رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

تا یک سال نیستم

 

ویرایش شده توسط shakiba.eb
  • پسندیدم 4
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"بسم الله الرحمن الرحیم"

پارت اول

 

مقدمه:

خستگی هایم را میسپارم به دست باران...

تا آنها را بشوید از خاطرات وهم آور...

تا دوباره پاک شوند...

به پاکی خستگی مشق نوشتن های شبانه...

به پاکی خستگی خاله بازیهای کودکانه...

و به پاکی دخترانه هایی که من نمیتوانم داشته باشم...

تا شاید کمی،

فقط کمی باری که روی شانه هایم سنگینی میکند، سبک تر شود...

باری از جنس گناه...

***

 

می دویدم. زیر شلاق های باران، فقط می دویدم تا فرار کنم. از خودم، از اویی که دیگر او نبود، از رویاهایم که در واقعیت زندگی جایی نداشت و از جایی که در آن مرا کشته بودند.

قطرات باران به شیشه ی ترک خورده ی اعتماد و احساساتم وحشیانه ضربه می زد. توجه نمی کردم. نمی دانستم اشک است که صورتم را پوشانده یا باران. نمی دانستم خیسی لباس هایم به خاطر باران است یا خون. در آن لحظات هیچ چیز مهم نبود. نه اشک هایم، نه زخم های روحی و جسمی که یادآور بیچارگیم بود و نه تیر نگاه های متعجب مردم که مرا نشانه گرفته بود. فقط دویدن مهم بود. فقط باید فرار می کرد. نمی دانم با آن جسم خسته و کوفته شده انرژی دویدن را از کجا آورده بودم.

بالاخره رسیدم. با دیدن درب آهنی و مشکی رنگ خانه، انگار که تمام توان من نیز تمام شد. به دیوار تکیه دادم. با کمی ترس به پشت سرم نگریستم تا مطمئن شوم کسی مرا دنبال نکرده است. خیالم که آسوده شد، نفس نفس زنان زنگ را فشردم. کمی بعد صدای سرزنش آمیز مادرم آمد:

-دختر تا الان کجا بودی؟ دلم هزار راه رفت. بابات خیلی از دستت عصبانیه... .

اگر کاری نمی کردم می خواست تا یک ساعت مراپشت در نگه داشته و نصیحت کند. صورتم را بردم جلوی آیفون. مادرم تا صورتم را دید، وحشت زده گفت "یا فاطمه ی زهرا" و سریع در را باز کرد. با قدم های خسته و آرام وارد شدم. مسیر حیاط سرسبز و زیبایمان تا ساختمان را برخلاف همیشه بدون ذوق و توجه طی کردم. آخر همیشه هنگام رسیدن به خانه کمی در آلاچیق نشسته و روی گلبرگ های لطیف رز های قرمز و صورتی دست می کشیدم و گاهی شاخه ای گل رز برای مادر جان می چیدم. ولی امروز مثل همیشه نبود. من هم دیگر آن دختر همیشگی نبودم. من دیگر مرده بودم و کسی داشت در من متولد می شد که با انسان های عادی متفاوت بود.

پدر و مادرم با اضطراب از ساختمان خارج شده و سراسیمه به سمت من دویدند. مادرم گریه می کرد و پدرم عصبی و وحشت زده فقط به من می نگریست. آخر هم طاقت نیاورد و گفت:

-چی شده؟ کی این بلا رو سرت آورده؟ ساعت هشت شبه. تا الان تو کدوم خراب شده ای بودی؟ مگه کلاست ساعت شش تموم نمیشه؟ میخوای آبروی چندین و چند ساله ی منو ببری؟!

مادرم با وحشت در حالی که هق میزد آستین پدرم را کشید:

-امون بده مرد. بذار بچم حرف بزنه. حتما یه دلیلی داره که دیر اومده. یه نگاه به صورتش بنداز.

