رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Fati_magha

رمان معادله عشق | fati_magha کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت_76

 

 

سروین
همه رفتیم یه دست لباس ضایع پوشیدیم‌ وشروع‌کردیم به کار ضبط بزرگی که آوده بودیم رو روشن کردم 
امیر:از آهنگهای‌ ما بزار 
من:نچ میخوام جونمون
جومونگ خلسه رو بزارم 
رهام:وا مگه آهنگهای ما چشه بده
رها:نه بد نیست ولی این فاز میده 
من:هوی هلی سردار دارین اونجا چیکار میکنین شما هنوز نامزد نشدین
سردارمحرم که شدیم 
من:باشه فقط گند بالا نیارین هنوز زوده
هلیا دستمالی‌که دستش بود پرت کرد سمتم .
منم که مودب مشغول شدم به کارم
این ایلی:خیلی نزدیک امیر میشد منم داشتم از حصودی میترکیدم دلیلیشم‌نمیدونستم که‌چرا باید حسودی کنم دلیلش برام واقعا مبهم بود
با تکون های دستی جلوی صورتم از فکر بیرون اومدم
ارتین:کجایی سروین
برای این که ماست مالی کنم سریع گفتم
من:به حرف راشا فکر میکردم
ارتین اخم غلیضی کرد 
ارتین:مثلا چه حرفی که من نباید بدونم
من:الان مثلا غیرتی شدی  بعدا بهت میگم 
ارتین سری تکون داد وکاروشو ادامه داد
اوا اومد کنارم 
من:الان میدونم داری ازفضولی میمیری راشا گفت فردین دستگیر شده باید برم اداره 
اوا(با داد):واقعا راست میگی چه خوب
امیر با اخم نگاهم کرد 
منم بیخیال شدم ومشغول کار شدم شلنگ اب دستم بود گرفتم سمت ارتین که کنارش رادوین و هیربد بودن
بعدم گرفتم سمت علیرضا و اوا چنان دادی میزدن که کم مونده بود خودمو خراب کنم
شلنگ تو دستم جابه جا شد که ایلین خیس شد که سریع دوید سمت امیر وبازوشو چسبید
نمیدونم چرا اعصبی شدم شلنگ با حرص پرت کردم زمین که بچه ها با تعجب نگاهم کردن

دیگه تا اخر کار با کسی حرف نزدم وکارمون تموم شد

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_77

 

سروین
با خستگی اومدم داخل ویلا داشتم از خستگی جون میدادم از صب داشتیم مثل کوزت کار میکردیم کوزت مثل ما کار نمیکرد با خستگی ولوو شدم رو راحتی گوشه ویلا
بابالا پاین شدن راحتی نیم نگاهی به فرد کناریم انداختم که دیدم ارمین داداش ارمیتاس پسر خیلی خوبیه ازش خیلی خوشم خیلی شوخه ارتینم از ارمین خوشش میاد جای برادری خیلی خوبه.
ارمین:چته عین لواشک پخش شدی
من:از صب عین کوزت کار کردم میخوای پخش نشم
ارمین:چطوری کوزت جون حالت خوبه
دستمو دراز کردم بیشگونی از بازوش گرفتم
ارمین داد بلندی زد وبا اعصبانیت زل زد به من
ارتین:سروین این بدبختو باز چیکارش کردی به خدا گناه داره
من:به جون خودش هیچ کاری نکردم فقط بیشگونش گرفتم
ارمین که اینو شنید عین هر وحشی حمله کرد سمت من خواستم در برم که از پشت کلاخ لباسمو گرفت که پرت شدم تو بغلش بعدم شروع کرد به قلقلک دادن
ارمین:بگو غلط کردم ولت کنم
من:ارتین غلط کرد خو غلط کردی
ارتین:خاک تو،سرت ارمین بیشتر قلقلکش بده تا ادم بشه
من:ولم کن کصافت ولم کن من بلند شم همتونو میکشم
بیرو: انتقام دماغ منم بگیر
بعد این که ارمین ولم کرد یواش رفتم بالای مبل پریدم رو کمرش موهاشو کشیدم اینقدر محکم میکشیدم که خودم دردم میومد
من:بگو غلط کردی زود تند سریع.
ارمین: غلط کردم اخ اخ ولم کن بی مو شدم
منم ولش کردم پریدم پایین براش زبونمو در آودم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_78

 

اوا
بعد اینکه سروین ارمین ول کرد نشستیم تاباهم ناهار بخوریم
علیرضا کنار من نشسته بود نرگس غذا رو اورد ماکارونی بود سروین چینی به ابروش انداخت 
سروین: خدایا خودت کمکمون کن ارتین،رامین یه زنگ بزنید به انبولاس من دلم نمیخواد بمیرم زندگی مو دوس دارم
نرگس (با جیغ):محمد رضا ببین چی میگه مگه اشپزی من بده
محمدرضا:نه گلم تو اشپزیت خیلیم خوبه
من:ارع بابا خیلی خوبه
هلیا:اقا توروخدا من نمیخوام قبل عقدم بمیرم
ارمیتا:یعنی میخوای بعد عقدت بمیری
هلیا:نخیر
رها:پس چرا میگی بعد عقد بمیرم
هلیا:اقا انیل غلط کرد خوبه
انیل:هوی با من چیکار داری خودت غلط کردی
هیربد:خواهرمو تنها گیر اوردین
ارتین:محببتون تو حلق سردار
سروین:سردار نه سرمایه ملی
سردار:خوب من به تو بگم سیفون منو اذیت میکنی
سروین:ای خدا منو تنها گیر اورده ها میبینی
ارتین‌:مگه ارمین مرده تو تنها باشی
ارمین:چرا از من مایه میزاری بیشعور
سروین:ول کنید اون ماکارونی بدین ببینم قابل خوردن هست یانه
که با اخم نرگس مواجه شد

 

رها
همه برا خودشون غذا کشیدن واقعا خوش مزه بود سروین زودتر از همه تموم کرد وبه سمت اشپز خونه رفت تا بشقابشو بزاره
بعد این که کارش تموم شد با قیافه ناراحتی پشت اپن وایساد همه تعجب کرده بودیم
سروین:میدونید تنهایی چیش خوبه اینکه یه کابلمه ته دیگ ماکارونی خودت تنها بخوری
بعدم به سمت اتاق دوید ماهم رفتیم طرفش که در اتاق قفل کرد
محمک میکبیدیم به در اتاقش اونم انگار نه انگار

 

هلیا
من:سروین بیا بیرون من ته دیگ میخوامـ سردار ببین
سردار:سروین میای بیرون یا در بشکنم
سروین:غلط کردی 
بشکنی زدم واروم به سمت پایین رفتم وکیلید اتاق برداشتم ودر باز کردم
که دیدم سروین با دهن پر مارو نگاه میکنه محتویات دهنشو قورت داد امیر:سروین نصف این کو
سروین:لولو خورد
نرگس:نگران نباشید من یه قابلمه دیگه درس کردم

