رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

#پارت4

تا عصر تو نت میچرخیدم،بعد از خوردن شام خوابیدم روی تختو سریال مورد علاقمو پلی کردم ،عاشق سریال اورجینال بودم. کلا واسم این سبک فیلما جذاب بود ، فیلمای جنی و ترسناک و خوناشامی. همیشه ساعت ۲ شب به بعد مینشستم با موبایلم فیلم ترسناک میدیدم،با اینکه خیلی میترسیدم و تا چند وقت بعد توهم میزدم ولی بازم دست بردار نبودم. تا اخر شب داشتم پشت هم قسمت های سریالو میدیدم که کم کم خوابم برد . خاب های خیلی عجیبی میدیدم نمیدونم چرا همیشه خوابام چرته مثل فیلمای اکشن، جناییه و فوق العاده قروقاطیه همیشه هم نقش اول ماجرا منمو به روش های مختلف کشته میشم . هییییینی گفتمو از خواب پریدم همونطور که نفس نفس میزدم گفتم _این دیگه چی بود خدایی ؟!!! .

مرسانا پاک دیونه ای به قران اه،تو خواب دیدنم شانس نداریم، مردم تو خواب با نیمه گمشدشون لب ساحل قدم میزنن،اونوقت من تیکه تیکه میشم  :/. همینطور که با خودم درگیر بودم بلند شدمو لبتابمو که هنوز روشن مونده بود ،خاموش کردم و گذاشتم روی میز . ساعتو نگاه کردم ،تقریبا نزدیکای صبح بود. تصمیم گرفتم یکم طراحی کنم .رفتم دستشویی و بعد از انجام عملیات لازمه اومدم اتاقمو شروع کردم به کشیدن نقاشی. نزدیکای ساعت ۷ بود که کارم تموم شد، کشو قوسی به بدنم دادمو نقاشیمو به تخته ی روی دیوار اتاقم چسبوندم . اتاق کوچیکی داشتم ولی عاشقش بودم خیلی قشنگ و روحیه دار بود،جایی بود که توش آرامش داشتم.

رفتم سمت کتابخونه ی اتاقمو یه کتاب از آگاتا کریستی(خالق پوآرو و خانم مارپل) انتخاب کردم . رمانای جنایی و ماجراجویی زیاد داشتم، به نظرم بین این سبک نویسنده ها،آگاتا کریستی یکی از بهترین ها بود همیشه داستاناش منو به وجد میوردم و از خوندنشون لذت میبرم. هنوز چند صفحه از کتابو نخونده بودم که فکری تو سرم جرقه زد،سریع گوشیمو برداشتمو به یکتا زنگ زدم بعد از خوردن چندتا بوق صدای خوابالوش تو تلفن پیچید _هوم ؟چیشده اول صبحی مرسا؟ _یکتااااا یکتا یکتا _بلههههه چخبرته !!!چیشده؟ _میگما پایه ای یکم بریم دنبال هیجان؟؟؟

_هیجان؟!!؟؟مرسا ببین، قربون شکلت برم، اول صبحه،تورو خدا اذیت نکن ،بزار بخابم

_اه یکتا، اعصابمو خورد نکن ،پایه ای؟

_باشه پایم .میخای چیکار کنی؟

_من راستش خیلی وقته ذهنم درگیر چیزای ماورایی و هیجانیه ،نمیدونم اثر فیلما و رماناییه که میخونم یانه ،ولی فکر میکنم این چیزا واقعی باشن. _خخخخ دیونه ای دختر ،اینا همش افسانس و داستان ،بیخیال شو. _نوچ من باور دارم ،میخام در این مورد تحقیق کنم،اصلا شاید خوناشاما واقعی بودن. اذیت نکن دیگه،پایه ای؟

_باشه خب من پایه ام ،فقط مرسا دنبال کارای احضار روحو اینا نری که من اصلا و عبدا دنبالت نمیام. _نه نه فقط خوناشاما و گرگینه ها و اینجور چیزا _باشه.حالا اجازه هس ادامه خوابمو برم ؟ _آزادی .بای .

تلفنو قطع کردمو با خوشحالی دستامو به هم کوبیدم،حالا که یکتام هست ،راحت میتونم به بهونه خونه یکتا اینا برم دنبال ماجراجویی . ایول ،از الانم خیلی هیجان دارم ،ولی ته دلم مطمعنم این چیزا واقعین،من پیداشون میکنم . عصر تا آخر شب تو اینترنت دنبال مقاله یا شواهد و مدرکی راجب خوناشام ها و چیزای ماورایی گشتم ،ولی هرچقدر بیشتر میگشتم، بیشتر نا امید میشدم. همه مطالب یکسان بودن، همه سایتا اونارو افسانه و زاده ی خرافات و... میدونستن. دنبال جاهایی که بیشتر اتفاقات عجیب افتاده یا قتل های مرموز رخ داده یا حتی کتاب های مرموز گشتم، عکس های زیادی نبود ولی یه کتاب قدیمی در کتابخانه دانشگاه هاروارد پیدا شده بود، که از پوست انسان ساخته شده بود.(کتاب سرنوشت روح "destinies of the soul" که توسط دکتر ludovic bouland نوشته شده ،که متعلق به اواسط سال ۱۸۸۰ است .در کتاب، دکتر در یادداشتی توضیح داده ،کتابی که درمورد روح انسان است ،لیاقت این را دارد که با وجود انسان جلد شود).

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت5

 کتابه واسم جالب اومد همینطور که داشتم میگشتم ،یه سایتی نظرمو به خودش جلب کرد ،

یه سایتی راجب کتابهایی مرموز که هنوز رازشون کشف نشده.

واردش که شدم تیتر بزرگی نوشته شده بود کتاب شماره 1_necronomicon (رستاخیز مردگان) .

زیرش عکسایی از کتاب بود که خیلی به نظرم وحشتناک اومد. زیر عکس توضیحاتی راجب کتاب نوشته بود ،شروع کردم به خودن متن. *این کتاب ۷ جلد است و در ارتباط با آینده بشریت پیشگویی هایی در آن گنجانده شده است.

نویسنده اصلی این کتاب ،فردی اهل شام به اسم آل حضرت ،بعد از آنکه کتاب به پایان رسید ،بدن تکه تکه اش پیدا شد .دلیل و قاتل نامعلوم بود .

بنا به مدرکی که از راهب وارمیوس برجا مانده است میگوید که:وقتی ترجمه کتاب به دستم رسید ،مقداری از آن را مطالعه کردم و بلافاصله آنرا در آتش سوزاندم . چون حقایقی در آن فاش میشود که هنوز هیچکس برایش آماده نیست.به زمان بسیاری برای درکش محتاجیم!*

تا اینجای نوشته رو که خوندم از خوشحالی داشتم بال در میوردم،به نظرم این کتاب همون مدرکیه که لازم داشتم و خیلی چیز با ارزشیه. با ذوق ادامه ی متنو خوندم : *اما ترجمه ای که راهب وارمیوس ادعا میکرد آنرا سوزانده است ،سال ۱۳۸۶ در پراگ یکبار دیگر پیدا شد .اما در دستان فردی که همه اورا به عنوان جادوگر میشناختند.*

جلل خالق،مثل اینکه واقعا یه خبرایی هست و ما نمیدونیم،مگه میشه همچین چیزی . ادامه ی متنو خوندم: *آنچه این کتاب را خطرناک جلوه می دهد تنها بخش دیوانه کننده آن یعنی بخش صدمات فیزیکی اش نیست ،بلکه حقایقا نوشته شده در کتاب آنقدر بی پرده و بی رحمانه است که باعث فرو ریختن تمامی باور ها و ذهنیت فرد در رابطه با زندگی میشود و برای کسی که کتاب را مطالعه میکنند تاریکی و هیچ بزرگ به ارمغان می آورد،البته اگر فرد از دانستن حقایق به جنون نرسد *

واقعا دیگه مطمعن شده بودم که چیزایی که دنبالشم ،ممکنه تو این کتاب باشه. ساعتو که نگاه کردم تقریبا نزدیکای ۳ شب بود . انقدر محو گشتن دنبال یه مدرک بودم که اصلا حواسم به ساعت نبود. نت موبایلمو روشن کردمو سریع به یکتا پی ام دادم ،اونم بیدار بودو انلاین . ینی عاشق اینم که در دسترسه همیشه

_یکتاااا یکتا یکتا

_چته دختر جنی شدی باز؟ _نه یه سر نخ خیلی خوب پیدا کردم،فکر کنم برای شروع خوب باشه

_جدی جدی پیگیریا.چی پیدا کردی؟

_تمام چیزایی که خونده بودمو براش با ویس گفتم و ارسال کردم

_چقدر جالب،اگه چیزایی که نوشته درست باشه ،فکر کنم بتونیم پیدا کنیم چیزی ازش. _اره خیلی ذوق دارم، صبر کن انگار تو سایته پی دی اف کتابه رو گزاشته بود.

_چی؟پی دی افشو؟؟؟؟؟

_اره ،تو سایته نوشته بود پی دی افش رو اگر میخاید ،اینترنتی پرداخت کنید هزینشو ،ما براتون ایمیل میکنیم.

_مرسا تو واقعا فکر کردی طبق این توضیحات همچین کتابی رو در اختیار همه میزارن؟؟؟؟؟

یکتا راست میگفت ،انقدر ذوق زده بودم که به این جنبش اصلا فکر نکرده بودم . _خب چیکار کنیم به نظرت؟؟؟

_نمیدونم ،میخای من میگردم اسم چندتا کتاب این مدلی پیدا میکنم ،فردا برو کتابخونه مرکزی بگیر بیار تقسیم کنیم بخونیم باهم.حداقل یکم اطلاعاتمون بره بالا ،شاید به یه نتیجه ای رسیدیم .

_باش .

یکتا راست میگفت ولی فکر کتابه اصلا از تو سرم بیرون نمیرفت.رفتم سرچ کردم ببینم کتاب اصلی کجاست و کجا نگهداری میشه. داخل چندتا سایت شدم تا بلخره پیدا کردم .

*نسخه ی کتاب نکرونومیکون در کتابخانه بودلین در سال ۱۹۳۴ ناپدید شده است و بعد از آن دیگر ردی از آن نسخه در دست نیست.نسخه دیگر در موزه بریتانیا در سال ۱۹۴۰ از فهرست خارج شده و سپس همراه جواهرات سلطنتی خانواده پادشاهی در قعله حفاظت شده قرار گرفته است*

پووووفی گفتمو لبتابو بستم نمیدونم چرا ولی یه حسی میگه جوابای سوال من تو این کتابه و این کتاب خیلی عجیب و مرموزه . کاش میتونستم اصلشو داشته باشم. البته اصلشم داشته باشم هیچ غلطی نمیتونم بکنم چون قطعا به زبونی نوشته شده که من بلد نیستم . چه توقعاتی دارم من پکر پریدم تو تختمو دراز کشیدم فردا حتما باید بیشتر تحقیق کنم هم تابستونم به بیکاری نمیگذره و حوصلم سر نمیره ،هم کنجکاویمو ارضا کردمو دنبال هیجان رفتم. بایه تیر دو نشون تو همین فکرا بودم که بلخره خوابم برد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت6

 هنوز دوسه ساعتی نخوابیده بودم که از بس گوشیم زنگ خورد بیدار شدم، تلفنو وصل کردمو بدون اینکه چشمامو باز کنم تو حالت خوابو بیداری جواب دادم.

_مرسااااا ساعت ۸ شد قرار بود بری کتابخونه

_مرسا میشنوی؟الو باتوما _هوم ؟چی گفتی؟

_هااااای پس خواب بودی انتقام دیروز گرفتم ایول. _یکتا انقدر جیغ جیغ نکن .چی میخای؟

_میگم بلند شو برو کتابخونه.قرار بود بری کتاب بگیری .چرا هنوز خوابی؟؟ _تورو خدا ول کن فردا میرم ،بزار بخابم تازه خوابیدم ،هنوز دوساعتم نشده

_چیو دوساعت نشده ساعت۴هم خوابیده باشی،تا الان پس ۴ ساعته خوابی ،بلند شو اسم کتابارو برات فرستادم ،میری میگیریشون بعدش برا ناهار میای خونه ی ما، صحبت میکنیم.

_باش.

تلفنو قطع کردمو دوباره خوابیدم تا اومد چشمام گرم شه دوباره یکتا زنگ زد نه این ول کن نیس ،

اه خوابم کوفتم شد .

بلند شدم رفتم دستو صورتمو شستم و اومدم سمت کمد لباسام مانتو، شلوار لی و یه مقنعه مشکی برداشتمو پوشیدم، کتونیم و کیف کولیمو برداشتمو زدم از خونه بیرون. از خواب داشتم میمردم، برای اینکه حواس خودمو پرت کنم هندزفری گزاشتم و یه آهنگ بیس دار فوق العاده رو مخ گزاشتم. تو ایستگاه اتوبوس نشستمو بند کفشمو بستم ،بعد چند دقیقه اتوبوس رسید، سوار شدم و روی اولین صندلی نشستم، تا کتابخونه ۱۵ دقیقه راه بود، میتونستم یکم دیگه بخابم سرمو به شیشه چسبوندم ولی نخابیدم ،ترسیدم از ایستگاه رد بشه و من نفهمم.

به نزدیکی کتابخونه که رسیدم پیاده شدم، تصمیم گرفتم یکم پیاده روی کنم تا از کسلی در بیام .ساعت تقریبا ۹ صبح بود که رسیدم کتابخونه،عجیب بود امروز برخلاف همیشه خیلی شلوغ بود، پشت همه ی سیستما پر بود و فقط یه سیستم خالی بود، کنارش یه سیستم دیگه بود که یه پسر قد بلند با هیکل ورزیده ایستاده بودو داشت ازش استفاده میکرد ،رفتم سمت سیستم خالی و کنار اون پسر ایستادم .همینطور که زیر چشمی داشتم به پسره نگاه میکردم ،جوری رفتار میکردم که انگار حواسم به گشتن دنبال کتابه،پسره تقریبا ۲۶ یا ۲۷ ساله بود ،ته ریش داشت و یه خالکوبی عجیب رو ساعدش بود،صورتش سمت مانیتور بود برای همین نمیتونستم درست قیافشو ببینم . با سرفه ای که کرد به خودم اومدم. چیکار دارم میکنم من؟! ،امروز نمیدونم چرا اینجوری شدم ،حس عجیبی داشتم از من بعیده این کارا ،نمیدونم این پسر چرا نظر منو به خودش جلب کرده بود . تصمیم‌گرفتم دست از آنالیز کردن پسر مردم بردارمو دنبال کتابام بگردم . با افتادن به فکر کتابا ذوقی تو وجودم نشستو شروع کردم به سرچ کردن ،ولی هرچقدر گشتم هیچ کدوم از کتابا رو نداشتن. خیلی عجیب بود ،کتابخونه مرکزی کتابی رو نداشته باشه !!!؟ زیر شاخه های کتابخونه رو دیدم ولی اونها هم نداشتن. ناراحت تو فکر بودم که یه صدایی گفت: _ببخشید خانم

اول فکر کردم اشتباه شنیدم، ولی برگشتم سمت صدا که همون پسر بود ،حالا میتونستم صورتشو کامل ببینم . دماغ متوسط ،لبای برجسته و ته ریش که حسابی جذابش کرده بود و چشماش خدای من ،واقعا چشماش عجیب بودن سیاه به رنگ شب انگار توی سیاهی چشماش غرق میشدی زل زده بودم بهش که گفت :

_خانم ببخشید با شمام،حالتون خوبه ؟؟؟ بشکنی جلو صورتم زد که به خودم اومدم و گفتم

_بله بله ،ببخشید تو فکر بودم ،بفرمایید .

خاک تو سرت کنن دختر خنگ زل زدی به پسر مردم که چی تو دلم داشتم به خودم فوش میدادم که گفت: _من تازه بعد از چندین سال اومدم اینجا و یادم نمیاد چطوری باید کتاب میگرفتم ،من این کتابو میخام، چطوری باید پیداش کنم؟ یکم عجیب بود ،چندسالشه مگه که اینجوری میگه چندین سال !!؟ روی یه کاغذ اسم رمان برنده ی سرگردان رو نوشت و داد بهم چه جالب پس اونم آگاتا کریستی میخونه .

گفتم: _اها ،بله خب منم گاهی یادم میره بعضی چیزارو بلخره . وارد این گزینه بشید، اسم کتابو بزنید ، بعد این گزینه و بعد کد ملیتونو وارد کنید.

سری به نشونه ی فهمیدن تکون دادو زیر لب تشکر کرد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت7

 برگشتم سمت سیستم خودم که یاد کتابها افتادم،با عصبانیت زنگ زدم به یکتا. بعد از خوردن چندتا بوق جواب داد

_بله بگو

_یکتا اینجا هیچ کدوم از کتابارو نداره، نه تونستیم رستاخیز مردگانو بخونیم نه هیچ چیز بدرد بخوری راجب خوناشاما داریم.

حس کردم یکی بهم زل زده ،نگا کردم سمت سیستم‌کناری که دیدم همون پسرس،داره با ابروهای بالا پریده خیره نگاهم میکنه. لبخندی زدم و پشتمو بهش کردم و صحبتم با یکتا رو ادامه دادم

_حالا چیکار کنیم به نظرت یکتا؟

_نمیدونم مرسا به نظرم بیخیال این موضوع شو کلا،دختر همش افسانس _باشه بیخیال اصلا،خودم یکاریش میکنم،خدافظ .

تلفنو قطع کردم و برگشتم سمت پسره ،که دیدم نیستش خیلی عجیب بود ،یه دقیقه ای کجا رفت این!؟ رفتم سمت سیستمش که دیدم رو لیست کتابه هنوز اینکه هنوز کتابم نگرفته ،کجا غیبش زد یهو ، اطرافمو نگاه کردم نبود شونه ای بالا انداختمو بیخیال شدم،امروزم روز عجیبیه ها برگشتم سمت سیستممو چندتا کتاب درخاست دادم، کتابارو تحویل گرفتمو هندزفریمو گزاشتم و از کتابخونه زدم بیرون. تصمیم گرفتم برم پارکی که دوتا بلوک اونطرف تر از کتابخونس تا یکم کتابارو بخونم . مدام حس میکردم یه نفر پشت سرم داره میاد، ولی هرچقدر برمیگشتم کسی نبود. به خودم برای بار هزارم لعنت فرستادم ،که چرا فیلم ترسناک میبینم که توهم بزنم . داخل پارک زیر یه درخت نشستمو شروع کردم به کتاب خوندن. .........

((از زبان آرتام))

بعد از چند سال گشتن بلخره به هدف آخر رسیده بودم . دیگه داشتم کلافه میشدم ،هرچقدر صفحه میزدم برگه های آخر سفید بودن. تا الان مکان هر ۱۸ تا عنصر اصلی معجونو از کتاب پیدا کرده بودم و به دستشون آورده بودم ،ولی صفحه های مربوط به مکان عناصر تو ایران سفیده. فقط ۶ تا دیگه مونده . تنها اطلاعاتی که داشتم این بود که اون ۶ تای باقی مونده ایرانه و هدف نهایی و سخت ترینشه. ولی کجای ایران؟ اه لعنتی،کتابو بستمو انداختم روی میز.

 رفتم سمت اتاق آرشام اگه من نتونم کاری کنم ،برادرم کشته میشه ،اونم بخاطر من. در اتاقشو باز کردم که دیدم اتاق خالیه.

پووووف حتما بازم رفته شکار . از وقتی که اون جادوگر لعنتی طلسمش کرد،دیگه کنترلی روی خودش نداره . رفتم روی صندلی کارم نشستم و به دیوار خیره شدم فردا عصر راهی ایران میشدیم ،بلیطا برای ساعت ۶ بود . امیدوارم آرشام بتونه خودشو کنترل کنه و کسیو نکشه. تو همین افکار بودم که در باز شدو آرشام با لباس خونی اومد داخل خونه ،نگاه بی تفاوتی بهم کردو رفت داخل اتاقش. از جام بلند شدم و رفتم تو اتاقش. _دوباره آدم کشتی مگه نه؟ آرشام نگاهم کرد،به لباساش اشاره کرد وگفت: _پیدا نیس؟

_آرشام تو نباید دیگه آدم بکشی ،هر روز داری بدتر میشی.مگه نشنیدی اون جادوگر لعنتی چی گفت؟مگه نمیدونی طلسمت قوی تر میشه؟؟

_آرتام تو باید با این موضوع کنار بیای،کاری نمیشه کرد ،به انتهای تاریکی که برسم توسط انجمن کشته میشم،باید با اینو قبول کنی . _نه آرشام نه،تو بخاطر بی احتیاطی من این بلا سرت اومده،من نجاتت میدم،من راهشو پیدا کردم،فقط یکم باید تحمل کنی .

_آرتام فراموشش کن،من دیگه راه برگشتی ندارم،کافیه دیگه ،بهتره این موضوعو قبول کنی.