من اما بی توجه به آن دو با چشمان پر از اشک و درمانده ام به درگاه ساختمان که جسم نحیف مادر جان و عصایش را قاب گرفته بود، نگاه می کردم. مادر جان با دیدن صورتم، وحشت زده ضربه ای به گونه های سفید و چروکیده اش زد و با قدم هایی آرام به تراس آمد. گویی که جان را از بدنش بیرون کشیده باشند، روی یکی از صندلی های فلزی سفید نشست و تنها گفت:

-دل آرام مادر، چی شده؟ حالت خوبه؟

با شنیدن صدای مهربان و لرزانش، سد مقاومتم شکست. با وجود دردی که در تک تک اعضای بدنم می پیچید، با بیشترین سرعتی که می توانستم از پله ها بالا رفته و خود را در آغوش پر مهرش انداختم. تنها او بود که حالم را پرسید. در آغوشش زار می زدم و او هیچ چیزی نمی گفت و فقط سرم را نوازش می کرد. عطر آشنای تنش، عطر گل یاس را نفس می کشیدم و آرامش به سلول هایم تزریق می شد.

چقدر نادان بودم. چقدر احمق بودم که امنیت را در جایی بیرون از خانه و آرامش را در آغوشی غیر از آغوش مهربان مادر جان جست و جو می کردم. تک تک حماقت هایم جلوی چشمم می آمد و من قادر به انجام کاری نبودم و فقط ترس ها و اشتباهات و پشیمانی هایم را در آغوش مادر جان هق میزدم.

پدرم که انگار ترسش از بی آبرویی را فراموش کرده بود، از پله ها بالا آمد و با نگرانی دست روی شانه ام گذاشت:

-جونمون بالا اومد دختر. تو رو خدا یه چیزی بگو. چه اتفاقی افتاده بابا جان؟

سرم را از روی زانو های مادر جان برداشتم و ایستادم. همه ی سعیم را میکردم تا هق هق ها و لرزش بدنم متوقف شود؛ ولی نمی توانستم. اصلا روی بدنم کنترلی نداشتم. پدرم ترسیده بود و برق اشک در چشمانش می لرزید. مادرم از شدت گریه نفسش رفته بود و مادر جان با صورتی که از وحشت سفید شده و دست هایی که روی عصایش می لرزید، در عمق چشمانم به دنبال جوابی برای حال خراب من می گشت.

نمی توانستم حقیقت را بگویم. پدرم گناه داشت. مگر از چه چیزی برایم کم گذاشته بود که که زیر بار تلخی حقیقت و بی آبرویی له شود؟ مادرم از چه محبتی دریغ کرده بود که با فهمیدن حقیقت نتواند سرش را جلوی دیگران بلند کند و مادر جانم، فرشته ی بی بال زندگیم چه می شد؟ اگر با فهمیدن واقعیت اتفاقی برایش می افتاد، هرگز نمی توانستم خودم را ببخشم. چقدر کور بودم که خوبی های بی شمارشان را ندیده بودم. به راستی من چه کمبودی داشتم که  برای جبرانش این چنین با زندگی خودم بازی کردم؟

باید خود را فدا می کردم. فدای بی آبرویی که خودم به بار آورده بودم و می توانست عزیزانم را از پا بیندازد. نمی خواستم کمرشان را خم کنم. به سختی صدایم را صاف کرده و گفتم:

-بعد از کلاس زبان رفتم کتاب فروشی که کتاب های ترم بعدمو بخرم. وقتی می خواستم برگردم خونه، دو نفر مزاحمم شدن. بهشون بی توجهی کردم ولی دست بردار نبودن. بعدش...بعدش یکیشون پرتم کرد روی زمین و اون یکی هم کیفمو کشید تا بدزده. منم مقاومت کردم که باعث شد خیلی وحشیانه بهم بزنن. کم کم صدای جیغ و داد های من جلب توجه کرد و مردم اومدن توی کوچه. اون دو تا دزد هم از ترس فرار کردن. انقدر گیج و شکه بودم که اصلا مغزم کار نمیکرد با شما تماس بگیرم. خانمی هم منو برد داخل مغازش و آب قند بهم داد تا به خودم اومدم. شارژ موبایلم تموم شده بود و نشد خبر بدم. سریع راه افتادم که بیام خونه ولی تا برسم دیر شد. ببخشید!

دوباره اشک هایم روان شدند؛ اما این دفعه نه از سر ترس و پشیمانی. این بار دروغ هایم را گریه می کردم. راست می گویند که دروغ، دروغ می آورد. همیشه به خاطر دروغ هایی که می گفتم و آنقدر واقعی و طبیعی جلوه می کردند که شک به دل کسی راه نمی یافت، به هوش خودم آفرین می گفتم؛ ولی در آن هنگام که از خواب خرگوشی بیدار شده بودم و چشمانم به روی حقیقت باز شده بود،از تک تک دروغ هایی که از چند ماه گذشته تا آن لحظه به خانواده ام گفته بودم، نفرت داشتم. فهمیده بودم همان دروغ ها بوده که بر دیوار خوشبختی زندگیم کلنگ زده و زندگیم را ویران کرده است.