 

امیر
سروین مثل بچه ها پاشو به زمین کوبید با لذت به ادا هاش نگاه کردم
سروین:منم میخوامـ منم میخوام
ارمین:باشه بیااینجا خودم بهت میدم
برای بار هزار این پسره رفت رو مخ من از صب هی داره اعصاب من خورد میکنه این دخترم که بدتر اعصاب واسم نزاشته

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_79

 

 

انیل
غروب با خستگی رو زمین نشستیم کار باغ تموم شده بود پس فردام مراسم عقد بود
مهدی اومد کنارم نشست با لبخند خسته ای نگاهش کردم که منو کشید تو بغلش منم سرم گزاشتم رو شونش
مهدی:خانومم خسته شدی
من:اره خیلی خسته شدم ازصب کار کردم 
مهدی:من فدات بشم الهی 
من:خدانکنه عزیزم این چه حرفیه
ارمیتا:اه بلند شید حالم بهم زدید هی دل قلوه میگیرید پاشید جمع کنید بساطتنو
سعید:تو با اینا چیکار داری
ارمیتا:به تو ربطی نداره فضولی
سعید:از تو یاد گرفتم فضول بودنه
ارمیتا:فعلا که تو سردسته فضولایی
من:اه بـستــه بــس کنــید حوصـلمو سر بـردیـد
بچه ها ساکت شدن اه اعصاب ادم خورد میکنن
مهدی:عشقم ولشون کن بزار به موش گربه بازیشون برسن
من:اره بابا ولشون کن
همه بچه ها مشغول حرف زدن یا مشغول یه کاری بودن سروین باتلفن حرف میزد بلند میخندید امیرم با اخم نگاهش میکرد
ارمینم کناره سروین بود هی قلقکش میداد اونم اعصبی میشد
سروین‌:راشا دودقیقه گوشی نگه دار من حساب اینو برسم
ارتین:سروین راشا چی میگفت
سروین:هیچ گفت بیاید بریم شمال
ارتین:من که پایه ام هرکی خواست بیاد

 

 

رهام
نشسته بودم رو مبل سروین پیشنهاد شمال داد بعد این که ارتین موافقتشو اعلام کرد
رها:منم پایه ام راستی کیا میان.
سروین:من،تو،ارتین،رادوین،راشا،متین
متینا،رها
ایلیا:منو ایلی هم میایم 
رها:خوب میگفتین مهردادم بیاد دیگه
اخمام به شدت توهم گره خورد این مهرداد کی بود که رها میخواست اونم بیاد اعصابم به شدت خورد بود دلم میخواست الان اینجا بود گردنشو میشکوندم
سروین:اره صبر کن بگم اونم بیاد
بعدم گوشی در اورد وبه یه نفر پی ام داد وبعد گوشیشو گزاشت کنار
انیل:منو مهدی ام میایم
سردار:منو هلیا ام میخواییم بیام 
من نمیزاشتم عشقم کنار یکی دیگه باشه تا خواستم دهنمو باز کنم امیر خودشو انداخت وسط
امیر:منو رهامم میایم
اخی راحت شدم خوب شد امیر گفتا
رامین: منو سعیدم علیرضا هم میایم
هانده:منو ارمیتا اوا هم میاییم دیگه راستی کدوم ویلا میریم
سروین:خوب اون ویلا تو شمال بود واسه ما کناریشم ویلای رها ایناست اونجا میریم
اوا:همون ویلا که باغ ایناش مشترکه ویلاهاش جسبیده به هم فقط ویلا هاش دوتاس
سروین:اره

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_80

 

امیر
داشتم دعا دعا میکردم این پسره ارمین نیاد باهمون که با حرف سروین کلا نا امید شدم
سروین:ارمین ارمان شما نمیاید
ارمین:مگه میشه تو بیای من نیام
من:یعنی اگه سروین نمیومد تو نمیومدی
ارمین:معلومه که نه
از عصبانیت داشتم میلرزیدم این پسره خیلی رو مخ بود.
سروین‌:بلند شید یه کوفتی بیارید بخوریم مردم از گرسنگی
هلیا:خوب بلند شو یه کوفتی بیار دیگه
سروین: من اگه میتونستم یه کوفتی میاوردم دیگه
رهام:الان باید چی بریزیم تو این خندق بلا 
سروین:پلو گرسنگی با خورشته دل ضعفه
رها:من غذای تکراری نمیخوام.
نرگس:نپرین به جون هم من غذا پختم
سروین:اخ محمدرضا فدات بشه
علیرضا:چرا داداش منو قربانی میکنی
سروین:چون داداش تورو میخوام قربانی کنم
خلاصه با هزار درد سر غذا مونو خوردیم وخوابیدیم

 

 

سروین
از خواب بیدار شدم که طی یه حرکت وحشیانه با دماغ خوردم زمین که احساس کردم صورتم اسفالت شد
با اه ناله از جام بلند شدم وبه سمت سرویس رفتم
بعد از انجام کار های مربوطه از سرویس بیرون اومدم
قرار بود بریم خونه تا برم اداره یه مانتو پوشیدم ویه شلوار جین از کولم برداشتم
یه روسری سرم کردم صورتم احتیاج به کرم نداشت یه برق لب زدم تا صورتم از بی روحی در بیاد بعد از کشیدن خط چشم ریمل کولم برداشتم وسایلم جمع کردم 
از اتاق زدم بیرون همه اماده بودن رفتم سر میز یه لیوان شیر کاکائو سر کشیدم
ازجام بلند شدم تا به سمت در برم
امیر:کجا داری میری
من:دارم میرم اداره دیر شده راه دوره
ارتین:تو که ماشین نیاوردی 
من‌:داداشی ماشین تورو بر میدارم
امیر:منم کار دارم خودم میرسونمت
بعدم از جاش بلند شد وبه سمت در رفت منم رفتم دنبالش سوار ماشین شدیم
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_81

 

سروین

 

