جایم بلند شدم، دردش امان می برید ولی من دیگر به درد های همه جانبه اش خو گرفته بودم .

پولاد- اگر بازم محسن سمتت اومد به من بگو ، خودش می گفت مجبورش کردن که با تو ازدواج کنه چون رسم خانوادگیه اونم چون تو این پنج سال دلتو به دست نیاورده خیلی حرف شنیده و تو سری خورش کردن ، واسه همین دست به اون کار کثیف زده نگران نباش دیگه شرش کم شد . کاش زودتر بهم گفتی بودی ...

دستم را به دیوار گرفتم تا تعادلم را حفظ کنم ، هر بار که چشمانم را باز می کردم و سرم را بالا می گرفتم دو چشم و تمام پیشانی و پشت سرم به حدی می سوخت که مجبور به بستن چسمانم بودم.

سارینا-وایسا کمکت کنم .قرصت هم الان میارم ..

کتفم را گرفت و من را همراه خودش به داخل اتاق برد.بعد از خوردن قرص، روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم کمی استراحت کنم.

پولاد-چرا بچه ها نیومدن؟

سارینا- به همشون گفتم ساعت پنج بیان ..

پولاد-اگر خوابم برد نیم ساعت قبل از اومدنشون بیدارم کن.

سارینا-باشه حتما.

صدای باز شدن در به گوشم رسید اما در بسته نشد! پس سارینا هنوز حرفی برای گفتن داشت.

پولاد-سارینا حرفت رو بگو!

سارینا-پولاد خیلی ممنون برای کمکت. خیلی در حقم لطف کردی این کمکت رو هیچ وقت فراموش نمی کنم ...بدون، تو بدترین شرایط من پشتت می مونم حتی اگر این کارم نمی کردی...

لبخندی رو لبانم نشست و پاسخ دادم.
پولاد- وظیفه بود.همیشه بدون  منم هواتو دارم...

سارینا-خیلی خوبه که پیدام کردی و باهات آشنا شدم.خوب استراحت کن....

در بسته شد، من ماندم  و سیلی از فکر، نام آذین تنها مشغله ذهنی ام بو.، آذین مشتاق، هنوز راهی برای به دست آوردنش نداشتم.او شاه کلید من برای رسیدن به دویل بود. برای گیر آوردنش هرکاری می کردم. اما باید از کجا شروع می کردم‌. اصلا او اکنون کجاست؟ کاش چیز های بیشتری از او می دانستم.شاید سالار اطلاعات بیشتری دارد! اما اگر داشت یا می خواست که من بدانم حتما می گفت.

سالار، مردی عجیب و حیله گر! گاهی درک کردنش بسیار دشوار می شود؛ گاهی چنان نقش بازی می کند که  باور نداشتنتش خیلی سخت می شود؛ماری خوش خط و خال که هفت رنگ و هفت سر دارد!نمی دانم که او هم در ماجرای من مقصر بود یا نه ! ولی می دانم در مرگ خیلی ها دست داشت....
دستانم را به سمت میز کنار تخت بردم و کشوی کوچکش را باز کردم؛ چشم بندی که در چنین شرایطی به چسم می گذاشتم را برداشتم و به چشمانم زدم....بعد از گذشت چند دقیقه طولانی تمام بدنم مور مور شد و با سرمای خواب آلودگی پتو را روی خود کشیدم و به عمق خواب رفتم .
@مديريت كل

@MaryaM_

ویرایش شده در توسط mahdiye.s

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 
پارت یازده

با سر و صدایی که گوش هایم را آزار داد از جا بلند شدم.سردردم تسکین یافته بود، چشم بند را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم.نگاهم که همچنان تار بود به بچه ها دوختم.

سارینا- بچه ها ساکت پولاد اومد...

سکوت حکم فرما شد.چندبار پلک زدم و به همه نگاه کردم، روی مبل تک نفره ای نشستم که صدای بم و گوش نوازش به گوشم رسید.کامران بود! رفیق صمیمی و همه کاره ام.

کامران- خوبی داداش؟

دستش را روی شانه ام حس کردم؛ دستی روی دستش گذاشتم و به چشمانش خیره شدم، آن چشمان بادامی و قهوه ای کویری اش با آن صورت کشیده و لاغر، ابروهای مشکی و پرپشتش که روی پیشانی بلند و خاصی که داشت جا خوش کرده بود. همه چیزش به یک مرد تمام عیار می خورد؛ مردی که پشت رفیقش را خالی نمی کند، مردی که حرفش حرف و قولش قول است. هزارمین امتحان کامران با سربلندی پس داده شد و در سخت ترین شرایط من را تنها نگذاشت . حاضر بودم روی اسمش که نه روی یک تار مویش قسم بخورم ...
دلگرمی به مویرگ های قلبم افزون شد، پاسخ دادم.

-اره داداشم خوبم ...خوبه که امروز تو هم اومدی ، حرفای مهمی داشتم.

با حرف های ناله مانند پاشا، پسر ۲۵ ساله ی باحال و شوخ گروه به رویش برگشتم.

پاشا-باز پولاد خان رفیق فابش رو دید ما رو فراموش کرد.عطا جونِ من حسودیت نمیشه؟

عطا که پسری ساکت و منزوی بود کمی عینکش را دستکاری کرد و گفت.

عطا-پاشا چرت نگو...پولاد اتفاق جدیدی افتاده؟

از جایم بلند شدم و مقابل همگی ایستادم، به تک تکشان نگاهی کردم. همه ی هفت نفرمان برای یک هدف کنار هم قرار گرفتیم ؛ باز پس گیری حق ضایع شده یمان! انتقامِ خون عزیز از دست داده مان که هیچ کس برای احقاق حقش قد علم نکرد.
سارینا همسرش را در یک صانحه از دست داد.کامران برادرش به دست یک ساقی کشته شد؛ عطا دخترش ربوده شد و هرگز پیدایش نکرد؛ پاشا رفیق قدیمی اش اوردوز کرد و در آغوشش پر کشید؛ مرتضی پدرش بر اثر قرص منقضی شده فوت کرد؛ یاشار دختر مورد علاقه اش  به وسیله ی پدر معتادش سر بریده شد و من ....
 نمی گویم بدترین حال و شرایط را داشتم اما داغ عزیزم را بدجور بر دلم گذاشتند.  هرکدام به نحوی عزیزی را از دست دادیم و تمام خون های ریخته شده از سمت دویل یا همان اردلان نشات می گرفت.   

پولاد-شاه کلید دویل بالاخره معلوم شد!

همه متعحب ولی خوشحال تماشایم می کردند. منتظر به دهان من خیره ماندند تا ادامه دهم.عکس را از جیبم بیرون کشیدم و رو به همه گرفتم.

پولاد-سالار این عکس رو بهم داده ، یه دختری به اسم آذین مشتاق که باید پیداش کنیم .نمی دونم چرا انقدر برای دویل مهمه ولی باید بفهمیم این دختر کیه و تو ماجرای ده سال پیش دست داشته یا نه ..بعدش..

یاشار که همیشه عجول و عصبی بود در میان حرف هایم دوید و گفت.

یاشار-چرا نمیذاری یه دفعه کار دویل رو تموم کنیم ؟

پاشا خنده ای تمسخر مانندی سر داد و ضربه ای روی شانه ی یاشار زد و رو به بقیه گفت.

پاشا- داداشمون آتیشش خیلی تنده ...پیاده شو باهم بریم ..

یاشار که کفری شده بود دستش را پس زد و رو به من گفت.

-پولاد خان پنج ساله داریم درجا می زنیم به یه قدمی دویل نرسیدیم اگر یه نقشه درست می کشیدیم مطمئنا می تونستیم بکشیمش..

خواستم حرفی بزنم که کامران با چشم علامت داد تا سکوت کنم؛ این مرد برایم عزیز تر از جانم است و دروغی در این نیست. حتی  دلش بد شدنم را نمی خواهد که در چنین شرایطی خودش پاسخ می دهد.

کامران-یاشار جان؛ با هر نقشه ی ماهرانه ای، شما به یک کیلومتری دویل هم نمی رسی..تو چرا انقدر عجولی هر کاری به وقت و روش خودش! اینجوری که تو می خوای جلو بری اخرش فقط به کفن ختم میشه دور از جونت ...

یاشار خنده ای از حرص زد و ساکت شد .  پاشا و عطا به سمتش رفتند و او را قانع به درست بودن مسیر پیش رویمان کردند.
در این بین مرتضی که خنثی و مطیع بود گفت.

-پولادحالا باید از کجا این دختره رو پیدا کنیم؟...

نگاهم را از حال آشفته ی یاشار گرفتم و به بقیه ی بچه ها دوختم ، سارینا روی صندلی چوبی نشسته و ساکت به نقطه ای نامعلوم خیره بود. به مرتضی نگاهی انداختم و پاسخ دادم.

پولاد-هنوز نمی دونم ؛ سالار گفت محله پایین شهر میشینه ولی راحت نمیشه گیرش آورد .هنوز نتونستم راهی براش پیدا کنم ولی چند روز خودم میرم دنبالش تا بلکه چیزی به ذهنم برسه ..تا وقتی من نیستم هر کاری داشتین به کامران و سارینا بگین. فعلا کار خاصی نداریم پس به زندگیتون برسین و مشکل درست نکنین..

خواستم قدمی سمت یاشار بردارم که کامران مانعم شد. مقابلم ایستاد و گفت.

-پولاد الان نرو پیشش، کفریه ...انگار امروز مرتیکه ی معتاد رو آزاد کردن اینم اعصابش خورد شده یکم بهش مهلت بده آروم میشه...

پولاد- می ترسم یه گندی بزنه همه چی رو به باد بده!

کامران- من خودم حواسم بهش هست ..

نگاهش را دقیق در صورتم چرخاند و بعد همان حالت نگران و برادرانه اش را به من دوخت. در تمام این پنج سال هر لحظه دلم برای عرفان تنگ می شد صورت قاب گرفته اش را به جای کامران می گذاشتم چرا که برادری اش بی مانند به عرفان بود

کامران-انگار حالت خوب نیست.پولاد یکم به خودت استراحت بده خیلی از خودت کار میکشی ..این سردردا اخر کار دستت میده . دکتر برو هم که نیستی ..