_من نمیتونم قبول کنم که برادر بزرگترم بخاطر من بمیره . بعد از مردن جسی (خواهر جادوگر)اون لعنتی بخاطر انتقام گرفتن از من آرشام رو طلسم سیاه کرد تا دیگه کنترلی تو خوردن خون آدما نداشته باشه و با مردن هر آدم ،روح آرشام بیشتر به تاریکی فرو میرفت و دیگه غیر قابل کنترل میشد . طبق قانون انجمن وقتی خوناشامی از کنترل خارج بشه ،توسط انجمن احضار میشه و اونجا کشته میشه ،ولی من نمیتونستم اجازه ی این کارو بدم . برگشتم سمت میز کارمو به کتاب نگاه کردم . روزی که از کتابخونه بودلین دزدیدمش رو دقیق یادمه ،اون موقع بخاطر سرگرمی این کار رو کردم ولی بعد کتاب به دست خواهر جس ،جادوگرشیطانی افتاد،بعدشم که جس بخاطر من خودکشی کردو جادوگر برای تلافی آرشام رو از روی همین کتاب طلسم کرد. برای بدست اوردن دوباره ی کتاب خیلی تلاش کردم. تنها راه نجات آرشام داخل همین کتاب بود ، رستاخیز مردگان . کتابو باز کردمو دوباره از اول مرور کردم، قدمت این کتاب نسبت به سن من زیاد نبود ،برای همین زبان کتاب کاملا برام آشنا بود و به راحتی میتونستم بخونمش . روزی که خبر تکه تکه شدن آل حضرت رو شنیدم یادمه،خبرش همه جا پیچیده بود. نوشتن این کتاب مثل استفاده ازش تاوان داشت، تاوان اون هم تکه تکه شدن توسط همون موجوداتی بود که تو کتابش نام برده بود. برگردوندن روح پاک به خوناشام و از بین بردن طلسم سیاه کار سختی بود. طبق این طلسم روح آرشام با شیطان معامله شده بود و با کشتن هر آدم روحش بیشتر تاریک و شیطانی میشد . چند سال طول کشید تا ۱۸ عنصر رو از ۱۸ نقطه دنیا بدست بیارم ،بدست آوردنش برای من که خوناشام بودم هم کار سختی بود . رسیدم به صفحه های خالی کتاب اینطور که پیداس هدف آخر باید سخت باشه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت8

 کتابو بستمو همراه با ۱۸ ماده ای که بدست آورده بودم تو چمدون گذاشتم و درشو بستم. سمت اتاق آرشام رفتم تا اطلاع بدم که فردا میریم ایران . بقیه ی هدفارو تنها رفته بودم ولی چون این هدف آخره آرشام هم باید باشه. در زدمو وارد اتاق شدم،آرشام داشت پروژه های شرکتشو بررسی میکرد. بدون اینکه نگاهم کنه گفت: _بگو حرفتو میشنوم

_فردا باید بریم ایران تعجب کرد ،سرشو اورد بالا و تو چشمام با جدیت نگاه کردو گفت: _به چه دلیل؟

_برای بدست آوردن هدف آخر

_آرتام یه ساعت پیش راجب چی باهم صحبت کردیم؟ _میدونم داداش ،خواهش میکنم ،من چندساله دنبال این کارم

_نه

_آرشام لطفا

_گفتم که نه،اصرار نکن.

آرشام خیلی جدی و غد بود از حرفی که میزد پایین نمیومد، ولی منم خیلی لجباز بودم و تا قبل از این اتفاقات خیلی شیطون و بی قیدو بند. اگه اینطوری نبودمو دل جسی رو نمیشکستم الان همچی فرق میکرد.

_آرشام به عنوان درخاست آخرم قبل مرگت میخام با من بیای ایران .

نگام کرد که خودمو به غمگینی زدم ،بعد از کمی مکس گفت: _پوووف ،باشه

لبخندی از سر رضایت زدمو همونطور که از در میرفتم بیرون گفتم: _ساعت ۶ بلیط گرفتم .

 ((دو روز بعد ))

دیشب رسیدیم ایران . آرشام خیلی خودشو کنترل کرد تا کسی رو نکشه ،چندین ماه بود که دیگه شرکت هم نمیرفت ،خونه میموند و کارهاشو غیر حضوری رسیدگی میکرد تا کمتر تو اجتماع باشه و وسوسه نشه، اوایل که طلسم شده بود با حضور توی جمع مشکلی نداشت ولی کم کم دیگه نمیتونست خودشو کنترل کنه. شرکت برای آرشام سرگرمی بود. وقتی آدم زیاد عمر کنه ، مجبوره سرشو به یه چیزی گرم کنه تا افسرده نشه . آرشام‌ چندتا مدرک دکترا تو رشته های مختلف داشت و یه شرکت بزرگ و خیلی موفق، ولی من تا الان فقط دنبال خوشگذرونی بودم ،نه حوصله کارداشتم‌،نه چندین بار دانشگاه رفتن. برای همین هر دفعه با یه دختر یجای دنیا بودم و جس مثل بقیه اونا واسم سرگرمی بود .

خوبی خوناشام بودن همینه، چیزی نیس که نتونی بدست بیاری، هر چیزی که میخاستم با یه تلقین ذهنی مال من میشد، البته آرشام مخالف این کار بودو چیزی که میخاست رو میخرید . دیشب اومدیم خونه ای که اینجا داشتیم ،یه خونه ی بزرگ و حیاط دار بود، چندتاهم ماشین توی پارکینگ داشتیم .وقتی رسیدیم آرشام بلافاصله رفت شکار و هنوز نیومده خونه . ساعتو نگاه کردم ،تقریبا نزدیکای ۹ صبح بود ،امیدوارم دردسر درست نکرده باشه. دوتا خیابون اونطرف تر از ما یه کتابخونه بزرگ بود ، تصمیم گرفتم برم اونجا،شاید تونستم چیز بدرد بخوری پیدا کنم و بفهمم صفحه های سفیدو چطوری بخونم . با یه تلقین ذهنی میتونم کتابای قدیمیشونو درخاست کنم . لباسامو‌ پوشیدم ،کتاب رستاخیزو گزاشتم تو کیف کولیمو از خونه زدم بیرون . امروز میخام پیاده روی کنم تا یکم ذهنم آروم بشه. اروم قدم میزدمو سعی میکردم به چیزی زیاد فکر نکنم ، هوا گرم شده بود ولی واسه ی من گرما معنی نداشت، بدنم سرد سرد بود . اینم یه ویژگی دیگه از خوناشام بودن بود ،بدنامون مثل جسد سرده و گرما ،سرما روی ما تاثیری نداره. به کتابخونه رسیدم ،یه ساختمان بزرگ بود با محوطه پر از درخت و گل ، دم در ساختمان هم یه نگهبان بود . پوزخندی زدمو رفتم داخل ، اطرافمو نگاه گردم یه سالن تقریبا بزرگ سمت راست بود رفتم سمت سالن و وارد سالن شدم .

 روبه روی سالن چند ردیف سیستم وجود داشت ، سمت راست باجه هایی بود که روش نوشته بود تحویل کتاب ، سمت چپ هم صندلی برای نشستن و مطالعه ، همه جا هم دوربین بود .

پوووف پس نمیتونم به کتابای قدیمی با تلقین ذهنی برسم.

رفتم سمت سیستم تا ببینم تو ایران چطوری کار میکنه، هرچقدر نگاه کردم سر از کارش در نیوردم ، داشتم گزینه های مختلفو میگشتم که یه دختر کنارم ایستاد ، نامنظمی ضربان قلبش نشون میداد که داره منو دید میزنه ،

پوزخندی زدم و واکنش نشون ندادم ، اما دیدم دست بردار نیست، سرفه ای الکی کردم که انگار از خیالاتش اومد بیرونو به کار خودش مشغول شد .

بعد از چند دقیقه گشتن ،کلافه شدم بزار از این دختره بپرسم ببینم چطوری باید کتاب پیدا کرد .

_ببخشید خانم

یه لحظه مکس کرد و بعد برگشت سمتم ،صورتشو که برگردوند ،نگام تو نگاهش گره خورد. چشماش خیلی زیبا بود ،اونقدر که اجازه ی نگاه کردن به جاهای دیگه صورتشو نمیداد. تو چشماش غرق بودم که به خودم اومدمو جدی نگاهش کردم. انگار تو یه عالم دیگه بود ،محو داشت نگام میکرد . _خانم ببخشید با شمام حالتون خوبه؟!

بشکنی جلوی صورتش زدم که به خودش اومد ، دخترای ایرانم عجیبنا

_بله بله ببخشید ،تو فکر بودم بفرمایید .

خب حالا چطوری بهش بگم که ضایع نباشه،یکم مکس کردمو گفتم : _من تازه بعد چندین سال اومدم اینجا ، یادم نمیاد چطوری باید کتاب میگرفتم ،من این کتابو میخام،چطوری باید پیداش کنم؟

روی یه کاغذ اسم یکی از کتاب های رمانی که قبلا خونده بودم رو نوشتم و دادم بهش نگاهی به کاغذ کردو گفت :

_آها بله ،خب منم گاهی یادم میره بعضی چیزارو بلخره.وارد این گزینه بشیدو اسم کتابو بزنید ،بعد این گزینه و بعد کد ملیتونو وارد کنید .

سری به نشونه فهمیدن تکون دادم و زیر لب تشکری کردم .

لعنتی،کد ملی رو چیکار کنم حالا.بخاطر اینکه خوناشامیم نمیتونستیم کارت شناسایی داشته باشیم ،اینجوری به سن ظاهری و واقعیمون ،پیر نشدن و نمردنمون مشکوک میشدن ، در ضمن هر جا لازم بود با یه نفوذ ذهنی کارمون حل میشد و نیازیم به کارت شناسایی نبود. بیخیال شدم،الکی لیستو بالا پایین میکردم که صدای دختره رو شنیدم ،داشت با تلفن حرف میزد ،پیدا بود عصبانیه . کنجکاو شدم ببینم واسه چی انقدر عصبانیه، گوشامو تیز کردم که اسم کتاب رستاخیزمردگان و خوناشام هارو گفت ، متعجب داشتم بهش نگاه میکردم که برگشت سمتم ، لبخندی زد و پشتشو بهم کرد . یعنی میدونه من چیم؟این دختر از کجا کتابو میشناسه؟خوناشام هارو هم همینطور. نکنه آرشام گند کاری کرده و این دیده، باید سراز کارش در بیارم

قلم:نیل. م

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت9

 سریع از اونجا دور شدم و پشت یه ستون مخفی شدم ، دختره برگشت سمت جایی که اون موقع ایستاده بودم ،ولی تا منو ندید تعجب کرد، اطرافو نگاه کردو بعد رفت سمت سیستم من، شونه ای بالا انداختو رفت سر سیستم خودش ،بعد از چند دقیقه،رفت سمت باجه و چندتا کتاب گرفت،هندزفری گزاشت و از کتابخونه زد بیرون .

اروم پشت سرش میرفتم که انگار متوجه حضور من شد ، توی طول مسیر چندین بار برگشتو پشت سرشو نگاه کرد ،ولی خب سرعت ما خوناشاما و تواناییمون تو تعغیب کردن طعمه غیر قابل توصیفه .

داشت میرفت سمت پارک اونطرف کتابخونه.

خوب شد، اینطوری میتونستم یه آشنایی مختصر باهاش داشته باشم و هرچی هست از زیر زبونش بکشم، رفت کنار یه درخت بزرگو زیر سایه درخت نشست،کتابی برداشت و شروع کرد به خوندن.

دستی به موهام کشیدم و تنها کتابی که همراهم بود ،ینی رستاخیز رو برداشتمو رفتم کنارش ایستادم.

سرشو بالا آورد ،اول تعجب کرد ولی بعد عادی و بی تفاوت نگاهم کردو گفت: _بفرمایید ،امرتون نگاش کردمو با لبخند گفتم:

_دوباره هم رو ملاقات کردیم ،اونم توی یه روز.

_خب پس خوشبحالت،زیارتت قبول. دوباره مشغول خوندن شد. اول از جوابش تعجب کردم ،فکر میکردم ازون دخترای درس خون و بی زبونه که تا یه پسر میبینن هول میکنن ،اخه تو‌ کتابخونه اینجوری به نظر میومد، ولی انگار ازون حاضر جواباس.کارم سخت شد یکم ،ولی خب کیه که دست رد به سینه من بزنه . لبخندی زدم و گفتم:

_اجازه هس اینجا بشینم؟ بدون اینکه نگام کنه گفت: _هرجور راحتی با فاصله کنارش نشستم و گفتم:

_چه کتابی میخونی؟.

با اخم نگاهی بهم کردو کتابو بست ،بعدم بلند شد که بره ، حوصله سرو کله زدن باهاش رو نداشتم واسه ی همین سریع بلند شدم و گفتم : _رستاخیز مردگانو میخای ؟ .....((از زبان مرسانا))

با تعجب نگاش کردم ،هنوز از حرکت بلند شدنش تو شوک بودم که دوباره گفت: _میخای بخونیش یا نه؟.

این از کجا میدونست؟!.اصلا مگه دست اینه که میگه میخایش یا نه!!!.

گنگ نگاش کردم که پوفی گفت و کتابِ تو دستشو جلو صورتم گرفت

_مگه دنبال این نیستی تو؟

نگاهی به کتاب کردم،امکان نداره ،خودش بود ،ولی دست این پسره چیکار میکنه؟اینکه ناپدید شده بود. دوباره به پسره نگاه کردمو ،با نا باوری گفتم:

_امکان نداره .

انگار فهمید شوکه شدم برای همین دستمو گرفت و نشوندم ، انقدر هنگ بودم که به این کارش واکنشی نشون ندادم و بدون مخالفت نشستم ، ولی سردی که دستاش داشت تنمو لرزوند. روبه روم نشست و گفت:

_منو نگا کن.

نگاش کردم که زل زد تو چشمام ،خیلی عمیق ،انگار تا اعماق وجودمو میدید،مردمک چشمش بزرگ تر از حالت عادی بود . همونطور که نگاه میکرد گفت:

_از اول بهم میگی که چرا دنبال این کتابی؟از خوناشاما چی میدونی ؟کلا همه چیز رو مو به مو واسم تعریف میکنی . اینارو که گفت دوباره عادی نگام کرد انگار از اعماق یه چاه تاریک بیرون اومده بودم،نور چشممو میزد . چندبار پلک زدم که نور واسم عادی شد، منتظر داشت نگام میکرد که گفتم :

_به تو ربطی نداره که چرا دنبال کتابم.تو کی هستی اصلا که منو باز خاست میکنی؟اصلا کتاب دست تو چیکار میکنه؟؟؟

یه لحظه انگار از جوابام جا خورد، با تعجب داشت نگاهم میکرد و امکان نداره ای زیر لب گفت ,گفتم :

_چی امکان نداره؟چرا خشکت زده؟بگو ببینم کتابو از کجا آوردی؟

نگاهی به صورتم کرد ،بعد به دستام ،بعد دوباره به صورتم نگاه کردو گفت :

_تو گردنبندی چیزی انداختی؟

اول از سوالش تعجب کردم ولی گفتم: _اره ،چطور مگه؟ _ببینمش

_امکان نداره ،واسه چی باید بهت بدمش؟؟

_نمیخاد بدیش فقط نشونش بده

_مقنعمو زدم کنار و انگشتری که تو زنجیر گردنبند انداخته بودم گردنم رو نشونش دادم .دقیق نگاه کردو گفت :

_این انگشترو از کجا آوردی؟ _اول تو بهم بگو کتابو از کجا آوردی تا منم بگم .پوفی گفت و دستی به صورتش کشید و گفت:

_باشه،کتاب مال جدمه به من رسیده .

_ولی این کتاب تو موزه بوده و ناپدید شده ،چطوری بدست تو رسیده؟

_انقدر سوال نکن، تو بگو انگشترو از کجا آوردی؟

_به یه شرط

_ای بابا گیری افتادیما.چه شرطی؟

_بعد که گفتم بهت ،بدی کتابتو نگاه کنم

_عمرا

_بابا جایی نمیرم ،همینجا کنارت فقط چند دقیقه ببینمش .

اول یکم عمیق نگام کرد که قیافمو مظلوم کردم

_باشه ,حالا بگو.

ذوقی کردم و گفتم :

_مال مامان بزرگ ،مامان بزرگ،مامان بزرگم بوده ،از تو صندوقچه مامان بزرگم پیدا کردم ،اونم گفت مال من باشه فقط از خودم هیچ وقت جداش نکنم ،

یکم فکر کردو بعد گفت: _اونوقت چیزیم واست تعریف کرد؟

_دیگه نمیگم بهت.گفتی بعد اینکه گفتم بهت از کجا آوردم انگشترو ،میدی کتابو نگاه کنم .

با اخم نگام کردو کتابو گرفت سمتم خوشحال کتابو گرفتم و آروم شروع کردم به ورق زدن ، خیلی جالب بود تا به حال همچین کتابی ندیده بودم ، تصاویر خیلی عجیب و وحشتناکی داشت و کنار هر تصویر چیزایی نوشته شده بود که نمیتونستم زبونشو تشخیص بدم . رفتم صفحات آخر که یه تصویر نظرمو جلب کرد ،یه جام بود و کنارش ۲۵ تا چیزای عجیب و غریب. فکر کنم طرز ساخت یه معجون بود ، بازم صفحه زدم که هر کدوم از اون چیزای عجیب تو هر صفحه جدا کشیده شده بودن و یسری متن،بازم صفحه زدم که پسره گفت :

_از اینجا به بعد خالیه نگاه کردم به صفحه ها و گفتم : _کجاش خالیه ؟منظورت چیه؟

پسره با تعجب نگام کردو گفت:

_تو میبینی نوشته هارو؟

_آره مگه تو نمیبینی؟به این واضحی هستن چطور نمیبینی؟

((از زبان آرتام))

این چطور ممکنه؟؟! کتابو ازش گرفتم و گفتم:

_دیگه کافیه من باید برم نگام کردو گفت:

_کجا، من تازه کتابو گرفته بودم ازت .

بدون توجه بهش بلند شدم و اومدم سمت خونه،چطور ممکنه !،چطوری اون میتونه ببینه ولی من نه، شاید طلسم شده که خوناشام نتونه ببینه و فقط انسان میتونه بقیه صفحه هارو ببینه ، باید امتحان میکردم ، رسیدم خونه ،تو حیاط عمو حسین رو دیدم که داشت گل ها رو آب میداد ،

عمو حسین و زنش یه پیر مرد ،پیر زن بودن که تو اتاقک کوچیک آخر حیاط این خونه زندگی میکردن .وقتی ۳۰ سالشون بود استخدامش کردم واسه اینجا،تازه با لیلا خانم ازدواج کرده بودن و از روستا اومده بودن شهر،عمو حسین به حیاط خونه میرسید و نگهبانی میکرد ،لیلا خانمم خونه رو تمیز میکرد . کلا به ندرت میومدم ایران و تو زمانی که نبودم ،حواسشون به خونه بود ،

تنها کسایی که از هویت ما خبر داشتن همین دونفر بودن و میتونستیم با خیال راحت بریم و بیایم .

عمو حسین من رو که دید لبخندی زد و سلام کرد ، رفتم سمتشو گفتم:

_عمو حسین بیا اینجارو نگاه کن کتابو باز کردم و گرفتم سمتش .

_نگاه کن ببین چی میبینی به صفحه نگاه کردو گفت: _هیچی آقا .سفیده

_با دقت نگاه کن .مطمعنی سفیده؟

_بله آقا،خالیه چیزی ننوشته .کتابو بستمو ممنونی زیر لب گفتمو اومدم داخل سالن خونه ، آرشام دراز کشیده بود روی مبل و داشت تلویزیون میدید ،فکری تو سرم جرقه زد ،با حالت پکر و کلافه در ورودی رو بستم . با بستن در آرشام سمت من نگاهی کردو گفت :

_چیشده چرا انقدر بهم ریخته ای؟کجا بودی؟

رفتم روبه روش روی مبل ولو شدم و کلافه سرمو تو دستم گرفتم بلند شد نشست و گفت :

_حرف بزن آرتام ،مشکل چیه؟ سرمو بلند کردم و تو چشماش نگاه کردمو گفتم: _فرقی به حال تو داره مگه؟،برای تو که مهم نیست،این وسط منم که دارم زیر این فشار له میشم،دیگه مغزم نمیکشه آرشام کم آوردم.

بلند شد اومد کنارم رو مبل نشست،دستشو گزاشت سر شونمو گفت:

_آرتام

_بله

_هرچی هست باهم حلش میکنیم پس حرف بزن. ،نگاش کردمو گفتم:

_هرچی باشه؟

_آره هرچی باشه ،مشکلی وجود نداره که نشه حل کرد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت10

ایول نقشم داشت میگرفت ،غمگین نگاهش کردمو گفتم: _قول میدی هرچی باشه کمکم کنی؟

_قول میدم بلند شدم دستامو به هم کوبیدم و گفتم:

_ایول خودشه از این تغییر ناگهانی من تعجب کرد و گفت :

_چی خودشه ؟؟؟! پیروزمندانه نگاهش کردمو گفتم :

_توی پیدا کردن ۶ تا عنصر باقی مونده معجون باید کمکم کنی. اخماشو کرد تو همو گفت:

_منکه یبار بهت نظرمو گفتم آرتام .

_منم الان ازت قول گرفتم ،نکنه زیر قولت میخای بزنی؟ آرشام رو میشناختم ،اگه قولی میداد به هیچ عنوان زیرش نمیزد ،دستی تو موهاش کشید و گفت: _میدونم بی فایدس این کار و وقت تلف کردنه ولی اگه تو رو خوشحال میکنه و انقدر برات مهمه ،باشه کمک میکنم .

با خوشحالی ایول گفتمو از آرشام خاستم همراهم به اتاق کارم بیاد ، باید همه چیز رو براش از اول توضیح میدادم ،آرشام خیلی باهوشه دیگه یه نفره نمیتونستم همه چیز رو حل کنم ،به کمکش نیاز داشتم. به اتاق کار رفتیم و آرشام روی صندلی نشست ،منم ۱۸ تا ماده رو روی میز چیدم ،کتاب رو کنارشون گزاشتم ، نشستم و شروع کردم به توضیح دادن . به قسمت آشنایی با دختره رسیدم و بعد اتفاقای توی پارک رو گفتم ، آرشام تمام مدت با دقت داشت به حرفام گوش میکرد ،بعد از تموم شدن حرفام گفت: _چطور ممکنه ،یعنی انگشتر دختره باعث شد نتونی بهش نفوذ ذهنی کنی؟

_آره

_واینکه اون تونست متن داخل صفحات سفید رو ببینه؟

_آره دقیقا آرشام بلند شد و یکم دور اتاق قدم زدو کنار پنجره ایستادو سیگاری روشن کرد ،

یه پک عمیق به سیگارش زد و گفت:

_باید دختره رو ببینم‌.اسم و فامیلش چیه؟

_نمیدونم با ابروهای بالا پریده برگشت سمتمو گفت: _نمیدونی؟؟؟؟؟

_آره خب منکه اسمشو ازش نپرسیدم ،بعدم تو پارک انقدر متعجب شده بودم که همینجوری ول کردم اومدم . آرشام سری به نشونه تاسف تکون دادو باقی سیگارش رو توی زیر سیگاری خاموش کردو گفت:

_ساعت چند تو کتابخونه دیدیش؟

_تقریبا نزدیکای ۹ یا ۹ وخورده ای

_اوکی بسپارش به من،پیداش میکنم.فعلا برو به لیلا خانم بگو بیاد اتاق مهمان رو حاضر کنه ،انگار قراره چندوقت مهمان داشته باشیم.

