رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Fati_magha

رمان معادله عشق | fati_magha کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

 

IMG_20190815_125508_497.jpg

 

نام رمان :معادله عشق

نام نویسنده :فاطمه مقاره

ساعت پارت گذاری :معلوم نیست

ژانر :عاشقانه،طنز،درام

هدف از نوشتن :علاقه شدید به نویسندگی

خلاصه :دختری از جنس حوا،پسری از جنس آدم  دختری که طی یه اتفاق با پسر مشهور
قصه ما آشنا میشه.
وعشقشون می شه از جنس عشق آدم
 و حوا.
عشق با طعم شیرین دعوا و کل کل 

مقدمه :

همه ی شهرهای دنیا..♡
در نقشه ی جغرافیا...♡
به نظرم نقطه های خیالی اند ..♡
مگر یک شهر..♡
شهری که در آن عاشق ات شدم ..♡
شهری که بعد از تو وطنم شد ...♡

میگفت جای گیاه بامبو را ک عوض کنی دیگع رشد نمیکند پژمردع میشع .میدونی چرا؟
چون ریشع اش را همانجا جا میگذارد...♡
دل آدمیزاد ک دیگع کمتر از گیاه نیست جانم !گاهی ریشع اش جا میماند در دلی،لبخندی،بوسع ای..:)

صفحه نقد

ویرایش شده در توسط Fati_magha

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از زبان سروین
با صدای داد زدنای یکی از خواب بیدار شدم بلند شدم ببینم کیه دیدم بله بازم هلیا و رها زنگ الارم گوشیمو عوض کردن 
بیشعورا اخه دیروز وقتی خواب بودن ابو خالی کردم سرشون مثلا خواستن تلافی کنن
خوب بزارین از خودم بگم من توی یه خانواده اشرافی به دنیا اومدم. ولی نه از اشرافیا که پایبند قانون باشن! به شیطون فامیل معروفم از دیوار راست بالا میرم وصدای همه رو در میارم.یه خانواده چهارنفره داریم ویک داداش دارم ۲۰سالمه و از اون جایی که عاشق فوتبالم تو لیگ پرسپولیس بانوان بازی میکنم
وپلیس هم هستم 
مادرم دکتره
وپدرم کارخونه داره 
برادرمم که اسمش ارتین مهندس  معماری و شرکت داره
هلیا دوستمه که دانشجوی پزشکیه از بچگی باهم دوست بودیم 
رها هم دختر عموی  که مثل خودم پلیسه 
اسم دوست دیگم اواهست که تو تیم ملی والیبال بازی میکنه.
ما چهار تا خیلی صمیمی هستیم
با دوستای دیگمم صمیمیم ولی اینا فرق دارن
یه گرمکن توسی پوشیدم موهامو بالای سرم بستم و از اتاق زدم بیرون نشستم رو نرده ها سر خوردم که مامانم گفت:
مامان:افرین افرین دختره میمونم قشنگ از همه جا اویزون شو.

بعدم با بابام زدن زیر خنده
بابام گفت:
بابا:چیکارش داری خانوم میمونه خودمه
مامان :حالا اینارو بیخی
من:جانم بیخی
مامان:اینارو ول کن اون مهسای بدبخت صد بار تا حالا زنگ زده برو ببین چی میگه 
بابا: چیشده دختر خرس قطبیم امروز زود بیدار شدی.
من :بابا اینارو از کجا میاری خرس قطبی میمون مگه باغ وحشه درضمن این دختر دوست گلتون و برادر زادتون الارم گوشیمو کوک کرده بودن 

بابا :دمشون گرم ولی فکر کنم فاتحشونو خوندس
من: فکر کن من این کارشونو بی جواب بزارم اونوقت عقده میشه تو دلم خوب پدر نمونه من میرم ورزش تو حیاط
بابا:سروین تورو خدا ایندفه نزن وسایلا مامانتو بشکنی که پدرمون در اومدس
مامان از اشپز خونه داد زد
مامان:هوییی حواستون باشه ها میندازمتون بیرون ناهارم نمیدم بهتون
من:مامی جون ناهارو که مرجانو مروارید درس میکنن نه شما
یه دفعه مامان دوید طرفم من دویدم تو حیاط 
دیدم باغبونمون مش رحمت مشغول تمیز کردن باغه 
بهش سلام دادم وشروع کردم به نرمش بعدش فوتبال بازی کردم یه لحضه یادم اومد باید به مهسا زنگ میزدم گوشیمو از جیبم در اوردم دیدم وای ۲۰بار زنگ زده
شمارشو گرفتم که یهو صدای دادش بلند شد
مهسا:عوضی  چرا جواب نمیدی بیشعور حتما خواب بودی خرس قطبی
من:ارام حیوان رم نکن باید به علی بگم تو تصمیمش تجدید نظر کنه 
مهسا: سروین میکشمت به عشقم چی کار داری
من:حالا   چه کار داری
مهسا:بیشعور بی احساس زنگ زدم بگم عروسی داریم بیای بریم برام لباس بخریم

من:باشه کی بریم
مهسا:امروز علیم میادا
من :نه بازم علی
مهسا :هوی میکشمتا
من :باش داد نزن پوستت خراب میشه دیگه علی نمیگیرتت
بعدم بدون اینکه اجازه بدم حرف بزنه گوشیم قطع کردم رفتم خونه دیدم مادر گرام وپدر درحال فیلم دیدین بودن رفتم کنارشون وداد زدم که هردو پریدن بالا ویهو دویدن دنبالم منو سریع رفتم تو اتاقم 
رفتم یه دوش گرفتم وچون ظهر بود رفتم ناهار خوردم 
واومدم اتاقم تا اماده بشم

ویرایش شده در توسط Fati_magha

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از زبان سروین
اومدم اتاقم تا اماده بشم دیر شده بود الان جیغ داد مهسا بلند میشد.
سریع یه لباس پوشیدم یکم ارایش کردم که شامل رژ؛خط چشم؛ریمل بود 
با اتکلنم دوش گرفتم که صدای زنگ گوشیم بلند شد برش داشتم دیدم هلیاس جواب دادم
هلیا:سلااام بر سیفون خودم
من(با داد):درد کوفت حناق مرض این چه کاری بود کردین ها 
هلی:اینارو ول کن هیربد شب برنامه شهربازی گزاشته پایه ای
من :پایه چیه چهار پایتم دم داداشت گرم 
هلیا:میدونستم پایه ای بیایم دنبالت
من:نچ با ارتین میام
هلیا:باشه
من:به بچه هام بگو هلی
هلی:درد هلی کوفت هلی زهر مار حناق بیست چهار ساعت صدبار نگفتم نگو هلی
من:ای هلی هلی اروم جونش هلی
هلی(با جیغ):بمیری
من:خوب عزیزم حرص نخور پوستت خراب میشه کسی نمیگیرتت 
دیگه بهش فرصت جیغ ندادمو قطع کردم 
مهسا تک زد برم دم در رفتم دم در که دیدم علی با سوناتاش دم دره وایساده 
رفتم طرفشونو سلام علیک کردم 
که اونام سلام کردنو به طرف مقصد یعنی پاساژ (...........)رفتیم
الان دوساعتی هست که داریم جون میدیم تا خانوم یه لباس انتخاب کنه
من:علی این زنه تو گرفتی اخه 
علی:مگه خانوم من چشه
من:چشم نیست گوشه
علی :کم نیاریا
من:نه حواسم هست نترس
بالاخره بعد کلی جون کندن خانوم یه لباس سفید انتخاب کرد با کیف کفش ستش 
بعدش به سمت کافه پاساژ رفتیم همه سفارش قهوه دادیم
من :هوی مهسا علیم میخواد بیاد
مهسا:دیگه چی بیاد بگه ببخشید من دوست پسر دخترتونم

من:چمیدونم والا از شما دوتا اعجوبه بعید نیست
مهسا (با داد):خفه شو
من:شنا بلدم خفه نمیشم
قهوه هامونو اوردن وما مشغول خوردن شدیم
بلند شدیم علی  ومهسا من پیاده کردنو رفتن 

من کیلدو تو در چرخوندمو رفتم داخل
و....

ویرایش شده در توسط Fati_magha

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سروین
وارد خونه شدم بلند داد زدم 
من:سلااام بر خانواده گرام حالتون چطوره
ارتین:سلام گوساله تو چطوری
من:منم خوب داداش گاوم
ارتین:چرا گاو حالا
من:خوب من گوساله باشم تو که بزرگتری میشی گاو
ارتین:اوه چه ریز بین افرین افرین خانوم پلیس 
من:زود افتخار کن که خواهرت پلیسه

بابا :راستی فردا چند تا از دوستام قراره با خانواده بیان بعد سال ها پیداشون کردم هیچ جا نمیرید ها
من:من که صبح میرم اداره
بابا : بیخود
من :اخه مگه قراره از صبح بیان 
بابا:بله شاید همین امشب دوتاشون رسیدن 
دوتاشونم فردا میان
من:من که میرم اداره
بابا :من که از پس تو برنمیام باشه برو 
من:هوی ارتین بدو حاظر شو بریم
مامان:کجا
من و اترین هم زمان :شهر بازی
مامان بابام چیزی نگفتن رفتم تو اتاقم تا اماده شم
یه بلیز بالای ناف مشکی پوشیدم با نوشته های سفید 
یه شلوار مشکی قد نودم پوشیدم مانتوی جلو باز مشکیمم پوشیدم موهامو دوگیس بافتم فرق باز کردم.  
رژ لبمو زدمو ریملو خط چشمم کشیدمو 
روسری سفیدمو پوشیدم. 
ساعتمو دستبندمو انداختم کیفمم انداختمرو شونم زدم بیرون که ارتینم هم زمان اومد بیرون وای قربون داداشم برم که همجین تیپ دختر کشی زده
یه اخم کردو
ارتین:این چه وضعیها
من:عه داداش اذیت نکن میش خودتم دیگه 
ارتین؛باشه.
صدای  اهنگ گوشیم بلند شد 
اوا بود جواب دادم
من :سلام بر قد بلند خودم
اوا : کجایی
من:داریم میایم دنبالت 
اوا :باشه دم درم 
گوشیمو برداشتمو به رها زنگیدم 
رها:وای خورشید از کدوم ور محو شده تو به من زنگ زدی
من:اولن خورشید از اونجا ظهور کرده دومن 
زنگ زدم بببینم مردی حلوا بخوریم 
رها:تا تو نمیری من نمیمیرم
من:ارزو بر جوانان عیب نیست
ارتین :با ماشین من میریما
من: باشه با لگن تو میریم
ارتین : خاک تو سر به بنز میگی لگن
رفتیم سوار ماشین ارتی شدیم 
من :رها با کی میای
رها :با داداش خرم رادوین
 الانم برم که منتظره بای
من:خاک تو سرت فردوسی ۳۰سال جون کندو زحمت کشید پارتی نرفت دختر بازی نکرد که توبگی بای

ویرایش شده در توسط Fati_magha

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت4

 

سروین 
ارتین داش از خنده جون میداد 
رها:خاک تو سرت به فردوسیم رحم نمیکنی 
من:نه گمشو بعد قط کردم دستمو دراز کردم ضبط روشن کردم اهنگ همه_بدا 
از ساسی پلی شد با ساسی میخوندم
سلامتی همه خرا 
همه با معرفتا
سلامتی اون شبا
من :هان شلوغ نگفته بودی توهم اره 
ارتین:(خنده)  وای از دست تو 
رسیدیم خونه اوا اینا تک زدم اومد دم در.

