رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
shakiba.eb

رمان تقصیر او نبود | shakiba.eb (شکیبا ابراهیمی) کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

نام رمان : تقصیر او نبود

نویسنده : shakiba.eb (شکیبا ابراهیمی) کاربر انجمن نودوهشتیا

ژانر : عاشقانه _ اجتماعی

هدف : خیلی از آدمها به راحتی قضاوت میکنن ، با واکنش های اشتباهشون دل میشکنن و... . با خوندن این رمان با یکی از معضلات اجتماعی و برخورد درست با قربانیان این معضل آشنا میشید.

ساعات پارت گذاری: نامعلوم

خلاصه : داستان من ، داستان زندگیه خیلیهاست. داستان کسانی که چوب اعتماد بی چون چرایشان را می خورند. شاید داستان عابری که با بی تفاوتی در خیابان از کنارمان می گذرد ، دانشجویی که همه حسرت ممتاز بودنش را میخورند یا حتی داستان خود تو . 

دل آرام که مورد تجاوز عشق زندگیش ، ماهان ، قرار می گیرد ، روز به روز افسرده و منزوی تر شده و تغیرات رفتاری او باعث نگرانی اطرافیانش می شود. در روز کنکور به دلیل حال بد روحی ، به بیمارستان منتقل شده و خراب شدن کاخ آرزوهایش حال او را وخیم تر از قبل میکند. والدینش او را برای درمان نزد یک روان شناس می برند. بعد از کمی لجبازی دل آرام همه چیز را برای مشاورش تعریف می کند و... .

 

ویرایش شده در توسط shakiba.eb

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"بسم الله الرحمن الرحیم"

پارت اول

 

مقدمه:

خستگی هایم را میسپارم به دست باران...

تا آنها را بشوید از خاطرات وهم آور...

تا دوباره پاک شوند...

به پاکی خستگی مشق نوشتن های شبانه...

به پاکی خستگی خاله بازیهای کودکانه...

و به پاکی دخترانه هایی که من نمیتوانم داشته باشم...

تا شاید کمی،

فقط کمی باری که روی شانه هایم سنگینی میکند، سبک تر شود...

باری از جنس گناه...

***

 

می دویدم. زیر شلاق های باران، فقط می دویدم تا فرار کنم. از خودم، از اویی که دیگر او نبود، از رویاهایم که در واقعیت زندگی جایی نداشت و از جایی که در آن مرا کشته بودند.

قطرات باران به شیشه ی ترک خورده ی اعتماد و احساساتم وحشیانه ضربه می زد. توجه نمی کردم. نمی دانستم اشک است که صورتم را پوشانده یا باران. نمی دانستم خیسی لباس هایم به خاطر باران است یا خون. در آن لحظات هیچ چیز مهم نبود. نه اشک هایم، نه زخم های روحی و جسمی که یادآور بیچارگیم بود و نه تیر نگاه های متعجب مردم که مرا نشانه گرفته بود. فقط دویدن مهم بود. فقط باید فرار می کرد. نمی دانم با آن جسم خسته و کوفته شده انرژی دویدن را از کجا آورده بودم.

بالاخره رسیدم. با دیدن درب آهنی و مشکی رنگ خانه، انگار که تمام توان من نیز تمام شد. به دیوار تکیه دادم. با کمی ترس به پشت سرم نگریستم تا مطمئن شوم کسی مرا دنبال نکرده است. خیالم که آسوده شد، نفس نفس زنان زنگ را فشردم. کمی بعد صدای سرزنش آمیز مادرم آمد:

-دختر تا الان کجا بودی؟ دلم هزار راه رفت. بابات خیلی از دستت عصبانیه... .

اگر کاری نمی کردم می خواست تا یک ساعت مراپشت در نگه داشته و نصیحت کند. صورتم را بردم جلوی آیفون. مادرم تا صورتم را دید، وحشت زده گفت "یا فاطمه ی زهرا" و سریع در را باز کرد. با قدم های خسته و آرام وارد شدم. مسیر حیاط سرسبز و زیبایمان تا ساختمان را برخلاف همیشه بدون ذوق و توجه طی کردم. آخر همیشه هنگام رسیدن به خانه کمی در آلاچیق نشسته و روی گلبرگ های لطیف رز های قرمز و صورتی دست می کشیدم و گاهی شاخه ای گل رز برای مادر جان می چیدم. ولی امروز مثل همیشه نبود. من هم دیگر آن دختر همیشگی نبودم. من دیگر مرده بودم و کسی داشت در من متولد می شد که با انسان های عادی متفاوت بود.

پدر و مادرم با اضطراب از ساختمان خارج شده و سراسیمه به سمت من دویدند. مادرم گریه می کرد و پدرم عصبی و وحشت زده فقط به من می نگریست. آخر هم طاقت نیاورد و گفت:

-چی شده؟ کی این بلا رو سرت آورده؟ ساعت هشت شبه. تا الان تو کدوم خراب شده ای بودی؟ مگه کلاست ساعت شش تموم نمیشه؟ میخوای آبروی چندین و چند ساله ی منو ببری؟!

مادرم با وحشت در حالی که هق میزد آستین پدرم را کشید:

-امون بده مرد. بذار بچم حرف بزنه. حتما یه دلیلی داره که دیر اومده. یه نگاه به صورتش بنداز.

من اما بی توجه به آن دو با چشمان پر از اشک و درمانده ام به درگاه ساختمان که جسم نحیف مادر جان و عصایش را قاب گرفته بود، نگاه می کردم. مادر جان با دیدن صورتم، وحشت زده ضربه ای به گونه های سفید و چروکیده اش زد و با قدم هایی آرام به تراس آمد. گویی که جان را از بدنش بیرون کشیده باشند، روی یکی از صندلی های فلزی سفید نشست و تنها گفت:

-دل آرام مادر، چی شده؟ حالت خوبه؟

با شنیدن صدای مهربان و لرزانش، سد مقاومتم شکست. با وجود دردی که در تک تک اعضای بدنم می پیچید، با بیشترین سرعتی که می توانستم از پله ها بالا رفته و خود را در آغوش پر مهرش انداختم. تنها او بود که حالم را پرسید. در آغوشش زار می زدم و او هیچ چیزی نمی گفت و فقط سرم را نوازش می کرد. عطر آشنای تنش، عطر گل یاس را نفس می کشیدم و آرامش به سلول هایم تزریق می شد.

چقدر نادان بودم. چقدر احمق بودم که امنیت را در جایی بیرون از خانه و آرامش را در آغوشی غیر از آغوش مهربان مادر جان جست و جو می کردم. تک تک حماقت هایم جلوی چشمم می آمد و من قادر به انجام کاری نبودم و فقط ترس ها و اشتباهات و پشیمانی هایم را در آغوش مادر جان هق میزدم.

پدرم که انگار ترسش از بی آبرویی را فراموش کرده بود، از پله ها بالا آمد و با نگرانی دست روی شانه ام گذاشت:

-جونمون بالا اومد دختر. تو رو خدا یه چیزی بگو. چه اتفاقی افتاده بابا جان؟

سرم را از روی زانو های مادر جان برداشتم و ایستادم. همه ی سعیم را میکردم تا هق هق ها و لرزش بدنم متوقف شود؛ ولی نمی توانستم. اصلا روی بدنم کنترلی نداشتم. پدرم ترسیده بود و برق اشک در چشمانش می لرزید. مادرم از شدت گریه نفسش رفته بود و مادر جان با صورتی که از وحشت سفید شده و دست هایی که روی عصایش می لرزید، در عمق چشمانم به دنبال جوابی برای حال خراب من می گشت.

نمی توانستم حقیقت را بگویم. پدرم گناه داشت. مگر از چه چیزی برایم کم گذاشته بود که که زیر بار تلخی حقیقت و بی آبرویی له شود؟ مادرم از چه محبتی دریغ کرده بود که با فهمیدن حقیقت نتواند سرش را جلوی دیگران بلند کند و مادر جانم، فرشته ی بی بال زندگیم چه می شد؟ اگر با فهمیدن واقعیت اتفاقی برایش می افتاد، هرگز نمی توانستم خودم را ببخشم. چقدر کور بودم که خوبی های بی شمارشان را ندیده بودم. به راستی من چه کمبودی داشتم که  برای جبرانش این چنین با زندگی خودم بازی کردم؟

باید خود را فدا می کردم. فدای بی آبرویی که خودم به بار آورده بودم و می توانست عزیزانم را از پا بیندازد. نمی خواستم کمرشان را خم کنم. به سختی صدایم را صاف کرده و گفتم:

-بعد از کلاس زبان رفتم کتاب فروشی که کتاب های ترم بعدمو بخرم. وقتی می خواستم برگردم خونه، دو نفر مزاحمم شدن. بهشون بی توجهی کردم ولی دست بردار نبودن. بعدش...بعدش یکیشون پرتم کرد روی زمین و اون یکی هم کیفمو کشید تا بدزده. منم مقاومت کردم که باعث شد خیلی وحشیانه بهم بزنن. کم کم صدای جیغ و داد های من جلب توجه کرد و مردم اومدن توی کوچه. اون دو تا دزد هم از ترس فرار کردن. انقدر گیج و شکه بودم که اصلا مغزم کار نمیکرد با شما تماس بگیرم. خانمی هم منو برد داخل مغازش و آب قند بهم داد تا به خودم اومدم. شارژ موبایلم تموم شده بود و نشد خبر بدم. سریع راه افتادم که بیام خونه ولی تا برسم دیر شد. ببخشید!

دوباره اشک هایم روان شدند؛ اما این دفعه نه از سر ترس و پشیمانی. این بار دروغ هایم را گریه می کردم. راست می گویند که دروغ، دروغ می آورد. همیشه به خاطر دروغ هایی که می گفتم و آنقدر واقعی و طبیعی جلوه می کردند که شک به دل کسی راه نمی یافت، به هوش خودم آفرین می گفتم؛ ولی در آن هنگام که از خواب خرگوشی بیدار شده بودم و چشمانم به روی حقیقت باز شده بود،از تک تک دروغ هایی که از چند ماه گذشته تا آن لحظه به خانواده ام گفته بودم، نفرت داشتم. فهمیده بودم همان دروغ ها بوده که بر دیوار خوشبختی زندگیم کلنگ زده و زندگیم را ویران کرده است.

مادر جان با سختی از روی صندلی بلند شد و گفت:

-الهی خیر نبینن بعضی جوونا که به جای رفتن دنبال یه لقمه نون حلال، دزدی میکنن و چنین بلاهایی به سر دسته گلای مردم میارن.

پدرم دستی روی محاسنش کشید و نفسش را از روی آسودگی بیرون داد و گفت:

-میخوای بریم کلانتری ازشون شکایت کنیم؟ قیافه هاشون رو یادته؟

-نه. صورتاشون رو پوشونده بودند.

حرفم که تمام شد سرم را پایین انداخته و دکمه ی مانتویم را به بازی گرفتم تا بحث را همین جا تمام کنند. نمی خواستم دوباره سوالی بپرسند تا من باز مجبور شوم برای جواب دروغی سر هم کنم.

مادرم اشکهایش را پاک کرد و در حالی که دستم را می گرفت گفت:

-خدا رو صد هزار مرتبه شکر که اتفاق بدتری نیفتاده و تو سالمی. الهی دورت بگردم مادر، دستات چرا انقدر سرده. بیا بریم داخل برات یه سرم بزنم. فشارت احتمالا اومده پایین.

همگی وارد ساختمان شدیم. پدرم نگاهی به من انداخت و زیر لب خدا را شکر کرد و بعد مثل همه ی اوقاتی که پریشان یا ناراحت بود به اتاق مطالعه اش پناه برد. مادر جان نیز با شنیدن صدای اذان برای نماز خواندن به اتاقش در طبقه ی بالا  رفت.

در مقابل اصرار های مادرم برای سرم زدن مقاومت کردم و گفتم که حالم بهتر است و به خوردن یک لیوان شربت عرق بیدمشک بسنده کردم. از مادرم خواستم تا جعبه ی کمک های اولیه را به من بدهد تا زخم های صورتم را ضد عفونی کنم. مادرم با مهربانی گفت:

-عزیزم میخوای خودم برات زخم هاتو ضد عفونی کنم؟!

-نه مامان جان. میخوام کمی تنها باشم. خیلی هم خسته ام. دوش می گیرم و می خوابم. لطفا برای شام صدام نکنید.

شب بخیری گفتم و با حالی خراب روانه ی اتاقم شدم. حالا که تنها شده بودم نیازی نبود که فیلم بازی کنم. اشک هایم راهشان را روی صورتم باز کردند. نمی خواستم با شنیدن صدای گریه ام نگران شوند. سریع وارد حمام اتاقم شدم و شیر آب را باز کردم. هق هق های خفه ای از گلویم به بیرون پرتاب می شد.