 ((از زبان مرسانا))

متعجب داشتم به رفتن پسره نگاه میکردم، این چش شد یهو! .نفهمیدم آخر کتابو از کجا آورده. وای کتاب،باورم نمیشه من کتابو دیدم،کتاب نا پدید شده رو دیدم ،وای خدا. سریع بلند شدم،باید همه چیز رو به یکتا بگم . سریع دویدم از پارک بیرون ، یه تاکسی گرفتم و رفتم سمت خونه یکتا ،از تاکسی پیاده شدمو کرایه رو حساب کردم . دستمو گزاشتم رو زنگ، بعد از چند دقیقه در باز شد و رفتم داخل، خونه یکتا اینا مثل خونه ی ما یه خونه ی حیاط دار متوسط بود ،نه بزرگ بود نه مجلل ،ولی حیاط زیبایی داشت. یکتا اومد تو حیاط استقبالم، _مرسا چیشده چرا انقدر آشفته ای؟

_یکتا ،خیلی اتفاق عجیبی افتاده،اصلا نمیتونی باور کنی.

_خیلی خب،بیا بریم اتاق من تعریف کن از اول ببینم چیشده.

با یکتا رفتیم اتاقش، از مامانش و خواهرش خواست که نیان اتاق تا بتونیم راحت صحبت کنیم ،در اتاقو قفل کردو اومد کنارم رو تخت نشست .

_خب بگو ببینم چیشده ،مردم از نگرانی .

_یکتا امروز یه اتفاق خیلی عجیب افتاد .

_چیشد خب ،درست بگو برام . از اول همه چیز رو براش تعریف کردم ،با هر جمله ای که میگفتم بیشتر تعجب میکردو دهنش مثل ماهی باز و بسته میشد، بعد از تموم شدن حرفام گفت: _اخه اون کتاب دست اون چیکار میکرد؟کی بود اصلا طرف؟

_نمیدونم واقعا ،خودمم الان گیجم

_مرسا دیگه نباید بری کتابخونه

_چرا؟؟؟

_اگه برگرده چی ؟اگه خطرناک باشه؟مرسا لطفا قول بده دیگه نری کتابخونه،لطفا

_یکتا اخه چه حرفیه میزنی ،خطر کجا بود ؟اگه قرار بود اتفاقی برام بیفته که تا حالا افتاده بود.

_باشه حداقل تنها نرو دیگه،منم باهات میام

_باشه یکتا ،باشه دیونم کردی .

رو تخت دراز کشیدمو به اتفاقای امروز فکر کردم ، یکتاهم بی حرف کنارم دراز کشید ،اونم حسابی تو فکر بود. تا نزدیکای غروب پیش یکتا بودم که دیگه خداحافظی کردم و اومدم سمت خونه ......

((از زبان آرشام))

بعد از حرفای آرتام حسابی تو فکر رفته بودم، یعنی این دختر کیه! ،انگشتر سفید چه ربطی به خانواده اونا داره؟، چطوری فقط اون میتونه صفحاتو ببینه ؟! حتما باید ببینمش ،باید پیداش کنم ، لباسامو پوشیدم ،سویچ ماشینو برداشتم و رفتم سمت کتابخونه ، بهتره پیاده روی نکنم ،الان بیشتر جریان خون توی رگ گردن انسانها وسوسم میکرد و کنترلش تو جمعیت های زیاد برام سخت بود . خیلی زود رسیدم ،ماشینو پارک کردم و پیاده شدم ، به ساختمان نگاه کردم. آهسته سمت ساختمان میرفتمو اطرافمو چک میکردم ، ورودی درب ساختمان یه نگهبان ایستاده بود و یه دوربین امنیتی هم بالای سرش بود، گندش بزنن ،جلوی دوربین نمیشه به ذهنش نفوذ کنم .

نزدیکای ورودی ساختمان سکندری خوردمو خودم رو روی زمین انداختم ، نگهبان متوجه من شد و دوید سمتم‌ _آقا حالتون خوبه ؟چیشد؟آقا صدای منو میشنوید؟ اومد کنارم نشست و سرمو از زمین بلند کرد ، الان وقتش بود که ذهنش رو کنترل کنم . سریع چشمام رو باز کردم و زل زدم تو چشماش ، با تمرکز و دقت تک تک کلمات رو واسش گفتم:

_بدون حرف و جوری که کسی شک نکنه منو بلند میکنی و میبری اتاق نگهبانی .پلکی زد و منو بلند کرد ،زیر بغلمو گرفتو کمکم میکرد راه برم ، خودمو زدم به بی حسی و به سختی راه میرفتم ، باید جلوی دوربین عادی جلوه میکرد ، داخل اتاق نگهبانی منو نشوند روی صندلی

_درو ببند.

درو بست و ایستاد

_توی اتاق نگهبانی شنود یا دوربین هست؟

_نه آقا

_تو همیشه اینجایی؟

_بله آقا،هر روز از صبح تاشب اینجام

_خوبه .میخام دوربینای امنیتی سالن کتابخونه ساعت ۹ صبح رو ببینم _چشم آقا سمت لبتابش رفت و رمز ورودیو زد،دوربینای داخل سالن رو آورد و فیلمای ضبط شده صبح رو گزاشت ، تایم ویدیو رو آورد روی ۹ صبح و پلی زد ، با دقت داشتم ویدیو رو میدیدم و جلو میزدم،بعد از ۱۰ دقیقه آرتام وارد شد و سمت سیستم رفت، یکم بعد یه دختر وارد شد و سمت آرتام رفت و کنارش پشت سیستم ایستاد،

_خودشه ،این دختر رو میخام ،چهرشو میتونی واسم بیاری؟ _بله آقا

یکم فیلم رو عقب جلو کرد ، توی یه قسمت صورت دختره کامل سمت دوربین بود و تونست نشونش بده، به چهرش دقیق نگاه کردم ،دختر زیبایی بود .

_ازش میتونی دوتا عکس پرینت کنی؟

_بله آقا، الان انجام میدم فقط یکم طول میکشه.

بعد چند دقیقه دوتا برگه از تصویر دختره از توی ویدیو چاپ کردو بهم داد، یکیشو دادم به خودشو گفتم:

_اینو پیش خودت نگه میداری ،هروقت این دختر رو دیدی بلافاصله به من زنگ میزنی فهمیدی؟

_بله آقا شمارمو واسش نوشتم و تو چشماش زل زدم _به هیچ کس راجب اینکه من ازت چی خواستم و اینجا چه اتفاقی افتاد نمیگی،تنها چیزی که میدونی اینه که یه مردی به کمک نیاز داشت توهم کمکش کردی ،یکم تو نگهبانی نشوندیش و بعد رفت .

_چشم آقا لبخندی از سر رضایت زدمو از کیوسک نگهبانی اومدم بیرون و سمت سالن کتابخونه حرکت کردم. وارد سالن شدم و به اطراف نگاه کردم ، رفتم سمت بادجه تحویل کتاب یه خانم تقریبا مسنی نشسته بود .

_ببخشید خانم

_بله بفرمایید پسرم

_سلام خسته نباشید .

_سلام پسرم ممنون .چه کاری از دستم بر میاد؟ _ببخشید شما از صبح اینجا بودید درسته؟

_بله پسرم چطور ؟ تو چشماش زل زدم ،جوری که کسی شک نکنه و تو دوربینا مشکوک نباشه خیلی ریلکس و شمرده شمرده گفتم

_من از یه دختری خوشم اومده ،داخل همین کتابخونه دیدمش،اینه عکسش شما دیدیدش؟ به تصویر نگاه کردو گفت:

_اره پسرم زیاد میاد اینجا ،صبح اتفاقا از خودم کتاباشو تحویل گرفت خوشحال شدم، همه چیز داشت درست پیش میرفت دوباره نگاش کردمو گفتم:

_تمام مشخصاتی که ازش دارید رو میخام ،مطمعنم شما خوشحال میشید که توی امر خیر به من کمک کنید یه پلک زدو زیر لب گفت:

_من تمام مشخصاتشو به شما میدم .خوشحال میشم به شما کمک کنم

_لطفا برام پرینت کنید ممنون.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت11

 همه چیز درست پیش رفت،گرفتن اطلاعات شخصی یه نفر اونم کامل ،غیر ممکنه ولی برای من نه.

_بفرمایید ،اینم اطلاعاتی که ازش تو سیستم داشتیم .

برگه رو ازش گرفتم، تشکر کردم و از کتابخونه اومدم بیرون ، داخل ماشین نشستمو سیگاری روشن کردم، برگه رو نگاه کردم .مرسانا رادفر ،

هوم اگر اشتباه نکنم یه اسم عبریه به معنی هدیه ی خداوند .

به تصویرش نگاه کردم ،ناخودآگاه لبخندی زدم ، _اسمش بهش میاد.

پکی به سیگارم زدم و بقیه مشخصاتشو نگاه کردم ، یه دختر ۲۰ ساله مرموز بریم ببینیم خونتون کجاست خانم کوچولو .

به سمت آدرسی که تو برگه بود رفتم، توی مسیر به آرتام و زندگیش بعد از مردنم فکر میکردم ، داداش کوچولوی من دیگه بزرگ شده بود،انقدر بزرگ که داره بخاطر نجات من هرکاری میکنه، حداقل دیگه میدونم که بدون منم میتونه از پس خودش بربیاد ،همین یکم خیالمو راحت میکنه. ولی باید تمام تلاشمو بکنم تا وقتی مردم عذاب وجدان نداشته باشه ، تا بدونه تمام تلاشمونو کردیم و نشد .

به مقصد رسیدم و از ماشین پیاده شدم و خونه رو نگاه کردم. یه خونه ی معمولی توی محله متوسط،پس وضع مالیشون معمولیه و سطح بالا نیستن.

تقریبا هوا رو به تاریکی رفته بودو خورشید غروب کرده بود . توی ماشین نشستم و سیگاری روشن کردم ، سرمو به پشتی صندلی تکیه دادمو چشمامو بستم.

صدای جیغ خفه ای اومد چشمامو باز کردم ،صدا خیلی ضعیف بود ،انقدر که اگر انسان عادی بودم قطعا نمیشنیدم .

از ماشین پیاده شدم و سمت صدا حرکت کردم ، دم یه بن بست ایستادم ، انتهای بن بست یه دختر به دیوار چسبونده شده بود ، یه پسر روبه روش دستشو رو دهنش گزاشته بود و یه چاقو زیر گردن دختر گرفته بود .

پیدا بود دختره حسابی ترسیده چون ضربان قلبشو واضح میشنیدم .

اومدم داخل بن بستو به سمتشون حرکت کردم، سرگرمی جالبی بود ،شایدم یه طعمه ی خوب واسه امشبم ،خنده ای کردم دستامو بهم زدمو گفتم:

_آفرین پسر ،آفرین نمایش خوبی بود.

دستامو کردم تو جیبمو ایستادم پسره سمت من برگشت و گفت:

_تو دیگه چه خری هسی؟گورتو گم کن تا کاری دستت ندادم بچه سوسول.

به دختره نگاه کردم که با التماس داشت نگاهم میکرد ،دست پسره هنوز جلوی دهنش بود و نمیتونستم درست ببینمش ،فقط چشمای اشکیشو میدیدم ، چقدر این چشما واسم آشناست.

خیلی خونسرد سمتشون قدم زدم و دستمو تو جیبم کردم

_دختره رو ول کن بیا ببینیم کی سوسوله،نظرت چیه؟

به وضوح پیدا بود ترسیده ولی میخاست خودشو خشن جلوه بده ، قدش به زور تا سینم میرسید و هیکلش چیزی نبود که در برابر من دیده بشه اصلا، سال ها ورزش کرده بودمو هیکل درشت و عضلانی داشتم ، دختره رو پرت کرد رو زمین ، اومد روبه روم ایستاد وچاقوشو جلو صورتم تکون داد .

پورخندی زدم ، دیگه داشت حوصلمو سر میبرد. دستی که توش چاقو رو گرفته بود گرفتم و کامل پیچوندم، صدای بدی داد و دادش به هوا رفت، جوری دستشو شکونده بودم که حالاحالاها واسش دست نمیشد ، رو زمین افتاد و از درد به خودش میپیچید، لقتی بهش زدم و لباسامو صاف کردم . از کنارش رد شدم و سمت دختره رفتم ،بازوشو گرفتم و بلندش کردم،بدنش کاملا بی حس بود چون اصلا نمیتونست بایسته.

سرشو بلند کردو نگام کرد که نگامون به هم گره خورد ، همون دختر بود ،مرسانا توی چشماش غرق بودم که یهو چشماش بسته شد و بیهوش شد ، گرفتمش که نیفته ،بلندش کردم و سمت خونشون راه افتادم ،

خب من الان زنگ خونشونو بزنم چی بگم؟ نباید بفهمه خونشونو بلد بودم ،حالا حالاها باهاش کار داشتم . بهش نگاه کردم که مظلوم چشماش بسته بود ، رفتم سمت ماشینو مرسانا رو روی صندلی شاگرد گزاشتم و صندلی رو خابوندم ، خودمم سوار ماشین شدم و درو بستم .

تو سکوت داشتم به چهرش نگاه میکردم ، مقنعش کنار رفته بود که گردنبندشو دیدم . دست بردم سمت انگشتر تو گردنبندش تا درش بیارم ،تا دستمو زدم به انگشتر دستم سوخت.

دستمو پس کشیدم،به دستم نگاه کردم که سوختیش داشت خوب میشد .

_اه لعنتی ،چطور ممکنه ،چرا نمیتونم به انگشتر دست بزنم ؟

پلکای دختره تکونی خوردو چشماشو باز کرد ، چند بار پلک زد ، نیم خیز شد و گنگ اطرافو نگاه کرد،منو که دید صاف نشستو گفت:

_چیشده من کجام؟

_والا بیهوش بودی منم نمیدونستم خونتون کدومه برای همین اوردمت تو ماشین تا بهوش بیای.

دستی به سرش کشید و گفت:

_شما نجاتم دادید؟

_ اینطور به نظر میاد

_ممنونم واقعا ،نمیدونم چطوری جبران کنم . پوزخندی زدم و تو دلم گفتم(_به موقش جبران میکنی خانم رادفر)

_نه بابا چه حرفیه خواهش میکنم .میتونید پیاده بشید؟خونتون کدومه؟

_بله بله خودم میتونم .همینجاس، الان دقیقا جلوی خونمون ایستادید .

_عه چه جالب،چه تصادفی

_بله درسته .بازم ممنونم از کمکتون ،اگه شما نرسیده بودید معلوم نبود چه بلایی سرم میومد.

لبخند زدم و سر تکون دادم از ماشین پیاده شد ،سمت خونه رفت و زنگو زد، در باز شد ،قبل رفتن تو خونه برگشت نگاهم کرد و لبخندی بهم زد. ماشین رو روشن کردم و راه افتادم ، از آینه نگاه کردم که هنوز استاده بود دم در و مسیر رفتن منو نگاه میکرد . قرار نبود اینطوری پیش بره ولی خب بدم نشد،اینجوری حداقل تونستم اعتمادشو جلب کنم . یکم که رفتم ماشین رو نگه داشتم و دور زدم و دوباره برگشتم سمت خونشون . باید کار نا تموممو تموم کنم ،حسابی تشنه ی خون بودم . رفتم سمت همون کوچه و قبل کوچه پارک کردم و پیاده شدم .

هوا تاریک شده بود ، رفتم داخل کوچه، پسره رو زمین نشسته بود و تکیه داده بود به دیوار، دستشو گرفته بود و ناله میکرد . رفتم کنارش رو زمین نشستم ، متوجه حضور من که شد با ترس یکم خودشو عقب کشید که مانعش شدم و شونشو گرفتم

 _کجا گل پسر، کارت دارم نترس ،نشستیم یکم گپ بزنیم باهم

_ولم کن عوضی ،دستمو داغون کردی دیگه چی میخای ؟؟؟

_میخاستم مهربون باشم باهات ولی خب خودت عجله داری گردنشو گرفتم

_داری چیکار میکنی؟! ولم کن .

به رگ گردنش خیره شدم ، خون تو رگاش داشت پمپاز میشد ، دندونای نیشم کامل بیرون اومد بودن و صورتم داغ شده بود

_مرتیکه ولم کن چرا گردنمو گرفتی!!

 . تو چشماش نگاه کردم که به خودش لرزید مطمعن بودم که چهرم الان کاملا شیفت داده ، توی یه حرکت دندونامو توی گردنش فرو کردم و خونشو مکیدم هرجرعه که میخوردم حس لذت بی نهایت تو وجودم سرازیر میشد، پسره تقلا میکرد ولی نمیتونست کاری کنه یکم که خوردم کنار کشیدم، هنوز تشنگیم رفع نشده بود ولی نباید بدنش خالی از خون میشد اینجوری شک میکردن .

خون هرکسی رو که میخوردم چه کامل چه کم ، زهری که نیشم داشت باعث میشد طرف بمیره . بقیه خوناشام ها بعد از یکم خوردن خون، طرف رو ول میکردن و ذهنش رو پاک میکردن ،چون فرد خون زیادی از دست نداده بود کشته نمیشد و زنده میموند ،ولی من از وقتی طلسم شدم خون هرکسی رو که میخورم میمیره .

قلم:نیل. م

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت12

 خون روی صورتم رو پاک کردم و گردن پسره رو نگاه کردم ، جای دندونام روی گردنش داشتن محو میشدن ،دستمو گذاشتم روی نبضش که دیدم زهر اثر خودش رو کرده و پسره مرده بود، چاقوشو که کنارش افتاده بود با دستمال برداشتم و رگ دستش رو بریدم ،

بعد چاقورو توی دست دیگش گزاشتم و سمت ماشین حرکت کردم ،

اینجوری به نظر میاد از خونریزی مرده و خودکشی کرده، جای دندونامم روی گردنش کامل محو شده بود و اثری ازش باقی نمونده بود،

هرکسی رو که گاز میگرفتیم و ازش تغذیه میکردیم ،زهری که از گاز ما وارد خونش میشد باعث میشد جای دندونامون بعد از تغذیه بهبود پیدا کنن و دیگه اثری از گاز گرفتگی وجود نداشته باشه،ولی خب برای من طلسم باعث میشد همون زهر، باعث مرگ فرد هم بشه

. سوار ماشین شدم و سمت خونه حرکت کردم ،بعد از نیم ساعت رسیدم خونه،با ریموت در حیاطو باز کردم و وارد حیاط شدم ، آرتامو دیدم که تو حیاط مضطرب قدم میزد،تا منو دید سریع اومد سمت ماشین ، از ماشین پیاده شدم و ایستادم روبه روش

_چیزی شده آرتام ؟منتظر من بودی؟

_چیشد داداش ،پیداش کردی؟نگو نتونستی پیداش کنی، چطور منِ بی عرضه اسمو ایناشو نپرسیدم. پوزخندی زدم و گفتم:

_گفتم که بهت حلش میکنم بسپارش به من

_ینی پیداش کردی؟

_آره

_خب خوبه بریم سراغش منتظر چی هستیم پس؟

دستمو گرفت و منو سمت ماشین کشید که یه دفعه ایستاد برگشت سمتمو به یقه لباسم نگاه کرد ،با تعجب و ترس نگام کردو گفت:

_کشتیش؟؟؟؟!!

_کیو کشتم؟چی میگه آرتام ؟ به یقه لباسم اشاره کرد و با عصبانیت گفت:

_لعنتی کشتیش ؟میدونی اون دختره کلید این معما بود؟تنها راه نجاتتو کشتی؟ نباید میسپردم به تو، نباید ازت کمک میخاستم .

پوووف ،حتما بخاطر پسره لباسم خونی شده بوده و من متوجه نشدم، بدون توضیح نگاه بی تفاوتی به آرتام کردم و از کنارش رد شدم ،رفتم سمت در ورودی

_آرشام کجا میری ؟باتوم

بدون اینکه چیزی بگم رفتم داخل خونه و سمت اتاقم حرکت کردم تا دوش بگیرم ، آرتام بلافاصله پشت سرم اومد و دستمو کشید

_آرشام ،بگو چه غلطی کردی؟دختره رو کشتی ؟راستشو بگو

_صبر داشته باش ،گفتم که بت حلش کردم

_ینی چی حلش کردی؟نمیفهمم

_یعنی که به من اعتماد کن ،حالاهم اگه کاراگاه بازیت تموم شد میخام برم دوش بگیرم.

بی حرف دستمو ول کرد ولی تو نگاش تردید و ترس موج میزد ، رفتم داخل حمام بدون اینکه لباسام رو در بیارم‌ ،آب سرد رو باز کردم و زیر دوش آب ایستادم، نمیدونم چقدر گذشت که تقه ای به در حمام خورد و صدای آرتام اومد.

_آرشام من میرم لباس بگیرم

_باشه

آرتام که رفت لباسمو در اوردم ، سریع یه دوش گرفتم و اومدم بیرون ،حولمو دور کمرم بستمو سمت اتاق آرتام رفتم و پشت میز کارش نشستم، کتاب رستاخیزو برداشتمو به صفحه های سفید نگاه کردم ، ناخودآگاه ذهنم سمت مرسانا و انگشتر تو گردنش رفت ،سوختن دستم از لمس انگشتر ، شاید بخاطر همون انگشتره که میتونه نوشته های صفحه هارو ببینه بلخره میفهمم چه خبره

... ((دو روز بعد))

با آرتام نشسته بودیم قهوه میخوردیم و صحبت میکردیم، کافعین داخل قهوه باعث میشد عطشم به خون کمتر بشه ، زنگ‌خوردن تلفنم باعث شد صحبتمون قطع بشه ،ساعت رو نگاه کردم ۸ صبح بود ،تلفنم رو برداشتم و تماس رو وصل کردم

_بله

_سلام آقا دختره الان وارد کتابخونه شد

_تنهاس

_نه آقا یه دختر دیگم همراهشه.

باشه ای گفتم و تلفن رو قطع کردم ، بعد اون اتفاق حدس میزدم دیگه تنها نیاد بیرون ، آرتام نگام کردو گفت :

_کی بود ؟

_نگهبان کتابخونه

_خب؟؟!!! باتو چیکار داره؟

لبخندی زدمو گفتم:

_بلند شو بریم ،امانتیمون رسیده باید بریم بیاریمش

_امانتی؟؟کدوم امانتی؟!

_انقدر سوال نکن ،میفهمی خودت .

با آرتام سوار ماشین شدیمو سمت کتابخونه رفتیم ،یکم قبل تر از کتابخونه ماشینو پارک کردم

_تو همینجا منتظر باش ،تا بهت زنگ‌زدم فورا میای جایی که بهت میگم باشه؟

با شک سری تکون داد و باشه ای گفت از ماشین پیاده شدم و سمت کتابخونه رفتم.

دم نگهبانی ایستادم که نگهبانه اومد سمتم و گفت:

_آقا دختره داخله هنوز

_باشه بیا جلوتر.

