رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Omid

رمان مینو سپنتا انگره| omidrezapaktinat کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 7
روح عظیم بسیار خرسند می شود از پیشکش زن و می گوید:
-( تمام خونت را به من بده تا من نیز به جای آموزش، تمام زبانم را در اختیار تو قرار دهم.)
زن پس از اندکی فکر به روح می گوید:
-( اگر من تمام خون خود را به تو بدهم، سریع می میرم و زمان برای انتقامم باقی نمی ماند.)
روح خندان می گوید:
-( پس تا زمان انتقامت به تو وقت خواهم داد، سپس برای زبانم و خونِ تو باز خواهم گشت.)
آنگاه روح زبانِ خویش را در دهان زن می گذارد و زن با دو زبان در دهانش به تمام قدرت های دنیا دست پیدا می کند. او انتقام خویش را از تمام ستمگران شهر خود می گیرد و شب هنگام در کنار تخته سنگی عظیم به انتظار بازگشت روح می نشیند.
پس روح نزد او می آید و زبانش را طلب می کند اما زن خلف وعده می کند و می گوید:
-( تو تنها یک انتخاب داری یا خون من یا زبان خویش. )
روح خشمگین نیمی از خون زن را بیرون می کشد و بر پیکره ی تخته سنگ عظیم می نویسد که:
-( من خون تو را انتخاب می کنم و در زمان مرگت روحِ تو را نیز به تصرف خویش در می آورم و در آینده برای پس گرفتن زبان خویش باز خواهم گشت. )
در آن وقت زن خندان خود را در اختیار روح قرار می دهد و می گوید:
-( زبان اکنون در دهان کسی است که تو هرگز او را نخواهی یافت.)
روح بزرگ همراه با روح زن به سرزمین ارواح عروج می کنند اما روح در واپسین لحظات، نفرینی از خود به جای می گذارد که استفاده کننده از زبان‌قبل از بهره جویی از آن می بایست که از خون خود پیشکشِ روح بزرگ کند.
طوفان صبح که تمام مدت در سکوت به سخنان بانو گوش سپرده بود پس از اتمام داستان کلام داشت و گفت:
- پس به سبب نفرین ارواح بزرگ است که بدن شما دست خوش زخم های ریز و درشت است.
باستیان لبخند زنان گفت:
- درست است.
طوفان صبح در حالی که با دستانش اشاره در جهت آژمان و آترس داشت، زبان گشود و گفت:
- اکنون آن زبان بی همتا در دهان کدام یک از شماست؟
بانو از سوال او به خنده افتاد و گفت:
- هیچ کدام، ما هر سه این زبان را از اساتیدِ خویش آموخته ایم و اساتید ما از اساتید خود.
الحال طوفان صبح، آترس جنگجوی بی همتای من، کسی که زبان الهه را آموخته است در اختیار تو قرار دارد و برای شما می جنگد.
طوفان در حالی که خنجر دسته چوبی خویش را از غلاف بیرون می آورد زبان گشود و گفت:
- این بسیار عالی است اما درخواست شما در مقابل با پیمان خون چیست؟
بانو نفسی عمیق کشید و گفت:
- بسیار راحت است، تو به پاداش رهبر شدنت دروازه ی بهشت را به من نشان بده.
طوفان ترسی عمیق چشمانش را فرا گرفت و لرزان گفت:
- دروازه ی بهشت؟! آن جا محدوده ای بسیار خطرناک است که توسط آدم زادگانی تنومند محافظت می شود.

ویرایش شده در توسط Omid

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 8

طوفان: انسان هایی که نه زبان در دهان دارند و نه گوش هایشان چیزی را استماع می کند. آن جا جهنمی است که هیچ کس تابحال از آن زنده برنگشته.

باستیان ابروانش را در هم کشید، رو به سمت آترس و آژمان کرد و گفت:

- پس دیگر کسانی هم هستند که در پی زبان روح بزرگ باشند. 

طوفان کمی فکر کرد و گفت:

- درست است، چند سال قبل گروهی از انسان های چیره دست وارد قلمرو نگهبان شدند، نگهبان چندی از آنان را نابود کرد و چندی دیگر از دست او گریخته و به درون روستایِ ما پناه آوردند. 

رئیس آن زمان قبیله، امیر پیر بود که با رئیس آنان صحبت می کرد و او را متقاعد می ساخت که دروازه ی بهشت جای بسیار خطرناکی است اما آنان عزم خویش را جمع کرده و آهنگ آن مکان را داشتند.

پس امیر پیر زمانی که دید گفته هایش اندکی در آنان تاثیر ندارد تصمیم گرفت که آن مکان را به آنان نشان دهد پس با طلوع خورشید همگام شده و به سمت دروازه ی بهشت راه افتادند.