لباس هایم را در آوردم و داخل پلاستیکی انداختم تا بعداً همه را دور بریزم. لباس هایم بوی گند حماقت می داد. جلوی آینه ی حمام ایستادم و با دیدن صورت و بدنم جیغی از روی وحشت و ناراحتی کشیدم. گوشه ی لبم پاره شده بود و خون آن که تا چانه ام راه گرفته بود، خشک شده و جلوه ی بدی به صورتم داده بود. جای چنگ و کبودی روی صورت و قسمت های دیگر بدنم خودنمایی میکرد. بدتر از همه ی آن ها جای ضربه های شلاق و گاز گرفتگی روی شکم و پاهایم بود که بعضی کبود و خون مردگی شده بودند و بعضی دیگر زخمی و خون آلود بودند.

بهت و وحشت زدگیم جایش را داده بود به گریه و اصوات نا مفهومی که از گلویم خارج می شد. من با خودم چه کرده بودم؟ دستم را جلوی دهانم گرفتم تا جیغ نزنم. از خودم و بدنم متنفر بودم. از زیبایی که اکنون زیر کبودی ها و قرمزی خون پنهان شده بود، متنفر بودم. با دیدن خونی که روی پا ها و لباس زیرم خشک شده بود فهمیدم چیز های مهم تری هم در این زندگی وجود دارد. چیز هایی مهم تر از کم شدن نمره ی امتحان زیست شناسی یا حتی مهم تر از شکست های عشقی دوران نوجوانی. با دیدن آن لکه های خشک شده من یک دفعه بزرگ شدم. یک دفعه از دنیای خودم فاصله گرفتم و پرت شدم در سیاه چاله ی مشکلات بزرگسالی. یک دفعه فهمیدم که اتفاقی که برایم افتاده است، چقدر جدی است.

صدای مادرم در گوشم زنگ می خورد."خدا رو صد هزار مرتبه شکر که اتفاق بدتری نیفتاده و تو سالمی". واقعیت مثل پتک بر سرم کوبیده می شد. من سالم نبودم و قضیه هم از آنچه که برای خانواده ام تعریف کرده بودم، هزاران برابر وحشتناک تر بود.

احساس کثیف بودن داشتم. مهم نبود که با بر خورد قطرات آب، زخم هایم می سوزد. باید خودم را می شستم. زیر دوش ایستاده بودم و وحشیانه و وسواس گونه صابون را به تنم می کشیدم. دست هایش...گرمی دست هایش هنوز بدنم را می سوزاند. صابون را محکم به تک تک جا هایی که بوسه زده بود می کشیدم ؛ حتی دهانم را کفی کردم. کنترلی روی رفتارم نداشتم. فقط می دانستم کثیف هستم و این نا پاکی به راحتی تن مرا رها نمی کند. یک ساعت با گریه خودم را می شستم دریغ از اینکه کمی ، فقط کمی احساس تمیزی داشته باشم. آخر هم انرژیم تمام شد و کف حمام نشستم. دل درد و کمر درد نیز به درد های دیگرم اضافه شده بود.

بالاخره رضایت دادم و از حمام بیرون آمدم. خودم را خشک کرده و زخم های جدی روی بدنم را پانسمان کردم. از فرط گریه چشم هایم باز نمی شد. چراغ را خاموش کرده و سعی کردم با خوابیدن حداقل برای چند ساعت آنچه را که بر سرم آمده بود فراموش کنم.

***

خانه ای تاریک و نا آشنا می دیدم. صدا هایی می آمد. صدای گریه و التماس های یک دختر. صدای نفس نفس زدن ها ی یک نا مرد.

کمی جلو رفتم. صداها از داخل اتاق می آمد. لای در اتاق کمی باز بود و نور اندکی از آن بیرون می زد. کنجکاو بودم تا بفهمم منبع این صدا ها چیست. صدایی در درونم می گفت نرو. می گفت اگر بروی سنگینی آنچه می بینی تو را از پا می اندازد؛ اما من گوشم بدهکار نبود. جلو رفته و در را گشودم.

اولین چیزی که توجهم را جلب کرد دست های قوی یک مرد بود. نه از آن دست های مردانه ای که دختران آرزویش را دارند و وقتی در دستانت قفل می شوند حس میکنی دیگر از چیزی نمی ترسی؛ بلکه دست هایی که خودش وحشت آفرین بود. دست هایی که با شلاق قهوه ای رنگی مزین شده بود و بر تن بی دفاع دخترک می نشست و خون جاری می کرد.

دختر جیغ میزد. زجه میزد. مرد را قسم می داد به عشق پاکی که روزی فکر می کرد بینشان بوده است؛ اما مرد نمی شنید. مثل حیوانات شده بود؛ حتی بدتر از آنها. مرد خود شیطان شده بود.

ناگهان مرد سرش را به سمت در بر گرداند و مرا دید. می شناختمش. در رویا هایم با او زندگی کرده بودم. لبخند کریهی زد و به سمت دختر برگشت. با دستش مو های دختر را محکم کشید و سرش را بالا آورد. خنده ای جنون آمیز کرد.

استرس داشتم و نفسم بالا نمی آمد. چاقویی در دستان مرد می درخشید. آن را بالا برد، نگاهی دیگر به من انداخت. این بار گریه می کرد. انگار که نمی خواهد کاری را انجام دهد؛ اما چاره ای ندارد. ناگهان به سمت دختر برگشت و چاقو را محکم به گردنش کشید.

می لرزیدم. سکوت اتاق را هق هق های دیوانه وار مرد می شکست. قطرات خون روی ملافه ی سفید رنگ خود نمایی میکردند. موهای دختر از دست مرد رها شد و سر دختر روی زمین به سمت من قل خورد و صورت بی رنگش مقابل چشمانم قرار گرفت.

نفسی که  در سینه ام حبس شده بود با یک جیغ به بیرون پرتاب شد.

آن دختر من بودم!

جیغ میزدم و گریه میکردم. نمی توانستم چشمانم را باز کنم. دست هایی به شدت مرا تکان می دادند و اصوات نامفهومی از اطرافم به گوش میخورد. ناگهان سیلی محکمی به گوشم خورد که صدایم را خفه کرد. چیزی که مانع باز شدن چشم هایم می شد از بین رفت و توانستم آرام پلک هایم را از هم جدا کنم.

مادر جان روی تختم نشسته و دستم را گرفته بود. مادرم کمی آن طرف تر اشک هایش را از روی صورت رنگ پریده اش کنار می زد و پدرم نزدیک تر از بقیه و بالای سرم ایستاده بود. پس او بود که به من سیلی زد. کاش چند ماه زود تر این سیلی را زده بود و مرا از خواب غفلت بیدار می کرد!

از جایم بلند شدم و روی تخت نشستم. به شدت عرق کرده بودم و قطرات اشک دیدم را تار کرده بود. به چشمانم دست کشیدم تا دیدم واضح شود.مادر جان در حالی که صورتم را نوازش می کرد گفت:

-تصدقت برم مادر چه خوابی می دیدی که اینجوری زجه می زدی؟

ترسیدم که در خواب چیزی از اتفاقی که برایم افتاده است را گفته باشم. سریع پرسیدم:

-یادم نیست چه خوابی دیدم. توی خواب چه حرف هایی میزدم؟

مادرم که آرام شده بود گفت:

-حرفی نمی زدی. ما فقط صدای جیغتو شنیدیم که اومدیم تو اتاقت.

پدرم که می خواست جو به وجود آمده را تغییر دهد با خنده دستش را به پیشانیش کشید و گفت:

-بابا جان ببین خوابت چقدر سنگین بوده که من مجبور شدم برای اولین بار دستمو روت بلند کنم تا بیدار شی.آخ آخ صورتت قرمز شده.

آرام خندیدم و جای سیلی پدر را نوازش کردم. به خاطر بد خواب کردنشان معذرت خواهی کردم و رو به مادرم گفتم:

-مامان منو صبح بیدار نکن. فردا روز آخر مدرسست. واقعا جونشو ندارم که برم سر کلاس.

پدرم حرفم را تأکید کرد و سپس همراه با مادرم شب بخیری گفته و رفتند.

مادر جان در حالی که دستم را نوازش می کرد آرام گفت:

-دل آرامم من باور کنم اتفاقی که امشب برات افتاده همون چیزهاییه که تعریف کردی؟

اشک روی گونه ام سر خورد. به آغوش مادر جان رفتم و آرام گفتم:

-نپرس مادر جون. هیچی نپرس.

کمی در آغوشش گریستم تا آرام شوم. در آن مدت مادر جان هم چیزی نگفت و فقط نوازشم کرد. او یک تسکین دهنده ی واقعی بود. نمی پرسید. فقط خودش را شریک درد های دیگران می کرد تا کمی از بار غصه هایشان کم کند. سریعا شروع به سرزنش و نصیحت نمی کرد. ابتدا گوش کرده و اجازه می داد تا صحبت کرده و از خودت دفاع کنی، بعد آرام و با مهربانی حرف میزد و اگر اشتباهی کرده بودی با محبت گوشزد می کرد.

سرم را بوسید و گفت:

-بخواب دیگه مادر. چشمات کور شد از بس گریه کردی! آیت الکرسی بخون و چند تا صلوات بفرست که دیگه خواب پریشون نبینی.

شب بخیری گفته واز جایش بلند شد و عصا به دست از اتاق بیرون رفت.

من ماندم و اتاقی بسته و تاریک و خاطراتی که خواب را از چشمانم ربوده بود. دو ساعتی از ترس بیدار بودم تا اینکه با شنیدن صدای اذان صبح از شدت خستگی بیهوش شدم.

***

روز بعد در حالت گیجی و سردرگمی بودم. انگار کم کم داشتم آنچه را که رخ داده بود، حلاجی و هضم میکردم. نمی خواستم اتفاقی که برایم افتاده بود را باور کنم؛ ولی زخم هایی که روی تنم می سوخت، حقیقت را بر سرم می کوبید. هرچه بیشتر عمق فاجعه را می فهمیدم، حال روحیم خراب تر می شد. غذا از گلویم پایین نمی رفت و دائما به یک نقطه خیره شده و به فکر فرو می رفتم.

مادر و مادر جان نگران اوضاع و احوالم بودند؛ اما پدر معتقد بود که من هنوز در شوک حادثه ی روز قبل هستم و رفتارم طبیعی است.

عصر آن روز آوا که از غیبتم در مدرسه نگران شده بود به خانمان آمد.

آوا دوست صمیمی من از دوران دبستان بود که شخصیتش تا حدود زیادی با من تفاوت داشت و به قول آوش، برادرش، ما به لحاظ رفتاری یکدیگر را تکمیل میکردیم. بر خلاف من، او دختری آرام و حرف گوش کن بود و قبل از اینکه کاری را انجام دهد یا حرفی بزند، در مورد آن و عواقب بعدش فکر می کرد. او بود که لجبازی من و احساس برتری که همیشه نسبت به دیگران داشتم را با حرف های عاقلانه اش کمتر کرده بود. ته خلافی که می توانست انجام دهد تقلب کردن در امتحان ریاضی یا دیدن فیلم های عاشقانه ی خارجی به دور از چشم مادرش بود. با وجود این همه اختلاف در رفتار و طرز فکر او را همچون خواهر نداشته ام دوست داشتم.

علاقه ام به آوا باعث شد تا آنچه را که واقعا رخ داده بود، به او نگویم؛ زیرا می ترسیدم. می ترسیدم که به خاطر حماقتم مرا رها کند و یا حرف هایم را باور نکند. از پاکی وجودش خجالت می کشیدم.

آوا با دیدنم سراسیمه به سمتم آمد و با نگرانی گفت:

-وای دلی چه بلایی سر صورتت اومده؟به خاطر این امروز نیومدی مدرسه؟ حالت خوبه؟ تعریف کن ببینم چی شده.

او را به آرامش دعوت کرده و در حالی که با هم به سمت پذیرایی می رفتیم، گفتم:

-تا من میرم برات شربت درست کنم، مامانم قضیه رو برات تعریف میکنه!

سریع به آشپزخانه پناه بردم. نمی خواستم به آوا نیز دروغ بگویم. صدای سلام و احوال پرسی هایش با مادر و مادر جان می آمد. اندکی بعد مادرم شروع به تعریف ماجرا کرد و از من گلایه می کرد که نباید برای حفظ کیفم از سرقت، در مقابل دزدان مقاومت می کردم.