لبخندی رو لبهایم نشست ، واو به واو حرف هایش را از بر بودم، می دانستم در نهایت سعی می کند خودش تمام کار های ضروری را انجام دهد اما این یک قلم،کار هیچ کسی نبود. آذین مشتاق خط قرمز تمام زحماتمان بود و جای هیچ خطایی نداشت.

پولاد-الان وقت هیچ کاری رو ندارم، چیزی هم که نیست یه سردرد معموایه وقتی اون دختر رو پیدا کردم با خودت میرم دکتر که دست از سر کچلم برداری ...

پوزخندی به صورتش زدم که مشتی حواله ی بازویم کرد و نفسش را با خیال راحت بیرون داد، پیروز شده بود و من در نهایت مجبور به رسیدگی به سردرد های بی امان و چند ساله ام داشتم .

بچه ها مشغول صحبت و پرینت گرفتن از عکس آذین مشتاق و بررسی محله های پایین شهر در نقشه بودند.با دیدن اوضاع نابسمان و سارینا سمتش رفتم و روی صندلی مقابلش نشستم .غرق در افکارش بود و چهره اش فریاد غمباری سر می داد.

پولاد-سارینا؟

انگار اصلا صدایم را نشنید که اینبار دستم را جلوی صورتش تکان دادم و گفتم.

-کجایی؟

ناگهان عدسی چشمانش چرخید و هول شده به من خیره شد، انگار شرمش آمد که به یک آن صورتش سرخ شد و گر گرفت.نگاهش را به زیر انداخت و پاسخ داد.

-چی شده؟

لبخندی که از رفتارش بی اختیار بر لبانم نشست را جمع کردم و گفتم.

-کجایی تو؟اصلا حواست به حرفامون نبود، همش تو فکری ! به غیر از اون موضوع  مشکل دیگه هم هست؟

انگار از یادآوری اتفاق ناخوشایندش حالش خراب شد که محکم کف دستش را با انگشتان دست دیگرش چنگ زد ودر آخر شصت دست راستش را در مشتش فشرد. صورتش سرخ بود و چشمانش مقابل بغضش در حال دست و پا زدن برای نباختن و نگریستن!

پولاد-سارینا چت شد یهو؟ اصلا بیخیالش ..بیا بریم تو اتاق ببینم چی شده ؟

دستم را سمتش دراز کردم که پس زد و خودش جلو تر به سمت اتاق رفت .به دنبالش ، پشت سر با فاصله به اتاق رفتم.روی تخت نشست و من هم به دیوار تکیه زده و ایستادم. ساکت و عصبی بود، مدام پاهایش را تکان می داد و به این سمت و آن سمت چشم می دوخت . اصلا تحمل این حالتش را نداشتم ، او زنی بسیار مقاوم و صبور بود اما حالا آنچنان آشفته و عصبی شده که نمی شناختمش ..

پولاد- سارینا حرف بزن خودتو خالی کن، اینجوری رفتار میکنی منم عصبی میشم ..

نگاهش را از سرامیک های زمین گرفت و به چشمانم دوخت در همان لحظه قطره اشکی از چشم چپش لغزید و روی گونه اش افتاد .جوری رفتار می کرد انگار از خود متنفر بود، در حقیقیت انگار از بدن خود تنفر داشت!   

یک قدم سمتش رفتم و جلویش زانو زدم . چه قدر چشمان سیاهش به چشمان عزیزِ جانم شباهت داشت و همین باعث می شد کمتر به او خیر شوم.

پولاد-نمی خوای اون اتفاق رو فراموش کنی ؟ من که گفتم همه چی تموم شد . اون مرتیکه عوضی خودش عاشق یکی دیگست ولی رسم خاندانتون مجبورش کرده...

ادامه حرفا هایم در هق هقش ناتمام ماند. اوضاع روحی اش به حدی آشفته بود که نمی دانستم چه کنم! او یک زن بود و من یک مرد. نمی توانستم به خوبی درکش کنم پس باید چه کاری انجام می دادم؟

پولاد-سارینا انقدر خودتو عذاب نده ، اینجوری ادامه بدی باور کن می رم محسن  رو به آتیش می کشما ...

به یک آن سرش را روی شانه ام گذاشت و محکم مرا بغل کرد، دستانش را به حدی دور کمرم به یکدیگر قفل کرد که نفسم به تنگ آمد.متعجب به موهایش که تنها نمای صورتش را پوشانده بود خیره شدم ، شاید او تنها یک حامی می خواست نمی دانم! اما من همیشه حامی و پشتیبانش بودم ...

من هم برای آرامشش دستانم را روی کمرش گذاشتم و نوازشگرانه آوایی خواندم.همان آوایی که همان لحظات تلخ  میان من و 'او' برایش می خواندم...

پولاد-اشکایی که از صورتت می ریخت رو خوب یادمه ......وقتی گفتم هیچ وقت تنهات نمی ذارم ....
وقتی  سایه ها تمام صورتت رو تاریک کردند.....گفتی هیچ وقت تنهام نذار خوب یادمه ...
اما تمام اون شبا دیگه تموم شدند....

نفسش را آسوده بیرون داد و بی هیچ حرفی بلند شد.پشت به من دستش را روی دستگیره ی در گذاشت و گفت.

سارینا-نمی دونم چم شده پولاد، ببخش اگر اذییت شدی ...سه روز اگر اجازه بدی میرم حال و هوام عوض بشه برمی گردم...دلم نمی خواد با این حالم خرابکاری بار بیارم ..
از جایم بلند شدم و گفتم.

پولاد-باشه اگر اینجوری حالت خوب میشه اصلا یه هفته استراحت کن ..فقط دیگه اینجوری نبینمت ...می دونی که خیلی برام عزیزی.

کمی سرش را به سمت من متمایل کرد و نگاهی از گوشه چشم به  چشمانم کرد .

سارینا-برای تمام محبتات خیلی ممنونم.

سری تکان دادم و لبخندی را پاسخش کردم.از اتاق بیرون رفت، بی اختیار بر روی تخت نشستم و به دستانم خیره شدم .همین دست هایی که سارینا را آرام کرد یک شب به خون عشق نشست و در آتشش سوخت ..همین دست ها روزی جان دخترکی را گرفت، دخترکی که قول گرفته بود جانش در امان باشد اما در نهایت با چشمان خیس و منتظر تمام کرد....

مشتی بر کف دستم کوبیدم و از جا بلند و وارد سالن شدم؛ تقریبا همه رفته بودند به غیر از کامران و سارینا که در حال آماده شدن بودند. سارینا با دیدنم رو برگردادند و به سمت آشپزخانه رفت چند ظرف را داخل یخچال گذاشت و رو به من در حالی که به چشمانم نگاه نمی کرد گفت.
سارینا-چند پرس غذا برات گذاشتم تو  یخچال همه چی هم خریدم گذاشتم ...قرصاتم تو کابینته ..اگر باز حالت بد شد زنگ بزن به من یا کامران...

پولاد-باشه .دستت درد نکنه ..

کامران که کیف چرمی اش را در دست می گرفت سرش را بلند کرد و گفت.

-سارینا چیزی شده ؟

سارینا-نه چه طور؟

کامران-هیچی یکم انگار تو خودتی؟

سارینا-یکم فکرم مشغوله به پولاد گفتم یه سه روز برم حال و خوام بهتر شه بر می گردم ..
رو به کامران سری تکان دادم و گفتم.

پولاد-باز اون محسن مشکل درست کرده ، سارینا هم می خواد بره با پدرش حرف بزنه چیزی نیست .‌.

کامران نگاه مشکوکی به من و سارینا کرد و ابرو هایش را به علامت تعجب بالا انداخت و گفت.

-بازم اگر کمکی ، چیزی خواستی به من زنگ بزن .اگر محسن اذییت کرد بهم بگو خودم دهنشو س...کنم ...

سارینا لبخند سختی زد و گفت.

-چشم پهلوون چوب شوری ...

کامران چشمکی به سارینا زد و به سمت در ورودی قدم برداشت .بعد از خارج شدن مقابلم ایستاد و گفت.

کامران-پولاد یکم بیشتر حواست به سارینا باشه.می دونم خودت کلی گرفناری داری ولی سارینا به تو بیشتر اعتماد میکنه ...

پولاد-چشم ...

کامران نیشخندی زد و گفت-چشمت بی بلا ...مدیونی اگر اتفاق مهمی افتاد یا مشکل داشتی به من زنگ نزنی ...

پولاد-باشه نگران نباش ...برو زودتر به تولد عسل برسی ....

کامران که تازه تولد دخترکش یادش آمده بود سریع خداحافظی کرد و ازپله پایین رفت .در را بستم که متوجه ی نگاه سارینا شدم.شالش را بر سرش کشید وکیفش را روی شانه انداخت ، چند قدم به سمتم آمد و گفت.

-حواست باشه دردسر واسه خودت درست نکنی .من گوشیم در دسترسه هرچی شد بهم خبر بده .. مراقب خودت باش...

پولاد-باسه حواسم هست ..تو هم یکم به خودت برس از این شرایط در بیای ...

سارینا سری با تاسف تکان داد و گفت.

-باشه ...

از در بیرون رفت و بعد از خداحافظی و آخرین نگاهش که تمامم را از نظر گذارند از پله ها پایین رفت.
 
@مديريت كل

@MaryaM_

ویرایش شده در توسط mahdiye.s

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازده
 
دو روز بعد....
 
بی هدف از کوچه پس کوچه های محله ای در شهر ری، پرسه می زدم. دوباره نگاهی به پیامک سالار انداختم . منطقه ای اطراف حرمی که در شهر ری قرار داشت. خانه ای دو طبقه و شخصی که هیچ نام و نشان دیگر از آن نبود.
 
عرقی که قطرات گرمش روی تیغه ی بینی ام می چکید و بعد از آن با غلت زدن روی لبانم وارد دهانم می شد را با دستمال پاک کردم.نگاهی به سرتا سر کوچه ای باریک انداختم که نگاهم به دخترک کوچکی افتاد، روی قالچیه ای نشسته و با دوست دیگرش و اسباب بازی مشغول بازی بودند. به یکدیگر چای تعارف می کردند و عروسکشان را روی پاهایشان گذاشته و مهر مادریِ کودکیِ خود را صرف عروسک می کردند.
 
