رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Wowe

رمان پلیس دیوانه | wowe کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

در در 5 مرداد 1398 در 18:32، Wowe گفته است :

نام رمان: پلیس دیوانه.

نام نویسنده: فاطمه زهرا خسروآبادی

ژانر: پلیسی-معمایی.

هدف از نوشتن: بتوانم در زمینه ی نویسندگی پیشرفت کنم و نوشته هایم را مردم بخوانند نظر بدهند.

خلاصه: آرتین یک پلیس باهوش و زرنگ پرونده ای عجیب به دستش میرسد که برخلاف بقیه پرونده ها یک ارتباط مهم به آرتین و خانوادش داره که...

-معرفی-و-نقد-رمان-پلیس-دیوانه

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(( یک ماه بعد شنبه ۱۷ آذر ماه ))

داشتم پرونده ای که جدیداً دستم رسیده بود و امروز هم دادگاهش بود رو میخوندم که صدای دَر باعث شد سرم رو بالا بیارم و بگم بفرمائید که ناگهان سروان روشن خودش رو تقریباً پرت کرد داخل اتاق و روی زانوهاش خم شد شروع به نفس نفس کردن کرد که با اَخم و عصبانیت گفتم:

- سروان چی شد که اینجوری وارد شدین؟.

سروان روشن که نفسش جا اومد سریع احترام گذاشت و با ترس به من نگاه کرد و گفت:

- ب...ب...ببخشید قربان ولی یه خبر مهم و فوری براتون دارم.

کنجکاو نگاهش کردم گفتم:

- خوب؟.

سروان روشن: قربان هر شیش تا پلیسی که فلج شده بودن سالم و سرحال به کارشون برگشتن اونم هر شیش نفر در یک روز.

با شنیدن این خبر از جام پریدم و دوتا دستام رو زدم روی میز گفتم:

- چیییی؟.

سروان روشن: گفتم که قربان هر شش نفرشون خوبن.

من: سریع پیداشون بکن و احضارشون بکن پیش من باید بفهمیم چه اتفاقی افتاده که دوباره حالشون خوب شده.

سروان روشن احترامی گذاشت و چشمی گفت که سری تکون دادم و با دستم بهش علامت دادم که بره و اونم از اتاق خارج شد که سریع شروع به جم کردن وسایلم توی کیف شدم و از اتاق بیرون زدم روبه احمدی که برام احترام گذاشته بود گفتم:

- سریع منو با ماشین به دادگستری ببر.

احمدی اطاعتی گفت باهم از ساختمون اداره خارج شدیم و سوار ماشین شدیم به سمت دادگستری راه افتادم.                                                              تا کارهای دادگاه رو انجام دادم و به یکی دیگه از معمورها سپردم تا پیگیر پرونده باشه هزار جور کاغذ بازی و غیره به اداره برگشتیم و من سریع به اتاقم رفتم احمدی هم سرپستش ایستاد که بعد از چند دقیقه دَر اتاقم زده شد و منم گفتم بفرمائید سروان روشنم وارد شد و احترامی گذاشت گفت:

- قربان حقیقتش ما فقط تونستیم سه نفر از اون ها رو بیاریم و سه نفره دیگه متاسفانه در دسترس نیستن.

سری تکون دادم گفتم:

- موردی نداره اون سه نفر روهم به اینجا راهنمایی کن.

سروان روشن هم باز احترام گذاشت با اجازه ای گفت رفت بیرون و بعد از چندلحظه سه تا مرد وارد اتاق شدن که ایستادم و..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(( یک ماه بعد شنبه ۱۷ آذر ماه ))

داشتم پرونده ای که جدیداً دستم رسیده بود و امروز هم دادگاهش بود رو میخوندم که صدای دَر باعث شد سرم رو بالا بیارم و بگم بفرمائید که ناگهان سروان روشن خودش رو تقریباً پرت کرد داخل اتاق و روی زانوهاش خم شد شروع به نفس نفس کردن کرد که با اَخم و عصبانیت گفتم:

- سروان چی شد که اینجوری وارد شدین؟.

سروان روشن که نفسش جا اومد سریع احترام گذاشت و با ترس به من نگاه کرد و گفت:

- ب...ب...ببخشید قربان ولی یه خبر مهم و فوری براتون دارم.

کنجکاو نگاهش کردم گفتم:

- خوب؟.

سروان روشن: قربان هر شیش تا پلیسی که فلج شده بودن سالم و سرحال به کارشون برگشتن اونم هر شیش نفر در یک روز.

با شنیدن این خبر از جام پریدم و دوتا دستام رو زدم روی میز گفتم:

- چیییی؟.

سروان روشن: گفتم که قربان هر شش نفرشون خوبن.

من: سریع پیداشون بکن و احضارشون بکن پیش من باید بفهمیم چه اتفاقی افتاده که دوباره حالشون خوب شده.

سروان روشن احترامی گذاشت و چشمی گفت که سری تکون دادم و با دستم بهش علامت دادم که بره و اونم از اتاق خارج شد که سریع شروع به جم کردن وسایلم توی کیف شدم و از اتاق بیرون زدم روبه احمدی که برام احترام گذاشته بود گفتم:

- سریع منو با ماشین به دادگستری ببر.

احمدی اطاعتی گفت باهم از ساختمون اداره خارج شدیم و سوار ماشین شدیم به سمت دادگستری راه افتادم.                                                              تا کارهای دادگاه رو انجام دادم و به یکی دیگه از معمورها سپردم تا پیگیر پرونده باشه هزار جور کاغذ بازی و غیره به اداره برگشتیم و من سریع به اتاقم رفتم احمدی هم سرپستش ایستاد که بعد از چند دقیقه دَر اتاقم زده شد و منم گفتم بفرمائید سروان روشنم وارد شد و احترامی گذاشت گفت:

- قربان حقیقتش ما فقط تونستیم سه نفر از اون ها رو بیاریم و سه نفره دیگه متاسفانه در دسترس نیستن.

سری تکون دادم گفتم:

- موردی نداره اون سه نفر روهم به اینجا راهنمایی کن.

سروان روشن هم باز احترام گذاشت با اجازه ای گفت رفت بیرون و بعد از چندلحظه سه تا مرد وارد اتاق شدن که ایستادم و..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به سمتشون رفتم با لبخند گفتم:

- سلام سرگرد آرتین درخشنده مسئول پرونده ی شما هستم.

اونا هم جوابم رو دادن که تعارف کردم بشینن و خودم هم کنارشون نشستم گفتم:

- خیلی خوش اومدید ببخشید که مجبور شدیم بیاریمتون اینجا اگر میشه خودتون رو معرفی بکنید و بگید که چی شد که خداروشکر سلامت شدید.

یکی از اون سه نفر که قدی بلند و چشم ابرو مشکی بود موهای پرکلاغی داشت گفت:

- خواهش میکنم سرگرد بنده سرگرد کامل ماهان رشیدی هستم.

یکی دیگه از اون سه نفر که بور بود چشم های سبز رنگ داشت گفت:

- منم یوسف راد هستم سرگرد سوم دایره جنایی.

و نفر آخر که هیکلی درشت داشت و موهاش خرمایی جو گندمی بود چشم ابرو مشکی بود گفت:

- من هم علی شیخ سرگرد کامل بخش دایره جنایی هستم.

من: خوشبختم آقایون منم که خودم رو معرفی کردم خوب حالا اگر میشه بگید علت برگشت سلامتیتون اون هم هر شیش نفر باهم چیه؟.

سرگرد رشیدی:

- چی؟ یعنی ما هر شیش نفرمون هم زمان مثل قبل شدیم؟؟؟.

سری تکون دادم که سرگرد شیخ گفت:

- واقعتً عجیبه خوب حالا ما چه کمکی میتونیم بکنیم.

من: فقط کتبی و شفاهی بنویسید بگید دلیل خوب شدنتون چیه؟.

سرگرد شیخ: باشه پس با اجازه آقایون من اول بگم.

هر سه نفرمون خواهش میکنمی گفتیم که ادامه داد:

- قضیه از این قراره که تقریباً یک ماه پیش ماشینم به طور غیر منطقی وسط جاده متوقف شد و هرکاری کردم روشن نشد که نشد وقتی دیدم اینجا با مترو فاصله زیادی نداره و اینکه خیلی عجله داشتم تصمیم گرفتم که بیخیال ماشین بشم و با مترو برم وقتی که سوار مترو شدم بعد از اینکه پیاده شدم یکدفعه احساس کردم کسی پشت سرمه و تا خواستم برگردم عقب سوزشی توی گردنم احساس کردم و دیگه چیزی نفهمیدم تا اینکه بعد از دو روز که بهوش اومدم فهمیدم که اعضاء سمت چپ بدنم رو حس نمیکنم و حالا بماند چقدر غمگین شدم خلاصه که این فلج ادامه داشت تا یک ماه که درد بدی توی قسمت چپ بدنم پیچید و حسابی کلاسم کرد که همسرم گفت بهتره بریم دکتر برای معاینه شاید داری بهتر میشی منم قبول کردم و اونا هم برای ساعت هفت سه شنبه هفته پیش ساعت هفت عصر برام وقت گرفتن و من همسرم هم همون زمان به مطب دکتر رفتیم که دکترش یه خانم عجیب بود که عینک مستطیلی طبی زده بود به چشماش به همراه یه ماسک که تقریباً نصف صورتش رو پوشونده بود و فقط چشماش قابل دیدن بود حتی چشم هاشم عجیب بود و رنگ چشم هاشم آبی بود و یک چیزی شبیه نور داخلش می درخشید وقتی ازش دلیل زدن ماسک رو پرسیدم آلودگی هوا رو بهونه کرد منم با اینکه قانع نشده بودم حرفی نزدم که یه بسته قرص شیش عددی بدون اسم بهم داد و گفت بعد از هر وعده غذایی بخورم و جالب تر از همه این بود که من حتی نگفته بودم مشکلم چیه ولی چون حالم مساعد نبود حرفی نزدم که همسرم پرسید چرا ما فقط داخل مطبیم که حسابی به زنه مشکوک شدم ولی اون گفت شما آخرین بیمار های ما هستید برای همینه...حتی وقتی اسمش رو پرسیدیم یه جواب عجیب داد.

من: چه جوابی؟.

سرگرد شیخ: گفت من فردی هستم که به زودی بین شماها معروف و شناخته میشه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من: واقعاً جمله ی عجیبیه خوب ادامه بدید.

سرگرد شیخ: خوب بازم برام شک برانگیز بود واسه همین از همسرم منظورش رو پرسیدم گفت شاید رویاهای پزشکی داره یا همچین چیزی به هر حال اون روز تموم شد و من بعد هر وعده اون قرص هارو میخوردم وقتی آخرین قرص هم خوردم با خودم فکر کردم بازم از اون قرص ها ازش بگیرم برای همین روی بسته قرص دنبال اسمی ازش گشتم ولی هیچی نبود برای همین بیخیال شدم و خوابیدم و وقتی بیدار شدم فهمیدم میتونم مثل قبل بدنم رو حرکت بدم و کلی خوشحال شدم به مطب همون دکتر عجیب رفتم تا ازش تشکر کنم بهش هدیه بدم ولی وقتی رفتم مطب و پیگیر اون دکتر شدم فهمیدم اصلاً اون روزی که من رفتم مطب تعطیل بود و اونجا هم دکتر زن ندارن همین منم که خوب شده بودم برگشتم سر کارم.

همین که حرف های سرگرد شیخ تموم شد سرگرد رشیدی و راد باهم گفتن:

- غیر ممکن.

من و سرگرد شیخ با تعجب نگاهشون کردیم که سرگرد راد گفت:

- راستش جریان دکتری که منم رفتم دقیقاً مثل سرگرد شیخ فقط فرقش اینه که وقتی دوباره برگشتم به مطب روی درش نوشته بود یکماه پیش فروخته شده.

سرگرد رشیدی هم در تائید حرفش گفت:

- آره مثل اتفاقی برای من افتاد منم دقیقاً اون زن رو دیدم و مشخصاتش هم همونی بود که سرگرد شیخ گفت وای من وقتی برگشتم فهمیدم اونجا یکسال پیش مطب بوده و الان یه کلینیک که توی روزی که من رفتم بخاطر مرگ رئیس کلینیک تعطیل بود.

من بعد از کمی فکر کردم گفتم:

- بسیار خوب از کمک شما خیلی ممنونم فقط لطفاً همه این حرف هارو توی این برگه به صورت کتبی بنویسید خودکار هم روی میز هست.

بعد هم به هر کدومشون یه برگه دادم که اونا هم ازم گرفتن و نوشتن بعد از چند دقیقه خداحافظی کردن رفتن منم برگ هارو برداشتم نشستم پشت میز و خوندمشون و هرچی که بیشتر میخوندم بیشتر گیج میشدم. آخه مگه میشه یک نفر هم زمان در چند جا باشه اصلاً کی این قرص هارو دادِ بهشون؟ واقعاً این پرونده مرموز داره کلافم میکنه.                                وقتی چندبار برگه هارو خوندم و چیز خاصی دستگیرم نشد برگه هارو برداشتم به اتاق سرهنگ ماندگار رفتم. وقتی رسیدم و بعد از گرفتن اجازه وارد شدم احترامی گذاشتم و شروع به توضیح دادن جریان کردم که سرهنگ خندید و گفت:

- سرگرد نکنه انتظار داری باور کنم یک نفر همزمان در سه جا بودِ؟.

سرم رو خاروندم گفتم:

- شاید یک نفر نبوده چون ماسک روی صورتش داشته شما نظری ندارید؟.