امیر پیر آن مکان نفرین شده را در زیر چشمان خورشید به آنان نشان داد و گوش زد کرد که تنها، دروازه در شب ها نمایان می شود و برای گشایش او می بایست که یک قربانی محیا کنید و این را در نظر داشته باشید که این دروازه در زمان بیداری، نگهبان های خویش را نیز بیدار می کند.

هیچ کس نمی داند که در آن شب چه بر آنان گذشت، تنها ما مردان دهکده صدای فریاد های آنان را شنیدیم و زن هایمان، گوش هایِ بچه هایمان را از ترس گرفته و تمام شب برای آنان دعا خواندند.

باستیان کمی اندیشناک بر چهره ی طوفان خیره گردید و سپس گفت:

- ما دفترچه ای را پیدا کردیم که به گمانم متعلق به گروه دیگری غیر از جمعی باشد که به درون روستای شما پناه آوردند.

طوفان در جواب وی گفت:

- گروه های زیادی در پی دروازه هستند.

باستیان کمی مکث کرد و گفت:

- خودت شاهد قدرت ما بوده ای.

سپس خنجر از دستان طوفان ستاند و کف دست راست خویش را دگربار شرحه ساخت و گفت:

- با من عهد خون ببند که دروازه را به من نشان خواهی داد.

طوفان به دستان غرق در خون باستیان نگاه کرد و گفت:

- پیمان خون امری بسیار مقدس و در عین حال خطرناکی است. مقدس است چرا که هیچ دروغی در آن جای ندارد و خطرناک که اگر یکی از طرفین خلاف مقررات عمل کند، هر طرفین به مرگی دردناک دچار خواهند شد، پس زبان من لال باد اگر کلمه ای به دروغ از برای این امر از دهان جاری سازم.

بانوی من، تنها کسی که از مکان دروازه آگاهی دارد دختر امیر پیر است که او را فاخته ی سپید می خوانند.

باستیان لبخند بر لبانش جاری گشت و گفت:

- فاخته ی سپید را راضی خواهم کرد.

طوفان بی وقفه زبانش را دگربار چرخاند و گفت:

- طبق گفته های امیر پیر دروازه ی بهشت منحصراً شب هنگام پدیدار می گردد و با خویش پاسبانانش را فرا می خواند، انسان هایی که با افسون، انسانیت خویش را از دست داده و به محافظانی خونخوار تبدیل گشته اند.

باستیان در حالی که متفکرانه به زمین خیره شده بود کلام داشت و گفت:

- آیا تعریفی از قدرت آن ها و سلاح های کشتارشان داری؟

طوفان گفت: هیچ کس تا به الان از پس دیدار نگهبانان زنده برنگشته است، تنها افراد قبیله در شب های طوفانی آنان را از فاصله ی بسیار مشاهده نموده اند و طبق گفته ی امیر پیر زبانشان بریده شده و قدرت شنواییشان گرفته و گوشی برای استماع کلام ندارند.

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 9

باستیان نفسی عمیق کشید و گفت:

- پس تا شب هنگام صبر می کنیم سپس از سد نگهبانان گذر می کنیم و خود را به آن سوی دروازه می رسانیم.

که طوفان عجولانه کلام بانو را قطع نمود و گفت:

- موضوع اصلی را فراموش کردید، دالان های دروازه به غیر از خون قربانیِ خویش با هیچ چیز دیگری گشوده نمی شود. شاه کلید ورود به دنیایِ پشت دروازه ،خونِ قربانی است.

باستیان غرق در اوهامات خویش چند قدم از طوفان دور گشت و به سمت آژمان و آترس حرکت کرد و گفت: 

- همگی به کلام من گوش فرا دهید.

 

☆☆روستای سوشیانت (نجات دهنده)☆☆

 

آترس در حالی که چهره ی خویش را درون پارچه ای در خفا کشیده بود در جانب طوفان صبح گام بر می داشت که طوفان کلام داشت و گفت:

- من در سوشیانت همراه با زن و فرزندانم زندگی می کنم، روستایی سبز و آباد که تقریبا مردمان شادی را درون خود دارد.

گرداگرد سوشیانت، مالامال گردیده از درختانِ بلوط و گردو و افرا، به سبب همین امر سوشیانت یک دهکده ی مخفی محسوب می شود که در محاصره ی عظیم درختانِ تنومند قرار گرفته است.

دروازه ی عظیم ما که به دروازه ی ژاوُ (خالص) معروف است از عاج فیل های کهنسال ساخته شده که به رنگ سپید است و نگهبانان شجاعِ ما از آن پاسبانی می کنند، تا به حال هیچ غریبه ای بدون اجازه ی ما از ژاوُ عبور نکرده است، تو خوش اقبالی که همگام با ما هستی.

آترس در حالی که صدای ضعیف خنده اش از خلف پارچه به گوش می رسید گفت:

- بی صبرانه منتظرم که سوشیانت و ژاوِ

سپید را از نزدیک ببینم.

