رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
AIDA-9669

مسابقه دلنوشته (ویژه ) همراه با جایزه

پست های پیشنهاد شده

  بسم الله الرحمن الرحیم

زیر لب نجوا میکنم:
"السلام علیک یا ضامن آهو"
ضامن آهو...
ضامن آهو‌..
ضامن آهو‌..
کاش من نیز آهو بودم. آهویی که تو ضامنش شوی!
آقاجان! میشود ضامن من هم بشوی؟
ضامن من پیش پروردگارم، پروردگاری که از قلب سیاهم آگاه است و من شرمنده اش هستم.
میترسم!
میترسم از اینکه خدایم، پروردگارم.. دیگر نگاهم نکند، رویش را ازم برگرداند و من را دیگر بنده ی خود نخواند.
وای از آن روز...
آیا دیگر قلبم توان تپیدن دارد؟
حتی فکرش هم دیوانه ام میکند و نفسم را می برد.
مولایم!
دلم هوای آن روزها را کرده، هوای روزهایی که با پاهای کودکانه ام و با قلبی پر از عشق در صحن حرم میدویدم و بوی عطر و گلاب را نفس میکشیدم. آن روزها نگاهت را به خوبی حس میکردم آقایم..نگاه پر از لبخندت را...
مولا جان!
آن روزهاحست میکردم.
کوچک بودم و قلب پاکی داشتم، اما اکنون که با قلبی پر از گناه به سمتت آمدم مرا رد میکنی؟ مگر تو امام رئوف نیستی؟
یعنی دیگر مولایم نیستی؟ مرا به عنوان یه شیعه قبول نداری؟
من همانم یا امام رضا، منتها کمی گناهکار تر و روسیاه تر!
نگاهی به حالم کن ای آقا!
نگاهی به حال نزار و دل شکسته ام..
گناهکارم اما....هنوز هم دوستت دارم!
پس هنوز فرصتی هست نه؟
پس هنوز میشود که ضامنم شوی؟
همین که هنوز قلبم برایت میتپد و دلم تنگ گنبد طلایی و پنجره فولادت هست، یعنی هنوز فرصتی هست! یعنی هنوزم نگاهم میکنی!
پس چه کم دارم؟ چه کم دارم که من، با تو در بهشتم!
ای بهشت من!
حواست به منم باشه، به منی که بدجور عاشقتم امام رئوفم.
نذار ازت دور بشم، نه از تو و نه از خدایم!
مرا به اندازه ی یک آهو هم قبول نداری؟
پیش خدایم ضامنم شو!
این عاشق گنهکار رو بپذیر...
کاش خدا دوباره رزقی بدهد، و چه رزقی بهتر از زیارت تو؟
دلم هوایت را کرده، دوست دارم کنج حرمت بنشینم و با جان و دل در هوایت نفس بکشم، به صدای نقاره ها گوش بسپارم و نگاهم به سمت ضریح باشکوهت باشد..
ای بهشت من!
میگن تو حرمت گره گشایی میکنی...
میگن..
محاله گدایی به حرمت بیاید و گدا برگردد
آخ امان از اینکه گداتر از قبل، با دستی خالی از حرمت برگردم!
اما مگر میشود؟
مگر میشود دست خالی از خانه ات برگشت؟
تو.. خوب مهمان نوازی هستی، از مهمانت اینگونه پذیرایی نمیکنی، من این را میدانم! قلبم بهم الهام میکند که بازهم با رویی باز مرا میپذیری..
حتی صدای ملکوتی ات را میشنوم که با لبخند زمزمه میکنی:
_ چرا انقدر دیر آمدی؟
دیر آمدم آقا، دیر آمادم. ببخش که منتظر ماندی. آخه من روسیاه که لیاقت انتظارت را ندارم!
ای بهشت من!
تنها ازت یه چیز میخواهم، آنم اینکه کمک کنی روسفید شوم..
نگاهی به حالم کن!
نگاهی....
"السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی"