مادر جان با سختی از روی صندلی بلند شد و گفت:

-الهی خیر نبینن بعضی جوونا که به جای رفتن دنبال یه لقمه نون حلال، دزدی میکنن و چنین بلاهایی به سر دسته گلای مردم میارن.

پدرم دستی روی محاسنش کشید و نفسش را از روی آسودگی بیرون داد و گفت:

-میخوای بریم کلانتری ازشون شکایت کنیم؟ قیافه هاشون رو یادته؟

-نه. صورتاشون رو پوشونده بودند.

حرفم که تمام شد سرم را پایین انداخته و دکمه ی مانتویم را به بازی گرفتم تا بحث را همین جا تمام کنند. نمی خواستم دوباره سوالی بپرسند تا من باز مجبور شوم برای جواب دروغی سر هم کنم.

مادرم اشکهایش را پاک کرد و در حالی که دستم را می گرفت گفت:

-خدا رو صد هزار مرتبه شکر که اتفاق بدتری نیفتاده و تو سالمی. الهی دورت بگردم مادر، دستات چرا انقدر سرده. بیا بریم داخل برات یه سرم بزنم. فشارت احتمالا اومده پایین.

همگی وارد ساختمان شدیم. پدرم نگاهی به من انداخت و زیر لب خدا را شکر کرد و بعد مثل همه ی اوقاتی که پریشان یا ناراحت بود به اتاق مطالعه اش پناه برد. مادر جان نیز با شنیدن صدای اذان برای نماز خواندن به اتاقش در طبقه ی بالا  رفت.

در مقابل اصرار های مادرم برای سرم زدن مقاومت کردم و گفتم که حالم بهتر است و به خوردن یک لیوان شربت عرق بیدمشک بسنده کردم. از مادرم خواستم تا جعبه ی کمک های اولیه را به من بدهد تا زخم های صورتم را ضد عفونی کنم. مادرم با مهربانی گفت:

-عزیزم میخوای خودم برات زخم هاتو ضد عفونی کنم؟!

-نه مامان جان. میخوام کمی تنها باشم. خیلی هم خسته ام. دوش می گیرم و می خوابم. لطفا برای شام صدام نکنید.

شب بخیری گفتم و با حالی خراب روانه ی اتاقم شدم. حالا که تنها شده بودم نیازی نبود که فیلم بازی کنم. اشک هایم راهشان را روی صورتم باز کردند. نمی خواستم با شنیدن صدای گریه ام نگران شوند. سریع وارد حمام اتاقم شدم و شیر آب را باز کردم. هق هق های خفه ای از گلویم به بیرون پرتاب می شد.

لباس هایم را در آوردم و داخل پلاستیکی انداختم تا بعداً همه را دور بریزم. لباس هایم بوی گند حماقت می داد. جلوی آینه ی حمام ایستادم و با دیدن صورت و بدنم جیغی از روی وحشت و ناراحتی کشیدم. گوشه ی لبم پاره شده بود و خون آن که تا چانه ام راه گرفته بود، خشک شده و جلوه ی بدی به صورتم داده بود. جای چنگ و کبودی روی صورت و قسمت های دیگر بدنم خودنمایی میکرد. بدتر از همه ی آن ها جای ضربه های شلاق و گاز گرفتگی روی شکم و پاهایم بود که بعضی کبود و خون مردگی شده بودند و بعضی دیگر زخمی و خون آلود بودند.

بهت و وحشت زدگیم جایش را داده بود به گریه و اصوات نا مفهومی که از گلویم خارج می شد. من با خودم چه کرده بودم؟ دستم را جلوی دهانم گرفتم تا جیغ نزنم. از خودم و بدنم متنفر بودم. از زیبایی که اکنون زیر کبودی ها و قرمزی خون پنهان شده بود، متنفر بودم. با دیدن خونی که روی پا ها و لباس زیرم خشک شده بود فهمیدم چیز های مهم تری هم در این زندگی وجود دارد. چیز هایی مهم تر از کم شدن نمره ی امتحان زیست شناسی یا حتی مهم تر از شکست های عشقی دوران نوجوانی. با دیدن آن لکه های خشک شده من یک دفعه بزرگ شدم. یک دفعه از دنیای خودم فاصله گرفتم و پرت شدم در سیاه چاله ی مشکلات بزرگسالی. یک دفعه فهمیدم که اتفاقی که برایم افتاده است، چقدر جدی است.