اومد روبه روم ایستاد زل زدم تو چشماشو گفتم:

_شمارمو پاک کن ،تماسیم که بهم زدی از لیست تماست پاک کن ،عکس دختره رو هم که بهت دادم برام بیار .

کاری که گفتم‌رو انجام دادو عکسی که بهش داده بودم رو اورد بهم داد ، دوباره تو چشماش زل زدمو گفتم :

_نه منو تاحالا دیدی ،نه میشناسی ،هر اتفاقیم که افتاد و هرچیزی ازت خواستم رو فراموش کن.

چندبار پلک زد ؟بعد گنگ نگاهم کردوگفت:

_جناب چیزی شده اینجا ایستادید؟امرتون لبخندی زدم و گفتم:

_نه ،سالن کتابخونه کدوم طرفه؟

با دست نشونم داد که سری تکون دادمو سمت سالن حرکت کردم ، مرسا رو دیدم که همراه با یه دختر دیگه که همسنو سال خودش بود روی صندلی نشسته بودن و انگار منتظر دریافت کتاب بودن ، به آرتام زنگ زدم

_آرتام پیاده برو خونه و با یه ماشین دیگه بیا دم کتابخونه

_چرا؟؟؟

_کاری که گفتمو‌بکن

تلفن رو قطع کردم رفتم سمتشونو روبه روشون ایستادم که متوجه من شدن ،گفتم:

_عه چه تصادفی ،سلام.

مرسانا تا منو دید اول تعجب کرد ولی بعد با لبخند گفت :

_عه سلام ،واقعا انتظار نداشتم اینجا ببینمتون ،خوب هستید ؟

دختر همراه مرسا گنگ داشت مارو نگاه میکرد که بلخره گفت:

_ببخشید شما؟؟

بهش نگاه کردم که مرسا سریع گفت:

_یکتا ایشون همون آقاییه که کمکم کردن ،برات که تعریف کرده بودم .

پس اسمش یکتاست،دختر پخته ای به نظر میاد یکتا بهم نگاه کردو با لبخند گفت :

_ببخشید من نشناختم،واقعا بهتون مدیونیم ،ممنونم که دوستمو نجات دادید.

_خواهش میکنم .

باجه مرسا رو صدا زد که ببخشیدی گفت و سمت باجه رفت ،سریع تو چشمای یکتا زل زدم و گفتم:

_شما فک کنم باید بری بیرون از کتابخونه ،

یه ماشین منتظرته پلکی زدو گفت :

_ببخشید ولی من باید برم ،یه نفر منتظرمه.

سری به نشونه تایید تکون دادم و یکتا بلند شد رفت ، به آرتام زنگ زدم

_یه دختر داره میاد پیشت ،به ذهنش نفوذ کن و ببرش خونه .

_آرشام چه خبره، میشه به من بگی اینجا چه خبره؟

_حرف نزن خودت میفهمی تلفن رو که قطع کردم مرسا اومد و با تعجب به جای خالی یکتا نگاه کردو گفت:

_ببخشید ،اسمتونم نمیدونم

_من آرشام زند هستم

_بله ،آقای زند شما دوست من رو ندیدید،کجا رفت؟

_آم راستش یه کار واجب انگار براش پیش اومد ،گفت بهتون بگم میره خونه و نگرانش نباشید

_آها. باشه ممنون

_آم منم راستش اسم شمارو نمیدونم

_من مرسانا هستم، مرسانا رادفر

_خوشبختم، اگه مایلید که من برسونمتون خونه

_نه ممنون مزاحمتون نمیشم

_چه حرفیه ،لطفا قبول کنید

با تردید سری تکون داد از کتابخونه اومدیم بیرون و سمت ماشین رفتیم ، پیدا بود ترسیده چون قلبش تند میزد ، به ماشین که رسیدیم در ماشین رو براش باز کردم ، لبخندی بهم زد و سوار ماشین شد، خودمم سوار ماشین شدم و سمت خونه ی خودمون حرکت کردم ،

_ببخشید مسیرو دارید اشتباه میرید ،باید این خیابونو برگردید .

_بله میدونم ،یادمه خونتون کدوم طرف بود ،فقط خونه یه چیزی لازم دارم اون رو بردارم بعدش شمارو میرسونم  .

ضربان قلبش تند تر شد ،نمیدونم چرا ولی از ترسیدنش خوشم میومد. رسیدیم به خونه ،ریموت رو زدم و در خونه رو باز کردم و ماشین رو بردم داخل حیاط

_میگم لازم نبود ماشینو بیارید داخل ،دم در نگه میداشتید من داخل ماشین منتظرتون میموندم .

پوزخندی زدم و ماشین قفل ماشین رو فعال کردم با ترس نگام کرد ،ضربان قلبش فوق العاده تند شده بود ،دسته در ماشین رو چند بار کشید

_چرا درو قفل کردی؟؟باز کن درو،میخام برم

_نترس کاریت ندارم،اگه میخاستم همون روز که بیهوش بودی یه بلایی سرت میوردم

_پس چرا درو قفل کردی؟؟چرا منو آوردی اینجا ؟؟؟باز کن درو

_ببین بیخودی خودت رو خسته نکن ،تا من حرفامو بهت نزنم در رو باز نمیکنم ،بعدش اگه خواستی انتخاب با خودته که بری یا بمونی

_چه حرفی داری با من بزنی؟؟ من حرفی با تو ندارم

_من دارم ،نترس بعدش میزارم بری،البته اگه خودت بخای با تردید و ترس نگاهم کردو دسته در ماشین رو ول کرد

_باشه ،بگو زود

_خوبه،تا حرفام تموم نشده تو حرف نزن ،فقط گوش بده

_باشه

_ببین میرم سر اصل مطلب ،اون روز تو پارک با برادر من مواجه شدی اونم کتاب رستاخیزو داده بهت ببینی ،نمیدونم چرا ولی فقط تو میتونی صفحات آخر کتابو ببینی و ماهم به اون صفحه ها نیاز داریم، برای همین تورو اوردم اینجا تا اون صفحه هارو برای ما بنویسی

_اونوقت چرا باید اینکارو براتون انجام بدم؟چرا باید بخام که بمونم؟چرا باید حرفاتو باور کنم اصلا؟

_خب،ساده بخام برات بگم اینه که دوستت الان خونه ی ماست و مطمعنم اگه دلت نخاد که به من کمک کنی اتفاق خوبی براش نمیفته .

با تعجب نگام کردو گفت:

_یکتا اینجاس؟؟؟

_بله اینجاس

_دروغ میگی ،از کجا باید باور کنم.

پوفی گفتم و زنگ زدم به آرتام

_آرتام با دختره بیاید تو حیاط

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت13

مرسا با تعجب داشت به یکتا و آرتام نگاه میکرد بعد به من نگاه کردو گفت:

_تو کی هستی؟؟اصلا میخاین چیکار اون صفحه هارو ؟؟؟اینجا چه خبره ؟؟میشه درو باز کنی ؟

قفل ماشین رو باز کردم که سریع از ماشین پیاده شد و سمت یکتا رفت و بغلش کرد

_خوبی یکتا چیزیت که نشده ؟؟

یکتا داشت گنگ نگاش میکرد که گفت:

_چرا باید چیزیم بشه پیشه دوست پسرمم دیگه

_پیش کی؟؟؟

من و مرسا هر دو با تعجب به آرتام نگاه کردیم که آرتام با خنده رو به من گفت:

_خودت گفتی بیارمش خونه دیه ،منم به ذهنش نفوذ کردم که بی افشم و هرچی من میگم باید انجام بده تا جالب ترم باشه حداقل.

سری به نشونه تاسف تکون دادم، که مرسا روبه من گفت:

_ینی چی ؟؟نمیفهمم ،ذهنشو چیکار کردین ؟؟! اینجا چه خبره؟؟؟

_فعلا همه بریم داخل برات توضیح میدم.

همه رفتیم داخل ،رفتم سمت یخچال و یه کیسه خون برداشتم خالی کردم تو لیوان ، اومدم پیش بچه ها که تو سالن روی مبل نشسته بودن، تا اومدم سمتشون مرسا منتظر نگاهم کرد،نشستم روی مبل و لیوانو روی میز گزاشتم .

_خب نمیدونم چقدر راجب ما میدونی مرسا،نمیخاستمم برات بگم اصلا، ولی خب دیگه فعلا مجبوریم باهم همکاری کنیم.

_راجبتون مگه باید بدونم ؟؟ینی چی؟

_ببین حوصله ی توضیح اضافه ندارم ، من و آرتام خوناشامیم ،من دارم میمیرم برای جلوگیری ازش به اون صفحه های اخر کتاب نیاز داریم ،فقطم تو میتونی ببینیشون، همین، فهمیدی؟

مرسا شوک زده داشت به منو آرتام نگاه میکرد بعد چند دقیقه خنده ی هیستریکی کردو گفت:

_ش ش شوخیه دیگه مگه نه؟خیلی مسخره این .

لیوان خونو گزاشتم جلوش گفتم:

_این چیه الان به نظرت؟

لیوانو برداشت و نگا کرد

_خون ،فک کنم خونه

_خب آفرین خیلی باهوشی، بدش به من لیوانو .

لیوان رو ازش گرفتم و یه نفس سر کشیدم ، با دهن باز داشت بهم نگاه میکرد که بلند شدم رفتم اتاق آرتام و کتاب رستاخیزو با خودکارو کاغذ اوردم گزاشتم جلوش.

_وقت واسه تعجب زیاده، تا وقتی اینارو بنویسی اینجایی،دوستتم اینجا میمونه که تو راحت باشی .

هنوز با تعجب داشت به من و کتاب و لیوان خالی از خون نگاه میکرد ، پووووفی گفتم و جلو صورتش بشکن زدم ،

آب دهنشو قورت داد و گفت:

_باورم نمیشه،امکان نداره

_خب بهتره که بشه ،وقت نداریم تو بشین بنویس تا منم به کارای دیگه برسم

_آم به یه شرط

_فک نکنم موقعیتت جوری باشه که شرطو شروط بزاری

_اتفاقا طبق گفته هات فقط منم که میتونم ببینم صفحه هارو پس به من نیاز داری

_خب به تو اره ،ولی یادت رفته یکتا و خانواده هاتون در خطرن.

_توهم یادت نره که اگه بلایی سرشون بیاری عمرا کمکت کنم

_پوووف باشه بگو شرططو

_راجب خودتون ینی خوناشاما واسم بگو ینی هرچی هست میخام بدونم‌

_باشه به مرور،فعلا بنویس.

رو کردم سمت آرتام و یکتا که تا الان بی حرف ما رو نگاه میکردن

_آرتام با یکتا برین خونه ی مرسا و یکتا ،یکتا وسیله برای خودش و مرسا برداره توهم خانواده هارو متقاعد کن

_باشه داداش

 آرتام همراه یکتا رفتن ، کنار مرسانا نشستم که داشت متن هارو مینوشت ،همینطور که داشت مینوشت شروع کردم واسش از خوناشاما گفتن

_خب برخلاف فیلمو رمانایی که احتمالا دیدی و خوندی ما میتونیم غذا بخوریم ،البته به لطف اولین خوناشام هاست که ما پیشرفته شدیم و مثل بقیه آدمای عادی، ولی اگرهم نخوریم مشکلی واسمون پیش نمیاد ،ینی بستگی به خواست خودمون داره که بخایم غذا بخوریم یا نه ،برای همین راحت میتونیم تو اجتماع باشیم و کنار مردم بدون اینکه بفهمن زندگی کنیم و معاشرت کنیم .ولی خون رو نمیتونیم نخوریم،چطوری بگم واست،آممم ،خون برای ما حکم‌آب برای شمارو داره ،ینی اگه نخوریم گلومون میسوزه و تشنه ایم ،انگار تو کویر گیر افتادیم و عطشش دیونه کنندس ،غذای ما خونه . برای من که طلسم شدم عطشش چندین برابره ،مثل اینه که یه لیوان آب خنک جلوی یه آدم که تو هوای ۶۰ درجه بوده بگیری یا یه تیکه گوشت جلوی یه شیر بزاری خب کنترل نخوردنش خیلی سخته.

به اینجای حرف که رسیدم نگاهش کردم که داشت مشتاق و با لبخند بهم گوش میداد، اشتیاقش رو که دیدم ادامه دادم

_تلقین ذهنی ، بینایی ، شنوایی قوی ،قدرت بویایی وسرعت زیاد ،قدرت بدنی و آسیب ناپذیری ویژگی های دیگه ما هستن‌که احتمالا جزئی راجبشون میدونی ولی خب کم کم باهاشون اشنا میشی .

_آرتام ینی الان به ذهن یکتا نفوذ کرد؟؟چطوریه این کار ؟؟

_آره .آرتام به ذهن یکتا نفوذ کرد که هرچیزی که اون میگه رو باور کنه و عمل کنه ،الان یکتا توی یه خلع از نظر ذهنی گیر افتاده و آرتام اونو کنترل میکنه.وقتی بهت زل بزنم و با تمرکز و دقت چیزی رو ازت بخام اونوقت تو در برابر خاسته من نمیتونی مقاومت کنی.

_چرا تو اینکارو باهام نکردی که به حرفت گوش بدم و همراهت بیام .

_چونکه اون انگشتری که تو گردنبندته مانع اینکار میشه.

_انگشتر من؟؟؟

_آره اون یه سنگ خیلی با ارزشی داره،سنگ‌سفید که در برابر هرچیز ماورایی مقاومه، ۳ تا دونه ازش کلا موجود که نمیدونم کجان توی ۱۰۰ سال اخیر ندیده بودمش .

_تو صد سالته؟؟؟واقعا نامیرایین!!!؟

_آره بیشتر از این حرفا سن دارم .حالا فعلا بیخیال این چیزا شو گفتم به مرور واست میگم ،کارتو انجام بده.

از کنارش بلند شدم و سمت اتاقم رفتم که گفت:

_آرشام

_بله

_ممنونم بخاطر اینایی که واسم گفتی .راستی یه درخاست دارم ازت

_بگو میشنوم

_میشه بگی به آرتام ،یکتا رو به حالت عادی برگردونه ؟

سری تکون دادمو رفتم داخل اتاقم.

((۸ روز بعد))

بلخره مرسا هفت صفحه ی سفید کتاب رو نوشت و حالا میتونستیم بفهمیم‌که کجا باید بریم . توی این یک هفته خیلی به هم دیگه عادت کرده بودیم ،انگار که از اول یه خانواده بودیم . آرتام و مرسانا اخلاقشون مثل هم بود ، هر دو شیطنت میکردن و مدام باهم دیگه کل کل میکردن، خیلی باهم دوست شده بودن و جو بی روح خونه حسابی عوض شده بود.

یکتا هم بعد از اینکه آرتام به حالت عادی برگردوندش حسابی عصبانی بود، ولی کم کم نرم شد و دیگه حالت تدافعی و دعوا نداشت ،

توی پذیرایی دور هم جمع شده بودیم تا صفحاتی که مرسانا نوشته بود رو ترجمه کنم و ببینیم چیکار باید کرد .

_خب بچه ها دیگه شوخی کافیه ،بزارید تمرکز کنم با این حرف من همه ساکت شدن و به من نگاه کردن ،صفحه اول رو برداشتم و شروع کردم به خوندن و ترجمه کردن

*_چنانچه به هدف آخر رسیده و این مکتبوب خوانده، باید دانست که تاوانی سخت در انتظار است،مکتوب توسط برگزیده دیده شده ،بدین سان برگزیده ۶ منظر باقی مانده بگذراند که بسی سخت و خوفناک است ، شیاطین به ستیز آیند ، چنان که هرمرحله بگذراند ، اندک خونی از خود به هرکدام اضافه کند و در نگین سفید نظر کند ،آخر بار ۲۴ عنصر در جام شیردال ریخته و سر کشد ، سیاهی با او در آمیزد ،جهان دگر گشوده شود و به هر که خواهد زندگی بخشد ، بسبب آن تاریکی تاوان سختی بپردازد . شیطان در کمین اوست .*

قلم:نیل. م

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت14

 تا اینجای متن رو که خوندم به بچه ها نگاه کرم که گنگ داشتن من رو نگاه میکردن ،بعد چند دقیقه آرتام زبون باز کردو گفت : _مرسانا!!!

همه به مرسانا نگاه کردیم که با تعجب نگاهش بین ما ردو بدل میشد .

_چیه چرا منو نگاه میکنید ؟یکی به من بگه چه خبره من نفهمیدم چی شد.آرشام یچیزی بگو دیگه چه خبره؟؟؟

آب دهنمو قورت دادمو با مکس کوتاهی گفتم :

_طبق این نوشته کسی که بتونه متن کتابو ببینه ،ینی هدفای آخر رو ببینه ،برگزیده شده. نگام کردو گفت :

_خب ،حالا ینی چی؟

_یعنی تو برگزیده ای ، تو باید هر ۶ مرحله رو بگذرونی و توی هر مرحله یکم از خونتو روی عنصر بدست اومده بریزی و بعدش به نگین سفید که فک کنم همون انگشترت باشه نگاه کنی ،بعدشم معجونو بخوری

_چرا من بخورم ،مگه تو طلسم نیستی ؟اصلا چه ربطی به من داره ؟

_نمیدونم گفته برگزیده ،تنها کسیم که تونست متنو ببینه تو بودی . یکم فکر کردو گفت:

_بچه ها بلند شین ،وقت نیس کلی کار داریم.

با حالت سوالی بهش نگاه کردیم که گفت: _چتونه؟اینکارو انجام میدیم ،بلند شین.

حالا نگاهمون همراه با تعجب بهش بود که ادامه داد

_خب طبق گفته من برگزیدم .فک کنم این قضیه به جدم مربوطه چون این انگشتر بخشی از این ماجراست،باید ازین کار سر در بیارم .درضمن زندگی منه و خودم تصمیم میگیرم چطوری میخام باشه،پس سعی نکنید منو منصرف کنید ،تاوانشم هرچی باشه قبول میکنم.

آرتام بلند شد ایستاد روبه روش و تو چشماش زل زدو گفت:

_مطمعنی ؟نکنه بخاطر خوشحالی من یا بخاطر آرشام انجام میدی ؟

((از زبان مرسانا ))

خندیدمو گفتم:

_خنگول مثل اینکه یادت رفته کنترل ذهنت رو من جواب نمیده.

به آرشام نیم نگاهی کردم و ادامه دادم

_نترس کشته مرده داداشت نیستم که جونمو بخاطرش به خطر بندازم ،درضمن توهم خیلی خودتو دست بالا گرفتیا آرتام ،بخاطر خودم دارم اینکارو انجام میدم ،این وسط یه سودیم به شماها میرسه.

آرشام سرش رو به مبل تکیه داد و با همون اخم همیشگیش چشماشو بست، بی حرف نگاش کردم ،جوری بود که هر دختری جذبش میشد ،دوسش نداشتم ولی خب دلمم نمیخاست بمیره . آرشام نگام کرد، یه لحظه حس کردم تو چشمای آرشام غم نشست ولی چشماشو ازم دزدید و به آرتام نگاه کردو گفت:

_باشه، پس باید بخونیم ببینیم هدف چیه.

برگه رو آورد و بعد از اینکه خوند رو کرد سمت ما و گفت:

_اینجا نوشته باید گوی بلوری کوچیکی که روح فرشته پاک توش حبش شده رو از تالاب ارواح پیدا کنیم ،طبق نقشه ای که کشیده باید بریم روستای چلندر ،نرسیده به نوشهره فک کنم ، ولی طبق گفته ها تاوان داره پیدا کردن هر کدوم پس مشخص نیست چی در انتظارمونه .

آرتام و یکتا حرف آرشام رو تایید کردن که گفتم:

_خب شما دوتا مگه خوناشام نیستید ؟من شاید نتونم بجنگم باهرچی در انتظارمونه ولی خب شماها که میتونید .

_(آرشام): اونوقت کی مواظب تو باشه؟؟؟همزمان نمیتونیم هم با اونا مقابله کنیم هم مواظب تو باشیم .

_(یکتا): من.

همه به یکتا نگاه کردیم که خیلی جدی و مصمم گفت :

_من مواظبشم ،منم همراهتون میام.

((از زبان آرشام ))

خنده ی عصبی کردم و رو به یکتا گفتم :

_تو ؟؟؟یکی باید مواظب خودت باشه .توم انسانی با مرسا فرقی نداری .

اگه اتفاقی واسه مرسا بیفته نمیتونم خودمو ببخشم ،ولی حاضرم نبودم یکتارو هم وارد ماجرا کنم ،دوتاشون بخاطر من داشتن تو دردسر میفتادن و من اصلا ازینکار خوشم نمیومد

یکتا یکم فکر کرد و بعد رو کرد سمت آرتام و گفت:

_ میتونی منو تبدیل کنی؟؟

همه همزمان گفتیم _چی؟؟؟؟

یکتا مصمم نگاهمون کردو گفت :

_اگه من خوناشام بشم میتونم از مرسا محافظت کنم ،شماهم میتونید با اون موجوداتی که نمیدونیم چی هستن درگیر بشین.

مرسانا به یکتا نگاه کردو با بغض گفت :

_بخاطر من میخای خوناشام بشی؟؟میدونی زندگیت کلا عوض میشه؟؟

یکتا مهربون نگاهش کردو گفت:

_بخاطر تو هر کاری میکنم 

پوفففی گفتم و رفتم روبه روی یکتا ایستادم

_یکتا دیونگیه این کار ،بچه بازی نیست ،کل زندگیت عوض میشه میفهمی اینو؟ _اره ولی من از تصمیمم اطمینان کامل دارم ،میخام این کار رو انجام بدم ،اینجوری هم مواظب مرسا هستم هم زندگی روتین همیشگی رو دیگه ندارم ،یه تیر دو نشون .

(آرتام):_ولی ما نمیتونیم همینجوری تبدیلت کنیم ،بدون اجازه ی انجمن اگر کسی رو تبدیل کنیم، هم اون فرد رو میکشن هم کسی که تبدیلش کرده رو،اینجوری هم تو کشته میشی هم من. (یکتا):_انجمن از کجا میخاد بفهمه شما من رو تبدیل کردین؟

_خب خوناشام شدن به همین سادگیا نیست ،بعد تبدیلت معلوم نیست چطوری بشی،غیر قابل کنترلی و خیلی راحت لو میری ،لو رفتن تو مساویه با لو رفتن و در خطر افتادن همه ی خوناشاما. (یکتا):_خب شما دوتا خیلی تجربه دارین ،آموزشم بدین اینجوری مشکلی پیش نمیاد . آرتام چند دقیقه دور اتاق قدم زد و فکر کرد بعد اومد کنارم ایستاد و گفت:

_آرشام به نظرم میشه اینکارو کرد ،اگرم کاری کرد خودمون گردن میگیریم تا اون لو نره . _درهرصورت که من کشته میشم ،مسعولیتش رو من قبول میکنم .