سرهنگ سه تا از انگشت هاش رو باز کرد و گفت:

- سه تا احتمال وجود داره ، یک اینکه سه نفر خودشون رو با گریم شبیه به هم کردن تا ما رو به اشتباه بندازن. ( یکی از انگشت هاش رو بست) دو اینکه این سه نفر سه قلو و یا همزاد بودن.(یه انگشت دیگش هم بست) سه هم اینکه شاید اونا اصلاً آدم نبودن.

و انگشت آخرش هم بست تکیه داد به صندلی که گیج پرسیدم:

- اما این غیرممکن اگر انسان نبودن پس چی بودن؟.

سرهنگ کلافه دستش رو لابه لای موهای سفید و مشکیش برد گفت:

- نمیدونم شاید..شاید رباتی چیزی بودن اما چه کسی اینکار رو کردِ و هدفش چی یه رو نمیدونم.

من: من مطمئنم کسی که اون بلا رو سر اون شیش نفر آورد اون قرص هارو بهشون داده چون درمانش فقط و فقط دست سازنده ی کسیه که اون مواد رو ساخته.

سرهنگ سری تکون داد و گفت:

- درسته احتمالش هست که...

هنوز حرف سرهنگ تموم نشدِ بود که دَر اتاق با شدت باز شد و سروان روشن پرید داخل. آخه من نمیدونم این سروان روشن چه علاقه ای داره مثل کانگورو بپره تو اتاق ؛ سرهنگ با عصبانیت گفت:

- سروان چرا اینجوری وارد شدید چی شدِ که رنگتون هم پریده و ترسیدید.

سروان روشن روبه من با لکنت گفت:

- قر...قربان...اتا..اتاقتون.

من با تعجب و اَخم های درهم گفتم:

- اتاق من چی شده؟.

سروان روشن: قربان خیلی وحشتناکه باید خودتون ببینید.

حرف سروان روشن که تموم شد سریع به سمت اتاقم حرکت کردم و سرهنگ هم پشت من اومد که رسیدم دمه دَر اتاقم دَر اتاق رو باز کردم که با دیدن صحنه ی روبه روم خشکم زد.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرهنگ هم با دهنی باز به اتاقم نگاه کرد که با لکنت گفتم:

- این...این...اینجا چه خبره؟.

اتاقم به طور خیلی وحشتناکی بهم ریخته بود ، پرونده ها پاره شده بود کامپیوتر روی زمین متلاشی شده بود و کتابخونه چَپ شده بود کل کتاب ها هم پاره پوره دورش افتاده بود میز کارم با صندلی برعکس شده بود بدتر از همه دیوار بود که با چیزی شبیه خون نوشته شدِ بود:(منتظره سوپرایز بعدی باش سرهنگ ماندگار) من و سرهنگ واقعاً کپ کرده بودیم وقتی که پنجر رو باز دیدم روبه سرهنگ گفتم:

- حتماً از پنجره فرار کردِ چون من پنجره رو بسته بودم.

سرهنگ کمی به اطراف نگاه کرد و گفت:

- اگر پنجره بسته بودِ پس نمیتونسته از اونجا وارد بشه چون پنجره های اداره فقط از داخل باز و قفل میشه.

من: نمیدونم قربان ولی این فرد هرکی که هست باید یه ربطی به اون پلیس ها داشته باشه بهتره بریم؟ و دوربین هارو چک کنیم شاید چیزی پیدا کردیم به بچه های انگشت نگاری هم میگم بیان اینجا تا اثر انگشت کسی که اینکار رو کرده پیدا کنن.

سرهنگ با اَخم سری تکون داد و گفت:

- اگر چیزی پیدا کردی سریع بهم اطلاع بده.

احترامی گذاشتم و بعد از گفتن چشم قربان خواستم برم که سرهنگ گفت:

- راستی آرتین جان.

وقتی دایی منو توی اداره به اسم کوچیک صدا میکنه یعنی یک کاره غیره اداری داره پس با لبخند برگشتم گفتم:

- بله.

دایی: کارت که تموم شد بیا اتاقم باهات کارت دارم.

من: چشم.

و رفتم به بچه های انگشت نگاری اطلاع دادم و سپردم افراد اتاق کنترل دوربین های اتاقم رو چک کنن بعد هم به سمت اتاق سرهنگ رفتم و دَر زدم وارد شدم احترام گذاشتم که سرهنگ به صندلی اشاره کرد و گفت:

- بشین آرتین میخوام باهات حرف بزنم.

نشستم روی صندلی که دایی گفت:

- راستش فردا نیما از ماموریت بر میگرده و خوب چون من ساعت فرود هواپیماش یه جلسه ی مهم دارم و خودت هم خوب میدونی که شهاب و ثریا نمیرن استقبالش و شیوا هم کلاس داره گفتم بهت بگم تا فردا ساعت پنج فرودگاه امام خمینی بری دنبالش تینا هم ببر البته اگر مشکلی نداری...

پریدم وسط حرفش و گفتم:

- دایی جان داری درباره ی نیما صحبت میکنی هااا نیما هم مثل داداشمه تازه شوهر خواهر آیندمم هست چی از این بهتر که بریم؟ استقبالش تازه تیناهم کلی ذوق میکنه.

دایی لبخندی زد و گفت:

- دستت درد نکنه پسرم اگر هم خواست بمونه پیش شما بگو من مشکلی ندارم.

من: باشه بهش میگم با اجازه من مرخص بشم.

دایی: ممنون برو به کارت برس.

منم احترام گذاشتم از اتاق خارج شدم به سمت اتاق کنترل حرکت کردم.                                              حقیقتش پدر و مادرم من و تینا رو توی خیابون ول کردن و منم چون جایی رو نداشتم که برم رفتم خونه ی دایی ابراهیم چون به غیر از اون فامیل دیگه وی نداشتیم و دایی هم چون با مادرم قطع ارتباط کرده بود که گاهی به ما سر میزد من و تیناهم خیلی دوستش داشتیم وقتی هم ما رفتیم پیشش و جریان رو گفتیم اون قبول کرد که از ما نگه داری بکنه ماهم خوشحال شدیم اما ثریا زن دوم دایی یا همون نا مادری نیما زیاد راضی نبود چون از من و نیما اصلاً خوشش نمیاد برعکس عاشق تیناست مادر نیما هم توی تصادف جونش رو از دست که اون موقع نیما یک سالش بود و دایی تا سه سالگیش نگهش داشت اما چون تنها بود و به یک همدم نیاز داشت با ثریا که یه پسر هم سن نیما به اسم شهاب داشت ازدواج کرد که بعد از یکسال شیوا رو حامله شد و از اون موقع به بعد هم نیما و شهاب رو نگه میداشت هم شیوا که ماهم بعد از دوسال بهش اضافه شدیم تا اینکه چندین سال بعد دایی ابراهیم تصمیم گرفت خونش رو عوض بکن که ثریا گفت من و تینا توی این خونه بمونیم و اونجا زندگی کنیم که من هم بخاطره اذیت های ثریا سریع قبول کردم و اسرار های دایی رو قبول نکردم و توی خونه ای که الان با تینا توش زندگی میکنم موندگار شدیم و ثریا هم باخوشحالی به خونه جدیدش رفت.                         خلاصه چندسال گذشت و تینا ۱۵ سالش شد و منم بیست سالم نیما و شهاب هم که یک سال از من کوچیکتر بودن ۱۹ سالشون شد که نیما و شهاب هر دوتا شون اعتراف کردن که تینا رو دوست دارن ولی دایی گفت تینا بچه است و نمیتونه ازدواج بکنه که بخاطره پافشاری این دونفر دایی جریان رو به تینا گفت و تیناهم گفت که نیما رو دوست داره و شهاب مثل برادرش و نیما پیروز از میدان اومد اما دراین بین نفرت شهاب به من و نیما زیاد شد. ثریا هم که تینا رو خیلی دوست داشت کلی عروس گلم عروس گلم راه انداخت و خوشحالی کرد که شیوا هم به تینا حسودی کرد و حس نفروش به تینا شروع شد و تینا رو خیلی اذیت میکرد خلاصه نیما عجله داشت که سریع با تینا ازدواج بکنه که دایی گفت تا تینا ۱۹ سالش بشه و بره دانشگاه باید صبر بکنه تا مشکلی برای تینا پیش نیاد نیما هم قبول کرد ولی چون میخواست به تینا محرم بشه با کلی اسرار دایی رو راضی کرد تا یه صیغه دائم براشون بخونه و دایی هم کلافه از دست اسرار های نیما قبول کرد بله دیگه اما تا یادم نرفته بگم نیما هم پلیس و توی بخش مبارزه با مواد مخدر در درجه سروان کار میکنه که تینا گفت وقتی ۱۹ سالش شد باید استعفاء بده و نیما هم قبول میکنه و در کنار کار رشته ی تجربی هم میخونه تا وقتی تینا ۱۹ سالش شد به مشکل برای کار برنخوره و اما نیما پسری شیطون و کله شق درست مثل تینا که به کمک تمرینات زیاد تونسته مثل من یه بدن خوب برای خودش درست کنه موهای خرمایی و چشم های آبی که به مادرش رفته به همراه پوست گندمی دماغ متناسب با صورتش و لب های باریک ابروهای پهن البته مراقب که جذاب ترش کرده و البته عجوبه ی سال که آروم قرار نداره و همش در حال کرم ریختن و مزه پرکنی که آدم وقتی باهاش ده سال جوون تر میشه که فقط تینا از پسش بر میاد اما همیشه مثل برادر پشتم بود و کمکم میکرده منم هروقت بتونم براش کاری انجام بدم انجام میدم کنار همیم و به قول تینا مثل ماهی و دریا ایم.

داشتم به همین چیزا فکر میکردم که نجفی مسئول کنترل دوربین ها صدام کرد و گفت:

- باید یه چیز مهم بهتون بگم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سری تکون دادم و همراهش وارد اتاق کنترل شدم. وقتی رسیدیم نجفی نشست پشت میزش و به مانیتور اشاره کرد و گفت:

- قربان اینجا رو نگاه کنید وقتی شما از اتاق خارج میشد تصویر بَرفَک میشه و وقتی دَر رو باز میکنید تصویر دوباره بر میگرده و شما سرهنگ رو نشون میده.

من کمی دقت کردم دیدم راست میگه و تا من میرم تصویر قطع میشه و دوباره برمیگرد پس به نجفی گفتم:

- ببینم یعنی دوربین اتاقم رو هک کردن؟.

نجفی: درسته قربان ولی یه چیز دیگه هم هست.

من: چی؟.

نجفی: راستش...راستش قربان ما فهمیدیم که...که..

با عصبانیت پریدم وسط حرفش گفتم:

- درست بگو ببینم چی شده.

نجفی: خوب..خوب ما فهمیدیم که فقط دوربین اتاق شما رو هک نکردن بلکه...بلکه کل سیستم اداره هک شده.

با شنیدن این حرف خونم به جوش اومد و با داد گفتم:

- یعنی چیییی نکنه میخواید بگید به راحتی اطلاعات کل کشور رو به دست آوردن هاااان.

نجفی با ترس و لرز گفت:

- قربان اونا رمز امنیتی رو داشتن که تونستن سیستم رو هک بکنن اما نکته عجیبش اینه که برای هک کردن سیستم حداقل دو یا سه سال زمان میبره.

با حرص و عصبانیت لیوان روی میز رو برداشتم و به سمت دیوار پرت کردم که شکست و سریع از اتاق خارج که یکی از بچه های انگشت نگاری اومد سمتم و گفت:

- قربان هیچ اثر انگشتی به غیر از اثر انگشت چندتا از بچه های اداره که معلوم شده در اون ساعت نزدیک اتاق شما هم نبودن و اثر انگشت متهم هایی که هنوز زندان هستن و اثر انگشت خود شما چیزی نبوده و خون روی دیوار هم خون یک کلاغ و طبق برسی هایی که کردیم فهمیدیم چیزی هم از اتاق کم نشده.

من: بسیار خوب گزارشش رو بنویسید و به سرهنگ ماندگار تحویل بدید.

پسره چشمی گفت و رفت که منم به سمت اتاق سرهنگ رفتم و بعد از دَر زدم و شنیدن بفرمائید سرهنگ ماندگار وارد اتاق شدم احترامی گذاشتم که سرهنگ گفت:

- خوب سرگرد چی شد چیزی پیدا کردید؟.

من: اممم...اممم...قربان حقیقتش...حقیقتش اینه که...

سرهنگ: سرگرد درست بگو ببینم چی شده زوود.

من: خوب قربان کسی که این بلا رو سَر اتاق من آورده و احتمالاً اون شیش پلیس هم فلج کرده چندسال کاره خودش رو شروع کرده و از قبل نقشه داشته.

سرهنگ: اون وقت از کجا فهمیدید؟.

من: خوب چون...چون اون فرد دوسال یا بیشتر میخواسته سیستم اداره رو هک بکن و متاسفانه موفق هم شده و الان به کل سیستم اداره دسترسی داره و اینکه...

سرهنگ با شتاب بلند شد و با داد پرید وسط حرفم گفت:

- و اینکه کل اطلاعات کشور رو داره و ماهم نمی تونیم هیچ کاری انجام بدیم درسته؟.

سری به نشانه ی مثبت تکون دادم که وسایل روی میز رو پرت کرد زمین و با داد گفت:

- لعنتییی...لعنتییی.

منم برای اینکه آرومش کنم گفتم:

 - قربان نگران نباشید من اون فرد رو پیدا میکنم.

سرهنگ با عصبانیت انگشت اشارش رو تهدید وار تکون داد و گفت:

- ببین سرگرد یک ماه بیشتر که این پرونده دسته تو ولی هنوز هیچ سرنخی نداریم پس دو هفته وقت داری دارم بهت میگم سرگرد فقط دو هفته فرصت داری تا این پرونده رو حل بکنی در غیر این صورت تاکید میکنم در غیر این صورت نه تنها پرونده رو ازت میگیرم بلکه خلع درجت هم میکنم فهمیدی؟.