طوفان در جواب آترس زبان گشود و گفت:

- شهر و دیار تو کجاست؟ آیا خانواده ای داری؟

آترس با استماع سخن طوفان دگرگون حال سر خویش را به سمت آسمان چرخاند و گفت:

- شهر من به اندازه ی هفت دریا از این مکان فاصله دارد و در آن دیار هیچ خانواده ای منتظر من نیست، تنهایی نفرین من است.

طوفان پس از دمی سکوت دست به شانه ی آترس گذاشت و گفت:

- ژاوُ را مشاهده کن.

آترس از میان دست های سبز و زنده ی درختان دالان های عظیم و ستبر ژاوُ را مشاهده می نمود که همانند تکه ای از ماه در دل جنگل خودنمایی می کرد.

درست صدق گفته های طوفان، دروازه بافته شده بود از عاج های فیلان کهنسال و گرداگردش را پاسبانانی سیاه رخ احاطه نموده بودند. از طرفین دروازه دیواری عظیم و فراخ از جنس چوب های پایدار قرار گرفته بود که بر بلندای آن نگهبانانی با تیر و کمان هایشان ایستاده و وظیفه ی پاسبانی از دهکده را به دوش حمل می نمودند.

محافظان دروازه با رویت گروه بازمانده، دلشاد و خندان به پیشوازی از آنان شتافته و دروازه را مفتوح نمودند.

ژاوُیِ عظیم به سبب ده مرد تنومند که دستگیره های دروازه را به کف داشتند با مشقت بسیار گشوده شده و بالاخره آترس، خویش را به سوشیانت رسانید.

 

 

ویرایش شده در توسط Omid

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 10

گروه طوفان نابهنجار و غوغاگر در حالی که خشم همانند ابری سیاه بر راءس آنان سوار بود وارد روستا شدند.

روستا آکنده بود از آلونک های بزرگ و کوچک که همگی با شُل و سنگ ساخته شده و با برگ درختان به تزئین رسیده بودند.

خاک قهوه ای رنگ زمین در آن منطقه پُر رنگ تر بود و درختانش کم حجم تر. آتشدان ها که با افول خورشید روشن شده بودند در بسیاری از مکان ها خودنمایی می کردند.

بچه های بامزه و شیرین با تن پوشی از جنس حیوانات خود را پوشانده و پا برهنه مشغول بازی بودند.

زنانِ سیاه پوست با موهای چین شکن دار و مشکی رنگ، جانب مردانی قوی هیکل و برخی لاغر اندام که نیزه در دست داشتند ایستاده و خیره به گروه تازه وارد نگاه می کردند که ناگاه صدای هلهله و شادی از جانب تمام روستا برخواست، مردان کف می زدند و زنان تنبک به دست می نواختند و شعر خاصی را بلند بلند می خواندند.

نوای شادی از جای خویش برخواست و به سمت کلبه ی نسبتاً بزرگی رسید که پیرامونش را مشعل های فروزانی احاطه نموده بود. درب کلبه گشوده شد و عقاب سیاه متعجب و حیران از خانه بیرون آمد، پا برهنه و نفس زنان خود را به گروه تازه وارد رساند و گفت:

- دوستان من خوش آمدید، خوش آمدید.

که ناگهان طوفان ژیان و خشمگین مشت محکمی به صورت عقاب زد و گفت:

- تو ترسوترین جانداری هستی که تا به حال به چشم خویش دیده ام.

عقاب خائف و سراسیمه در حالی که دردی اکید را بر سمت راست فک خویش احساس می نمود نقش بر زمین شد.

ناگهان سکوتی عظیم حاکم بر حال شادمان روستا شد.

عقاب ابروانش در هم گره خورد و بر آشفته از سر زانو برخواست، دستی به صورتش کشید و گفت:

- طوفان صبح چگونه به این بی پروایی خود را رسانده ای که در میان جمع، امیرت را ترسو می خوانی و او را نقش بر زمین می کنی؟

طوفان خشمگین فریاد بلند داشت و گفت:

- امیر؟ کدام امیر یارانش را در میدان نبرد تنها می گذارد؟ تو یک ترسوی ناچیز هستی.

سپس خطاب به اهالی روستا زبان جنباند و گفت:

- گوش هایتان را باز کنید و بشنوید که چه می گویم. امیران ما توسط چه کسانی تعیین می شدند؟ همگی می دانیم که امیر به واسطه ی انتخاب ارواح مقدس به قدرت و مسند می رسد. 

آنگاه دگربار رخ در جهت عقاب سیاه چرخاند و گفت:

- تو یک جایگزینی.

عقاب مضطرب و عصبانی فریاد برآورد و گفت:

- من امیر هستم، من برگزیده ام، کسی که انتخاب شده، ارواح مقدس مرا انتخاب کردند.

طوفان خنده ای بلند سر داد و گفت:

- تو یک جایگزینی، جیگزینی که توسط امیر پیر انتخاب شد نه ارواح.