نشست تو ماشین 
ارتین:به به یه خره دیگم اومد تا سروین تنها نباشه
اوا:اون خره باشه توهم هم خری خواهر برادرین دیگه
من:هوی خر شمایید چرا از من مایه میزارید
ارتین:باشه نه نه بروسلی نزن.
من:عمته
ارتین :اگه بع بابا نگفتم
من :
اوا:اه کم زر بزنید
منو ارتین ساکت شدیم 
صدای ضبط بلند کردم صدای لیتو تو ماشین پیچید 
اهنگ نوش دارو بود با اهنگ همخونی میکردم که اوا گفت
اوا:سروین گیتارتو اوردی بزنی
من:یس
دیگه تا مقصد حرف نزدیم رسیدیم پارک ارم بچه ها دم ورودی بودن رفتیم کنارشون باهمه از جمله

 هلیا
هیربد
راودین
رها
انیل
باران
ارمین
فراز
احوال پرسی کردیم
هیربد:میزاشتین فردا میومدین
منم راه افتادم سمت ماشین که 
هیربد:کجا میری
من: خودت گفتی برو فردا بیا 
هیربد:گم شو بیا اینور ببینم اخه 
من :چون تو میگی باشه 
داشتیم میرفتیم که یهو برخورد کردم با یه پسر اخ سرم درد گرف 
اومد یه چی بهش بگم که دیدم واو یه پسر هم خورده به  هلی
وایاین که سردار ازمون بود با سعید عزت الهی رامین رضاییان و مهدی طارمی 
وای اینم که خورده بود به من امیر مقاره بود
رفتم تو قالب جدیت 
من :حواستون کجاست اقای محترم
امیر مقاره:شما کوری نمیبینی
این دیگه داشت توهین میکرد از حدش گذشته بود 
من:ه درست صحبت کنا من هیچی نمیگم فکر کردی کی هستی 
امیر:برو بابا دختره لوس
من:لوس عمته 
اوا:سروین بیا این ور دهن به دهن نزار
من:نه اخه بزار ببینم این کیه 
امیر تا خواست چیزی بگه اترین با اخم:بسته سروین 
منم دیگه بس کردم ولی هلیا داشت با سردار دعوا میکرد فکنم هنوز نشناختتش خب اخه اون کم فوتبال میبینه 
و............

ویرایش شده در توسط Fati_magha

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت5

 

هلیا
داشتم میرفتم که سرم با جایی برخورد کرد سرم اوردم بالا که با یه اکیپ پسر برخورد کردم
من:هوی یارو حواست کجاست
پسره:تو خوردی طلبکارم هستی
من :تو چشمای کورتو باز نمیکنی تقصیر منه
پسره:کور خودتی
تا خواستم چیزی بگم که دیدم 
سروین: واقعا که اقای ازمون از شما بعیده 
ازمون دیگه کدوم خریه اخه
ازمون: چه عجب یه نفر مارو شناخت فکر کنم اونم به خاطر اینکه مجردم فقط اسممو حفظ کرده
پسره پرو تا خواستم چیزی بگم سروین دستشو برد بالا به علامت سکوت منظره یه طوفان بودم

 

سروین 
شروع کردم حرف زدن
من:سردار ازمون پسر خلیل ازمون متولد۱۳۷۳
پدرتون به امپراطور معروفه و دوبار تو اسیا بهترین بازیکن والیبال شده
مادر وخواهرتونم تو تیم والیبال بودن 
فقط دامادتون ورزشکار نیست
دوتا خواهر زاده دارین به اسم ایلیا و دلارام
اسم خواهرتون سلمازه واسم نامزده قبلیتون الما که جداشدین
تو تیم والیبال بودین ولی تصمیم گرفتین برین فوتبال 
ت سن۱۷سالگی رفتین روسیه ت تیم روبین کازان بازی کردین 

تو سال۲۰۰۲بهترین گل زن جام دوستی بودین
به زبان های ترکمنی فارسی انگلیسی عربی و روسی تسلط دارین والانم تو تیم ملی شماره۲۰هستین 
ومنظرین جام جهانی شروع شه

همع با دهن باز نگام میکردن 
رامین رضاییان: ماشالا ماشلا فکر کنم شما عاشق سردارین که ازش این همه اطلاعات دارین
من: هه هه بامزه شب تو دریا چه ارومیه خوابیدی
درضمن غیر از اقای ازمون شما هرکیو بگین من اطلاعات کاملشو بگم
رامین:نه تورو خدا
باران: خدایا فوتبالیستای مملکتو ببین 
خدایاینارو بی  نوبت شفا بده ما خوشحال شیم
رامین:فکر کردی خیلی با مزه ای 
باران :فکر نکردم چون هستم
انیل: با اینا دهن به دهن نزار بسته

سعید عزت الهی:شماباید افتخار کنید مارو دیدی حالا که باهاتون هم کلام شدیم باید از خوشحال غش کنید
انیل:اره دارم پر پر میزنم باهات حرف بزنم الانم خودم. میکشم صبر کن 
بعدم یه پوزخند زد 
من:اقای هادیان شما به جای این که عین ماست وایسید مارو نگاه کنید به دوستتون ادب یاد بدید 
رها:عزیزم شما از اینا چه انتظاری داری 
رهام :شما وکیلید
رها؛گیریم که اره ربطش
رهام:اخه زیادی دخالت میکنی
رها: دلم میخواد تورو سنه نه
امیر:تو خوردی به من انظار غذر خواهی داری
من :من که بخشیدمت خداهم میبخشتت شفا میده
از اونور بیرانوند زن بجه هاش اومدن خیلی ذوق کردم 
من:وای سلام اقای بیراوند
بیراوند:سلام شما
من:من از طرف دارای 6اتیشه شما پرسپولیسم
مهدی طارمی:خوب ماهم پرسپولیسیم دیگه
من: شما خودتو با اقای بیراوند مقایسه میکنید. 

همین طور که داشتیم حرف میزدیم ملت ریختن سر این پسرا ماهم بعد امضا اومدیم اینور
و.....

و...........

ویرایش شده در توسط Fati_magha

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_6

امیر

دختره پرو هرچی از دهنش در اومده گفته بعدش حالا به رهام میگه به این ادب یاد بده اعصابم بهم ریخته بود
رهام:حرص نخور برادرم پوستت چروکمیشه
من:رهام خفه شو ها میزنم نصفت میکنم
سردار:اوه چه خشن
علیرضا‌جهانبخش:بسته بچه ها دیگه ول کنید اومدیم دودقیقه خوش باشیم
سردار:اوه اوه بازم علی رضا مثبت بازیش گل کرد
همگی زدیم زیر خنده 
رامین:خب از کجا شروع کنیم 
سعید:چرخ فلک
همگی به سمت باجه بلیط فروشی راه افتادیم رفتم به تعدادمون بیلط گرفتم 
تو صف وایسادیم تا سوار شیم که یهو

 

 

سروین
گفتم بچه ها بریم سوار چرخ فلک بشیم که 
هلیا:من نمیاما دفعه پیش یادت نیست چطوری غش کردن 
من:نخیر باید بیای نیای بازور میبرم
هیربد:اخه چیکار به خواهرم داری میخوای بکشیش 
من:باید بیاد
اوا:تو تامارو نکشی راحت نمیشی نه باید دفنمون کنی بعو
ارتین:اگه قرار باشه کسیو بکشه اول منو میکشه نه شماهارو 
من:اره اره راس میگه اول اینو میکشم 
انیل:خب بس کنید برید بلیط بگیرین
ارتین به سمت باجه رفت و به تعداد بلیط گرفت رفتیم تو صف وایسادیم که یهو چشمم به اقایونه معروف افتاد
امیرم مارو دید ولی به روی خودش نیاورد

 

 

سردار
امیر:هی بچه ها اکیپ اون دختره اونجاس
علی رضا:خب به ما چه
هنوز حرف علی رضا تموم نشده بود که صداشون بلند شد چون پشت سر ما بودن صدا به خوبی میمومد وهم اینکه غیر ما فقط چند نفر تو صف بودن
دختره که حالا فهمیده بود اسمش سروین شروع کرد حرف زدن
سروین:هلیا به خدا نیای به دو قطعه مساوی تقسیمت میکنم ببین کی گفتم 
پسری کناره سروین بودگفت:
پسره:بابا ارتین این خواهرتو جمع کنا میخواد هلیا رو بکشه
ارتین:هیربد بهتره ما دخالت نکنیم وگرنه این غول بیابونی مارو میخوره
سروین:من که شما گوشت تلخارو نمیخورم 
دوست دختره که کنارش بودو با رهام دعوا کرده بود گفت
دوست دختره:اوا اون کاغذ قلمو بده میخوام وصعیت کنم 
اوا:بگو خواهرم مینویسم بعدم میگم باعث مرگ این سروین بود
 سروین:قاتل عمته ها بیشعور
دوست دختره شروع به حرف زدن کرد
دوست دختره:خب توله هامو که سروین نگه داره باباشونم الهی خیر نبینه منو با این توله ها تنها گزاشت منم دارم میرم پیشش و‌‌‌.......

 

سعید
اینقدر دختره باحال بود که کلی خندیدم که چرخ فلکم وایساد رفتیم سوار کابیناش شدیم 
منو،سردار،امیر،رهام تویه کابین بودیم
مهدی،رامینو،علی رضا،مرتضی تو یه کابین اکیپ دختره هم سوار شدن چرخ فلک شروع کرد به حرکت 

 

سروین
منو،رها،ارتین،اوا تو یه کابین بودیم
هلیا،انیل،رادوین،هیربد تو یه کابین 
باران،انی،فراز،ارمینم تو یه کابین چرخ فلک شروع کردن به حرکت 
بعد یه ربع بیست دقیقه چرخ فلک از حرکت ایستاد 

 

هلیا
وای حالم خیلی بد بود من به این گو به گویا میگم نریم گوش نمیدن فشارم افتاده بود
همه اومدن بالای سرم
هیربد:وای خواهرم از دست رفت وای مرد من دیگه با کی دعوا کنم حال کیو بگیرم ن
اوا:خودتو ناراحت نکن بادمجون بم افت نداره 
بعدم زد زیر خنده.
من:حیف که در بستر بیماریم وگرنه میکشتمت
اوا:وای نگو ترسیدم
سروین:ای بابا بس کنید دیگه رها بدو برو از دکه اب میوه فروشی اب میوه بگیر واسه این

 

رها
سریع رفتم کناره دکه وبه تعداد اب زرشک سفارش دادم 
همین که خواست برگردم احساس کردم خیس شدم سرمو بالا اوردم که هرچی از دهنم در اومد بگم دیدم که جناب هادیانه ابی که تو دستش بود ریخته بود روم
من:هوی کوری نمیبینی چیکار کردی
رهام:حالا چیه مگه میخوای خسارت بدم
من:عه یه خسارت دادنی نشونت بدم خودت کیف کنی 
بعدم از فروشنده یه لیوان اب گرفتمو پاچیدم روش.
من:اینم از خسارتت 
رهام همین طور تو بهت بود منم اومدم پیش بچه ها
و.......