چه قدر این صحنه برایم آشنا و محبت کودک شیرینی دلچسبی داشت. دخترکی که برایم در فنجان فرضی اش چای می ریخت و من را چون کودکش نوازش و با محبت دستان ظریفش موهایم را شانه می کرد. دخترانه هایش را نابود ساختم، چشمان دلربای یاقوتی اش را منتظر و خیس از اشک اطمینان، خاموش کردم. دخترک به من اعتماد کرد و من او را به خون کشاندم.
 نگاهم را از دخترک داخل کوچه گرفتم و وارد خیابان اصلی شدم.
 
دو روز به دنبال آذین مشتاق گشته ام و هیچ نیافتم، وجب به وجب این شهری که شهرت مقدس گرفته را گشتم و نیافتمش....
 
 

با صدای اذان که تمام کوچه ها و خیابان ها را پر کرد لحظه ای ایستادم و گوش سپردم، اذان و لحظه های خالصانه ی مناجات که چهار گوشه اش را بوسیده و ترک کرده بودم. ثانیه هایی که روزی مخلصانه بر سر سجاده می نشستم و خدایم را می پرستیدم. اکنون خدا از دور نظاره گر ناپسندی هایم بر کرسی اش  نشسته و قطعا از من ناامید گشته اما راه دیگری داشتم؟
 

 
با دستان گناه آلود بر سر سجاده اش بنشینم و با دلی پر از نفرت و کینه او را ستایش کنم؟ مگر می شود از گناه پر شد و خدا را با اخلاص یاد کرد؟ من حداقل خدا را قاطی گناهانم نمی کنم که دور مناجاتش را خط می کشم. می شود به یک کارم امیدوار باشم که درست است!  
 
بی اختیار سمت حرم به راه افتادم، تک تک لحظات خاطره انگیز من و کسی که قرار بود روزی هم خانه ام شود؛ خوب به خاطر دارم.در همین مکان برای بودنش در کنارم، خدا را شاکر شدم و برای آینده ی روشنم شوق عجیبی داشتم، شوقی که یک شب به حسرت نشست و رنگ تیرگی بر خود گرفت.
 
در میان راه پشیمان از اینکه قدم در راه زیارت گذاشته بودم پا پس کشیدم و سمت مسافرخانه راه افتادم.در مسیر باز چشمم به همان دخترک خورد که حالا چادری گلدار و زیبا بر سرش کشیده و همراه مادرش راهی نماز جماعت بود. کمی چشمانم را ریز کردم و به شخص پشت سرشان چشم دوختم، نیمی از صورتش مشخص بود و در حال کلنجار رفتن با قفل در بود. با قدم های بلند خودم را به چند متری اش رساندم.  
 
قسمتی از موهای لخت خرمایی اش دیدم را گرفته بود، همچنان با کلید درگیر بود و چیز هایی را زیر لب زمزمه می کرد. نمی شد بدون دیدن چهره اش بروم شاید خودش بود!
 
در تصمیم ناگهانی با چند قدم مرتب و شمرده خودم را به او رساندم.چند گام دورتر ایستادم و سمتش برگشتم. باز دقیق شدم، این سمت صورتش کاملا قابل مشاهده بود، شباهتش به عکس جای درنگ برایم می گذاشت.
 
ایستادم و براندازش کردم، لباس رسمی بر تن داشت ولی ظاهرش آشفته بود. موهایش نامرتب از اطراف مقنعه سرمه ای رنگش بیرون زده، قسمت هایی از مانتوی همرنگ مقنعه اش، خاکی و زیپ کیفش باز بود و تمام وسایل داخل کیفش کاملا مورد مشاهده قرار داشت.
 
پولاد- کمک میخواین؟
 
همانطور که نگاهش سمت قفل بود و با عصبانیتی که می شد حدس زد در حال فحش دادن به در است، گفت.
 
-نه ممنون...
 
با صدای شکسته شدن کلید" وای" بلندی گفت و سیلی به صورت خود زد. دست از قفل برداشت و لگد محکمی نثار در رنگ و رو رفته ای کرد، بدون اینکه متوجه حضورم شود به سمتم چرخید و به در تکیه زد.
 
 به صورتش خیره شدم.خودش بود! از اینکه پیدایش کرده بودم، لبخند محوی روی لبانم نشست. با صدایش به چشمانش خیره شدم.
 
آذین-ببخشید!میشه کمکم کنید؟
 
تلفن همراهم را داخل جیب شلوارم گذاشتم و کنارش ایستادم.
 
پولاد-بله حتما.
 
نگاهم را از صورتش که عصبی و مضطرب به نظر می رسید گرفتم و  قفل را تماشا کردم.باید ممنون آن دخترک باشم که من را معتطل کرده تا آذین مشتاق را پیدا کنم.
 
آذین-می تونین در رو برام باز کنین !
 
پولاد-کلید داخل قفل شکسته باید قفل عوض بشه ولی متونم از در بالا برم و براتون بازش کنم.
 
نگاهش پریشان تر شد، میزان بی اعتمادی اش را خواندم.
 
پولاد- می خواین کلید ساز خبر کنین ..من تو این محله هیچ جا رو نمیشناسم واسه همین در این مورد کمکی از دستم بر نمی آد ...
 
خواست حرفی بزند که پشیمان شد و گفت.
 
-پس بی زحمت همونطوری که گفتین در رو برام باز کنین .
 
بدون معطلی دستم را به لوله گاز کنار در گرفتم و با یک حرکت خودم را بالا کشیدم ، از آن سمت در پایین پریدم و بعد از کشیدن دستی به لباس هایم، در را باز کردم.با ورودش ، نگاهی دقیق به اطراف انداخت و رو به من گفت.  
 
آذین- خیلی ممنون ...
 
پولاد-خواهش می کنم...
 
مکثی کردم و ادامه دادم.
 
پولاد-شما این اطراف بنگاه میشناسین؟
 
آذین لبخندی زد و گفت.
 
-دنبال خونه میگردین؟
 
پولاد-بله!راستش تازه اومدم به این محله هیچ جایی رو بلد نیستم ، چندبار از مغازه دارا پرسیدم آدرس اشتباه دادن...
 
آذین لبخند پررنگ تری زد که چشمان عسلی اش درخشید، چه قدر این چشم های عسلی من را به یاد مهرنازم می انداخت، مادر چشم به راهم!
 
آذین-یه بنگاه دوتا خیابون پایین تر هست، پنگاه کیانشهر....چیزی می خورین براتون بیارم!
 
با این حرفش فهمیدم ماندنم در حیاط خانه بیش تر از حد شده، سریع پا پس کشیدم و تشکر کردم.بعد از بسته شدن در به همان بنگاهی که گفته بود رفتم، با وجود خانه ای دوطبقه و خالی بودن طبقه دوم که در همان نگاه اول ورودم به حیاط متوجه اش شدم، حتما طبقه دوم برای اجاره به بنگاه سپرده شده بود.بعد از بیرون آمدن از کوچه، اسم کوچه را در خاطر سپردم و به سمت بنگاه راه افتادم.
 
بعد از گشودن در شیشه ای بنگاه به مردی مسنی که پشت میز نشسته و سرش داخل روزنامه بود نگاه کردم ..
 
 پولاد-سلام خسته نباشین...
 
یا شنیدن صدایم، روزنامه را کنار گذاشت و نگاهی به صورتم کرد، با لبخند از جایش بلند شد و گفت.
 
-بفرمایین بشینین.
 
مقابلش رو صندلی نشستم وبه دفتر کارش نگاهی گذرا انداختم.ساده و کمی قدیمی، معلوم بود اوضاع کارش رو به راه نیست!
 
دفتر مقابلش را باز کرد و گفت.  
 
-چه امری داشتین؟
 
پولاد-دنبال خونه میگردم...
 
-برای رهن یا اجاره یا قصدتون خریده؟
 
پولاد-رهن و اجارش فرقی نمیکنه ...فقط برای چند مدتی یه خونه نیاز دارم ...
 
دستی به موهای کم حجمش کشید و رو به اتاق کوچکی که رو به روی میز کارش بود بلند گفت.
 
-محمود!دوتا فنجون چایی بیار...
 
پولاد-ممنون من چایی نمی خورم...اگر میشه یه لیوان آب فقط...
 
باز با صدایی بلند گفت.  
 
-چایی نیار یه لیوان آب فقط!
 
صورتش را سمتم چرخاند و با لبخند کوتاهی ادامه داد.
 
-متراژ چه قدر باشه؟محلش براتون فرقی داره؟
 
پولاد-متراژ برام زیاد مهم نیست ولی نزدیک حرم باشه ....
 
نگاهی دقیق به دفترش انداخت و گفت.
 
-پولتون چه قدره؟
 
پولاد-در حد چهل تومن دارم...
 
باز دقیق تر به دفترش نگاهی انداخت و بعد از مکث چند دقیقه ای گفت.  
 
-یه چندتا خونه نزدیک حرم سراغ دارم که میتونیم بریم بهشون سر بزنیم..الان وقت دارین؟
 
پولاد-اره وقت دارم ..بریم...
 
همان لحظه که از جا برخاستم پسرک جوانی از اتاق بیرون آمد و رو به رویم لیوان آبی گرفت.
 
محمود-بفرمایین..
 
لیوان آب را که عرق سرد روی بدنه اش نشسته بود گرفتم و یک نفس سر کشیدم.  
 
به همراه بنگاه دار یک به یک سراغ خانه ها رفتیم.پنج موردی که نشانم داد به هر بهانه ای رد کردم و فقط منتظر بودم کوچه ی" عطر یاس"را نشانم دهد.تقریبا بعد از گذشت هشت خانه ای که نشانم داد کلافه شده بود و خیال می کرد سر به سرش گذاشته ام، در وسط کوچه ای که دقیقا کوچه ی کنار همان عطر یاس بود مقابل ایستاد و گفت.
 
-واقعا قصدت اجاره ی خونه هست ؟
 
لبخندی زدم و گفتم.
 
-اره چه طور؟
 
-آخه این هشتا خونه ای که نشونت دادم خیلی نزدیک حرم بود و تقریبا هیچ ایرادی نداشت ولی تو روی همشون ایراد بنی اسرائیلی گذاشتی...
 
پوزخندی زدم و پاسخ دادم.
 
-به نظرتون همسایه طبقه بالایی شیش تا بچه داره ایراد نیست؟ یا حموم و دستشویی مشترکه؟ یا خونه تو زیرزمینه؟ ببینم خودت بودی می رفتی تو خونه ای که صاحبخونش آلزایمر داره و همش بخاریش تو چله ی تابستون روشنه..والا پامو گذاشتم تو خونه حس کردم جهنمه ....
 