یکتا اومد کنارمون ایستاد و گفت:

_چیشد؟شروع کنیم ؟ _الان؟؟؟؟

_اره ،وقت نداریم ،معلومم نیس چقدر کنار اومدن من با هویت جدیدم طول بکشه ،هرچی زودتر بهتر .

سری به نشونه تایید تکون دادم و به آرتام اشاره کردم

_من نمیتونم چون طلسمم .آرتام تبدیلت میکنه،ولی مسعولیت کارایی که ممکنه انجام بدی رو من گردن میگیرم .

یکتا با لبخند سری تکون داد و روبه روی آرتام ایستاد ، مرسانا با ترس و نگرانی کنار یکتا ایستاد و دستشو گرفت آرتام لبخندی زد و گفت:

_ای بابا مرسا اینجوری که نمیشه،برو کنار دختر ،قول میدم اذیت نشه زیاد.

مرسا دست یکتا رو ول کرد و اروم سمت من اومد و کنارم ایستاد.

(آرتام):_یکتا ببین من الان خون تورو میخورم یکم ممکنه دردت بیاد، بعد از خون خودم به تو میدم و تورو میکشم بعدش که بیدار شدی خوناشامی ،فهمیدی؟

یکتا سری به نشونه تایید تکون داد ،  مشخص بود ترسیده،صدای قلبش رو میشنیدم ولی تو چهرش ذره ای ترس پیدا نبود.

آرتام رفت سمت یکتا و اروم گردنش رو گاز گرفت ،یکتا چشماشو با درد روی هم فشار داد یکم که خونشو خورد کنار کشید و دست خودش رو گاز گرفت و جلوی دهن یکتا گرفت ، یکتا با قیافه ای توهم رفته و با مکس کوتاهی یکم از خون آرتام رو خورد، آرتام لبخندی زد و گفت :

_حاضری؟

یکتا نگاهی به مرسانا کرد ، لبخندی زد و گفت :

_حاضرم

توی یه حرکت آرتام گردن یکتا رو شکست ، مرسا جیغی زد و دست من رو محکم گرفت .

آرتام یکتارو گرفت و بلندش کرد و سمت اتاق بردش ، مرساهم پشت سرشون داخل اتاق رفت. ....

((۹روز بعد))

تبدیل یکتا به خوبی پیش رفت و یکساعت بعد از کشته شدنش دوباره زنده شد ، اولش خیلی گیج بود و همچی براش مبهم بود ولی کم کم تونست با  هویت جدیدش کنار بیاد ، توی این ۹ روز با آرتام حسابی باهاش تمرین کرده بودیم تا بتونه از توانایی هاش استفاده کنه ، کاملا هر دومون از این همه پیشرفتش توی این مدت کم شگفت زده شده بودیم ،

اکثر خوناشام ها حتی من و آرتام هم چندین سال طول کشید تا عطش خودمون رو کنترل کنیم و مهارت هارو یاد بگیریم ولی یکتا توی این ۹ روز کاملا به همه چیز مسلط شده بود ،انگار که از اول بدنیا اومده تا خوناشام باشه .

حدودا یک ساعت پیش آرتام با دخترا رفتن خونه هاشون تا بتونن خانواده هاشونو ببینن و هم اینکه چیزایی که لازم دارن برای سفر رو بردارن . توی نقشه مسیری که باید میرفتیم رو نگاه کردم ، دریاچه ممرز (تالاب ارواح) ، تو ۵ کیلومتری شمال روستای چلندر توابع نوشهر بود. حدودا ۶۱۰ کیلومتر از اصفهان تا نوشهر راه بود ، ساعتو نگاه کردم تقریبا نزدیکای ۸ شب بود ولی هنوز بچه ها نیومده بودن ،قرار بود ساعت ۱۰ راه بیفتیم و شبونه مسیر رو بریم تا بتونم راحت با سرعت جاده رو برم. موبایلم رو برداشتم و شماره آرتام رو گرفتم ،بعد از خوردن چندتا بوق بلخره جواب داد

_بله داداش

_آرتام کجایین پس پسر،۲ ساعت دیگه باید حرکت کنیم

_داداش راستش این دخترا راضی نشدن من به ذهن خانواده هاشون نفوذ کنم، برای همین میخان به روش خودشون خانواده هاشون رو راضی کنن

_چطوری ؟؟

_والا مادر بزرگ مرسا رو که یادته؟ گفتم انگشترو بهش داده

_آره یادمه

_تنها شمال زندگی میکنه تو نوره خونش، یه پیرزن ۸۹ سالس ،بعد دخترا خانواده هاشون رو راضی میکنن که یعنی  اجازه بدن ۳ ماه تابستونو برن اونجا پیش مادر بزرگ مرسا زندگی کنن. _تو الان کجایی؟

_من تو ماشین نشستم.دخترا هنوز تو خونن نیومدن بیرون.

_پووووف،امان از دست این دوتا ،الان میخان برن خونه مادر بزرگه چی بگن اونوقت؟

_والا داداش نمیدونم میخان چیکار کنن

_تا نیم ساعت دیگه نیومدن برو تو خونه به روش خودت حلش کن.

_باشه داداش فعلا،میبینمت.

قلم:نیل. م

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت15

تلفن رو قطع کردم و زنگ زدم به سامی، یکی از دوستای قدیمیم که نمایشگاه ماشین داشت اینجا 

_الو سامی سلام

_بهههه بههه ببین کی زنگ زده، آرشام خان ،جناب افتخار دادی زنگ زدی

 

مردونه خندیدمو گفتم:

_پسر وقت این حرفارو ندارم ماشین میخام برای مسیرای سخت و جنگلی کلا میخام ماشینه جون دار باشه .چی تو دستو بالت داری واسم؟

 

_خیر باشه پسر سرت تو جایی خورده ؟مگه نیویورک ماشین نیس که زنگ زدی من از اصفهان واست بفرستم .

 

_چرا نیویورک که ماشین هست ولی من الان ایرانم داداش ،اصفهانم.

 

_دم شما گرم،حالا دیگه بی خبرم میای و نه سری به ما میزنی نه هیچی بیمعرفت 

 

_ایشالله به وقتش جبران میکنم،ماشین چی داری؟ تا یک ساعت دیگه میخام دم خونم باشه.

 

_ماشین که دارم عالیشم دارم ،واسه چی میخای؟اونم باهمچین مشخصاتی؟

 

سامی هم خوناشام بود ولی نمیخاستم از ماجرا بویی ببره ،درسته دوست قدیمیمه ولی به هیچ کس اعتماد نداشتم واز این ماجرا نباید کسی بویی میبرد ،ممکن بود جاسوس انجمن باشه. برای همین گفتم:

 

_میخام چند وقتی با آرتام دونفری بزنیم به جاده ، کوه و اینا یه تفریحی کرده باشیم 

 

_ببین چندتا ماشین خوب دارم مناسب شرایط سخت و ایناس اسماشونو میگم خودت انتخاب کن ،شاگردمو میفرستم بیاره برات ۴۵ دقیقه ای دم خونته .

 

_ باشه ،دمت گرم 

 

_ببین یه تویوتا لندکروز دارم ،فورد f150 رپتور مشکی ، شورولت کلرادو ترایل ،

مرسدس بنز G550 هم هست 

کدومشو میخای ؟

 

_فورد رو برفس 

 

_حدس میزدم اینو انتخاب کنی ، ۴۵ مین دیگه دم خونس. فعلا داداش

 

_فعلا 

 

تلفن رو قطع کردم و رفتم اتاق آرتام ،وسایلی که تا الان بدست آورده بود رو با کتاب توی ساک گزاشتم ،واسه خودم و آرتام چند دست لباس برداشتم و توی چمدون گزاشتم ،

سمت آشپز خونه رفتم و از توی یخچال چندتا کیسه خون برداشتم تا وقتایی که نمیتونیم شکار کنیم استفاده کنیم.

به یکتا یاد داده بودیم که فقط از خون حیوانات و کیسه خون هایی که از واحدهای انتقال خون اورده بودیم استفاده کنه.

وسایل رو دم در ورودی گزاشتم که صدای بوق ماشین اومد و آرتام با ریموت درو باز کردو اومد داخل حیاط ، 

دخترا خوشحال از ماشین پیاده شدن و چمدون هاشونو از صندوق برداشتن .

 

رفتم سمتشون و دست به سینه ایستادم و گفتم: 

_خیر باشه این همه شادی واسه چیه؟

 

مرسا رو کرد سمتم و گفت:

_هیچی دیگه ،بدونه هیچ تلقینی خانواده هارو راضی کردیم که ۳ ماه تابستون رو میریم شمال پیش مامان جونم .

 

_بعد اونام با خوشحالی دستتونو تو دست آرتام گزاشتن و گفتن خدافظ ،سفر خوش بگذره بهتون با پسر غریبه ؟!

 

مرسانا اخمی کردو گفت :

_نخیرم آرتام رو ندیدن اصلا ، بابام بردمون ترمینال واسمون بلیط گرفت و سوار اتوبوسمون کرد بعد اتوبوس که از ترمینال رفت بیرون آرتام جلوی اتوبوس رو گرفت و ما پیاده شدیم اومدیم .

 

_خوبه،باریکلا به شما .حالا مادر بزرگتو میخای چیکار کنی؟تلفن نمیزنن ببینن شما اونجایین ،چی کار میکنین؟یا مادربزرگت نمیگه اینا کین؟کجا میرین؟

 

تا مرسا اومد دهن باز کنه جواب من رو بده صدای بوق ماشین اومد و بلافاصله گوشیم زنگ خورد ،دستمو جلو صورتش به نشونه سکوت بالا اوردم و تلفن رو وصل کردم

 

_بله سامی

_داداش ماشین جلوی خونس،شاگردم دم دره واسه امضا .

_باشه ،فعلا

_فعلا داداش،خوش بگذره 

 

تلفن رو قطع کردم و سمت در خونه رفتم 

در رو باز کردم و رفتم از خونه بیرون 

یه پسر جوون تقریبا ۲۳ ساله کنار ماشین ایستاده بود ،تا منو دید اومد سمتم

 

_سلام آقا این کلید ماشین،اینم مدارک ماشین ،اینجا رو امضا کنین لطفا 

 

برگه ای که جلوم گرفته بود رو امضا کردم و کلید و مدارک رو گرفتم ،

پسره خدافظی کردو رفت .

در حیاط رو کامل باز کردم و با ماشین اومدم تو حیاط ،بچه ها هنوز تو حیاط ایستاده بودن ،

 

از ماشین پیاده شدم و گفتم:

_آرتام وسایل دخترا رو باوسایل خودمون بزار تو ماشین ،دیگه وقت تلف نکنیم بهتره بریم .

 

آرتام سری تکون دادو وسایلارو توی ماشین گزاشت و با دخترا بدون حرف سوار ماشین شدن ،

منم سوار شدم و به سمت شمال حرکت کردیم.

 

۴صبح بود که رسیدیم تهران 

بدون توقف مسیرو اومده بودیم ،

مرسانا تمام مدت خواب بود ،از وقتی سوار ماشین شدیم تا الان،

 تقریبا ۶ ساعته خوابه ،

توی آینه بهش نگاه کردم ،سرشو روی پای یکتا گزاشته بود و مظلوم خوابیده بود ،

یکتا داشت از پنجره بیرون رو نگاه میکرد 

_یکتا ،مرسا همیشه انقدر خوش خوابه؟

یکتا خندیدو گفت: 

 

_آره ،از مبدا تا مقصد میخوابه حتی اگه چندروز توی راه باشه ،واسه غذا هم بیدار نمیشه ،منم همینجوری بودم ،البته تا قبل اینکه خوناشام بشم 

 

_خوناشام بودن یکی از بدیاش همینه که لذت خوابیدن رو از دست میدی،همیشه بیداریم،نیازی به خواب نداریم .

_(آرتام ):اره منم دلم برا خوابیدن تنگ شده 

خوشبحال مرسا،

داداش چقدر دیگه مونده؟

_چیزی نمونده ،وارد تهران نمیشم ،۲ یا ۳ ساعت دیگه میرسیم نور.

 

بقیه ی راهو بدون حرف زدن باهم رفتیم و فقط صدای موزیک بود که سکوتو میشکست .

ساعت تقریبا ۷ صبح بود که رسیدیم نور ،

توی یه پمپ بنزین ایستادم تا بنزین بزنم ،آرتام و یکتا پیاده شدن و رفتن از سوپر مارکت واسه مرسا خوراکی بگیرن،

از ماشین پیاده شدم و بنزین زدم ،بعد ماشینو بردم جلو تر و ایستادم تا بیان ، مرسانا هنوز رو صندلی خواب بود ،

خندیدم و صداش زدم:

_مرسا،مرسا بیدار شو دیگه تنبل 

_هوم،نمیخاممم ولم کن ،میخام بخابم خوابم میاد.

از حرفش خندیدم ،چقدر بامزس ،بعضی وقتا حس میکنم یه دختر بچه ی شیطونه،

 

بعد از چند دقیقه بچه ها اومدن و سوار شدن ،آرتام یه پلاستیک بزرگ خوراکی خریده بود .

روکردم سمتشون و گفتم:

_خب ماکه خونه مادر بزرگ مرسا رو بلد نیستیم،این تنبل کوچولو هم بیدار نمیشه ،بهتره بریم لب آب یکم، نظرتون چیه؟

 

آرتام و یکتا با خوشحالی پیشنهادمو قبول کردن ،رفتم سمت ساحل و ماشینو از تو ماسه ها تا دم دریا بردم ،از ماشین پیاده شدیم ،رو ماسه ها نشستیم و آبو تماشا میکردیم ،بعد از چند دقیقه سکوت آرتام گفت:

_نظرتون چیه مرسا رو همینجور که خوابه بندازیم تو آب تا بیدار شه؟

 

خندیدم و با سر تایید کردم .

 

(یکتا):_ایول منم موافقم،چطوری بیاریمش؟

 

بلند شدم و به آرتام اشاره کردم 

_من و آرتام دستو پاشو میگیریم ،بیا آرتام 

 

با آرتام سمت ماشین رفتیم ،در ماشین رو باز کردم ،مرسا انقدر مظلوم خوابیده بود که یه لحظه دلم براش سوخت ،اومدم برگردم که آرتام گفت:

_داداش میگم تو بلندش کن بیارش بیرون ،فک کنم دستو پاشو بگیریم از خواب بیدار شه بفهمه، تو بلندش کن ببرش تو آب ،بعد ولش کن تو آب.

 

سری تکون دادم و آروم مرسارو از ماشین آوردم بیرون و رو دستم بلندش کردم ،یه دستمو زیر پاش گزاشتم و اون یکی دستمو زیر کمرش،

سرشو رو سینم تکیه داد و هنوز محو خواب بود،یکتا و آرتام داشتن موزیانه میخندیدن.

آروم سمت دریا رفتم و رفتم توی آب، جلو تر رفتم ،آب دیگه تا کمرم اومده بود بالا ،

 

(آرتام):_خوبه آرشام دیگه نرو جلو تر ،بندازش داداش همینجا خوبه .

 

به صورتش نگاه کردم ،دلم نمیومد بندازمش ولی تو یه تصمیم آنی دستامو کشیدم و ولش کردم توی آب .

 

جیغ بلندی کشید وبا سرفه دستو پا میزد،

دیگه خواب حسابی از سرش پریده بود،

 از حرکتش بلند بلند میخندیدم که تازه انگار متوجه من شد ،با خشم حمله کرد سمتم و بی هوا هولم داد توی آب ،

بچه ها هم اومدن توی آب و چندساعتی رو با بچه ها تو آب سرگرم بودیم .

 

از آب اومدیم بیرون و با لباسای خیس رو ماسه ها ول شدیم،ساعتمو نگاه کردم تقریبا ۹ صبح بود ،رو کردم سمت بچه ها و گفتم:

 

_بهتره بریم دیگه،مرسا خونه مادر بزرگت کجاس؟

_خیابان نیما،‌ کوچه نیلوفر ۲۳ 

_اوکی سوار شین بریم ،مرسا تو جلو بشین راهو نشون بده .

 

با همون وضعیت لباسا ،سوار ماشین شدیم و سمت خونه ی مادر بزرگ مرسا حرکت کردیم ، بعد از۱۵ دقیقه رسیدیم ، ماشین رو پارک کردم و همه پیاده شدیم .

 

مرسا خوشحال سمت خونه رفت و زنگ و فشار داد ،

بعد از ۵ دقیقه در خونه باز شد و یه خانم مسنی تو چارچوب در نمایان شد ،

مرسا با ذوق بغلش کرد ،یکتا هم رفت جلو و هم دیگه رو بغل کردن .

بعد چند دقیقه دخترا رفتن کنار و تونستم قیافه ی مادر بزرگش رو ببینم ،

با اینکه سن بالایی داشت ولی صورتش خیلی نورانی و زیبا بود ،قیافه ی خیلی مهربون و گرمی داشت ،

به دخترا نگاه کردو گفت: 

_اوا خاک بر سرم ننه،پس چرا شما مثل موش آب کشیده شدین، چرا به این وضعین ؟؟؟

دخترا تازه متوجه وضع ظاهرشون و لباساشون شدن که مرسا گفت:

_چیزی نیس مادری،قبل اومدن یکم رفتیم آب بازی.

 

سرفه ای الکی کردم که مادر بزرگ مرسا تازه متوجه من و آرتام شد ،

اول با ابروهای بالا پریده مارو نگاه کردو بعد رو کرد سمت مرسا و با مهربونی گفت:

 

_قربون دختر خوشگلم بشم پس توهم دیگه خانم شدی ،میگم چرا انقدر عجله ای محسن(بابای مرسا)زنگ زد گفت دخترا دارن میان ،نگو دامادا قراره بیان دست بوسی .

قلم:نیل. م

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت16

 یکتا و مرسا با تعجب به هم نگاه کردن و بعد به ما نگاه کردن، آرتام چندین بار اومد بخنده که با ضربه هایی که من میزدم تو پهلوش ساکت میشد، به زور خودشو کنترل کرده بود و حسابی سرخ شده بود ، دست به سینه ایستادم و به مرسا با ابروهای بالا پریده و نیشخند نگاه کردم، مرسا با ابروهاش برام خطو نشون کشید و با اخم نگام کرد، بعد رو کرد سمت مادر بزرگشو گفت:

_بی بی اینا شوهرای ما نیستن،واست توضیح میدم کامل،بریم تو دم در نمیشه که حرف زد.

((از زبان مرسا))

همه رفتیم داخل، خونه ی بی بی نقلی و کاهگلی بود با یه حیاط بزرگ ، حیاطش پر از گل های مختلف و فوق العاده زیبا بود یه حوض آب کوچیک هم وسط حیاط بود ،همیشه عاشق اینجا بودم. بی بی حیاط رو آب پاشیده بودو توی ایوان مثل همیشه فرش پهن کرده بودو پشتی گزاشته بود و طبق معمول کتری و سماورش داشت میجوشید، بوی گاه گل و نم خاک و گلای تو حیاط فضارو فوق العاده دلچسب کرده بودن . کفشامو در آوردم و رفتم‌ ایوان نشستم ،بچه ها هم همینکارو کردن و نشستن که بی بی گفت :

_ننه اینجوری که نمیشه بلندشین ببینم ،برین لباساتونو عوض کنین لباس راحتیاتونو بپوشین، بعد بیاین بشینین صحبت کنیم.

آرشام همراه آرتام بلند شدن و رفتن چمدون هارو از ماشین اوردن ، با یکتا چمدونمون رو از پسرا گرفتیم و تو اتاق بی بی لباسامونو عوض کردیم ، از اتاق اومدیم بیرون و سمت ایوان رفتیم، پسرا کنار بی بی نشسته بودن ، داشتن چایی و کیک میخوردن و با بی بی گرم صحبت بودن و میخندیدن ، زدم به پهلوی یکتا وآروم گفتم:

_یکتا نگا کن خداوکیلی انگار خونه مادر بزرگ اوناست و ما مهمونیم ، پرروهارو نگا چه سریعم لباس عوض کردن اومدن خود شیرینا.

چون خوناشاما گوشای تیزی دارن صحبتام از گوششون دور نموند و خیلی واضح شنیدن من چی گفتم، آرتام نگام کردو با نیش باز ابرو برام بالا انداخت روبه روی پسرا کنار بی بی نشستیم، بی بی برامون چایی ریخت و کیکای خوشمزه خونگیش رو برامون گزاشت، نفس عمیقی کشیدم ، هوای تازه رو به ریه هام کشیدم با ولع کیک و چاییمو خوردم و بعد روبه بی بی گفتم:

_خب بی بی بهتره بریم سر اصل مطلب، یادته بچه بودم وقتی انگشترو تو صندوق پیدا کردم برام داستانایی که از مادربزرگت شنیده بودی راجب انگشتر و موجودات عجیب غریب رو گفتی ؟گفتی نسل به نسل این داستانا و انگشتر گشته بود.

_آره ننه .یادمه جوون بودم ،مثل تو کنجکاو و شیطون بودم و همش دنبال این بودم که موجودای توی داستانایی که مادرم برام تعریف کرده بودو پیدا کنم،ولی خب ننه همون سن کم منو به پدر بزرگ خدابیامرزت دادن و بعدشم که بچه دار شدم به کل ماجراجویی رو گزاشتم کنار ولی تا اشتیاق تورو دیدم یاد بچگیای خودم افتادم و همچی رو برات تعریف کردم.

_بی بی راستش ،چطوری بگم ،موجودایی که گفتی واقعین ،یعنی همه داستانایی که گفتی واقعین ،من پیداشون کردم و الان میخام برم دنبال ماجراجویی،میشه کمکم کنی بی بی ؟مامان اینا نباید بفهمن .

بی بی با تعجب نگام کرد، سری به نشونه تایید تکون دادم و به پسرا اشاره کردم، بی بی گنگ نگاهی به پسرا کرد و بعد دوباره به من نگاه کرد .

_بی بی اونا همون موجودایین که میگفتی از خون آدما میخورن ،بهشون میگن خوناشام ،ولی کاری به ما ندارن یعنی خطری برای ما ندارن پس نترس باشه.