@Chegini

دلنوشته ی شماره ی یک

ویرایش شده در توسط AIDA-9669
  • پسندیدم 2
  • ذوق زده 2
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلم گرفته آقا،می دانی،امروز وقتی دلم راهش را به دریچه چشمانم گشود، به یاد یکی از روز هایی افتادم که در حرمت اشک می ریختم.
حس و حالم،در آن زمان غیر قابل وصف بود.
اما،اکنون که آنجا نیستم با اشک هایم چه کنم؟
می دانی امام خوبی ها،مسلمانان تو را ضامن آهو می خوانند و تکیه گاه خود در سختی ها می دانند.
برخی تو را طبیب درد هایشان و بعضی دیگر آرام کننده قلب هایشان می دانند.
امروز اما من، از همین جا با فاصله ای بس طولانی با تو سخن می گویم.
من یک همدل و همراز می خواهم.همدلم می شوی آقا؟
تویی که دل به دلدادگانت دادی؛ به این بنده حقیر نیز گوش می سپاری؟
می دانم که می سپاری.
آخر تو امام رضا(ع)هستی.همانی که حتی آنان که مسلمان نیستند هم برای پابوسش،به مرقد پاکش پا می نهند.
تو همانی که هر کس درخشش گنبد طلایی رنگ حرمت را می بیند،اشک شوق می ریزد و با نوای دهل های حرمت به کبوتران همیشه همراهت حسادت می کند.
تو همانی که دست کشیدن بر ضریح پاکت،آرزوی پیر و جوان است و نامت در یاد ها تا ابد جاودان.
آقا،از تو دورم اما سلام می دهم.
(السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا)
درود بر تو ای ضامن آهو و ناجی ضعفا.
اکنون دعایم تنها این است.
بیا و گوشه چشما ارزانی دار به ما.
آه کشیدن خوب است یا بد؟نمی دانم.اما قلبم آه می کشد، از برای دور بودن از مشهدالرضایت.
اما امیدم به این است،که درد های از دل بر آمده ام را شنوایی.
مهمان نوازیت سخن یک دنیاست.
مهمان می پذیری؟می شود مرا هم در صف عاشقانت پذیرا باشی؟
سوغات می دهی حیات را.زندگی را در پاکی آب خلاصه می کنی.چشمه ی زمزم را می گویم.
آبش را هدیه می کنی به وجودمان.گوارا تر از هر آب دیگر.با طعم زندگی،با طعم عشق،یا شاید هم با طعم خلوص و جوانمردی،با چاشنی دعا.
حرف از همدلی بود.ناگهان به یاد جماعت یک رنگی افتادم که به هنگام نماز،یک دل می شوند تا ثابت کنند اجتماعشان تواناست بر هر چیز و کس.
یا شاید بهر اینکه اتحاد را به دیگران بیاموزند و همه این ها در گرو بزرگواری بی انتهای توست.
خراسان که سهل است،جهان را پر از عطرت احساس می کنم.
نامت بر سر زبان هاست و آرامش روان ها.
پس بیا و لطفی کن، به این انسان های سراپا گناه.
پاک گردان قلب تیره و سیاهمان را.
تویی که خوب می دانی بی گناهیم.
بی گناه و پشیمانیم،از به وجود آوردن دنیایی سراسر کفر و گناه.
تو بگو چه کنیم حالا؟
قسم به فیروزه های تسبیح مادر بزرگ و دستان چروکیده اش فکری به حال ما بنما.
مایی که شدیم پر از دروغ و دغل و حسد و قلب های از کینه سیاه.
صدایت می زنیم.بزرگی کن و نگزارمان تنها.برس بر فریاد ما.
قسم به دست هایی که تاکنون گرفته ای آقا، همه ی انسان ها نیازمندند به نجات از دره ی دنیا.
می شود کمکی کنی و دست گیر شوی برای گناهکاران سرافکنده و تنها؟
در سکوت و سختی ها، بنواز ساز خوشی را برای مان.
ضامن شو برای آهوان.
نجات ده همگان را از تاریکی ها، با نوری که در دست داری ای راهنما.
این را بدان دوستت دارم،بی انتها.♡

@Hengameh.b

دلنوشته ی شماره ی دو

ویرایش شده در توسط AIDA-9669
  • پسندیدم 4
  • ذوق زده 1
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قطعه ای از بهشت است.
مگر می شود بهشت در زمین باشد و شلوغ نباشد؟

مگر می شود بهشت در زمین باشد و زیبا نباشد؟  
این جا همان آسمان هشتم است، غریب غربا، ناجی آهو...
گنبدهای طلاییت چراغی بر دل همه آدم هاست.
دست بر سینه می گذارم و اجازه ورود می خواهم. لبخند می زنی و می گویی:خوش آمدی!
کبوترانت عاشقانه در آسمانت پرواز می کنند.
احساس غرور می کنم، وقتی پا به منزل گاه ابدیت می گذارم، بوسه بر خاکت می زنم ، این جا همان جاست که پسر زهرا، قدم گذاشته است.
وقتی رو به روی ضریح می ایستم و دست های قد علم کرده برای لمس ضریح ات را می بینم لبخند بر لب می آورم... 
ضریح ات نقطه است در مرکز ، همه را به سمت خود می کشد.
حتی آیینه ها و نقش نگارها هم بی تابند، که به تو برسند.
هوای منزلت، عالمی دارد ، درون سینه را پر کنی از این عطر خوشِ تو.
بغض، درون گلویم را، می فشارد.
چشم هایم می جوشد، اشک های کاسهِ چشمم سرازیر می شود ،از دیدار تو. 

دست هایم به سمت ضریح قد می کشند.
بوسه بر صدفی می زنم که دردانه جسمت در آن آرمیده.
با شور و شوق، با صورتی خیس از اشک بوسه بر ضریح ات می زنم.
چه شیرین است این لحظات از عمرم که کنار تو هستم.
در کنار پنجره فولادت می ایستم می گویم: ای هشتمین خورشید ولایت،  ای مولای کریمان، ای ضامن آهو! با آمدنت روی تمام عاشقان را سفید کردی و با رفتنت دیدگان عشق را سیه و سرد کرده ای... در میان عاشقانت رو سیاه تر از من نیست! اما دیگر بار قسمت کن به پاپوسیت بیایم.
مسلم وارد کوفه شد غریب بود، امام حسین در کربلا غریب بود ، اما ای غریب خراسان ، چرا این قدر غریبانه ات سوزان است.
خود غریب بودی ،اما همه غربا را در آغوش می کشی، از آغوش مادر، مهربان تر، آغوشت بوی خدا را می دهد، بوی علی، بوی زهرا...
چه قدر آرام بودی وقتی نام جوادت را می بردی، وقتی سر بر پاهایتان می نهاد، دست های گرم پسرت وجودت را روشن می کرد، آری ،با نگاهت می فهماندی آخرین دیدار است! وقت وداع .
ای غریب خراسان چه زیبا منتظر، عزیز دلت ماندی.!
کوله بار درد هایم را بر زمین می گذارم و نفس می کشم.
حاجتت را بگویی، نگویی مهم نیست.
تنها کافیست سلام دهی: «اَلسَّلٰامُ عَلَیک یٰا عَلِی ابْنَ مُوسَی الرِّضٰا الْمُرْتَضٰی».