از طرز بیانم خنده ای سر داد و گفت.
 
 -اون پیرزن بنده خدا خیلی سرماییه آلزایمر نداره ...باشه این آخرین خونه هست که می تونم نشونت بدم...
 
سری تکان دادم و همراهش وارد کوچه ی مورد نظر شدم‌. فقط به خانه ی دو طبقه ای که آذین مشتاق صاحبش بود، چشم دوختم. دقیقا همان سمت می رفتیم، مقابل خانه اش ایستادیم و زنگ را فشرد.از اینکه نقشه ام عملی شده بود احساس رضایت کردم و نفسم را از سر آسودگی بیرون دادم.
 
در باز شد و قامت ظریف آذین در چهارچوب قرار گرفت.ابتدا با دیدن چهره ی بنگاهدار لبخند شوقی زد سپس با حضور من متعجب به چشمانم خیره شد، لبخندی نثار ماتی چشمانش کردم و گفتم.
 
-گفتم دنبال خونه می گردم!  
 
بنگاهدار که از سخن من و طرز نگاه آذین تعجب کرده بود گفت‌.
 
_خانم مشتاق ایشون رو میشناسین؟
 
چادرش را کمی جمع کرد و موهایش را به داخل هل داد، لبان غنچه مانندش را با زبانش ترکرد و پاسخ داد.
 
-آشنایی نداریم فقط قفل خراب شده بود زحمت کشیدن در رو برام باز کردند.
 
بنگاهدار نگاهم کرد و با کنایه گفت.
 
-دستتم که به خیر می ره!
 
منظور حرف و نگاهش که نفرتی محسوس در آن موج می زد نگرفتم!  
 
با اشاره ی آذین وارد حیاط شدیم و یک راست به طبقه دوم خانه رفتیم .  

@مديريت كل

@MaryaM_

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزده  

نگاهی به خانه که نه! اتاق انداختم‌.اتاقی دراز با آشپزخانه ای درانتهایش، دو پنجره در دو سمت و در فلزی که رو به حیاط یا همان بام خانه ی طبقه اول باز می شد .بدک نبود! در کنار آشپرخانه دری جود داشت که حتما اتاق خواب محسوب می شد .داخل خانه تنها دو دست فرش و یک دست مبل چهار نفره قرار داشت .
پولاد-میشه داخل اتاق هم ببینم؟
آذین چادرش را باز مرتب کرد و سریع پاسخ داد .
-بله ..بله ..بفرمایین..
همانطور که به سمت اتاق می رفتم پرسیدم.

-ببخشید قصد فضولی ندارم ولی شما بچه هم دارین؟ چون من از شلوغی متنفرم !

به سمتش نیم چرخی زدم و نگاهی کوتاه به صورتش کردم، تیز رنگدانه های عسلی اش را به چشمانم دوخت و گفت.

-نه، تنها زندگی می کنم.

کمی متعجب شدم ولی " خوبه" ای گفتم و  وارد اتاق شدم، نگاهی گذرا به اطراف انداختم.خالی از وسیله، در یک سمت پنجره ای کوچک رو به حیاط داشت و در سمت دیگر باز یک در فلزی که احتمالا سرویس بهداشتی بود.در را باز کردم و نگاهی به داخلش انداختم .تمیز و مرتب ! انگار کسی در این خانه زندگی می کرد.
بنگاهدار وارد اتاق شد و بعد از مکث کوتاهی گفت.
-جناب مورده پسنده؟
باز به اطراف نگاه کردم که چشمانم در رنگدانه های عسلی اش قفل شد.به فکر فرو رفته و بی حواس به چشمانم زل زده بود! شاید من اشتباها به نقطه نامعلوم فکرش وارد شدم. خواستم سر برگردانم که متوجه نگاهم شد و خجالت زده لبخند نصفه نیمه ای زد و سریع وارد همان حیاط خلوت یا بام شد . رو به بنگاه دار شدم و پاسخ دادم.

-بله همین خونه خوبه! ببخشید انقدر معطل شدین.  

لبخند رضایتی زد و گفت.

-پس بریم بنگاه کارای رهنش رو انجام بدیم .  
….
کلید خانه رو از آذین دریافت کرده بودم؛ سریع به همان مسافرخانه رفتم تا به کامران تمام دو روز گذشته را شرح دهم. روی تخت نشستم و شماره اش را گرفتم، بعد از چند بوق طولانی بالاخره جواب داد.

-بله؟

با صدایی دو رگه و بیحال پاسخ داد. انگار اصلا شماره ام را ندیده بود! متعجب پاسخ دادم.

-کامران؟ پولادم!

کامران-کی؟..

با صدای پچ پچی که گنگ و نامفهوم بود متوجه شدم همسرش نزدیک اوست؛ از برخورد کامران تعجب کردم ناگهان چشمانم روی عقربه های ساعت خشک شد. ساعت چهار نیمه شب را نشان می داد و من شماره ی کامران را بدون هیچ فکری گرفتم .این بیخوابی های شبانه دردسر من نبود بلکه برای همه اطرافیانم موجب آزار شده بود.

پولاد-ببخش داداش حواسم به ساعت نبود.تا الان بیرون بودم نشد بهت زنگ بزنم ...

درست سه ساعت تمام در خیابان ها پرسه زدم و فکر کردم، فکر هایی که گاهی خودم را می ترساند .گاهی مصمم بودنم را می شکست که نکند آخر مسیر باز سیاهی به انتظارم باشد که حالا فقط خودم نیستم، بلکه چند نفر را هم مسیر خود ساخته ام.این فکر ها و خیال ها مهمان هر شب من بودند؛ اما امشب که آذین و برگه برنده ام را پیدا کرده بودم بیشتر هراس داشتم و این بد دلی ها افکارم را هدف قرار دادند تا بلکه پا پس بکشم اما من نه آدم پس کشیدن بودم نه توان پس زدن کینه ی انتقام!
با صدای کامران به خودم آمدم.صدایش بهتر شده ولی همچنان خواب آلود و با چند سرفه خشدار شده بود.

کامران- مهم نیست داداش...چی شده؟ حتما اتفاق مهمی افتاده که این وقت شب زنگ زدی.‌‌

-بیخیال فردا بهت میگم بازم شرمندتم..

چند لحظه ای صدای کامران قطع شد سپس صدای بسته شدن در به گوش رسید.

کامران- پولاد من خواب بودم تو چرت میگی !

صدای پوزخندش به گوشم رسید ، احتمالا حالا ابروهای پرپشتش به سمت بالا متمایل می شود و چشمان ریزش با پف خواب ریز تر شده و و بر لبانش لبخند کوچکی نشسته، حتما موهای پرپشت و موج دارش آشفته است.

پولاد-این وقت شبم حال شوخی رو داریا! آذین رو پیدا کردم.

با جمله آخرم انگار به یک آن تکان محکمی خورد و گفت.

-چی گفتی؟

صدایش دیگر خواب آلود نبود و مطمئنم چشمانش تا آخرین حد ممکن گرد شده بود.

-گفتم که آذین رو امروز پیدا کردم‌.الانم خونه ی طبقه بالایش رو رهن کردم.

انگار میزان اطلاعاتم ازقدرت پردازش مغزش بیشتر بود که " چی " بلندی گفت و سپس سکوت کرد.فقط صدای نفس هایش به گوشم می رسید .

پولاد-چت شد کامران گفتم بذار فردا بگم ..

چند ثانیه به سکوت گذشت سپس تک سرفه ای کرد و گفت.

-یعنی الان طبقه بالاش زندگی میکنی؟‌ مطمئنی این روش خوبیه؟

پولاد-تو فکر بهتری داری؟ تنها راه رسیدن بهش بدون دردسر همینه!

کامران-داداش الان ذهنم کار نمیکنه؛ بذار فردا میام پیشت برام درست توضیح بده ...

پولاد- باشه فردا داری میای یه سری وسیله هم بیار که شک نکنه!...

کامران-حله...

پولاد-بازم ببخشید...شبت خوش

-بی خود مظلوم نمایی نکن صدبار نصفه شب بهم زنگ زدی عادت  دارم دیگه ..یکم بگیر بخواب به مغزت استراحت بده ...شب بخیر..

گوشی را قطع کردم و روی میز مقابل انداختم، روی تخت دراز کشیدم و باز فکر کردم.به گفته سالار، آذین پدر و مادر دارد اما خودش گفت تنها زندگی می کند، پس یک چیزی این وسط سر جایش نیست؛ البته شاید از شکاکی من هم باشد که انقدر بی اعتماد و حساس شده ام.

پوفی کشیدم و به پهلو چرخیدم، به دیوار مقابلم که خراش های ریزی داشت چشم دوختم، خراش هایی که شبیه به همان آخرین تلاش های 'او' برای رهایی و التماس به من بود؛ به منی که در آن شب نفرین شده از هر زمانی بیچاره تر بودم...

"نسیم" همان عزیز تر از جانم که یک شب زمستانی از من گرفته شد و در آتش کینه ی دویل سوخت ....خاکسترش چنان سرتا پایم را به درد خود مبتلا کرده که بعد از ده سال هنوز می سوزم و ذوب می شوم.....

@مديريت كل

@MaryaM_

ویرایش شده در توسط mahdiye.s

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارده
امشب بدتر از شب های قبل آنچنان بی خواب بودم که کلافه از جا بلند شدم و سراغ قرص های خواب آور رفتم.پناه بیداری ها و بی حوصلگی هایم فقط قرص های نقل و نباتم بودند، گاهی شرمسار از بدن خود می شوم، خنده دار است اگر بگویم در حق بدنی که امانت به من سپرده شده بد کردم. چه بلاهایی بر سرش آوردم تا به این نقطه رسیدم.کم نبود جای زخم هایی که در طول ده سال پر از کینه بر آن نشست.
پوفی کردم و قرص ها را همراه با چند جرعه آب قورت دادم. باز روی تخت دراز کشیدم و به عکس آذین خیره شدم. آذین دختری که از هیچ چیز اطلاع ندارد، شاید هم دارد! شاید از همه اتفاقات مطلع باشد که سالار من را جلو انداخته! احتمالا من را نمی شناسد چون به نظر بی اعتماد و شکاک است!
خسته از تمام فکرای احتمالی ذهنم به روی شکم برگشتم و سرم را زیر بالشت گذاشتم. چشمانم را بستم و کم کم احساس خلصه باعث شد به خواب بروم.
صبح بی رمق از جایم بلند شدم و بعد از پوشیدن لباس از اتاق بیرون زدم.بعد از تحویل دادن کلید، جلوی مسافر خانه به انتظار کامران روی پله ی سنگی نشستم و به خیابان چشم دوختم. با صدای تک بوقی بلند شدم و با دیدن کامران به سمت ماشین رفتم. کنارش نشستم و باهم دست دادیم.