با استماع جمله ی طوفان روستا در بهت و شگفتی غرق شد. طوفان ادامه داد:

- جانشینی نالایق و ترسو، تو همگی ما را در آن میدان رها کردی تا تکه تکه شویم.

که نوای زن یکی از سربازان برخواست که می گفت:

- عقاب سیاه به ما گفت همگی شما اسیر در دستان شیطانی عظیم شدید و در میان ریشگان درختان به خاک سپرده شدید.

نوای دیگری برخواست و گفت:

- شیطان عظیم تنها جان آنان را می خواست، پس ما را بخشید.

و زمزمه ای در روستا به پا شد که عقاب سیاه جایگزینی نالایق است. 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 11

طوفان صبح در حالی که خیره به چهره ی خشمگین عقاب بود به کمک دستانش جمع را به سکوت فراخواند و خود ادامه داد و گفت:

- پس تو به غیر از ترسو، دروغگو نیز هستی. خودت می دانی که دروغ گفتن در این وادی چه خسارتی را به دنبال دارد.

عقاب سیاه دستپاچه و هراسان در حالی که صدایش به رعشه افتاده بود کلام بلند داشت و گفت:

- تو هیچ سندی بر اثبات کلام خویش نداری، تو آن دروغگویی هستی که باید قربانیِ دروازه ی بهشت شود.

طوفان لبخندی زد و گفت:

- من تنها فرد رها شده از میدان نبرد نیستم، مردان شجاع دیگری با من در مقابل دشمن ایستادگی کردند و با من هم راءی و هم عقیده اند. آیا تمامیِ ما را انکار می کنی؟

عقاب سیاه که دیگر حتی توان خشمگین شدن را نداشت، ذیل فشار نگاه نفرت انگیز مردم زانوانش نرم گردید و بر خاک افتاد و گفت:

- تو می خواهی خودت امیر شوی، اینان توطئه ای کثیف است.

که طوفان صبح حرفش را قطع نمود و گفت:

- من اشتباه تو را تکرار نخواهم کرد.

کنون برای محاکمه ی خویش مهیا شو.

عقاب دگربار خشمگین گشت و از خاک زانوانش را جدا کرد و گفت:

- تو را خواهم کشت. بر طبق رسومات قبیله با من مبارزه کن، در آخر آن که بر پاهایش استوار ایستاده امیرِ قبیله خواهد شد.

سپس خم شد و یک مشت خاک از زیر پاهایش برداشت و به قسمت چپ صورت خویش کشید و بعد به وسیله ی خنجر برانش خطی خونبار از پیشانی تا زیر گونه ی سمت راستش انداخت و گفت:

- من آماده ی نبردم، به من ملحق شو.

که ناگهان کلام نطقی مردانه از لابه لای جمع برخواست و گفت:

- برگزیده...

آترس جمعیت را به کنار زد و خود را به طوفان رساند و گفت:

- تو برگزیده ای می بایست که با انتخاب شده ی ارواح به نبرد بایستی.

عقاب سیاه خط چشمانش را باریک نمود و پرسان گفت:

- تو کیستی؟ پرده از چهره بردار.

طوفان یک قدم به جلو برداشت و گفت:

- این مرد آشکار کننده ی امیران برگزیده است.

سپس خطاب به جمعیت دستانش را بلند داشت و گفت:

- این مرد همان دشمن گذشته ی ماست که کنون از دوست به ما نزدیک تر است، او برگزیده ی ارواح مقدس ماست و اکنون او مشخص می کند که چه کسی امیر بر این قبیله شود.

عقاب سیاه خشمگین و متعصب رخ در جهت طوفان داشت و گفت:

- ساکت باش پست فطرتِ خائن.

که ناگهان نوای نطقی عظیم از جانب آترس برخواست و گفت:

-《گشا، زانس، بِرا》《آتش، زنده، شو》

به ناگاه شراره های سرخ آتش به سمت آسمان زبانه کشیدند و اطراف را بسان مشعلی محترق منور ساختند.

جمعیت با ترس گام به عقب برداشتند و در حالی که غلاف چشمانشان گشاده گردیده بود با حیرت زبانِ خائفشان را می چرخاندند و می گفتند:

- شیطان، او شیطان است.

جرقه هایی از یک واهمه و وحشتی مجهول رخنه کنان لرزه انداخت تمام وجود جمعیت را، که طوفان در جهت آرام نمودن جمع برخواست و گفت: 

- نترسید، نترسید. او شیطان نیست. او به مقدار ارواح عزیزِ ما قدرتمند و قابل احترام است. خشم او تنها برای مدعیانِ دروغگو زبانه می کشد و شمشیر عدالتش پاره کننده ی عضلات دشمنان ماست.

او در میدان نبرد با وجود این که می دانست ما به نیت قتل و ریختن خون وی وارد عمل شدیم، باز صبورانه مارا متقاعد نمود و از جان ما در گذشت چرا که فرستادگان ارواح دشمنان ما نیستند.