@M.Hamed

دلنوشته ی شماره سه

ویرایش شده در توسط AIDA-9669
  • پسندیدم 3
  • ذوق زده 2
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همان زمان که خورشید خراسان گیسوان طلاییش را شانه می کند (باز می کند)و بر فراز آسمان چله نشینی می کند.همان زمان،کبوتر دلم لجوجانه بهانه جویی می کند و با شوق پر می کشد سمت تو...

سمت تویی که دانه های مهر را در حرمت به میزبانی پاشیده ایی.

قدم به قدم که به حرمت نزدیک تر می شوم .صدای ضربان قلبم شور درونم را رسوا می کند و در تمام لحظات ورودم  نگاه مهربانت را با تارو پود  وجودم احساس میکنم و نفسی بلند بالا می کشم تا ریه هایم را پر کنم از بوی بهشتی که حرمت می دهد.

ای شمس و الشموس، کدامین خورشید می تواند ادعایی در برابر تو داشته باشد تویی می تابانم تمام مهرت را با خلوص.

ای مولای من،با پای پیاده تا حرمت را به امید رسیدن به نور دویده ام تا شاید به دخیلم گوشه چشمی بیندازی ومرا در رازهای نگفته و درد و دلهای نکرده یاری کنی.

ای هشتمین تجلی،گنبد طلایت که از دور معلوم است .حرمت را شکوه می بخشد و تو در قلب این صحن های زیبا میدرخشی.

ای غریب الغربا ،در تمام مسیر حرف هایم را برای بار هزارم با خودم بازگو کرده بودم تا نکند پیش شما گزافی ببافم .اما،نگاهم که به شما افتاد گویی هم چیز بی رنگ و من در خواب و بیداری به انتظار پایان دادم

اشک های خشکیده ام جوشیدند و چشمه ایی رودی را روان ساخت .ودر تمام این لحظات من بودم و خدایی بود که شما میانمان را پیوند می زدی .

ای آشنای غریبان،شنیده ام آهویی را ضامن بوده ایی . می توانی عهده دار ضمانت  ظاعری خسته دل باشی؟

ای پناه بی کسان،محتاجم به تمام آن آغوش های گرمت که بی منت رو به همه باز می داری.

می خواهم قفل زبانم را بگشایم و بگویم از دل آزردگی هایی که دل کوچکم را سیاه می کند .

می خواهم تو،رازدارم باشی .من این صحن را برای فاش شدن حقایق زندگی ام برگزیده ام .وچه خوب است که با سکوتت مهر تاییدی می زنی بر تمام افکارم نسبت به میزبان بودنت .

انگار تمامم به یکباره خالی می شود و پر میشوم از آرامشی معنوی که در ذهنم و در وجودم آماس میکند.

ای آقای من،راستش به خادم هایت حسادت می کنم .کاش ،من هم می توانستم کسی باشم که خاک پای ظاعرانت را به چشم می کشد.

ای کعبه ی بی نوایان ، هر بار که در پشت پرده ی خیال در انتظار می نشستن .ذهنم را بال و پر می دادم و بهترین عمرم را از ترکیب صحنه ی پریدن کبوتران در صحنت و صدای نقاره ها خیال بافی می کردم .

و یاد تو بود که در نهان وجودم،می شکفت و برگ می کرد .

شنیده ام برای تولدت ،صحنت را می آرایند .وآزین می بندند تمام حرمت را .ام ،مگر نمی دانند زینت اصلی در آنجا آرمیده است؟

شنیده ام نور دیدگان بنده ایی را به ضمانت خودت آورده ایی؟

چقدر او باید خوشبخت باشد که از مهر دستان تو، چشمانش سو گرفته است.

شنیده ام تمام آنهایی که در حرمت جان می سپارند را در قلب حرمت دفن می کنند. خدایا می شود جان مرا اینجا بستانی؟

@ftm-tzk

دلنوشته ی شماره ی چهار

ویرایش شده در توسط AIDA-9669
  • پسندیدم 4
  • ذوق زده 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلم دوباره هوایت را کرده....
ای امام هشتم کجایی...
کجایی ای ضامن آهو....
خوش به حال کبوتر های حرم ات...
روز را کنار شما شب می کنند ....
شب را کنار شما روز...
ای کاش کبوتر حرم ات بودم...
از اقیانوس رحمت ات بهره مند میشدم...
ای ضامن آهو...
من که آهو نیستم...
ولی ضامن من باشید...
دلم گوشه ای از صحن ات را میخواهد...
دلم یک چیزی میخواهد...
چیزی شبیه هوای حرم ات...
هوایی که مانند ندارد...
ای امام هشتم کجایی...
کجایی که ببینی...
دلم تنگ است...
تنگ حیاط حرم ات...
تنگ گنبد طلایی رنگت...
تنگ کبوتران حرم ات...
فقط این را بدان آقا....
دلتنگ ات هستم...
من را بطلب...
اخرین باری که امدم پا بوست...
حاجت روایم کردی...
دوباره دلم میخواهد...
در حیاط حرمت...
از خشنودی زار زار بگریم...
اقا من قربان ات  بشوم که آنقدر دلسوزی...