کامران-چه رفته بودی تو فکر!

 پولاد-تو فکر نباشم عجیبه.

همزمان که دنده رو جا به جا و حرکت کرد، گفت.

-من هنوز مطمئن نیستم درست باشه این دختره قاطی ماجرا بشه..اصلا از کجا معلوم همین آذین آدم دویل نیست و نمی خواد ما رو باهاش امتحان کنه ..

پولاد-منم مثل تو از هیچی مطلع نیستم؛ فقط یه چیز رو خوب می دونم هر چی که یه سرش به دویل وصله باید به دست بیاریم !

کامران همانطور که نگاهش به خیابان بود و راهنما سمت چپ را روشن می کرد گفت.

-ببین داداش ، حرف من اینکه که تو موقعیتی نیستیم بی گدار به آب بزنیم ..نمی خوای اول در مورد دختره و گذشتش مطمئن بشیم بعد بیاریمش تو کار؟

بی حوصله از ادامه ی بحث گفتم.

-کامران رک حرفتو بزن حوصله ی صغرا کبرا ندارم !

کامران لبخند گوشه داری زد و دستش را روی فرمان گذاشت.

کامران- بذار اول من و بچه ها از گذشته ی این دختره مطمئن بشیم که چیکارست بعد تصمیم بگیریم.

-آخه چه جوری می خواین سر دربیارین هرچی مربوط به ده ساله پیش بود نابود کردن..

کامران-پس تو میگی چیکار کنیم؟ الا بختکی بریم جلو ببینیم چی پیش میاد؟ دست دختر رو بگیریم تحویل دویل بدیم؟ اگر زد و کشتش چی ؟ شاید دختره اصلا ربطی به ده سال پیش نداره و دویل یه کینه دیگه ای ازش داره، خب میزنه میکشش خونش میوفته گردنمون ...

عصبی از حرف های کامران با لحنی کاملا تحکیمی گفتم.

-کامران من از اول گفتم هرچی که من رو به دویل وصل کنه به دست میارم، هرکاری که بدونم من رو به اون آشغال می رسونه انجام می دم حتی اگر آدم کشتن باشه !

جمله ی "آدم کشتن" را آنچنان محکم و عصبی گفتم که برق از نگاهش پرید و متعجب تماشایم کرد، نفس عمیقی کشیدم و کمی در چشمانش خیره شدم. می دانستم نگران شده و از رفتار های من حتم به یقین واهمه دارد. هر وقت نقطه ای به دویل می رسید او همین حال را داشت، آشفته به دست و پایم می پیچید.

کامران-پولاد جان. داداش بذار یکم روش فکر کنیم .من که نمی گم ولش کنیم فقط می گم بذار بفهمیم این دختره کیه همین !

پوفی کردم و پاسخ دادم.

-باشه اصلا خودم ته توهش رو در میارم ...خوبه؟

کامران-چی بگم ! باشه فقط هرچی شد باید به من بگی ..این سارینا که الان انقدر بهش نیاز داریم نیست...ببینم حالا واقعا سارینا چش بود؟

پولاد-کامران الان سارینا رو بیخیال دیگه واقعا مغزم نمی کشه...

خنده ای بلند سر داد و گفت.

-این کفری شدنات واقعا به آدم می چسبه ..

پولاد-آخر یه کتک مفصل نوش جان میکنی ...انقدر رو اعصاب من پیاده روی نکن ...

کامران پاکت سیگاری از داشبورد بیرون کشید و دستم داد.

کامران-فعلا یه سیگار بکشیم نفسمون در بیاد تا تو حساب منو برسی ..

باز خندید و من تماشایش کردم. پنج سال زمان مناسبی برای شناخت یک انسان خواهد بود و من در پنج سال آنقدر کامران را شناختم که بدانم  برای من همه کار خواهد کرد و البته من هم همینطور برای او خواهم بود، برادری فقط به خون نیست گاهی پیوند های محکم تری از خون بسته خواهد شد.پیوند هایی از جنس تلخ درد! همدرد بودیم که این چنین باهم پیمان برادری بستیم .

ابتدا به خانه رفتیم و وسیله های مهم مثل یخچال و چمدانی لباس و چند خورده ریز دیگر را بار وانت باری کردیم و به سمت همان خانه رفتیم.

مقابل در بزرگش ایستادیم، با کلید در را باز کردم و به همراه کامران تمام وسایل را داخل بردیم، تمام مدت کامران به طبقه اول که مسکوت و تاریک بود، نگاه می کرد .بعد از اتمام چیدمان روی مبل نشستیم و نوشیدنی خنکی سر کشیدیم.

کامران-الان انگارنیست!

پولاد-فکر کنم بعد از ظهر بیاد...نمی دونم چه طور بهش نزدیک بشم واقعا تو این یه مورد گیر کردم..

کامران کمی به لیوان داخل دستش که خالی بود خیره شد و براندازش کرد سپس از جایش بلند شد و مقابل پنجره قدی که رو به بام بود ایستاد، نفسش را پوف مانند بیرون داد.

کامران-به نظرت میشه رفت تو خونه ی آذین؟

پولاد-نمی شه اول کاری اینکار رو بکنم، خودم تو فکرش هستم ولی نمی دونم هنوز آذین چه جور آدمیه واسه همین نمی خوام گاف بدم..

کامران-به نظرم باید به خودت نزدیکش کنی؟

کمی در جایم جا به جا شدم و لیوان را روی میز مقابل گذاشتم.

پولاد-منظورت چیه ؟

کامران-ببین به گفته خودت معلوم نیست آذین چه آدمیه ولی خودت گفتی که به نظر شکاکه پس باید اعتمادش رو جلب کنی، جوری که بهت اعتماد کنه و ازت کمک بخواد ..

متعجب از جایم بلند شدم و گفتم.

پولاد-چه کمکی؟

برگشت و نگاه دقیقی به صورتم انداخت لبخند نصفه ای زد و گفت.

-تو اول خوب بشناسش هروقت ازش مطمئن شدی بعدش باهم در مورد بقیه نقشه صحبت می کنیم...ولی چیزای خوبی تو ذهنمه ، تو این مدت روش کار میکنم بعد باهم بازم حرف می زنیم..

به سمت در رفت، هر بار که انقدر مطمئن حرف می زد نقش هایش بکر بودند...

پولاد-باشه پس خبرت می کنم ، فعلا ....


از در بیرون رفت؛ بعد از بسته شدن در حیاط روی مبل نشستم و به تمام اتاق چشم دوختم.

-آذین مشتاق...نمی دونی چه قدر برام با ارزشی ....

@مديريت كل

@khosravi

 

ویرایش شده در توسط mahdiye.s

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزده

در فلزی را باز کردم و همراه خود صندلی چوبی را روی بام قرار دادم.رویش نشستم و سیگارم را با فندک طلایی ام آتش زدم.

همانطور که به سیگار پک می زدم به تمام حیاط و باغچه اش خیره شدم.باغچه ای بدون هیچ گل و گیاهی، حیاطی تمیز ولی بی روح ! به ساعت موبایلم نگاه کردم چیزی به شب نمانده ولی همچنان آذین نیامده است.

از روی صندلی برخاستم و از پله های فلزی کوچک کنار بام پایین رفتم ، چرخی در حیاط زدم و چراغ های اطرافش را روشن کردم، اولین برخورد نگاهم به اتاق کوچکی در انتهای حیاط بود، اتاقی به اندازه ی یک فرش نه متری با دیوار های سیمانی، انگار که بعد از اتمام خانه، اتاق به آن اضافه شده ! چند قدم به سمت اتاق قدم برداشتم که با صدای باز شدن در، ایستادم و سمت آذین که با لگد کوتاهی کلید را از در بیرون آورد، نگاه کردم.

لبخند کوتاهی زدم و چند قدم به سمتش رفتم و با فاصله ایستادم.

پولاد-کمک می خواین؟

با شنیدن صدایم به وضوح ترسید و جیغ خفیفی کشید. نگاهش را به من دوخت و دستش را روی قلبش گذاشت .

آذین-ببخشید! عادت ندارم کسی تو این خونه ببینم ...

لبخند قوی تری زدم و سر تکان دادم.

پولاد-مشکلی نیست؛ الان خوبین؟

آذین دستی به شال سبز رنگش کشید و موهایش را مرتب کرد؛ در امتدادش قطرات عرق روی پیشانی اش را پاک کرد .

آذین-بله ممنون ..شما مستقر شدین؟ چیزی نیاز ندارین؟

پولاد-بله ..ممنون نه همه چی هست ...

به چند کیسه سنگین که در دستش بود اشاره کردم و گفتم.

-بذارین براتون کیسه ها رو بیارم.

جلو رفتم و بدون حرف دیگری کیسه ها را از دستش گرفتم و پشت سرش به سمت خانه رفتم.کلید را داخل قفل جای داد و با دو چرخش در باز شد.نیم نگاه کوتاهی به داخل انداختم، خانه کاملا تاریک بود.

آذین دستش را به سمت کیسه ها دراز کرد و گفت.

-ممنون ..بفرمایین داخل!

بعد از گرفتن تمام خرید ها، کلید برق را فشرد که تمام خانه روشن شد.سالنی تقریبا بزرگ با چیدمانی ساده، مبلمان راحتی به رنگ سبز و فرش کوچکی در وسط، میز ناهار خوری به رنگ مبل و شش نفره در گوشه ای ، چیدمان خانه دلنشین و آرامش بخش بود.نگاهم را از داخل خانه گرفتم.

پولاد-ممنون ،شبتون خوش ..چیزی خواستین به من بگین ..

آذین-باشه حتما بازم ممنون بابت کمکتون..شب خوش.

به سمت پله های فلزی برگشتم که صدای بسته شدن در به گوش رسید.