 

ویرایش شده در توسط Omid

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 12

در آن سوی روستایِ سوشیانت در پشت دروازه ی عظیم ژاوُ در میان و لابه لایِ شاخه های درختان، بانو باستیان در حالی که خون خویش را به گوش هایش کشیده بود، زانو بر زمین زده و با تمرکز فکری اکید به سخنان طوفان، عقاب، آترس و دیگر مردمان قبیله گوش می داد.

در راءس او آژمان به حراست از وی قیام نموده بود و می گفت:

- بانو گوشهایتان چه چیزی را استماع می کند؟

بانو پس از اندکی مکث زمزمه کنان گفت:

- روستا به نبرد راضی شدند، باید نزدیک دروازه شویم.

آترس همگام با چند مرد جنگی که او را به محل مبارزه راهنمایی می کردند در حرکت بود که یکی از آنان زبان گشود و گفت:

- میدان نبرد سوشیانت را تا به حال دیده ای؟

آترس پس از کمی تامل گفت:

- نه.

مرد سخنش را امتداد داد و گفت:

- آن جا را هومان می نامند. نگهبانِ هومان، مکلف بر نبرد شماست. او مبرهن می سازد که تو چیستی؟ یک فرستاده یا یک ساحر.

آترس قلیل مقداری مشوش گردید و سپس گفت:

- قضاوتِ نگهبانِ هومان از برای ساحرگان چیست؟

مرد جنگجو به چهره ی پیچیده در پارچه ی آترس نگاهی انداخت و گفت:

- مرگِ آنی.

آترس در آنگاه که به تالار بزرگ روستا نزدیک می گشت با خود زمزمه کنان می گفت:

- بانو هیچ اطلاعی از قدرتِ نگهبان هومان در دست نداریم، ما نمی دانیم معیار او برای ساحر خواندن من چقدر است. اگر مرا ساحره خواند، همه چیز خراب می شود.

بانو سخن آترس را می شنید و به آژمان بازگو می نمود و آژمان بر آشفته و سردرگم در انتظار تصمیم بانو هیچ کلامی را بر زبان نمی آورد.

☆☆ میدان نبرد هومان ☆☆

آترس در مقابل دالان نسبتاً بزرگ تالار که از چوب سرخ رنگی ساخته شده بود ایستاد. همراهان او بدون سخن او را ترک کردند و آترس با اضطرابی شدید دالان تالار را گشود و قدم به داخل هومان گذاشت.

به هنگامی که پاهایش به سنگ فرش تالار اصابت نمود، صدایِ ناقوسی عظیم همه جا را آکنده نمود و در پشت آن پرنده ای بسیار درخشان در رو به رویش درخشید و به پرواز در آمد.

به سبب نور پرنده تالار روشن گردید و آترس، در بهت و حیرت ستون های عظیم و سنگ فرش طلایی هومان را مشاهده نمود.

نمی توانست نگاهش را از پرنده ی درخشان بگیرد پس با تردید و ترسی عمیق در دلش به جلو گام برداشت.

اندازه ی پرنده ی نورانی به مقدار یک کبوتر می نمود اما با بال هایی بلندتر و نوکی کوتاه تر.

آترس با نگاهش او را دنبال می کرد و او تابناک همه ی جوانب را آشکار می نمود.

سنگ فرش طلایی تالار که سطح صاف، سیقلی و براقی را تشکیل داده بودند با برخورد نور تلالوء گشته و بازتابشان موجب پدیدار گردیدن ستون های عظیم تالار می شدند.

آترس در حالی که نگاه از پرنده جدا می ساخت، جذبه ی نقش و نگاره های ستون های سرخ رنگ شد و دیده اش را جلب نمود، پس بی اختیار دست به جانب یکی از ستون ها دراز کرد و انگشتانش را به سلوک گل های چوبی جنس رساند.

سرش را به طاق دوخت و دید که انتهای ستون ها ناپیداست و در تاریکیِ عمیقی محو می شدند، متعجب و پریشان حال به سمت جلو گام برداشت که ناگهان نوای نطقی زنانه، آرام، شیوا و گوش نواز زمزمه کنان گفت:

- نمی دانی که برای من چه اندازه سخت است جوانی مثل تو را محکوم به ساحرگی کنم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 13

آترس حجاب ترس بر سر کشید و لرزان گفت:

- خود را به من نشان بده.

سپس در پی صدا چشمانش را در گوشه و کنار تالار چرخاند و پرسان زبان گشود و گفت:

- آیا تو همان نگهبان هومانی؟

نطق زیبا دگربار زمزمه وار گفت:

- من نگهبان هومانم، من بانوی آگاه سوشیانت هستم. دختر امیر پیر، فاخته ی سپید. کسی که مستحضر است از بانویِ مو سیاهی که کلام ما را می شنود.