ویرایش شده در توسط Fati_magha

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت7

 

رهام
همینجوری تو بهت مونده بودم دختره خیلی پرو بود 
رفتم پیش بچه ها که دیدم علی رضا حالش بده
من:بچه ها چیشده چرا علی رنگش پریده
امیر:فشارش افتاده الان سردار براش شکلات میاره
سردار با جیغ اومد:وای علی داداشم تو جوون بودی حیف بودی نباید زود میرفتی من تازه میخواستم منفیت کنم وای مودبمون رفت بد بخت شدیم
علی رضا با داد گفت:سردار بسته
سردارم دیگه حرفی نزد 
من:علی حالت خوبه میخوای بری دکتر
امیر:خاک تو سرت خیر سرت ورزشکاری فوتبالیستی بعد حالا اینجا قش کردی
سردار:دکتر نمیخواد بادمجون بم افت نداره
مهدی طارمی:اره دخترام اونو میگن اگه این چیزیش بشه ۸۰میلیون دختر شکست عشقی میخورن بد موی تورو میکنن
رامین:داداشم فکر نمیکی کل جمعیت ایران ۸۰میلیون نفره خاک تو سر
مهدی:ببخشید شما به بزرگواری خود ببخشید
علی رضا :من دارم میمیرم شما سر جمعیت ایران چونه میزنید

 

علی_رضا
شکلات از سردار گرفتم خوردم حالم جا اومد
بد جوری هوس پشمک کرده بودم رو به بچه ها کردم
من:من پشمک میخوام کی میخواد بیاد بریم
امیر:صبر کن من میام باهم بریم
راه افتادیم سمت دکه 

 

 

اوا
دلم حوس پشمک کرده بود روبه بچه ها کردم
من:من پشمک میخوام یکی بیاد بریم بگیریم 
سروین:من میام بیا باهم بریم 
راه افتادیم سمت دکه که دیدم اقای جانبخش و اقای مقاره هم هستن
من:سروین تورو خدا شر به پا نکنا ولشون کن جون اوا کاریشون نداشته باش
سروین:باشه درضمن صد دفعه نگفتم جونتو قسم نخور ولی گفته باشما تیکه انداخت جوابشو میدم
اوا:تیکه انداختن که خودم هستم 
رسدیم وبدون سلام وایسادیم

 

امیر
اون دخترو دوستشم اومدن کنارمون سلام ندادن
عجب دختره پرویی این
من:بعضیا زبونشونو موش خورده بلد نیستن بع بزرگتر سلام بدن
سروین:بعضیام با موشا دوستی دارن میدونن موشا زبون کیو میخوره بعدشم یکی نیست بگه اخه پدربزرگ تورو چه شهر بازی
علی رضا مانع شدو گفت
علی:خانوم بس کنید سرتون واسه دعوا درد میکنه
دوست دختره که اسمش اوا بود گفت
اوا:ببخشیدا اقای جهانبخش دوست شما شروع کرده بعدم به دوست من گیر میدید
صدای فروشنده مانع بقیه صحبتامون شد پشمکای دخترا زیاد بودن دختره گوشیشو ورداشتو به یکی زنگید

 

سروین
گوشیمو ورداشتمو زنگیدم به ارتین گفتم بیاد کمک که پشمکا زیاده اونم گفت الان میاد پشمکارو خوردیم که تصمیم گرفتیم بریم خونه اخه دیر وقت بودبا کلی اصرار من اوا اومد خونه ما اخه پدر مادرش رفته بودن سفر قرار شد تا میان خونه ما بمونه رفتیم سوار ماشین ارتین شدیم بچه هام رفتن ما هم رفتیم 
چراغا روشن بود معلوم بود مامانینا نخوابیدن دستمو رو زنگ در فشار دادم که 
ارتین:هوی چه خبرته سر اوردی
من:گم شو
مش رحمت درو باز کرد دوتا ماشین تو خونه بود معلوم بود دوستای بابا اومدن ارتین ماشینو پارک کرد رفتم داخل صدامو انداختم پس کلم داد زدم
من:سلام بر اهل عیال چطورین خوبین گل خونه اومد نفستون اومو
ارتین:نفس نه بلای اسمونیمون اومد
پام که گزاشتم پذیرایی با چیزی که دیدم نزدیک بود شاخ در بیارم


 

ویرایش شده در توسط Fati_magha

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت8

 

علیرضا
با چیزی که میدیدم نزدیک بود دو جفت شاخ تر تمیز رو سرم در بیاد اصلا فکر نمیکرد دختر اقای امیریان این دختر باشه.
سروین:س..سلام حالتون خوبه 
بابا:مرسی دخترم ببخشید مزاحم شدیم
سروین:نه این چه حرفیه بفرمایید 
نشستیم ذهنم پرکشید سمت چند روز پیش 
بابام گفت قراره بریم تهران اخه ما تو قزوین بودیم قرار بود اینجا خونه دوست بابا بمونیم سرداراینام قرار بود بیان اینجا
بابا برام تعریف کرده بود با بابای سروینو امیر رهام سردار دوست های صمیمی بودن اخه تو سربازی باهم بودن وتا قبل ازدواج در ارتباط بودن ولی بعد ازدواج دیگه از هم جدا میشن تا روزی که امیر رهام میرن تو گروه ماکان واز اونجا ارطباتشون دوباره شروع میشه 
سردار کنارم بود واونم دست کمی از من نداشت در گوشم گفت
سردار:خدایی این دختر این خانوادس 
من‌: نه از جوب اوردنش
سردار:علی رضا واقعا خودتی 
من:سردار بس کن
بعدم عین دوتا پسر گل به حرفاشون گوش دادیم
بابا :سالار جان سروین رشتش چیه
عمو سالار:سروین درسشو تموم کرده 
تعجب کرده بودم در حد بنز مگه چند سالشه
بابا:مگه سروین جان چند سالشه
عمو سالار:20سالشه
بابا:میتونم بپرسم شغلش چیه
عمو سالار:پلیسه بعدشم تو تیم ملی بانوان بازی میکنه 
تیم باشگاهیشم پرسپولیس بانوانه
بابا:ماشلا
من داشتم از تعجب میمردم

 

 

سروین
نشسته بودم داشتم با اوا میحرفیدم
اوا:حالا جدی جدی اینا با بابات دوستن
من: نه الکی اینام‌جغندرن
اوا: مرگ
ارتین:چی میگین دوساعته 
اوا:اگه مناسب سنت بودبهت میگفتیم
ارتین:هه هه بامزه
بابا:سروین علی رضا سردارو ببر تو باغ خودتونم برین حوصلتون سر نره
اه این بابای ماهم ول نمیکنه ها با اکراه بلند شدم که بچه هام بلند شدن
سردار علیم دنبالم اومدن رفتیم باغ هوا خوب بود اخه وسطای بهار بود 
سردار:خب
ارتین:خب که چی 
سردار:دعوا داری
ارتین:نه 
من:اه بس کنید اوا پایه ای یه دست بازی کنیم
اوا:باشه بازی کنیم
سردار:اخی کوچولو میخوای خاله بازی کنی
اوا:نخیر خاله بازی که واسه شماست ما فوتبال بازی میکنیم 
علی رضا:میشه ماهم بازی کنیم
اوا:بله بفرمایید 
سردار:اخی علی شکولات داری واسه اینکه اگه باختن بدیم بهشون 
سروین:هه هه بامزه نمکت نریزه 
علی رضا:بچه ها 
ما قراره همش همو ببنیم پس دعوا رو ول کنید
اوا:ما که دعوا نداریم ایشون تیکه میندازن.
علی:اونم بس میکنه حالام بریم بازی 
ارتین:خب من داور میشم
سردار:شما هنو به ما معرفی نشدیا 
ارتین:داداش سروینم نخود مغز 
سردار:عه پس بیچارت میکنه
ارتین با لحن با مزه ای گف
ارتین:اخ خواهرم دست رو دلم نزار که خونه
بعد به ما اشاره کرد
ارتین:اون دوتا عجوبه من جوون مرگ کردن
اوا:عه باشه مارو میفروشی 
علی:بس کنید گروهمون چطوری بشه
ارتین:دوبه دو بیارید 
دوبه دو اوردیم منو سردار باهم افتادیم
علی و اوا باهم 
شروع به بازی کردیم بعد ۹۰دقیقه بازی تموم شد 
نشستیم رو زمین وای خسته شده بودیم
علی:دخترای خوبی هستین فکر میکردم خیلی نچسبید
اوا:نچسب عمته ها میزنمت 
سردار روبه من کرد 
سردار:جای خواهری خیلی دختر خوبی هستی میخوام منو داداش خودت بدونی بهم بگی داداش باشه
ارتین:هوی من اینجا شلغمم من هم داداش اواهستم هم داداش سروین
سردار:باشه باشه نزن
سردار:  اوا توهم همینطور جای خواهری برام میخوام منو عین داداشت بدونی
من و اوا همزمان:چشم اقای سریک
علی رضا:سروین منم عین داداشت بدون 
ولی به اوا چیزی نگفت اوام دیگه دنبال ادامش نرفت.
ارتین:بله خانوم نو که اومد به بازار کهنه میشه دل ازار
پریدم بغلشو گفتمـ
سروین: تو که نفسمی داداشمی زندگیمی
سردار:پاشید جمع کنید خودتونو حالم بهم خورد
بعد اون بلند شدیم رفتیم تو خونه وراهی اتاقامون شدیم اون دوتام رفتن اتاق مهمان 
لباسامونو بایه لباس راحتی عوض کردیم چون تختم دونفره دوتایی همدیگرو بغل کردیمو خوابیدیم

 

ویرایش شده در توسط Fati_magha

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_9

 

اوا
از خواب بیدار شدم این خرس هنوز خواب بود مثلا قرار بود بریم باشگاه عین خرس میخوابه به خرس گفته برو من جات هستم
خواستم روش اب بریزم دیدم بلند میشه اینجا جلوی اینا ابرو ریزی میکنه به ارومی صداش کردم

من:سروین خرس نازم بلند شو  
اصلا به روی خودش نیاورد اینقدر صداش زدم که بلند شد
بلند شده تازه میگه اینجا چه خبره 
بلند شدیم لباسامون عوض کردیم یهو 
سروین:اوایی
من:بگو
سروین:پایه بریم کرم ریزی
من: اره پایه ام حالا حال کیو بگیریم
سروین:حال ارتین