@Nafas..

دلنوشته ی شماره ی پنج

ویرایش شده در توسط AIDA-9669
  • پسندیدم 4
  • ذوق زده 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امــام رضا(ع)

ای آشنای غریب

ای عصمت هشتم

ای غریب الغربا

ای شمس والشموس

و ای مولای من!

کوچه های نیشابور هنوز بوی کلام عطرآگین تورا دارد.

هر روز که خورشید خراسان سینه ریز زرینش را از شوق می دَرَد و انبوه دانه های طلایی اش از فراز آسمان بر حَرَمَت می پاشد،کبوتر دل بهانه کنان به سوی حرم تو پر می کشد و به سوی دانه های مهری می رود که برایش می پاشی.

چادر سرم را جلو می کشم.اشک در چشمانم حلقه می زند،به صحن امام رضا(ع)خیره می شوم.قطره اشکی از چشمانم سرازیر می شود که بقیه ی اشک هایم هم راه خودشان را پیدا می کند.

قدم بر می دارم و وارد حرم می شوم.بغض سنگینی راه گلویم را بسته است.برای اولین بار به حرم آمدم.چقدر آرزو داشتم که به اینجا بیایم!چقدر هر شب خدا را صدا می زدم تا کاری کند که حتی برای یک بار هم که شده پایم را به اینجا بگذارم!

به ضـریح که دست کشیدم بغضم شکست.با امام رضا(ع)حرف زدم:امام رضا من را میبینی؟...حتما دیده ای که چقدر عذاب کشیده ام تا حتی برای یک بار هم که شده به دیدنت بیایم.امام رضا میدانی که در دلم چه چیز هایی است؟!پس خودت نگاهی بنداز!

لبخندی همراه با بغض زدم،یاد حرف عموی بی رحمم افتادم که به این همه تلاشِ من برای دیدن امام رضایم می خندید و می گفت:وقتی به آن جا رفتی به امام رضایت بگو ببین به پا بوست آمدم آنجا سفارشم را به خدا کن شاید زودتر کارهایت را راه انداخت.

اشکی از چشمم سرازیر شد.پیشانی ام را به ضریح چسباندم و لب زدم:امام رضا خودت هوای مادر و پدرم را داشته باش که سال هاست تن گرمشان را به زیر خاک سرد سپردن.می دانم آنجا کسی را ندارند و من هم نیستم که دیگر لبخند بر لبانشان بیاورم ولی می دانم که مراقبشان هستی.یا امام رضا آمدم تا برایت بگویم راز های بزرگ دلم را...بر ضریحت دخیل ببندم تا چاره ای برای مشکلم بیابی...آمدم با دلی تنگ و خسته تا به پای ضریحت بمیرم یا که ای ضامن آهو از تو حاجتم را بگیرم.

از جایم بلند می شوم و بوسه ای بر روی ضریح سرد می زنم و به بیرون می روم.

به باران زیبایی که در حیاط حرم می آمد خیره شدم.انگار حال و هوای اینجا زمین تا آسمان با محل زندگی من فرق داشت.

به کبوتر ها گندم دادم و پر از حس آرامش شدم.

به آسمان تیره ابر گرفته خیره شدم و با لبخند آرام لب زدم:یا امـام رضا اگـر بناست که لطـف کسی به ما برسد

خدا کند فقط از جانب شما برسد

خواه منتِ بیگانه گردنم باشد.

@Yasi..

دلنوشته ی شماره ی شش

ویرایش شده در توسط AIDA-9669
  • پسندیدم 7
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

معطر می شود زمین،

این خورشید نیست که این‌ گونه دل ها را گرم کرده است،

ستاره‌ی مشرقی غریب است...