آترس از شدت تعجب لرزشی ناگهانی بطنش را در بر گرفت و گفت:

- تو کیستی؟ 

فاخته: من، سرآغاز قدرت و منتهایِ او هستم. کسی که قطعه ای از آن زبانی که شما در پی اش هستید را داراست.

بانو باستیان در حالی که از شدت شگفتی چشمانش گشاده گردیده بود، اشاره به آژمان داشت و لرزان گفت:

- فاخته ی سپید، نگهبان تالار هومان است. او یک تکه از زبان ارواح بزرگ را به همراه دارد و همچنین از وجود ما آگاه و با خبر است.

آترس که همچنان در پریشانی و هراس بسیار به سر می برد، جستجوگر و پرسان در پی فاخته ی سپید همه جا را زیر چشمانش می گذارند که دگربار بانگِ کلام همه جا را مالامال ساخت و گفت:

- خورشیدِ صبح، گوش مرا از چشمان سبز رنگ تو آگاه نموده است.

آترس دست به چشمانش کشید و گفت:

- چشمان من؟ خورشید صبح کیست؟

نوای خنده ی فاخته تمام سَرسرا را در بر گرفت و گفت:

- خورشید صبح، پرنده ی نورانی من است. کسی که تالار را برای چشمان سبز رنگ تو قابل مشاهده کرده است.

تالار هومان درگیر طلسمی قدرتمند است. طلسمی که اجازه ی متلالی و درخشان ساختن هیچ آتشی را در حیطه ی خود نمی دهد. پس ارواح بزرگ خورشید صبح را به ما ارزانی داشتند.

آترس گوش هایش را معطوف کلام فاخته داشته بود و قدم در جهت درب ورودی بر می داشت که فاخته دگربار گفت:

- فکر می کنی که توان گریز از این مکان را داری؟

آترس در جای خود ثابت شد و ترسی عمیق وجودش را سرشار ساخت.

فاخته در هجوم و محاصره ی پرتوی نوری عظیم همانند ستاره ای درخشان از طاق ناپیدای تالار آهسته به زمین نشست.

آترس از تشدد نور، دستش را سایبان چشمانش کرد و گفت:

- تو یک ارواحی؟

فاخته در حالی که به سقف اشاره داشت گفت:

- خورشید صبح یک ارواح است.

سپس از شدت تابشش کاسته شد و چهره اش نمایان گشت، آترس با مشاهده ی فاخته نفسی عمیق کشید و زیر لب زمزمه کنان گفت:

- بانو، فاخته ی سپید دختری بیست و چندی ساله است که پوستی گندمگون دارد. او لاغر اندام است و موهای بلند و پُر تابی دارد. چهره ی او ظریف و استخوانی است. لبانش درشت و بینیِ کشیده ای دارد اما چشمان او بسته است. نمی دانم چرا ولی پلکانش را نمی گشاید و در ضمن تکه ای از زبان را به گفته ی خودش داراست.

فاخته گامی به جلو برداشت و گفت:

- چرا چهره ی مرا برای دوستت توصیف می کنی؟

آترس متحیر یکه خورد و گفت:

- می خواهم دوستانم چهره ی قتال مرا بشناسند.

فاخته لبخندی زد و گفت:

- به زودی دوستانت چهره ی مرا خواهند دید و با من آشنا خواهند شد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 14

آترس دیدگانش را در جهت پرنده ی نورانی در حال پرواز چرخاند و گفت:

- اگر به تو حمله کنم چه می شود؟

فاخته لبخندی زد و بر دو زانو نشست و گفت:

- می توانی امتحان کنی!

آترس با استماع سخن فاخته بلافاصله خنجر از غلاف بیرون آورد و دست خود را شرحه ساخت و گفت:

-《گشا، زانس، بِرا》《آتش، زنده، شو》

سپس با دمی عمیق سینه اش را مالامال ساخت و بازدمش را با فشار بیرون داد، اما متعجب از نتیجه ی اعمالش چشمانش فراخ گردید و گفت:

- چرا عمل نمی کند؟

سپس دوباره گفت:

-《گشا، زانس، بِرا》《آتش، زنده، شو》

اما انگار قدرتی در او وجود نداشت. فاخته آرام و متین لب به سخن گشود و گفت:

- امتحان کردی؟ نمی خواهی عملی وارد نبرد شوی؟

آترس خشمگین ابروانش در هم گره خورد، دسته ی خنجرش را فشرد و شتابناک در جهت فاخته یورش برد.

فاخته همچنان پلکانش بر هم خفته بود و گوش هایش تیز که ناگهان کلام داشت و گفت:

-《آدارو》《بایست》.

آترس به ناگاه در جای خود میخکوب شد و همانند تکه چوبی خشک و بی جان به زمین اصابت کرد.

فاخته دگربار زبان جنباند و گفت:

- نمی خواهی تلاش کنی؟

آترس به سمت راست بدنش افتاده بود و حتی قادر به حرکت درآوردن پلک هایش هم نبود.