 

 

سروین 
یواش یواش رفتیم داخل اتاق ارتین خاک تو سر بالا تتش لخت بود 
من:اوا خواهرم این نفهمه چشماتو بگیر داداشمم کم دید بزن 
اوا:خاک تو سرت من داداشتو چیکار دارم درضمن ارتین عین داداش خودمه
دیگه حرفی نزدم پارچ اب یخی بغل تختش بود ورداشتم و با شمارش سریع ریختم روش 
اولش یه جیغ فرا بنفش کشید بعدم به ما نگاه کرد
بعداروم گفت
ارتین:میکشمتون دخترای چش سفید
من اوا هم زمان:غلط کردی بعد دوییدیم 
ارتین داد میزد. میگفت میکشمتون 
من:غلط کردی زر زدی
اوا:گوه خوردی به ما دست بزنی میکشیمت
مامان و مامان علی رضا ومامان سردارم اومدن 
مامان:ای خدا شما باز عین سگ گربه افتادین به جون هم. ای چه وضعی ارتین لباسات کو چرا سر روت خیسه
اوا:خاله جاشو خیس کرده روش کثیف شده
من:اره مامان پوشک شو نبسته بودی
ارتین:چش سفیدا وایسین فقط وایسین 
من:مگه مغزمونو تو گاز زدی وایسیم
اوا:عزیزم اون خره 
من:مگه این ادمه
ارتین یه نعره بلند زد دوید طرفمون بعد منو اوارو گرفتو قلقلکمون داد
من:خره ولمون کن
اوا:ای ملعون ولمون کن
که وساطت مامان راضی شد ولمون کنه
# سردار
باصدای داد کسی بیدار شدیم وای اینجا چه خبره کی کیو کشته
بلند شدیم رفتیم پاییین که دیدم بله اینا عین خروس جنگی همدیگرو دارن میکشن با علی بر گشتیم تو اتاقو لباسامونو عوض کردیم
#ارتین
بعد این کرم ریزی رفتم تو اتاق لباسامو عوض کردم تا برم شرکت کارا عقب افتاده بود سریع حاظر شدمو اتلکنمو زدم رفتم بیرون سر میز دخترام بودن پسرام بودن
سروین:داداش خوش گذشت بعدم با اوا مامان زدن زیر خنده
منم یه چشم غره رفتمو مشغول شدم
من:مامان بابا اینا کجان
مامان:رفتن پارک واسه ورزش الاناس که بیان اخه الان اون یکی دوستاشم میان 
 اهانی گفتم بلند شدم که برم شرکت سوار ماشین شدمو رفتم

 

ویرایش شده در توسط Fati_magha

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_10

 

سروین 
با اوا رفتیم تو اتاق که دیدم گوشی بیچارم داره خودشو میکشه 
ورش داشتم دیدم هلیاس تماسو برقرار کردم 
من:به سلام هلی جون چطوری خوبی
هلی:سلام چه میکنی
من:هیج داشتم با اوا میرفتم باشگاه 
هلی:سروین ما داریم واسه چند روز میریم ترکیه 
من:وا واسع چی همینطوری بیخبر
هلی:نه بابا کار داشت بعدم مامان گفت ماهم بریم یه بادی بخوره کلمون
من:عه پس نگرانه عمو سرش هوو نیاره
هلی:اره نگرانه ببین ما امروز میایم اونجاواز اونجا میریم فرودگاه
من:باشه
هلیا:پس بای
من:زبان فارسی را پاس بدار خدافظ
من:اوا اماده شو الان مربی پدرمونو در میاره
اوا:اخه من نمیدونم نونمون کم بود ابمون کم بود بد سازی رفتنمون دیگه چی بود
من:اوا غر نزن بدو

 

اوا
سریع حاظر شدیم رفتیم سوار ماشین سروین شدیم 
سروین با سرعت هرچه تمام تر میرفت تا برسیم اخه خانوم امیری مربی مون خیلی سخت گیر بود رسیدیم سروین ماشینو پارک کرد رفتیم تو

 

هلیا
به اسرار مامان قرار شد ماهم بریم ترکیه سریع چمدونمو جمع کردم اماده شدم 
چمدون خیلی سنگین بود یه خاطر اون هیربد صدا زدم
من:بارکش خوبم برادر مهربانم.
هیربد:چی میخوای
من:خاک تو سرت بیا این چندونو بلند کن سنگینه
هیربد:مگه من بارکشم
من: پس چی فکر کردی
هیربد اومد چندونو ورداشت سوار ماشین بابا شدیمو رفتیم خونه سروین اینا
پیاده شدیم که رها اینام اومدن یه کولی با خودش اورده بود معلوم بود میخواد بمونه
من:سلام بر خل چل
رها:سلام بر دیوونه
رادوین:شد شما یه بار مثل ادم سلام کنین
من: نچ
رها :اصلا نمیشه ما عین ادم سلام کنیم
 رفتیم تو چندتا ماشین تو باغ بودن رفتیم داخل با چیزی که دیدم نزدیک بود گپ کنم همون فوتبالیستا بود
رهام دست کمی نداشت
اونم همینطور
اروم سلام دادم نشستیم سروین اینا نبودن

 

 

رها 
یه لباس پوشیدم دیدم راوینم امادس رفتیم خونه سروین اینا اخه دوستای بابا اونجا بودن 
رسیدیم هلیا اینام اونجا بودن سلام احوال پرسی کردیم رفتیم تو با چیزی که میدم نزدیک بود کپ کنم اروم سلام دادم
نشستم
هلیا:خاله سروین اینا کجان نیومدن.
زنمو:الاناس که بیان 
که در باضرب باز شد صدای سروین اومد 
سروین:گلتون اومد خوش اومد صفا اورد
اوا:این یکی گلتونم اومد.
فکنم اینا هنوز مهموناشونو ندیدن

 

 

سروین
رسیدیم تو مهمونای بابا اومده بودن یاقمر مهمونای بابا اینا بودن 
اوا:وای سروین اینا مهنوناتونن
من:ار....اره
سلام دادیمو نشستیم
هلیا:سروین ؛رها؛اوا; بدبخت شدین قراره یه هفته با اینا بمونین
من:بلع دیگه شما عشق حال ما درگیری با غول بیابونی
هلیا اینا که پرواز داشتن رفتن
ماهم مشغول صحبت شدیم
و.......

 

ویرایش شده در توسط Fati_magha

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_11

 

امیر
بادیدن دختره کم مونده بود یه جفت شاخ بالا سرم سبز بشه 
دختره هم تعجب کرده بود ولی به زود. حالتش آدی شد 
با دوستاش نشستنو مشغول حرف زدن شدن یع یک ساعت بعد اسم دوستشون که فهمیده بودم هلیاس بلند شد مامان بابا داداششم بلند شدن که برن میخواستن برن ترکیه
سروین:هوی هیربد اونجا شنا اینا نرو ها وضیعت دخترا خرابه
هلیا:نترس هواسم بهش هست.
اوا:اره مراقبش باش چون من نمیخوام عمه شم
رها: مگه دسته توعه دست اینه با اون دختر بدبخت
هیربد:کصافتا منو تنها گیر اوردین 
رادوین:من عین کوه پشتتم
ارتین:ولی اگه خواستن بخورنت رو ما حساب نکن
سیاوش(بابا هلیا):بچه ها ول کنید بچمو شماواماده شید بریم
سروین:عمو سیا به خانوما نگا نکنی ها خاله پری میکشتت
اینا چه قدر پرو ان هلیا اینا رفتنو اینام مشغول حرف زدن شدن
رادوین با گوشیش کار میکرد بقیم حرف میزدن 
منم با بچه ها حرف میزدم که یهو صدای داد رادوین بلند شد 
همه سرامونو برگشت سمت اونا
رادوین:سروین گوشیمو بده 
سروین:نچ بزار بببنم چه گوهی میخوری 
رادین:میگم بده خره الاغ
رها:داداشی فکر نمیکنی خر و الاغ یکین
رادوین:بابا تورو خدا گوشیمو بدین من گوشیمو میخوام 
سروین بعد نگاه کردن به همه جای گوشی رضایت داد گوشیو بده

 

 

سروین 
بعداز کلی ادا مامان گفت بریم لباس عوض کنیم بیایم واسه ناهار
سریع رفتیم بالا سه تایی رها هم قرار بود بمونه سه تامونم یه لباس راحتی پوشیدیم رفتیم پایین 
یه فکر شیطانی به سرم زد واسع بچه ها تعریف کردم اونام قبول کردن
رفتیم اشپز خونه
نوشابه هارو ورداشتیم با تمام قدرت تکون دادیم سه تا نوشابه بود گزاشتیم تو یخچال
رفتم تو پذیرایی 
من:هوی رادوین ارتین گم شین بیاین کمک
بابا:دخترم با این بد بختا چی کار داری
من: اینا بدبختن غلط کردن
رادوین:ارتین باشو بریم تا لهمون نکرده
اقا فرهاد(بابا امیر):ببین چیکار کردی دخترم که ازت حساب میبرن
بابا:پدر اینا رو در میاره حالا بیشتر میبینید شیطونی هاشو 
من:اه گم شید اون نوشابه ها رو بریزید تو پارچ
اونا رفتن من اوا محدثه رها ریز ریز خندیدیم 
شمارش معکوس شروع شد
من:خب ۳.....۲.....۱.....
وصدای داد اومدم
بابا:باز چیکار کردین دخترا
من:هیچی به خدا فقط نوشابه هارو تکون دادیم روی اینا اینطوری شد
بابا(باخنده):حالا کشتیش میگی چیزی نی
پسرا عین ببر وحشی رفتن لباس عوض کردنو نشستیم سر میز
و........