وارد اتاقم شدم و روی مبل نشستم؛ با یادآوری شام، از جا برخواستم و با غریزه گشنگی که تقریبا امان معده ام را بریده بود، چند تخم مرغ داخل مایتابه شکستم و همانطور که به شکل گرفتن زرده و سفیده چشپ دوخته بودم زمزمه کردم.

پولاد-آذین مشتاق! تو داری یه چیزی رو مخفی می کنی. اما مطمئن باش من ازش سر در میارم..اما چرا انقدر همه چیز در مورد تو مشکوکه؟

با تمام برداشت هایی که از رفتار آذین داشتم، تقریبا تمام رفتار هایش مشکوک بود، تنها زندگی کردنش، رفتار شکاک مانندش، حتی جلوی در هم دوست داشت زودتر او را تنها بگذارم. انگار از چیزی واهمه دارد ولی می خواهد پنهانش کند!

با صدای جیلیز و پیلیز تخم مرغ به خودم امدم و زیر مایتابه را خاموش کردم.سفره ای روی زمین پهن کردم و ترشی حاضری، پیاز کوچکی، مایتابه و نان سنگکی را مقابلم گذاشتم.

با هر لقمه بیشتر در فکر فرو می رفتم، گاهی به یاشار حق می دادم که می گفت پنج سال است به هیچ جایی نرسیدیم. گاهی خودم ناامید از مسیر مقابلم می شدم؛ می شود روزی به دویل نزدیک شوم؟ می شود روزی کینه هایم را بر سرش خالی کنم و زندگی اش را خاتمه دهم! هنوز خیلی تا آنجا مانده..

پوفی کشیدم و مایتابه را داخل سینک رها کردم، روی کاناپه دراز کشیدم و نوک سیگار را آتش زدم.به فندک طلای رنگم که گوشه ای از آن به دلیل ذوب شدن بد شکل شده بود چشم دوختم.

باز به بام رفتم و روی صندلی نشستم، تنها صدایی که از طبقه پایین به گوش می رسید، صدای تلویزیون بود.

با خود زمزمه کردم'باید از فردا راهی برای نزدیک شدن به آذین پیدا کنم. باید هرچه زودتر او را به دست بیاورم'.

با صدای زنگ موبایل از جا برخاستم و سمت آشپزخانه رفتم.به اسم روی صفحه نگاه کردم، سالار بود!کلافه تماس را وصل کردم.

پولاد-این وقته شب، تماس تو واقعا جزو محالاته!

خنده ای سر داد و گفت-چه خبرا پسر!

از صدایش سرخوشی موج می زد .

پولاد-می خواستی چه خبر باشه! بگو همونو بگم...

سالار-حالت خوبه ها! سر کیفی.‌.

-اگر تو بذاری همیشه سر کیفم..

خنده ای مستانه و بلند زد، کمی مکث کرد و جدی گفت.

-پولاد فردا بیا پیشم کارت دارم.

ابروهایم در هم رفت.برنامه های فردایم برهم خورد...

پولاد-خیلی واجبه؟

سالار-اگر می گم یعنی واجبه ..شب بیا ویلا ..

پولاد-باشه فردا شب ساعت نه یا ده میام ...

'باشه' ای گفت و تماس را قطع کرد.گوشی را روی میز گذاشتم و باز به بام رفتم.اینبار صدای تلویزیون هم قطع شده بود پس حتما خوابیده بود.

فکرم درگیر کار واجبی که سالار داشت، شد. نمی دانم باز چه نقشه ای کشیده ولی از این تماس های بی موقع اش اصلا دل خوشی نداشتم.یکبار که چنین تماسی گرفت و خواست به پیشش بروم کسی را به من معرفی کرد که به تنهایی یک سال از زحماتم را برباد داد، کسی که دست کمی از خودش نداشت و نبایدم داشته باشد؛ ناسلامتی خواهرزاده او بود، " شهداد" تنها فامیل سالار که اگر دستم به او برسد حتما خونش را خواهم ریخت‌.

از به یاد آوری دست گل خواهر زاده روباه پیر دستانم مشت شد .پوفی کردم و سیگار دیگری را اتش زدم .

.....

@مديريت كل

@khosravi

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزده

صدای آواز گنجشکان تمام حیاط را پر کرد، از جا برخاستم و نگاهی به بیرون کردم‌. صبح و حال و هوایش از جنس دلنشینی بود، از همان صبحایی که انرژی وصف ناشدنی در بدن رخنه می کند ...

به سمت آشپزخانه رفتم و زیر کتری را روشن کردم، با یادآوری ته مانده ی نان دیشب فهمیدم نانی برای صبحانه در بساط نیست .

به اتاق بازگشتم و تیشرت آستین کوتاه سرمه ای رنگی را تن زدم و بعد از تعویض شلوار از اتاق بیرون رفتم .در ورودی را باز کردم که نگاهم روی  نان سنگک های بسته بندی شده ی مقابل در، ماند.خم شدم و کاغذ کنارش را در دست گرفتم. احتمالا خط آذین بود.

"برای خودم نون گرفتم حدس زدم شما هم نون نیاز دارین برای شمان گرفتم امیدوارم کار درستی انجام داده باشم "

لبخندی زدم و زمزنه وار پاسخ دادم.

-درست اونم چه درستی ...

از جا برخاستم و با انرژی بیشتری پشت پیشخوان نشستم. وقت کارهای اضافی نداشتم پس سریع صبحانه  را خوردم و برای کاری که برنامه ریزی کرده بودم از خانه بیرون زدم.

با پرس و جو گلخانه ای پیدا کردم و با کرایه ماشین چند مدل گل و گیاه به خانه بردم.وقت تغییر بود آن هم از نوع دلپذیرش...

با بیلچه و کمی کود به جان باغچه افتادم و تا می توانستم زیر و رویش کردم، گاهی به یاد حرف سالار می افتادم" باغبون می تونه کویر رو به جنگل تبدیل کنه....تغییر تو ذاتشه" شاید من هم از نوع تغییر دادن بودم! نمی دانم ولی باید آذین را متوجه خود کنم، باید متوجه شود که من کمی بیش از همسایه و مستاجر هستم.

آخرین گل که از ان دسته گل های شب دوست بود را داخل گودال گذاشتم و دورش را با کود پر کردم؛ گلی که عاشق شب است و تنها چهره ی غنچه هایش را به شب نشان می دهد، غنچه های سرخ و زیبا؛ درست مثل آذین، البته نمی دانم آذین چهره ی واقعیش را برای چه کسی نمایش می دهد ولی یک حسی مطمئنم می کند که او تنها نیست، یعنی حتما پشت و پناهی داشته  که توانسته فرار کند و دور از مهلکه بماند؛.
واقعا دویل بیشتر از مهلکه خطرناک است. او خود خطر است ، خود مرگ و تباهی...
دست از کار کشیدم و کنار باغچه روی زمین نشستم. به خاک که حالا جان گرفته و عاشق شده نگاه کردم، بیش تر از تصورم زیبا و تماشایی بود، رنگارنگ و عطارآگین...
عکس العمل آذین دیدنی است، با خود چه فکری خواهد کرد! اصلا نمی توان حدس زد ولی با هر کار من می شود بهتر او را شناخت، شناخت او دقیقا کاری است که برایش زمان کمی وقت دارم ...
گاهی احساس می کنم کورنومتری را برایم روشن کردند و هر لحظه اعلام می کنند زمان زیادی باقی نمانده و من نفس زنان سرعتم را بیشتر می کنم. می ترسم از روزی که تعادلم را از دست بدهم و با موانع مقابلم برخورد کنم، آن زمان دیگر نه می توانم ادامه دهم نه حتی از جا بلند شوم؛ درست مثل زمانی که نه انرژی برای برخاستن هست نه توانی برای ادامه دادن مسیر، می نشینی و به نابودی خودت نگاه می کنی چون تنها کاریست که از تو بر می آید....
نفسم را بیرون دادم و دستانم را با کوبیدن به یک دیگر تمیز کردم.از جا بلند شدم و به سمت شلنگ گوشه حیاط رفتم، بعد از شستن دست هایم باغچه را از آب سیر کردم .
نگاهی به اطراف انداختم، حیاطی تقریبا بزرگ و ساده! کنار همان اتاق سیمانی چند صندلی فلزی سفید رنگ و یک میز کوچک دایره ای شکل وجود داشت، به سمتش رفتم . نگاهی دقیق به تمام وسایل انبار شده بر روی هم انداختم. رنگ تمام وسایل رفته و خاک خورده رها شده بودند.
سه صندلی و میز گردش را بیرون کشیدم و یک به یک سمت شلنگ آب بردم، همه را شستم و مقابل نور خورشید قرار دادم، میزان بی رنگی و زنگ زدگیشان نشان می داد این خانه یا مدت ها رها بوده یا این وسایل مطعلق به این مکان نیست!
مقابل باقی خورده ریز های کنار اتاق ایستادم و دستانم را داخل جیب شلوارم فرو بردم.

یک دوچرخه ی خاک خورده که زیر تمام خاک های فراموشی، رنگ صورتی اش به چشم می خورد.سماور ذغالی طلایی رنگ و چند مدل لاستیک خودرو، جعبه ی ابزار قرمز رنگی تنها وسایلی چون پیچ و مهره داخلش بود...

پوفی کشیدم و باز از خانه بیرون زدم. بعد از خرید یک قوطی رنگ سفید و چند تیوپ رنگ های متفاوت به خانه بازگشتم و باز خلاقیت را شروع کردم.

ابتدا صندلی های فلزی که کوتاه و نشیمن گاهشان گرد بود به رنگ سفید درآوردم و سپس گل های فلزی روی پایه هایشان را سرخ کردم.

میز را کاملا سفید کردم سپس دوچرخه را با رنگ صورتی و قرمز  تزیین کردم.

میز و صندلی هایش را دقیقا زیر پنجره ی طبقه اول چیدم، از بام کاملا اشراف داشت. دوچرخه را کنار شلنگ آب گذاشتم. حیاط را کاملا شستم و باز به خانه بازگشتم ، روی مبل دراز کشیدم..

فکرم سمت سالار معطوف شد، کار واجبی که دارد چه خواهد بود؟ از پیدا کردن آذین بویی برده؟ اگر بو هم برده باشد تا کارم با این دخترک تمام نشود او را تحویل هیچ کس نخواهم داد...

