رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Mah.m

رمان دُختَرِ رَقصان | Mah.m کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

#پارت_شانزدهم

نشستم روی زمین، تکیه دادم به تنه درخت .با نگاهم شروع کردم به کاوش کردن اطراف، توی تاریکی شب قبل، چیز زیادی معلوم نبود. اینجا واقعا زیبا بود. یه تیکه از بهشت، نمی دونستم اینجا خونه کی هست و همچین جایی چطور ممکنه وجود داشته باشه...ولی دل کندن ازش برام سخت بود.

چشام رو بسته بودم و نفس های عمیق می کشیدم. بعد چند دقیقه نشستن، تصمیم گرفتم کمی قدم بزنم.

همین طور داشتم به اینور اونور نگاه می کردم که، نگاهم خیره موند به یک گوشه.

نزدیک تر رفتم! باورم نمی شد. گل هایی زیبا به شکل دختران کوچک، که دامنی به تن داشته و بازو های سفیدشون رو به حالت رقص در آورده بودن.

سرم رو نزدیک تر بردم، بو کردم! بوی زندگی می داد.

با دستم لمسشون کردم! دلم رفت براشون، خیلی ناز و زیبا بودن. خیره بهشون به فکر فرو رفته بودم که شاپرک بزرگی به روی برگ ها نشست. لبا هام به خنده وا شد. دستم رو به سمتش دراز کردم که پر کشید. به دنبالش منم بلند شده و به سمتی که می رفت قدم برداشتم.

_________

(راوی)

آیه خنده کنان، به دنبال شاپرکش بود و خبر نداشت چند جفت چشم محو دیدن آن همه زیبایی شده اند.

دل هامون، به لرزه در آمده بود! گم شده بود بین گیسو های پر پیچ و تاب، فرشته کوچولوی مقابلش! ناگهان لب هایش تکانی خورده و شعری در وصف حال خود گفت:

•زلف هندوی تو در تابست و ما را تاب نیست/چشم جادوی تو در خوابست و ما را خواب نیست•

در آن سوی خانه نازی بود که با خشم شاهد نگاه خیره هامون بر روی دختر گیسو بلند و طناز، رو در رویش بود.

________

(آیه)

توی حال و هوای خودم بودم که صدای هامون از چند فرسخی ام بلند شد!

در حالی که دست بر جیب به طرفم قدم بر می داشت حرف می زد: اخم و تخم گریه هات برای منه، عشوه هات برای یکی دیگه. چه جالب!

گنگ نگاهش کردم: منظورت چیه ؟

با چشم به سمتی اشاره کرد.سرم رو برگردوندم، حامد!

با چرخیدن نگاهم به سمت پنجره اتاقش، پرده رو انداخت و فاصله گرفت.

اینبار به هامون نگاه کردم. با اخم های درهم و دندون های قفل شده گفتم: بفهم داری چی می گی!

ویرایش شده توسط Mah.m

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت_هفدهم

هامون نگاهی گذرا به پنجره اتاق حامد انداخت و انگار نه انگار که حرف منو شنیده باشه ادامه داد: ولی حامد گزینه خوبی برات نیست، نه که بد باشه!نه.

قدمی جلو اومد و نگاه پر سوز و گداز اش را به موهایم دوخت!

دوباره لب های خوش فرم اش پوزخند ای به خود گرفته: به پای من نمی رسه!

نگاه گیج و گنگم در پی لب هایش بود و اون بدون هیچ حرفی همانطور که اومده بود رفت.

موهای پریشونم رو از جلوی صورتم کنار زدم و قدم هام رو به سمت خونه کشیدم.

باید ناهار درست می کردم. امیدوارم این روزا زودتر تموم بشه...نمی خوام این احساسی که از بیخ و ریشه اشتباهه ادامه پیدا کنه.

بعد درست کردن ناهار که ترجیح دادم ماکارونی باشه...با برداشتن سهم خودم به طرف پله ها قدم برداشتم...سخت بود برام هم نشینی با نازی که زبونش از نیش عقرب زهردار تر بود.