 

ویرایش شده در توسط Fati_magha

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_12

 

سروین
همگی سر میز نشسته بودیم وکسی صحبت نمیکرد همگی مشغول خوردن بودن
وگاهی ارتین و رادوین زیر زیرکی حرف میزدن
اینا یه نقشه ای دارن میخوان مارو بچزونن
اوا:سروین من گفته باشما این دوتا یه نقشه دارن رو نمیکن
رها:خب اگه نقشه باشه میاد واسه تو تعریف میکنه 
من:ساکت باشین بالاخره که نقششون رو میشه 

 

 

امیر 
مشغول غذا خوردن بودیم که یهو ارتین رادوین یه سوسک انداختن رو میز من اماده بودم که هر ان صدای جیغ کل خونرو وردار اما در کمال تعجب اصلا جیغ نزدن
سروین:وای گوگولی تو چه نازی 
اوا:وای خدا ببین چه خوشگله نازی نازی
رها:حیف این سوسک که پرت شد رو میز
همه از تعجب کم مونده بود شاخ در بیارن یهو ارتین با صدای بلندی گفت

ارتین:ای خدا اینا ادم نیستن اینه جن هستن یا امام زاده بیژن خدا خودت مارو از دست این معلون ها نجات بده
رادوین:یا جلل ملق مگه داریم دختر از سوسک نترسه 
سردار :میگما بچه ها بیاین یه سوره دفع شیطان بخونیم
سعید:هرکی بلده به منم یادبده
رهام:امیر بلده به همتون یاد میده
من:به من چه 
علی رضا:عه بچه ها سر غذا ساکت باشین زشته 

 

 

سروین 
با حرف علی هممون ساکت شدیم غذا در ارامش نشستیم خوردیم بعد غذا که خدمه ها میزو جمع کردن.رفتیم تو پذیرایی 
بلند شدم برم حیاط که بچه ها اومدن علی رضا: میشه ماهم بیایم
اوا:بله بفرماید
من:خب پیر زن پیر مردا راحت صحبت کنید 
بابا:پیر مرد منظورت با کی بود
من:شما دیگه 
بابا:عه صبر کن وایسا
مـنم بهش فرصت ندادمو دویدم تو حیاط
نشسته بودیم که روبه ارتین کردم
من:ارتین فوتبالت در چه حاله
اخه ارتین تو لیگ برتر تهران بازی میکرد
ارتین:هیچی تا بعد جام جهانی مسابقه نداریم 
اوا:خداشکر مسابقه ندارین تا تو زمینو با توالت اشتباه نگیری
ارتین:هه هه بامزه 
رها:سروین واسمون گیتار میزنی
رهام:مگه گیتار بلدی
من:نخیر فقط شما بلدی 
به مروارید گفتم گیتارمو بیاره واسم گیتار اورد
رفتم تو حس و شروع کردم خوندن
(شعر حتما بخونید)
من:خونه مادربزرگه الان اپارتمانه
خونه مادربزرگه استخر و لابی داره
خونه مادر بزرگه وای فای مفتی داره
خونه مادر بزرگه دیش ماهواره داره
کنار خونه اون همیشه پارتی برپاست
پارتی های محله پر شور شوق غوغاست
مادربزرگه الان مازراتی سواره
رنگ موهاشم هر روز جور واجورو باحاله
مادر بزرگه الان شلوار جین می پوشه
کفش کالج کیفش همیشع روبه رو شه
مادر بزرگه هر شب Gem TV میبینه
خرم سلطان. سنبل لامیارو میبینه
خونه مادربزرگه هنوز خیلی باحاله
خونه مادر بزرگه حرفای خاصی داره
یه نگاه به بچه ها کردم از خنده در دیوارو گاز میزدن به جون خودم این که اینطوری در دیوار گاز میزنن باید برن قبرستون کار کنن برای کندن قبر
امیر:وای دختر جوری رفتی تو حس من گفتم الان قراره های های گریه کنم این چی بور خوندی
اوا:بیشعور اینو واسه ماهم نخونده بودی
رها:این تازه منتشر شده
خلاصه کلی خندیدم رفتیم واسه لالا
لباسا مونو عوض کردیمو جیش بوس لالا
و....‌...
 

ویرایش شده در توسط Fati_magha

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_13

 

 سروین
تو خواب ناز بودم که به لحظه احساس کردم خیس شدم
سیخ نشستم سر جام منگ خواب بودم وقتی چشمامو باز کردم دیدم بچه ها بالا سرمن 
من(باداد):گم شین بیرون کصافتا 
اونام سریع رفتن بیرون امروز جمعه بود وقرار بود بریم بیرون بزنیم تو دل طبیعت 
ولی الان زود بود سریع یع لباس خونگی پوشیدمو رفتم از اتاق بیرون همه تو پذیرایی بود
من:سلام صبحتون بخیر
عمو فرهاد(پدر امیر):صبحت بخیر دختر
چشمم خورد به بچه ها که نشسته بودن حواسم از اطرافم پرت شد ودویدم طرفشون
من:کصافتا میکشمتون صبر کنید
نزدیک شون که شدم. نتوستم حرکت کنم دیدم امیر از پشت دستامو گرفته نمیزاره تکون بخورم 
چیشد الان این به چه حقی به من دست زد
من:ولم کن ببیتم پسره......فکردی کی هستی که به من دست میزنی هاتو محرم نامحرم سرت نمیشه
امیر:تو چی فکردی با خودت ها کی هستی تو اینطوری باهام حرف میزنی ها کل دخترا ارزو دارن من باهاشون عکس بگیرم حالاتو
نزاشتم حرفشو ادامه بده گفتم
سروین:ارزونی همون دخترا  دوتا دخترترشیده دورتو گرفتن فکردی که چی
علی رضا:بچه ها بس کنید یعنی چی دعوا اخه
امیر :داداش علی اخه ببین چی میگه
من: باز حرف زدی
علی:سروین بسه هردوتا تونم مقصرید
من:هه اره دوستت طرفداری نکنی از کی طرفداری میکنی اون حرفاتم همش مزخرف بود داداشتم داداشتم
خدارو شکر یه داداش دارم با دنیا عوض نمیکنم
خداشکر مامانینا اشپز خونه بودن نشنیدین
رفتم سر میز نشستم
با ذهنی خراب مشغول شدم بچه هام اومدن یکم گذشته بود که گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود یکم نگاه کردم که 
اوا:سروین چرا جواب نمیدی.
من:اخه ناشناسه
ارتین:بزن رو بلندگو
تماسو برقرار کردمو زدم روبلند گو صدای یه مرد تو بلند گو پخش شد
مرد:به به سلام خانوم پلیس شیطون مشتاق دیدار
من:شما
مرده:از تو بعیده من نشناسی فردینم 
با اسمی که شنیدیم لرزه به بدنم افتاد ولی خودنو نباختم
من:به به اقا فردین بزرگترین قاچاق چی مواد مشتاق دیدار البته تو زندان 
فردین:خیلی داری پاتو از گیلیمت دراز تر میکنی ها ببین خانوم کوچولو زنگ زدم بگم اگه به پر پام ببیچی بد میبنی
من:این یه تحدید بود

فردین:اره تحدید بود درضمن شنیدم دختره نترسی هستی پس اینو بدون اطرافیانت چوب کاراتو میخرونو قط کرد
اعصبی بودم شدید مرتیکه هرجایی گوشیمو ورداشتم به اداره زنگ زدم
من:سلام سرهنگ حالتون خوبه
سرهنگ: سلام دخترم مرسی مشکلی پیش اومده
من:بله فردین زنگ زده بود
سرهنگ(حول گفت):خب چیشد
منم سیر تا پیازو تعریف کردم که گفت فردا برم اداره
نمیخواستم روز خوبشونو خراب کنم به همین دلیل 
من: بلند شین دیگه مگه نمیخواستیم بریم
عمو خلیل(پدر سردار):دخترم مطمئنی خوبی 
من:بعله حالام برین حاظر شین خودمم به سمت اتاقا رفتم که بچه هام دنبالم اومدن
و..............

 

ویرایش شده در توسط Fati_magha

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_14

 

هلیا
دلم خیلی برای بچه ها تنگ شده بود الان دوروز بود نمیدیدمشون 
قرار بود یه هفته دیگه هم بمونیمو برگردیم 
دلم برای شیطونی ها سروین لک زده بود گوشیمو برداشتمو با شماره ترکیه ام بهش زنگ زدم وقتی گوشیو ورداشت با یه لحن سردی جواب داد
سروین:بله بفرمایید
میدونستم غریبه بهش زنگ بزنه اینطوری جواب میده 
من:سلام  چطوری
سروین:وای سلام هلی جون چه خبرا چندتا پسر تور کردی
من:اوم تا دلت بخواد چندتا هم واسه تو سوغات میارم
سروین:لازم نکرده من از پسر فرنگی خوشم نمیاد 
از اون ور صدا های نا مشخص میومد صدای یه پسر اومد که 
پسره: سروین کجا موندی بیا دیگه داریم میریم
سروین:دودقیقه خفه شو بزار ببینم هلی چی میگه
من:قراره جایی برین 
سروین:اره میخواییم بریم بیرون شهر
از این ور صدای هیربد اومد 
هیربد :هلی بیا دیگه کجا موندی زود اماده شو
من:اومدم الان 
من:سروین جون من باید برم داریم میریم خرید 
سروین:باشه خره کادو یادت نره ها
من:باشه خدافظ
گوشیو قط کردم یه لباس از کمد بیرون اوردم پوشیدم 
یه ارایش خوشگلم کردم موهامم بافتم رفتم بیرون از جا کفشی یه کفشم ورداشتم سوار ماشین شدیم رفتیم سمت مقصد

 

سروین
بعد از حرف زدن با هلی یه لباس از کمد بیرون اوردم پوشیدم 
سویشرت بهارمو بستم دور کمرم یه ارایش کم کردم وموهامو بالای سرم بستم شالمو به طور ازاد رو سرم انداختم کلاه گپم برعکس گزاشتم رو سرم رفتم بیرون از جا کفشی یه جفت کتونی برداشتمو پوشیدم دم در منظره بچه ها شدم

 

اوا
تو اتاقی که سروین داده بود مشغول لباس پوشیدن بودم سریع یه لباس پوشیدم 
موهامو بستم کلاه گپمو برعکس گزاشتم رو سرمو با ادکلن نازم دوش گرفتم که گوشیم زنگ خورد مامان بود
تماسو برقرار کردم 
من:سلام بر مادر گرام خوب رفتی اون ور دختره ول کردیا
مامان:کم زر بزن گفتم بیا خودت نیومدی
حالا ببینم خونه پسر مسر نیاوردی 
من: پسر چیه مادر من اخه به من میخوره 
مامان:خاک تو سرت کنن که هیچ کاری از دستت برنمیاد
چشم مثل قابلمه شده بود مامانم مامانای قدیم
من:باشع ازفردا میارم
مامان:خاک توسرت میخوای پسر ببری خونه
خلاصه یه خورده با مامان حرف زدمو از اتاق اومدم بیرون 
دیدم علی رضا دم در وایساده یه تیپ دختر کشم زده بود
ایش ارزونی همون دخترا
داشتم رد میشدم که 
علی رضا:سلام بدی بد نیستا
من:حالا که دلم نخواست سلام بدم 
احساس کردم دلخور شد
علی رضا:ولی من دلم خواست بهت سلام بدم 
من:خوب علیک سلام 
علی رضا:حالت خوبه صبح اصلا خوب نبودی
من:اره خوبم صبحم سر دعوای سروین و امیر و اون تلفن ریختم بهم
سروین( باداد)؛پس کجا موندین شماها 
علی رضا:سروین دلخوره نه
من:بله دلخوره 
بعدم از پله ها رفتم پایین رها هم اماده شده بود لباسای اونم خوب بود 

 

رها
از پله ها رفتم پایین رهامو دم در دیدم یه چشم غره براش اومدم رفتم پیش بچه ها 
من:چطوری میخوایم بریم
سروین:عین ادم
من:خاک تو سر میگم با کی میریم
سروین:با الاغ میریم
من(با داد):بسته سروین
اونم ادامه ندادقرار شد من،سروین،اوا،ارتین و رادوین باهم بریم
سوار ماشین ارتی شدیم رفتیم ارتی سقف ماشین پایین داد یه اهنگم گزاشت سروین داشت مریقصید سرشو برد بیرون شروع کرد رقصیدن
وسط راه ارتین رفت کلی خوراکی خرید برگشت که موبایل سروین زنگ خورد