بی بی دوباره به پسرا نگاه کرد و بعد به من و یکتا نگاه کرد، یهو زد زیر خنده و گفت:

_ننه امان از تو،با همه شوخی میکنی با مادر بزرگ پیرتم شوخی میکنی؟ بلاگرفته خدا بگم چیکارت نکنه.

به آرشام نگاه کردم که با نیشخند شونه ای بالا انداخت و حق به جانب نگام کرد رو کردم سمت بی بی و گفتم:

_بی بی تو یکتارو چند وقته میشناسی؟

_چه حرفیه مادر یکتا هم مثل نوه ی خودمه، از وقتی بچه بود.

_خب الان اگه بگم یکتا هم خوناشامه چی میگی؟ بی بی متعجب داشت نگاه میکرد که رو کردم سمت یکتا و گفتم:

_یکتا شیفت بده(تغییر حالت) بی بی باور کنه حرفمو

_نمیشه که مرسا،پیر زن سکته میکنه

_کاری که گفتمو بکن.

یکتا چشماشو بست ،چند نفس عمیق کشید وبعد چشماشو باز کرد ، مردمک چشماش بزرگ و بزرگ تر شدن ،چشمای سیاهش سیاه تر شد و دندونای نیشش اومدن بیرون ، رگای گردن و پیشونیش متورم و قرمز شدن و پوستش رنگ پریده تر شد. به جرعت میگم که واقعا واسه هر کس دیدن این قیافه و صحنه وحشتناک بود . بی بی یکتا رو که دید رنگش پرید و دستشو گذاشت رو قلبش

_وای خدا مرگم بده ،وای قلبم ،یا امام زمون. بلند شدم رفتم بی بی رو بغل کردم و گفتم:

_آروم باش بی بی یکتا کاریمون نداره ، یکتا کافیه دیگه.

یکتا به حالت عادی برگشت و سرش رو انداخت پایین ،برای بی بی آب قند آوردم ،یکم که از آب رو خورد حالش بهتر شد و تونست راحت نفس بکشه.

_بی بی ببخش اگه نشونت نمیدادم باورم نمیکردی.حالا کمکم میکنی بی بی ؟

_ننه اگه بلایی سرت بیاد جواب محسنو (بابای مرسا)چی بدم.

قلم:نیل. م

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت17

_چیزی نمیشه بی بی، لطفا ،ببین تو نتونستی دنبال آرزوت بری ،

کمکم کن من به آرزوم برسم،نگا کن یکتا و آرتام و آرشام هم هستن، مراقبمن چیزیم نمیشه .

بی بی چند دقیقه مکس کرد بعد به آرشام نگاه کردو گفت:

_نوه ی من دست تو امانت.

آرشام که تا الان ساکت نشسته بود گفت:

_بهتون قول میدم نزارم اتفاقی براش بیفته،من مواظبشم،امانتیتون رو سالم بر میگردونم.....

شب بابا زنگ‌زد و بی بی گفت دخترا صبح رسیدن و حالشون خوبه ،یکم با بابا حرف زدم تا خیالش راحت بشه و مطمعن بشه همه چیز عادیه .

آرتام و آرشام از ظهر رفته بودن برای پرسو جو که ببینن از چه مسیری بریم چشمه و برای رد شدن از محیط بانی اونجا و رفتن داخل دریاچه چیزایی که لازمه رو فراهم کنن.

بی بی برای شام خورشت قرمه سبزی پخته بود که بوش تو کل خونه میپیچید ،رفتم تو آشپز خونه و آروم رفتم سمتش و از پشت بغلش کردم.

_وای،لا اله الله ،تا منو سکته ندی دست بردار نیستی.

_ببخشید بی بی خو دلم برات تنگ شد اومدم بغلت کنم خب مگه چیه.

بی بی خندید و گفت:

_خوبه خوه زبون نریز.

یکتا اومد توی آشپز خونه و گفت:

_بی بی کمک نمیخای ؟؟

 بی بی ابرویی برام بالا انداخت گفت:

_یکم از یکتا یاد بگیر، مادر دستت درد نکنه این سالادو درست کن.

یکتا چشمی گفت و پشت چشمی برام نازک کرد و با خنده رفت تا سالادو درس کنه ، ایشی گفتم و از آشپز خونه اومدم بیرون که زنگ در رو زدن

_من باز میکنم بی بی رفتم سمت در و در رو باز کردم آرتام و آرشام اومدن داخل

_(آرتام):به چه بوی قرمه سبزی میاد،بی بی قرمه پخته؟؟

_بزار برسی بعد ،خوبه خوناشامم هسی غذا اینا براتون مهم نیس.

_(آرتام):کی گفته مهم نیس ،من عاشق قرمه سبزیم، اونم بی بی پز.وای خیلی ساله نخوردم.

خندیدم و همراه پسرا وارد سالن شدیم، رفتم کمک بی بی و یکتا ، سفره رو انداختم و همگی شام خوردیم ، آرتام حسابی با بی بی گرم گرفته بود ، بی بی هم دل به دل آرتام میدادو حسابی تحویلش میگرفت،انگار که اون نوشه بجای من .

صبح زود ساعت ۵ یکتا بیدارم کرد ،بی بی خواب بود، بی سرو صدا با پسرا از خونه بیرون رفتیم ، سوار ماشین شدیم و سمت چشمه حرکت کردیم.

کیلومتر ۱۲ مسیر نور به نوشهر از جاده ونوش که گذشتیم وارد جاده ی فرعی روستای چلندر و صلاح الدین کلای شدیم ،

روستا رو که رد کردیم به قسمت محیط بانی رسیدیم ، آرشام پیاده شد و سمت کانکست رفت و بعد از ۵ دقیقه اومد و سوار ماشین شد ،

_چیشد آرشام؟

_هیچی میتونیم بریم ، دیروز همه کارارو هماهنگ کردم یه قایقم برامون بردن دم دریاچه.

_پس برای همین انقدر طول کشید اومدنتون؟

سری تکون دادو ماشین رو روشن کرد،

سربازه از مسیر کنار رفت، دوباره راه افتادیم ،

تمام مسیر جنگلی و فوق العاده زیبا بود، حدودا ۱۰ کیلومتری رفته بودیم و تو دل جنگل بودیم که آرشام ماشین رو نگه داشت.

_بقیش رو باید خودمون بریم،چیزی تا چشمه نمونده .

از ماشین پیاده شدیم ،کیف کولیم رو روی دوشم انداختم ، انگشترم رو از گردنبندم در اوردم و تو دستم کردم و دنبال بقیه راه افتادم،

آرشام جلوتر از همه میرفت ،بعد از آرشام من بودم ،یکتا و آرتام هم پشت سر من میومدن ، انگار که منو اسکورت کرده بودن تا دست هیچ کس بهم نرسه.

۱۵ دقیقه ای تو دل جنگل راه رفتیم تا بلخره به دریاچه رسیدیم ، سطح دریاچه رو مه گرفته بود و درختچه های شکسته و خشکی که از آب بیرون بودن دریاچه رو مخوف و مرموزتر کرده بود.

یه قایق کوچیک چوبی کنار دریاچه بود،آرشام رفت سمت قایق و دستشو سمت من دراز کرد، دستشو گرفتم و رفتم توی قایق نشستم بعد از من یکتا و آرتام هم اومدن داخل قایق ،آرشام قایق رو به سمت داخل دریاچه هل داد ،یکم که جلو رفت آرشام هم داخل قایق نشست ،

مه سطح قایق رو گرفته بود آرشام آروم پارو میزد و با دقت اطراف رو نگاه میکرد، تقریبا وسطای دریاچه رسیده بودیم که انگشتر توی دستم درخشید،

فک کردم اشتباه دیدم ، دوباره بی تفاوت به اطراف نگاه کردم که آرشام دیگه پارو نزد و قایق ثابت ایستاد

_انگشترت داره میدرخشه نمیبینی؟

به دستم نگاه کردم که دیدم حق با اونه و اشتباه ندیدم ،به آرشام نگاه کردم و گفتم :

_خب ینی چی؟

_ینی اینکه اون چیزی که دنبالش میگردیم اینجاست ،یادته گفتم در برابر چیزای ماورایی عکس العمل نشون میده ؟

_آره،نتونستی به ذهنم نفوذ کنی .

_و اینکه نتونستمم بهش دست بزنم.

_تو مگه بهش دست زدی؟کی که من نفهمیدم؟

_بیخیال این حرفا شو الان وقتش نیس ،اینکه داره میدرخشه ینی اون چیزی که دنبالشیم اینجاست،کف دریاچه تقریبا همین قسمتی که ما ایستادیم .

_خب حالا چطوری بیاریمش ؟منکه شنا بلد نیستم .

_تو و یکتا بمونین توی قایق ،من و آرتام میریم ،احتمالا بدست آوردنش به همین آسونیا نیست .

یکتا حواست به مرسا باشه ‌. یکتا سری تکون داد و آرتام و آرشام داخل آب پریدن .

قلم:نیل. م

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت18

سکوت وحشتناکی همه جارو گرفته بود و گه گاهی صدای شکستن شاخه میومد هنوز چند دقیقه از رفتن پسرا نگذشته بود که آرتام و آرشام سرشونو از آب اوردن بیرون.

_چیشد آرشام؟چرا انقدر زود اومدین؟پیدا کردین؟ .

آرشام به آرتام نگاه کرد و بعد سرد و جدی گفت:

_آره ولی ما نمیتونستیم بیاریمش ،باید شماهم بیاین.

_ما برای چی؟منکه شنا بلد نیستم.

دستشو سمتم دراز کردو گفت:

_بیا نترس من هواتو دارم ،شمام همراهمون باشین بهتره.

به یکتا نگاه کردم ،اونم متعجب بود .

با تردید دستمو جلو بردم و دست آرشام رو گرفتم، بعد اینکه دستشو گرفتم، تو یه حرکت آنی منو تو آب کشید و سمت ته دریاچه حرکت کرد،

چون ناگهانی این کارو کرد نتونستم نفسم رو حبس کنم و داشتم خفه میشدم ، هرچقدر تقلا میکردم دستمو ول نمیکردو سمت ته دریاچه حرکت میکرد.

کم کم داشت چشمام سیاهی میرفت که دیدم یکتا توی آب پریدو با آرتام گلاویز شد ، دیگه چیزی نفهمیدم و چشمام بسته شد. 

 ((از زبان یکتا))

پسرا خیلی مشکوک میزدن،اخه اینا که تازه رفته بودن .

مرسا دستشو تو دست آرشام گزاشت، که آرشام یه دفعه کشیدش توی آب.

تازه فهمیدم این تلس ،پریدم توی آب و با اون فرد به ظاهر آرتام گلاویز شدم ،اولین ضربه رو که بهش زدم چهرش عوض شد و به شکل یه زن خیلی زیبا درومد که نصف بدنش ماهی بود ، سمت اون یکی نگاه کردم که مرسا رو داشت میبردو

مرسا هم بی جون همراهش کشیده میشد ته دریاچه،

از شدت عصبانیت،دندونای نیشم بیرون اومدن ،توی یه حرکت دندونامو تو گردنش فرو کردم که خون سبز رنگ ازش زد بیرون و فرار کرد .

سمت مرسا شنا کردم ،خیلی سریع ته دریاچه میرفتن ،خودمو بهشون رسوندم و با اون یکی درگیر شدم ،

با صدای خیلی زیبایی شروع به خوندن کرد و ضرباتی که میزدم رو با جاخالی دادن دفع میکرد، کم کم ضربانی که میزدم بی جون شدن و بدنم بی حس میشد ،صداش انگار جادوم کرده بودو مسخ شده بودم ، چشمام بسته شدو توی خواب فرو رفتم.

((از زبان آرشام))

با آرتام پریدیم تو آب و سمت ته دریاچه حرکت کردیم ،حجم نگه داشتن هوا توی ریه های ما بیشتر از یه انسان عادی بود برای همین مدت بیشتری میتونستیم دووم بیاریم. ۵ دقیقه ای شنا کردیم ، هنوز به ته دریاچه نرسیده بودیم که گوی رو دیدم ،توی یه حباب بزرگ شناور بود ،شنا کردم سمتش و گرفتمش ،به آرتام اشاره کردم که بریم بالا ، سریع سمت قایق شنا میکردیم،

کنار قایق سرمون واز آب اوردیم بیرون باتعجب به جای خالی دخترا نگاه کردم ،

_آرتام دخترا کجان؟؟؟

_نمیدونم داداش منم باتو بودم .

اطرافو نگاه کردم ولی هیچ خبری ازشون نبود ، گوی رو داخل قایق انداختم و با آرتام دوباره توی دریاچه رفتیم،سمت پایین شنا کردیم که درخشش انگشتر مرسارو دیدم ،سمت نور حرکت کردیم ،

یکتا با یه پری دریایی درگیر بودو مرسا بی جون توی آب شناور بود ،سریع سمتشون شنا کردیم که پری دریایی* شروع به خوندن کرد و یکتا بیهوش شد،

(*پی نوشت:پری دریایی موجودات افسانه ای هستن که ظاهری زیبا و مسحور کننده دارندو مونث هستند، آوازشان به گونه ای است که فرد را به طور کامل تحت تاثیر قرار میدهد و میتوانند به هر صورتی تغییر شکل دهند)

پری حواسش به یکتا بود و متوجه حضور ما نشد ،رسیدیم بهشون ، از پشت به پری نزدیک شدم و و به آرتام اشاره کردم دخترارو ببره بالا.

بهش حمله کردم و توی آب شیفت دادم ، دندونامو توی بدنش فرو کردم ، فریادی از درد کشید و ازم دور شد، بدون شک بخاطر طلسم تا ۵ دقیقه دیگه میمرد ،

برای همین بیخیال دنبال کردنش شدم و سمت سطح آب شنا کردم ، سریع اومدم توی قایق ، آرتام داشت علائم حیاطی مرسا رو چک میکرد. 

_داداش،داداش مرده ،هیچ ضربانی نداره .

_چی ؟غیر ممکنه،برو اونطرف .

رفتم بالا سر مرسا ،صورتش و لبهاش کبود بود و پوستش سرد شده بود، سرمو کنار بینیش بردم ولی نفس نمیکشید ، ضربان قلبش روهم اصلا نمیشنیدم .

_آرتام سریع پارو بزن باید از دریاچه بریم بیرون ،اینجا نمیتونم احیاش کنم.

آرتام سریع پارو میزد ،دو دقیقه ای رسیدیم کنار دریاچه ،مرسا رو بغل کردم و پریدم بیرون قایق و روی زمین خوابوندمش، بدون معطلی شروع کردم به نفس مصنوعی دادن، ولی بهوش نمیومد ، احیای قلبی رو روش انجام دادم و باهر ۳۰ بار ماساژ قلبی بهش نفس مصنوعی میدادم ولی بازم فایده نداشت.

_یالا دختر زودباش، تو میتونی بهوش بیا. دوباره از اول احیای قلبی رو شروع کردم .

۵ بعد دقیقه یکتا بهوش اومد و از قایق اومد بیرون .

(یکتا):_چیشد ؟چرا مرسا هنوز بهوش نیومده آرشام؟؟؟

_بهوش میاد ،باید بهوش بیاد.

آرتام و یکتا بالا سر ما ایستاده بودن و با نگرانی نگامون میکردن بارها و بار ها از اول به مرسا ماساژ قلبی میدادم ولی بهوش نمیومد. بعد از ۱۵ دقیقه آرتام با چشمای سرخ کنارم زانو زد و دستشو سر شونم گزاشت. صداش از بغض کاملا دورگه شده بود

_داداش کافیه دیگه،اون مرده.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت19

 نمیتونستم دست بکشم،

نمیتونستم باور کنم که مرسا مرده باشه،

بدون عقب کشیدن کارمو ادامه دادم.

یکتا اومد کنار آرتام و گفت:

_چی میگی آرتام ،مرسا نمرده زندس،فقط بیهوشه ،دوستم خوابیدن رو دوس داره ،فقط خوابه الان بیدار میشه.

مشخص بود شوکه شده و نمیتونست مردن مرسا رو هضم کنه.

کنار مرسا زانو زد و جلومو گرفت.

(یکتا):_کافیه دیگه اذیتش نکن فقط خوابه، برو کنار من بیدارش میکنم ‌.

مرسا رو از رو زمین بلند کردو تو بغلش گرفت .

(یکتا):_چرا انقدر سرده بدنش،فک کنم سردش شده آرتام،پتو رو از تو ماشین میاری برام ؟

آرتام سرشو پایین انداخت و به سمت ماشین رفت،

طاقت دیدن این صحنه رو نداشتم ،حتی توان بلند شدن از روی زمین رو نداشتم، دستمو به تنه درخت گرفتمو از رو زمین بلند شدم ،تکه دادم به درخت و به مرسا نگاه میکردم که رنگ پریده تو بغل یکتا بود ، صورتش مظلوم تر از همیشه بود ، نبودنش برام غیر قابل باور بود ،مدام شیطنتاش جلوی چشمم میومد .

توی خاطرات مرسا غرق بودم که یهو صدای سرفه ی مرسا اومد ، به خودم اومدم و سریع رفتم سمت مرسا ، مدام سرفه میکرد و آب بالا میورد .

با تقلا عمیق نفس میکشید و تو بغل یکتا میلرزید . آرتام که پتو به دست رسیده بود بهمون با ناباوری خشکش زده بود و به ما نگاه میکرد،سریع رفتم سمتش و پتو رو ازش گرفتم ، پتو رو دور مرسا گرفتم وبغلش کردم ، از روی زمین بلندش کردم و سمت ماشین رفتم

_آرتام گوی رو بردار و بیا.

یکتا با خوشحالی دنبال ما میومد.

(یکتا):_ دیدی گفتم خوابه، شما باورتون نمیشد،گفتم که بهتون .

لبخندی زدم و سر تکون دادم ، حالم توی اون موقعیت غیر قابل وصف بود .

آرتام هم به ما رسید و هم قدم با ما خوشحال و ناباور میومد .

بعد از چند دقیقه رسیدیم به ماشین ، مرسا رو روی صندلی عقب تو دل یکتا خوابوندم ، دیگه نمیلرزید ولی نفساش هنوز نامنظم بود ،

توی اون لحظه صدای قلبش برام قشنگ ترین موسیقی بود ،باورم نمیشد که میتونستم یبار دیگه صدای قلبشو بشنوم .

سوار ماشین شدم و درماشین رو بستم ،همگی با ناباوری و خوشحالی به مرسانا و نفس کشیدنش نگاه میکردیم ، انگار هر نفسی که میکشید ما دوباره زنده میشدیم. یه ربع که گذشت مرسا چشماشو باز کرد و لبخند بی جونی تحویلمون داد،

با لبخند بهش نگاه کردم و گفتم:

_الان خوبی؟حسابی ترسوندیمون.

سری به نشونه تایید تکون داد و با صدای ضعیف گفت:

_ خوبم.

انگار همین یه کلمه واسم کافی بود،سری تکون دادم ، ماشین رو روشن کردم و سمت روستا حرکت کردم ،

دیگه اجازه نمیدم بلایی سرش بیاد و اتفاقی براش بیفته .

نمیخاستم با این وضعیت مرسا رو به خونه مادربزرگش ببرم ،بهش قول داده بودم اتفاقی برای مرسا نیفته، نمیتونستم امانتیشو اینجوری تحویلش بدم ، مرسا تقریبا مرده بود،دوباره زنده شدنش واقعا یه معجزس.

به روستا که رسیدیم ماشین رو نگه داشتم ،از ماشین پیاده شدم و به یکی از روستایی هایی که داشت میرفت گفتم :

_سلام ،جناب .ما کجا میتونیم خونه بگیریم و یه روز بمونیم ؟

مرده بهش میومد ۶۰ ساله باشه ،نگاهی به من وبعد بچه های تو ماشین انداخت و با اخم گفت:

_خیر باشه جوون،چرا ۱ روز .

فکرش رو خوندم و از نگاهش فهمیدم که فکر کرده ما برای چیز دیگه ای دنبال خونه میگردیم. لبخندی زدم و گفتم:

_ما راستش مسافریم ،از اینجا میگذشتیم،همسرم حالش خوب نیست برای همین میخایم امروزو اینجا بمونیم و فردا دوباره حرکت کنیم .

آهانی گفت و لبخندی زد بعد رو کرد سمت من و گفت:

_بیاید بریم خونه ی من پسرم ،جاتون روی چشم من ،تا وقتی حال خانومت خوب بشه مهمون منید .

_نه ممنون مزاحم نمیشیم ،یه جایی رو خودمون میگیریم، فقط میخاستم ببینم کجا اقامتگاه هست.

_چه حرفیه جوون ،من و زنم تنها زندگی میکنیم ، یه روز رو بد بگذرونید تو کلبه ی ما ،نمیشه؟

نگاهی به بچه ها کردم و بعد به پیرمرده گفتم:

_باشه.دستتون درد نکنه

_خونم همینجاس ،ماشینتو پارک کن یه گوشه ای و بیا.

رفتم ماشین رو پارک کردم ، رو کردم سمت یکتا و آرتام :

_امروزو خونه ی اینا میمونیم تا حال مرسا بهتر شه ،فردا میریم خونه ی مادربزرگش.

سری تکون دادن و از ماشین پیاده شدن ،دوباره مرسارو بلند کردم و سمت خونه ی پیر مرد رفتیم ،خونه ی کاهگلی و کوچیکی بود .

قلم:نیل. م

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت20

وارد خونه که شدیم یه خانم مسن با روی گشاده سمتمون اومد و بهمون خوشآمد گفت ، مرسا رو که بغل من بی حال دید زد تو صورتشو با لحجه شیرین شمالی گفت:

_اِوا مادر خاک برسرم کنن چیشده؟

_چیزی نیست فقط حالش خوب نیست یکم.

_بیاین پسرم، بیاین داخل ببینم خانم کوچیک چیشده .

رفتیم داخل سالن ، رخت خوابی برای مرسا اورد و روی زمین پهن کرد، مرسارو خوابوندم و با بقیه کنار رخت خواب نشستیم ، یکتا دست مرسا رو گرفته بود و شرمنده و ناراحت نگاش میکرد، جمیله خانم(زن پیرمرد) رفت تو آشپز خونه و برای ما چایی اورد،بعد بالا سر مرسا نشست و دستشو رو سر مرسا گذاشت و گفت:

_ تب که نداره ،فک کنم قوت نداره، الان براش واویشکا(یه نوع خوراک شمالیه)درست میکنم جون بگیره.