با صدای باز شدن در، از جا برخاستم و پشت پنجره فرار گرفتم.آذین بود! با تعجب به ساعت نگاه کردم که پنج عصر را نشان می داد...

نه به دیروزش که نزدیک نیمه شب آمد نه به امروز که عصر کارش تمام شد.واکنشش را زیر نظر گرفتم .ابتدا سمت شلنگ رفت و صورتش را شست، کمی با دست آب خورد؛ یعنی متوجه ی دوچرخه نشده!

کمی مکث کرد ، متوجه ی دوچرخه شد که سرش را بلند کرد و مات با ان خیره شد.ارام آرام قامتش را صاف کرد و متحیر دستی به سبد جلوی سه چرخه کشید.

نه خوشحال بود نه ناراحت، فقط متعجب سر جایش خشکش زده بود.به یکباره سمتم برگشت، فرصت هیچ واکنشی را نداشتم پس لبخند کوتاهی زدم و در را باز کردم.با قدم هایی کوتاه از پله ها پایین رفتم و مقابلش قرار گرفتم .

آذین-سلام آقای جنگجو خوبین؟

-سلام .به لطف شما، شما چه طورین؟ خسته نباشین..

آذین-ممنون .ببخشید شما این دوچرخه رو رنگ زدین و اینجا گذاشتین؟

لبخندی زدم و پاسخ دادم.

-راستش امروز بیکار بودم همینجوری که داشتم تو حیاط ورزش می کردم چشمم خورد به این دوچرخه و میز و صندلی های کنارش..‌..دلم نیومد همینجوری ولشون کنم گفتم بذار یه دستی به سر و روشون بکشم....

 ابروهای روشن و کم پشتش به وضوح در هم رفت و خشم ضعیفی در چشمانش هویدا شد.

آذین-دستتون درد نکنه ولی کاش قبلش از خودم می پرسیدین که دوست دارم اینکار رو بکنید یا نه ..خودم می تونستم رنگشون بزنم ‌‌‌‌.....

کمی مکث کرد و با دستان گره خورده و لرزان ادامه داد.

-حتما یه دلیلی داشت که اینکار رو نکردم، شما عادتونه به وسایل بقیه دست بزنین و تو کاراشون دخالت کنین ؟!

متعجب به چشمانش خیره شدم. ابروهایم کمی درهم رفت و هیچ جوابی نداشتم که بدهم، شاید تا الان چهره ی خوشحالش را تصور می کردم. برای چه چیزی انقدر عصبی و غمگین شد؟

پولاد-من واقعا قصدی نداشتم.فکر کردم اینکارم درسته ...نمی خواستم ناراحت بشید...

آذین-درست بودن کارتون رو فقط خودتون تشخیص دادین! لطفا دیگه به وسایل من دست نزنین .‌.من نیاز به محبت یا کار خاصی ندارم ...اصلا برای چی سعی می کنین اینجا رو عوض کنین؟ گل و گیاه دوست دارین بذارین تو خونه ....

بدون گوش کردن به حرف هایم پا تند کرد و به سمت خانه دوید، در را محکم بر هم کوبید ...

من ماندم و بی انتها سوال بی جواب ...

نمی دانم کارم نتیجه ی خوبی داشت یا نه ولی یک چیز را خوب فهمیدم، در گذشته ی آذین یه اتفاق شوم رخ داده! اتفاقی که با کار های من سر باز کرده و حالش را آشفته ساخت ...

@مديريت كل

@khosravi

 

 

ویرایش شده در توسط mahdiye.s

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفده

به اتاقم برگشتم و روی مبل دراز کشیدم.هر مسیری که به آذین متصل می شد برایم علامت سوال داشت.به ساعت نگاه کردم نزدیک نه شب بود.از جا برخاستم و بعد از تویض لباس مقابل آینه ایستادم و خودم را برانداز کردم.
کت و شلوار سرمه ای رنگ با پیراهن توسی خوب به نظر می رسید.
در آخر موهای تقریبا بلند شده ام را برس کشیدم و به عقب راندم، عطرم که رایحه ی چوب سوخته داشت به گردن زدم و از اتاق خارج شدم.
بعد از خارج شدن از خانه سوار آژانس شده و خودم را به ویلای سالار رساندم.
 مقابل در ایستادم، دستی به کتم کشیدم و بعد از نفس عمیقی و آزاد کردن افکارم، زنگ را فشردم .
بعد از مکث کوتاهی در باز شد. با راهنمای همان مرد جوان که از بودنش تعجب کردم،  به طبقه دوم رفتم. بدون هیچ تعللی در اتاق باز شد و مقابل سالار قرار گرفتم.

-خب، من اینجام! ...

به چشمان سالار خیره شدم.آرام و سرد تماشایم می کرد.انگشتانش که به هم گره خورده بود از هم باز کرد و از جایش بلند شد.به سمت کمد گوشه ی اتاق رفت و بعد از کمی گشتن داخل کمد، با جعبه ی سیاه رنگی مقابلم ایستاد. به سرتاپایم نگاه کرد و گفت.

-شیفته ی این تیپت میشه...

متعجب تماشایش کردم. از چه کسی حرف می زد! از اینکه گاهی نقشه می کشید و تنها اطلاعات محدودی در اختیارم می گذاشت کفرم بالا می آمد؛ اما هیچ حرفی برای گفتن ندارم چون مجبورم ....

-از چی حرف می زنی؟

لبخند وقیحانه ای رو لبانش نشاند و دستی به لبه ی کتم کشید، از پیراهنم چشمانش را به صورتم معطوف کرد .دستی به ریش هایم کشید و ادامه داد.

-ریشاتو کوتاه کن، قیافت جذاب تر میشه.بیشتر خوشش میاد....

ابروهایم در هم رفت، عادت داشت تلگرافی حرف بزند.دستش را پس زدم و گفتم.
-درست حرف بزن ببینم چی میگی!

خندید و به پشت میزش قدم برداشت ، جعبه سیاه را روی میز گذاشت و گفت.

-باید به دختر دویل نزدیک بشی....

باید چه چیزی می گفتم! دویل، اولین کسی که دوست دارم زجر کشیدنش را با چشمانم ببینم. حالا پای دخترش در میان بود، یعنی دختر دویل باید بازیچه ی سالار شود! اصلا می شود به دخترش نزدیک شد؟

هزاران سوال در ذهنم نقش بست ، حس می کردم این بازی به جاهای باریکش نزدیک می شود.

پولاد-چرا دخترش؟مگه قرار نبود با اون دختره، آذین، به دویل نزدیک بشیم؟ حالا چرا من باید اینکار رو بکنم؟

سالار-باید به دخترش نزدیک بشیم تا دویل تو مشتمون باشه، دختر دویل مهمترین چیزیه که داره؛ اگر اونو تو دست بگیری یعنی دویل رو نرم کردی؟ تو باید بهش نزدیک بشی، خب چون خوش قیافه ای...نکنه توقع داری من با این سنم برم سمتش؟..

سری تکان داد و "نوچ"بلندی گفت.

سالار-به این دخترای دور و برم نگاه نکن!..اینا اگر پول تو جیبم نباشه ولم می کنن،  همشون با هزار نفر دیگه هستن ....

دستش را روی شانه ام قرار داد و گفت.

-اگر می خوای به دویل برسی به من اعتماد کن ....

سری تکان دادم و گفتم.

-چاره ی دیگه ای ندارم...حالا هرچی در  موردش می دونی بهم بگو ..

سالار پشت میز روی صندلی اش نشست و گفت.

-اسم دختره شکیلا هست، عکسش و هرچی که نیازه بدونی برات می فرستم؛ فقط بدون باید اینکار رو تو اولیتت قرار بدی!.

پولاد-پس آذین چی!

سالار-سعی کن دوتا الویت داشته باشی پسر....

خنده ای کوتاه زدم و گفتم.

-جماعت زن شده اولویت من !

سالارخنده ای کوتاه زد و گفت‌.

-برای تو خوبه! یک در کنار اجباری بودنش لذت ببر...

جعبه ی سیاه را با نوک انگشت به سمتم هل داد و گفت.

-این سوییچ ماشینی هست که تو باغ پارکه ، تو داشبوردش کلید یه خونه هست با آدرسش، یه حساب هم برات باز کردم و حسابی شارژ شده...

به چشمانم خیره شد و گفت.

-تو که من رو میشناسی! تو اعتماد کامل، بازم شکاکم پس فقط روی کار وقت بذار و دست از پا خطا نکن!

پولاد-می تونی واسم بپا بذاری ...

سالار-نیاز نیست خودم هرچی بشه ، هر خطایی که بکنی، هرجای دنیا باشی مطمئن باش پیدات می کنم و می کشمت...

در آخرین کلمات آنقدر جدی بود که رگه های خون را داخل چشمانش می دیدم. شاید در آخرین ثانیه آب دهانم را با زحمت قورت دادم ...
مکث کوچکی کرد و نگاهش را از روی من برداشت  و به سیگار برگش  دوخت، آتشش زد و میان لبانش قرار داد. جعبه را از مقابلش برداشتم.

سالار-شام میمونی؟

پولاد-نه باید برم.. کاری نداری ؟

سالار-نه ..در دسترس باش..

سر تکان دادم و از اتاق خارج شدم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفده

به اتاقم برگشتم و روی مبل دراز کشیدم.هر مسیری که به آذین متصل می شد برایم علامت سوال داشت.به ساعت نگاه کردم نزدیک نه شب بود.از جا برخاستم و بعد از تویض لباس مقابل آینه ایستادم و خودم را برانداز کردم.
کت و شلوار سرمه ای رنگ با پیراهن توسی خوب به نظر می رسید.
در آخر موهای تقریبا بلند شده ام را برس کشیدم و به عقب راندم، عطرم که رایحه ی چوب سوخته داشت به گردن زدم و از اتاق خارج شدم.
بعد از خارج شدن از خانه سوار آژانس شده و خودم را به ویلای سالار رساندم.
 مقابل در ایستادم، دستی به کتم کشیدم و بعد از نفس عمیقی و آزاد کردن افکارم، زنگ را فشردم .
بعد از مکث کوتاهی در باز شد. با راهنمای همان مرد جوان که از بودنش تعجب کردم،  به طبقه دوم رفتم. بدون هیچ تعللی در اتاق باز شد و مقابل سالار قرار گرفتم.

-خب، من اینجام! ...