 

سروین
موبایلم زنگ خورد ورش داشتم دیدم مهسا جواب دادم
من:سلام مهسا گلی چطوری
مهسا :عالی بهترر از این نمیشه 
من:چیشده مگه
مهسا:علی قرار پس فردابیاد خواستگاریم
من:راس میگی وای باورم نمیشه
مهسا:من باید برم فقط فردا باید بیای بریم لباس بخریما
من:باشه دختر ترشیدمیام
بعدش قط کردم چند روزی بود از هانده و ارمیتا خبری نبود 
گوشیو ورداشتمو زنگیدم به هانده
من:سلام هانده بیشعور کجایی چند روزه
هانده:اولان سلام دومن من چند روزی باهات حرف نمیزدم مودب شده بودم 
من:گم شو عوضی فردا شب قراره بریم بیرون میاین
هانده :اره به ارمیتام میگم
یکمم با اون حرف زدمو رفتیم 
اینجا خوده بهشت بوده یه جای سر سبز عاولی 
سریع پریدم بیرون یکمم با بچه ها بازی کردیم
ناهار خوردیم تا شب اونجا بودیم برگشتتیم خونه لباسامون عوض کردیمو
جیش بوس لالا

ویرایش شده در توسط Fati_magha

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_15

 

سروین
باصدای الارم گوشیم بلند شدم قرار بود با مهسا ،اوا،‌رها بریم واسه خاستگاری خانوم لباس بخریم
از تخت پایین اومدم که دید این دوتا عین گودزیلا خوابیدن با فکر شیطانی که به سرم زد یه لبخند زدم 
پارچ اب یخ ورداشتمو در یک حرکت خالی کردم سر اون دوتا کولا هردوتاشون با جیغ از خواب بیدار شدن
یکم نگاهم کردن که 
اوا:سروین گم شو از جلو چشمام تا نزدم لهت نکردم
رها:سروین همین الان گم شو دختره نکبت
من:خواهرانم حرص نخورین شیرتون خشک میشه
رها(با جیغ):خفه شو بیشعور 
اوا: تو چرا وحشی بازی در میاری ها چرا نمیتونی مثل ادم بیدارمون کنی
سریع رفتم یه دوش گرفتم اومدم بیرون که دیدم اوا نیست
من:اوا کجاس
رها:رفت تو اتاق مهمان دوش بگیره اماده شه من الان دارم میرم تو اتاقم
بعدش رفت تو اتاقش که بهش داده بودم
سریع موهامو سشوار کشیدم بعدش شونه کردم و بالای سرم بستم یه لباس از کمد بیرون اوردم پوشیدم 
یه ارایش دخترونه ام کردم عینکه افتابی ورداشتم سویج کیفمو ورداشتم رفتم پاین پیش مامانیا 
من:سلام حالتون خوبه 
بابا:سلام اتیش پاره کجا به سلامتی
من:میریم واسه مهسا لباس بگیریم
عموخلیل(بابای سردار):دخترم میشه از حیاط پسرارو صدا کنی
مریم جون(خاله امیر):گلم امیر صدا کن
حالا چرا مریم جون اخه مامان امیر تو امریکاس خالش مثل مامانشه
من:چشم حتما
وجدان:اره جون عمت تو چه قدرم مشتاقی ببینیشون
من:عه وجدان جون کجا بودی گفتم پس مردی
وجدان:خودت بمیری
خلاصه بعد از درگیری باوجدان میخواستم برم حیاط 
عمو سهراب(بابا رها):دخترم رها اینا هم میان
من:اره عمو جون
به سمت حیاط رفتم تا اون نخود مغزارو صدا کنم

 

 

اوا
من:تو اتاقم مشغول پوشیدن لباس بود اخه قرار بود بریم واسه خواستگاری مهسا لباس بخریم واسش سریع یه پوشیدم ارایش کردمو رفتم از اتاق بیرون
علی رضا هم با سعید از اتاق اومدن بیرون تلفنم زنگ خورد بدون این که به اون دوتا نگاه کنم گوشیمو از کیفم بیرون اوردم مهسا بود
مهسا:سلام عشقم چطوری
من:عوق عشقم کیلو چنده بابا
مهسا:عه سروین بهت گفتنی عشقم خوبه من گفتنی بده
من:اون فرق داره حالا کارتو بنال
مهسا:خبر مرگتون بیاید 
من:باشه اومدیم بای
گوشیو قط کردم داشتم میرفتم پاین که 
علی رضا:جایی تشریف میبرید
من:بله
بعدش رفتم پاین به همه سلام دادم که دیدم پسرا هم اومدن باهم رفتیم تو حیاط 

 

 

رها
سریع یه لباس پوشیدمو با ادکلن دوش گرفتم رفتم تو پذیرایی به همه سلام دادم بعدش رفتم تو حیاط که صدای داد فریاد سروین اومد گفتم الان حتما با امیر دعوا کرده ولی وقتی رسیدم دیدم با یه نفر پشت گوشی دعوا میکنه
سروین:ببند دهنتو مرتیکه خر نفهم بفهم چی میگی بعدشم هیچ کارینمتونی بکنی پس گم زر بزن
گوشیو قط کرد
من:کی بود
سروین: فردین بود ببین رها فردا باید بریم اداره ها این زیادی دور ورداشته
رها:چشم حالا برو بریم خودشو کشت مهسا
اوا:اره به منم زنگ زده بود

 

 

سروین 
سریع راه افتادیم سمت ماشین سوار شدیم به سمت خونه مهسا اینا 
یه تک بوق زدم که مهسا اومد سوار شد
مهسا:تا حالا کجا بودین شاسکولا 
اوا: داشتم واست قبر میکندم
رها؛من خرما واست درس میکردم
من:کم فک بزنید
بعدش به سمت پاساژ(............)به راه افتادیم بعد نیم ساعت رسیدیم 
من؛خب مهسا خانوم درو کن هرچی که میخوای
مهساشروع کرد به گشتن 

الان سه ساعته داریم میگردیم ولی خانوم چیزی نپسندیده 
اوا:مهسا مهسا اون خوبه
مهسا(باذوق):عاولی 
بعدش رفتیم خریدم لباسو وبه سمت ماشین حرکت کردیم سوار ماشین شدیمو به راه افتادیم مهسارو پیدا کردیم 
اوا:سروین گوشی مهسا رو واس چی تو پاساژ گرفتی
من:چون میخواستم بهش میکروفن وصل کنم
رها:چرا مگه مرض داری
من:میخوام ببینم فردا چی میگن
رها؛خاک تو سرت تو باز از وسایل اداره سو استفاده کردی 
بعدش دیگه حرفی نزدیم 
رسیدیم خونه رفتم سمت اتاقم لباسمو عوض کردم 
بچه هام لباسا شونو عوض کردن رفتیم سمت باغ پسرام اونجا بودن 
نس
ش
نشستیم رو چمنای تو باغ پسرام کنارمون بودن صدا رد بدل میشود وصدا ها شنیده میشد

 

 

امیر
دخترا اومدن تو باغ کنار ما نشستن ولی اصلا به ما نگاه نکردن
رهام:میگم اینا چرا مارو ادم حساب نمیکنن
سعید:چون ادم نیستی
رهام:بعله من فرشته ام مگه شک داشتی
سردار:فرشته از نوع ازراییل 
یهو صدای دخترا بلند شد
سردار:خفه ببینم چی دارن میگن
سروین:بچه ها امشب برنامه بیرون داریما
سردار:میشه ماهم بیایم
سروین نگاهی بهش انداخت و
سروین:باشه میتونین بیاین 

 

 

ارتین
خیلی خوشحال بودم چطوری میخواستم این خبر خوبو به سروین بگم تا سکته نکنه
امروز رفتم باشگاه تلفنم زنگ خورد برداشتم از فدراسیون فوتبال بود گفتن دسیار اقای کیروش مریض شده ومنو به جاش انتخاب کردن رفتم پیش کیروش باهاش کلی حرف زدم که کار دارم نمیتونم تا اخر جام جهانی باشم وگفتم سروینم بیاد به کمک که قبول کرد بهش گفتم کاپیتان تیم ملی بانوان 
پرسپولیس بانوانه که قبول کرد به شرط این که حجابش کامل باشه تا تو تمرینا تا اخر جام جهانی حضور داشته باشه
رسیدم خونه داخل شدم قرار بود امروز تو دربند پیش بچه هابهش بگم 
و.........
 

ویرایش شده در توسط Fati_magha

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_16

سروین


تو نشسته بودیم که ارتین با یه قیافه شاد اومد
من:ها چته کپکت خروس میخونه
ارتین:چشم‌نداری ببینی خوشحالم
من:نچ
ارتین از پله ها رفت بالا 
علی رضا: بابا چیکار اون بد بخت دارین اخه
اوا:کسی از شما نظر نخواست پس بهتره نظر ندی
علی:کی با تو بود 
من:اه بس کنید
اوا: سروین ارتین رفت سمت حموم الان بیچارمون میکنه
رها:خاک تو سرتون با این نقشه کشیدنتون
بعد یع ربع صدای داد ارتین بلندشد
ارتین(با داد):دختره خیره سر
 احمق این چه کاری بود کردی چش سفیدا
ما سه تا:خوب کاری کردیم
بعدش مامانیا اومدن تو. ارتینم داش فوش میداد
بابا:به جون خودم نباشه به جون سردار هیچ کاری نکردم

 سردار:چرا از جون من مایه میزاری
من:هیچی به خدا من فقـط یکم کره گزاشتم تو دوش بعدش درشو بستم ارتین اب داغ که باز کرد روش شد کره
رهام:هنوز هیچ کاری نکردی 
سردار:دیگه میخواستی چی کار کنی
بعد اینکه ارتین از حموم اومد بیرون فقط چپ چپ نگاهم میکرد
رفتیم بالا یکم استراحت کنیم تا شب سرحال باشیم

 

 

اوا
رفتم تو اتاق روی تخت دراز کشیدم مشغول فکرکردن شدم
به این که چرا با علی رضا سر جنگ دارم به این کع چرا سروین امیر چشم دیدن همو ندارن
و کلی چرای دیگه تو ذهنم بود. 
که چرا الان دارم به علی فکر میکنم به اینکه چرا باید با اون اشنا بشم 

 

 

رها
داشتم میرفتم سمت اتاقم کع رهام دیدم هه پسره مغرور فکر کی هستش
اومدم سمتم منم محل ندادم بهش و به سمت اتاق رفتم که 
رهام:واسه گرفتن قیافه از داشتن قیافه اطمینان حاصل فرمایید
من:کاربر مورد نظر وقت گوش دادن به مزخرفات یه عده را ندارد
رهام:حالا به من مزخرف میگی حالیت میکنم کی مزخرف 
و رفتش اینم خود درگیری داره

 

 

رهام
دختره خیر سر فکرده کی هستش هرچی میخواد میگه
امیر:چته داداش تو قیافه ای اتفاقی افتاده
من:نه چیزی نشده 
رفتم رو تخت خواب و به اتفاقات اخیر فکردم 
که چشمام کم کم گرم شد 
و.........