در اتاق رو باز کردم...نگاه کردنم به تخت همانا و صدای شکستن سینی روی دستم همانا.

هامون ولی تکونی به خودش نداد و همچنان با بالا تنه ای لخت و دستی بر چشمانش روی تخت دراز کشیده بود.

با احتیاط از روی خرده شیشه ها رد شدم، نگاه شرم زده ام رو از سینه ستبرش گرفتم و با صدای بلندی گفتم: اینجا چیکار می کنید؟ لطفا از روی تختم بلند شید.

با همون ژستی که احساس می کردم وقتی نگاهم بهش میافته دلم قیلی ویلی میره گفت: خونه خودمه. هرجایی که دلم بخواد و احساس راحتی بکنم دراز می کشم....الانم یک گوشه بشین صداتم در نیاد که خیلی خوابم میاد.

دهن باز مونده ام رو بستم و ترجیح دادم سکوت کنم.

بعد از جمع کردن خرده شیشه ها به سمت آشپزخونه رفتم. بقیه در حال غذا خوردن بودند، بدون حرفی دو ظرف دیگه برداشتم و  بعد پر کردنشون از ماکارونی خواستم به سمت اتاقم راه بیافتم که صدای نازی بلند شد: کجا؟ اونم با دو تا ظرف!

برگشتم و با پوزخندی بر لب: یکیشون برای آقا هامونه...تو اتاق من استراحت می کنن.

با صدای افتادن چنگال نازی به زمین، نگاه همه به سمتش برگشت.

نازی با عجله بلند شد و به سمت طبقه بالا راه افتاد، من و بقیه هم به دنبال اون.

در اتاق رو یک ضرب باز کرد.

هامون که انگاری فکر می کرد منم با صدای خواب آلودی گفت: آیه مگه نگفتم سر و صدا نکن بزار بخوابم هووف بیا بگیر بشین.

نازی که با شنیدن حرف هامون عصبی تر شده بود غرید: هامون تو اینجا چیکار می کنی؟

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت_ هجدهم

هامون که انگار تازه صدای نازی رو تشخیص داده بود، آروم دستش رو از چشماش برداشت و بلند شد روی تخت نشست.

تا نگاهش به بقیه بچه ها که پشت سر نازی صف کشیده بودن افتاد، اخم هاش رو درهم کشید و اینبار نگاه سرزنش گرش من رو نشونه گرفت.

بدون توجه به بقیه و اخمای درهم هامون، قدم هام رو به سمت میز کوچولوی تخت برداشتم و همزمان با صدایی آروم حرفام رو زدم.

-براتون ناهار آوردم بفرمایید.

هامون هوف بلندی کشید و رو به حامد گفت: حامد نازی و بچه ها رو ببر بیرون میام الان

بعد گفتن حرفش بلند شد و پیراهن مردونه مشکی رنگش رو که عجیب بهش میومد رو به تن کرد.

نازی بدون توجه به حامدی که از بازوش گرفته بود برای بیرون بردنش غرید: من جایی نمیرم!

هامون با همون اخمای درهم بلند گفت: بیرون!

نازی با بغض نگاهی بهمون کرد و زود از اتاق خارج شد و بقیه هم پشت سرش.

با رفتنشون هامون روی تخت نشست و بهم گفت میز رو ببرم جلوتر تا ناهارش رو بخوره.

با گذاشتن ظرف ها بر روی میز تا خواستم دستمو بکشم، دست مردونش قفل مچ ظریفم شد.

نگاه پرسشگر ام رو به نگاه مشکی یخبندانش دوختم...صداش بلند شد: بشین!

بدون حرف اضافه ای نشستم و شروع به خوردن ماکارونی مورد علاقه ام کردم.

با تموم شدن غذا، هامون از سرجاش بلند شد و عزم رفتن کرد.

با عجله بلند شدم: صبر کن

ایستاد ولی برنگشت، صدام رو با سرفه ای صاف کردم و به زور حرف رو زدم: میشه ازتون یک چیزی بخوام؟!

سرش رو کمی خم کرد و گفت:چی

من منی کردم: راس....ت..ش میشه برام یک ویولن تهیه کنید!