به چشمان سالار خیره شدم.آرام و سرد تماشایم می کرد.انگشتانش که به هم گره خورده بود از هم باز کرد و از جایش بلند شد.به سمت کمد گوشه ی اتاق رفت و بعد از کمی گشتن داخل کمد، با جعبه ی سیاه رنگی مقابلم ایستاد. به سرتاپایم نگاه کرد و گفت.

-شیفته ی این تیپت میشه...

متعجب تماشایش کردم. از چه کسی حرف می زد! از اینکه گاهی نقشه می کشید و تنها اطلاعات محدودی در اختیارم می گذاشت کفرم بالا می آمد؛ اما هیچ حرفی برای گفتن ندارم چون مجبورم ....

-از چی حرف می زنی؟

لبخند وقیحانه ای رو لبانش نشاند و دستی به لبه ی کتم کشید، از پیراهنم چشمانش را به صورتم معطوف کرد .دستی به ریش هایم کشید و ادامه داد.

-ریشاتو کوتاه کن، قیافت جذاب تر میشه.بیشتر خوشش میاد....

ابروهایم در هم رفت، عادت داشت تلگرافی حرف بزند.دستش را پس زدم و گفتم.
-درست حرف بزن ببینم چی میگی!

خندید و به پشت میزش قدم برداشت ، جعبه سیاه را روی میز گذاشت و گفت.

-باید به دختر دویل نزدیک بشی....

باید چه چیزی می گفتم! دویل، اولین کسی که دوست دارم زجر کشیدنش را با چشمانم ببینم. حالا پای دخترش در میان بود، یعنی دختر دویل باید بازیچه ی سالار شود! اصلا می شود به دخترش نزدیک شد؟

هزاران سوال در ذهنم نقش بست ، حس می کردم این بازی به جاهای باریکش نزدیک می شود.

پولاد-چرا دخترش؟مگه قرار نبود با اون دختره، آذین، به دویل نزدیک بشیم؟ حالا چرا من باید اینکار رو بکنم؟

سالار-باید به دخترش نزدیک بشیم تا دویل تو مشتمون باشه، دختر دویل مهمترین چیزیه که داره؛ اگر اونو تو دست بگیری یعنی دویل رو نرم کردی؟ تو باید بهش نزدیک بشی، خب چون خوش قیافه ای...نکنه توقع داری من با این سنم برم سمتش؟..

سری تکان داد و "نوچ"بلندی گفت.

سالار-به این دخترای دور و برم نگاه نکن!..اینا اگر پول تو جیبم نباشه ولم می کنن،  همشون با هزار نفر دیگه هستن ....

دستش را روی شانه ام قرار داد و گفت.

-اگر می خوای به دویل برسی به من اعتماد کن ....

سری تکان دادم و گفتم.

-چاره ی دیگه ای ندارم...حالا هرچی در  موردش می دونی بهم بگو ..

سالار پشت میز روی صندلی اش نشست و گفت.

-اسم دختره شکیلا هست، عکسش و هرچی که نیازه بدونی برات می فرستم؛ فقط بدون باید اینکار رو تو اولیتت قرار بدی!.

پولاد-پس آذین چی!

سالار-سعی کن دوتا الویت داشته باشی پسر....

خنده ای کوتاه زدم و گفتم.

-جماعت زن شده اولویت من !

سالارخنده ای کوتاه زد و گفت‌.

-برای تو خوبه! یک در کنار اجباری بودنش لذت ببر...

جعبه ی سیاه را با نوک انگشت به سمتم هل داد و گفت.

-این سوییچ ماشینی هست که تو باغ پارکه ، تو داشبوردش کلید یه خونه هست با آدرسش، یه حساب هم برات باز کردم و حسابی شارژ شده...

به چشمانم خیره شد و گفت.

-تو که من رو میشناسی! تو اعتماد کامل، بازم شکاکم پس فقط روی کار وقت بذار و دست از پا خطا نکن!

پولاد-می تونی واسم بپا بذاری ...

سالار-نیاز نیست خودم هرچی بشه ، هر خطایی که بکنی، هرجای دنیا باشی مطمئن باش پیدات می کنم و می کشمت...

در آخرین کلمات آنقدر جدی بود که رگه های خون را داخل چشمانش می دیدم. شاید در آخرین ثانیه آب دهانم را با زحمت قورت دادم ...
مکث کوچکی کرد و نگاهش را از روی من برداشت  و به سیگار برگش  دوخت، آتشش زد و میان لبانش قرار داد. جعبه را از مقابلش برداشتم.

سالار-شام میمونی؟

پولاد-نه باید برم.. کاری نداری ؟

سالار-نه ..در دسترس باش..

سر تکان دادم و از اتاق خارج شدم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفده

به اتاقم برگشتم و روی مبل دراز کشیدم.هر مسیری که به آذین متصل می شد برایم علامت سوال داشت.به ساعت نگاه کردم نزدیک نه شب بود.از جا برخاستم و بعد از تویض لباس مقابل آینه ایستادم و خودم را برانداز کردم.
کت و شلوار سرمه ای رنگ با پیراهن توسی خوب به نظر می رسید.
در آخر موهای تقریبا بلند شده ام را برس کشیدم و به عقب راندم، عطرم که رایحه ی چوب سوخته داشت به گردن زدم و از اتاق خارج شدم.
بعد از خارج شدن از خانه سوار آژانس شده و خودم را به ویلای سالار رساندم.
 مقابل در ایستادم، دستی به کتم کشیدم و بعد از نفس عمیقی و آزاد کردن افکارم، زنگ را فشردم .
بعد از مکث کوتاهی در باز شد. با راهنمای همان مرد جوان که از بودنش تعجب کردم،  به طبقه دوم رفتم. بدون هیچ تعللی در اتاق باز شد و مقابل سالار قرار گرفتم.

-خب، من اینجام! ...

به چشمان سالار خیره شدم.آرام و سرد تماشایم می کرد.انگشتانش که به هم گره خورده بود از هم باز کرد و از جایش بلند شد.به سمت کمد گوشه ی اتاق رفت و بعد از کمی گشتن داخل کمد، با جعبه ی سیاه رنگی مقابلم ایستاد. به سرتاپایم نگاه کرد و گفت.

-شیفته ی این تیپت میشه...

متعجب تماشایش کردم. از چه کسی حرف می زد! از اینکه گاهی نقشه می کشید و تنها اطلاعات محدودی در اختیارم می گذاشت کفرم بالا می آمد؛ اما هیچ حرفی برای گفتن ندارم چون مجبورم ....

-از چی حرف می زنی؟

لبخند وقیحانه ای رو لبانش نشاند و دستی به لبه ی کتم کشید، از پیراهنم چشمانش را به صورتم معطوف کرد .دستی به ریش هایم کشید و ادامه داد.

-ریشاتو کوتاه کن، قیافت جذاب تر میشه.بیشتر خوشش میاد....

ابروهایم در هم رفت، عادت داشت تلگرافی حرف بزند.دستش را پس زدم و گفتم.
-درست حرف بزن ببینم چی میگی!

خندید و به پشت میزش قدم برداشت ، جعبه سیاه را روی میز گذاشت و گفت.

-باید به دختر دویل نزدیک بشی....

باید چه چیزی می گفتم! دویل، اولین کسی که دوست دارم زجر کشیدنش را با چشمانم ببینم. حالا پای دخترش در میان بود، یعنی دختر دویل باید بازیچه ی سالار شود! اصلا می شود به دخترش نزدیک شد؟

هزاران سوال در ذهنم نقش بست ، حس می کردم این بازی به جاهای باریکش نزدیک می شود.

پولاد-چرا دخترش؟مگه قرار نبود با اون دختره، آذین، به دویل نزدیک بشیم؟ حالا چرا من باید اینکار رو بکنم؟

سالار-باید به دخترش نزدیک بشیم تا دویل تو مشتمون باشه، دختر دویل مهمترین چیزیه که داره؛ اگر اونو تو دست بگیری یعنی دویل رو نرم کردی؟ تو باید بهش نزدیک بشی، خب چون خوش قیافه ای...نکنه توقع داری من با این سنم برم سمتش؟..

سری تکان داد و "نوچ"بلندی گفت.

سالار-به این دخترای دور و برم نگاه نکن!..اینا اگر پول تو جیبم نباشه ولم می کنن،  همشون با هزار نفر دیگه هستن ....

دستش را روی شانه ام قرار داد و گفت.

-اگر می خوای به دویل برسی به من اعتماد کن ....

سری تکان دادم و گفتم.

-چاره ی دیگه ای ندارم...حالا هرچی در  موردش می دونی بهم بگو ..

سالار پشت میز روی صندلی اش نشست و گفت.

-اسم دختره شکیلا هست، عکسش و هرچی که نیازه بدونی برات می فرستم؛ فقط بدون باید اینکار رو تو اولیتت قرار بدی!.

پولاد-پس آذین چی!

سالار-سعی کن دوتا الویت داشته باشی پسر....

خنده ای کوتاه زدم و گفتم.

-جماعت زن شده اولویت من !

سالارخنده ای کوتاه زد و گفت‌.

-برای تو خوبه! یک در کنار اجباری بودنش لذت ببر...

جعبه ی سیاه را با نوک انگشت به سمتم هل داد و گفت.

-این سوییچ ماشینی هست که تو باغ پارکه ، تو داشبوردش کلید یه خونه هست با آدرسش، یه حساب هم برات باز کردم و حسابی شارژ شده...

به چشمانم خیره شد و گفت.

-تو که من رو میشناسی! تو اعتماد کامل، بازم شکاکم پس فقط روی کار وقت بذار و دست از پا خطا نکن!

پولاد-می تونی واسم بپا بذاری ...

سالار-نیاز نیست خودم هرچی بشه ، هر خطایی که بکنی، هرجای دنیا باشی مطمئن باش پیدات می کنم و می کشمت...

در آخرین کلمات آنقدر جدی بود که رگه های خون را داخل چشمانش می دیدم. شاید در آخرین ثانیه آب دهانم را با زحمت قورت دادم ...
مکث کوچکی کرد و نگاهش را از روی من برداشت  و به سیگار برگش  دوخت، آتشش زد و میان لبانش قرار داد. جعبه را از مقابلش برداشتم.

سالار-شام میمونی؟

پولاد-نه باید برم.. کاری نداری ؟

سالار-نه ..در دسترس باش..

سر تکان دادم و از اتاق خارج شدم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...