رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

«رایان»

به محض اینکه بازی تموم شد من وآرمان وآدنیس خودمون رو روی زمین پهن کردیم.

آدنیس در حالی که نفس نفس می زد گفت:

آدنیس-مردیم از خستگی.

آرمان-ولی ارزشش رو داشت بلاخره والیبال رو بردیم.

-اهوم.

ساعتم رو نگاه کردم پنج ونیم بود.

یه ده دقیقه ی ربع روی زمین دراز کشیده بودیم که متوجه جای خالی کارن شدم.

ا پس کوشش تا نیم ساعت پیش که اینجا بود؟!

-بچه ها پس کارن کو؟

آرمان-نمی دونم،تا نیم ساعت پیش اینجا بود.

آدنیس-لابد رفته چرخ بزنه تو جنگل الاناس که پیداش بشه.

-امیدوارم.

اما...

نمی دون چرا حس خوبی نداشتم.

دلم گواهی بد می داد.

یه چیزی ته دلم می گفت یه اتفاق بدی افتاده.

فقط امیدوارم تا قبل از غروب آفتاب برگرده. وگرنه ممکنه اتفاق بدی بیوفته.

امیدوارم زود برگردی کارن.

امیدوارم.

هر چند حسم بهم یه چیز دیگه می گه...

ویرایش شده توسط Narges85

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت بیست وسوم

خورشید کم کم غروب کرد وجای خودش رو به ماه داد.

اما..

کارن هنوز هم برنگشته بود.

بدجور نگرانش بودم ودلم شور می زد.

باز هم اون احساس بد رو داشتم.

این دفعه خیلی بیشتر از قبل، اون احساس بد تمام وجودم رو پرکرده بودواصلا جایی برای احساسات مثبتم نذاشته بود.

آرمان هم بدتر از من بود، همش طول وعرض اتاق رو طی می کرد وزیرلب غر می زد.

آرمان رو خوب می شناسم هروقت عصبیه یه ریز غر می زنه!

ازجام بلندشدم.

-آرمان این طوری نمی شه ماهم باید بریم دنبالش.

آرمان ایستادوگفت:

-مگه نشنیدی..

نذاشتم ادامه بده.

-برام مهم نیست فلاحی وبقیه چی گفتن من می رم دنبالش چه بیای چه نیای.

واز اتاق کارن اومدم بیرون.

که آرمان مچ دستم رو گرفت وگفت:

-صبرکن منم می یام.

وچراق قوه ایی رو از کوله ش درآورد وگفت:بریم.

دلم نمی خواست حتی یه لحطه هم صبر کنم.

از کلبه اومدیم بیرون.

همه ی بچه های کلاس دور آتیش نشسته بودن ونگران به این ور وانور نگاه می کردن.

آدنس-کجا؟

-می ریم دنبال کارن.

آدنیس-اما مگه..

باز هم نذاشتم ادامه بده وهمون حرفی رو که به آرمان گفته بودم تکرار کردم.

آدنیس-منم میام.

آرمان-تو دیگه کجا؟

آدنیس با لجبازی گفت:

-همین که گفتم، منم می یام!

واز جاش بلندشد وبه سمت جنگل رفت.

ما هم ناچار دنبال آدنیس به سمت اون جنگل راه افتادیم...

@Emilia

@bebarbaroon

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

#پارت بیست وچهارم

جنگل از همشه تاریک تر ومخوف تر بود.

همه جا ساکت بود وتنها صدای هوهوی جغد سکوت جنگل رو می شکست.

انوقدر تاریک بود که اگه چراق قوه نبود مطمئن بودم هیچی نمی دیدیم.

خیلی وقت بود که داشتیم دنبال کارن می گشتیم.

اما اثری ازش نبود.

هیچ اثری..

خیلی نگرانش بودم معلوم نبود کجا مونده؟

-بچه ها خیلی نگرانشم، اثری ازش نیست.

آرمان-من از تو بدترم، انگار آب شده رفته تو ی زمین.

آدنیس-هیس! دارم یه صدایی می شنوم.

ساکت شدیم وبه صدای اطراف گوش دادیم.

صدای هوهوی باد بود.

چند دقیقه گذشت که یه صدای دیگه شنیدم.

انگاریکی داشت خیلی آروم توی جنگل قدم بر می داشت وبه سمتون می یومد.

آدنیس-بریم قایم شیم سریع.

هرکدوم پشت یک درخت مخفی شدیم.

اما یه دفعه..

@Emilia

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...