(یکتا):_ببخشید که زحمتتون دادیم .

(جمیله خانم):_چه حرفیه مهمون رحمت خداست .

تا عصر اونجا موندیم ،آدمای فوق العاده خون گرم و مهمون نوازی بودن ، حال مرسا خیلی بهتر شده بود و بخاطر شرایط ما و ابتدایی بودن یکتا ،نمیتونستیم شب رو اونجا بمونیم برای همین ازشون تشکر کردیم و راه افتادیم سمت خونه ی بی بی، رسیدیم دم خونه قبل از پیاده شدن رو کردم سمت بچه ها و گفتم :

_از اینکه این اتفاق برای مرسا افتاد حرفی نزنین لطفا .

سری تکون دادن و از ماشین پیاده شدن ،زنگ خونه رو که زدیم در فورا باز شد و بی بی تو چارچوب در نگران و مضطرب ایستاد ،

مرسارو که دید فورا بغلش کرد و گفت:

_مادر کجا بودی ،میدونی چقدر نگرانت شدم،با این پا دردم از صبح تاحالا دارم تو حیاط راه میرم .

(مرسا):_ بی بی عزیز دلم خب کارمون طول کشید نگرانی واسه چی گفتم که بچه ها هستن مراقبمن .

از این حرف مرسا شرمنده شدم به یکتا نگاه کردم که اونم با ناراحتی سرشو پایین انداخت و با ناخوناش بازی میکرد .

(بی بی):_قربون روی ماه همتون بشم بیاین تو مادر ،بیاین تو خستگی در کنید.

بی بی از چارچوب در کنار رفت، همه یکی یکی رفتن داخل ، آخر از همه و با کمی مکس از کنار بی بی رد شدم و داخل خونه رفتم که بی بی بازومو گرفت و منو نگه داشت.

(بی بی):_ منو نگاه کن ببینم سرمو بالا اوردم و سعی کردم عادی و بدون شرمندگی به بی بی نگاه کنم

(بی بی):_چیزی که از من مخفی نمیکنید؟

صدامو صاف کردم و گفتم

_نه بی بی چیو مخفی کنیم .

بی بی موشکافانه نگام کردو گفت:

_خوبه برو پسرم.

نفسمو صدا دار دادم بیرون و سرم رو انداختم پایین، سمت سالن حرکت کردم که بی بی صدام زد ، برگشتم سمت بی بی و بدون اینکه سرمو بلند کنم گفتم:

_جانم بی بی

(بی بی):_ممنونم که امانتیمو سالم پیشم برگردوندی ،خدا ازت راضی باشه پسرم .

سرمو بلند کردم و تو چشمای بی بی نگاه کردم ،با لبخند نگام میکرد ، خدایا چطوری حالا با این عذاب وجدان لعنتی کنار بیام ، سعی کردم به خودم مسلط باشم ،سرمو دوباره انداختم پایین و گفتم:

_خواهش میکنم بی بی وظیفم بود .

بدون اینکه منتظر حرف دیگه ای از بی بی باشم‌ ،رفتم سمت در خونه و از خونه اومدم بیرون . پووووف تاحالا تو عمرم انقدر احساس شرمندگی نکرده بودم، نتونسته بودم به قولم عمل کنم ، بخاطر خوشانام بودنمون احساساتمون تشدید میشدن و چندین برابر ادمای عادی بودن.

غم ،شادی ولذت،عشق ،خشم،افسردگی، عذاب وجدان و.... همه ی اینا برای ما چندین برابر بیشتر حس میشدن که بیشتر مواقع خیلی خوب بود ،ولی برای من حسی که الان داشتم حسابی کلافم کرده بود، تلفیق غم و شرمندگی و ناراحتی و عذاب وجدان، اونم به حد خیلی زیاد.

_لعنتی

با مشت کوبیدم روی کاپوت ماشین که بخاطر شدتش جای دستم کامل داخل کاپوت فرو رفت ، دکمه ی یقه پیراهنم رو باز کردم و نفس عمیقی کشیدم ، دستمو توی موهام که ریخته بود تو صورتم کشیدم و دادمشون عقب ، سوار ماشین شدم ،خواستم ماشین رو روشن کنم که در خونه باز شد و مرسا اومد بیرون ،اطرافو نگاه کرد و بعد نگاهش به ماشین افتاد و منو دید ، لبخندی زد و سمت ماشین اومد و سمت شاگرد سوارشد . منتظر نگاش کردم که فهمید حوصله ندارم.

(مرسا):_خوب حالا نخوریمون انقدر اخم کردی ،چه خبرته ؟؟؟

_کارتو بگو مرسا

(مرسا):_هیچی دیگه با بی بی نیومدی تو، پرسیدیم آرشام کجاست،گفت رفتی بیرون از خونه ،منم فهمیدم واسه چی برای همین اومدم که صحبت کنیم یکم بهتر شی .

_نیاز به صحبت ندارم ،ممنون میشم تنهام بزاری .

(مرسا):_خب یکم دیر گفتی

_ینی چی ؟

سمت خونه اشاره کرد ،آرتام و یکتا با یه سری وسیله از خونه اومدن بیرون و سمت ماشین اومدن و سوار ماشین شدن ،

(مرسا):_یعنی اینکه جناب زند تنها بودن نداریم ،بریم ساحل یکم دور هم باشیم و هم بتونیم راحت صحبت کنیم، حرفای مهمی برای زدن دارم.

شقیقمو با دستم فشار دادمو دستی تو موهام کشیدم تا از کوره در نرم ، نفسمو با حرص بیرون دادم، ماشین رو روشن کردم وسمت ساحل حرکت کردم . چند دقیقه ای رسیدیم دم ساحل ، آب بخاطر جزرو مد بالا اومده بود ،

قلم:نیل.م

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت21

 ماشین رو تا نزدیکی دریا بردم،

بچه ها با خوشحالی از ماشین پیاده شدن ،

دریا زیر نور ماه فوق العاده دیدنی شده بود ، آسمون آروم بودو گاهی باد ملایمی می وزید ، ستاره هاهم توی آسمون تیره حسابی خودنمایی میکردن،

نفس عمیقی کشیدم و روی ماسه ها کنار بقیه نشستم، بودن توی این فضا و صدای موج دریا حسابی آرومم کرد و دیگه خبری از اون حس ها نبود ،

بی حرف تو سکوت داشتم دریارو نگاه میکردم که یکتا گفت:

_آرتام میگم یه آتیش درست کنیم کنار آتیش بشینیم بیشتر کیف میده.

(آرتام):باشه چه پیشنهاد خوبی ،بیا بریم چوب بیاریم.

آرتام یکتا رفتن چوب بیارن ، مرسا ولی همراهشون نرفت ،چند دقیقه ای تو سکوت گذشت که مرسا گفت:

_آرشام همونطور که دریارو نگاه میکردم گفتم:

_جانم

_یه چیزی هست که باید بهت بگم.

برگشتم سمتشو جدی بهش نگاه کردمو گفتم:

_بگو میشنوم .

مکس کرد، انگار که داشت برای خودش جمله هارو تو ذهنش سبک سنگین میکرد .

_راستش من

_تو چی؟

_راستش منکه مُردم یعنی مرده بودم یه اتفاقی افتاد.

_چه اتفاقی؟؟؟

_آم ،اول همه چیز سفید سفید بود ،انگار که توی یه مکعب سفید بودم.

_خب!

_خب خیلی ترسیده بودم و صداتون میزدم ،بعدش یهو یه خانم خیلی زیبایی اومد پیشم ،گفت شما اونو از دریاچه نجات دادید و آرامش رو بهش برگردوندید.

_قطعا همون پری بوده که روحش داخل گوی توی دریاچه بود .

_گفتش که بخاطر جبران کاری که کردی من رو برمیگردونه، بخاطر همین زنده شدم دوباره ،ولی ازم خواست یچیزی رو بهت بگم.

_چی بگی ؟

_گفت بهت بگم تاوان این کاری که انجام میدی رو کسی که جایگاه مهمی تو قلبت داره پس میده . راستش من نمیدونستم اینو چطوری بهت بگم برای همین گفتم بیایم اینجا .

سری تکون دادم و دوباره به دریا نگاه کردم،یعنی منظورش کیه؟ نکنه آرتام بلایی سرش بیاد . چه تاوانی قراره باشه ؟

توی افکارم غرق بودم که آرتام و یکتا با کلی چوب اومدن . آتیش کوچیکی درست کردن و دور آتیش نشستیم ،

آرتام و مرسا و یکتا حسابی کل کل میکردن و میخندیدن ولی من تو فکر بودمو اصلا حواسم به چیزایی که میگفتن نبود .

چند دقیقه ای گذشت که آرتام زد سر شونم و روبه دخترا گفت:

_آقا من و آرشام یه سورپرایز داریم واستون، مگه نه آرشام؟

به آرتام نگاه کردم که با خوشحالی منتظر تایید من بود، دلم نیومد ناراحتش کنم برای همین سری تکون دادم و لبخندی زدم.

(یکتا و مرسا):_چه سورپرایزی ؟؟؟

آرتام بلند شد و سمت ماشین رفت ، گیتارو از ماشین در آورد ،کنار ما نشست و گیتارو سمت من گرفت . دخترا متعجب به من نگاه کردن.

(مرسا):_مگه گیتار زدن بلدی؟؟؟

_با اجازتون

(یکتا):_ این کجا بود؟وقتی که میومدیم از اصفهان اینجا که همراهمون گیتار نبود.

_روزی که رفته بودیم دنبال کارای مجوز و چیزای دیگه برای رفتن به چشمه، آرتام مدام اصرار میکرد که اومدیم شمال حداقل یکمم خوش باشیم ، یه گیتار بگیریم و بعد از بدست آوردن هدف، کنار دریا گیتار بزنیم و دور هم باشیم ،منم دیگه قبول کردم .

(مرسا):_پس گیتارو تو ماشین قایم کرده بودین برا الان.

_اره تو همین مایه ها.

آرتام:_خب حرف بسه دیگه خانوما ،آرشام درخواستی بزن من بخونم.

_چی بزنم واستون؟

(یکتا):_ آهنگ بمون از محسن یگانه من خیلی دوسش دارم .

مرسا هم انتخاب یکتا رو با ذوق تایید کرد.

سری تکون دادمو دستامو روی سیم های گیتار کشیدم ،سیم هارو کوک کردمو شروع کردم به نواختن ،

آرتام آهنگ رو میخوند و من گیتار میزدم

_*کاش که تورو ،

سر نوشت ازم نگیره میترسه دلم ،

بعد رفتنت بمیره اگه خاطره هام ، یادم میارن تورو

لااقل از تو خاطره هام نرو

کی مثل من، واسه تو ، قلبه شکستش میزنه

آخه کی واسه تو مثل منه

بمون، دل من فقط به بودنت خوشه

منو فکر رفتن تو می کشه

لحظه هام تباهه بی تو ،

زندگیم سیاهه بی تو ، نمیتونم *

آهنگ که تموم شد دخترا دست زدن و درخاست دادن یه آهنگ دیگه بزنم ،

از جام بلند شدم و گفتم:

_واسه امشب کافیه،فردا باید ببینیم هدف بعدی چیه ، بهتره بریم خونه، مرسا و بی بی هم باید بخوابن، مثل ما نیستن که بیداریم همش‌،دیر بریم بی بی هم اذیت میشه.

حسابی تو ذوقشون خورد ولی خب به روی خودم نیوردم و سمت ماشین رفتم و سوار شدم.

قلم:نیل. م

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت22

رسیدیم خونه ،مرسا رفت اتاق بی بی و کنار بی بی خوابید ،

من و یکتا و آرتام هم تو ایوان نشسته بودیم و آسمون رو نگاه میکردیم،

(آرتام):_داداش مرسا بهت گفت حرفشو؟

_آره مگه به شمام چیزی گفت؟

(آرتام):_نه،فقط گفت باید با تو حرف بزنه همین .

_خوبه .

(آرتام):_چیشده،چی بهت گفت؟؟

_چیز مهمی نبود،نگران نباشید.

(یکتا):_میگم حالا که بی بی و مرسا خوابن، حداقل ببینیم هدف بعدی چیه .

_آره فکر خوبیه ،آرتام برگه هارو بیار تا بخونم ببینم کجا باید بریم .

آرتام آروم رفت داخل اتاق و کیف وسایل رو آورد، کتاب رو از کیف بیرون اورد و برگه هایی که مرسا نوشته بود از لای کتاب در اورد و داد بهم .

_خب گوی رو که پیدا کردیم ،بریم برگه دوم.

(یکتا):_یه لحظه صبر کن آرشام .

_چرا چیشده؟

(یکتا):_ما یه کاری رو انجام ندادیم

_چه کاری؟؟

(یکتا):_گفته بود بعد از هر هدف مرسا باید از خون خودش روی اون بریزه و بعد به انگشترش نگاه کنه ،ولی مرسا اینکارو انجام نداده هنوز .

(آرتام)_اره ،راست میگه یکتا به کل فراموش کرده بودیم .

_فردا صبح که مرسا بیدار شد میگیم اینکارو انجام بده .

(مرسا):_چه کاری رو باید انجام بدم؟

با این حرف، نگاه هر سه نفرمون رفت سمت در ورودی ، مرسا تو چارچوب در با یه لیوان خالی تو دستش ایستاده بود و مارو نگاه میکرد.

(یکتا):_تو از کی اومدی ؟مگه خواب نبودی؟

(مرسا):_تازه اومدم.تشنم شد، بلند شدم برم آب بیارم، دیدم تو ایوان دارین حرف میزنین اومدم ببینم چه خبره . مگه نفهمیدین من ایستادم؟ یعنی خوناشامینا.

_راستش گرم صحبت بودیم اصلا حواسمون بهت نبود .

(مرسا):_خب نگفتین،چه کاری رو باید انجام بدم؟

_ بعد از هر هدف باید خونتو روش میریختی و به انگشتر نگاه میکردی.

(مرسا):_اهان اره به کل فراموش کرده بودم ،الان خب انجامش میدم اشکالی نداره .

مرسا رفت داخل اتاق ،بعد از چند دقیقه از اتاق اومد بیرونو داخل آشپز خونه رفت ، بعد سوزن به دست از آشپز خونه اومد بیرونو توی ایوان کنار ما نشست.

(مرسا):_خب فک کنم چندقطره کافی باشه براش،سوزنو از چرخ خیاطی بی بی اوردم ،روی شعله گاز گرفتمش تا ضد عفونی بشه،آرتام بده گوی رو .

آرتام گوی رو جلوی مرسا گزاشت ،

مرسا سوزن رو تو انگشتش فرو کرد، بعد انگشتشو فشار داد ، خونش قطره قطره روی گوی میریخت که حس کردم نفسای یکتا کنارم نامنظم شدن ،

نگاهش کردم که دیدم صورتش برافروخته شده و رگای گردن و پیشونش بیرون زده ، دستمو روی پاش گذاشتم و محکم فشار دادم ، صورتشو برگردوند سمتم و نگاهم کرد ،آروم جوری که مرسا نشنوه لب زدم

_آروم باش یکتا ،برو نشین اینجا.

یکتا سرشو پایین انداخت و نفس عمیقی کشید ،بعد بدون حرف بلند شد و رفت توی حیاط شروع کرد به قدم زدن، حسش رو کاملا درک میکردم ،چیزی از تبدیل شدنش نگذشته بودو هنوز کنترل کاملی رو خودش نداشت،خون مرسا حسابی تحریکش کرده بود ، احمقانه بود که فکر میکردم میتونه تحمل کنه ،

درسته دختر قوی هست ولی این عطش قوی تره ،باید زمان بیشتری بگذره تا عادت کنه ، مرسا رفتن یکتا رو که دید رو کرد سمت من و گفت:

_یکتا چرا رفت؟چیشد؟

_هیچی کارتو انجام بده.

مرسا سرشو پایین انداخت و فشار بیشتری به دستش داد ، چند قطره ی دیگه خونش روی گوی ریخته شد که یکدفعه باد شدیدی اومد ، همه با تعجب به هم نگاه میکردیم که صدای ترک خوردن گوی، باعث شد به گوی نگاه کنیم .

گوی از وسط دو نیم شد و هاله ای سفید ازش خارج شد . مرسا ترسید و خودشو به من نزدیک کرد ، هاله دور مرسا چرخید و به ثانیه نکشیده وارد مرسا شد ، مرسا شدیدا میلرزید و کم کم سبزی چشماش به سفیدی تبدیل شد ،بازوشو گرفتم و تکونش دادم ولی واکنشی نشون نمیداد ،

_مرسا،مرسا صدای منو میشنوی.

یکتا با ترس کنار ما اومد، مرسارو تو بغلش گرفت و صدا میزد یکدفعه لرزش مرسا قطع شد ،

قهقه ای زد و از تو بغل یکتا اومد بیرون ، نگاهشو رو همه چرخوند و بعد زل زد به من،هنوز چشماش سفید بودن ، خنده ی وحشتناکی کرد و گفت:

_تاوانش رو کسی که برات عزیزترینه پس میده ،اینو فراموش نکن .

اینو که گفت دوباره خندید و بعد بیهوش شد ،همه باترس و تعجب به هم نگاه میکردیم . کنار مرسا نشستم و سرشو از زمین بلند کردم و تو دلم گذاشتم، یکتا دوید داخل ،یه لیوان آب اورد و کنارمون نشست ، یکم از آب رو با دستش تو صورت مرسا پاشید که مرسا چشماشو باز کرد و گنگ به ما نگاه میکرد، بلند شد نشست و دستی به صورتش کشید و گفت:

_انگار که من خوابم برد وسط کار ،ببخشید واقعا.حالاچرا اینجوری نگام میکنین؟؟؟

با این حرفش تعجبمون بیشتر شد.

(یکتا):_تو چیزی یادت نمیاد؟

_چی یادم بیاد؟داشتم خون رو میریختم روی گوی که خوابم برد دیگه، وایسین من هنوز به انگشتر نگاه نکردم.

زیر نگاه متعجب ما دستشو جلوی صورتش گرفت و به نگین انگشتر توی دستش خیره شد، بعد دستشو اورد پایین و به ما نگاه کردو گفت:

_چیه ؟چرا خشکتون زده منو نگاه میکنین؟امشبم همتون عجیبینا،من رفتم بخابم اصلا ،شب بخیر 

قلم:نیل. م

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت23

با تعجب به رفتن مرسا نگاه کردیم ،

(یکتا):_چیشد الان من نفهمیدم .

(آرتام):_فک کنم جن زده شده بود واقعا نمیدونم من.

_چیزی نیس من فهمیدم چیشد.

(یکتا):_خب بگو ماهم بفهمیم بخدا تو این چندوقت انقدر چیزای عجیب دیدم هنگ کردم .

_مربوط به تو نمیشه یکتا،نگران نباشید مربوط به من بود .

یکتا از جوابم ناراحت شد ولی چیزی نگفت و سرشو انداخت پایین ، چند دقیقه ای تو سکوت گذشت که آرتام گفت:

_خب فک کنم بریم سر کارمون بهتر باشه،قبل این ماجرا قراربود هدف بعدیمونو چک کنیم آرشام .

_آره حق با توعه یادم رفت،برگه ها کجاست؟

(یکتا):_نمیدونم ،همینجا بودن.

اطرافو نگاه کردیم ولی خبری از برگه ها نبود،هر سه با دقت همه ی حیاط رو چک کردیم ولی بازم پیدا نشدن.

(یکتا):_شاید باد که اومد برگه هارو برده ،اشکالی نداره صبح میگیم مرسا بنویسه دوباره.

_اوکی ولی این دفعه محض احتیاط، از روی هر نوشته باید چندتا کپی بگیریم و هرکدوممون داشته باشیم یه کپی ازش.

بچه ها سری تکون دادن ،بلند شدم و روبه آرتام گفتم:

_من میرم لب دریا ،احتمالا صبح برمیگردم ،مرسا که بیدار شد باهاش صحبت کنین و بگین دوباره بنویسه صفحه هارو .

_باشه داداش .

سویچ ماشین رو برداشتم و از خونه اومدم بیرون و سوار ماشین شدم ،نیاز به آرامش داشتم ،فکرم بدجوری درگیر بود ، سیگاری روشن کردم و با چندپک عمیقِ پی در پی تمومش کردم ، سرمو به پشتی صندلی ماشین تکیه دادم ،چشمامو بستم و دود سیگار رو که نگه داشتم بودم تو گلوم رو دادم بیرون ،

 تو حال و هوای خودم بودم که تقه ای به شیشه ی ماشین خورد، چشمامو باز کردم و سمت شیشه نگاه کردم ،هوا تاریک بود و چیزی مشخص نبود،

ساعتمو نگاه کردم تقریبا ۳ نصفه شب بود ، این دفعه یه نفر سمت شیشه ی شاگرد به شیشه زد ،ولی بازم که نگاه کردم چیزی مشخص نبود، کی بازیش گرفته این وقت شب ای بابا، از ماشین پیاده شدم و دورو اطرافو نگاه کردم ولی کسی نبود ، دستی تو موهام کشیدم و سوار ماشین شدم ،چند دقیقه ای صبر کردم ولی خبری نشد، حتما اشتباه کردم ، ماشین رو روشن کردم و سمت ساحل حرکت کردم .

((صبح روز بعد ))

محو تماشای دریا بودم ،انگار که خودمم جزئی از دریام ، دیشب تا حالا کنار دریا نشسته بودم و فکر میکردم ،وقتیم از فکر کردن خسته میشدم زل میزدم به دریا و توی زیباییش غرق میشدم ، صدای زنگ خوردن تلفنم باعث شد از اون حالو هوا بیام بیرون ،تلفن رو از تو جیبم برداشتم و تماس رو وصل کردم

_بله آرتام

 _داداش ساعت ۹شد،نمیخای بیای؟

_میام،مرسا بیدار شد؟

_آره ساعت ۶ یکتا بیدارش کرد ،ازون موقع داره برگه هارو مینویسه دیگه آخراشه.

_اوکی،یه ربع دیگه خونم .

_فعلا داداش.

تلفن رو قطع کردم ،از روی ماسه ها بلند شدم و خودم رو تکوندم ، این دفعه ماشین رو تو ساحل نیورده بودم و تو خیابون پارک کرده بودم، کفشامو از رو ماسه ها برداشتم و پا برهنه سمت ماشین حرکت کردم که یه نفر با صدایی آشنا صدام زد.