اینبار کاملا به سمتم برگشت و با ابرویی که یک تاش رو بالا انداخته بود گفت: ویولن؟ برای چی می خوای؟

-برای نواختن...

چند ثانیه بهم زل زد و سپس بدون گفتن هیچ حرفی اتاق رو ترک کرد.

هوف بلند بالایی کشیدم و از پنجره کوچک اتاق به نمای بیرون زل زدم.

چرا دیگر برای رهایی تلاش نمی کردم!؟

 

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت_ نوزدهم

روز ها پشت سرهم می گذشت.هامون بعد از اون روز دیگه اینجا نیامده بود. حامد رو هم زیاد نمی دیدم از بچه ها شنیده بودم محموله جدیدی تو راهه و حامد بهش رسیدگی میکنه.

دیگه خبری از تیکه های نازی نبود و هروقت منو می دید با اخم ازم رو می گرفت.

______

از حموم خارج شدم و به سمت اتاقم به راه افتادم. از شانس بدم همه اتاق ها سرویس بهداشتی داشتن به جز اتاق من.

در اتاق رو باز کردم و وارد شدم، نگاهم به آینه کوچک گوشه اتاقم افتاد. موهای بلندم خیس دورم پخش شده بودند...نگاهم خسته و پژمرده به نظر میومد.

با صدای باز شدن در نگاه سرزنشگر ام رو به اون سمت برگردوندم...انتظار هرکسی رو داشتم جز هامون!

نگاهش خیره موهام بود.

با صدای معترضی گفتم: نمیشه قبل وارد شدن در بزنی؟!

بدون اهمیت دادن به حرفم به طرفم قدم برداشت، تازه متوجه جعبه توی دستش شدم.

جعبه رو به طرفم گرفت. پرسشگر نگاهش کردم. آروم لب زد: بازش کن.

نشستم روی تخت، باز کردن جعبه همانا و نشستن لبخندی بر لبم همانا. دستم رو بر روی ویولن دوست داشتنی داخل جعبه کشیدم. من عاشق این لعنتی بودم. تنهایی باعث شده بود به انواع کلاس ها برای یادگیری برم و ویولن هم یکی از اونها بود که استعداد زیادی در نواختنش داشتم.

بدون توجه به هامون ویولن رو، روی شانه چپم قرار دادم و آروم آرشه رو روی سیم ها کشیدم.

چشم هام رو بسته بودم و غرق در نواختن بودم که با صدای دست زدن هامون به خودم اومدم.

نگاه خجالت زده ام رو به نگاه پر تحسینش دوختم.

هامون: فوق العاده بود کوچولو!

برای بار اول نه تنها از شنیدن کلمه کوچولو اخم نکردم بلکه لبخندی شیرین بر روی لب هام نشست.

بلند شدم، نمی دونستم اسم این حس چیه و اون لحظه چرا دلم می خواست اون کار رو انجام بدم، ولی بدون توجه به همه ی سوال های بی پاسخ ام به طرفش رفتم و بغلش کردم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت_بیستم

دست هاش با مکث دور کمرم حلقه شدن. متعجب بود! مثل خودم.

بعد از چند ثانیه مکث دستام شل شدند و از آغوشش جدا شدم. نمی تونستم تو صورتش نگاه کنم. دست های لرزونم رو پشت سرم قایم کردم و با صدای هیجان زده ای گفتم: من ...من نفهمیدم چرا...

حرفم رو نصفه ول کردم و به گفتن ممنون بابت ویولن بسنده کردم.

هامون بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شد.

__________

بعد از درست کردن شام و رفتن بچه ها به اتاقشون، تصمیم گرفتم اندکی پیش درخت محبوب و گل های رقصانم بگذرونم.

با برداشتن ویولن و شمع کوچکی که از به زور پیداش کرده بودم از خونه خارج شدم. تاریکی شب حس بدی بهم می داد ولی با فکر کردن به آن گل های کوچولوی سفید رنگ همه ی ترسم رو فراموش کردم.

شمع رو روشن کردم و با زدن لبخندی کمرنگ،  چشم هام رو بستم و با نواختن در خیالات خودم غرق شدم.