نور تابانِ ولایت می تابد بر قلبِ شیعیان،
خدا لبخند می زند و فرشتگان بار دیگر سجده می کنند.
هشتمین اختر تابناکِ آسمانِ الهی، شب های تارِ شیعیان را روشنی می بخشد.
شاه کرم، ضامن آهو، غریب الغربا، معین الضعفا، ای که پنجره فولادت امید بخشِ زندگی ست! خوش آمدی...
ای مهربان ترین بنده، ای راهنما ترین ولی، کبوتر حرمت بشوم، گنبدت را منزلگاهم می کنی؟
آقای غریبم! آهوی دشت نینوایت بشوم، ضمانتم می کنی؟
شنیده ام میهمان نوازی آقا، شنیده ام گرسنه را سیر می کنی و آواره را مامن می‌دهی...
عمری‌ست که آواره ی صحن و سرایت شده ام...
آقا تو را به عظمت علی، غریبیِ حسن، مظلومیِ حسین، غیرتِ عباس، صبوریِ زینب، سجده های سجاد، دعاهای کاظم...آقا ! اصلا تو را به یک دانه گلِ خوش بویت قسم می دهم، تو را به جوادت قسم، عبد را نزد معبود ضمانت کن!
رضایِ خوبِ خدا، چشم گشودی و ذی القعده را با هرم نفس های جان بخشت، منور نمودی...
ای که مدینه را با چشم گشودنت مسرور کردی، خوش آمدی...
نقاره زن، کوک کن ساز عاشقی که شاه عالم چشم به جهان گشوده است...
دل ها که آرزوی امام رضا کنند
گویا زیارت علی مرتضی کنند
در سینه می تپد دل شیدای شیعیان
هر دم که آرزوی امام رضا کنند
در حسرت طواف تو ای آشیان قدس
مرغان شکسته پر، چه پرها که وا کنند
زان کیمیای گنبد و گلدسته طلا
مس های قلب خویش، فقیران طلا کنند
یک کاروان شوق به سودای مشهدند
کآن صحن را به شور و نوا کربلا کنند
چاوش اگر به اهل قبور این صلا دهند
خیزند مردگان و قیامت به پا کنند
ما را جواب کرده طبیبان می رویم
آنجا که دردها را به نگاهی دوا کنند
فرض است آن زیارت و باید ادا به وقت
خوبان چرا نماز خدا را قضا کنند؟
بیگانه را چه ذوق غم و لذت حضور
این ها حکایتی که با آشنا کنند
آن چشمه های ذوق غم و صفا گوی خدا را
چشمی هم از کرم به من بی صفا کنند
ای کعبه توشه طلبی با پیادگان
تا چند التماس به باد صبا کنند
سودای اهل بیت برد سود عاقبت
سوداگران، معامله گو با خدا کنند
زان لعل و خط سبز، نباتی و مصحفی
تا اهل دل مصالحه با ماسوا کنند
با شاه عرضه کن سخن عشق شهریار
اما نه زاهدانه که روی و ریا کنند

میلاد با سعادت علی بن موسی الرضا(ع)بر همگان مبارک باد.(مخصوصا بچه های نودوهشتیا)
شعر از استاد شهریار.

@MaryaM.

دلنوشته ی شماره ی هفت

ویرایش شده در توسط AIDA-9669
  • پسندیدم 5
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از تو کریم تر و واهب تر به کدام سوی و کدام کوی حی و حاضر است ؟

تویی شمس الشموس همگان که با اعانت و استعانت خویش ، شافع و میانجی گنه کاران در نزد پروردگار دو عالم .

تویی مبرا از هر دغل و ناراستی و بدین سان است که در نزد خداوند و بندگانش محبوب و مقبول هستی .

گوهر تابناک و خالص وجود پر فروغ ات ؛ سبب این میزان ارج وقرب ات در نزد یکتا منزه است و با این جلوه و جمال و کمال ، دل را از توده ی عوام می بری .

 دستان پر ز تعشق ات جملگی متعلق است به هر آن که در طلب بخشش و دهش حضرت یار است .

از وصف وجنات و سکنات تو زبان قاصر و قلم متحیر است و توان نگاریستن نیست .

حب تو در دل همه گان لبریز شده و این از کرامت و سخاوت تو سرچشمه دارد .

قلبم با دیدن پنجره فولادی که پر است از گره هایی کور که نشات از چشمانی گریان و دل هایی مغموم و مهموم دارد ،

می گیرد و روحم در طلب تویی که پذیرای این حجم از خیل مردم هستی به پرواز در آمده و چونان کبوتران دلداده به حضرت دلدار و دلربا ،

به سوی ایوان حرم ات می آیم و می دانم که حق مهمان پذیری ات را بر من هم تمام می کنی .

الحق که دلی بس لا منتها می خواهد بودن به مانندت .

هر چه از جود و سخای تو بر لب آرم ذره ای از دریای بی کران بخشایندگی و کریمی تو کاسته نخواهد شد .

بر ضریح طلایی ات که دستانم ملتمسانه فرود می آید ، در اندرونچشمانم ناخودآگاه اشک می غلتد و بر گونه سرازیر می شود .

اگر چه اشک هایم از بار غصه کم می کنند و بر سبک بالی روحم می افزایند ؛

ولیکن می گریم از شور شیرینی دیدار دوباره ات .

هر بار که دیدگانم بر قدمگاهت می افتد ، احساسی شگفت در اندرونی تن و جانم حس می کنم .

گویی دل هم  انگشت بر دهان می گزد ؛

از این حجم عطا و عنایتت که فقیر و غنی نمی شناسد و لطف و رئوفیت ات را نثار همه می کنی .

می دانی ؟ دوست دارم به هنگامی که به مرقد ات ورود میابم ،

گوشه ای دنج نشسته و چادر گلدارم را بر سر کشانیده و بی دغدغه و دلهره راه گریه ام را گشوده و بگذارم چندی در محضر پر برکت و خیرت خویشتن را تهی نموده و از غم و غصه های زندگانی ام برایت بگویم.

بگویم و بگویم تا در آخر شرمنده و شرمسارانه طلب شفاعتت را در نزد خدایم داشته باشم .

تا بخواهمت که دستانم را در مشکلات بزرگ و کوچک زندگی ام بگیری و من باز بیایم ،

تکیه دهم به دیوار مرمر ات و بابت مرحمت ات خشنودانه تشکر نمایم و بگویمت از حال خوب روز هایم که با یاری و مساعدت تو این چنین گشته است .

در آخر ، ای پادشه خوبان عالم ؛

می خواهمت که همواره ذکر و یادت در روانم جاری باشد و لحظه ای از وجود پر میمنت و خیرت بی نصیب نمانم .