_آرشام

سمت صدا برگشتم ولی کسی نبود انگارحسابی توهم زدم برگشتم برم سمت ماشین که مرسا رو جلوم دیدم ،

لباس بلند سفید پوشیده بود و رنگش حسابی پریده بود، با لبخند نگام کرد ، گنگ تو چشماش نگاه کردم ولی چشماش فرق داشت،چشماش فوق العاده مشکی بود . مرسا که چشماش سبز بود ،اصلا مرسا اینجا چیکار داره ؟؟؟!،آرتام که گفت خونس. با تعجب لب زدم

_م م مرسا تو اینجا

مرسا سرد نگام کرد ، قهقه ای زد وناپدید شد ، سرجام خشکم زده بود ،به خودم اومدم و اطرافمو نگاه کردم ولی نبود ، من چم شده ،مرسا اخه نمیتونه اینجا باشه دیونه شدی پسر ،

تازه مرسا که چشماش سیاه نیست ،لابد بخاطر شکار نکردنه که توهم میزنم .

پوفی گفتم و سمت ماشین رفتم ،ماشین رو روشن کردم وبا سرعت راه افتادم ، توی ۱۰ دقیقه خودمو به خونه رسوندم زنگ درو زدم ،آرتام درو باز کرد زیر لب سلامی گفتم و وارد حیاط شدم ، بی بی داشت حیاطو جارو میکشید ،

با لبخند برای بی بی سری تکون دادمو رفتم داخل سالن ، مرسا داشت برگه هارو از روی کتاب مینوشت و یکتا هم کنارش نشسته بود و با گوشیش ورمیرفت ،

یکتا متوجه حضورم شد

_عه سلام آرشام ،صبح بخیر فراری .

مرسا هم سرشو اورد بالا و سلام کوتاهی گفت و بی تفاوت کارش ادامه داد.

_فراری چیه،یه شب خونه نبودم.

یکتا چشمکی زد و با کنایه گفت: _همون دیگه ،خوش گذشت ؟دختره رو رسوندی؟

با این حرف یکتا ،مرسا دست از نوشتن کشید و منو نگاه کرد .

اخمی به یکتا کردم و گفتم:

_لا اله الله همینم مونده تو به من تیکه بندازی، چتتو بکن بیخود برا من حرف در نیار .

رفتم تو حمام اتاق بی بی ، سریع دوش آب سردی گرفتم ، لباسامو پوشیدم و اومدم بیرون ، یکتا تو سالن نبود و فقط مرسا بود که هنوز داشت مینوشت، همونطور که حوله کوچیک رو روی موهام میکشیدم تا یکم خیسی موهام گرفته بشه و آب چکه نکنه ، سمت مرسا رفتم و کنارش نشستم .

کانال تلگرام:jadoyyssiyah@

قلم:نیل. م

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت24

بدون اینکه سرشو بلند کنه و نگاهم کنه به نوشتن ادامه دادو گفت:

_چیزی دیگه نمونده یه خط دیگه بنویسم تمومه .

بی حرف بهش نگاه میکردم و تو فکر اتفاقای صبح بودم ، چند دقیقه گذشت ‌که سرشو اورد بالا وباهم چشم تو چشم شدیم ،

_چرا انقدر نگام میکنی،چیزی شده؟

_نه، نگاه کردن جرمه؟

_نه حواس آدمو پرت میکنی ،تمرکزم به هم میریزه.

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_اونوقت چرا باید با نگاه کردن من حواس تو پرت شه ؟؟

اخمی کرد و مشتی به بازوم کوبید که دستش درد گرفت ، با درد دستشو تکون دادو گفت:

_لعنت بهت ،دستم شکست .

_میخاستی نزنی ،مگه من گفتم بزن ؟

نفسشو با حرص بیرون داد و چشماشو تو حدقه چرخوند ، از این لجبازیاش و رفتاراش خندم گرفته بود ولی نخندیدم و جدی نگاش کردم ،که گفت:

_برگه ها کامله میتونی بخونیشون دیگه .

_اوکی ،ممنون ‌.

_من میرم بقیه رو صدا بزنم بیان.

_باشه.

مرسا رفت وچند دقیقه بعد همراه با یکتا و آرتام اومدن داخل و روبه روی من نشستن.

_خب بچه ها، گوی رو پیدا کردیم ولی الان که شکسته نمیدونم اثر بدی داره تو نتیجه ی کار یا نه. امیدوارم که اثری نداشته باشه ، اولین هدفمون پیچیده بود امیدوارم بعدیش راحت باشه .

کاغذ رو برداشتم و خوندم ، بعد رو کردم سمت بقیه و شروع کردم به گفتن ترجمش :

_خب طبق نوشته ها هدف بعدیمون یه یاقوت کبود به شکل سوسک سرگینه،

(مرسا):_خب کجا باید پیداش کنیم؟

_آم خب،بیخودی امید داشتم به هدف بعدی .

(یکتا):_چطور مگه ؟چرا؟

دستی پشت گردنم کشیدم و لبخندی زدم و گفتم :

_چون باید بریم سمت سمنان.

(آرتام):_خب مگه سمنان چشه؟واضح حرف بزن.

_والا اگه سمنان بود خوب بود ،گفتم سمتش نه خود سمنان .

(مرسا):_آرشام درست توضیح بده ،ای بابا دیونمون کردی.

شونه ای بالا انداختم و گفتم: _خب باید بریم ریگ جن .

(آرتام):_نههههه ،شوخی میکنی.

_کاش شوخی بود ،واقعا مثل شوخی میمونه.

(یکتا):_پسرا، میشه یکدومتون قشنگ جوری که آدم متوجه بشه بگه چه خبره؟

_باید بریم کویر، تو شمال انارک و غرب جندق ،بهش میگن ریگ جن. هیچ‌ چشمه یا چاه آبی تو این منطقه وجود نداره،تو بیشتر نقشه‌هاهم از این منطقه اسمی برده نشده ،فقط هم دو کویر شناس اروپایی در گذشته تو سفرنامه‌های خودشون به وجود چنین کویری تو ایران اشاره‌ای کردن.

(مرسا):_صبر کنین من تو اینترنت سرچ کنم ببینم .

مرسا گوشیشو در آوردو تو اینترنت دنبالش گشت ،بعد چند دقیقه رو کرد سمت ما وگفت: _گوش کنین چی نوشته اینجا. بعد بلند شروع کرد به خوندن از روی گوشیش:

_*ریگ جن، شگفت‌انگیز‌ترین اسرار‌آمیز‌ترین و ترسناک‌ترین منطقه ایران است که با وسعتی در حدود۴۵۲۶ کیلومتر مربع در جنوب غربی دشت کویر واقع است، با باتلاق‌های سهمگین که مرگ را برای هر موجودی زنده‌ای به ارمغان می‌آورد. اتفاقات بی‌پاسخ و توجیه نشده بسیاری در این منطقه روی‌داده است و نمک‌زار‌های این منطقه محل قتل و دفن موجودات زنده بسیاری بوده است. فرورفتن در گل و لجن در «ریگ جن»، شاید یکی از خطرناک‌ترین اتفاقاتی باشد که ممکن است گریبان گیر مسافران ناوارد شود و آنها را به کام مرگ بکشاند. سال‌های متمادی، هیچ‌کس جرئت آنکه به «ریگ جن» سفر کند و راز این کویر اسرار‌آمیز را کشف کند، نداشت، یا اگر حتی جرئتش را هم داشت،‌ به دلیل ناآشنایی با منطقه درراه می‌ماند.*

مرسا بعد از اینکه اینارو خوند رو کرد سمت من و گفت:

_میمیردی نمیگفتی امیدوارم هدف بعدیمون خوب باشه؟؟؟

_خب به من چه ربطی داره ،انگار با گفتن من اینجوری شد،اینا از قبل نوشته شدن، نه الان بخاطر حرف من.

(آرتام):_بچه ها آروم باشین،کافیه ،الان وقت دعوا نیست ، آرشام الان باید چیکار کنیم؟

_هیچی دیگه چاره ای نیست باید بریم .

(یکتا):_حالا این یاقوت رو تو این کویر ،اونم به این بزرگی از کجا پیدا کنیم؟

_هیچ ایده ای ندارم ،تنها راهنمامون انگشتر مرساست،اینجا چیزی از مکان دقیقش نگفته ،فقط گفته تو این کویره.

(مرسا):_عالیه،معرکس،همینو کم داشتیم.

(آرتام):_خب با این اوضاعی که این کویر داره، فک کنم برای احتیاط، بهتره اندازه دو هفته همراهمون آب و غذا و خون ببریم .

(مرسا):_آره دیگه ، بعدشم اگه بیشتر گیر افتادیم ،یه کیسه خون متحرک دنبالتونه،((منظورمرسا خودشه،که در صورت گیر افتادن طولانی مدت در کویر، از خونش به عنوان غذا استفاده میکنن )) شماها که چیزیتون نمیشه. یا اگه جونوری چیزی اونجا نیشم بزنه چی ؟؟

با اخم بهش نگاه کردمو گفتم:

_من اگه از گرسنگی خشک بشم هم خون تورو نمیخورم،نترس.((خوناشام ها در صورتی که طولانی مدت خون نخورن و تغذیه نکنن، بدنشون خشک میشه و مثل مومیایی میشن، ولی نمیمیرن)).انقدر برای مایی که اینجا کنارتیم مهم هستی که نخایم ازت به عنوان کیسه خون استفاده کنیم.

مرسا دستی به صورتش کشید و نفس عمیقی کشید،بعد سرشو انداخت پایین و آروم گفت:

_از همتون معذرت میخام ،یه لحظه ترسیدم، نفهمیدم چی دارم میگم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت25

 یکتا مردد و شرمنده دستاشو توی هم گره کرد و گفت:

_حق باتوعه مرسا،دیشب که داشتی از خونت روی گوی میریختی،اگه آرشام متوجه حال من نشده بود ،معلوم نبود چه بلایی سرت میوردم،حتی نمیتونم تصورشو بکنم که اگه اتفاقی برات میفتاد از عذاب وجدان چطوری باید زندگی میکردم.

(مرسا):_ت ت تو میخاستی به من حمله کنی؟؟؟؟

_مرسا آروم باش،من به یکتا حق میدم،اون تازه تبدیل شده ،تاحالا توی موقعیتی که کسی جلوش خونریزی کنه نبوده، خوردن خون تازه انسان رو تجربه نکرده،از همون لحظه ی تبدیلش تا الان از خون حیوانات یا کیسه خون هایی که از مراکز انتقال خون اوردیم تغذیه کرده. فکر کردم کاملا امادس و مشکلی نداره که اون صحنه رو ببینه ،ولی اشتباه از من بود،نباید سرزنشش کنی چون دست خودش نیست.

(یکتا):_من نمیتونم هدف بعدی رو همراهتون بیام،نمیخام بلایی سر مرسا بیارم ،هنوز بخاطر حواس پرتیم تو غرق شدن مرسا خودمو نبخشیدم.

_ولی یکتا تو خوب از پسش بر اومدی،زود به خودت مسلط شدی و رفتی تو حیاط.

(یکتا):_من نمیام آرشام،هنوز اماده نیستم.شما برید من پیش بی بی میمونم .

_باشه . به آرتام اشاره کردم که بلند شه بریم ،باید واسه سفرمون وسیله میگرفتیم . اینجوری یکتا و مرسا هم یکم تنها میموندن تا باهم صحبت کنن.

لباسای بیرونمون رو پوشیدم ، از خونه بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم .

(آرتام)_خب داداش چیا لازم داریم ؟؟

_ما ‌که چیز زیادی لازم نداریم برای مرسا باید کلی وسیله بگیریم .

(آرتام):_راستی خون اگه ببریم فک کنم توی اون گرما ،میدونی که زیاد باب میل نیست.

_اره میدونم،یکم میبریم برای توی راه ،اون مدتیم که اونجاییم رو مجبوریم با غذای انسانی سر کنیم و قید خون روبزنیم.

ماشین رو روشن کردم و سمت فروشگاه رفتم،          از فروشگاه اندازه ی سه هفته ، کنسرو ،آب، تنقلات،آجیل ،میوه خشک و خلاصه هرچیزی که فکر میکردم لازم باشه رو گرفتیم.

بعد از فروشگاه ، چندجای دیگه هم رفتیم و یسری وسایل یدکی برای ماشین ،چندتا تخته چوب ،طناب،چراغ قوه ،جعبه کمک اولیه و ... خریدیم .

سمت خونه راه افتادم ، چند دقیقه بعد دم خونه ماشین رو نگه داشتم.

_خب آرتام پیاده شو وسایل رو هم با خودت ببر داخل ،من چندجا کار دارم انجام بدم میام .

(آرتام):_کجا ؟چیکار داری ؟

اخمامو تو هم کردمو منتظر نگاهش کردم

(آرتام):_باشه باشه ،پیاده میشم.

از ماشین پیاده شد و زنگ رو زد ،در رو براش باز کردن . یکی یکی وسایل رو داخل برد و بعد در ماشین رو محکم بست .

_یواش ،چه خبرته؟؟؟

(آرتام):_هیچی خان داداش شما برو به کارات برس.

پوزخندی زدم و پامو تا ته روی پدال گاز گذاشتم که صدای کشیده شدن تایرای ماشین روی اسفالت در اومد و با سرعت از خونه دور شدم.

دم یه پاساژ ایستادم و پیاده شدم، از یکی از بوتیکای پاساژ چند دست لباس نخی رنگ روشن به سلیقه خودم برای مرسا گرفتم ، مغازه های دیگه روهم گشتم و ضد آفتاب، عینک آفتابی ، کلاه و خلاصه هرچیزی که فک میکردم لازمه رو براش خریدم ، برای خودم و آرتام هم چنددست لباس و کوله پشتی بزرگ گرفتم . ۳ جفت پوتین، یکی برای خودم، یکی برای آرتام و یکی برای مرسا گرفتم. کف پوتینها جنسش پلاستیک بود و روی پوتینها چرم خالص ،برای کویر بهترین کفش همینا بود.

خریدارو توی ماشین گذاشتم و سمت خونه حرکت کردم ، توی راه دم یه پمپ بنزین ایستادم و چندتا ۲۰ لیتری بنزین گرفتم که اگه اونجا بنزین تموم شد، توی کویر گیر نیفتیم.

ساعت تقریبا ۶ عصر بود که رسیدم خونه، وسایلی که خریده بودم رو برداشتم،انقدر زیاد بودن که خودم پشتشون گم شده بودم ، به سختی زنگ خونه رو زدم و منتظر ایستادم،

بعد چند دقیقه یکتا در خونه رو باز کرد و با تعجب بهم نگاه میکرد ،

_اگه اجازه بدی میخام بیام داخل .

از جلوی در رفت کنار ، اومدم داخل و سمت سالن رفتم ،یکتا هم پشت سرم میومد .

به سالن که رسیدم آرتام و مرسا نشسته بودن و باهم صحبت میکردن ، وسایل رو کنار سالن روی زمین گذاشتم وبی توجه به نگاهاشون، رفتم سمت اتاق بی بی که لباسامو عوض کنم .

بعد از عوض کردن لباسام اومدم از اتاق بیرون ،بچه ها در حال بررسی خریدا بودن ،با اومدنم نگاهاشون چرخید سمت من و منتظر نگام میکردن.

_چیه خب، لباس لازم بود برای سفر گرفتم اومدم .

(مرسا):_اونوقت تو سایز منو از کجا میدونستی که برام لباس گرفتی ؟؟؟

_خب مشخصه دیگه با یه نگاه میشه حدس زد .

(مرسا):_اونوقت سایز پامم با یه نگاه حدس زدی که برام کفشم گرفتی؟؟؟؟

_چقدر سوال میپرسی،درست حدس زده بودم حالا؟

(مرسا):_والا مامانمم که منو بدنیا اورده تاحالا انقدر دقیق روی سایز برام لباس نگرفته بود که تو گرفتی.

_خب خوبه، خداروشکر که اندازن .

مرسا چپ چپ نگاهم کردو زیر لب گفت: _پرروی هیز .

حرفش از گوشای تیز من دور نموند،که با لبخند گفتم:

_خواهش میکنم ،قابلی نداشت.

 یکتا و آرتام ریز ریز میخندیدن و به مرسا نگاه میکردن.

_خب دیگه شوخی کافیه ،امشب حرکت میکنیم . یکتا مطمعنی نمیای؟

_آره،مرسا هم وقتی نبودین کلی باهام حرف زد تا راضیم کنه بیام، ولی من تصمیممو گرفتم .

_باشه.

ساعت ۱۱ آماده شدیم و وسایل رو توی ماشین گذاشتیم ، از بی بی و یکتا خداحافظی کردیم و راه افتادیم سمت سمنان. بی بی دوباره مرسا رو به من سپرد بودو منم قول دادم بهش که مراقبش باشم. این دفعه دیگه نمیزارم اتفاقی براش بیفته،

تو آینه به مرسا نگاه کرد که طبق معمول روی صندلی عقب خواب بود ،

_آرتام نگاش ‌کن .

آرتام سرشو برگردوند عقب و مرسا رو نگاه کرد .

(آرتام):_آره به کوالا گفته زکی .

خندیدم و بی حرف به رانندگی ادامه دادم .

(آرتام):_آرشام حالا چطوری از مرسا محافظت کنیم؟

_چیزی نمیشه دونفری از پسش بر‌میام.

(آرتام):_به نظرت چی سر راهمون قرار میگیره؟؟

_نظری ندارم.

آرتام خندیدو گفت:

_مثل فیلم تخیلیا فک کنم یه عقرب قول پیکر بهمون حمله کنه .

لبخندی زدم ،دستمو سمت ضبط ماشین بردم ویه آهنگ بیکلام پلی کردم ، صدای آهنگ رو کم کردم تا مرسا بیدار نشه، البته مرسا حالا حالاها بیدارنمیشه.

(آرتام):_داداش میگم بزن کنار من بشینم یکم،حوصلم سر میره اینجوری.

بی حرف ماشین رو زدم کنار و پیاده شدم و رفتم سمت شاگرد سوار شدم، آرتام نشست پشت فرمون و راه افتاد، سیگارمو روشن کردم و به جاده خیره شدم ،

با سرعت خیلی زیادی میرفت و اصلا توجهی به سرعتش نداشت ، دستشو برد سمت ضبطو آهنگارو بالا پایین کرد ، یه آهنگ از اِمینم گذاشت و صداشو تا ته زیاد کرد، برگشتم سمتش و نگاش کردم که با نیش باز به جاده خیره بود و اهمیتی به نگاه من نداد،

سری به نشونه تاسف تکون دادم و سیگارمو کشیدم .

 ساعت ۵ صبح بود که رسیدیم دم ورودی سمنان، سرم از صدای بلند اهنگایی که آرتام گزاشته بود داشت منفجر میشد

 _آرتام بزن کنار

_چرا داداش چیشده؟

_بزن کنار تا کاری دستت ندادم .

ماشینو زد کنار ،از ماشین پیاده شدم و درو محکم بستم ، دستمو تو جیبم کردم ،به ماشین تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم .

چند دقیقه همونطور ایستادم و بعد‌ در ماشین رو باز کردم و از توی داشبورد نقشه رو در اوردم و روی کاپوت ماشین پهن کردم.

آرتام هم از ماشین پیاده شد و کنارم ایستاد ،

_خب داداش کدوم طرفی باید بریم؟

_این مسیر رو باید بریم ۳۰ دقیقه ای میرسیم ۵۵ کیلومتر راهه.

سوار ماشین شدیم و راه افتادیم ،این دفعه خودم پشت فرمون نشستم و نزاشتم آرتام آهنگ بزاره ،

۲ ساعتی از رسیدنمون به ریگ جن گذشته بود و هنوز توی کویر داشتیم میرفتیم، هوا هم داشت کم کم گرم تر میشد، مرسا هنوز خواب بودو بیدار نشده بود.

_آرشام میخای مرسا رو بیدار کنم؟

_نه ولش کن ،خواب باشه بهتره .

بی هدف یه مسیر مستقیم رو در پیش گرفته بودم و میرفتم ،همه جا پر از تپه های ماسه ای هرمی شکل بود و تا چشم کار میکرد، اثری از هیچ جنبنده ای نبود. یکم دیگه که پیش رفتیم ،صدای آلارم چِک بنزین در اومد ،

ماشین رو نگه داشتم تا بنزین توی ماشین بریزم، از ماشین پیاده شدم و دوتا از دبه های ۲۰ لیتری رو توی باک ریختم و در باک رو بستم. به بدنه ماشین تکیه دادم و اطرافمو نگاه کردم ، واقعا چطوری باید یه سنگ کوچیک رو توی این کویر بزرگ پیدا میکردیم.

(آرتام):_داداش بیام کمک؟

_نه تموم شد،الان میام .

دوتا دبه ی خالی از بنزین رو همونجا رها کردم و سوار ماشین شدم ،

ماشین رو روشن کردم و به حرکت ادامه دادم ،تقریبا ۱ ساعتی رو از تپه های ماسه ای بالا و پایین میرفتیم که همون دبه های خالی رو دوباره دیدم، باتعجب ماشین رو نگه داشتم .

(آرتام):_چیشده داداش؟چرا ایستادی؟

_دبه ها رو نگاه کن

(آرتام) :_خب،دوتا دبن دیگه ،چیشده مگه؟

از ماشین پیاده شدم ، آرتام هم همراه با من از ماشین پیاده شد ، سمت دبه ها رفتم و از روی ماسه ها برداشتمشون و نگاهشون کردم،

_من اینارو انداختم رو زمین ،همون دبه هان.

(آرتام):_نمیفهمم، ینی چی؟

_ من یک ساعت پیش که ایستادم بنزین ریختم تو ماشین ،این دبه هارو انداختم.

(آرتام):_چطور ممکنه داداش ،ما خیلی ازونجا دور شدیم ،شاید یکی دیگه مثل ما بنزین ریخته تو ماشینش دبه هارو انداخته اینجا .

_برفرض که یه نفر دیگه این مسیرو اومده و دبه هارو انداخته ،پس اینو چی میخای بگی؟

دبه هارو برگردوندم و اسم خودم رو که با ماژیک ته دبه ها نوشته شده بودن رو نشونش دادم

_ اون موقع که میخاستم بنزین بگیرم ،حوصله نداشتم منتظر بایستم،برای همین اسمم رو ته همه دبه ها با ماژیک نوشتم و دادم به مسئول باجه تا پرشون کنه، خودم هم رفتم پاساژ برای خرید ،بعد تو راه برگشت به خونه، اومدم ازش دبه هارو گرفتم.

@jadoyyssiyah قلم:نیل. م

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...