دو_روز_بعد
توی خواب ناز بودم وداشتم خوابای رنگارنگ میدیدم که از جای پرت شدم پایین سرم با یه جای سفت برخوردکرد
سریع چشمامو باز کردم که دیدم از تخت پرت شدم پایین با اه و ناله از جام بلند شدم امروز قرار بود بریم ارایشگاه چون عقد هلیا بودبه سمت سرویس رفتم وابی به دست صورتم زدم بعد از انجام کارهای همیشگی از دست شویی بیرون اومدم
پشت میز ارایشم نشستم وبعد از صفا دادن به صورتم یه لباس پوشیدم ولباسی که قرار بود واسه عقد بپوشم گزاشتم داخل کاورش بعد برداشتن کیف کفش به سمت در اتاق حرکت کردم
من:سلام بر اهل اعیال منزل کجایی
مامان از اتاقش اومد بیرون دمپایی روفرشیشو به سمتم پرت کرد که با کمر مبارکم برخورد کرد
من:چته اخه مامان چیکار میکنی
مامان:مرگ مگه بهت نگفتم به من نگو منزل
من:چشم میگم عیال خوبه
مامان جیغ فرا بنفش کشید ودویید دنبالم من جیغ کشون فرار کردم که بابا و ارتین از باغ اومدن تو
دوییدم بغل بابا که مامان با غیز نگاهم کرد  
 بابا:دخترم اخه با زن من چیکار داری
ارتین:بیا پیش خودم خواهرم مارو از جوب پیدا کردن 
رفتم بغل ارتین.
من:راستی منزل کدوم ارایشگاه میخوای بری
مامان:دردمنزل،کوفت منزل،ای بمیری
سریع رفتم بیرون که مامان منوبا کلمات گوهر بارش مورد عنایت قرار نده سوار ماشین ارتین شدم وارتین که اومد به سمت خونه اوا اینا حرکت کردیم.

 

هلیا
از خواب بیدار شدم وبه سمت حمام رفتم وبعد از یه دوش کوتاه سریع بیرون اومدم وبعد صفا دادن به صورتم و لباسی که شب حاظر کردم رو پوشیدم لباسمو از کمدم برداشتم یه با صدای مامان که میگفت سردار اومده رفتم پایین مادرجان ومامان داشتن اماده میشدن پدرجان و بابا رفته بودن دنبال عاقد این حرفا
مادرجان:من فدای عروس گلم بشم
من:خدانکنه مادرجان این چه حرفیه
سردار:اخ خدایا من چه قدر غریبم
مامان:داماد گلم توهم بیا پیش من
سردار:من فدای مامان زهرا بشم 
مامان:خدانکنه
بعد کلی حرف زدن با سردار به سمت ماشین رفتیم مادر جان ، و مامان به ارایشگاه مورد نظر رفتن منو سردار هم به سمت ارایشگاه مورد نظرمان رفتیم
از ماشین پیاده شدم
سردار:خانومم کارت که تموم شد زنگ بزن بیام دنبالت
من:چشم عزیزم کاری نداری
سردار:نه گلم میتونی بری مواظب خودت باش عزیزم حرفای که درباره ستاره گفتم از یادت نره ها شاید میگم شاید الما هم بیاد
قیافه عزادارارو گرفتم وبه سردار زل زدم
من:سردار اگه چیزی گفت چی من چیکار کنم
سردار:هیچی گلم من که نمردم حالا هم بیا کاره نیمه تمومه تو تموم کن
عین خنگا زل زدم بهش که گونشو نشون داد
من:سرداز گم شو اون روی سگ منو در نیار
سردار:حرص نخور پوستت چورک میشه دیگه نمیگیرمت
با حرص پامو زمین کوبیدم که گازشو گرفت ورفت  منم رفتم تو ارایشگاه وبعد از در اوردن  مانتو تو جایگاه نشستم وبه ستاره فکرد کردم
ستاره دخترخاله سردار بودعاشق سردار بود واز اول اسم دوتاشو نو بهم بسته بودن اولین بار که سردار ،الما ازدواج کرده بودن به اجبار بابا خلیل ستاره خیلی افسرده میشه میره خارج درس میخونه وقتی سردار ازدواج شو بهم میزنه ستاره دوباره برمیگرده پیش سردار که ایندفعه قول قرار میزارن سردار ستاره عقد کنن که سردار دلش رضا نبوده ولی قبول میکنه تا اینکه منو میبینه وعاشقم میشه
با صدای ارایشگر که میگفت کارت تموم شده از جام بلند شدم وبعد از پوشیدن لباس به خودم نگاه کردم خیلی خوشگل شده بودم با صدای که میگفت داماد اومده شنلمو پوشیدم وبه سمت در رفتم سردار دم در بود خیلی عاولی شده بود 
به سمتش رفتم دست گل داد دستم شنلم داد بالا چهره مو که دید مات قیافه ام شد منم مات قیافه اون بودم که با کار های که ارایشگر گفت به سمت ماشین رفتیم قرار بود عکسم تو باغ بگیریم

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_82

 

انیل
با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم به سمت حمام رفتم بعد از گرفتن یه دوش ده دقیقه ای گرفتم نشستم پشت میز توالتم وشروع کردم به ارایش کردن بعد ارایش کردن یه لباس پوشیدم وبعد از برداشتن لباس ووسایل مورد نظر به مهدی زنگ زدم که بیاد دنبالم اخه گفته بود بهش زنگ بزنم من که حرف گوش کن بعد بیست دقیقه زنگ گوشیم بلند شد به سمت در رفتم مهدی دم در بود سوار ماشین شدم
من:سلام عامو(لحجه بوشهری)
مهدی:درد عامو بگو سلام عشقم
من:سلام صد سلام بر اقایی خودم خوبی
مهدی:خانومم که خوب باشه منم خوبم
مهدی منو دم در پیاده کرد وبعد از سفارشات مورد نیاز منو راهی ارایشگاه کرد داخل ارایشگاه شدم 
با صدای ارایشگر که میگفت کارت تمومه به خودم نگاه کردم شبیه ماه شده بودم
بعد پوشیدن مانتو به سمت بیرون رفتم مهدی دم در بود سوار ماشین شدم وبه سمت باغ رفتیم

 

 

ارمیتا
تو خواب ناز بودم که گوشی زنگ خورد با خواب الودی گوشی برداشتم
من:ها کی هستی بنال حوصله ندارم
طرف:چه قدر میخوابی مگه امروز عقد دوستت نیست 
با این حرف سریع ازجام بلند شدم صدای پشت خطی شبیه سعید بود هه ارمیتا فکر کردی اون بهت زنگ میزنه
طرف:چت شده ارمیتا خوبی
نه واقعا سعید بود با صدای شادپر انژی جواب داد
من:خوب تو خوبی
سعید:عاولی زنگ زدم بگم میخوام ببرمت ارایشگاه حاظر شو باهام بریم
بعدم قط کرد سریع اماده شدم که با تک بوق سعید سریع پریدم بیرون
سعید:سلام خانوم خانوما خوبی
من:عاولی تو خوبی 
سعید:بله
تا خود ارایشگاه حرفی نزدم تا رسیدم بعد حرف زدن به ارایشگاه رفتم

با صدای ارایشگر به خودم اومدم واقعا ناز شده بودم به سعید زنگ زدم که اومد دنبالم و رفتیم سمت باغ

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_83

 