می دانم که می دانی اما می خواهم باز هم با شوق بگویم که :

دوستت دارم !

درود بر مهترین بندگان خداوند ،

علی ابن موسی الرضا (ع) .

 

@Melika_21

دلنوشته ی شماره ی هشت

ویرایش شده در توسط AIDA-9669
  • پسندیدم 4
  • ذوق زده 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"او" لبریز خداست!

... و خدایی که در این نزدیکی است،

لای این شب بوها، پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب، روی قانون گیاه،

من مسلمانم

قبله ام یک گل سرخ

جانمازم چشمه، مهرم نور

دشت، سجاده من

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم

در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف

سنگ از پشت نمازم پیداست.

همه ذرات نمازم متبلور شده است.

...

زوزه گرگِ به روی چکاد، هنگامه می کند. پروانه به دور شمع می گردد و می گردد، نکند که "او" به ظلمت تاریکی پا بنهد. و چه سخت است، آن زمان که شاعرانه ترین واژگان، در نظرها رنگ باخته و تهی می شوند از بوی "او".

ماهی ها سر از آب بیرون آورده، لالایی می خواهند. غنچه، پرده از رخ برداشته، چه خوش طنازی است در دیدگان. سیمای "او" می شکوفاند، چه غنچه را و چه خنده را! همه کس در همه آفاق، امشب، از تولد این صورت می گویند. صورتی لبریز از خدا!

چشمه می جوشد. ماه در مقابلش قد علم کرده. بانگ اذان، نغمه سرایی می کند و گریه و خنده، در هم آمیخته، می نوازد چندی. باد، ناله ها را می شوید و تنها "او"ست که یکه تازی می کند. دست ها دراز شده به سوی قامتش، پس زدن نمی داند! دست همه شهر، تهی است؛ تمنا لبریز است تنها.

کوبش قلب کبوترهایش، از دل سخت سنگ، چشمه را جاری می سازد. در بزم امشب، همه هستند. "او" همه خواستارانش را در جوارش، طلب کرده. پناه بی پناهان شده. زنی باران گرفته، تا پای پگاه خواهد رفت انگار. کودکی را دیدم، صحن را می بوسید. کمری دیدم، تا خورده بود؛ ای وای! من رخی را دیدم، زمردی اشک هایش در چادر تاریکی، می درخشید همچو ماه. خلوتگه همه دلباختگان، شده حرم "او" و امشب، هر چیز به اوج خواهد رسید.

نگاه همه آدمیان به رحمت اوست. نگاه های شکسته شان، لب های شکاف افتاده شان و قلوبِ در انتظارشان، همگی را دست بخششی باید، "او" خواهد آمد. "او" که آمد، شب بود ولی ماه، محشری به پا کرد و خورشید محفلش شد!

می جویمش و بوی نفس هایش آمد انگار؛ سایه بی سایه نگاهش نیز در پی آن. می نشینم لب ماه. همه عالم در سجده اند، هی هات! حرمش، قبله گاه ساجدین شده؛ پناه بی پناهان شده و چه بخشنده است "او"! به خورشید می ماند و به شبنمی شاید. اقدامش، دل زمین را از جا می کند. نگاهش، از همه چشمان، شرمساری می چکاند؛ چک چک. این چکیدن ها مصداق خسته دلان است. بغض ها، به گلوی زمانه می گیرد. "او" لبریز خداست!

بی حضور شکوفه بارانش، خار هم نخواهد رست، ای دریغ از گلی! یکتای یگانه، این را می داند؛ از بلندای سحر کاسته، به کوتاهی این شب، اضافه می کند. سعی می کنم که بخندم به رنگ سبز، امان نمی دهد این چشم آبی ام! این ترس بی "او" ماندن، خود، عین التماس است. از این هراس محض، به اشباع می رسم. دل به دریا زده ام، طاقت بیار!

پاداش نمی خواهند، این ها تنها، بودن "او" را می خواهند. بودن، برای ناله ای که در حسرت تاثیری است. بودن، برای قلب هایی که بیمارند. حرف از پژمردن شاخه گلی نیست، گویی هیچی نرسته باشد ولیک ... صحبت از "او"ست، همین.

به هر بی قراری نظری می کند. همگی شان خواهان اجابتند انگار، از جانب "او". درمان دردهاشان می شود. علاج بی علاجیشان می شود. مرثیه خوان جراحت ها می شود. گرمی پوشش دستانش، لباس بی کسی ها می شود. و "او" دوباره ضامن آهو می شود.

 

@Hany Pary

دلنوشته ی شماره ی نه

ویرایش شده در توسط AIDA-9669
  • پسندیدم 3
  • ذوق زده 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

السلام وعلیک یاعلی ابن موسی الرضا.

سلام اقا!سالروزتولدت بردل تمام عاشقانت مبارک.به راستی چه خلقت وهدیه ی عظیمی هستی ازسوی خداوندبه موئمنان!اخرشنیده ودیده ام؛جای هربیمارناامید،عاشق خسته دل،تنهای غریب وهرادم اشفته خاطری جایی نیس جزکنج صحن حرمت!همه میگوییندغروب جمعه دلگیراست ولی...

کسی نچشیده است غروب جمعه راچه شیرین است هنگامی که روبه مناره های حرم ایستاده ایی!ازتوکه میگوییم حال وروزم ابری میشوند!دلم میخواهدساعت هابنشینم وبه بارگاه الهی ات فکرکنم،بارهاوبارهانامت رازیرلب تکرارکنم تابشکنداین بغض چندساله!