با بهت و ناباوری نگاهش کردم و گفتم:

- اما قربان...

سرهنگ: اما و اگر نداره همین که گفتم حالا هم برو بیرون و تا یک چیزه به درد بخور پیدا نکردی اینجا نیا.

با حرص دندون قروچی کردم و بعد از گذاشتن احترام بدون حرف از اتاق زدم بیرون و به سمت اتاقم رفتم دَمه دَر به احمدی گفتم:

- احمدی من دارم میرم و فردا برمیگردم اما وای به حالت اگر برگردم و ببینم اتاقم همینجوری فهمیدی؟.

احمدی: ب...بله...قربان.

خوبه ای گفتم و رفتم ت ی اتاق بعد از پیدا کردن لباس هام عوضشون کردم و وسایلم برداشتم سریع رفتم بیرون و از اداره خارج شدم و سوار ماشین شدم بعد از روشن کردنش تمام عصبانیتم رو روی پدال گاز خالی کردم و با تمام سرعت ماشین از جا کندم با سرعت سرسام آوری میروندم و به حرف های سرهنگ و پرونده فکر میکردم که تا به خودم اومدم شب شده بود و من توی جاده خاکی بودم.                                        داشتم با سرعت میرفتم که یکدفعه یه سگ جلوم ظاهر شد و منم برای اینکه بهش نخورم فرمون کج کردم که کنترل ماشین رو از دست دادم که با دیدن یک دیوار درست روبه روم دستام رو محافظه سرم کردم و با شدت زیاد به دیوار برخورد کردم که دست چپم محکم به فرمون خورد و ساعتی که دستم بود به لبم کشید و لبم رو پاره کرد و درد بدی تمام تنم رو گرفت و کم کم همه جا سیاه شد و بعد هم تاریکی مطلق.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(( راوی )) 

پشت مانیتور نشسته بود و به سرهنگ که وسایل روی میز را به هم می ریخت می خندید که یکی از نوچه هاش آمد به اتاق و گفت:

- ارباب همون طور که خواستین کار رو انجام دادم.

از روی صندلی بلند شد و دستانش رو پشتش قلاب کرد و با نیشخندی گفت:

- کارت خوب بود صَفا مطمئن باش یه پاداش خوب پیش من داری.

صَفا: ممنون ارباب کاره دیگه ای با من ندارید؟.

سری تکون داد و درحالی که برمی گشت سر جاش گفت:

- چرا به حبیب بگو بره دنبال این پسره آرتین و آدرس خونش رو برام بیارِ به نادر هم بگو بیاد اینجا.

صَفا: چشم ارباب.

دستاش رو تکون داد گفت:

- خوبه میتونی بری.

صَفا خارج شد و به حبیب ، نادر دستورات رو رساند سر پست خود برگشت که نادر زیر لب زمزمه کرد:

- باز چه نقشه ای داری ارباب تاریکی؟.

و به سمت اتاق اربابش رفت و داخل شد اربابش را که روی صندلی با اون نقاب ترسناک که همیشه روی چهرش بود دید.                                                                       ارباب وقتی از حضور نوچش با خبر شد بدون اینکه تغییری در حالتش ایجاد کنه با لحنی سرد و خشک که باعث شد موهای تن نادر سیخ بشه گفت:

- دوتا ویلایی رو که خواسته بودم با تمام تجهیزات آمده کردی؟.

نادر: ب...بله ارباب.

پوزخندی به لحن لرزان نادر زد و گفت:

- آفرین میتونی بری.

وقتی نادر رفت از روی صندلی بلند شد و روبه روی مانیتور ایستاد گفت:

- منتظره سوپرایز بعدیم باش سرهنگ.

و ترسناک دیوانه وار خندید. 

چند ساعت بعدهم حبیب وارد شد و بعد از دادن آدرس خونه ی آرتین رفت اونم کاغذ را که روش آدرس نوشته شده بود برداشت زمزمه کرد:

- تقاص کاری رو که باهام کردی پس میدید.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(( آرتین ))

با ترس کشیدن بدنم چشم هام رو باز کردم و گیج به اطراف نگاه کردم بعد از چند دقیقه که کامل منگ بودم به خودم اومدم و از ماشین آهسته پیاده شدم به دور برم نگاهی انداختم که دیدم اطرافم بیابون و من به یه خونه خرابه برخورد کردم که دیوار هاش بخاطره شدت ضربه ریخته بود پایین و کاپوت ماشینمم کاملاً جمع شده مطمئناً هم روشن نمیشه.

اومدم مدارک ماشینم رو بردارم که دست چپم تیر کشید و " آخ آرومی گفتم صاف شدم و کمی ستم رو ماساژ دادم تا کمی دردش بهتر بشه اما بهتر نشد هیچ بدترم شد چشمام رو بخاطره درد بستم و بعد از چند لحظه بازشون کردم با احتیاط مدارکم رو از تو راضی کرد برداشتم و داخل کیفم که روی صندلی کمک راننده بود گذاشتمشون به طرف جاده آسفالتی که چندمتر اون طرف تر بود رفتم تا شاید یه ماشین رد بشه که بعد از یه ربع یک " bmw " مشکی رنگ توی جاده دیدم و سریع با دست راستم بهش علامت دادم که جلوی پام زد روی ترمز و یه مرد میانسال با کت شلوار مجلسی شیشه رو داد پایین و گفت:

- سلام اتفاقی افتاد؟.

من: سلام من اینجا تصادف کردم و زخمی شدم ماشینمم خراب شده میشه به من کمک کنید و منو تا شهر برسونید.

مردِ لبخند مرموزی زد و گفت:

- چرا که نه بیا بالا تا برسونمت شهر.

سوار ماشین شدم و تشکر کردم که گفت:

- خواهش می کنم...من حبیبم.

من: منم آرتینم.

حبیب: خوب چی شد تصادف کردی؟.

زیر چشمی نگاهش کردم و گفتم:

- یه سگ اومد جلو ماشین منم فرمون رو کج کردم که خورد به یه خونه خرابه.

حبیب: که اینطور.

من: راستی شما با این ماشین و کت شلوار اونم توی این بَر بیابون چیکار میکنید؟.

حبیب پوزخندی محوی زد که از نگاه من دور نموند و گفت:

- آخه من یه مهمونی توی کرج دعوت شده بودم برای همینه شما چی؟.

من: یعنی اینجا کرج؟.

حبیب پوزخنده پررنگ تری زد و گفت:

- درسته اینجا جاده کرج و چند کیلومتر دیگه هم به کرج میرسه.

من: اووو پس معلومه خیلی عصبی بودم.

حبیب نیم نگاهی بهم انداخت گفت:

- چرا عصبی شدی؟.

من که کمی به این حبیب مشکوک شده بودم گفتم:

- با یه نفر بحثم شد.

حبیب: با کی؟.

یا این آدم خیلی فضول یا میخواد ازم حرف باشه پس بحث رو عوض کردم گفتم:

- چقدر دیگه می رسیم.

حبیب خونسرد گفت:

- نیم ساعت دیگه می رسیم به تهران.

سری تکون دادم و دیگه تا تهران حرفی نزدیم. وقتی به شهر رسیدیم گفتم:

- ممنون همین جا من پیاده میشم.

حبیب: ای بابا این چه حرفیه بگو کجا می ری خودم برسونمت.

من: نه دیگه ممنون خودم میرم آخه جایی کار دارم برای همین.

حبیب: باشه ولی مطمئنی؟.

من: آره دست تون هم درد نکنه منو رسوندین.

حبیب ماشین رو نگه داشت و گفت:

- خواهش میکنم خدانگهدار.

منم خداحافظی کردم از ماشین پیاده شدم که حبیبم رفت منم به سمت خیابون رفتم تا تاکسی بگیرم چون نمیخواستم حبیب خونم رو یاد بگیر نمیدونم چرا ولی شَم پلیسیم میگفت قابل اعتماد نیست بعد از اینکه تاکسی دربست گرفتم آدرس خونه رو دادم بهش و اونم راه افتاد اولش حس میکردم یکی داره ماشین رو تعقیب میکنه ولی چون درد دستم شدتش زیاد بود بیخیال حسم شدم و سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه دادم و چشمام رو بستم که بعد از چند دقیقه با صدای راننده چشمام باز کردم و کرایه ی ماشین حساب کردم از ماشین پیاده شدم و نگاهی به ساعتم که سه صبح رو نشون میداد کردم که چشم هام گرد شد واقعاً شانس آوردم که توی این ساعت تاکسی گیرم اومد شونه ای بالا انداختم و با کلید درو باز کردم که صدای گازه یه ماشین رو شنیدم به اطراف نگاه کردم و وقتی دیدم کسی نیست داخل خونه شدم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همون موقع تینا که انگار صدای دَر رو شنیده بود با چشمای اشکی پرید بیرون و با دیدن من دوید سمتم و خودش رو انداخت بغلم و گریه کنان گفت:

- کجا بودی آرتین " هق هق " میدونی چقدر نگرانت شدم " هق هق " چرا گوشیت رو جواب نمیدادی " هق هق " حتی به اداره هم زنگ زدم که دایی گفت خیلی وقته از اداره رفتی " هق هق " فکر کردم توهم منو تنهت گذاشتی و...

که بخاطره گریه دیگه نتونست ادامه بدِ. آروم با دست سالمم موهای قهوه ای رنگش رو نوازش کردم دَمه گوشش پِچ زدم:

- هیششش آروم باش عزیزم ببخشید عصبی بودم از اداره زدم بیرون و گوشیم رو هم جا گذاشتم بعدش هم که تصادف کردم دیر شد ببخشید آبجی کوچولو.

تینا با بهت سرش رو بلند کرد و کمی ازم فاصله گرفت شروع کرد سر تا پام رو نگاه کردن و یکدفعه دستش رو جلو دهنش گرفت گفت:

- هههههیییععع...تو...تو...تصادف.

و غش کرد که سریع گرفتمش با یه دستم بلندش کردم بردمش داخل خونه. واقعاً نمیدونستم که انقدر شوکه بشه که غش بکنه ، معلوم نبود بچه چقدر استرس نگرانی کشیده که با یه تلنگر بیهوش شدِ آخخخ که وقتی یادم میاد چجوری پرید توی بغلم و با گریه نگرانیش رو ابراز کرد جیگرم کباب میشه آخ خداجون شکرت به خاطره خواهر به این خوبی که بهم دادی.

وقتی تینا بهوش اومد بعد از کلی سوال جواب کردن و گریه زخمام رو پانسمان کرد و دستمم آتل بست و منم برای بار هزارم خدا رو شکر کردم که فوریت های پزشکی آموزش دیده بود.دستمم فقط ضربه دید بود و چیز مهمی نبود.

تینا برام روی زمین جا پهن کرد تا دوتایی پیش هم بخوابیم. وقتی دراز  کشیدم و تیناهم کنارم دراز کشید روم رو کردم سمتش و گفتم:

- راستی تینا خانم مشتلق بده که یه خبر توپ برات دارم.

تینا: چه خبری؟.

من: نه دیگه اینجوری نمیشه اول یه ماچ به داداشت بده تا بهت بگم.

تینا خندید و لپم رو بوسید که منم خندیدم گفتم:

- فردا قرار یکی از افراد سومالی بیاد اینجا.

تینا با چشم های گرد گفت:

- چییی سومالیییی؟.

بلند خندیدم و گفتم:

- منظورم آقا نیماتون.

تینا تند از جاش پرید و با شوق گفت:

- چییییی یعنی معموریتش تموم شد؟.

سری تکون دادم که با خوشحالی دستاش رو به هم زد و گفت:

- آخ جووون نیما می خواد بیاد هوراااا.

باز خندیدم که یدفعه تینا زد به دست چپم که ضرب دیده بود که گفتم:

- آخخخ تینا چرا میزنی دردم گرفت بچه.

تینا نشست سر جاش و با اَخم گفت:

- اولاً من بچه نیستم دوماً کی گفته شوهرم سومالی هااان شوهر من خیلیییی هم ماه اصلاً یه پارچه آقاست.

من: باشه بابا کشتی مارو با اون شوهرت.

تینا دراز کشید و گفت:

- همینه که هست خیلی هم دلت بخواد حالا هم بگیر بخواب.

منم چیزی نگفتم و خوابیدم.

تینا: آرتین...آرتین...پاشو دیگه چقدر میخوابی.

لای چشمام رو باز کردم و روبه تینا خواب آلود گفتم:

- چیه بابا نصف شبی زده به سرت بزار بخوابم خیلی خستم.

تینا دست به کمر ایستاد و گفت:

- آقا رو باش...نصفه شبی کجا بود مرد حسابی ساعت هفت صبح.

من: باشه باشه.

و دوباره چشمام رو بستم که یکدفعه کل تنم خیس شد و باعث شد سیخ بشینم و گیج به اطراف نگاه کنم که تینا رو درحالی که یه لیوان خالی دستش بود و میخندید دیدم. یکم که همینجوری زل زدم بهش نازه مغزم شروع کرد به کار کردن که از جا پریدم و با داد گفتم:

- تینا اگر دستم بهت برسه کبودی.

تینا با دیدن من سریع جیم شد و شروع کرد به دویدن و منم دنبالش که با خنده گفت:

- تقصیر خودته وقتی با زبون خوش بهت میگم پاشو پا نمیشی  حقته که اینجور بیدار بشی.

من: جرات داری وایسا تا نشونت بدم.