هانده
با پریدن کسی رو تخت عین این جن زده ها از خواب پریدم چشمام بستم ودهنمو باز کردم تاهرچی از دهنم در اومد بهش بگم
من:خر،گاو،نفهم،عوضی، چرا عین وحشی ها میپری رو تخت نمیگی یه نفر خوابه 
هوتن:چته بیا منو بخور مامان گفت بیام بیدارت کنم تشریف نحستو ببری ارایشگاه 
با شنیدن اسم ارایشگاه چنان رو تخت پریدم که هوتن از تخت پرت شد پایین سرش خورد به تخت
هوتن:چته وحشی ایشالا بیشوهر بمونی شوهرت کچل باشه
من:نترس وقتی درسا خانوم اومد تورو تور کرد منم یکی مثل تورو تور میکنم حالا گم شو برو بیرون  میخوام لباس عوض کنم حال حوصلتو ندارم
اونم ودرحالی که منو مورد عنایت قرار میداد میداد از اتاق رفت بیرون
رفتم حموم یه دوش گرفتم اومدم بیرون که دیدم گوشی داره خودشو میکشه تماس برقرار کردم
من:بله بفرمایید
پشت خطی:سلام هانده خانوم یه خبری از ما نگیری ها
با شنیدن صدای رامین مشت خط دستام سرد شد قلبم به قدری محکم به قفسه سینم میکوبید که کم مونده بود از جاش بیاد بیرون
من:سلام رامین خوبی ببخشید شمارتو نداشتم
رامین:حالا به بزرگی خودم میبخشمت
من:سروین میگه ها وقتی مزه میپرونی چه قدر لوس میشی
رامین:اینا رو بیخی اماده شو خودم میام دنبالت میبرمت ارایشگاه 
بعدم قط کرد پسره خر سریع اماده شدم و لباسمو از زیر تختم بیرون کشیدم که صدای گوشیم بلند شد پی ام اومده بود 
رامین بود میگفت جلوی دره کیف کفشم برداشتم وبه سمت در رفت وبعد از توضیح دادن به مامان که با انیل میرم گفت اونام میان نمیتونستم که بگم دارم رامین میرم
سوار ماشین شدم
من:سلام رامین خان خوبی
رامین:سلام خانوم خانوما شما چطوری
من:عـــاولی.
رامین 
به راه افتاد انگار میخواست چیزی بگه ولی نمیتونست
رامین:هانده چیزه........راستش......خوب میدونی...
من:اه رامین جونت بالا بیاد دیگه بگو 
رامین:من عاشقتم هانده میخوام نظر تورم بدونم 
اینارو درحالی که ماشین متوقف کرده بود وچشمام بسته بود میگفت
من:خوبــ چیزه رامین 
چشمام بستم سریع گفتم 
من:مــــنم دوســــت دارم 
رامین سریع برگشت سمت من با چشمای گرد نگاهم کرد 
سرشو اروم اروم اورد جلو ولباشو رو لبام قرار داد بعد چند دقیقه ازم فاصله گرفت 
رامین:هانده عاشقتم
من:منم همیتطور.
به سمت ارایشگاه رفتیم وبعد از حرف زدن با رامین داخل شدم 

با صدای ارایشگر که میگفت کارت تمومه به خودم اومدم واقعا خوب شده بودم  
به رامین زنگ زدم که اومد دنبالم وبه سمت مقصد رفتم

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_84

 

اوا
با صدای مامان از خواب بیدار شدم که داشت با کسی حرف میزد صداش چه قدر اشنا بود بلند شدم وسریع رفتم پایین باورم نمیشد رو پله ها خشک شده بودم اشک تو چشمام جمع شده بود بالاخره برگشت بعداز۱۰سال من فداش بشم 
چه قدر اقا شده بود بالاخره داداشم بعد از ده سال برگشته بود
اروم ولی به زور لب زدم
من:عر......عرشیا خودتی داداشی
انگار اونم منو دیده نگاهم کرد اومد سمتم من که باهام جون گرفته بودن از پله ها پریدم بغلش 

با صدای عرشیا که میگفت بیا سریع از اتاق رفتم بیرون،قرار بود باهام بریم ارایشگاه
من:هوی عرشی
عرشیا:درد بی درمون حالا بنال
من:به کسی بگی من خواهرتم میزنم لهت میکنم
عرشیا:باشه نخور منو
عرشیا منو دم ارایشگاه پیاده کرد ورفت سروین رها هنوز نیومده بودن من مانتومو در اوردم نشستم زیر دست ارایشگر

 

 

رها
از خواب نازم بیدار شدم چون شب قبل رفته بودمـ حموم دیگه لازم نبور برم حموم سریع یه لباس پوشیدم ومشغول ارایش کردن شدم قرار بود سروین بیاد دنبالم باهم بریم ارایشگاه
بعد از اتمام کارم لباسم از کمد برداشتم همراه با کیف کفش ستش رفتم پایین که دیدم بله جمشون جمعه فقط من کمم
من:سلام بر خانواده گرام خوبید
رادوین:اه باز این اومد نمیزاره دو دقیقه تنها باشیم
من:باز که تو عقده ای شدی خاک بر سر
صدای زنگ گوشیم بلند شد سروین بود
جواب دادم که گفت دم دره 
بعد از خداحافظی با خوانواده گرام که اونام گفتن،شب میان به سمت در رفتم
سوار ماشین شدم که دیدم ایلین هم اومده 
من:سلام بر دوستان گرام حالتون خوبه
ایلی:من عاولی قرار عشقم ببینم 
با این حرفش سروین پاشو گزاشت رو گاز وبا سرعت بیشتری روند داشتم سکته میکردم

 

 

سروین
دیگه یقین پیدا کرده بودم عاشق امیر شدم باسرعت بیشتری رانندگی میکردم
خودمم داشتم سکته میکردم که رسیدم دم ارایشگاه پیاده شدیم وبه سمت داخل رفتیم وبعد از تعویض مانتو نشستیم زیر دست ارایشگر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_85

 

 

سروین
رسیده بودیم باغ به سمت رختکن رفتیم بعد از تعویض لباس رفتم تو باغ اوا دیر تر از ما اومده بود دیدم پیش یه پسر وایساده با قدم های بلند خودمو بهش رسوندم 
من(با جیغ):اوا من تورو فرستادم بری بچه هارو صدا کنی داری با پسره مردم حرف میزنی خاک توسرت
اوا:یه نفس بگیر بعد بیا بهت بگم.
پسره:اوایی میشه خانومو معرفی کنی.
من:نخیر نمیشه معرفی کنه عمشو معرفی میکنه
صدای محسن از پشت اومد برگشتم سمتش با خوشحالی رفتم پیشش.
من:سلام محسن خوبی
محسن خیره نگاهم کرد بعد لبشو با زبون تر کرد
محسن:سلام سروین چه ناز شدی.
من:ناز بودم تو کور بودی
محسن:کور عمته 
صدای ارتین، ارمین‌ میمومد که داشتن صدام میزدن
من:چیه چتون شده چرا هار میشید
ارتین:مگه عروسی دوستت نیست پس چرا مثل مهمونا رفتار میکنی
راس میگفت 
من‌:الان بچه هارو جمع میکنم میترکونیم
رفتم طرف اوا دستشو گرفتم بازور کشیدم علیرضا کنار من بود
من:علی اینو ببر وسط برم به حساب بقیه برسم
پسره:هوی یارو ول کن دست دختر مردمو 
علی:شما کی باشی مثلا
من:اوا این عصا قورت داده کیه  مثل زهرماره 
اوا:این عرشیاست 
من عین مجسمه بودم که ایلی دستمو کشید