با سینی شربت ها وارد سالن پذیرایی شدم. آوا با دلسوزی به لب هایم خیره شد و گفت:

-الهی بمیرم! ببین چه بلایی سر صورتت آوردن نامرد ها.

لبخندی زدم و بحث را از خودم به سمت امتحانات هفته ی بعد و کنکور سوق دادم؛ زیرا هر بار که آنها در مورد من حرف زده و ابراز نگرانی می کردند یا دزد های خیالی را نفرین می کردند، افسوس می خوردم. افسوس از اعتماد احمقانه ای که سرانجامش نابودی دنیایم بود و آرزو می کردم که کاش واقعیت همان چیزی بود که برای دیگران تعریف کرده بودم.

***

ویرایش شده در توسط shakiba.eb

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

شب پدرم پیشنهاد کرد که در بازه ی یک هفته ای که تا شروع امتحانات وجود داشت، هم برای فراموش کردن آن اتفاق تلخ دروغین و هم برای تجدید قوای من برای درس خواندن، با خانواده ی خاله فرناز برای چهار روز به ویلای شوهر خاله ام در رامسر برویم. با خوش حالی می خندید و می گفت که عمو اردوان بدون پدر نیز می تواند از پس مدیریت حجره ی فرش فروشی بر آید.

حجره بعد از مرگ پدربزرگم، اردشیر خان، به دو فرزندش؛ یعنی پدرم و عمو اردوان به ارث رسیده بود و پدرم با وجود اینکه لیسانس حسابداری داشت، به گفته ی خودش کار کردن در حجره و بودن در فضای آن را به وقت گذراندن پشت میزهای ادارات دولتی و خصوصی ترجیح می داد. او و عمویم اعتقاد داشتند که با کار کردن در حجره، یاد پدرشان را زنده نگه داشته و روح او را به آرامش می رسانند.

از پیشنهاد پدرم راضی نبودم؛ زیرا نه توانی داشتم که بخواهم برای درس خواندن آن را تقویت کنم و نه می توانستم آن حوادث را فراموش کنم. دست خودم نبود. هر بار که می خواستم حواسم را معطوف به چیز دیگری کنم، خاطرات آن روز شوم با شدت بیشتری به ذهنم هجوم می آوردند.

می دانستم که چقدر مادرم به این سفر چند روزه احتیاج دارد. شیفت های متعدد و طولانی سال آخر کاریش در بیمارستان از یک طرف و استرسی که به خاطر حوادث روز قبل و نزدیک شدن کنکور من داشت از طرف دیگر، او را خسته کرده بود. پس با وجود نا راضی بودن خودم، برای خوش حالی بقیه قبول کردم.

ساعت شش صبح روز بعد به سختی از خواب بیدار شدم؛ زیرا دوباره کابوس دیده بودم. هم دیگران را باز بد خواب کرده وهم خودم از ترس در طول شب نتوانسته بودم چشم روی هم بگذارم و نزدیک اذان صبح خوابم برده بود.

بعد از شستن دست و رویم، لباس های ساده ای پوشیدم و ساک وسایل اندکم را که شب گذشته آماده کرده بودم بر داشته و به طبقه ی پایین رفتم.

پدر وسایلمان را به ماشین برد و مادر بعد از چند بار چک کردن وسایل ضروری و اطمینان از بسته بودن شیر گاز و آب، بالاخره رضایت داد تا از خانه خارج شود.

در ماشین، مادر جان که چشم های پر از خواب مرا دید با مهربانی گفت که سرم را روی پاهایش گذاشته و بخوابم. منی که همیشه در سفر به شمال از ذوق رسیدن به جاده ی چالوس و دیدن زیبایی های آن چشم رو هم نگذاشته و سر جای خود بند نمی شدم، به دقیقه نکشید که خوابم برد.

با تکان های دست مادرم بیدار شدم. ساعت ده و نیم بود و رسیده بودیم. ماشین عمو محسن نیز کمی آن طرف تر پارک شده بود و صدای احوال پرسی ها و خنده ها به گوش می رسید.

دستی به چشمانم کشیده و از ماشین پیاده شدم. سوگل و سوگند، دو قلو های ناهمسان خاله ام که دو سال از من بزرگ تر بودند، به سمتم هجوم آوردند. یکیشان مرا به شدت در آغوش گرفت که باعث درد در زخم ها و کوفتگی های بدنم شد؛ اما نمی توانستم واکنشی نشان دهم و دیگری لپم را کشیده  و قربان صدقه ام می رفت. مادرم ماجرای آن شب را تا حدودی برای خاله ام تعریف کرده بود و به همین خاطر کسی زیاد مرا سؤال پیچ نکرد.

با خاله فرناز رو بوسی کردم و برای سامان، پسر خاله ام، و عمو محسن به سلامی بسنده کردم. بر خلاف همیشه به آنها دست ندادم. نه اینکه آنها بد باشند یا مشکل خاصی داشته باشند، مشکل از من بود. به جز پدرم به هیچ مردی اعتماد نداشتم و از اینکه مرا لمس کنند وحشت داشتم.

دست ندادنم زیاد برای بقیه جلب توجه نکرد؛ اما سامان با تیز بینی همیشگیش مرا زیر نظر گرفته بود.

همگی وارد ویلا شده و به جز مادر جان که پا درد داشت، بقیه در اتاق های طبقه ی بالا مستقر شدیم. طبق معمول من با دختر ها هم اتاقی بودم. آن ها از این مسافرت ناگهانی که به خاطر من برنامه ریزی شده بود، بسیار خوش حال بودند و خدا را شکر می کردند که این مسافرت در بازه ی فرجه ی دو هفته ایشان برای امتحانات دانشگاه افتاده است!

سوگل و سوگند دانشجوهایی رشته ی ادبیات بودند. از کودکی بیشتر علایقشان، از رنگ و غذا گرفته تا رشته ی دانشگاهی به هم شباهت داشت و بی توجه به خواسته ی خاله فرناز که دوست داشت دخترانش وکیل شوند، رشته ی زبان و ادبیات فارسی را انتخاب کرده بودند و همیشه برای دفاع از انتخابشان در مقابل غرغر های خاله فرناز، پای فردوسی و حافظ را به میان می آوردند!

هنگام صرف ناهار بود. من که اشتهایم بعد از آن روز به شدت کم شده بود، بعد از خوردن چند تکه جوجه کباب، تشکر کرده و از جایم بلند شدم.

خاله فرناز با نگرانی گفت:

-خاله جون چرا انقدر کم غذا شدی؟ شهناز یکم بهش برس. زیر چشماش گود افتاده.

مادرم که انگار داغ دلش تازه شده بود گفت:

-دست رو دلم نذار خواهر. قبلا که کم غذا میخورد. تو این یکی دو روزه که دیگه اصلا هیچی نمیخوره. باید به زور یه لقمه غذا بهش بدیم.

حوصله ی بحث کردن نداشتم. به زور لبخندی زده و گفتم:

-الان اشتها ندارم. بعداً که گرسنم میشه، چند تا تکه ی دیگه می خورم.

نگاهم را از صورت اخم آلود پدرم دزدیدم. با اجازه ای گفته و به اتاق مشترکم با دخترها رفتم. روی صندلی میز آرایش نشسته و به گودی زیر چشمانم خیره شدم. نمی دانم چقدر گذشته بود که با صدای دخترها، نگاهم را از آینه گرفته و به در ورودی دادم. سوگل و سوگند طبق معمول با سر و صدا وارد اتاق شدند.

سوگند روی تخت نشست و شروع کرد به تعریف کردن در مورد یکی از دانشجو های سال آخر کارشناسی حقوق، که جدیدا به او ابراز علاقه کرده بود:

-بابای پسره یکی از قاضی های کله گنده ی تهرانه. خودش هم از دانشجوهای ممتاز حقوقه. تک فرزند هم هست و به خاطر همین پدر و مادرش تو همه چیز براش سنگ تموم میذارن. با اینکه وضع مالیه پسره عالیه؛ ولی تو بگو یک ذره غرور و کبر داشته باشه. خلاصه خیلی پسر خاکی و خوبیه!

وقتی سخنرانیش در مورد وجنات آقا بهروز تمام شد، برای گرفتن تأیید از خواهرش، گفت:

-مگه نه سوگل؟!

سوگل در حالی که به صفحه ی آی پدش خیره شده بود با  حواس پرتی گفت:

-چی مگه نه؟!

سوگند که از عصبانیت لپ هایش گل انداخته بود، ضربه ای به پای سوگل زد و گفت:

-تو باز سرتو کردی تو اون بی صاحاب، از اطرافت غافل شدی؟! حتما دوباره داری رمان فارسی میخونی!

سوگل با ذوق سرش را بالا آورد و در حالی که به من نگاه می کرد گفت:

-آره. یه رمان خیلی قشنگیه. میخوای برات بفرستمش دلی؟!

سوگند با تمسخر پرسید:

-حالا میشه بگید موضوع این رمان مثلا قشنگ شما چیه؟!

سوگل که متوجه لحن تمسخر آمیز خواهرش نشده بود با ذوق تعریف کرد:

-داستانش در مورد یه دختر خیلی خوشگله که یه پسری در حالت مستی بهش تعارض میکنه. پسر بعد از یه مدتی میفهمه عاشق دختره شده و میره خاستگاریش. بعد دختره که می فهمه پسر از عمد اونو اذیت نکرده ، عاشقش می شه و با هم ازدواج می کنند و خوشبخت میشن. به نظر من توی واقعیت هم شاید همچین اتفاقایی بیفته!

سوگند ضربه ای به پیشانی خود زد و سری به نشانه ی تأسف تکان داد:

-به جای اینکه وقتتو پای این رمان های آبکی تلف کنی برو چهار تا کتاب درست و حسابی بخون.

من اما به صورت دختر خاله ی خوش خیالم خیره شده بودم. چطور می توانست چنین چیز هایی را باور کند. خوش خیالی او مرا یاد خودم می انداخت. به یاد روز هایی که دید من به زندگی، همین قدر رویایی و عاشقانه بود.

خندیدم. بی وقفه می خندیدم. انگار که با مزه ترین لطیفه ی دنیا را شنیده باشم. روی خندیدنم کنترلی نداشتم. خنده هایم ابتدا لبخند روی لب های سوگند نشاند؛ اما وقتی که از حالت طبیعی خارج شده و طولانی شد، چهره ی هر دویشان را نگران کرد. خنده هایم آنقدر عجیب بود که مادرم را نیز به اتاق کشاند. کم کم خنده هایم تمام شد. کم کم اجزای صورتم در هم رفت و اشک هایم سرازیر شد. این بار بی صدا گریه می کردم. مادرم با نگرانی به سمتم آمد و دختر خاله هایم دستپاچه شده بودند.

آخر چطور چنین چیزی ممکن بود؟ چطور سوگل چنین چیزهایی را باور می کرد. مگر می شود زندگی انقدر زیبا باشد؟ اگر این چنین است پس چرا او نیامد؟ چرا او نگفت که پشیمان است و دست خودش نبوده است؟ پس چرا حال من انقدر خراب است؟

مادرم که کمی ترسیده بود رو به دختر ها پرسید:

-چرا اینجوری داره گریه می کنه؟

سوگل و سوگند هم که نمی دانستند دلیل گریه هایم چیست شانه بالا انداخته و شروع کردند به آرام کردن من.

کمی که حالم بهتر شد، اشک هایم را پاک کرده و به مادرم گفتم که چیزی نیست و طبق معمول با سر هم کردن دروغی، خیالش را از بابت خودم راحت کردم. وقتی که مادرم از اتاق بیرون رفت رو به سوگل گفتم:

-این رمانو که تعریف کردی یاد...یاد یکی از دوستام افتادم. این اتفاق برای اون هم افتاده؛ ولی پسره حتی یه خبر هم از دوستم نگرفت. چه برسه به اینکه بیاد خاستگاریش. سوگل لطفا هر چیزی رو که میخونی باور نکن. دنیا پر از دختراییه که بهشون تجاوز شده و زندگیشون به خاطر بی فکری و هوس یه مرد به جهنم تبدیل شده. این چیزایی که تو میخونی فقط تو رویا اتفاق میفته.

سوگند با اخم به خواهرش خیره شد وسوگل دستم را گرفت:

-الهی فدات بشم که انقدر مهربونی که اینجوری برای دوستت اشک میریزی. قربونت برم نمی خواستم ناراحتت کنم. ببخشید.

تلخندی زدم و با خود فکر کردم: نمی دانی سوگل! اشک ریختن من دلیل بر مهربان بودنم نیست. من برای خودم گریه می کنم.