اقا!مدت زمان طولانی ایست که نطلبیدی مارادرحرمت!ا

گربدم،اگرخوب؛بگذاریک باردگرپابوست شوم!میدانم،میدانم دلیل این بی قراری ها؛نه عشقی پنهان است ونه دردی عمیق!راستش رابخواهی اقاچندیست که دل پرمیزندسوی صحن وحرمت!اری دلتنگم، دلتنگ ان نمازعاشقانه ودعای خالصانه توی حرمت.روبه گنبدطلایی ات که مینشینم حس میکنم تنهاچندقدمی باخدافاصله دارم!چه بخواهم چه نخواهم چشمانم بارانی میشوندودلیلش...

رسیدن دل عاشق به منزل معشوق است!

شنیده ام ضامن اهوهاشمایی اقا!میشوندضامن این قلب تنهاییم شوی؟!چندروزیست بادیدن نام ونشانت درپس هرخانه وکاشانه ایی افسرده وبی تاب میشوم!اکنون که ازتومینویسم؛تپش قلبم مرادیوانه کرده است وچشمان من بارانیست.بگذار،بگذاریک باردگرپابوست شوم اقا...

@z.farhani.

دلنوشته ی شماره ی ده

ویرایش شده در توسط AIDA-9669
  • پسندیدم 2
  • ذوق زده 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلم از دوریت  چنان ویران است که دست و دلم سمت هیچ کاری نمی رود. دلم زیارتت را می خواهد. زیارت گنبد طلایی رنگ! همان گنبدی که از شدت نور از فواصل خیلی دور هم قابل تشخیص است. دلم پر می کشد برای دیدن دوباره ی کبوتران حرمت، برای دانه دادن و تماشای آن ها.

وای که چه لذت بخش است! مگر می شود در کنار حرمت باشم و لذت نبرم؟ نه اصلا امکان ندارد. حتی فکرکردن به تو هم باعث آرام شدنم می شود؛ چه برسد زیارت، آن هم از نزدیک! از همان اول که بار سفر را جمع می کنم، دلم بدون درنگ برای دیدنت می تپد. چنان غرق در آرامش می شوم که لحظه ای اطرافم را نمی بینم.

نقاره زنان که سازشان را می نوازند، دل می خواهد همین لحظه کنارت باشم، زیارتت کنم و شفای مریضان را بخواهم، اما تنها از قاب کوچکی در خانه که نامش را تلویزیون نهاده اند، تصویر زنده از حرمت را می بینم.ای امام! امامی که به ضامن آهو معروف هستی، ضامن من حقیر هم می شوی؟ ضمانتم کار سختی نیست؛ فقط می خواهم به دیدنت بیایم. دلم تنگت است.

هشتمین آفتاب، تو هستی که طلوع کردی و هنوز هم ما را زیر آفتاب خویش جای داده ای. طلوعی که غروب ندارد. تمام کوچه های خراستان از عطر تو معطر است، تمام گل ها به عشق تو شاداب و با طراوت هستند و...

 حال عاشقانت بد است. هر کدام را که می بینی می گویند: " رضا جان! بطلب مارا!" عاشقانت را دانه به دانه به سوی خودت می طلبی، در را برایشان باز می گذاری و میزبان آن ها می شوی؟

دیده ای شعر های که در وصف تو سروده اند؟ این ها همان عاشقان واقعی ات هستند. آن ها هم همانند تشنه لبی در بیابان هستند، که تمام تلاشش را می کند تا قطره ای آب بیابد و این تنها نام و یاد توست که آن ها را سیراب می کند.

به حرمت که می رسم، بی پروا دست مادرم را رها کره وخودم را به آغوشت می اندازم؛ همان آغوشی که مهربان تر از مادراست. از بدو ورود عطر گل های رز و محمدی به مشامم می رسد. با تمام وجود آن ها را بو می کشم و لذت می بردم از این همه زیبایی!

مگر غیر از این است که با ورودم به صحن حرمت، بهشت خود را یافته ام؟ آن هم چه بهشتی! بهشتی که میزبانش تو هستی. عاشقانه نگاهی به گنبدنت می اندازم و قدم هایم را هریک طولانی تر از بعدی برمی دارم. دلم نمی خواهد تماشای این زیبایی را از دست بدهم. تمام غم و غصه هایم پر کشیده اند و درک نارت تنها آرامش است که نصیبم شده است. یک عاشق چه چیزی بیشتر از این می خواهد؟