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_86

سروین 
مات مبهوت مونده بودم این همون عصا قورا داده بود که باهاش سر جنگ داشتم اخم غلیضی کردم که امیر صدام زد
امیر:سروین جونت بالا بیا چیشدی
نگاهی بهش کردم چه خوشگل شده بود
من:اومدم چرا صدات میندازی روسرت
داشتم میرفتم که
عرشیا:اوا معرفی نمیکنی
اوا:بابا سروینه دیگه 
عرشیا با تعجب لب زد سروین
من:اوا میخوای پیش داداش جونت بمونی یا میای بریم
اوا:اومدم صبر کن 
رفتیم وسط تا میتونستیم قر کمرمونو خالی کردیم که گفتن عروس داماد اومد
هلیا سردار دست تو دست اومدن بعد از تبریک گفتن به اونا رفتیم سر یه میز نشستیم ایلی چسبیده بود به امیر کنده نمیشد منم داشتم دق میکردم
ارتین:سروین کیـی میریم شمال 
ما تو اداره کار داریم موند واسه پس فردا
ارتین:چه کاری.
من:مگه بهت نگفتم چه کاری چرا خنگی
ارتین:باشه بابا نخور منو
 عرشیا زل زده بود به من کلافم کرده بود اعصابم به کل ریخت بود به هم این ایلی هم چسبیده به امیر دیگه داشتم دق میکردم اخه من الان چه غلطی کنم این از پیش امیر بره
بلند شدم یکم راه برم که 
امیر:کجا به سلامتی
من:دارم میرم کمی بگردمـ
امیر:صبر کن منم میام 
بعد کلی حرف با امیر برگشتم پیش بچع ها

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_87

 

هلیا 
عاقد اومده بود وداشت اماده میشد تا عقد بخونه بچه ها اومدن اوا یه گوشه پارچه رو گرفت رها گوشه دیگه پارچه رو سروین هم قند هارو میسابید
مادرجان قران داد دستم باز کردم سوره 
مریم اومد شروع کردم به خوندم که صدای عاقد اومد 
عاقد:سرکار خانوم هلیا نصیری ایا بنده وکیلیم شما را باصداق یک جلد کلام الله مجید یک جفت اینه شمدون یک شاخه نبات ۱۰۰شاخه رز سرخ و۲۰سکه بهار ازادی بع عقد اقای سردار ازمون در بیاورم
سروین:عروس رفته گل بزنه 
صدای خنده همه در اومده بود داشتم دق میکردم این سروینم بازیش گرفته
عاقد:برای بار دوم عرض میکنم ایا بنده وکیلیم شمارا باصداق معلوم به عقد اقای ازمون در بیاورم
سروین:عروس رفته اتاق عمل از ترس غش کرده 
عاقد تک خنده ای کرد ودوباره شروع کرد
عاقد:برای بار سوم عرض میکنم ایا بنده وکیلم شمارا به عقد دائم اقای ازمون در بیاورمـ
سروین:عروس زیر لفضی میخواد
مادرجان یه جبعه مخملی داد دستم که توش یه گردنبد طلا بود  بعد زیر گوشم زم زمه کرد
مادرجان:خوشبخت بشین ایشالا
عاقد:ایا وکیلم
من:با اجازه پدر ومادر وتمامی بزرگترای مجلس بله 
صدای سوت کل باغ برداشته بود  دیگه مال سردار شده بودم
سیل تبریکات ریخت سرمون 
رامین:داداش خوشبخت بشین 
بعد کادو شو که سکه بود داد 
هانده:اجی خوشبخت بشی ایشالا 
ارمیتا:ایشالا همیشه شاد باشید
بقیم تبریک گفتن کادوشونو داد که نوبت رسید به سروین
سروین:ایشالا خوشبخت بشین ایشالا هیچوقت گند بالا نیارید هنوز به عروسی مونوه ایشالا بچه هاتون مثل خودتون بشن
امیر اومد کنار سروین تک خنده ای کرد
امیر:تو که اینارو تخریب شخصیت کردی
من:رسما رید به ما
بیرو واکرم اومدن پیش ما که سروین اویزون بیرو شد
سروین:داداش علی داداشی جون
بیرو:سروینـ کارتو بگو
سروین:با وحید برامون لری میرقصید
اکرم:اره علی حرف مارو زمین نداز دیگه 
با کلی اصرار علی وحید امیری لری رقصیدن 
نوبت به رقص دونفره رسید دی جی یه اهنگ اروم پخش کرد بعد منو سردار رفتیم وسط دی جی درخواست کرد چندتا از جوونام بیان
که 
سروین و امیر باهم اومدن.
اوا و علیرضا باهم اومدن.
رهاو رهام باهم اومدن.
انیل ومهدی باهم اومدن.
ارمیتا و سعید باهم اومدن.
هانده ورامین باهم اومدن.
پری و ارتین باهم اومدن وسط
خلاصه بعد رقص نوبت رسید به شام چون عقد بود نزاشتیم فیلم بگیرن بعد عقد همه چی به خوبی خوشی تموم شد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_88

 

سروین
امروز دو روزه که از عقد هلیا اینا میگزره وقراره بریم شمال با بچه ها تیپ خفن زده بودیم کوله هامونو برداشتیم ساک هامونم تو ماشین بود قرار شد همه بیان خونه ما از اینجا بریم .
من:خب تقیسم شیم که چطوری بریم
راشا:توروخدا مثل اون سری تقسیم نکن
من:وا مگه اون سری چیش بود
ارمین:هیچی فقط ما دیوونه شده بودیم از دست تو 
راشا:وای ارمین  ارتین یادتونه چطوری اذیت مون کردن
ارتین:به گوه خوردن افتاده بودیم
امیر:بس کنید حالام سروین تقسیم کن
من:رامین،هانده،انیل،مهدی ،عرشیا تو ماشین رامین که هرغلطی خواستن نتونن بکنن
سردار،هلیا،سعید،ارمیتا،ارمین با ماشین سردار  که مواظب اینا باشن غلط اضافه نکن. ایلیا،ایلی،رها،رهام،رادوین تو ماشین رهام.متین،متینا،پری،راشا،هیربد با ماشین هیربد.
منو ارتین،علیرضا،اوا،باهم با ماشین ارتین حالام برید سوار شید کلی کار داریم