***

سه روز از سفرمان می گذشت. سه روزی که همه چیز برای من در حالت گنگی بود. سه روزی که در آن به دیگران نگاه می کردم، ولی چیزی نمی دیدم. به حرف هایشان گوش می دادم، ولی چیزی نمی شنیدم. گاهی هم که حواسم سر جایش بود با حسرت به شیطنت ها و زبان ریختن دختر خاله هایم نگاه کرده و افسوس می خوردم؛ چرا که دیگر احساس سرزندگی نداشتم و نمی توانستم بی خیال از آنچه که برایم رخ داده بود، زندگیم را به روال سابق ادامه دهم.

حوصله ی حرف زدن نداشتم و اصلا در بحث ها شرکت نمی کردم. اگر هم مجبور به صحبت کردن می شدم، تا حد امکان با پاسخ های کوتاه سر و ته قضیه را هم می آوردم!

بسیار زود رنج و حساس شده بودم. به حدی که با تذکر دادن پدر به دلیل بی حواسی و فرو رفتن در خودم، بغض کرده و وقتی پدرم در جمع به من توپید که دست از رفتار های لوس و بچگانه ام بردارم، اشک هایم سرازیر شد.

روزها وقتی که بقیه برای خرید کردن یا گشتن به بیرون می رفتند، من بهانه ای می آوردم و چندین ساعت بیهوده روی تختم دراز می کشیدم، یا به ساحل رفته و به امواج خروشان دریا خیره می شدم و به زمان گذشته و حال زندگیم فکر میکردم. آینده برایم جای فکر کردن نداشت؛ زیرا آینده ام را با دستان خودم خراب کرده بودم.

دیگر مثل گذشته نبودم که دائم با فرزندان خاله ام کل کل می کردم یا با افکت های موبایلم روی سر کچل عمو محسن مو گذاشته و خنده ی همه را در می آوردم!

تغییرات رفتاری و افسردگیم کاملاً مشهود بود. روز آخر سفرمان با شنیدن صدای پچ پچ های مادرم، مادر جان و خاله فرناز که از آشپز خانه می آمد، فال گوش ایستاده و متوجه شدم که موضوع بحثشان من هستم. خاله ام با نگرانی می گفت که من تمام علائم افسردگی را دارم و حتی از مادرم خواست تا چند جلسه مرا نزد دوست سامان، که روان شناس بود، ببرد. وقتی دیدم که مادرم شماره و آدرس مطب را از خاله فرناز گرفت، تصمیم گرفتم در جمع خانواده مثل دل آرام قبلی رفتار کنم. دل آرام لجباز و سر و زبان داری که یک لحظه سر جایش بند نشده و دائما آتش می سوزاند.

اما عمر این تصمیم گیری من به یک ساعت هم نرسید.

عمو محسن پیشنهاد  داد که شب آخر سفرمان، شام را در ساحل صرف کنیم. همگی روی زیر اندازی نشسته بودیم و ساندویچ های کتلتی را که مادر جان آماده کرده بود، می خوردیم. من برای اینکه از گیر دادن های خاله فرناز خلاص شوم تمام ساندویچم را خورده و گوشم را به حرف های سامان سپردم تا با شرکت کردن در بحث های خانوادگی، به مادرم ثابت شود که من افسرده نیستم و نیازی به روان شناس ندارم:

-چند روز قبل داشتم عکس های آلبوم بچگی هام رو نگاه می کردم. یه عکس بامزه از خودم و دلی پیدا کردم و کلی خندیدم. با موبایلم ازش عکس گرفتم. صبر کنید نشونتون بدم.

عکسی را نشان داد که در آن سامان هشت ساله وانمود می کرد که می خواهد انگشت اشاره اش را داخل بینیش کند و من که سه ساله بودم با صورت سرخ و دهانی که از شدت گریه باز شده بود، سامان را به دوربین نشان می دادم.

مادرم تعریف می کرد که من در کودکی خیلی به بینیم ور می رفتم و او برای اینکه این عادت بد را از سرم بیندازد، مرا گول زده بود. وقتی سه سالم بود به دروغ به من می گفت که هیولا های سبز رنگی داخل بینی زندگی می کنند که دوست ندارند کسی با انگشت خانشان را به هم بریزد. در عکس هم سامان می خواست مرا با هیولای سبز رنگ بینیش تهدید کرده و بترساند تا شکلاتم را به او بدهم!

همه از به یاد آوردن این خاطره می خندیدند و من هم لبخند کوچکی برای خالی نبودن عریضه زدم. سامان یک دفعه از جایش بلند شد و در حالی که به سمت من می آمد گفت:

-یه لحظه دلم برای آبجی کوچیکم تنگ شد.

در میان خنده های جمع مرا در آغوش کشید. همه می خندیدند؛ اما لبخند از روی لب های من کمرنگ و کمرنگ تر شده و کاملا محو شد. احساس کردم که بدنم یخ کرده و منقبض شد. صدا های اطرافم را نمی شنیدم و همه ی حواسم به دست های مردانه ای بود که دور شانه هایم حلقه شده بود.

به خودم آمده و به شدت خود را از آغوش سامان بیرون کشیدم. حالا دیگر تنها حسی که داشتم خشم بود. ضربان قلبم بالا رفته بود. می لرزیدم واحساس می کردم که صورتم از هجوم خون قرمز شده است. همه از واکنش عجیب من سکوت کرده بودند و سامان با ابرو های بالا پریده به من نگاه می کرد. اشک هایم سرازیر شد و با گریه و صدای بلند گفتم:

-به چه حقی به من دست می زنی. من به تو اجازه ندادم که بغلم کنی. من که خواهرت نیستم. بار آخرت بود که این کارو کردی!

همه با تعجب به من نگاه می کردند. سامان بیچاره با دیدن واکنش تند من، یک قدم به سمتم آمد:

-دلی منظوری نداشتم. ما که با هم این حرف ها رو نداشتیم.

در حالی که خشم درونم جای خودش را به ترس داده بود عقب عقب رفتم:

-از این به بعد حد خودتو بدون.

بی توجه به صدا زدن های بقیه، به طرف ویلا دویدم.

در اتاق را بستم و پشت آن سر خوردم. صدای هق هق گریه هایم دل سنگ را هم آب می کرد. احساساتم بسیار متغیر بود و حالا از دست خودم عصبانی بودم که با سامان آن چنان رفتار کردم؛ ولی اعمالم تحت کنترل من نبود. من با فرزندان خاله ام از کودکی بزرگ شده بودم و حسم به آن ها حسی خواهرانه بود. مطمئن بودم که سامان نیز مرا به چشم خواهرش می بیند و به همین دلیل هرگز در روابطم با او حد و مرزی نداشتم. حتی پدرم که در چنین مسائلی تا حدودی سخت گیر بود، به دلیل اعتمادش به سامان، رابطه ی آزادانه ما را پذیرفته بود.

اما وقتی که در آغوش سامان بودم، فراموش کردم که این پسر را مثل یک برادر دوست دارم. فقط می دانستم که از جنس مخالف است و باید از او دور شوم؛ زیرا یک نفر از جنس او به من ضربه زده بود.

نمی دانم چقدر گذشته بود که از جایم بلند شدم. از اتاق بیرون رفتم تا از سامان معذرت خواهی کنم. با شنیدن صدای دلخور خاله فرناز ایستادم:

-شهناز دختر تو هم یه چیزیش میشه. مگه بچم سامان چیکار کرد که اینجوری گارد گرفت و واکنش نشون داد. هر کس ندونه فکر میکنه سامان من یه پسر منحرفه!

مادرم با لحنی دلجویانه بهانه آورد:

-تو رو خدا به دل نگیر خواهر. تو که خودت رفتار های دل آرامو توی این چند روز دیدی. بچم دست خودش نیست. فکر کنم هنوز تو شوک حادثه ی چند روز قبله. وگرنه تو که خودت بهتر از من میدونی دل آرام چقدر سامانو دوست داره!

خاله ام با لحنی که نگران و دلسوزانه شده بود گفت:

-پس چرا انقدر دست دست میکنی خواهر من. وقتی برگشتیم تهران حتما ببرش پیش همین روان شناسی که معرفی کردم.

پدرم با لحنی جدی و کمی عصبی گفت:

-هفته ی بعد امتحاناتش شروع میشه. بعد از اون هم کنکور داره. نمی خوام ذهنش با روان شناس و این طور چیزها در گیر بشه. شما نگران نباشید. داره خودشو لوس می کنه. یکم که بزرگ تر بشه از این رفتار های بچگانش خجالت میکشه.

مادر جان مهربانم به دفاع از من با حرص به پسرش توپید:

-اردلان مادر، حتما یه چیزی هست که این بچه داره انقدر جز جز میکنه. وگرنه دل آرام که قبلا این جور رفتار ها رو نداشت.

سامان با کلافگی و برای پایان دادن به بحث گفت:

-بسه لطفا. کسی که باید ناراحت باشه منم که اصلا ناراحت نیستم. دلی هم حق داره. دیگه خانومی شده برای خودش. من نباید مثل قبلا خیلی باهاش راحت باشم.

با شنیدن این حرف از سامان اشکم سر خورد. دلخوری از تک تک کلماتش معلوم بود و من هرگز دوست نداشتم سامان را از خودم برنجانم. نفرین گفتم بر کسی که باعث و بانی بروز این تغییرات عجیب در من بود.

***

آن شب برخلاف شب های گذشته ی سفرمان، دوباره کابوس دیدم و با جیغ و گریه هایم، دو قلو ها را بد خواب کرده و همه را به اتاق کشاندم. پدرم کلافه بود و انگار کم کم داشت باور می کرد که دلیل این بی قراری ها و رفتار های من، بچه بازی نیست. این بار به جای خاله فرناز، دو قلو ها اهمیت مشاوره را با مادرم گوشزد کردند.

نا خود آگاه نگاهم به سمت سامان کشیده شد. با نگرانی به من خیره شده بود و در چشمان زلالش اثری از دلخوری نبود. با اینکه از هم جنسان او متنفر بودم؛ اما ایمان داشتم که سامان فرق دارد. پس زیر لب زمزمه کردم "ببخشید" و قطره اشکی را که روی گونه ام سر خورد، کنار زدم.

***

ویرایش شده در توسط shakiba.eb

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

چند روز از بازگشتمان به تهران می گذشت. تلاش ها و مسخره بازی های سامان و دوقلو ها برای تغییر روحیه ی من در آخرین لحظات سفر، هیچ تأثیری نداشت و حال من روز به روز بد تر می شد.

کابوس هایم همچنان ادامه داشتند و گاهی بعد از یک یا دو شب وقفه، دوباره شروع می شدند. بقیه هم به گریه ها و جیغ های شبانه ی من عادت کرده بودند و مثل اوایل با ترس به اتاقم هجوم نمی آوردند. فقط گاهی مادر جان برای آرام کردنم، قرآن به دست به اتاقم آمده و در کنارم می ماند تا خوابم ببرد.

خلق و خویم غیر قابل کنترل بود. گاهی بسیار کرخت و بی حال و بالعکس گاهی به شدت بی قرار می شدم. ناخن جویدن های ناشی از اظطرابم صدای مادرم را در آورده بود. ترسو شده بودم و با شنیدن کوچک ترین صدای ناگهانی از جا می پریدم.

یک بار شنیدم که مادرم ترس این را داشت که من به دام اعتیاد افتاده باشم؛ اما مادر جان خیال او را راحت کرد و گفت که به دلیل شک کردن خودش به همین موضوع، مدتی مرا تحت نظر داشته است و رفتاری را که دال بر اعتیاد باشد، از من ندیده است. از طرفی دیگر فکر می کرد من جربزه ی معتاد شدن را ندارم!

از فکر کردن به حوادث شوم آنروز وحشت داشتم و هرگاه ذهنم به سمتشان کشیده می شد، سرم را به شدت تکان می دادم. احساس شرم و گناه نیز به کوله بار احساسات ناخوشایندم اضافه شده بود و دائما صدایی در گوشم زنگ می خورد که می گفت "همه چیز تقصیر خودت است." !

حمام رفتن های طولانیم باعث تعجب همه شده بود. منی که همیشه به قول مادر جان گربه شور می کردم، دیگر حمام رفتنم حداقل یک ساعت طول می کشید. چندیدن بار خودم را می شستم؛ اما هر بار بیشتر از قبل احساس ناپاکی می کردم. گاهی نیز به تیغ تیز داخل قفسه خیره می شدم؛ اما خدا را شکر به قدری عاقل بودم که بدانم با خودکشی به جای از بین بردن ناپاکیم، ننگ و داغ بسیار بزرگ تری را بر دل خانواده ام می گذارم.

