رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

*پارت سوم* 

آهی از میان لبان ترک خورده ام خارج گشت. این روز ها این "آه" های غلیظ بودند که تنها همدم لبانم شده بودند و با آمدنشان هر مرطبه بُتن لبانم را گرما بخش می‌شدند.

فکرم این روز ها لحظه ای آرامش نداشت و مدام در کوچه های غم پرسه می‌زد... و اما خیلی وقت است می‌داند تنها مکانش همان محله غم گرفته است زیرا چندین سال پیش بود که پایش را در کوچه خوشبختی نهاد و شادی بر پیکر روانش روان بود...

اما با گذشت اندکی راه رفتن و قدم زدن در آن دیار خوش بختی ناگاه نگاهش اسیر سیاهی شد..

اسیر کوچه ای که شاید بُنیانش نهادِ خوشبختی بود اما در  انتهایش بن بستی سیاه پرده بسته بود و تنها راهی فرعی و تاریک برای گذر از آن کوچه رویایی داشت... امان از روزی که گام در آن فرعی نهاد و با آمدن فرزندانش فکرش به سمت و سوی محله ی غم به پرواز در آمد.

آه دیگری لبانم را گرم می‌کند... خم شدم و ماهی تابه رنگ و رو رفته تفلون را، که جهازی و ماندگار از دوران ازدواجم است خارج کردم. نگاهی گذرا اطراف را نظاره گر شد. آشپز خانه ای کوچک که با اُپنی سنگی از پذیرایی جدا گشته بود و یخچالی سفید رنگ در گوشه اش جا خوش کرده بود...

در آن زمان مادرم پولی چندان نداشت که جهازم را همانند دیگران شیک و مجلل تهیه کند.

گویی بیوه زنی تنها بود که هشت فرزند را به تنهایی خرج می‌داد، مگر چقدر پول در بساطش داشت؟! پدرم چه؟ پدری که سالیان سال بود در جبهه جانش را فدای ملتش کرد و برای خوانواده اش تنها، تکه زمینی در اصفحان به جا گذاشت.

پدری که با نام شهادت ما را عزا دار نمود و آخرتش را با بنایی محکم بنیان گذاشت! 

و اما این آهی غلیظ تر بود که دوباره بستر لبانم را مزین غم نمود... شعله اجاق را روشن کردم و ماهی تابه را رویش نهادم. تخم مرغ ها را در کاسه ای شکستم و با چنگال سخت به جانشان افتادم. انگار طلبی بزرگ از ان‌ها داشتم زیرا از شدت بهم زدنشان کفی سفید رنگ روی تخم مرغ ها حاصل گشت. روغن را از کابینت های چوبی ام که سبک خانه های قدیم بود خارج کردم. چیز زیادی در قوطی اش نمانده بود و باید سرمایه ای برای خرید مواد غذایی مهیا می‌کردم.

کمی از روغن را و بعد تمام محتوای کاسه را درون ماهی تابه خالی کردم و با فکری که دوباره راهی آن محله کذایی شده بود به جلز و ولز کردنشان چشم دوختم...

گویی وجود من زیر همانند آنها بود و از ترس حرف هایی که دیشب زده شد، جلزو ولز می‌کرد..

ندایی در ذهنم فریاد کشید: "کاش زوتر زیر شعله را خواموش کنند وگرنه در این بازی خواهم سوخت!"

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...