دلم سوز داشت...تنها بودم و تنهاتر شده بودم.

دلم برای پدری که یک بار دست نوازش بر سرم نکشید تنگ شده بود! دلم برای مادری که یک بار پای درد و دل هام ننشست تنگ شده بود. برای برادری که فقط اسم برادر رو به یدک می کشید و اونقدر غرق در عشق پر پر شده اش شده بود که حتی آیه نامی رو نمی شناخت.

با احساس خیسی گونه هام به خودم اومدم. لبخند تلخی زدم و اشک های سردم رو پاک کردم.

دستم رو برای لمس آن سفیدی دلبر دراز کرده بودم که صدای حامد متوقفم کرد.

- عالی بود! 

بدون نگاه کردن بهش ممنونم آرامی گفتم.

کنارم نشست. صدام زد، و من فکر کردم هامون طور دیگری صدایم می کند یا من طور دیگری می شنوم؟

با تکون دستش به خودم اومدم. نگاهش کردم

- چرا اینقدر داغونی؟ این اشک ها بخاطر چیه؟

چشم هامو ازش دزدیدم: بخاطر دوری از خانواده م...برای ناحق زندانی شدنم....چند روزه از این خونه پا به بیرون نذاشتم، بخاطر چی؟! بخاطر چیزی که اصلا روحمم ازش خبر نداره.

حامد سرش رو شرمنده تکونی داد: آیه بخدا..م.ن

- به به می بینم خلوت کردین.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت_بیست و یکم


ناخودآگاه از حامد فاصله گرفتم، با پوزخندی بر لب، قدم به قدم نزدیکمون می شد.

با فاصله اندکی کنارم وایساد، طرح پوزخند لب هاش جاش رو داده بود به اخم هایی درهم.

روبه حامد با لحنی محکم گفت: برو بالا، یکم بعد میام کارت دارم.
حامد با دست هایی مشت کرده از راهی که اومده بود رفت.

چرخی به دورم زد، آب دهنم رو با صدا قورت دادم.

قدم هاش رو به سمت گل های رقصانم می کشید و در دل من رخت می شستن. از این مرد می ترسیدم! از مردی که با لبخندش گل شکوفا می داد و با اخم‌ هایش زبان می برید.

خم شد و شمع در حال آب شدن رو برداشت. رو در رویم وایساد.

روشنایی شمع فضای جالب و در حین حال خوفناکی رو به وجود آورده بود. نسیم ملایمی شروع به وزیدن کرد. با دیدن شمعی که در حال خاموش شدن بود هر دو، در یک آن دست هامون رو حائل شمع کردیم.

چند ثانیه بعد،صدای آرام اش گوش هام رو نوازش داد:

*به آیه آیه چشم خمار تو سوگند
پس از نگاه خرابت شراب نازل شد*

قلبم ناآرام بود. خیره هم بودیم، غافل از روزهایی که مانند شمع در دستانمان، در حال ذوب شدن بود.

من در چشم های قیر مانندش دنبال ستاره های چشمک زن بودم و او گویا در سبزی چشم هام، برگ های درخت بید مجنون را  می شمرد.

جلوتر اومد و من مجبور به عقب تر رفتن شدم. اون جلوتر می اومد و من عقب تر، با تکیه دادنم به درخت بید قدم های اونم وایساد.

نه می خواستم و نه می تونستم نگاهش کنم. چشم هام رو بستم و بستن چشم هام مساوی بود با نشستن لب های داغ اش بر پیشانی بلند ام.
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت_بیست و دوم

 

نفس هام به شمار افتاده بودن. دقایقی گذشت که با احساس کنار رفتنِ هامون چشم هام رو باز کردم.

صداش رو در حالی که داشت به طرف خونه می رفت شنیدم: فردا صبح آماده باش، می ریم بیرون.

باشه ضعیفی گفتم و دست هام رو، روی گونه هام قرار دادم. گرمم بود و می دونستم مثل همه وقتایی که خجالت می کشیدم، لپ هام گل انداخته.