اینو که گفتم تینا سریع ایستاد و چون منم پشتش بودم تا اومدم وایسم خوردم بهش و دوتایی افتادیم زمین که دست چپم درد گرفت و با عصبانیت گفتم:

- دِ آخه خواهر من چرا ترمز میزنی یدفعه.

تینا: وااا خوب خودت گفتی جرات داری وایسا منم وایسادم.

من: حالا من یه چیزی گفتم تو چرا گوش دادی.

هردومون نشستیم که تینا با شیطنت نگاهم کرد و گفت:

- توقع نداشتی که عین این رمان ها که زن و شوهر دنبال هم میکنن مردِ این جمله رو بگه ولی زنه گوش نکنه و به دوییدن ادامه بده.

کوسن روی مبل برداشتم و زدم روی سرش گفتم:

- برو ببینم منحرف نشسته اینجا واسه من داستان سرایی میکنه.

تینا خندید و بلند شد درحالی که به سمت کیف مدرسش میرفت و اون رو روی کولش میذاشت گفت:

- خیله خوب آقای پاستوریزه پاشو برو اداره همون جا هم صبحانت رو بخور من حوصله نداشتم صبحانه درست کنم.

من: واقعاً زحمت میکشی یه صبحانه هم درست نمی کنی.

تینا باز لبخند شیطونی زد و گفت:

- نکنه توقع داشتی مثل این رمان ها...

نذاشتم جملش تموم بشه و با داد گفتم:

- تینا.

و خواستم کوسن مبل به سمتش پرتاب کنم که سریع از در خونه زد بیرون. منم خندیدم و بلند شدم تا حاضر بشم. وقتی آماده شدم و از خونه زدم بیرون رفتم سر خیابون یه تاکسی گرفتم و آدرس اداره رو دادم بهش اونم راه افتاد.

به اداره که رسیدیم پیاده شدم و بعد از دادن کرایه داخل اداره شدم.

به سمت اتاقم رفتم که دَم دَر احمدی رو دیدم که روی صندلی خوابش برده. لبخند محوی زدم و به سمتش حرکت کردم و اخمی مصنوعی کردم با صدای بلند گفتم:

- اِهم اِهم.

 که احمدی تکونی خورد و با چشمای بسته گفت:

- علی ولم کن دیشب تا چهار صبح داشتم سریال فرار از زندان می دیدم نتونستم بخوابم به خدا خیلی خستم ولم کن.

خندیدم و با خودم گفتم:

- نگاه کن وقتی من تصادف کرده بودم سرباز وظیفه شناسم داشته سریال می دیده.

بعدش با صدایی جدی و بلند گفتم:

- احمدی معلومه چی کار می کنی.

احمدی با صدای من وایساد و تا منو دید رنگش سفید شد و احترام گذاشت و خواست حرفی بزنه که با اَخم گفتم:

- چند دقیقه دیگه بیا تو اتاقم.

و بدون اینکه منتظر جوابی ازش باشنم داخل اتاق شدم و لباسام رو عوض کردم و نشستم روی صندلی که صدای دَر بلند شد چون میدونستم احمدی سریع صدام رو عصبانی کردم و گفتم:

- بفرمائید.

نمیدونم چرا ولی دوست داشتم که اذیتش کنم به قول تینا مردم آزاری که شاخ و دم نداره.

احمدی با ترس وارد شد احترام گذاشت که بهش اشاره کردم بشینه روی صندلی. وقتی که نشست دست راستم رو گذاشتم زیر چونم و گفتم:

- خوب بگو ببینم علی کیه که میگفتی ولت کنه.

احمدی با لکنت گفت:

- به خدا...قر...قربان...یدفعه...خوابم برد...وگرنه...

نزاشتم ادامه بده و گفتم:

- این جواب سوال من نبود جواب سوالم رو بده.

احمدی: برادر کوچیک ترم قربان.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من: آهان خوب بگو ببینم چندوقت دیگه از خدمتت مونده.

احمدی: پنج ماه قربان.

من: خوب حالا بگو برای چی سرپستت خوابیدی؟.

احمدی سرش رو انداخت پایین و گفت:

- اممم راستش...راستش مادرم مریض بود تا صبح بالا سرش بودم و نتونستم بخوابم.

با چشم های گرد نگاهش کردم و با خودم گفتم نگاه کنا نشست جلوی من داره دروغ میگه.

اخمی نشست بین ابروهام و بالحن مچ گیرانه ای گفتم:

- آهان یعنی تا صبح نشستی سریال فرار از زندان ببینی.

احمدی سرش رو برای لحظه ای بالا گرفت و با تعجب نگاهم کرد و بعد دوباره سرش رو انداخت پایین چیزی نگفت که به صندلیم تکیه دادم گفتم:

- سره پستت که میخوابی به مافوقت هم دروغ میگی واقعاً من با تو چیکار کنم احمدی خودت بگو.

احمدی سرش رو پایین تر گرفت به سکوتش ادامه داد.

دروغ چرا دلم به حالش سوخت ولی خوب چون بهم دروغ گفته بود نمی تونستم به همین راحتی ازش بگذرم پس تصمیم گرفتم کمی بترسونمش.

من: خیلی خوب فعلاً برو یه چیزی برای من بگیر که خیلی گشنمه درباره ی کاری هم که کردی فکر میکنم ببینم بفرستمش بازداشتگاه یا نه  فعلاً مرخصی.

احمدی بلند شد و با رنگی پرید احترام گذاشت و رفت بیرون منم شروع کردم به بررسی پرونده ی مرموزم.

( ساعت ۱۵:۳۰ دقیقه همان روز )

 

کمی گردنم رو ماساژ دادم و از چاییم نوشیدم. واقعاً خسته شده بودم و مغزم قفل کرده بود.

نزدیک صدبار پرونده رو بررسی کردم اما یه سرنخ کوچیک هم پیدا نکردم به غیر از چندتا احتمال ، درد دستمم هم شده بود قوز بالا قوز.

داشتم با خودم غرغر میکردم که تلفن زنگ خورد ، تلفن رو برداشتم و با لحنی خشن گفتم:

- بله بفرمائید.

که صدای تینا داخل تلفن پیچید و باعث شد لبخند روی لب هام ظاهر بشه.

تینا _ اوه اوه نخوری منو ، به جون تو یه لحظه فکر کردم به جای اداره به قصابی سر کوچه زنگ زدم.

من _ مزه نریز ببینم چرا به تلفن خودم زنگ نزدی؟.

تینا _ محض اراء ، دِ آخه مرد حسابی یه نگاه به گوشیت بکنی میفهمی زنگ خورده یا نه ، بابا گوشیت سوخت از بس زنگ زدم بهت.

گوشیم رو درآوردم و دیدم دوازده تا تماس بی پاسخ از تینا داشتم.

من _ ببخشید سایلنت بود نفهمیدم.

تینا _ ایراد نداره راستی زنگ زدم بگم زود تند سریع بیا خونه.

من _ واسه ی چی؟.

تینا _ آقای هوش برتر برای نیما دیگه نکنه یادت رفته؟.

من _ نه...ولی تو که ساعت فرود هواپیماش رو نمیدونی.

تینا _ زنگ زدم از دایی پرسیدم حالاهم  به تو زنگ زدم یادآوری کنم بهت که سریع جمع کنی بیایی.

به ساعت دستم نگاهی انداختم و گفتم:

- اوووو تازه ساعت سه و نیم تا چهار نیم کلی مونده.

تینا _ تا بخوای بیایی و حاضر بشیم بریم فرودگاه چهار نیم شده.

من _ مگه دیوونم یک ساعت منتظره اون سومالی باشم.

تینا جیغیوزد که خندیدم و تیناهم با حرص گفت:

- خودت سومالی بی ادب...آرتین دارم جدی میگم اگر تا یک ریع دیگه نیایی خونه خودم پوست کلت رو میکنم فهمیدی؟.

من _ باشه بابا نخور منو الان میام.

تینا _ آفرین تا بعد ستاره بچینی نیما رو ببینیم خداحافظ.

و قبل از اینکه چیزی بگم قطع کرد که تلفن رو گذاشتم سرجاش شروع به جمع کردن وسایلم کردم.

بعد از جمع کردن وسایلم و عوض کردن لباس هام از اداره زدم بیرون تاکسی گرفتم.

وقتی رسیدم ساعت چهار شده بود ، کرایه رو حساب کردم و با کلید دره خونه رو  باز کردم و رفتم داخل. از حیاط که گذشتم و وارد خونه شدم تینا رو درحالی که حاضر و آماده روی مبل نشسته بود دیدم و کمی که دقت کردم فهمیدم تیپ اسپرت زده و موهاش رو ریخته بیرون آرایش ملیحی هم کرده که به چهره ی سفید و دماغ عروسکی چشم های بلوطی رنگش و ابروهای پهن و زیباش خیلی می اومد.

با اینکه ماه شده بود اما دوست نداشتم با اون تیپ بیرون بره و منو نیما همیشه سر این قضیه با تینا بحث میکردیم.

روی مبل ، کنارش نشستم سلام دادم که جوابم داد و گفت:

- خوب بریم.

من: اولاً بزار از راه برسم بعد دوماً تو که نمیخوای با این تیپ بیای؟.

تینا: وااا مگه تیپم چِشه.

من: چشم نیست گوشه...تو که میدونی نه من نه نیما از این مدل لباس پوشیدنت خوشمون نمیاد هان؟.

تینا: آرتین اذیت نکن دیگه پاشو بریم خواهش میکنم.

من: باشه ولی جواب نیما رو خودت باید بدی ها.

تینا: باشه حالا پاشو بریم.

سری تکون دادم و بلند شدم بعد از پوشیدن یه لباس مرتب تر با تینا تاکسی گرفتیم و رفتیم فرودگاه. وقتی رسیدیم فرودگاه و از پذیرش ساعت فرود هواپیما رو پرسیدیم فهمیدیم تا چند دقیقه ی دیگه فرود میاد و منو تیناهم رفتیم توی سالن انتظار و نشستیم که اعلام کردن هواپیمایی که نیما توش نشسته. ماهم بلند شدیم تا نیما رو پیدا کنیم که بعد از چند دقیقه که همه از هواپیما پیاده شدن و اومدن بیرون تونستیم از پشت شیشه نیما رو ببینیم و براش دست تکون بدیم که اونم مارو دید و برامون دست تکون داد.

وقتی از سالن انتظار خارج شدیم به قسمت تحویل بار رفتیم نیما رو هم دیدیم که داشت به سمتمون می اومد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی که بهمون رسید با خنده روبه من گفت:

- به به سلام به آقای چلاق چطوری رفیق؟.

یه پس گردنی بهش زدم و گفتم:

- چلاغ خودتی این یک دوماً سلام آقای سومالی.

که تینا محکم به دستم ضربه زد که آخم در اومد و اونم گفت:

- خودت سومالی بی ادب.

و بعد روبه نیما کرد و گفت:

- سلام به روی ماه شوهر جذابم.

نیما نیشش شل شد و برام ابرویی بالا انداخت روبه تینا گفت:

- سلام خانوم خودم.

که یکدفعه اَخماش رفت توی هم که گفتم:

- من برم چمدونت رو بیارم همون آبی است دیگه؟.

نیما: آره دستت درد نکنه.

وقتی رفتم سمت چمدونا دیدم نیما یه چیزی به تینا گفت که اَخم های تینا درهم شد و یه چیزی به نیما گفت که اَخم های نیما شدیدتر شد بعدش هم تینا دست به سینه پشتش رو به نیما کرد که نیما دستاش مشت شد و هیی یه چیزی به تینا می گفت که تینا محلش نمیداد ، نیما هم پشتش رو به تینا کرد به سمت من اومد که منم چمدون نیما رو دیدم برداشتمش و همون لحظه هم نیما اومد که گفتم:

- چی به هم گفتین که سگرمه هاتون رفت توهم.

نیما با حرص گفت:

- بابا صدبار بهش گفتم با این تیپ نیاد بیرون میگه دوست دارم حالا هیی بهش میگم انقدر لجبازی نکن بخاطره خودت میگم ولی انگار نه انگار که دارم باهاش حرف میزنم به خدا نمیدونم دیگه چی بهش بگم.

من: فعلاً کاری بهش نداشته باش چون چه تو بگی چه من گوش نمیده فقط بیشتر لج میکنه.

نیما: اوففف آخه تا کیی باید چیزی نگم ؟ اصلاً بزار رفتیم خونه دوباره باهاش صحبت میکنم ، یعنی چی که همش اینجوری میاد بیرون.

من: راستی میای خونه ما یا میری خونه خودتون؟.

نیما خنده ی دندون نمایی زد و گفت:

- به جون تو اصلاً حوصله ی استقبال گرم ثریا رو ندارم نه که منو خیلی دوست داره از اون لحاظ میگم.

خندیدم گفتم:

- آره بابا اصلاً به قدری به تو علاقه داره که من یه لحظه فکر کردم فقط بخاطره تو با دایی ازدواج کرده.

و بلند قهقه زدم که زد پس گردنم گفت:

- زهرمار بی مزه.

خودشم خندش گرفته بود چون خوب میدونست ثریا من و خودش رو جوری نگاه میکنه که هرکی ندونه فکر میکنه ارث باباش رو خوردیم.

به همراه بچه ها تاکسی گرفتیم به سمت خونه راه افتادیم.

من حلو نشسته بودم و تینا ، نیما هم هردو با اَخم عقب بودن. وقتی هم که از توی آینه ماشین نگاهشون میکردم خندم میگرفت واقعاً شبیه بچه هایی که دعواشون میکنی شده بودن ، فکر کنم اینا برن سره زندگیشون به جای زندگی مشترک مهدکودک مشترک راه میندازن از بس که نثل بچه ها لجباز و یک دندن و صدالبته لوس.