به بهانه ی شروع شدن امتحانات نهایی و اهمیتشان برای کنکور، هرگز بیرون نمی رفتم. گوشه گیر و منزوی شده بودم و حوصله ی حرف زدن با دیگران را نداشتم؛ حتی تلفن زدن های آوا و دو قلو ها را یک در میان جواب می دادم. خودم را به بهانه ی درس خواندن در اتاق حبس کرده بودم؛ اما تنها کاری که نمی کردم درس خواندن بود. برای گول زدن دیگران کتاب هایم را مقابلم باز می گذاشتم و با خیال راحت به حماقت هایم فکر می کردم!

به لطف درس خواندن هایم در طول سال تحصیلی توانستم امتحاناتم را بگذرانم و تجدید نشوم. بعد از هر امتحان آوا با ذوق از اینکه نمره ی کاملی می گیرد حرف میزد و من فقط افسوس می خوردم. قبلا نمی توانستم برتری کسی را نسبت به خودم ببینم و همین ویژگی باعث شده بود در هر کاری که انجام می دهم، ممتاز باشم؛ اما دغدغه ی آن روز هایم آنقدر بزرگ بود که حتی اگر خودم هم می خواستم، نمی توانستم فکرم را متمرکز بر درس خواندن و رقابت کردن بکنم.

***

پدرم داد می زد و مادرم سعی در آرام کردن او داشت. مادر جان سرم را در آغوش گرفته بود و نوازش می کرد. قطره های اشکی که مثل باران از چشم هایم می ریخت، کاغذ در دستم را خیس کرده بود. منی که همیشه عدد بیست صفحه ی کارنامه ام را سیاه می کرد، با درماندگی به هفدهی که بدترین معدل من در دوازده سال تحصیلیم بود، نگاه می کردم.

پدر با صورتی که از خشم قرمز شده بود داد زد:

-این عدد ها چیه؟ سه هفته به بهانه ی درس داشتن خودتو تو اتاق حبس کردی و پاتو از خونه بیرون نذاشتی که آخرش این کارنامه رو تحویل من بدی؟ از هیچ امکاناتی برات دریغ نکردم که به یه جایی برسی. جواب زحمت های من و مادرتو اینطوری میدی؟

مادر جان طبق معمول برای پشتیبانی از من گفت:

-مگه این نمره ها چه تأثیری توی زندگیش داره که داری اینجوری کام خودت و این بچه رو تلخ می کنی. مادر برو خدا رو شکر کن که دخترت انقدر پاک و ماهه. توی این دوره و زمونه ی خراب برای یه دختر درست بودن مهمه. نمره ی امتحان چه اهمیتی داره.

با شنیدن کلمه ی "پاک" از زبان مادر جان، گریه ام شدت گرفت. مادرم با غصه به من خیره شد:

-آخه دختر گل مامان، دردت چیه؟ اگه مشکلی داری چرا یه کلام حرف نمی زنی عزیزم.

پدر رو به مادرم توپید:

-همین جناب عالی همیشه لی لی به لالاش گذاشتی که انقدر لوس و لجباز بار اومده !

و با تهدید رو به من گفت:

-فردا شب شام میریم خونه ی خان عموت. بهانه ی درس و کنکور رو هم نمیاری چون من یکی خوب میدونم که این مدت توی اون اتاقت یک کلمه هم درس نخوندی و معلوم نیست چه غلطی می کردی. دیگه حنات پیش من رنگی نداره !

خسته از این همه استرس و تنش، کارنامه ی مچاله شده ام را بر داشته و به سمت  اتاقم رفتم در حالی که ناراحت بودم از اینکه هیچ کدامشان حال خراب مرا درک نمی کردند.

***

ویرایش شده در توسط shakiba.eb

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

در آینه ی اتاقک آسانسور به خودم خیره شده بودم. زیر چشم هایم گود افتاده بود و سرخی چشم هایم به خاطر گریه های مکرر، به صورت رنگ پریده ام جلوه ی بدی داده بود. چند کیلو لاغر شده بودم و شادابی و سرزندگی از وجودم پر کشیده بود.

با صدای زنی که شماره ی طبقه را اعلام کرد، از آسانسور خارج شدیم و به سمت واحد عمو اردوان رفتیم. خانه ی عمویم یک خانه ی دو طبقه و حیاط دار بود که واحد طبقه ی اول را برای پسر عمویم خالی گذاشته بوده و خودشان در طبقه ی دوم ساکن بودند.

 زنعمو مریم با خوش رویی در را گشود و مشغول احوال پرسی و خوشامد گویی شد. در حالی که گونه های مرا می بوسید رو به مادرم گفت:

-شهناز به این گل دختر نمی رسی که انقدر لاغر و ضعیف شده؟

و جوابش نگاه پر از غصه ی مادرم به من بود. عمو اردوان تنها با نگاهی دلواپس پیشانیم را بوسید و امیرعلی پسر عموی بیست و پنج ساله ام که دانشجوی سال آخر پزشکی بود، با اخمی کم رنگ به چشم های سرخم خیره شده بود.

خانواده ی عمو نیز در مورد اوضاع روحی خراب من شنیده بودند؛ اما آن شب با دیدن انزوا و کم حرفی من و چشم هایی که دائما از اشک پر و خالی می شد، بسیار متعجب و نگران شدند.

صدای آرام صحبت کردن زنعمو مریم با مادرم را شنیدم که همچون خاله ام معتقد بود که باید مرا نزد یک روان کاو ببرند.

از توجه جمع نسبت به خودم کلافه شده بودم. از جایم بلند شده و به سمت آشپزخانه رفتم تا با خوردن لیوانی آب سرد از التهاب درونم کم کنم. می خواستم لیوان را در سینک بگذارم که با شنیدن صدایی مردانه از فاصله ی بسیار نزدیک به خودم، با وحشت به عقب برگشتم و لیوان از دستانم روی سرامیک افتاد و شکست. کسی پشت سرم نبود. چند روزی بود که توهم های عجیب بینایی و شنوایی نیز به دیگر رفتار های عجیبم اضافه شده بود و مرا می رنجاند.

صدای شکستن لیوان بقیه را به آشپزخانه کشاند. با خجالت از زنعمویم معذرت خواهی کردم که او با مهربانی گفت:

-فدای سرت عزیزم. قضا و بلا بوده !

پدرم اما در حالی که به من چشم غره می رفت، گفت:

-حواست کجا سیر میکنه؟ نمیتونی دو ساعت دست از این رفتار های عجیبت بر داری؟ حتما باید همه جا ثابت کنی که چقدر دست و پا چلفتی هستی.

دیگر مثل قبل دختری مغرور نبودم که اشکم را احدی ندیده بود. آنقدر زود رنج شده بودم که حتی اگر کسی به شوخی به من می گفت بالای چشمت ابروست، ناراحت می شدم. چه برسد به شنیدن چنان حرف هایی از پدرم که اشک های مرا سریعاً روان می کرد.

عمویم در حالی که مرا در آغوش می کشید رو به پدرم گفت:

-این چه طرز حرف زدن با دخترته ؟ حالا مگه چی شده که اینجوری اشک این طفل معصومو در آوردی؟

مادر جان نیز سری به نشانه ی تأسف برای پدرم تکان داد. پدر که از طرفداری دیگران از من عصبانی شده بود از آشپزخانه بیرون رفت.

گریه هایم به خاطر ناراحتی از حرف های پدرم نبود. لوس بازی هم در نمی آوردم. فقط دلم برای مهربانی هایش تنگ شده بود. پدرم قبلا هرگز این چنین با من رفتار نمی کرد، مخصوصا جلوی جمع؛ اما تغییرات رفتاری و افسردگی من و همچنین نمرات افتضاحی که آورده بودم، او را عصبی و پرخاشگر کرده بود. همه می دانستند که او برخلاف عمو اردوان مردی جدی است که زیاد به احساساتش بها نمی دهد؛ اما او قبلا در برابر من آنقدر مهربانی می کرد که جدی بودنش هرگز به چشمم نمی آمد. تا قبل از آن حادثه روزی نبود که پدرم مرا در آغوش نکشیده یا خدا را بابت داشتن نعمتی مثل من شکر نکرده باشد. به همین دلیل شنیدن چنین حرف هایی از او برایم سنگین بود و باعث گریه ام می شد.

عمو اشک هایم را پاک کرد و سعی کرد با شوخی کردن مرا بخنداند. امیرعلی نیز با مهربانی لیوان آبی به سمتم گرفت تا بخورم و سکسکه ام بند بیاید.

مادرم و زنعمو تکه های لیوان را جمع و جارو کرده و سپس بساط شام را چیدند. هنگام صرف شام از ترس اینکه پدرم دوباره عصبی شده و چیزی بگوید، غذایم را تمام و کمال خوردم. تمام طول شب را بی توجه به بحث مرد ها در رابطه با شرایط اقتصادی ایران و قیمت دلار و صحبت های مادرم و زنعمو در مورد دختر برادر زنعمویم که به تازگی زایمان کرده بود، در کنار مادر جان نشسته و به صدایش که سوره ی الرحمن را از حفظ می خواند، گوش سپردم؛ زیرا او تنها منبع آرامش من در آن جمع بود.

آخر شب هنگام خداحافظی، عمویم با خنده رو به مادر جان گفت:

-مادر من شما نمی خوای از خونه ی اون یکی پسرت دل بکنی و بیای خونه ی ما. اینجوری من حسودیم میشه ها. قرار بود سر یک ماه شما جا به جا بشی. الان یک ماه و نیم ماه شده که خونه ی اردلان موندی !

بعد از مرگ پدربزرگم، مادر جان خانه ی قدیمیشان را وقف کرده بود و نوبتی در خانه ی ما و عمو ساکن می شد. رابطه ی خوبی که با عروس هایش داشت و آرامشی که همیشه به دیگران می داد باعث شده بود که هر دو طرف دوست داشته باشیم تا او در خانه هایمان ساکن شود. به همین دلیل برای اینکه مادر جان عدالت را رعایت کند پیشنهاد داده بود که ماه به ماه بین خانه ی ما و عمو اردوان جابه جا شود.

مادر جان نگاه نگرانی به من و پدرم انداخت و بعد از کمی تأمل رو به عمویم گفت:

-پسرم جای دوری که نیستم. فقط دو تا خیابون بین خونه ی تو و داداشت فاصلست. هر موقع دلت برام تنگ میشه بیا خونه ی اردلان بهم سر بزن. من فعلا می خوام اونجا بمونم.

عمویم که با دیدن رفتار پرخاشگرانه ی پدرم در آشپزخانه، نگران من بود گفت:

-شوخی می کنم مادرم. شما خودت اختیار داری. هر چقدر دوست داری اونجا بمون. ما هم با این دلتنگیمون کنار میایم !

با عشق به مادر جانم نگاه کردم. می دانستم که به دلیل دلواپسی برای من، می خواست بیشتر در منزل ما بماند. از این همه توجه و محبتی که مادر جان همیشه نسبت به من داشت، بعد از مدت ها وجودم از یک احساس زیبا سرشار شد. او برای من نه تنها مادربزرگ؛ بلکه دوست و فرشته ی نجات زندگیم بود و همیشه به خاطر داشتنش خدا را شکر میکردم.

***

چند روزی می شد که مادرم اصرار به بردن من نزد یک روان شناس را داشت؛ اما من از اولین باری که این پیشنهاد را داد، شدیدا مخالفت کرده و گفتم که حالم خوب است.

البته خودم به خوبی می دانستم که اصلا وضعیت نرمالی ندارم و باید روان درمانی شوم؛ اما می ترسیدم. وحشت داشتم از این که وقایع چند ماه اخیر و آن شب شوم را در ذهنم مرور کنم. چه برسد به اینکه بخواهم آن ها را با شخص دیگری در میان بگذارم. هر بار که واکنش خانواده ام را بعد از فهمیدن حقیقت  در ذهنم تصور می کردم، قاطعانه از رفتن نزد روان شناس منصرف می شدم؛ زیرا مطمئن بودم که همه من را در این قضیه محکوم می کنند و اصلا دوست نداشتم باور مادر جان مبنی بر پاک بودنم را بشکنم.

فقط امیدوار بودم که زمان حلال مشکلم باشد و به تدریج به همان دل آرام سابق برگردم.

***

ویرایش شده در توسط shakiba.eb

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

کمتر از دو هفته به روز کنکور تجربی باقی مانده بود. می خواستم در زمان باقی مانده مرور جامعی بر تمام کتاب هایم داشته باشم؛ اما سردرد های شدید و احساس تهوعی که گریبان گیرم شده بود، علاوه بر حال خراب روحیم، مرا نسبت به درس خواندن بی علاقه و سرد کرده بود.