به ناگاه درب تالار گشوده شد و سربازان با نیزه های بلند و برانشان با احترام به داخل قدم نهادند اما در میان آنان باستیان و آژمان در حالی که دست و دهانشان را بسته بودند به داخل کشانیده شدند.

طوفان صبح بر راس بالین نقش بر زمین آژمان و باستیان قیام نمود و گفت:

- شما فکر کردید که ما احمق و نادان هستیم؟ شما چگونه فرستادگانی از سمت ارواح هستید که خود ارواح بزرگ خواستار مرگشان است؟ بانو باستیان، من با تو عهد بستم که شما را با تنها کسی که از دروازه ی بهشت با خبر و خبیر است آشنا کنم، کنون این شما و این بانویِ نابینایِ ما فاخته ی سپید.

فاخته در جهت بانو باستیان و آژمان قدم برداشت و گفت:

- متشکر و سپاس گذارم از شما سربازان من، در ضمن از تو طوفان سپاس گذارم که فرزندان شورشی مرا به سوی من راهنمایی کردی. اکنون اگر در بند هستند آنان را آزاد کنید و برای لحظه ای ما را تنها بگذارید.

آژمان و بانو باستیان به واسطه ی سربازان از بند رهانیده شدند و از زمین سیقلی و طلایی رنگ هومان جدا گشتند. 

سربازان همگام با طوفان بعد از آزادی، احترام و تعظیم تالار را ترک گفته و دروازه را بستند.

فاخته در حالی که آرام آرام به سمت پیکر چوب مانند آترس گام بر می داشت کلام بر آورد و گفت:

- پس شما متجسس های جدید زبان ارواح هستید.

سپس بر بالین آترس ایستاد و گفت:

- 《باشولا، بِرا》《آزاد، شو》

به یکباره عضلات آترس نرم گردید و از هم باز شد. آترس نفسی عمیق کشید و هراسان از جای خود بلند شد سپس بدون کلمه ای حرف زدن خود را به بانو باستیان و آژمان نزدیک نمود. 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 15

بانو باستیان گامی به جلو برداشت و گفت:

- خب اکنون جان ما در دستان توست...

که ناگهان فاخته کلامش را قطع نمود و گفت:

- این جسارت افسار گسیخته ی تو باعث شده است که قدرت مرا دسته کم و اهالیِ روستایِ مرا نادان فرض کنی.

بانو باستیان غرق در ترس و شک، تردید آمیز به چهره ی پریشان آژمان و آترس نگاه کرد و قدم به عقب برداشت.

فاخته دگربار لب به سخن گشود و گفت:

- اکنون یکی بگوید که از برای چه ملاقات مرا می خواستید؟

آترس نگاهی به یارانش انداخت و سپس گفت:

- ما در پیِ دروازه ی بهشت هستیم، در حقیقت در پیِ زبان ارواح.

فاخته: این جستجو دلیل خاصی دارد یا فقط از سر قدرت و افزون طلبی است؟

آترس ادامه داد و گفت:

- در چند سال گذشته، در عهدی که ما تازه زبان الهه را فرا گرفته بودیم اتفاقی شوم و نحس مسیر زندگیمان را دستخوش تغییر قرار داد. آموزگار ما، همیشه کلامی را به ما گوش زد می نمود که علم زبان حاوی اسراری است و این اسرار حاوی تاوانی و هر کدام می بایست تاوان دانستن این علم را بپردازیم.

تاوان ما بسیار سخت و طاقت فرسا بود. ابتدای کار ما چهار نفر بودیم؛ من، باستیان، آژمان و سورن (دلیر و توانا).

سورن مرد قدرتمند و دانایی بود تا اینکه در یک شب همگی با تاوان علم خویش مواجه گشتیم. غرامت خواهِ ما خود ارواح بزرگ، همان صاحب زبان بود که با رویت ما فکری داج و شوم تمام وجودش را پر ساخت.

چنین رقم زد که سورن اسیر در چنگال وی باشد تازمانی مشخص. او دوست ما را با خود به سرزمین ارواح برد و با خون برای ما چنین نگاشت. 

با اتمام کلام آترس، آژمان به جلو آمد و لباس از تنش بیرون آورد و پشت به فاخته ایستاد. 

آترس دگربار کلام داشت و گفت:

- بانوی صبح، این درست است که چشمان شما نابیناست اما خورشید صبح چشمان شماست و صدق این اثر را بر پیکره ی دوست من آژمان می تواند تصدیق کند.