به خونه که رسیدیم و کرایه رو حساب کردم باهم داخل حیاط شدیم که نیما لبه ی حوض وایساد و نفس عمیقی کشید و گفت:

- آخخخ خدایا شکرت بالاخره رسیدم خو...

هنوز حرفش تموم نشده بود که تینا پرتش کرد توی آب و نیماهم داد بلندی زد و افتاد تو آب که وقتی از داخل حوض اومد بیرون گفت:

- مگه دستم بهت نرسه کلوچه نشونت میدم.

و افتاد دنبال تینا که تینا با خنده فرار کرد و نیماهم با حرص تهدیدش میکرد تیناهم بیخیال می خندید و به دویدن ادامه میداد.

نیما از بچگی به تینا می‌گفت کلوچه اونم بخاطره اینکه صورت تینا گرد و تپل بود برعکس هیکلش که به قول تینا باربی بود و بخاطره کلاس رزمیش زیبا شده بود.

داشتم به بچه بازیاشون می خندی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

می خندیدم که تینا اومد پشتم سنگر گرفت و گفت:

- آرتین منو از دست این موش آب کشیده نجات بده.

نیما هم اومد جلوم و روبه تینا که پشتم قایم شده بود گفت:

- من موش آب کشیدم آره ؟ اگر راست میگی بیا اینجا تا بهت بگم کی موش آب کشیده است.

چشمکی به نیما زدم که لبخند خبیثی روی لباش نشست که منم در یک حرکت ناگهانی برگشتم و تینا رو هول دادم تو بغل نیما که جیغی کشید و تا اومد فرار بکنه نیما سفت گرفتش گفت:

- از دست من فرار میکنی کلوچه آره.

تینا که سعی داشت خودش رو خلاص کنه گفت:

- آرتین خیلی نامردی یکی طلبت.

من هم با خنده گفتم:

- تا تو باشی بخاطره این آقا دستم رو داغون نکنی.

من و نیما خندیدم که تینا گفت:

- نیما ولم کن...ولم کن دیگه اَه.

نیما: دِ نه دِ به همین راحتی که ولت نمی کنم باید تنبیه بشی تا دیگه هوس نکنی منو بندازی توی آب.

و به سمت حوض بردش انداختش داخل حوض که جیغ تینا رفت بالا و منو نیماهم با خنده فرار کردیم داخل که صدای تینا رو شنیدیم که با حرص داد زد:

- اگر تلافی نکنم تینا نیستم.

وقتی با نیما به داخل خونه رفتیم نیما نفس نفس زنان گفت:

- میگم این خواهرت عجب عجوبه ای هــا.

من: اولاً خواهر من زن تو دوماً به پسر داییش رفته.

نیما: نخیرم پسر داییش به اون خوبی.

من: آره جون ثریا جونت.

نیما به طرفم خیز برداشت که سریع رفتم توی اتاق دَر رو بستم که نیما گفت:

- بالاخره که میایی بیرون.

خندیدم و لباس هام رو جوری که دستم درد نگیره عوض کردم رفتم بیرون که دیدم نیما روی مبل نشسته و با کنترل کنال هاش رو عوض میکنه. نشستم کنارش که کانال مورد نظرش رو پیدا کرد و کنترل گذاشت روی میز جلوی مبل و سمتم با لبخند گفت:

- چه خبرا پرونده ای چیزی نداشتی؟.

من: اوففف نگو که داغ دلم تازه میشه.

نیما: چطور؟.

من: یه پرونده عجیب دارم که نمیدونم مضنونش مرد یا زن اصلاً یه نفره یا یک گروهن هیچی فقط چندتا نشونه که زیاد به درد نمیخوره.

نیما: پروندش رو الان داری؟.

من: آره بیا برین توی اتاق تا بهت نشون بدم.

بلند شدیم به طرف اتاقم حرکت کردیم که تینا با لباس خونه از اتاقش اومد بیرون و به لبخند ملیح زد و رفت تو آشپزخونه که منو نیما با چشم های گرد همو نگاه کردیم و من گفتم:

- مگه الان نباید با اَخم و حرص نگاهمون میکرد؟.

نیما: حاضرم شرط ببندم که یه کاسه ای زیر کاسه ی زیریشه.

با خنده گفتم: 

- فکر کنم منظورت یه کاسه ای زیر نیم کاسشه؟.

نیما: خوب حالا... فعلاً ولش کن بیا بریم بعداً معنیدلبخندش رو می فهمیم.

باشه ای گفتم و باهم وارد اتاقم شدیم و منم کل پرونده رو به نیما توضیح دادم که انگشت اشارش رو خمیده روی لبش گذاشت و شصتشم زیر چونش با چشم های ریز شده گفت:

- هرکی که هست معلومه کارهاش با برنامه است.

من: منظورت چیه؟.

نیما: ببین سه شنبه ها ساعت هفت این اتفاق ها می افتاد درسته؟.

سری تکون دادم آره ای گفتم که ادامه داد:

- و وقتی که اون بلا رو سره اتاق تو آورده یعنی میدونسته که این پرونده دست تو و از طریق اتاقت یه پیغام به بابام داده پس نتیجه می گیریم که هرکی که هست با بابام مشکلی داره و قطعاً حرکت بعدیش یا به قول خودش سوپرایز بعدیش سه شنبه ساعت هفت عصر انجام میشه و باید تو حالت آماده باش باشید.

من: آره راست میگی ولی مسئله ی اصلی اینه که اون چطور رمز امنیتی رو گیر آورده چون فقط افرادی که کاملاً قابل اعتماد هستن این رمز رو دارن و تازه معلوم نیست این اطلاعات چندوقته که دستشه.

نیما: ببین دوتا احتمال هست یا جاسوس داشته که این اطلاعات رو براش برده یا اینکه...

ادامه نداد که گفتم:

- یا اینکه چی؟.

نیما: یا اینکه یکی از افراد پلیس که با پدرم مشکل داشته و رمز امنیتی هم داشته این کارهارو میکنه ولی چه کسی رو باید از بابام بپرسیم.

من: اوففف من که دارم خُل میشم.

نیما: آره پرونده آسونی نیست طرفمون هم آدم حرفه ایه.

من: حرفه ای چیه بابا طرف نابغست.

نیما: چه میدونم منم مثل تو گیج شدم.

حرف نیما که تموم شد تینا وارد اتاق شد با مهربونی گفت:

- پسرا غذا حاضره مطمئنم گشنه اید.

منو نیما باهم گفتیم الان میایم که تینا رفت بیرون و نیما سریع گفت:

- آقا این خیلی مشکوک چون در حالت عادی باید کلمون رو بکنه نه اینکه غذا درست بکنه گشنه نمونیم.

من: آره راست میگی منم فکر میکردم باید گشنه بمونیم.

نیما: حالا ولش کن پاشو بریم که این پرونده ی مسخرت حسابی گرسنم کرده.

باشه ای گفتم و دونفری از اتاق اومدیم بیرون.

  • پسندیدم 3
  • باحال بود 1
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی از اتاق خارج شدیم دیدم تینا سفره انداخته روی زمین و زرشک پلو با مرغ ، سوپم درست کرده و با آب نوشابه و ماست سر سفره چیده.

با نیما نشستیم دوره سفره که تینا با گفتن نوش جان برای خودش سوپ کشید و شروع کرد به خوردن.

من و نیما نیم نگاهی به هم کردیم و با شک به غذاها نگاهی انداختیم که نیما روبه من گفت:

- مرگ یه بار شیون یک بار بسمه الله.

و شروع به کشیدن و خوردن کرد که منم بعد از انداختن نگاهی به تینا که داشت ریلکس غذا می خورد کردم برای خودم غذا کشیدم.

من و نیما چون سوپ دوست نداشتیم نخوردیم ولی تینا خودش رو با سوپ سیر کرد که به نظرم کارش مشکوک بود ، وقتی که غذا خوردیم و تیناهم سفره رو جمع کرد همراه نیما نشستم روی مبل و سریال نگاه کردم که تینا حاضر و آماده اومد بیرون و روبه ما گفت:

- من دارم میرم باشگاه لطفاً دست شویی رو سالم نگه دارید.

و قبل از اینکه مهلت حرف زدن به ما بده با لبخند رفت. نیما روش رو کرد سمت من و گفت:

- حاضرم باهات شرط ببندم یه کاری کرده.

من: ای کاش نمینداختیمش تو حوض چون تینا خیلی کینه ای.

نیما: آره ؛ میگما آرتین.

من: بله؟.

نیما: اگر زنده موندیم کمکت می کنم پرونده ای رو که داری حلش کنی.

من: دستت درد نکنه فعلاً فیلم رو ببین تا بعدش بفهمیم چه بلایی سرمون میاد.

نیما سری تکون داد و باهم ادامه فیلم رو دیدم ، تا نیم ساعت همه چیز خوب بود تا اینکه نیما با صورتی جمع شده گفت:

- آخ آخ آرتین نمیدونم چرا دلم پیچ میره.

تا اومدم حرفی بزنم نیما دوید سمت دستشویی که شونه هام رو انداختم بالا و فیلمم رو دیدم که نیما با قیافه ای زرد اومد پیشم نشست که تا خواستم چیزی بهش بگم دلم شروع کرد به پیچ رفتن و منم سریع رفتم دستشویی.

تا دو ساعت وضعمون همین شده بود و تا می شستیم روی مبل دستشویی لازم میشدیم ، این دوساعت که گذشت دیگه دستشویی نرفتیم ولی همچنان دل پیچه شدید داشتیم و روی مبل نشسته بودیم به خودمون می پیچیدیم که نیما با لحنی ناله وار گفت:

- من اگر این تینا رو ببینم...آیـــی...به حسابش میرسم...آیـــی خــداااا مُردم...الهی زلیل بشی تــیـــنـــا.

من: آخخخخ نیما حالا چیکار کنیم؟.

نیما: نمی دونم تینا کیی میاد؟.

من: اون که کلاسش دو ساعت دیگه تموم میشه.

نیما: من که تا دوساعت دیگه نمی تونم صبر کنم.

من: آره ولی چاره ای نداریم.

نیما: میگم بیا بریم خونه ی ما حداقل ثریا اونجا یه کاری می کنه.

من: باشه بریم.

با نیما بعد از کلی بدبختی لباس پوشیدیم و با ماشین من که چند وقت پیش از تعمیرگاه گرفته بودمش به سمت خونه ی دایی ابراهیم رفتیم و وقتی رسیدیم زنگ رو زدیم بعد از باز شدن در رفتیم تو ، دایی ابراهیم که اومد استقبال با دیدن رنگ پریده و حال خرابه ما شهاب رو صدا زد و بعد کمکمون کردن بریم داخل.

وقتی رفتیم داخل و دایی پرسید چه اتفاقی افتاده براش توضیح دادیم که با شیوا و ثریا شروع به خندیدن کردن که دایی گفت:

- قربون خواهرزاده ی گلم که کار طرفش رو بی جواب نمیزار.

و خندید که ثریا گفت:

- الهی فدای عروس گلم بشم که حقش رو میگیره.

تا این حرف رو زد شیوا ایشی کشیده گفت و رفت توی اتاقش که شهاب با پوزخند گفت:

- نگاشون کن دوتا مرده گنده نتونستن از پس یه دختر بچه بر بیان.

دایی برای اینکه بحث رو جمع کن گفت:

- خیله خوب بسه دیگه شهاب تو برو به درست برس ثریا توهم یه چیزی بیار اینا بخورن خوب بشن رنگشون شکل زرد چوبه شده.

شهاب یه پوزخنده دیگه زد و رفت تو اتاقش و ثریا هم داخل آشپزخونه شد که نیما روبه دایی گفت:

- واقعاً از تشابهی که کردی ممنونم پدر.

دایی هم با خنده گفت:

- قابل تو رو نداشت پسر.

همون لحظه دایی تلفنش زنگ خورد و با یک ببخشید به حیاط رفت.

بعد از نیم ساعت با خوردن دارو و مسکن خوب شدیم و از ثریا تشکر کردیم که بدون اینکه جوابمون رو بده به آشپزخونه رفت. دایی هم نشست کنارمون و گفت:

- آرتین یه زنگ بزن به تینا بگو بعد کلاس بیاد اینجا.

من: چشم دایی جان بهش پیام میدم.

و سریع هم اینکار رو کردم.

خلاصه یک ساعت نیمی گذشت که زنگ خونه زده شد و ثریا سریع بلند شد و بدو بدو رفت درو باز کرد.

بعضی وقت ها از خودم می پرسیدم چرا ثریا انقدر از تینا خوشش میاد؟ هروقت هم که از ثریا می پرسم اصلاً نگاهم نمیکرد چه برسه که بخواد جواب سوالم رو بده.

با صدای دَر به خودم که دیدم تینا اومد داخل و با صدای بلند گفت:

- سلام بر اهل بیت منزل من اومدم.

من و دایی ثریا جوابش رو دادیم که نیما با حرص و عصبانیت گفت:

- سلام به خانوم خودم بیا اینجا پیش خودم ببینم.

و به کنارش که درست وسط منو خودش بود اشاره کرد که تینا ابرویی بالا انداخت و با لبخندی گنده گفت:

- نه قربونت نمیشه آخه نه که دلم واسه ی دایی تنگ شده میرم پیش اون.

و نشست پیش دایی و دَر گوشش یه چیزی گفت که دایی خندید ، بعدش روبه ما کرد و موزی گفت:

- راستی آقایون دستشویی که سالمه؟.

منو نیما خشمگین نگاهش کردیم که بیشتر چسبید به دایی و گفت:

- نخورید بابا منو.