مادرم با دیدن بی خیالی های من چندیدن بار تذکر داد که آینده ام را با دستان خودم خراب نکنم؛ اما وقتی مادر جان به او گفت که بگذارد در این زمان باقیمانده خستگی درس خواندن هایم را در کنم، مادرم نیز مثل خودم بی خیال شد.

پدرم را هم خیلی کم می دیدم. به دلیل مشکلی که در کارگاه فرش بافی برای یکی از دستگاه ها پیش آمده بود، فقط هنگام صرف ناهار به خانه می آمد. شب ها هم برای اینکه با او رو به رو نشوم تا به من گیر ندهد، شامم را زودتر از بقیه خورده و به اتاقم پناه می بردم. مادرم هم از درس نخواندن های من چیزی به پدر نمی گفت؛ زیرا او هم مثل من از تنش هایی که در آن چند وقت داشتیم، خسته شده بود.

به تنها چیزی که فکر نمی کردم، کنکور بود. بی اراده در زمان های مناسب یا نامناسب، صحنه هایی از آن روز شوم در ذهنم مرور می شد و نمی توانستم تصاویری را که از او و رفتار های وحشیانه اش جلوی چشمانم می آمد، کنار بزنم. زخم ها و کوفتگی های روی بدنم بهبود یافته بود؛ اما جای دو تا از آن ها که عمیق تر از بقیه بودند، روی شکم و بازویم باقی مانده بود. گاهی لباسم را کنار میزدم و دقایقی طولانی به جای زخم هایم خیره شده و اشک می ریختم. هنوز هم در باورم نمی گنجید که کسی که عاشقانه دوستش داشتم آن ها را روی بدنم حکاکی کرده باشد.

دو روز مانده به کنکور به پیشنهاد دو قلو ها و اصرار مادرم و مادر جان، برخلاف میلم همراه با فرزندان خاله فرناز و آوا به شهربازی رفتیم. سامان با خنده می گفت که اینطوری هیجاناتمان تخلیه می شود و روز کنکور آرامش بیشتری خواهیم داشت.

سرم واقعا درد می کرد و با دیدن وسائل بازی آنجا حس تهوع به من دست داده بود. حتی نمی توانستم تصور سوار شدن به چیزی را داشته باشم. عدم همراهی من ذوق بقیه را کور کرده بود؛ اما بالاخره با خواهش های من راضی به خوش گذراندن شدند.

تنها روی نیمکتی نشسته بودم و به اطرافم نگاه می کردم. به مردمی که شاید مشکلاتی به مراتب بزرگ تر از مشکل من داشتند؛ اما غصه هایشان را پشت در شهربازی جا گذاشته بودند و از ته دل خندیده و جیغ می کشیدند.

نگاهی گذرا به باجه ی بلیت فروشی شلوغ چرخ و فلک انداختم؛ اما با حلاجی آنچه که دیده بودم، سرم را به شدت به سمت آن باجه برگرداندم.

او را دیدم. خودش بود با همان لبخند های مرموز روی لبش. با دیدن دختری که در کنارش ایستاده بود و قهقهه می زد، چیزی در درونم شکست. آیا من اشتباه می کردم یا واقعا جنس نگاه هایش به آن دختر عاشقانه بود؟ من اشتباه دیدم یا واقعا روی گونه ی آن دختر بوسه زد.

وقتی که تصویر آن دو در میان شلوغی صف گم شد، سراسیمه از جایم بر خواسته و به سمت باجه دویدم. نگاهم را در طول صف چرخاندم. نبودند. چند بار دیگر با دقت به دنبالشان گشتم و با پیدا نکردنشان به سمت دیگر باجه های شهر بازی دویده و سعی در پیدا کردنشان داشتم؛ اما انگار که در زمین آب شده بودند. بی توجه به نگاه های متعجب بعضی ها و تکه پرانی دسته ای پسر علاف، اشک هایم سرازیر شد. او کجا بود؟ دختری که همراهش بود و این چنین برایش ناز و غمزه می آمد، چه کسی بود؟ این قبیل سوالات ذهنم را پر کرده بود و چون جوابشان را نمی دانستم، عصبی شده بودم.

 حسادت به آن دختر همه ی وجودم را پر کرده بود. دست خودم نبود. با وجود بلای بزرگی که او بر سرم آورده بود، با وجود اعتماد و احساساتی که مورد سوء استفاده اش قرار گرفته بود، هنوز هم در اعماق وجودم دوستش داشتم. خودم را که نمی توانستم گول بزنم. هرگز نمی توانستم از او متنفر بشوم. شاید نسبت به او و هم جنسانش بی اعتماد شده بودم؛ اما متنفر شدن از او کار من نبود.

از صمیم قلب آرزو می کردم که آنچه آن شب در شهربازی دیده بودم، یکی دیگر از توهم های عجیب و غریبم باشد؛ اما چون دقیقا نمی دانستم که دیده هایم واقعیت بوده است یا توهم، به شدت کلافه و بی قرار شده بودم.

با دیدن بچه ها که با صورت های سرخ از هیجان به سمتم می آمدند، سریعا اشک هایم را پاک کرده و لبخندی مصنوعی بر لب آوردم تا شبشان بیش از این به خاطر من خراب نشود.

برخلاف سردردی که داشتم، بچه ها را در بقیه ی شب همراهی کردم تا حواسم پرت شده و فکرم کمتر به سمت او برود. شام را نیز در یکی از ساندویچ فروشی های کثیف و به جیب سامان صرف کردیم. به دلیل مسیر یکسان منزل آوا و بچه های خاله ام، قرار شد که سامان ابتدا مرا به خانه برساند. با آوا ساعت رفتنمان به حوزه ی امتحانی را هماهنگ کردم و در جواب فرزندان خاله ام که برایم آرزوی موفقیت می کردند، به زدن لبخندی کوچک اکتفا کردم.

به خوبی می دانستم که با راهی که در این مدت پیش گرفته بودم، برای موفقیتم در کنکور آن سال جایی نبود.

***

یک روز مانده به کنکور تازه برای آزمون سرنوشت ساز زندگیم استرس گرفتم. همه ی کتاب هایم را دورم ریخته بودم و هر چند دقیقه یک بار، یکی را ورق می زدم. احساس می کردم از چیز هایی که قبلا خوانده بودم، هیچ کدام را به یاد ندارم. مادرم با دیدن آشفتگی هایم نگاهی سرزنش آمیز به من انداخت؛ ولی چیزی نگفت. انگار که او هم به قبولی من در آن سال امیدی نداشت.

 در اتاقم را بسته بودم و به خدا التماس می کردم که فردا معجزه ای رخ دهد و من بتوانم سوالات را حل کنم. از دست خودم عصبانی بودم به خاطر حماقت هایم که انگار تمامی نداشت. منی که همیشه شک نداشتم که در همان سال اول، رتبه ای عالی می آورم؛ دیگر حتی مطمئن نبودم که بتوانم به یک سوال زیست شناسی یا شیمی پاسخ بدهم. حقیقت تلخ اشک هایم را سرازیر کرد.

پدرم آن روز زودتر به خانه آمد و با دیدن من در میان کوه کتاب هایم، بی خبر از اینکه در این مدت حتی یک کلمه هم درس نخوانده بودم، از من خواست که روز آخر را به خودم استراحت بدهم.

غمی تازه به انبوه غصه هایم اضافه شد. دیگر نه تنها از بی آبرویی که به بار آورده بودم احساس گناه می کردم؛ بلکه به خاطر شکستی که مطمئن بودم در کنکور انتظارم را می کشد وعدم توجه نسبت به زحمات خانواده ام، از رویشان خجالت می کشیدم.

***

ویرایش شده در توسط shakiba.eb

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

صبح ساعت شش از خواب پریدم. خواب بدی دیده بودم و لب هایم از شدت ترس و استرس پر از تب خال شده بود. چشم هایم را که به خاطر گریه های شب قبل ورم کرده بود، به سختی باز نگه داشته و به حمام رفتم. امیدوار بودم دوش گرفتن کمی حالم را سر جایش بیاورد.

ساعت یک ربع به هفت، لباس های ساده و مشکی رنگی پوشیدم. وسایل و مدارک لازم و کارت ورود به جلسه ام را برداشته و از اتاقم بیرون رفتم.

برخلاف روز های دیگر، همه برای صرف صبحانه در آشپزخانه منتظر من بودند. سلام آرامی گفته و سر جایم نشستم. پدرم گویی اخلاق بدش در آن مدت را فراموش کرده باشد، لقمه های بزرگ نان و پنیر و گردو می گرفت و به زور درد دهانم می چپاند. چون می دانست اگر به خودم باشد، فقط به یک لیوان چای بسنده می کنم!

مادر جان لبخندی زد و گفت:

-الهی دورت بگردم مادر. یه وقت نذاری استرس به زحمتات لطمه بزنه. با خیال راحت و توکل به خدا برو سر جلسه. لباشو نگاه کن تو رو خدا. چرا انقدر تب خال زدی.

مادرم که انگار تازه لب های ورم کرده ام را دیده بود، سریع به سمت کشوی دارو ها رفت و پماد مخصوصی را برایم آورد.

پدرم به دلیل گرفتاریش در کارگاه، از مادرم خواست که مرا به حوزه برساند. بعد از توصیه های فراوان پدرم و بعد از اینکه مادر جان زمزمه های زیر لبیش را به سمتم فوت کرده و مرا از زیر قرآن گذراند، سوار دویست و شش سفید رنگ مادرم شدم.

مسیر را در سکوت سپری کردیم و تقریبا بعد از بیست دقیقه، مادرم ماشین را مقابل حوزه پارک کرد. به طرفم برگشت و با طمأنینه گفت:

-دختر مامان، دو تامون میدونیم که تو حتی لای کتاب هاتو هم باز نکردی توی این مدت و احتمالا تصمیم داشتی که یک سال پشت کنکور بشینی، پس الان استرس داشتن هیچ معنایی نداره. شما برو سر جلسه، با دقت سوالایی که بلدی رو جواب بده، نگران نتیجه هم نباش. اگر نتیجته ای که می گیری دلخواهت نبود، سال بعد دوباره شرکت میکنی. امسال هم چیزی رو از دست ندادی، چون هم جو جلسه ی کنکور دستت میاد، هم با سوالا آشنا میشی.

از برخورد منطقیش خوش حال شدم. چون در این یک هفته ی باقی مانده به کنکور، نگران این بودم که مسأله ی پشت کنکور نشستن را چگونه مطرح کنم. سپس با مهربانی افزود که تا پایان آزمون، در ماشین منتظر من می ماند و برایم دعا می خواند. با لبخندی پر از قدردانی از مادرم خداحافظی کرده و به سمت ساختمان حوزه راه افتادم.

در قسمت بازرسی بدنی آوا و چند تا از هم کلاسی هایم را دیدم. آوا در حالی که به سویم می آمد، با اخم هایی در هم زیر لب به مسؤل بازرسی بدنی بد و بیراه می گفت. با دیدن لب های ورم کرده ی من ابرو هایش بالا پرید و گفت:

-وا دلی! تو که قبلا حتی نمیدونستی استرسو با چه "س" ای مینویسن، چرا لبات ریخته بیرون؟!

شانه ای بالا انداخم و گفتم:

-دیشب بد خواب شدم. حالا یعنی تو الان اصلا استرس نداری؟

-نمی دونم چرا انقدر بی خیالم از دیروز تا حالا. به قول آوش، احتمالا فهمیدم که امسال امیدی بهم نیست!

بعد از کمی مکث و دید زدن صورتم، انگار که به نتیجه ای مهم رسیده باشد گفت:

-ولی تو هیچ وقت لب هاتو ژل نزن. اصلا بهت نمیاد!

سری به نشانه ی تأسف تکان دادم. دست هایش را کشیدم و به طرف ورودی رفتیم. بعد از بازرسی و چک کردن مدارکمان، اجازه ی ورود پیدا کردیم.

صندلیم را که در انتهای سالن قرار داشت پیدا کرده و نشستم و تا شروع جلسه چند بار آیت الکرسی خواندم. صدای زمخت مردی که در بلندگو پیچید، نشانگر آغاز جلسه بود.

بسته بندی دفترچه عمومی را گشودم و طبق عادتم از آخرین درس؛ یعنی زبان انگلیسی شروع کرده و به سمت اول دفترچه آمدم. درس های عمومی همیشه نقطه ی قوتم بود و آن روز حتی بیشتر از حد انتظارم به سؤالات پاسخ دادم و کمی اعتماد به نفسم بالا رفته بود.

پنج دقیقه مانده بود به جمع آوری سوالات عمومی. داشتم آخرین تست قرابت معنایی ادبیات را می خواندم که با دیدن بیت گزینه ی دوم، انگار جهان متوقف شد. انگار زمان در آن لحظه یخ زد و من پرتاب شدم به روز شومی که این بیت را برای اولین بار دیدم.