همه رفتن سوار شدن ماهم سوار شدیم وبه سمت شمال حرکت کردیم ارتین علیرضا جلو بودن منو اوا عقب ارتین سقف ماشین داد پایین که عین دیوونه ها اومدیم بیرون 
ارتین:نی نی ها بیاید پاید لواشک میشد
اوا:زر نزن دوست داریم
تا خود شمال دیوونه بازی در اوردیم خندیدم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_89

 

سروین
ساعت7غروب بود که رسیدیم شمال بدنم خسته وکوفته بود از ماشین پیاده شدیم پسرا رفتن ویلای بغل ماهم رفتیم ویلای خودمون.
هرکی رفت تویه یه اتاق مستقر شد منم رفتم اتاق خودم کیفمو گزاشتم زمین وسیله های داخلشو توی کمد چیدم بعدم یه دست لباس برداشتم پوشیدم ورفتم پایین بچه ها همه پایین بودن اون ایلی پایین بود یه لحضه فکر کردم اگه برای امیر میشید چی به سر من میومد حتی فکرشم عذاب اور بود ولی چه میشه کرد عین خواهرم بود
بچه ها همه یه دست لباس راحتی پوشیده بودن
من:حالا چه غلطی بکنیم
اوا:نمیدونم چه غلطی بکنیم حوصله منم ریده
هانده:بیاید برای شام یه چیزی بپزیم که هم سرگرم شیم هم گرسنه نمونیم
ارمیتا:فک کنم اولین واخرین حرف درستی بود که تو طول عمرت زدی
هلیا:ارع بیاید درست کنیم بالاخره که باید یاد بگیرم
انیل:ارع فردا پس فردا منو هلیا قرار عروس بشیم بریم سر خونه زندگیمون
رها:فداتون بشم که ترشیده بودین
من:حالا خوبه اینا شوهر کردن رفتن ماکه ترشیده موندیم
ایلی:ما حالا شوهر از کجا بیاریم
خداشکر ایلی از اون اخلاق ها نداشت که بگه امیرم امیرم وگرنه عاشورا به پا میشد 
داشتیم با بچه غذا درست میکردیم که گوشیم زنگ خورد برش داشتم
ارتین بود تماس برقرار کردم
من:جونم داداشی کاری داری بنال
ارتی:نه به اون جونم گفتنت نه به این بنالت اماده شین بریم رستوران از اونجام بریم دریا
من:ما خودمون غذا پختیم میخوریم میایم دریا
ارتی:خوب نامردا به ماهم غذا بدین دیگه تا رستوران نریم
من:نچ غذا نداریم
ارتی:غلط کردی ما داریم میایم اونجا
بعدم قط کرد

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_90

 

سروین
بعد از این که ارتین اومد داخل بچه هام اومدن با کلی دعوا زور ،داد بیداد، از غذای که پخته بودیم میل کردن بلند شدیم اماده بریم اماده شیم وبریم به سمت دریا.
پسرا که اماده بودن فقط ما باید اماده میشدیم به سمت اتاقم رفتم ومشغول لباس پوشیدن شدم.
گوشی هنزفریمو گزاشتم داخل جیبم واز اتاق زدم بیرون چون تابستون بود هوا خوب بود از پله ها رفتم پایین بچه ها همشون اماده بودن پسرام نشسته بودن بلند شدیم وبه سمت دریا حرکت کردیم.
رسیدیم به دریا سردار،هلیا باهم رفتن
رامین،هانده باهم رفتن.
انیل ومهدی باهم رفتن.
بقیه هم موندن کنار هم پسرا چوب جمع کردن تا اتیش روشن کنن
منم نشستم رو شنا وچشم دوختم به دریا اصلا چیشد من عاشق شدم اونم عاشق یه خواننده خواننده ای که صدتا خاطرخواه داره نمونش همین ایلی خودمون اگه امیر عاشق ایلی بشه چی
با خیس شدن صورتم یه جیغ فرابنفش کشیدیم وزل زدم به فرد مقابلم که دیدم ارمین وارتین با خنده نگاهم میکنن از جام بلند شدم وگوشیمو دادم دست اوا امیر داشت به تعجب نگاهم میکرد اخه هیچوقت اینقدر اروم نبودم رفتم سمت دریا چنان جیغی کشیدیم که خودم تعجب کردم
من:خون شما دوتا حلال حلاله صبر کنید 
رفتم سمت اب وپریدم رو کول ارمین که فرو اومد تو اب من هی موهاشو میکشیدیم که ارتی اومد سمتم
ارتی:سروین کشتی پسر مردمو ولش کن
من:توروم میکشم صبر کن
بعدم اروم ارمین ول کردم هجوم بردم سمت ارتی

ادامه دارد...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_91

 

سروین
نشسته بودیم کنار اتیش وامیر رهام گیتار میزدن فضا عاشقانه بود هلیا سرشو گزاشته بود رو شونه سردار بیقیه هم تو این وضعیت بودن.

 

امیر 
رفته بودم تو حس داشتم گیتار میزدم سرمو که بالا اوردم چشمام تو چشمای سروین قفل شد.
یعنی میشد صاحب این چشما مال من بشه منو دوس داشته باشه.
با تموم شدن اهنگ رهام از جاش بلند شد وصداشو صاف کرد.

 

 

رهام
ازجام بلند شدم تصمیمو گرفته بودم میخواستم بگم دوسش دارم شده دنیام شده دلیل بودم 
صدام صاف کردم وزل زدم تو چشماش
من:امروز میخوام یه اعراف بکنم یه اعرافی که شاید زندگی مو تغییر بده
رهای عزیز میخوام بگم عاشقتم دوست دارم
اخـــیش سبک شـــدم

 

رها
تو بهت حرفای رهام بودم مگه میشد یعنی رهامم منو دوس داره وای خدایای شکرت سرم بالا اوردم وزل زدم تو دوتا تیله مشکی که حالا مال من بودن
من:من عاشقتـم رهامم 
رهام خنده ای از سر خوشی سر داد و اومد کنارم نشست.
سروین:خوب شماهم که تشریف بردید قاطی مرغا 
رهام:تا چشت دراد
سروین:والا من نگران رها هستم بدبخت شد بیچاره 
همه از این کل کل های رهام سروین خندشون گرفته بود.
چه قدر خوشحال بودم که بالاخره به عشق زندگیم رسیدم خدایا شکرت 

 

 