به طرف ویولن رفتم و با برداشتنش، خودم رو سلانه سلانه داخل اتاقم انداختم.

برای بار اول نمی خواستم به هیچی فکر کنم. چشم هام رو بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم.

___________

هامون با اخمی پررنگ کنارم قدم بر می داشت و من با خوشحالی اطراف رو می کاویدم. 

با ذوق کودکانه ای گفتم: هامون؟ داریم کجا می ریم؟

صورتش رو با بی تفاوتی برگردوند و به راهش ادامه داد.

با خشم دندان ساییدم و سرم رو برگرداندم.

حتی نمی خواستم به اتفاقات شب گذشته فکر کنم. به بوسه گرم اش وسط پیشونی ام. درکش نمی کردم، نه آرامی شب قبلش رو که با بوسه ای خاتمه یافت. و نه خشم و بی تفاوتی الان اش رو‌ که گیجم کرده بود.

با توقف ماشین به خودم اومدم. پیاده شده و به دنبال هامون راه افتادم.

*مزون حسینیان*

به حالت سوالی نگاهش کردم: برای چی اومدیم اینجا؟!

نفس اش رو کلافه بیرون داد: چقدر سوال می پرسی! 

با باز شدن در نگاهم رو به اون طرف سوق دادم. دختری قد کوتاه و تپلی، با قیافه ای معمولی. سلام بلندی رو به هامون داد و انگار نه انگار منم اونجام.

بدون توجه به هردو تنه ای به دختره زدم و وارد شدم!

صدای بلند دختره رو که آخ گفت رو شنیدم ولی با لبخند دندان نمایی به طرف مبل راحتی وسط سالن رفتم.

چند دقیقه بعد هامون به همراه دختری که دست به شانه اش گرفته بود، وارد شدن.

تا هامون کنارم جای گرفت، به سمتش مایل شدم و آروم در گوشش گفتم: بگو دیگه چرا اومدیم؟ 

بالاخره نگاهش رو به طرفم چرخوند و لب زد: فضول

لب هامو برچیدم و گفتم: عه هامون

با نگاه خاص اش بهم، لب هام به حالت قبلی برگشت و اخم هام درهم شد. داشتم فراموش می کردم این شخصی که خودم رو براش لوس می کنم، شخصی هست که روز هاست من رو به ناحق زندانی خودش کرده.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت_بیست و سوم

با تکان های دست هامون به خودم اومدم: چیشده آیه؟!

دستش رو‌کنار زدم و ازش فاصله گرفتم.

همون لحظه خانوم مسن و در حین شیک پوشی وارد شد.

رو به هردومون با لبخند بزرگی، خوش آمدگویی کرد.

و سپس سرش رو به طرف من چرخوند و با دستش به سمتی اشاره کرد: از این طرف، بفرمایید.

بدون کوچک ترین نگاهی به هامون همراه اش به راه افتادم.

- خب چه مدل لباسی مد نظرتون هست؟

هامون حتی بهم اطلاعی هم نداده بود! چقدر از دستش دلگیر بودم.

با گیجی نگاهی به شخص روبه رویم انداختم، و‌چقدر دلتنگ مادرم بودم خدا می دونست.

آیه: راستش.. اوم.. بهش فکر نکردم،لطفا خودتون راهنماییم کنید.

با خوش رویی گفت: حتما عزیزم.

در حال نشون دادن لباس ها بهم بود که، نگاهم خیره موند به لباس فوق العاده زیبای قرمز رنگ کنج دیوار.

- دوس داری امتحانش کنی؟!

نگاه کوتاهی بهش انداختم: خیلی خوشگله

لبخندی بهم زد و با صدای بلند دخترک تپل مانند رو صدا زد: بیتا بیتــا 

بیتا نفس زنان بله ای گفت: لباسی که چند روز قبل برامون اومده رو، برای خانوم آماده کن.

چشم های بیتا گرد شد و با حسادت مشهودی گفت: ولی اعظم جون اون لباس برای هر شخصی مناسب نیست!

خانومی که تازه اسمش رو فهمیده بودم گفت: تو‌کاریت نباش آماده اش کن.