***

ویرایش شده در توسط shakiba.eb

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

-از آن به دیر مغانم عزیز می دارند        که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

نگاهم را از تابلوی طلایی رنگ گرفته و به او دوختم. شعر را در ذهنم تکرار کرده و کمی به آن اندیشیدم تا مفهومش را در یابم. بی توجه به نگاه خیره ی من با بی تفاوتی گفت:

-پدرم اینو به دیوار زده. برعکس من، خیلی به شعر علاقه داره. مخصوصا اگر عاشقانه باشه.

خنده ی آرامی کردم و در حالی که گونه هایم کمی گل انداخته بود، چشمکی زدم و گفتم:

-مفهوم این بیت میشه جاودانگی عشق. مثل عشق ما.

صورتش سرد شد. نگاهش تنم را لرزاند. تا به حال نشده بود که نگاهش انقدر به من حس بدی را منتقل کند. گوشه ی لبش کمی بالا رفت و با طعنه گفت:

-مگه ما عاشق همیم؟

جا خوردم. مگر ما عاشق هم نبودیم؟ من که به احساسم مطمئن بودم پس شاید او عاشق من نبود. در حالی که با قدم هایی آهسته به طرفم می آمد گفت:

-میدونی که! اگر واقعا عاشق کسی باشی باید براش همه کاری انجام بدی.

ترسیده بودم. چند گام به عقب رفتم تا اینکه دیواری راهم را بست. کمتر شدن فاصله اش با بالا رفتن ضربان قلب من از ترس، رابطه ی مستقیم داشت. با لکنت گفتم:

-م...منظورت چیه؟!

فاصله تمام شد. دستانش را در دو طرف سرم به دیوار چسباند و صورتش را نزدیک کرد. چشم هایش مثل همیشه نبود. انگار شخص دیگری از آن دریچه ها به من مینگریست. انگار که او دیگر او نبود!

نفس هایش به خاطر اسانس آدامس، بوی نعنا میداد. بویی که همیشه برایم آرامش دهنده بود؛ ولی در آن لحظه هوایی سمی بود که داشت جانم را می گرفت. آرام کنار گوشم زمزمه کرد:

-فکر کنم خودت خوب معنی "همه کار" رو بدونی.

از انچه که در فکرم می چرخید، وحشت کردم. مغزم که انگار وجود خطر را فهمیده بود،زنگ هشدارش را زد و بدنم را از حالت قفل شدگی خارج کرد!

تلاش کردم تا خودم را از میان بازوانش نجات دهم؛ ولی او فهمید و حصارش را تنگ تر کرد. معلوم بود که از بازی کردن با من لذت می برد. در آن لحضه، حس پرنده ای را داشتم که در قفس اسیر شده است. هیچوقت فکر نمی کردم که آغوش عشقم مثل زندان باشد!

موقعیتم را درک کرده بودم و اشک های گرمم روی گونه های یخ زده از ترسم میچکید. چانه ام را گرفت و سرم را بالا آورد تا به چشم هایش خیره شوم. مقاومت کردم و نگاهم را به پایین سر دادم. عصبانی شده بود. شالم را از سرم کشید و چنگالش را لا به لای موهایم فرو برد. موهایم را محکم کشید. نمی توانستم دردش را تحمل کنم پس لجبازی را کنار گذاشته و نگاهم را به چشم هایش دوختم.

چشم هایش قرمز بود. غم داشت. ولی صورتش انقدر خشک و سرد بود که غم نگاهش به چشم نمی آمد. آرام زمزمه کرد:

-مجبورم.

و دیگر چیزی نگفت،  چون لب هایش وحشیانه جانم را از روی لب هایم می گرفت. هق هق در گلویم خفه شده بود. با دستانم روی سینه اش مشت می زدم تا رهایم کند؛ ولی فایده نداشت. دستش را از لای موهایم بیرون آورد و به سمت دکمه های مانتویم برد. بدنم از ترس منقبض شده بود.

بالاخره لب هایم را رها کرد. وحشیانه مانتویم را از تنم بیرون آورد و مرا روی زمین پرت کرد. از شدت دردی که در اثر بر خورد با زمین، پشت سرم پیچید، جیغ خفه ای کشیدم.

 ضجه می زدم، التماسش می کردم، او را به خدایی که احتمالا نمی پرستید قسم می دادم؛ اما هیچ کدام فایده ای نداشت. گویی از شنیدن صدایم خسته شده باشد، ضربه ای محکم به گونه ام نواخت. گرمی خونی را که از گوشه ی لبم تا چانه ام راه گرفته بود، احساس کردم.

هر کدام از لباس هایم را که در می آورد یا وحشیانه پاره می کرد، صدای جیغ های من بلند تر می شد و مدتی بعد، من در مقابل غریبه ترین آشنای زندگیم کاملا برهنه بودم.

از جایش بلند شد و به سمت اتاقی رفت. با خودم فکر کردم که بی خیال شده است. سراسیمه برخاستم تا لباس هایم را پوشیده و فرار کنم؛ اما وقتی خیلی زود از اتاق بیرون آمد، تاریکی حضورش کورسوی امیدم را به ظلمت کشید.

به طور غیر ارادی به سمت در ورودی دویدم که او خودش را سریعا به من رساند و دستم را کشید. دوباره مرا با شدت بیشتری روی زمین پرت کرد.الفاظ رکیکی را بر زبان آورد و دستانش را بالا برد. با تعجب به چیزی که در دستانش بود خیره شده بودم و حتی پلک نمی زدم. زبانم از ترس قفل شده بود و دلیل این همه خشونتش را نمی فهمیدم. دستانش، دستهایی که روزی با قفل شدن در دستانم، حس زنده بودن به من می داد و آن روز شکنجه گر جسمم بود، به عقب رفت و بعد با شدت به سمت شکمم فرود آمد.

قفل صدایم شکسته شد و جیغی از فرط درد و بهت زدگی زدم. ضجه هایم سوزناک تر از قبل شده بود و خیره شده بودم به شکمم. به قطرات خونی که از ضربه ی وارد شده به شکمم، بیرون می ریخت. ضربه ای از جنس شلاق!

***

ویرایش شده در توسط shakiba.eb

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

بوی نعنا در بینیم پیچیده بود. جای زخم هایم میسوخت. انگار که همان لحظه کسی به بدنم شلاق زده باشد. درک درستی از زمان و مکان نداشتم. گریه می کردم، جیغ زده و دست هایم را حایل تنم می کردم. بدنم به شدت می لرزید و داغ شده بود، طوری که دانه های عرق روی تیره ی کمرم سر می خوردند.

 دست هایی مرا تکان می دادند تا به خودم بیایم؛ ولی آنقدر ترسیده بودم و آنقدر تصاویر آن روز شوم مقابل چشمانم واقعی بود، که دیگر برایم مهم نبود کسی که مرا تکان می دهد، شاید هم جنس خودم باشد. فقط التماس می کردم که به من دست نزنند.

 از اطرافم صدا هایی به گوش می رسید. برای اینکه تصاویر آن روز از جلوی چشمانم کنار برود، روی صداها تمرکز کردم تا برایم واضح تر شوند. صدای نگران چند زن، صدای گریه های آوا، صدای وحشت زده ی مادرم و صدای آژیر آمبولانس. چند نفر بی توجه به جیغ و داد هایم، بدن لرزانم را محکم گرفتند و سوزش سوزنی که به دستم زدند، تصاویر آن روز را از جلوی چشمانم کنار برد.

حالا با دید تار شده از اشک، می توانستم دنیای واقعی را ببینم. دیگر بوی نعنا نمی آمد و جای زخم هایم درد نمی کرد. از پشت پرده ی اشک، صورت ترسان و گریان مادرم را دیدم و بعد چشم هایم روی هم افتاد و دیگر چیزی نبود جز سیاهی مطلق.

***

چند دقیقه، چند ساعت یا چند روز. نمی دانم چه مدت گذشته بود. هر بار که بیدار می شدم، به خاطر اثر دارو هایی که به من تزریق می شد، بعد از چند لحظه دوباره چشم هایم روی هم می افتاد. خبری هم از کابوس های جان گیرم نبود. پشت پرده ی پلک هایم فقط سیاهی می دیدم و بس.

صدا ها را اما خوب می شنیدم. صدای نگران و وحشت زده ی مادرم. صدای قرآن خواندن مادر جان و صدای عصبی پدرم که گویا از من به خاطر نصفه و نیمه ماندن کنکور عصبانی بود. انگار که بد شدن حالم دست خودم بوده است!

چند باری هم در خواب و بیداری متوجه حضور خانواده ی عمو و خاله ام و آوا شدم. تلاشی که برای باز کردن چشمانم داشتم کاملا بی فایده بود. انگار کسی پلک هایم را به هم دوخته باشد.

احساس کوفتگی در اعضای بدنم داشتم. بدتر از آن ذهن خسته ام از کشمکش های اخیر بود که دوست داشتم یک نفر آن را خاموش کند. برای چند روز یا حتی تا ابد!

اما این اتفاق مرا از یک موضوع مطمئن کرد. اینکه وضعیت روحی بد من با گذشت زمان و خود به خود خوب نخواهد شد.

***

ویرایش شده در توسط shakiba.eb

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

آرام چشمانم را گشودم. صبح زود بود و اندک نوری که از پنجره به داخل می تابید، فضای اطرافم را واضح کرده بود. در اتاقی نه متری بودم که فضای آن با تخت و یخچالی کوچک و یک صندلی، که مادرم روی آن به خواب رفته بود، پر شده بود.

سوزش دستم مرا متوجه سرمی که به من زده بودند کرد. صدای قطراتی که از سرم به داخل لوله ی بی رنگ میچکید و صدای تیک تاک ساعت که عدد هفت صبح را نشان می داد، سکوت اتاق را می شکست.

نگاهم را با بی تفاوتی از لباس های صورتی رنگ بیمارستان گرفته و به پنجره دادم و خیره شدم به درختی که شاخه هایش از کنار پنجره ی اتاقم میگذشت. نه حوصله ی حرف زدن داشتم و نه فکر کردن. در حالت بی حسی بودم. انگار که کسی ذهن و جسمم را در فضایی سر شار از خلاء رها کرده باشد.

نمی دانم چقدر گذشته بود که پرستاری به اتاق آمد. با دیدن چشمان باز من لبخندی زد:

-دختر خانم گل بالاخره از خواب دل کندی؟! نمی دونی چقدر خانوادتو نگران کردی عزیزم.

فقط نگاه کردم. نه لبخندی زدم و نه پاسخی به حرف هایش دادم. او که بی تفاوتی مرا دید، با اخم کوچکی سوزن سرم را از دستم بیرون آورد، کارش را انجام داده و بیرون رفت.

مادرم که با صدای بسته شدن در اتاق بیدار شده بود، به سرعت به سمتم آمد و دستانم را گرفت. چند لحظه به چشم هایم خیره شد و بعد محکم مرا در آغوش گرفت. صدای هق هق گریه هایش اشک مرا نیز در آورد.

آرام تر که شد مرا از آغوشش بیرون آورد، با سر انگشتانش اشک هایم را پاک کرد  و روی تخت نشست. در حالی که دست هایم را نوازش می کرد، گفت:

-الهی فدات بشم مامان جان. چی شده؟ چرا به من نمیگی مشکلت چیه؟ به خدا از دیروز تا حالا هزار بار مردم و زنده شدم. اصلا غصه ی کنکور رو نخوریا عزیزم، اون جای جبران داره. فقط بگو خودت چی شدی؟

دهانم را باز کردم تا بگویم هر آنچه را که داشت مرا به تدریج می کشت؛ اما جز سکوت هیچ چیزی از گلویم خارج نشد. من توانش را نداشتم که با گفتن حقیقت قلب و وجود مادرم را بشکنم.

ناگهان در باز شد و پدرم همراه با پزشک مسنی به اتاق آمده و مرا از آن موقعیت نجات داد. مادرم به نشانه ی احترام از جایش برخاست. دکتر لبخند مهربانی زد و رو به مادرم گفت:

-خواهش می کنم راحت باشید خانم محترم.

بعد به سمت تخت من آمد:

-زیبای خفته ی بیمارستانمون حالش چطوره؟!

لبخندی زورکی زدم و چیزی نگفتم. زیر چشمی نگاهی به پدرم انداختم که با اخم های در همش به زمین خیره شده بود. من او را مثل کف دستم می شناختم. می دانستم پشت آن نقاب عصبی و مستبد چه مرد نازنینی وجود دارد و از اینکه او را رنجانده بودم از دست خودم عصبانی بودم. تار های سفید موهایش که تعدادشان روز به روز بیشتر می شد، بغض را در گلویم نشاند.