امیر
بعد از اعراف رهام همه یه گوشه با جفتشون نشسته بود به غیر از سروین اوا علیرضا نشسته بود رو یه تخته سنگ رفتم کنارش خیلی پکر بود
مشغول صحبت باهاش بودم که با جیغ اوا با سرعت رفتیم پیشش.
که دیدم بله سروین خانوم بازم کرم داره میریزه ولی با دیدن فرد کناریش،اخمام حسابی رفت توهم کارد میزدی خونم در نمیومد خلاصه بعد کلی حرف زدن برگشتیم 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_92

 

 

سروین 
قرار بود امروز همگی باهم بریم یه رستوران سنتی دلم برای غذا های محلی لک زده بود.
به خاطر شغلم مجبور بودم لباسای مناسب بپوشم تا خدای نکرده برام درد سر نشه.
یه تیپ مناسب زدم بعدوازوارایش وبرداشتن گوشیم از اتاق زدم بیرون صدای بلند رها میومد که با تلفن صحبت میکرد.حتما رهام جونش بود دیگه این رها هم پدر رهام بدبخت در میاره.
از اونور صدای جر بحث هانده میومد به طرفش رفتم بعدواز اتمام مکالمش با اخم نشست رو مبل.
من:چت شده هانده چرا بازدپرس شدی
هانده:تقصیر رامین دیگه اعصاب برا ادم نمیزاره
من:مگه چی گفته که جوش اوردی 
هانده:هیچی میگه میخوام بیام خواستگاریت سرهمین ماه عقد کنیم.
من: اینکه خوب از ترشیدگیم در میای
هانده با جیغ مشتی به بازوم زد که باعث شد جیغم بره هوا.
من:چته وحشی مگه بده میخواد زودتر بگیرتت میترسه مال خودش نشی.
هانده:بابا من میگم صبر کنه هنوز زوده 
میدونی فقط۱۰روز تا اخر ماه مونده
بعد از کلی حرف زدن با هانده راضی شد رامین بره خواستگاریش.
ارمیتا:باشه عشقم الان میایم صبر کن بچه ها اماده شن.
چشمام اندازه توپ فوتبال شده بود عشقم دیگه چه صیقه ای بود فکر منو اوا به زبون اورد.
اوا:ارمیتا عشقت کیه زده به سرت
ارمیتا دست پاچه اب دهنشو قورت داد وزل زد به اوا
ارمیتا:سـ.....سعیـ......سعید
هلیا:سعید خودمون دیگه اره
ارمیتا:اره
ایلی:خوب شد حالاعشقت امیر نیست
با حرفی که زد نفسم حبس شد دختره نفهم.
متینا که دید من از عصبانیت قرمز شدم حرف عوض کرد متینا دختر خوبی بود خیلی عاقل بود حکم یه خواهر بزرگتر برام داشت.
با تک زنگی که ارتی زد همه حاظر اماده رفتیم بیرون

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_93

 

امیر
اماده شده بودیم وتو باغ وایساده بودیم که دوتا ویلا توش قرار داشت منتظر دخترا بودیم.
بالاخره دخترا اومدن بیرون.
ارتین:میزاشتین فردا میومدین دیگه حالا زوده.
اوا:ناراحتی بریم فردا بریم بیایم.
ارتین:توباز حرف زدی مگه اینجا بزرگتر نیست که تو حرف میزنی.
اوا:خفه شو کصافت،اشغال،نفهم،گاو
ارتین:نچ نچ بازم چند روز بالا سرت نبودم بی ادب شدی یادم باشه ببرم امپول هاری تو بزنم.
اوا با جیغ اومد سمت ارتی واز بازوش بیشگون گرفت.
سروین:هوی اوا کشتی داداشمو
تازه چشمم به سروین افتاد چه قدر خوشگل شده بود.
ارمین:وای مامانمینا داداششو کشتن
اه باز این پسره چلغوز خودشو انداخت وسط میخوام فقط بکشمش.
اوا:داداشت ارزونی خودت.
رهام:ای بابا بس کنید دیگه بیاید بریم.
رها:راست میگه عشقم دیگه بیاید بریم
من:اوق عـشقم حالمو بهم زدی.
رهام:امیر میام میزنمتا با زن من چیکار داری
همینطور که داشتم در ماشین باز میکردم تا سوار شم برگشتم سمتمش
من:زنت ارزونی خودت زنت منو نخوره من با زنت کاری ندارم.
همه سوارماشینا شدن وبه سمت رستوران محلی حرکت کردیم.
با توقف ماشین سعید منم توقف کردم
وارد رستوران شدیم.
رستوران به شکل یه باغ بود که یه فواره وسطش بود. فضای عاشقانه رمانتیکی داشت.یه قسمت برای قدم زدن زوج ها بود یه قسمتم برای نشستن. به سمت یه تخته رفتیم وهمگی روش نشستیم تخته خیلی بزرگ بود.
گارسون اومد طرفمون تاسفارش بگیره
گارسون:چی میل دارید.
سروین:شمارو نمیدونم ولی من الان هوس چای قلیون کردم.
اوا:اره منم هوس کردم.
گارسون:ببخشید شما اقای مقاره نیستید
تازه چشماش به همه افتاد چشماش اندازه پرتقال شده بود.
چون تخت ما گوشه ترین قسمت بود به جایی دید نداشت.
سردار:میشه به کسی چیزی نگید.
گارسون:به شرطی که باهم عکس بگیرید.
چه قدر پرو بود بعد عکس گرفتن قلیونارو اوردن که سروین اولین نفر قلیون برداشت.
اصلا چه معنی میده دختر قلیون بکشه اه اعصابمو داغون کرد.
بعداز غذا همه دونفره رفتن بگردن فقط مامونده بودیم
خلاصه ساعت۰۰:۰۰اجازه دادن بریم خونه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_94

 

سروین
امروز قرار بود بریم دریا وبعدش بریم تهران ساکمو جمع کردم.کولمم برداشتم وبعد از مرتب کردن لباسام به سمت بیرون رفتم همه اماده بودن.
به سمت دریا حرکت کردیم وسط راه علیرضا جلوی همرو گرفت.مجبورمون کرد وایسیم.