ویرایش شده در توسط Fati_magha

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_۱۷

 

امیر
بچه ها داشتن کم کم اماده میشدن ولی رهام خواب بود 
رفتم بالا سرش تا بیدارش کنم 
من:رهام بلند شو بریم داریم میریم 
رهام چماشو باز کرد بلند شد تا اماده شه
علی رضا،سعید،سردار یه تیپ خیلی خفن زده بودن 
من:رسما قصد دارین دخترای خیابونو دق بدین
سردار:چه خوشگلم شدم من خواستگارا از در و دیوار میریزن
من:اره همین الان
رهامم اماده شد منم که تیپم تکمیل بود
سردار:زنگ زدم رامین و مهدی هم بیان
من:باشه

 

سروین
همگی اماده شدیم یه تیپ خفن زده بودیم 
از اتاق زدیم بیرون 
اوا:زنگ زدی اون سه تاهم بیان
من:اره
به انیل،ارمیتا،هانده زنگ زدم بیان تا خیلی خوش بگزره
رها:هوی سروین اون پسرا هم میان
من:اره
رها:اره باز باید قیافه نحس اون شاسکلو ببینم
پسرا اومدن مانع ادامه حرفمون شدن از دست علی رضا دلخور بودم اون بهم گفت دادشمه ولی از امیر حمایت کرد
ارتین و رادوینم اومدن 
همه داشتن از پله ها میرفتن 
من:یکی پایین پله ها وایسه میخوام بپرم بغلش 
ارتین سریع پایین پله ها وایساد بچه هام پایین پله ها وایسادن
نشستم رو نرده ها و سر خوردم و پریدم بغلش اونم منو بغل کرد 
سردار:بس دیگه بیاین بریم 
همگی رفتیم سوار ماشینا شدیم رفتیم 
به سمت دربند رفتیم

 

 

امیر
از ماشینا پیاده شدیم وای دلم برا دربند خیلی تنگ شده بود یه نفس عمیق کشیدم 
نفسمو بیرون نداده بودم که دورمون شلوغ شد دیدم از دور پسرا دارن میان
سه تاهم دختر اومدن
بعد ۱۵دقیقه عکسا تموم شد رفتیم یه جای باحال نشستیم
ارتین:میخوام یه خبر بدم بهتون
یه نگاه به سروین کردم  
سروین:بگو 
ارتین:من امروز رفتم دفتر اقای کیروش قرار شد برم دستیارش شم ولی به دلیل داشتن کار زیاد سروینو معرفی کردم که اونم قبول کرد به شرط اینکه حجابش خوب باشه
از تعجب داشتم شاخ در میاوردم 
سروینم دست کمی نداشت از من 

 

سردار
وای با چیزی که شنیدم کم مونده بود از تعجب شاخ در بیارم 
یعنی قرار بود سروین بشه مربی ما
سروین:وای داداشی عاشقتم من اگه تورو نداشتم چیکار باید میکردم
کلی جیغ داد کرد
امیر:هه دخترو چه به فوتبال
سروین:تو مغزت کپک زده به ما چه
امیر:قراره گند بزنی تو فوتبال
سروین:فضولو بردن جهنم
من:اه بس کنید اجی سروین بهت تبریک میگم
علی رضا:منم بهت تبریک میگم و معذرت میخوام به خاطر اون روز.
سروین پرید بغل علی ازش تشکر کرد

 

ارمیتا
وای خیلی واسه سروین خوشحال بودم اجیم داش میرفت تیم ملی
سروین زنگ زد به هلیا قضیه رو گف اونم کلی خوشحال شد
این سعیدم از اول شب بد رومخ بود

 

 

اوا
دلم هوس اب زرشک کرده بود به بچه ها گفتم هیچکی نیومد
علی رضا :پاشو باهم بریم 
نا خداگاه بلند شدم باهاش رفتم 
علی:ببین اوا دلم میخواد به این بازی مسخره پایان بدیم
من:اره منم خسته شده بودم از این همه دعوا
علی یه لبخند زد دستمو گرفت
ناخداگاه فکر کردم این پسر چقدر میتونه خوب باشه

 

 

علی رضا.
نمیدونم چرا دلم میخواست کنارش باشم من که فقط یه هفته بود دیده بودمش 
کنارش بودن بهم ارامش میداد
اون شب بهترین شب بود برگشتیم خونه
ومن یا فکر اوا به خواب رفتم
و............


 

ویرایش شده در توسط Fati_magha

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_۱۸

 

هلیا
از خواب بیدار شدم کش و قوصی به بدنم دادم 
قرار بود فردا برگردیم ایران از تخت پایین اومدم
قرار بود باباو مامان برن پی کاراشون منو هیربدم بریم بگردیم دیروز خیلی خوشحال شدم سروین رفت تو تیم ملی به ارزوش رسید همیشه بهش میگفتیم محاله به ارزوت برسی اخه دخترو مگه میزارن تو تیم ملی پسرا ولی اون موفق شد
یه لباس خوشگل پوشیدم رفتم پایین هیربدم اماده بود
هیربد:به به خانوم چه تیپی ام زدی 
من:چیه الان مثلا غیرتی شدی 
هیربد:غیرت چی هست اصلا
من:هیچی گم شو بریم 
رفتیم سوار ماشینی که دوست بابا داده بود شدیم ورفتیم 
مرکز خریدشون کلی خرید کردیم

 

 

سردار
اون دختر پروهه نبودش ولی ازاون جایی که شنیدم فردا قرار بود بیاد 
دختره از دماغ فیل افتاده خودشو خیلی تحویل میگیره

سروین:هوی سردار کجایی 
من:هیچی اینجام
سروین:اره جون عمت به کدوم دوست دخترت فکر میکردی
من:به همشون 
امروز بزرگترا یه تصمیم عجیب گرفتن که برن چالوس ویلا سروین اینا
ووسایلشونو جمع کردن رفتن قرار بود پدر مادر اون دختره هلیام برن اونو برادرش بیان اینجا
سروین زنگ زده بود سه از دوستاش بیان 
ماهم زنگ زدیم رامین،سعیدو مهدی بیان 

 

 

سروین
با بچه ها داشتیم بازی میکردیم جرعت حقیقت
بطری چرخوندن افتاد به هانده رامین

 

هانده
بطری افتاد به منو اون خروس فرصت واسه کنف کردنش پیاده کردم 
من:جرعت یا حقیقت
رامین:حقیقت
من:با چه انگیزه ای تیپ صورتی میزنی
خداشکر شنیده بودم با جنبس 
رامین:واسه دل ببردن از دخترا
من:عوق
بطری چرخوندم افتاد به سروین و امیر
سروین:جرعت یا حقیقت
امیر یه پوزخند زد و
امیر:معلومه جرعت واسع مرده
سروین:میای میشنی ارایشت میکنم
با چیزی که گف نزدیک بود از سرمون شاخ بیا بیرون
خلاصه با کلی اسرار سروین امیر ارایش کرد وعکس گرفت 
که گوشیش زنگ خورد
و.........

ویرایش شده در توسط Fati_magha

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_19

 

سروین
گوشیم زنگ خورد گوشیمو ورداشتم شمارش ناشناس بود
تماسو برقرار کردم که دیدم صدای نحسش تو گوشی پیچید
فردین:سلام پلیس کوچولو حالت چطوره
من:خفه شو مرتیکه بی همه چیز نفهم 
فردین:عه عه خانوم پلیس از شما بعیده این حرفا
من:ببین اقا فردین بهتره پاتو از گیلیمت دراز تر نکنی چون بد میبینی 
فردین:ببین کوچولو بهتر از تک تک خوانواده تو دوستات خدافظی کنی 
من که میدونم هیچ ترسی نداره تنها نقطه ضعفت اطرافیانتن
من:هه اقا فردین من تا تو رو بالای چوبه دار نببینم با دستای خودم طنابو ندازم دور گردنت 
نمیزارم سایه خانوادمم ببینی
فردین:حالا میبینم راستی به اون یکی خانوم کوچولو هم سلام برسون.
اسمش چی بود ........
اهان رها شاید دلو جرعت تورو نداشته باشه ولی اونم مشکل بزرگیه
بعدم قط کرد
از فرط عصبانیت داغ کرده بودم دستام میلرزید 
اوا: وای سروین سروین خواهری چت شده 
رها. : باز اون عوضی زنگ زده اره
من:اره 
بعد یه ساعت حالم جا اومد که مهسا زنگ زد خبر خبر داد علی رفته خاستگاریش
ماهم اون میکروفنو فعال کردیم
حرفای حال بهم زنشو شروع شد
علی:خانومم داری واسه خودم میشی
مهسا:اره دیگه امشب به 
ارزوم رسیدم
خلاصه کلی حرف زدن که من اخر حالم بهم خورد زنگ زدم بهش 
من:اه اه حالم بهم خورد 
جمع کنید
مهسا(با داد):کصافت تو باز کرم ریختی 
من:
بعدش قط کرد علی رضا داشت از خنده ریسه رفته بود
علی:چیکارش داری بد بختو
امیر:ایش دختره نجسب 
من:یه کلام دیگع حرف بزنی عکستو میزارم اینستا
امیر یه چشم غره رفت برام 
منم یه چشم غره براش رفتم
دیگه دیر وقت بود رفتیم که بخوابیم یه لباس راحتی پوشیدیم 
هرکی رفت اتاق خودش 
ارمیتا هانده رفتن اتاق خودشون 
رها اوا رفتن اتاق خودشون
من تنها خوابیدم

 

اوا
تو اتاق بودیم رها پشتش به من بود
به اتفاقات اخیر فکر کردم 
به همه کارا یی که کردم
ناخداگاه ذهنم پرکشید سمت علی رضا
چرا چند وقت بود فقط ذهنم شده بود علی
چرا چرا
با کلی فکر خیال به خواب رفتم

 

 

رها
صبح ساعت ساعت۶بیدار شدم لباس فرممو پوسیدم
من ستوان بودم سروین سروان که گه این عملیاتش موفق شه سرگرد میشه
تو راه رهامو دیدم 
تعجب کرد منو با لباس فرم دید
سروینم از اتاق بیرون اومد‌
داشتیم میرفتیم که ارتین 
ارتین:کجا
سروین:اداره
ارتین :لازم نکرده مگه ندید ی اون  جی گف
بالاخره با سماجت سروین رفتیم
وسطای راه یه ماشین با سرعت اومد
از کنار سروین رد شد که باعث شد زمین بیوفته
و.........