دکتر مشغول معاینه ام شد. ابتدا با یک چراغ قوه ی کوچک چشم هایم را بررسی کرد. بعد فشار خونم را گرفت و کارهایی را که از هیچ کدامشان سر در نیاوردم، انجام داد و سپس رو به والدینم گفت:

-دختر خانم شما از نظر جسمانی هیچ مشکلی نداره. هم آزمایشاتی که ازشون گرفتیم و هم معایناتی که انجام دادم، این رو نشون میده. شما بهتره برای حاد تر نشدن حال دخترتون اونو پیش یک روان شناس یا در صورت لزوم یک روان پزشک ببرید. کمکی دیگه از دست ما بر نمیاد. دختر شما مرخصه.

سپس با اجازه ای گفت و از اتاق خارج شد. پدرم هم پشت سر او برای پرداخت هزینه ها و دریافت برگه ی ترخیص بیرون رفت.

مادرم به فکر فرو رفته بود. انگار نمی توانست بفهمد، تک دخترش که در رفاه و آرامش بزرگ شده و کسی به او کمتر از گل نگفته است، چه مشکلی دارد که همه اهمیت رجوع به مشاوره را به آن ها گوشزد می کنند.

من نیز از حالت سبکی و بی حسی خارج شده بوده و به شدت نگران بودم. مطمئن بودم که والدینم این بار از مشکل من به سادگی نمی گذرند و پی گیری های لازم را انجام می دهند. مراجعه به روان شناس مرا می ترساند؛ زیرا پرده از اسرار و دروغ های من برداشته و انگشت اتهام همه را به سوی من بلند می کرد. از طرفی دیگر می دانستم که فاش شدن حقیقت، پدر و مادرم را یک شبه پیر می کند و من طاقت دیدن شکست آنها را نداشتم.

***

ویرایش شده در توسط shakiba.eb

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

با قطع شدن ناله های حیوان فلک زده، دستم را که محکم روی چشمانم گذاشته بودم، برداشته و پلک هایم را به آرامی از هم جدا کردم. همه ی تلاشم را کردم تا چشمم به گوسفند بیچاره نیفتد. از روی خون ریخته شده در مقابل منزلمان گذشته و وارد شدم.

مادر جان برای استقبال در ایوان منتظرم بود. به سویش دویده و خود را در آغوش لرزان اما محکمش انداختم. انگشتان چروکیده اش لا به لای موهایم می چرخید:

-خوش اومدی مادر. تو که ما رو جون به لب کردی از نگرانی. بیا تو قربونت برم. برات خورشت فسنجون گذاشتم که قوت بگیری.

لبخندی به مهربانی هایش زده و وارد شدم. خانواده ی عمو و خاله ام نیز در منزل ما بودند. همه سعی بر این داشتند که جو خانمان را آرام تر کرده و موضوع خراب شدن کنکورم را بی اهمیت جلوه دهند. نمی دانستند که کنکور آخرین چیزیست که می تواند ذهن مرا درگیر خودش کند. در واقع مشکلات بسیار مهم تری در زندگی من وجود داشت که سیاهی روز کنکور را در خود غرق می کرد.

در طول آن روز زمزمه های عجیب مادرم و سامان نظر مرا به خودش جلب کرد؛ اما وقتی در این مورد از مادرم پرسیدم به شیوه ی هنرمندانه ای بحث را عوض کرده و حواس مرا معطوف به چیز دیگری کرد. من نیز بیخیال پی گیری شدم زیرا میدانستم اگر مسأله ی مهمی در میان باشد به زودی بر ملا خواهد شد.

***

ویرایش شده در توسط shakiba.eb

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

با اخم به منشی جوانی که با هزاران ادا و اطوار پشت میزش نشسته بود، نگاه می کردم. هنوز هم عصبانی بودم. نه از دست منشی که خودش را زیر چندین لایه از مواد آرایشی پنهان کرده بود و گویی که خودش پزشک است برای مراجعین قیافه می گرفت؛ بلکه از دست مادرم.

دیروز بود که حرف مراجعه به روانشناسی را به میان آورد و آتش را به جان من انداخت. این بار دیگر پدرم نیز موافق حرف مادرم بود و پذیرفته بود که رفتار های عجیب و غریب من منشاء روحی و روانی دارد و صرفا لجبازی های دوران جوانی نیست:

-تا الان تو همه چیز حرف حرف خودت بوده. یک بار هم که شده عاقل باش و به حرف بزرگترت گوش کن. ما که بدیتو نمیخوایم.

من اما زیر بار نمی رفتم. دوست داشتم که درمان شوم؛ اما بر ملا شدن حقایق مرا از این کار منصرف می کرد:

-آخه پدر من. من خودم بهتر میدونم حالم خوبه یا شما؟ باور کنید یکم که زمان بگذره بهتر میشم. اصلا میشم همون دل آرامی که کسی از دستش آسایش نداشت.

پدرم پوفی کشید و دستش را میان موهای جو گندمیش برد. لجبازی هام به خودش رفته بود. مادر جان کتاب آبی رنگ قرآن را روی میز عسلی مقابلش قرار داد، دستانش را روی عصایش گذاشت و با چشم هایی که به درون انسان نفوذ می کرد به من نگریست:

-دخترم. این خواب های پریشون شبونت، گوشه گیریاو گریه هات، اتفاقی که روز کنکور برات افتاد چیزهایی نیست که با گذشت زمان درست بشه. مادر ما همه نگرانتیم. نمیخوایم ببینیم گلی مثل تو روز به روز پژمرده بشه. وقتی تو حالت بد میشه انگار یه نفر بیخ گلوی منو گرفته و داره خفم میکنه. روی من پیرزنو زمین ننداز.

چشم هایم را به سمت سقف سر دادم تا اشک هایی که در آن جمع شده بود، روی گونه هایم روانه نشوند. اولین بار بود که مادر جان با آن چشم های پر از غصه و نگرانیش چیزی را از من میخواست و من توانایی نه گفتن به او را نداشتم.

سرم را به نشانه ی موافقت تکان دادم. پدر و مادرم با حس پیروزی که در چشمانشان موج می زد به هم نگاه کردند.

نفسم را به بیرون فوت کرده و عصبی به ساعت نگاه کردم. از زمان نوبتم پانزده دقیقه می گذشت و این برای من بی صبر مثل یک عمر بود. بی حوصله نگاهی به مادرم که در حال خوش و بش با خانم مسنی بود، کردم.

بالاخره منشی اسم مرا صدا زد و مرا از موقعیت خسته کننده ام نجات داد. مادرم نگاهی به من انداخت. چشمان سبز رنگش را به نشانه ی درست بودن کارم، لحظه ای روی هم گذاشت و سپس در کنار من به سمت اتاق مشاوره قدم برداشت.

نفس عمیقی کشیدم و چند ضربه به در زدم. با شنیدن صدای مردانه ای که اجازه ی ورود را صادر کرد، وا رفتم. مادرم بی توجه به رنگ پریده ی من در را گشود و وارد اتاق شد. من نیز با قدم هایی سست و مردد به اتاق رفتم.

صدای سلام و احوال پرسی مادرم و آن مرد، ترس و نگرانی را به دلم انداخت. چشمان وحشت زده ام را از روی سرامیک های سفید رنگ گرفته و به آن مرد دوختم.

جوانی بیست و شش-هفت ساله با قدی متوسط و چشمانی نافذ و مشکی رنگ به من خیره شده بود. از قیافه ی دکتر تیام کریمی فقط همین را به یاد دارم. در آن لحظه مغزم متوقف شده بود و هیچ چیزی را نمی توانستم پردازش کنم؛ ولی کم کم معنی حرف های پنهانی مادرم و سام برایم روشن شد. مادرم برای مشاوره مرا نزد دوست سام آورده بود.

لب های خشک شده ام را با زبانم کمی خیس کرده و در حالی که نگاهم را از دکتر به سمت مادرم سوق می دادم، گفتم:

-شما...شما به من نگفتید که مشاورم یک مرده!

و در حالی که اشک هایم روی صورتم می چکید ادامه دادم:

-م...من نمیتونم....نمیتونم!

مادرم از حال من بسیار متعجب شده بود. تیام کریمی هم گویی همه چیز را از پس پرده ی چشم های اشکیم فهمیده باشد، به من مینگریست.

و من بیچاره که نمیتوانستم فضای خفقان آور اطرافم را تحمل کنم، بی توجه به صدا زدن های مادرم و نگاه های متعجب اطرافیان، برای پیدا کردن ذره ای اکسیژن به سمت بیرون دویدم.

***

ویرایش شده در توسط shakiba.eb

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

 

دانای کل

صندلیش را عقب کشیده و به آرامی روی آن نشست. نگاهی به زن انداخت و سپس تلفنش را به تلفن منشی وصل کرد:

-خانم موسوی لطفا یه لیوان آب بیارید به اتاق من.

منشی با صدایی ساختگی و نازک پاسخ داد:

-همین الان آقای دکتر.

تلفن را سر جایش قرار داد. آرنج هایش را روی میز قهوه ای رنگ گذاشته و انگشتان دستش را در هم قفل کرد. با نگاه نافذ مشکی رنگش به شهناز که هنوز شکه بود، نگریست.

درب اتاق به صدا در آمده و سپس منشی وارد شد. نگاهش را از شهناز گرفته و به منشی دوخت. با چشمانش به میز عسلی مقابل مبل اشاره کرد. منشی لیوان آب را روی میز گذاشت و سپس " با اجازه ای " گفته، از اتاق بیرون رفت.

تیام تک سرفه ای کرد:

-خانم فتاحی لطفا بنشینید.

شهناز نگاه گنگی به او انداخت. تیام با سر به لیوان آب اشاره کرده و بفرماییدی گفت. شهناز آب را یک نفس سر کشید و لیوان خنک را بین دستانش گرفت و در حالی که به طرح های آن خیره شده بود، گفت:

-نمیدونم چرا این کارو کرد. دیروز راضی شده بود؛ ولی نمی دونم الان چی شد؟

تیام گره انگشتانش را باز کرد. دستش را به لبه ی میز گرفته و صندلیش را به عقب فرستاد. از جایش بلند شد و روی یکی از مبل های راحتی، مقابل شهناز نشست و کاملا حرفه ای گفت:

-من نمی تونم به طور قطعی بگم که مشکل دختر خانم شما چیه؛ ولی از آنچه که پیش آمد، حدس هایی در این مورد می زنم. دختر شما به یک مشاور و حتی بهتره بگم دوست خانم احتیاج داره. از صحبتاش کاملا واضح بود که با جنس مخالف مشکل داره و دیدن من باعث استرس و اون رفتار ازشون شد.

شهناز که هنوز از حالت بهت زدگی خارج نشده بود، نگاهش را از لیوان به چشم های تیام سر داد:

-یعنی میگید ببرمش پیش یک روان شناس خانم؟

-بله، صد درصد.

-ولی با اتفاقی که الان افتاد فکر نمی کنم دیگه راضی به رفتن به مشاوره بشه. آخه چه مشکلی با جنسیت شما داره؟

تیام برای تاکید بر جدی بودن حرف هایش کمی به جلو خم شد:

-خانم فتاحی، بذارید باهاتون رک باشم. درمان این قبیل مشکلات رو اصلا نباید پشت گوش انداخت چون عاقبت خوبی نداره. من نمی خوام شما رو نگران کنم چون فقط حدس هایی در مورد دختر شما می زنم؛ ولی از وخامت و جدی بودن و حتی درست بودن حدسیاتم اطمینان کامل ندارم؛ اما از قدیم گفتن " کار از محکم کاری عیب نمیکنه " . لطفا این کارو جدی بگیرید. هر جور شده دخترتون رو راضی کنید.

شهناز که کمی عصبی و نگران شده بود، نفس عمیقی کشید. تیام ایستاد و در حالی که به سمت میزش می رفت گفت:

-من یکی از همکارهامو به شما معرفی می کنم. هم از نظر سنی تا حدودی به دختر شما نزدیکن و هم خیلی موفق و با تجربه هستن. اگر دوست داشته باشید من باهاشون در مورد دختر شما صحبت می کنم تا بهشون مراجعه کنید.

سپس کارت ویزیتی را که از گشوی میزش برداشته بود به سمت شهناز گرفت. شهناز با تردید کارت را گرفت و نگاهی به نوشته هایش انداخت:

-دکتر عاطفه کامیاب. دکترای روان شناسی بالینی.

سپس نفسش را به بیرون فرستاد:

-فقط امیدوارم دل آرام هرچه زودتر راضی بشه.

***

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...