 

 

اوا
علیرضا زل زدم تو چشمام یعنی چی میخواست بگه. 
علیرضا:اوا من دوست دارم
با این حرف ناگهانیش بدون مقدمه شوکه شدم چشمام اندازه پرتقال شده بود.
علیرضا:اوا عزیزم بگو که توهم دوسم داری بگو عاشقمی.
ارتین:اره بگو بگو عزیزش.
ارتین با چشم غره سروین خفه شد مونده بودم چی بگم.
من که دوسش داشتم پس چرا ساکت بودم چرا حرفی نمیزدم اره باید میگفتم که دوسش دارم باید میگفتم شده دنیام.
من:من دوست دارم علیرضا من عاشقتم شدی دنیام شدی دلیل بودنم
ارمین:نچ نچ خجالت مجالتم سرت نشه ها.
من:به تو چه عشق خودمه.
علی اومد من رو دستاش بلند کرد تو هوا منو چرخوند.
چه قدر این مرد دوس داشتم با هاش هم قدم شدم.
علیرضا:وای اوایی میگم بعد از این که برگشتیم میام خواستگاری بعدشم ازدواج میکنیم بعدم ده تا بچه وای چه زندگی خوبی
با چشمای گرد به علی نگاه کردم 
من:ده تا زیادت نشه یه وقت رو دل نکنی.
علیرضا:نه نترس رو دل نمیکنم.
بعدش منو دریه حرکت برگردوند سمت خودش.
زل زد تو چشمام 
علیرضا:اوا قول بده همیشه دوسم داشته باشی قول بده هیچوقت ترکم نکنی.
من:قول میدم همه کسم
علی سرشو اورد جلو ولباشو گزاشت رو لبام و....

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_95
 

 

انیل
کنار مهدی نشسته بودم وغروب نگاه میکردم. سرمو گزاشتم رو شونه هاش که اونم مشغول نوازش موهام شد.
من:مهدی
مهدی:جان مهدی
من:قول میدی هیجوقت ترکم نکنی.
مهدی:مگه ادم عشقشو ترک میکنه فدات شم من تا اخرش باهاتم.
چه قدر خوب بود مهدی داشتم که هوا داشته باشه.

 

ارمیتا
باسعید داشتم تو ساحل قدم میزدم دست تو دست مرد زندگیم کسی که الان شده همه کسم.
سعید:خانوممم 
من:جانم
سعید:نفسم قول میدی همیشه کنارم باشی ترکم نکنی
من:اره دلیل بودنم ارع همه کسم.

 

هانده
کنار رامین رو شنا نشسته بودم داشتم به زندگی جدیدی که قرار بود شروع کنم فکر کنم.
زندگی که کنار مرد زندگیم قرار بود شروع کنه.
رامین دست کرد تو تو موهام وموهام بهم ریخت چتریام ریخت روصورتم.
چه قدر من کنار این مرد خوشبخت بودم.
رامین:زندگیم یه سوال میشه بپرسم
من: اره اقایی بپرس
رامین:اگه من نباشم چیکار میکنی
من:اینو بدون هانده  بی رامین یعنی هیچ.
بغلم کرد که عطرشو با تمام وجود بلعیدم.

 

 

هلیا
کنار سردارم نشسته بودم داشتم از وجود عشقم لذت میبردم.
از وجود کسی که الان همه کسم شده بود.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_96

 

سروین
نشسته بودم وداشتم به موج های پر پرخروش دریا نگاه میکردم.
که صدای ارمین باعث شد از فکر دربیام
ارمین:من میخوام اینجا سروین خانوم خواستگاری کنم.
با چیزی که میشنیدم داشتم شاخ در میاوردم این چی میگفت من امیر دوست داشتم نه این پسرو.
دخترا با تعجب نگاهم میکردن. امیر با خشم وعصبانیت زل زد تو چشمای ارمین.

 

امیر
داشتم چی میشنیدم عشقم داشت از دستم میرفت خدا خودت کمکم کن من بدون اون میمیرم.
باید لب باز میکردم حرفمو میگفتم نباید صبر میکردم وگرنه عشقم از دستم میرفت.
سروین:ولی.....ارمین......چیزه.....
ارمین:چیع بگو خجالت نکش
من:سروین من میخوام بهت بگمـ دوست دارم عاشقتم 
اخیش راحت شدم.

 

سروین
چی میشنیدم همه کسم داشت میگفت دوسم داره
من:ارمین تو مثل برادرمی ولی من عاشقم عاشق هیچی سرش نمیشه
من امیرو دوس دارم.
امیر با خنده اومد طرف منو تو اغوشش گرفت.
داداش گلمم یه گوشه با لبخند مشغول دیدن من بود

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_97

سروین

دوماه بعد
رو صندلی ارایشگاه نشسته بودم روزی که ارزوشو داشتم رسید.روزی که قرار بود عروس امیر بشم.
ارایشگر اصلا نمیزاشت خودمو ببینم واین حسابی کفر منو در اورده بود.
بعد از سه ساعت کارم تموم شد با کمک دستیار اراشگر لباسمو پوشیدم
وتو اینه قدی خودمو تماشا کردم چه خوب شده بودم.

 

رها
ارایشم تموم شده بود وایشگر داشت موهامو درست میکرد بعد از این که ارایشگر گفت چه ماه شدی.
به سمت اتاق پرو رفتم تا لباسمو بپوشم.
تو اتاق پرو یه اینه قدی بود که خودمو دیدم چه ماه شده بودم

 

اوا
تو یه اتاق جداگانه بودم وداشتن موهامو درست میکردم داشتم عروس علیرضام میشدم کسی که دنیام بود
ارایشگر با گفتن کارت تموم شد.
از جام بلند شدم ولباس عروسمو پوشیدم شبیه عروسک شده بودم.

 

هلیا
منو سردار یک ماه پیش به خاطر کار سردار عروسی کردیم والان فقط برای مراسم دخترا اومده بودم
لباس مجلسی بلندم تنم کردم وبا دست ازادم موهامو مرتب کردم من خوشبخت بودم چون سردار داشتم.

 

 

ارمیتا
با کمک کمک ارایشگر کفشامو پوشیدم
بعدم لباس بلندمو از کاور در اوردم 
ومشغول پوشیدنش شدم.
چه قدر خوشگل ناز شده بودم 

 

 

انیل
ارایشگر موهامو اینقدر محمک میکشید که کم مونده بود موهام از ریشه کنده بشه 
معلوم نیست داره چه غلطی میکنه
و تعریف کردن از این که خوشگل شدم فهمیدم کارش تموم شده.
با کمک ارایشگر لباسمو پوشیدم ومنتظر شدم.

 

رها
پنچ ساعت بود زیر دست ارایشگر بودم وعذاب شب اول قبر بهم داده بود.
با گفتن این که کارت تموم شده از جام بلند،شدم ولباسامو پوشیدم ومنتظر عشقم شدم.

 

 

سروین
اینم از داستان زتدگی ما پرماجرا بود ولی خوب اخر شدم برا امیرم شدم برا همه کسم
اولا میگفتن عشق میخندیدم ولی الان به معجزه عشق ایمان اوردم

به پایان امد این دفتر 
           حکایت همچنان باقیست

دلتون شاد
  لباتون خندون
     عشقاتون پایدار
            تنتون سلامت

عشق معجزه ایست 
     از در رحمت الهی

پـــــایان
نویسنده:فاطمه مقاره

 

از دوستان گلم:نگین،محدثه،زهرا،زینب،عسل،مائده،هانیه و تمامی عزیزان ممنونم که من رو تو نوشتن این رمان یاری کردن


1397/7/29

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...