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_20

 

رها

سروین سرش خورد زمین و بیهوش شد لحظه اخر دیدم فردین با یه خنده شیطانی داره نگاه سروین میکنه
مردم دورمون جمع شده بودن
نزدیک اداره بودیم که دیدم سرهنگ از دور داره میاد منو که دید سرعتشو زیاد کرد
رسید به ما من احترام نظامی گزاشتم که مردم کنار زد نشست پیش سروین سریع بیسمشو ورداشت زنگ زد به بیمارستان نظامی تا بیان سروین رو ببرن
سروین بردن بیمارستان

 

هلیا
رسیده بودیم خونه سروین اینا مامان بابا رفتن سمت چالوس ماهم وارد خونه شدیم

الان ساعت ۲۴شب بود ولی خبری از رها و سروین نبود
اوا عین مرغ سرکنده شده بود هی داشت اینور اونور میرفت 
هانده هم ناخوناشو میجویید 
هانده:بچه ها به ادارشون زنگ بزنید
ارتین:صدبار زنگ زدم جواب سر بالا دادن بیچوندن
اوا:زنگ بزن به سرهنگ ببین او چی میگه
هانده:اره زود باشید کدومتون شمارشو دارین
ارتین:من دارم صبر کن
من:وای بچه ها یعنی چی شده نکنه ........نکنه
با فکری که تو سرم بود رنگ از رخم پرید
ارتین(با عصبانیت):بس کن هلیا 
درکش میکردم خیلی سروین رو دوس داشت.

 

اوا
از دلشوره داشتم سکته میکردم خدایا نکنه اتفاقی افتاده باشه
سروین خیلی برام عزیز بود با اون تحدیدای مرتیکه خر دیگه همه داشتیم سکته میکردیم
این علی رضام زوم بود رو من اعصابم خورد بود 
از شدت کلافگی عرق کرده بودم ارتین داشت حرف میزد فهمیدم سرهنگه
ارتین:سلام جناب سرهنگ حالتون خوبه
سرهنگ:.............
ارتین:راستش نگران سروین بودم از صبح ازش خبری نیست
سرهنگ:...................
ارتین:بیمارستان یا امام حسین 
بعدش گوشی از دستش افتاد


هممون دویدیم سمت ارتین
و............

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_21

 

ارتین
با چیزی که میشنید نفسم دیگه بالا نیومد
بچه ها تکونم میدادن با سوزشی که تو صورتم احساس کردم به خودم اومدم
که دیدم هیربد سیلی زده به صورتم که به خودم بیام
سریع رفتم یع لباس سرسری پوشیدمو رفتم پایین که دیدم همه اماده ان
من:کجا به سلامتی
هلیا:همون جایی که شما تشریف میبرید
من:لازم نکرده
اوا:پس بگو کجا میری سروین کجاست
من:سروین.........اره.........سروین 
سروین بیمارستانه راحت شدید 
ارمیتا:بی.......بیمار.......بیمارستان 
واسه چی
سرمو انداختم پایین بادادی که هانده زد سرمو بالا اوردم
هانده:ارتین بنال دیگه زود باش اه میخوای جون به سرمون کنی
من:خودمم نمیدونم چرا اونجاست فقط میدونم اونجاست

 

 

هانده
حالم بد بود این ارتیم لام تا کام حرف نمیزد
رفتیم تو باغ سوار ماشینا شدیم
منو،سعید،ارمیتا،رامین، علی رضاسوار ماشین رامین شدیم
اوا،ارتین،هیربد،امیر،رهام سوار ماشین امیر شدن
فقـط هلیاوسردار مونده بودن که به اسرار ما سوار ماشین سردار شدن

 

 

هلیا
دل تو دلم نبود فقط خدا خدامیکردم اتفاقی واسع سروین نیافته باشه
سردارم با اخم داشت رانندگی میکرد میدونستم سروین عین خواهرش دوس داره حقم داشت ناراحت باشه 
اخه سروین مهره مار داشت هرکی میدیدش بی اختیار جذبش میشد
منم به تبعیت از اون اخم کردم 
سردار:خجالت نکش تو رو خدا بیا بزن
من:الان این حرفت چه ربطی داشت
سردار:عین میرغضب نشستی بعد انتظار داری بهت لبخند ژوکند بزنم
من:من هر جور دلم به خواد رفتار میکنم
سردار:حیف اون سروین که با تو دوسته
تویی که هیچی از فوتبال نمیدونی
تو حتی منو نشناختی
این پرو دیگه داشت حدشو میگزروند هر چی هیچی نمیگم میگم فوتبالیست مملکته ولی این دست بردار نیست
من:اولا حرف دهنتو بفهم دومن من از فوتبالو فوتبالیستا منتفرم 
مخصوصا تو
بعدش دیگه حرفی نزدیم

 

اوا
از شدت اشترس داشتم ناخونامو میجویدم 
که 

:اون بد بختارو ول کن ناخوتاکندی

این صدای هیربد بود چیزی نگفتم رسیدیم بیمارستان پریدم پاین سریع سرهنگو دیدم رفتیم پیش سروین
خداشکر اتفاقی واسش نیوفتاده بود فقط بیهوش شده 
بود

و.........

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_22

 

 

سروین
با سردردشدیدی از بیدار شدم اول نور چشمامو زد ولی کم کم عادت کردم 
اطراف که دیدم بچه ها همه نشسته بودن تو اتاق
یکم فکر کردم من چرا بیمارستانم
ماشین..........سرعت زیاد..............قیافه نحس فردین..........و دیگه چیزی نفهمیدم
باصدایی شبیه ناله روبه ارتین کردم
من:ارتین من چرا بیمارستانم
ارتین اول نگاهم کرد بعد کم کم از تعجب در اومد.
ارتین:خواهری به هوش اومدی فدات شم خیلی نگرانت شدم ولی خداشکر میتونی مرخص بشی
من:باشه حالا چرامثل غوم مغل ریختین اینجا
رها:اومدیم حلواتو بخوریم
من:من تا شمارو خاک نکنم جایی نمیرم
اوا:این ارزو رو به گور میبری
من:اول شمارو میزارم تو گور
هلیا:من با ازرايل هماهنگ کردم بیاد تورو ببره 
من:خبر نداری ازرایل رفیق جینگ منه
هانده:اره خبر نداشتیم تو در گرفتن جون ادما مهارت خواستی داری
من:پس تو هم فهمیدی خوب نمیدونستی میگفتی بهت میگفتم
ارمیتا:یه وقت کم نیاری ها
من:نه حواسم هست 
راستی انیل کجاست 
ارتین:رفت واست یکمی وسایل بگیره
یهو یکی چنان درو کوبید که ترسیدیم
انیل:بیا بگیر کوفت کن بعدم وسایلارو پرت کرد سمت ارتین
ارتین:چته وحشی
انیل:وحشی بودنو از تو یاد گرفتم
سردار:حالا چت شده
انیل:پسره پرو خجالت نمیکشه راست راست شماره میده
منو میگی یهو پخش زمین شدم از‌خنده

 

مهدی_طارمی
نمیدونم چرا یهو عصبی شدم اخه یه دختر عصبانیت داره
وای من چرا اینطوری شدم‌منم زده به سرما
خوب پسره میخواسته شماره بده
ولی هرکاری کردم نتونستم خودمو راضی کنم اونم مثل بقیه دختراس نمیدونم چرا

 

سروین
گوشیم زنگ خورد دست ارتین بود
ارتین:سروین خاله سوسکه کیه
من:مهسا
بعدم گوشیمو گرفتم 
من:سلام عروس خانوم
مهسا:سلام چطوری ببین زنگ زدم بگم دیشب حرف زدن قرار شد اخر همین هفته چشن نامزدی بگیریم از طرف من همرو دعوت کن
اون سردارینام دعوت کن
من:باشه حالا چرا اینقدر زود مگه گند بالا اوردین
بعدش کلی داد زد قط کرد منم به بچه ها گفتم قرار شد بریم خریدو.......

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_23

 

سروین
داشتم اماده میشدم برای اینکه برم بیرون لباس بخرم‌
سریع یه لباس پوشیدمو رفتم بیرون اخه عقدشون فردا بود وما باید اماده میشدیم
دیدم بچه ها همه امادن 
من:خوب چطوری قراره بریم کی با کی میره
ارتین:چهار به چهار بریم
من:باشه
همگی رفتیم پایین تا سوار ماشینا بشیم
رامین:خوب سه نفرتون بیاین ماشین من
من:هانده،ارمیتا،سعیدباهم برین
هانده:نخیر من با این خروس نمیرم
رامین:از خداتم باشه 
بعد کلی جروبحث اینارو باهم فرستادیم رفتن
من:مهدی،سردار،هلیا،انیل باهم برن با ماشین سردار خلاصه اونام رفتن
ارتین،هیربد،باهم رفتن
رها ،رهام با کلی دعوا باهم رفتن
مونده بودیم من،اوا،علی رضا،امیر
ماهم رفتیم سوار ماشین امیر شدیم
علی رضا:تورو خدا سریع انتخاب کنیدا
رسیدیم پاساژ(.............)پیاده شدیم



سروین
چهارتایی رفتیم تو رستوران چشمامو تو کاسه چرخوندم 
با چیزی که میدیدم خون تو رگام یخ بست اون اینجا چیکار میکرد
از جام بلند شدم رستوران خلوت بود 
نزدیکش شدم
و.............
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_24

 

سروین
اهسته نزدیکش شدم سر میزش تنها بود ما تو محوطه بودیم وکسی جز ما واون نبود
اهسته نشستم سرمیز فردین سرشو اورد بالا منو که دید اول تعجب کرد
بعد کم کم یه پوزخند جای تعجبشو گرفت
فردین:به به خانوم پلیس میبینم که جون سالم به در بردی
من:من که گفتم تا به درکت واصلت نکنم جایی نمیرم
فردین رو میز خم شد صورتش نزدیکم شد
فردین:این تازه یه چشمه از کارام بود منظره بقیش باش
من:زر زر زیادی نکن
فردین بلند شد وبا دو دور شد اه لعنت به این شانس 
با سختی بلند شدم رفتم پیش بچه ها

 

 

علی_رضا
اعصابم داغون بود نمیدونم چه مرگم بود 
من چم شده بود وقتی این دخترو میدیم حول میکردم
قرار بود مامانش اینا پس فردا بیان وبره خونه خودشون دلم خیلی گرفته بود
ولی بازم که میدمش قرار بود اخر هفته بعد بریم انزلی خونه سعید اینا سروین خوانوادش ،هلیا،رها خوانوادش،ارمیتا،انیل،اوا،هانده امیر خوانوادش،رهام خوانوادش،وبقیه پسرا
دخترا قرار بود یه ویلا اجاره کنن 
پسرا همین تصمیم گرفتن وفقط پدر مادرا برن خونه سعید اینا
شام خوردیم بچه ها رفتن خونه ولی من  نرفتم یکم تو خیابونا الکی چرخیدم بعدش رفتم خونه

 

سروین
از خواب بیدار شدیم ورفتیم که اماده شیم اول رفتم حموم
بعدش 
با بچه ها سوار ماشین شدیمو رفتیم ارایشگاه

و............
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...