صدای مادرم در گوشم زنگ می خورد."خدا رو صد هزار مرتبه شکر که اتفاق بدتری نیفتاده و تو سالمی". واقعیت مثل پتک بر سرم کوبیده می شد. من سالم نبودم و قضیه هم از آنچه که برای خانواده ام تعریف کرده بودم، هزاران برابر وحشتناک تر بود.

احساس کثیف بودن داشتم. مهم نبود که با بر خورد قطرات آب، زخم هایم می سوزد. باید خودم را می شستم. زیر دوش ایستاده بودم و وحشیانه و وسواس گونه صابون را به تنم می کشیدم. دست هایش...گرمی دست هایش هنوز بدنم را می سوزاند. صابون را محکم به تک تک جا هایی که بوسه زده بود می کشیدم ؛ حتی دهانم را کفی کردم. کنترلی روی رفتارم نداشتم. فقط می دانستم کثیف هستم و این نا پاکی به راحتی تن مرا رها نمی کند. یک ساعت با گریه خودم را می شستم دریغ از اینکه کمی ، فقط کمی احساس تمیزی داشته باشم. آخر هم انرژیم تمام شد و کف حمام نشستم. دل درد و کمر درد نیز به درد های دیگرم اضافه شده بود.

بالاخره رضایت دادم و از حمام بیرون آمدم. خودم را خشک کرده و زخم های جدی روی بدنم را پانسمان کردم. از فرط گریه چشم هایم باز نمی شد. چراغ را خاموش کرده و سعی کردم با خوابیدن حداقل برای چند ساعت آنچه را که بر سرم آمده بود فراموش کنم.

***

خانه ای تاریک و نا آشنا می دیدم. صدا هایی می آمد. صدای گریه و التماس های یک دختر. صدای نفس نفس زدن ها ی یک نا مرد.

کمی جلو رفتم. صداها از داخل اتاق می آمد. لای در اتاق کمی باز بود و نور اندکی از آن بیرون می زد. کنجکاو بودم تا بفهمم منبع این صدا ها چیست. صدایی در درونم می گفت نرو. می گفت اگر بروی سنگینی آنچه می بینی تو را از پا می اندازد؛ اما من گوشم بدهکار نبود. جلو رفته و در را گشودم.

اولین چیزی که توجهم را جلب کرد دست های قوی یک مرد بود. نه از آن دست های مردانه ای که دختران آرزویش را دارند و وقتی در دستانت قفل می شوند حس میکنی دیگر از چیزی نمی ترسی؛ بلکه دست هایی که خودش وحشت آفرین بود. دست هایی که با شلاق قهوه ای رنگی مزین شده بود و بر تن بی دفاع دخترک می نشست و خون جاری می کرد.

دختر جیغ میزد. زجه میزد. مرد را قسم می داد به عشق پاکی که روزی فکر می کرد بینشان بوده است؛ اما مرد نمی شنید. مثل حیوانات شده بود؛ حتی بدتر از آنها. مرد خود شیطان شده بود.

ناگهان مرد سرش را به سمت در بر گرداند و مرا دید. می شناختمش. در رویا هایم با او زندگی کرده بودم. لبخند کریهی زد و به سمت دختر برگشت. با دستش مو های دختر را محکم کشید و سرش را بالا آورد. خنده ای جنون آمیز کرد.

استرس داشتم و نفسم بالا نمی آمد. چاقویی در دستان مرد می درخشید. آن را بالا برد، نگاهی دیگر به من انداخت. این بار گریه می کرد. انگار که نمی خواهد کاری را انجام دهد؛ اما چاره ای ندارد. ناگهان به سمت دختر برگشت و چاقو را محکم به گردنش کشید.