فاخته سرش را تکان داد و گفت:

- خورشید می گوید که این اثر به جا مانده از ارواح بزرگ است که با خون بر بدن آژمان نقش بسته است. می توانی آن را برای من بخوانی؟

آترس گلویش را صاف نمود و شروع به خواندن اثر ارواح نمود:

-《آلادور، زا، دروک》《زبان، مرا، بیابید》

《بو، برهام تتار، ای کِ، رَن، لکور، داژون》《و، دوستتان، را، باز، پس، گیرید》

《ورتاش رندو، اِوِنچ، دوبال، آد، دِون》《وقفه ای، پنج، ساله، به، شما》

《گلاژِ، رامشوِ، آرلن》《داده، شده، است》

《زا، رِن، لانخو، اِشما》《من، باز، خواهم، گشت》

《روت، هاروچ، آفل، قرداف، دِون》《در، صورت، زول، اعمال، شما》

《بو، آم کوتار، آلادور،》《و، نبود، زبان》

《زا، چوری، آواژ، ناچ دِون، ای رک، لانخو، اِشمود》《من، یکی، دیگر، از، شما، را، خواهم، برد》

《روت، تار، آروب، ادیمه، لانخو، گلا》《در، آن، عهد، مشخص، خواهم، کرد》

《آنکری، نوچارو، آگژ، رَن، لانخو، اِشما》《برای، سومین، نفر، باز، خواهم، گشت》.

ویرایش شده در توسط Omid

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 16

فاخته در سکوتی ژرف غوطه ور بود که ناگاه به خود آمد و گفت:
- چه مقدار از زمان اسارت دوستتان سورن می گذرد؟
آترس اندکی سکوت کرد و سپس گفت:
- چهار سال و ده ماه و سیزده روز.
باستیان که بعد از پرخاشگریِ فاخته سکوت اختیار نموده بود، خاموشی را شکست و گفت:
- چهل و شش روز دیگر بیشتر باقی نمانده است، ما باید برای بازگردانی دوستمان و آزادیِ خویش تا آن زمان زبان را به دست آورده باشیم.
فاخته نفسی عمیق کشید و بر دو زانو نشست و گفت:
- بیایید جلو، می خواهم برایتان داستانی تعریف کنم.
هر سه نفر در جهت فاخته گام برداشتند و فاخته داستان خویش را آغاز نمود.

☆☆ نگهبانان زبان ☆☆

فاخته ی سفید:
- داستان از آن فصل آغاز گردید که الهه با بی وفایی و دسیسه ی تاریکِ خویش، کامروا بر اراده ی ارواح بزرگ گردید و زبان به دست آورده ی وی را به او باز نگرداند.
الهه از طریق قدرت زبان، خود را به یکی از رفیع ترین قله های کوه رسانید. در آن جا در میان شکافی عمیق، معبدی عظیم قرار داشت.
معبدی باستانی و کهنسال که آن را معبد آشااونی ( زن پاک و راست ) می خواندند.
آشااونی در سالیان دور به واسطه ی بانویی پاک سرشت و قدرتمند بنا شده بود و از همان روز های آغازین میزبان آدم زادگانِ با خرد و نیکوکار بود.

الهه ی جفاکار پس از تشریح مبحث انجام شده به سر کرده یِ معبد که پیرمردی سالخورده بود، زبان را به وی واگذارده و پیمانی خونبار با وی بست؛ چنین درج نمود که زبان را بر سه قسمت تقسیم کن و هر تکه را به نگهبانانی بسپار و مگزار که نا اهلی از این علم با خبر شود.
پیرمرد سالخورده که او را خُونیرِث ( نام یکی از هفت کشور زمین ) می خواندند زبان را از الهه ستاند.
افسانه ها می گویند خُونیرِث، زبان الهه را پدید آورد و کلمات را کنار یکدیگر قرار داد اما باز یک جای کار درست نبود.
کلمات به تنهایی عمل نمی کردند و می بایست که ابتدا ارتکاب کننده از خون خویش در راه ارواح و صاحب زبان فدیه دهد.
الهه، خُونیرث را گوش زد نموده بود که ارواح در پی زبان خویش به سراغ او خواهد آمد.
پس خُونیرث سخن وی را شنیده و زبان را پس از تقسیم به نگهبانانِ مطمئن خویش سپرده و از معبد آشااونی دور ساخته بود.
زبان روح بزرگ به سه قسمت تقسیم شد و هر کدام به گوشه ای از این کره ی خاکی منتقل گشت.
دارندگان و نگهبانان زبان سه مرد بودند، سه جنگجویِ قدرتمند با نام های داتَه (دادگر)، ستُرگ ( نیرومند) و گالوس ( نام پسر پادشاه کپاد).
داتَه قسمت زبان خویش را به جنوبِ زمین منتقل نمود.
در جایی میان زمین و آسمان، مکانی مقدس و پنهان از چشمان شیاطین، استحکامات معلق.
استحکامات معلق، قلعه ای بسیار عظیم و نیرومند است که از زمرد سبز بنا شده. در افسانه ها آمده است که قلعه به دست فرشتگان ساخته شده است و طلسمی عظیم بر پایه اش استوار است که این امر باعث پنهان سازیش از دیدگان شیاطین و دیگر غاصبان می گردد.
در آن مکان به خوبی و نیکویی از زبان نگهداری می شود و در امنیت کامل به سر می برد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...