همون لحظه هم شهاب و شیوا به جمع اضافه شدن و صحبت ها از سر گرفت و منو نیماهم همش به تینا که هیی بهمون تیکه مینداخت با عصبانیت نگاه می کردیم و به شهوب که پوزخند میزد چشم غره می رفتیم.

بعد از چند دقیقه تینا رفت توی حیاط دستشویی آخه سرویس بهداشتی اینجا تو حیاط بود. نیما که دید کسی حواسش نیست با یک لبخند شیطانی رفت حیاط که بعد از ده دقیقه تینا با صورتی اَخمو اومد تو و نشست سرجاش که پشت سرش نیما با لبخندی به نشونه ی پیروزیش درحالی که دستاش داخل جیبش بود نشست سره جاش و بعد و شروع کرد به پوست گرفتن خیار که گفتم:

- چیکارش کردی نیما که از عصبانیت قرمز شده؟.

نیما با بیخیالی و لبخند محوی گفت:

- یه گوش مالی حسابی بهش دادم.

و خیارش رو گاز زد که گفتم:

- پس فقط من موندم که تلافی کنم.

نیما شونه ی بالا انداخت و گفت:

- خود دانی میخوای تلافی بکنی بکن نمیخوایم نکن.

دیگه هیچی نگفتم که بعد از نیم ساعت تینا نشست کنارم و گفت:

- آرتین من خسته شدم کیی میریم خونه؟.

کمی فکر کردم و گفتم:

- یه بیست دقیقه ی دیگه میریم باشه.

تینا: باشه.

و خواست بلند بشه که نیما کمرش رو گرفت و نشوندش روی پاش ، تینا هم هیی تقلا میکرد آزاد بشه ولی زور اون کجا زور نیما که بخاطره شغلش اندام ورزیده ای داشت کجا ، نیما هم همون لحظه یه چیزی تو گوش تینا گفت که تینا از خجالت قرمز شد و دیگه تکون نخورد. به پهلوی نیما زدم و آروم گفتم:

- نیما ولش کن به اندازه کافی تلافی کارش رو کردی.

نیما با شیطنت ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:

- تازه گیرش آوردم بابا بعدم می خواست اون کار رو باهام نکنه.

سری به نشونه ی تاسف تکون دادم و چیزی نگفتم و نیما هم هیی در گوش تینا پچ پچ میکرد و تینا هم سرخ سفید میشد بقیه هم کلی می خندیدن البته به غیر از شهاب که خون خودش رو میخورد.

خلاصه انقدر نیما تینا رو اذیت کرد و توی گوشش پچ پچ کرد که آخر سر تینا یک نگاه ملتمس بهم انداخت که جیگرم کباب شد ، بنابر این بلند شدم و گفتم:

- خوب دایی جان با اجازه ما دیگه رفع زحمت کنیم.

دایی هم بلند شد و گفت:

- آرتین یه لحظه بیا بریم تو حیاط کارت دارم.

باشه ای گفتم و خواستم بگم که تینا گفت:

- آرتین نرو.

به تینا نگاه کردم و احساس کردم اگر یک دقیقه دیگه پیش این نیما بمونه گریش میگره پس روبه نیما که داشت می خندید کردم و با اَخم لحنی که تو اداره ازش استفاده می کنم گفتم:

- نیما بسه دیگه ولش کن.

نیما الکی آب دهنش رو قورت داد و گفت:

- منو آب کش نکن تورو خدا بیا ولش کردم.

و تینا رو ول کرد که تینا با حالت دو رفت توی اتاق شیوا ، تیز به نیما نگاه کردم که لبخند بزرگی زد که بی توجه بهش همراه دایی به حیاط رفتم.

  • پسندیدم 3
  • باحال بود 1
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

بعد از اینکه از خونه دور شدیم دایی برگشت سمتم و گفت:

- راستش آرتین جان من بخاطره رفتاره تندم معذرت میخوام ، بالا دستی ها بهم فشار آوردن و اینکه چون کل اطلاعات کشور دست یک خلافکاره ، واقعاً عصبانی شده بودم.

من: ای بابا دایی این چه حرفیه ، شما حق داشتی عصبی بشی ؛ فقط من یک سوال داشتم.

دایی: چه سوالی؟.

من: راستش می خواستم بدونم کسی با شما توی اداره دشمنی داره یا داشته؟.

دایی: چطور؟.

من: آخه به سرنخ هایی گیر آوردم واسه همین پرسیدم.

دایی: خوب تا اونجایی که یادمه کسی تو اداره با من مشکلی نداره.

من: دایی خوب فکر کن ، چند سال پیش چی؟.

تا این حرف رو زدم دایی بعد از کمی فکر رنگش پرید و مثل میت شد که با نگرانی پرسیدم:

- دایی...خوبی؟...چی شد یکدفعه؟.

دایی بی توجه به من دوید داخل خونه و منم پشت سرش رفتم که دایی سریع رفت توی اتاقش و دَر رو بست قفل کرد که به دَر اتاق چند ضربه زدم و دایی ، دایی کردم که دایی گفت:

- آرتین بعداً حرف میزنیم.

متعجب برگشتم سمت بقیه که نگاهم میکردن و روبه تینا گفتم:

- تینا پاشو بریم...با اجازه بقیه ما رفع زحمت کنیم.

با تینا خداحافظی کردیم و خواستیم بریم که نیما هم گفت با ما میاد ، وقتی اومدیم بیرون تینا با جیغ گفت:

- نیما تو خجالت نمی کشی اون حرفا رو میزنی هان؟ اصلاً تو از کجا این چیزا رو فهمیدی؟.

نیما خندید و گفت: 

- می خواستی اون بلا رو سرم نیاری تا منم اون حرف هارو نزنم.

تینا: خیلی بَدی نیما من دیگه کار بهت ندارم ، دیگه هم باهات حرف نمیزنم آقای بدجنس.

و به سمت من اومد که بدون حرف نشستیم توی ماشین و به سمت خونه رفتیم. وقتی که رسیدیم و من ماشین پارک کردم ، با همدیگه پیاده شدیم و منم دَر خونه رو باز کردم که تینا منو با شدت کنار زد و بعد از گذشتن از حیاط وارد خونه شد ، نیما هم خواست وارد بشه که جلوش وایسادم با اَخم گفتم:

- بگو ببینم چیکارش کردی که انقدر ناراحت شد؟.

نیما: هیچی به خدا توی حیاط اول ترسوندمش و بعد یکی از سوتی هایی که داده بود رو بهش گفتم که از عصبانیت قرمز شد و اومد توی خونه ، رو مبل هم قضیه زن و شوهری بود به سن تو نمی خوره.

من: حالا چه سوتی داده بود؟.

و کنار رفتم با نیما داخل شدیم که نیما درحالی که دَر رو می بست با خنده گفت:

- یه بار اومده بودم خونتون تا کیلیدت رو که جا گذاشته بودی خونه ما بهت بدم ، برای همین هم وقتی رسیدم به خونتون دیگه زنگ نزدم با کیلید وارد شدم و وقتی رفتم تو دیدم تینا داره آشپزی میکنه و اصلاً متوجه اومدن من نشده ، منم یکجا قایم شدم تا ببینم چیکار میکنه. درحال هَم زدن غذا بود که دستش می خوره به لیوان آب و می افته زمین میشکنه و اونم میاد جمعش بکنه که پاش میره روی آب ها و لیز میخوره ، چون توی یکی از دست هاش آرد بوده کل آرد ها میریزه روی سرش و کاملاً آردی میشه بعدش هم میاد بلند بشه و دستش رو میگیره به کابینت که باز دستش میخوره به روغن روی کابینت و روغن هم میریزه روش خلاصه که گند میزنه به خودش و آشپزخونه منم که از خنده داشتم منفجر می شدم برای اینکه نفهمه سریع کلید رو گذاشتم روی میز آهسته از خونه بیرون رفتم.

من که داشتم قهقه میزدم گفتم:

- جان من راست میگی؟.

نیما: به جون تو.

بعد از اینکه کلی خندیدیم رفتیم تو خونه و منم توی پذیرایی برای خودم و نیما جا انداختم و باهم دراز کشیدیم که نیما برگشت طرفم و گفت:

- به نظرت تینا خیلی از دستم ناراحت شد؟.

من: والا آخرین باری که با من قهر کرد دقیق یک هفته باهام سرسنگین بود.

نیما با تعجب گفت:

- چـــی یــک هــفــتــه!!!.

سری تکون دادم که زد روی پیشونیش و گفت:

- وایی کارم زاره پس.

مشکوک نگاهش کردم و گفتم:

- چطور مگه؟.

نیما: آخه با اون حرف هایی که من زدم دیگه نگاهمم نمی کنه.

من: مگه چی گفتی؟.

نیما: اممم...خوب ، خوب گفتم که (....).

با دستم زدم توی سرش و گفتم:

- یعنی خااااک نیما خااااک مطمئن باش اگر خیلی خوش شانس باشی بعد از یکسال شاید باهات حرف زد.

نیما مظلوم نگاهم کرد و گفت:

- آرتین دستم به دامنت تو یه کاری بکن.

من: من نمیدونم نیما این دیگه مشکل خود منحرفته با اون حرف هات.

و پشتم رو بهش کردم که گفت:

- خیلی بیشعوری آرتین.

ریز خندیدم و چشمام رو با آرامش بستم که خواب مرا در آغوش خود کشید.

ویرایش شده در توسط Wowe
  • پسندیدم 2
  • باحال بود 1
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

            《فصل دوم ، شِش گروگان》            

  ( سه شنبه ساعت ۱۸:۵۵ عصر ) 

بعد از اون شب که دایی به سرعت وارد اتاقش شد ، تا یک هفته ندیدمش و این خیلی عجیب بود ، چون خونه هم نرفته بود و امروز ، یک ساعت پیش اومد کنارمون و من هم به همراه سروان روشن ، نیما و چند افسر دیگه در اتاق کنفرانسیم ؛ همه هم آماده باش منتظر سوپرایزی هستیم که اون فرد بهمون گفته بود ، تمام کارکنان هم به اداره اومدن تا از خطر احتمالی دور باشن.

تو همین فکر ها بودم و سکوت هم اتاق رو گرفته بود ، هیچ کس عکس العملی نشون نمیداد که دَر زده شد. همه از جامون پریدیم و مشتاق به در زل زدیم که آقا مسلم ، آبدارچی اداره با سینی چای وارد اتاق شد و باد هممون خوابید ، سرهنگ هم از آقا مسلم تشکر کرد و آقا مسلم هم بعد از گذاشتن سینی روی میز رفت.

همه همچنان منتظر بودیم که نگاهی به ساعتم کردم و دیدم هفت رو نشون میده ، هنوز یک ثانیه از هفت نگذشته بود که شیئی به شدت به پنجره خورد و اون رو شکست داخل اتاق پرتاب شد.

همه به سرعت دورش جمع شدن ، منم به سمتشون رفتم که با دیدن صحنه ی روبه روم شاخ در آوردم ، شیئی که به سمت پنجره پرتاب شده بود و اون رو شکسته بود یه کلاغ بودش که به آجر و ضبط صوت بسته شده بود و داشت جون میداد ، ولی بخاطره طناب هایی که دورش بسته شده بود نمی تونست تکون بخوره و فقط صداهای نامفهوم ازش در می اومد.

سرهنگ ماندگار با احتیاط به کلاغ نزدیک شد و طناب هارو از دورش باز کرد که کلاغ با یک جهش خودش رو از پنجره پرت کرد پایین و چون بال هاش شکسته بود سقوط کرد و به زمین افتاد ؛ سرهنگ هم ضبط صوت رو برداشت و نیما هم به بیرون نگاهی کرد و گفت:

- چیزی نیست...خلوته ، خلوته.

و رفت روی صندلی که دور میز بود نشست ، بقیه هم سر جاهای خودشون نشستن که سرهنگ از بالای میز ضبط رو روی میز گذاشت و به وسط هلش داد ، گفت:

- خوب ، همگی آماده اید تا سوپرایز این شخص رو ببینید؟.

همه با تردید سر تکون دادن و نیما نوار رو روشن کرد و صدایی که معلوم بود خیلی حرفه ای تغییر داده شده بود توی سالن پیچید و به این صورت شروع کرد:

- سلام به دوستان عزیز ، معلومه که خیلی منتظر بودید درسته؟...اما خوب ، زیاد هم مهم نیست چون با بی دقتی که کردید من تونستم به چیزی که می خواستم برسم و از این بابت ازتون خیلی ممنونم ؛ ( خندید) و اما تو سرهنگ ماندگار ، به یاده یک خاطره ی قدیمی یا بهتره بگم به یاد یک مادر و بچه ، شِش تا گروگان پیش من داری یا بهتره بگم سه تا دختر و سه تا زن از خانواده ی پلیس های ادارت پیش منن ، پس اگر نمی خوای جنازشون رو برات بفرستم دَمه دَر اداره ، نامه ای رو که برات می فرستم با دقت بخون و بهش عمل کن ؛ تا اون موقع به امید دیدار.

و نوار بعد از خنده های ترسناک اون به پایان رسید. همه با تعجب به هم نگاه می کردن که یک دفعه منو نیما از جا پریدیم و هم زمان با داد گفتیم:

- تــیــنــاااا.

به سمت دَر دویدم که بقیه هم به خودشون اومدن و با ما ببرون اومدن و موضوع رو اطلاع دادن که در عرض چند ثانیه ، کل اداره به هم ریخت ، چند نفر به بیرون می دویدن و بعضی هاهم به سمت تلفن هاشون حمله می کردن ، با نیما از اداره خارج شدیم و سوار ماشین با سرعت باد به سمت خونه رفتیم.