می لرزیدم. سکوت اتاق را هق هق های دیوانه وار مرد می شکست. قطرات خون روی ملافه ی سفید رنگ خود نمایی میکردند. موهای دختر از دست مرد رها شد و سر دختر روی زمین به سمت من قل خورد و صورت بی رنگش مقابل چشمانم قرار گرفت.

نفسی که  در سینه ام حبس شده بود با یک جیغ به بیرون پرتاب شد.

آن دختر من بودم!

جیغ میزدم و گریه میکردم. نمی توانستم چشمانم را باز کنم. دست هایی به شدت مرا تکان می دادند و اصوات نامفهومی از اطرافم به گوش میخورد. ناگهان سیلی محکمی به گوشم خورد که صدایم را خفه کرد. چیزی که مانع باز شدن چشم هایم می شد از بین رفت و توانستم آرام پلک هایم را از هم جدا کنم.

مادر جان روی تختم نشسته و دستم را گرفته بود. مادرم کمی آن طرف تر اشک هایش را از روی صورت رنگ پریده اش کنار می زد و پدرم نزدیک تر از بقیه و بالای سرم ایستاده بود. پس او بود که به من سیلی زد. کاش چند ماه زود تر این سیلی را زده بود و مرا از خواب غفلت بیدار می کرد!

از جایم بلند شدم و روی تخت نشستم. به شدت عرق کرده بودم و قطرات اشک دیدم را تار کرده بود. به چشمانم دست کشیدم تا دیدم واضح شود.مادر جان در حالی که صورتم را نوازش می کرد گفت:

-تصدقت برم مادر چه خوابی می دیدی که اینجوری زجه می زدی؟

ترسیدم که در خواب چیزی از اتفاقی که برایم افتاده است را گفته باشم. سریع پرسیدم:

-یادم نیست چه خوابی دیدم. توی خواب چه حرف هایی میزدم؟

مادرم که آرام شده بود گفت:

-حرفی نمی زدی. ما فقط صدای جیغتو شنیدیم که اومدیم تو اتاقت.

پدرم که می خواست جو به وجود آمده را تغییر دهد با خنده دستش را به پیشانیش کشید و گفت:

-بابا جان ببین خوابت چقدر سنگین بوده که من مجبور شدم برای اولین بار دستمو روت بلند کنم تا بیدار شی.آخ آخ صورتت قرمز شده.

آرام خندیدم و جای سیلی پدر را نوازش کردم. به خاطر بد خواب کردنشان معذرت خواهی کردم و رو به مادرم گفتم:

-مامان منو صبح بیدار نکن. فردا روز آخر مدرسست. واقعا جونشو ندارم که برم سر کلاس.

پدرم حرفم را تأکید کرد و سپس همراه با مادرم شب بخیری گفته و رفتند.

مادر جان در حالی که دستم را نوازش می کرد آرام گفت:

-دل آرامم من باور کنم اتفاقی که امشب برات افتاده همون چیزهاییه که تعریف کردی؟

اشک روی گونه ام سر خورد. به آغوش مادر جان رفتم و آرام گفتم:

-نپرس مادر جون. هیچی نپرس.

کمی در آغوشش گریستم تا آرام شوم. در آن مدت مادر جان هم چیزی نگفت و فقط نوازشم کرد. او یک تسکین دهنده ی واقعی بود. نمی پرسید. فقط خودش را شریک درد های دیگران می کرد تا کمی از بار غصه هایشان کم کند. سریعا شروع به سرزنش و نصیحت نمی کرد. ابتدا گوش کرده و اجازه می داد تا صحبت کرده و از خودت دفاع کنی، بعد آرام و با مهربانی حرف میزد و اگر اشتباهی کرده بودی با محبت گوشزد می کرد.

سرم را بوسید و گفت:

-بخواب دیگه مادر. چشمات کور شد از بس گریه کردی! آیت الکرسی بخون و چند تا صلوات بفرست که دیگه خواب پریشون نبینی.

شب بخیری گفته واز جایش بلند شد و عصا به دست از اتاق بیرون رفت.

من ماندم و اتاقی بسته و تاریک و خاطراتی که خواب را از چشمانم ربوده بود. دو ساعتی از ترس بیدار بودم تا اینکه با شنیدن صدای اذان صبح از شدت خستگی بیهوش شدم.