بیتا پشت چشمی نازک کرد و رفت.

اعظم خانوم: دخترم شما تو اتاق پرو باش، تا لباس رو بیارن.

لبخندی زدم و به سمت اتاق پرو رفتم. بعد از چند دقیقه بیتا اومد.

با حرص لباس رو به سمتم گرفت.

اهمیتی ندادم و مشغول پوشیدن لباس شدم.

با نگاه کردن به آینه لبخند زیبایی صورتم رو احاطه کرد.

لباس مدل پرنسسی، به رنگ قرمز! عاجز مانده بودم از توصیف آن لباس زیبا.

- خیلی بهت میاد دخترم، ماه شدی

به سمت اعظم خانوم برگشتم، بیتا در کنارش با چشم های مبهوتی نگاهم می کرد.

رو به اعظم خانوم گفتم: ممنون. من همین لباس رو پسندیدم، و برش می دارم.

به سمتی رفت و با در دست داشتن یک جفت کفش پاشنه بلند به رنگ قرمز و کیف کوچک دستی به سمتم برگشت.

- ایناهم از طرف من به شما.

به سمتش رفته و بغلش کردم. خدایا چقدر دلتنگ مادرم بودم.

ویرایش شده توسط Mah.m

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت_بیست و چهارم

نگاهم رو به شلوغی خیابان ها می دوزم. یکی دست در دست عزیزش در ازدحام جمعیت گم می شود و دیگری بر سر کودک گریان اش فریاد سر می دهد.

یکی در حال خنده و دیگری سر به زیر افکنده و دست بر جیب قدم بر می دارد.

سرم رو تکیه می دهم به شیشه یخ زده ماشین، اشک هام یکی پس از دیگری فرو می ریزند و چاوشی همچنان با سوز می خواند.

 

همخواب رقیبانی و من تاب ندارم

بی‌تابم و از غصهٔ این خواب ندارم

دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست

کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست

بسیار ستمکار و بسی عهد شکن هست

اما به ستمکاری آن عهد شکن نیست

پیش تو بسی از همه کس خوارترم من

زان روی که از جمله گرفتارترم من

روزی که نماند دگری بر سر کویت

دانی که ز اغیار وفادار ترم من

بر بی‌کسی من نگر و چارهٔ من کن

زان کز همه کس بی‌کس و بی‌یارترم من

 

(شاعر: وحشی بافقی)

با توقف ماشین اشک هام رو پاک میکنم و زودتر از هامون پیاده شده و به سمت خانه می دوم.

تا به زندان کوچکم می رسم، گریه بلندی سر می دهم.

دلخور بودم از تقدیرم، دلخور بودم از خود آیه که عاشق زندان بانش شده بود.

با تقه ای که به در زندانکم می خورد، صدای گریه ام خود به خود قطع می شود.

- آیه!؟

آه از آن صدای لعنتی اش!

بلند شده و با سرفه کوتاهی صدای غم زده و گرفته ام را صاف می کنم: بله بفرمایید

کنارم روی تخت جای می گیره و من سعی در پنهان صورتم دارم.

چند دقیقه ای که آرامش قبل از طوفان بود می گذره، و کافی است تا با آن صدای لعنتی اش بگوید چرا؟ و من با خشم به سمتش برگشته و مشت های کم جانم رو به سینه ستبرش بکوب ام.

+هیچوقت نمی بخشمت هامون راد...هیچوقت! چرا حرفامو باور نداری؟!چـــرا؟! فقط ایـ..ن ب..ارو

با پیچیدن بوی گس عطر اش تو بینیم خفه خون گرفتم. دست نوازش می کشید بر سرم! بر سری که حتی نوازش مادرانه هم به خود ندیده بود. 

° دردم از یار است و درمان نیز هم / دل فدای او شد و جان نیز هم°

بعد از چند دقیقه آروم شدن، سر بلند کرده خیره در آن مشکی های کذایی: ازت متنفرم! بخاطر تک تک روز و شب هایی که به ناحق ازم دزدیدی.

 

ویرایش شده توسط Mah.m

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...