به خونه که رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم ، نیما شروع کرد به تند تند زنگ زدن ، ترس از همه ی چهرش پیدا بود که با هول بهش گفتم:

- نیما زنگ رو ولش کن کلید دارم.

و سریع با کلید در رو باز کردم و رفتیم تو ، شروع به صدا زدن تینا کردیم ، وقتی جوابی نشنیدیم سریع رفتیم داخل که نیما توی پذیرایی با داد اسم تینا رو گفت که همون لحظه تینا از دستشویی پرید بیرون و با تعجب گفت:

- چه خبرتونه شماها داد هوار راه انداختید!... از دست شماها من نمی تونم دو دقیقه تو دستشویی هم آرامش داشته باشم؟!...چه مرگتونه آخه هان؟.

من و نیما به هم نگاهی انداختیم و نفسمون رو با خیال راحت دادیم بیرون که تینا عصبانی شد و گفت:

- یا همین الان می گید چی شده یا من می دونم ، شما.

همین که جملش تموم شد ، نیما به سمتش رفت و سفت بغلش کرد که تینا کُپ کرد و گفت:

- خوب بگید چه خبره ، جون به لبم کردید.

نیما هیچی نگفت و محکم تر تینا رو توی بغلش فشرد که گفتم:

- هیچی ، توی یه پرونده چند نفر رو گروگان گرفتن ، ماهم فکر کردیم توهم خدایی نکرده جزوء اونایی که خداروشکر نیستی.

نیما هم تینا رو از بغلش درآورد و گفت:

- فکر کردم از دستت دادم ، واقعاً ترسیدم که یک وقت دست اون کثافت ها بهت رسیده باشه و آسیب دیده باشی.

تینا لیخندی زد و با دستش گونه ی نیما رو نوازش کرد گفت:

- نگران نباش ، خودت که الان داری می بینی من سالم و سرحال پیشتم پس نه بترس نه نگران باش ، چون نیمای من همیشه باید صبور و قوی باشه قبول؟.

نیما سری تکون داد و دوباره تینا رو بغل کرد که تینا شیطون گفت:

- آهای آقا ، فکر نکن که بخشیدمت هااا هنوز بخاطره اون حرفا ازت ناراحتم فقط دیدم داره فیلم هندی میشه و منم عاشق فیلم هندی ، همراهی کردم ؛ حالا هم ولم کن ، چون اگر اینجوری پیش بری قبل از اینکه خلافکارا بدزدنم از خفگی جان به جان آفرین شدم.

باهم خندیدم که نیما از تینا جدا شد و با لحن لوسی گفت:

- ایش لیاقت نداری بغلت کنم.

و به حالت نمایشی قهر کرد و نشست روی مبل که من و تینا از خنده روی زمین ولو شدیم که تینا بک دفعه بلند شد و گفت:

- جون مادراتون بزارید من برم دستشویی کارم رو بکنم ، با اون داد هاتون که سکتم دادید حداقل بزارید توی دست شویی راحت باشم.

و سریع رفت دستشویی که منو نیما شروع کردیم  به خندیدن.

ویرایش شده در توسط Wowe
  • پسندیدم 2
  • باحال بود 1
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من هم که خیالم از بابت تینا راحت شده بود با آرامش نشستم رو مبل که نیما گفت:

- آرتین به نظرت بهتر نیست تینارو تا آخره این پرونده بفرستیم خونه ی امن؟.

سری تکون دادم و گفتم:

- آره فکر خوبیه ولی مطمئنم راضی نمیشه اون دفعه رو یادت نیست که دنبال اون قاتل سریالی بودم و خواستم تینا رو ببرم خونه ی امن که کلی جنجال راه انداخت.

نیما: اوه اوه اوه اصلاً یادم ننداز که برای اولین بار ازش ترسیدم واقعاً خیلی عصبی شد ولی چرا اینقدر از اون خونه بدش میاد.

سرم رو انداختم پایین و گفتم:

- یک بار واسه یکی از پرونده هام مجبور شدم خودش و دوست صمیمیش که خیلی دوستش داشت رو بفرستم خونه ی امن و توهم مأموریت بودی که به خونه ی امن حمله میشه و چون تینا توی زیر زمین خونه بوده سالم میمونه ولی محافظا و دوستش...

دیگه ادامه ندادم که نیما گفت:

- منظورت مهشیده درسته همونی که تینا جونش به جون اون بسته بود از بچگی باهم هم بازی بودن.

من: آره درسته ولی وقتی تو از مأموریت اومدی گفت چیزی بهت نگم و منم نگفتم.

بینمون سکوت ایجاد شد که تینا از دست شویی اومد و گفت:

- آخیــــــش چشمام باز شد چقدر این دست شویی خوبه.

منو نیما با لبخند نگاش کردیم که نیما گفت:

- چه عجب شما از اتاق فکرت اومدی بیرون.

تینا پشت چشمی نازک کرد و گفت:

- نه که خودت همیشه زود میایی خوبه از 48 ساعت 24 ساعتش رو خوابی 24 ساعت دیگش هم دست شویی.

نیما: یعنی تو یکبار نشد جواب منو ندی کلوچه.

تینا: نه نمیشه نه که پررو میشی واسه همین.

نیما: که من پررو میشم آره.

تینا: بعله پس چی تازه مغز فندقی هم هستی.

تا این رو گفت من زدم زیره خنده و نیماهم افتاد دنبالش که فرار کرد. داشتن دنباله همدیگه میکردن که گفتم:

- بسه دیگه شما تکلیفتون با خودتون هم معلوم نیست یه بار باهم قهرمیکنید و سرسنگینید یه بارهمدیگرو بغل میکنید یه بارهم سربه سره همدیگه میزارید واقعاً من موندم فازتون چیه شماها؟.

یه دفعه باهم وایسادن و همزان گفتن:

- دوســـــت داریـــــم.

و به دنبال بازیشون ادامه دادن منم سری به نشانه ی تأسف تکون دادم و بلند شدم سوییچ ماشین رو برداشتم گفتم:

- من دارم میرم اداره نیما نمیایی.

نیما درحال دویدن نــــه ای بلند گفت و به کارش ادامه داد و منم بی توجه به اونا رفتم بیرون با ماشین دایی برگشتم اداره.

وقتی داخل اداره شدم سریع به سمت اتاق سرهنگ رفتم و دَر زدم با بفرماییدش وارد شدم احترام گذاشتم که سریع گفت:

- تینا حالش خوبه؟

من: بله خداروشکر حالش خوبه نیماهم موند پیشش. دایی یا سرهنگ نفسش رو فوت کرد که گفتم:

- قربان متوجه نشدین کیا رو گروگان گرفتن.

سرهنگ سری تکون داد و علامت داد بشینم وقتی که نشستم گفت:

- سه تا دختر بچه به اسم های روشا زیبا و مریم، زیبا دختره سروان دولتی و مریمم دختر ستوان مشیریه و هردو دوازده سال دارن.

سکوت کرد که گفتم:

- پس روشا؟.

سروان نگاهی بهم انداخت و گفت:

- خواهر سروان روشنه و شیش سالشه.

ناباور به سرهنگ نگاه کردم و گفتم:

- خود سروان چی؟.

سرهنگ: وقتی فهمید خواهرش دزدیدن به خانوادش خبر داد که مادرش حالش بَد شد و فرستادنش بیمارستان روشن هم موندش پیشه مادرش.

ناراحت سری تکون دادم و گفتم:

- اون سه تا زن چی؟.

سرهنگ: مهناز بابایی مادرسرهنگ رسولی و زینب داوودی مادرسرهنگ پاینده و بهارک رضایی مادر سرتیپ شمس.

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:

- مادر سرتیـــپ شـــمــــس!.

سرهنگ: درسته.

واقعاً باورم نمیشد که این فرد مادر سرتیپ شمس رو بدزده مادر پلیسی که به سنگدلی معروف و توی کارش هیچ رحمی به کسی نمیکنه و همه ی پلیسا اون رو میشناسن و ازش میترسن چه برسه به خلافکارها میشه گفت مطمئن شدم هرکی که اینکارو کرده باید خیلی نترس و البته خطرناک باشه که مادر سرتیپ شمس رو دزدیده.

با صدای سرهنگ به خودم اومدم که داشت میگفت:

- سرتیپ شمس داره همین الان به اینجا میاد و می خواد پروندرو زیر نظر داشته باشه پس بهتر سریع خودت رو برای یک کنفرانس آماده کنی چون یک اشتباه کوچیک بکنی سرتیپ شمس بدون هیچ رحمی پروندرو ازت میگره وخلع درجت میکنه میدونی که سرتیپ به شدت سخت گیره.

بلند شدم و گفتم:

- بله قربان میدونم تمام سعی خودم رو میکنم با اجازه من برم.

سرهنگ لبخندی زد و گفت:

- من به تو ایمان دارم سرگرد برو ببینم چیکار میکنی.

احترامی گذاشتم و اومدم بیرون دروغ چرا عین چی میترسیدم هم به خاطره دیدن پلیس سنگدلی که خیلی خشن خشک وهم به خاطره پرونده و درجم که با کوچیک ترین اشتباه ممکنه از دستشون بدم.

داخل اتاقم شدم و درو پشت سرم بستم تمام گزارشات و اطلاعات این پروندرو آوردم و شروع کردم به تمرین برای کنفراسی که خیلی چیزها بهش بستس و یکیش هم درجمه که چندسال واسش زحمت کشیدم دوست ندارم از دستش بدم و یکی دیگش هم دست بند زدن به دست کسی که کل این ماجرارو شروع کرده و داره با همه یه بازی کثیف و پُر از دوز کلک میکنه.

بعد از دوساعت تمرین کردن احمدی بهم خبر داد که سرتیپ شمس اومده وهمراه با سرهنگ دراتاق کنفرانس منتظره منن منم با ترس به سمت اتاق کنفرانس میرفتم و به خودم دلداری میدادم می گفتم: نگران نباش اونم آدم هیولا که نیست مثل بچه ها بترسی نفس عمیق بکش و به خودت بیا پسر.

با دلداری هایی که به خودم دادم کمی بهتر شدم به اتاق که رسیدم دَر زدم با بفرمایید سرهنگ وارد شدم و احترام گذاشتم و سرهنگ یک مرد که پشت به من نشسته بود رو دیدم که یدفعه اون مرد بلند شد و برگشت سمت من و من با دیدنش مطمئنم رنگم پرید.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه مرد قد بلند و چهارشونه که سرتا پا سیاه پوشیده بود و صورتی ترسناک با چشمانی عسل و موهای جوگندمی که یه زخم از گوشه چشم چپش تا فکش داشت و بدتر از اینا قد بلندی که فکر کنم به دو متر میرسید داشت و از چشماش هم بی رحمی پیدا بود.

همین جوری زل زده بودیم به هم که با یک پوزخند درحالی که به من نگاه میکرد به سرهنگ گفت:

- سرهنگ فکر میکردم به شاگردات سلام یاد ندادی درسته؟.

وایی خدا حتی از صدای خش دارش هم سردی میباره سرهنگ سرفه مصلحتی کرد و گفت:

- خیر قربان فقط سرگرد درخشنده کمی شوکه شده.

سرتیپ سری تکون داد و برگشت زیرلب گفت:

- از ترسو ها متنفرم.

و نشست سره جای اولش که به خودم اومدم و گفتم:

- سلام؛ ببخشید قربان من کمی شوکه شدم متأسفم.

همون طور پشت به من ایرادی نداره گفت که به جلو رفتم. سرهنگ به نشونه ی آروم باش علامتی بهم داد که سرتیپ گفت:

- خوب سرگرد امیدوارم چیزه به درد بخوری داشته باشی.

من: من تمام تلاشم رو می کنم تا بتونم سره نخی پیدا کنم چون حتمی خودتون هم میدونید مضنون یه خلافکارعادی نیست و حرفه ای ، کارش رو تمیز و بدون گذاشتن اثری از خودش انجام میده پس گیر انداختنش نباید ساده باشه .

سرتیپ سری تکون داد و به گفتن درسته اکتفا کرد و منم از اول این ماجرا رو براش تعریف کردم و تمام مدارکی رو که می تونست برای حل این پرونده کمکی بکنه بهش دادم و توضیح مختصری هم دربارشون دادم.

وقتی که تمام شد نفس عمیقی کشیدم و به سرهنگ که تحسین در چشماش بود نگاهی کردم که سری به 
نشونه ی خوب بود برام تکون داد و به سمت سرتیپ که عمیق تو فکر بود برگشتم...واقعاً مسخرست اما فکر کردنش هم ترسناک، سرتیپ سرش رو به سمت سرهنگ کرد و گفت:

- ببینم توهم همون فکری رو داری که من دارم سرهنگ.

سرهنگ سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت که سرتیپ به من که داشتم مجهول نگاهشون میکردم گفت:

- ممنون سرگرد میتونی بری.

احترامی گذاشتم و بعد از گفتن با اجازه از اتاق خارج شدم به سمت اتاقم رفتم و داخلش شدم.

وقتی نشستم  شروع کردم به فکر کردن با خودم...یعنی درباره چی حرف میزدند واقعاً که مشکوکن من مطمئنم 
سرهنگ از اون شبی که رفت توی اتاق و بعدش غیبش زد یه چیزی فهمیده که یا نمی خواد من بفهمم یا میخواد مطمئن بشه ولی هرچیزی که هست معلومه سرتیپ هم ازش خبر داره.

کلافه احمدی رو صدا زدم که اومد داخل واحترام گذاشت گفت:

- بله قربان.

من: به آقا مسلم بگو برام یه لیوان چایی بیاره.