***

روز بعد در حالت گیجی و سردرگمی بودم. انگار کم کم داشتم آنچه را که رخ داده بود، حلاجی و هضم میکردم. نمی خواستم اتفاقی که برایم افتاده بود را باور کنم؛ ولی زخم هایی که روی تنم می سوخت، حقیقت را بر سرم می کوبید. هرچه بیشتر عمق فاجعه را می فهمیدم، حال روحیم خراب تر می شد. غذا از گلویم پایین نمی رفت و دائما به یک نقطه خیره شده و به فکر فرو می رفتم.

مادر و مادر جان نگران اوضاع و احوالم بودند؛ اما پدر معتقد بود که من هنوز در شوک حادثه ی روز قبل هستم و رفتارم طبیعی است.

عصر آن روز آوا که از غیبتم در مدرسه نگران شده بود به خانمان آمد.

آوا دوست صمیمی من از دوران دبستان بود که شخصیتش تا حدود زیادی با من تفاوت داشت و به قول آوش، برادرش، ما به لحاظ رفتاری یکدیگر را تکمیل میکردیم. بر خلاف من، او دختری آرام و حرف گوش کن بود و قبل از اینکه کاری را انجام دهد یا حرفی بزند، در مورد آن و عواقب بعدش فکر می کرد. او بود که لجبازی من و احساس برتری که همیشه نسبت به دیگران داشتم را با حرف های عاقلانه اش کمتر کرده بود. ته خلافی که می توانست انجام دهد تقلب کردن در امتحان ریاضی یا دیدن فیلم های عاشقانه ی خارجی به دور از چشم مادرش بود. با وجود این همه اختلاف در رفتار و طرز فکر او را همچون خواهر نداشته ام دوست داشتم.

علاقه ام به آوا باعث شد تا آنچه را که واقعا رخ داده بود، به او نگویم؛ زیرا می ترسیدم. می ترسیدم که به خاطر حماقتم مرا رها کند و یا حرف هایم را باور نکند. از پاکی وجودش خجالت می کشیدم.

آوا با دیدنم سراسیمه به سمتم آمد و با نگرانی گفت:

-وای دلی چه بلایی سر صورتت اومده؟به خاطر این امروز نیومدی مدرسه؟ حالت خوبه؟ تعریف کن ببینم چی شده.

او را به آرامش دعوت کرده و در حالی که با هم به سمت پذیرایی می رفتیم، گفتم:

-تا من میرم برات شربت درست کنم، مامانم قضیه رو برات تعریف میکنه!

سریع به آشپزخانه پناه بردم. نمی خواستم به آوا نیز دروغ بگویم. صدای سلام و احوال پرسی هایش با مادر و مادر جان می آمد. اندکی بعد مادرم شروع به تعریف ماجرا کرد و از من گلایه می کرد که نباید برای حفظ کیفم از سرقت، در مقابل دزدان مقاومت می کردم.

با سینی شربت ها وارد سالن پذیرایی شدم. آوا با دلسوزی به لب هایم خیره شد و گفت:

-الهی بمیرم! ببین چه بلایی سر صورتت آوردن نامرد ها.

لبخندی زدم و بحث را از خودم به سمت امتحانات هفته ی بعد و کنکور سوق دادم؛ زیرا هر بار که آنها در مورد من حرف زده و ابراز نگرانی می کردند یا دزد های خیالی را نفرین می کردند، افسوس می خوردم. افسوس از اعتماد احمقانه ای که سرانجامش نابودی دنیایم بود و آرزو می کردم که کاش واقعیت همان چیزی بود که برای دیگران تعریف کرده بودم.

***

ویرایش شده توسط shakiba.eb
  • پسندیدم 5
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  .

ویرایش شده توسط shakiba.eb
  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

.

 

ویرایش شده توسط shakiba.eb
  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

.

ویرایش شده توسط shakiba.eb
  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

.

ویرایش شده توسط shakiba.eb
  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

.

ویرایش شده توسط shakiba.eb
  • پسندیدم 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

.

ویرایش شده توسط shakiba.eb
  • پسندیدم 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

.

ویرایش شده توسط shakiba.eb
  • پسندیدم 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

.

ویرایش شده توسط shakiba.eb
  • پسندیدم 4
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

.

ویرایش شده توسط shakiba.eb
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

.

ویرایش شده توسط shakiba.eb
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

.

ویرایش شده توسط shakiba.eb
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×
×
  • اضافه کردن...