احترامی گذاشت و بعد از گفتن چشمی رفت و بعد از چند دقیقه آقا مسلم با چایی وارد شد و گذاشتش روی میز منم ازش تشکر کردم که  رفت منم کمی از چاییم رو نوشیدم و سرم روی میز گذاشتم.
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《 راوی 》

 

بعد از رفتن سرگرد سرتیپ روش رو به سمت سرهنگ کرد و با لحنه دوستانه ای گفت:

- ابراهیم حتماً خیلی خوب میدونی که اگر اون باشه برای چیزی به جزء انتقام نیومده فهمیدی.

- خودم میدونم توقع هم نداشتم بعد از چندین سال برای چیز دیگه ای اومده باش.

فرزاد دستش رو روی شونه رفیقش گذاشت و گفت:

- ببین ابراهیم ما چندساله باهم دوستیم و من به خوبی درکت میکنم اما باید یادت باشه هیچ وقت احساساتت رو با کارت قاطی نکنی و اشتباهی که من کردم رو نکنی.

- اما بخاطره ما اون بلا....

فرزاد وسط پرید حرفش وگفت:

- درسته شاید اون اتفاق افتاده باشه ولی اون خودش هم باید مراقب میبود مگه نه؟.

- درسته ولی اون الان انتقام جلوی چشماش رو گرفته.

فرزاد سری تکون داد و خواست بلند بشه که ابراهیم دستش رو گرفت و گفت:

- فرزاد من میترسم نه به خاطره خودم بلکه به خاطره خانوادم من مثل تو درد ندیدم که سرد خشک بشم نمیخوام ناراحتت کنم منظور من اینه که من مثل تو سرتیپ شمس خشک و خشن نیستم که همه ازش میترسن متوجه ای که من خیلی ضعیف تر از توام فرزاد.

فرزاد به دوستش که اشک در چشمانش جمع شده بود نگاه کرد و حرفی نزد حق میداد به دوستش که بترسه چون کسی که مقابلشون بود کم کسی نبود حتی خودش هم میترسید. درسته ، سرتیپ فرزاد شمس با سی سال سابقه ی کار که کل پلیس ها و خلافکارهای شهر میشناختنش و ازش میترسیدن حالا خودش از بَبر زخم خورده ای که در کمینش نشسته بود میترسید اما ترس او که خانواده نداره کجا و ترس دوست قدیمیش که خانواده داشت و نگران خانوادش بود کجا اما چه میشه کرد هردوی اونا اشتباهی کردن و حالا کسی که به خطرناکی یک شیر درنده بود برای اتتقام ازشون دندون تیز کرده بود و منتظره یک لحظه غفلت و یا اشتباه از اون ها بود.

فرزاد بلند شد و لباسش رو درست کرد گفت:

- ابراهیم با نشستن و زانوی غم بغل کردن کاری نمیشه کرد من مطمئنم خواهر زادت از پسش برمیاد البته کمی ترسو که مشکلی نیست اما نگران نباش من بهت قول میدم این بازی به زودی تموم میشه.

ابراهیم هم بلند شد و خیره در چشمان فرزاد گفت:

- درسته تموم میشه اما با چه پایانی تموم میشه؟خوب یا بَد؟برد یا باخت؟ کدومش فرزاد؟به چه قیمتی قراره تموم بشه؟.

فرزاد به سمت دَر اتاق رفت و اون رو باز کرد و پشت به ابراهیم گفت:

- همیشه تقدیر به دلخواه ما نیست.

و به بیرون از اتاق رفت دَررو بست وابراهیم رو با فکری مشغول تنها گذاشت ابراهیمم به بیرون رفت و هردو غافل از اینکه کسی در پشت مانیتور با خنده به اونا نگاه میکنه به سره کارخود برگشتن و ناخواسته چیزی رو که ارباب تاریکی می خواست اعتراف کردن.

ویرایش شده در توسط Wowe

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

« آرتین »

    

من: ای بابا تینا ولش کن دیگه، حالا یه شوخی کرد توام جنبه داشته باش.
نیما از توی حموم داد زد:

- تینا آرتین راست میگه، من یه غلطی کردم. دلیل نمیشه که منو توی حموم زندانی بکنی.

اما تینا گوشش بدهکار نبود و با سماجت گفت:

- من کلید رو بهتون  ن.م.ی.د.م  تمام.

چشمام رو کلافه بستم و با دستام فشارشون دادم. وقتی که اداره بودم، نیما زنگ زد و گفت که تینا چون عسل ریخته روی موهاش توی حموم زندانیش کرده و هرچی میگه با کلید درو باز کنه تینا قبول نمیکنه و نیماهم از شانس خوبش گوشیش توی جیبش بوده، 
زنگ زده به من.
به دَره حموم کوبیدم و گفتم:

- آخه نیمای خر ! جای دیگه نبود فرار کنی که رفتی توی حموم؟
نیما هم با دادی که می خواست صداش برسه گفت:

- خوب من که کف دستم رو بو نکرده بودم که با کلید درو، روم قفل می کنه. واسه همین داشتم ازش فرار می کردم، پریدم توی حموم.

 سری به نشونه ی تأسف تکون دادم و روبه تینا گفتم:

- تینا بیا این درو باز کن که هم نیما بیاد بیرون و هم تو موهای عسلی شدت رو بشوری.

تینا: نخیرم، باید شب رو توی حموم بخواب تا آدم بشه؛ منم میرم اون یکی حموم.

و بلند شد و رفت. پوفـــــــی کردم و گفتم:

- نیما؛ تینا افتاده روی دنده ی لج، باید شب رو همون جا بخوابی، چون کاری از دست من برنمیاد.

نیما: یعنی چـــی؟! من شب رو توی حموم بخوابم؟.

من: آره؛ تا تو باشی وقتی که میدونی تینا روی موهاش حساسه کرم نریزی.

نیما: آرتین جان داداش، برو کلید رو ازش بگیر، خواهش می کنم.

درحالی که به اتاقم میرفتم گفتم:

- متأسفم! حالاهم بگیر بخواب، ساعت یازده شبه، منم رفتم؛ شب بخیر.

و بی توجه به داد و بیداد نیما به اتاقم رفتم و بعد چند دقیقه خوابیدم.

داشتم یه جای سرسبز راه میرفتم که صدای یه دختر رو شنیدم که وقتی برگشتم دیدم تیناست و داره میگه:

- داداشی کمکم کن، کمک داداش! .

به سمتش دویدم و دستمو دراز کردم که بگیرمش، اما یکی تینا رو از پشت گرفت و کشید؛ نمی تونستم ببینم کی داشت تینا رو می برد.
تینا داشت گریه می کرد که همه جا رو آتیش گرفت و تینا توی شعلهها گمشدش که فریاد زدم:

- تـــــیـــــنـــــا !!!.

و از خواب پریدم که دیدم تینا و نیما بالا سرم با نگرانی وایسادن.

حسابی گرمم شده بود و انگار توی کوره ی آتیش بودم، تینا آبی داد دستم و با نگرانی گفت:

- خوبی؟.

سری تکون دادم و گفتم:

- چرا اومدین اینجا ! چی شده بود؟.

نیما نشست روی زمین و گفت:

- والا ما توی حموم خواب بودیم، که تینا درو باز کرد و گفت داریتوی خواب داد میزنی؛منم وقتی اومدم توی اتاق یه چیزه نامفهومی گفتی و از خواب پریدی.

- چی می گفتم؟.

نیما: هیچی ! یه مشت چرت پرت مثل کجا می بریش نبرش، نمی زارم، و این چیزا دیگه.

من: آهان.

تینا نگاهم کرد و گفت:

- شیطون ! بگو ببینم نمیزاری کی بره؟ نکنه عاشق شدی و داشتی خوابش رو میدیدی ؟!

نیما زد توی سرم و گفت:

- ای بیشعور، تنها...تنها، ببینم دوستی، خواهری چیزی نداره دختره؟
تینا گوش نیما رو گرفت پیجوند که صدای آی آیش بلند شد ولی تینا بی توجه گفت:

- تو چی کار به دوست و خواهر، زن داداشم داری ؟!
نیما: آیییی؛ بابا واسه شهاب می خواستم، من که خودم یه زن مثل دسته ی گل دارم خداروشکر !

تینا آهانی گفت و گوش نیمارو ول کرد که نیما گوشش رو گرفت و روبه من گفت:

- حالا نگفتی این بدبخت کیه، که جنابعالی عاشقش شدی و خوابش رو می بینی ؟!
با تأسف نگاهشون کردم و گفتم:

- معلومه رمان عاشقانه خیلی می خونیدا ! این چرندیات چیه که شما دوتا به هم می بافید ؟

تینا سریع گفت:

- یعنی عاشق نشدی؟.

من: نـــــوچ.

باده جفتشون خوابید که نیما گفت:

- پس خواب کی رو ساعت چهار صبح می بینی ؟

من: بابا خواب تینا رو دیدم.

جفتشون پوفی کشیدن که تینا گفت:

- ای بابا ! ساعت چهار صبح یک کاره خواب منو دیده، بی کار.

و با نیما از اتاق خارج شدن. منم بلند شدم تا نمازم رو بخونم. نمازم که تموم شد، رفتم پیش نیما که نشسته بود روی کاناپه و آروم زدم پشت کمرش که آخ بلندی گفت و وایساد. با تعجب نگاهش کردم، گفتم:

- چته تو ! چرا داد میزنی؟ قبلاً انقدر سوسول نبودی !

نیما کمرش رو کمی ماساژ داد و نشست روی مبل گفت:

- نه بابا؛ راستش توی حموم خواب بودم، که تینا یدفعه دَر حموم رو باز کرد. منم چون به در تکیه داده بودم با کمرم به لبه ی دره حموم خوردم، تیناهم که ماشالله نگران؛ هنوز پانشده بودم شروع کرد به آرتین آرتین گفتن. به جون تو انقدر نگران تو بود، اصلاً به من نگاه
نکرد. بعدش هم به سمت اتاق تو رفت، منم با هزار بدبختی خودم رو رسوندم به اتاقت که بقیه اش هم خودت میدونی.

کنارش نشستم و زدم روی شونش و گفتم:

- بگو ببینم، حالا چرا تینا نگرانت نشد؟.

نیما تا اومد جواب بده تینا از اتاقش اومد بیرون و گفت:

- چون میدونم بادمجون بم آفت نداره !

و نشست بین ما و از توی ظرف شکلات روی میز یه شکلات برداشت، خورد که نیما گفت:

- بشکنه این دست که نمک نداره، حالا من شدم بادمجون.

تینا همون طور که شکلات میخورد گفت:

- بودی عزیزم، بودی.

و تکیه داد به کاناپه که گفتم:

- تینا یه سوال دارم، تو منو و نیما رو چقدر دوست داری؟.

تینا شونه ای بالا انداخت و گفت:

- تو رو که خیلی دوست دارم ولی نیما رو، نــــوچ دوسش ندارم.

و اومد جلو توی گوشم آروم گفت:

- دوسش ندارم ولی عاشقشم، اما به خودش نمیگم.

توی گوشش زمزمه کردم:

- چرا؟.

تیناهم همونطور گفت:

- آخه می ترسم پررو بشه، تو که می شناسیش !

سری به نشونه ی مثبت تکون دادم و بلند گفتم:

- آره... آره، میدونم.

نیما مشکوک پرسید:

- چی می گید ! ببینم اصلاً تینا چی گفت؟.

تینا پشت چشمی نازک کرد و گفت:

- هیچی، فضول بردن زیرزمین پله نداشت خورد زمین.

نیما با چشم های گرد نگاه تینا کرد و غمگین گفت:

- باشه دیگه تینا خانم، فقط بدون خیلی نامردی.

و پاشد رفت توی اتاق تینا که به تینا گفتم:

- تینا چرا ناراحتش کردی ؟

تینا زد زیره خنده و گفت:

- واقعاً فکر کردی ناراحت شده ؟!

من: وااا، مگه نشده ؟

تینا: نه بابا ! اینا فیلمش، می خواد نازش رو بکشم؛ مگه ندیدی رفت توی اتاق من ! اگر ناراحت بود که نمی رفت اونجا.

من: واقعاً؟؟؟.

تینا سری تکون داد که گفتم:

- مگه دختره تو بری نازش رو بکشی !

تینا چشمکی بهم زد و گفت:

- هر وقت از طرف من کمبود محبت میگیره این کارو می کنه.

من: ولی به نظره من ناراحت شدااا !

تینا: ولش کن؛ فردا خودت می بینی، منم دیگه میرم بخوابم، شب بخیر.

من: شبت بخیر.

تینا لبخندی زد و وارد اتاقش شد و در رو بست. منم به اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم؛ به خوابم فکر کردم.

واقعاً اگر تینا رو ازم دور کنن دیونه میشم، نیما که حتماً از دوریش خیلی عذاب می کشه، ولی الان که فکر می کنم، می بینم اگر تینا نبود منو نیما چجوری می تونستیم دووم بیاریم ! من و نیما خیلی به تینا وابسته ایم. به قدری که گاهی تینا رو تحت فشار قرار میدیم. مثل قضیه شمال تینا، که من از دوریش واقعا حالم بد شده بود؛ اما تینا مثل منو نیما نیست و وابسته کسی نمی شه که اینم، یکی از خصوصیات خوبش.

نفسم رو کلافه فوت کردم و سعی کردم فکرهای منفی رو از خودم دور کنم، ولی نمیدونم چرا همش یه حسی بهم می گفت تینا قرار ازم دور بشه و من اصلاً از این حس مزخرف خوشم نمیومد، ولی بهش ایمان داشتم.

خلاصه بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم ذهنم رو خالی کردم و چشمام رو بستم که خواب روحم رو با خودش برد، اما خوابی پُر از کابوس ، کابوس از دست دادن تینا و دوری اون.
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...