یا امام رضا

    واحد گمشدگان حرمت بیکار است          گم شدن در حرم تو خود پیدا شدن است              

دلنوشته ی شماره ی یازده

@aty.s

ویرایش شده در توسط AIDA-9669
  • پسندیدم 3
  • ذوق زده 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی یادتون میفتم بغض راه گلومو مسدود میکنه،درست مثله یه توده سرطانی خیلی خیلی بزرگ که هیچ کسی قادر به درمان اون نیست...حالم گرفته میشه برعکس همه آدما دلم به حال مظلومیت شما میسوزه و تیکه تیکه میشه..وقتی یاده شما میفتم که چه کارهایی  برای سرپا نگه داشتن دین انجام دادید و چه رنج هایی کشیدید،کاملا بی اختیار اشکام روی مسیر همیشگیشون شروع به حرکت میکنند..منی که همه دوستام به سنگدلی میشناسنم.میدونید آقا من زیادم بی احساس نیستم فقط نمی تونم جلوی کسی گریه کنم شاید چون از ترحم بدم میاد؛به جاش هر چقدر عقده توی دلم تلنبار میشه رو شب هاروی بالشتم خالی میکنم مبادا کسی بهم عقده ایی بگه...خودتون که دردودل های هرشب منو ساعت ۳و ۴ دیدید خودتون که میدونید من آدم دل رحمی بودم ولی کسایی که اطرافم بودن دل رحمی منو نمی خواستن...به خاطر همون شروع به نوشتن رمانم کردم... تا به همه بگم آدمای بد از نطفه بد نبودن...امام رضا خودتون دیدید که چه در کمال بی رحمی خانوادم پسم زدن و کل احساسات دخترونم و ازم گرفتن.. امیدوارم شما که ذات منو میشناسید یه واسطه برام شید..درسته درخاستم زیاده ولی...لطفا بین منو خدا یه واصل باشید به خدای بزرگ بگید که کاری کنه تا اطرافیام قبول کنن که یه دخترم درکم کنن و هر روز به جرم دختر بودنم دست روم بلند نکنندآخ که چقدر دلم می خواست الان یه گوشه حرم آرامش بخشتون بودم...

چقدر سال گذشته خوب بود..روز تولدتون من تا صبح توی حرم نشسته بودم..هیچکس جز خودم و ندای دلم رو حس نمی کردم تا خود صبح اشک ریختم بلکه اگه خدا بخواد گوشه چشمی هم به زندگی پر فراز و فرود من بندازید که خدا مثله همیشه هوامو داشت صدامو به گوش شما رسوند و به خواستم رسیدم...یادم نمیره که چه با شور و شوق همه رو نذری دادم...امسال همه چیز عوض شد امسال برعکس پارسال من از شما می خوام صدامو به گوش خدا برسونید چون واقعا دیگه تحمل اینهمه سختی رو ندارم..میدونم که بازم کمکم میکنی آقا؛ ممنونم به خاطر همه چیز

دلنوشته ی شماره ی دوازده

@Tiana_joon

ویرایش شده در توسط AIDA-9669
  • پسندیدم 1
  • ذوق زده 1
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"بسم الله الرحمن الرحیم"
دلنوشته درباره امام رضا(ع)
نویسنده:زینب بدری همایون
به منظره ای که در جلوی چشمانم نقش بسته شده است، می‌نگرم.
احساس دلتنگی در دلم ریشه می‌زند.
چشمانم را آهسته بر روی هم می‌گذارم .
نفس عمیقی می‌کشم.
بویش را استشمام می کنم.
بوی عطر او ، بوی حرم او ،بوی برداری، بوی مردانگی و... .
دلتنگش شده ام.
 انگار دوست ندارد ما را به سرای خویش، احضار بنماید.
نزدیک به سه سال است که نتواسته ام با شما دیدار بنمایم ، بی شک نصیبمان نشده است.
*سرمشق برادری *
آقایم، به داشتن عشقی  که نسبت به شما در قلب خویش جوانه زده است بر خود می بالم.
عشقی که حتی با آوردن اسم شما، خود را دیوانه بار بر سینه ام می‌کوبد.
 بی شک شما بر همۀ جهان سرمشق سعادت، رشادت و... هستین.
خوش به سعادت حضرت معصومه که برادری به جوانمردی شما دارد.
درباره برادریتان در مجلسی ناخواسته استراق سمع نموده ام.
اگر طرارانه گوش دادم ،لطفا مرا عفو کنید.
از کردار خویش، هرگز شرمگین نخواهم بود.
سخن هایی که استماع کرده ام بهایشان والا تر از اثم خویش بود.
شنودم از حمیتتان، از اعتقاد به خواهرتان، از عطوفتان،از غازی بودنتان  و در آخر از غریب بودنتان.
هنگامی که دربارۀ بیگانه بودنتان شنیدم،بی ارداه اشک در چشمانم حلقه زدند و دید مرا تار کردند.
پلک های خود را بر روی هم نهادم.
قطره های اشک از چشمانم، برگونه های بیابان مانندم چکیدن.
دستم را بر روی سینه خود نهادم.
زیر لب زمزمه کردم:
"السلام علیک یا علی ابن الموسی الرضا و المرتضی"
*در دیار غربت*
آقایم، غریبی نکنید.
 هر چند حق دارید چه کسی می‌تواند دو از خانواده اش باشد.!
"یا غریب الغربا"
اگر من برای شما غریبه باشم
شما برای من آشنایی
اگر شما ضامن آهو می‌شوی
من هم حاضرم ضامن شما باشم.
چه خوب گفت زنده یاد شاعر معروف آقای قیصر امین پور:
"اینک ای خوب فصل غریبی سر آمد
      چون تمام غریبان تو را می‌شناسند."
آقایم شما دیگر غریب و بیگانه نیستید چون تمام انسان های دنیا شما را می‌شناسند.
***
آقایم میلادت مبارک.
***
میلاد با سعادت آقا امام رضا(ع)را پیشاپیش به همه شما نودوهشتیای عزیز، تبریک عرض می‌نمایم.
امیدوارم، نوشته هایم مورد پسند شما عزیزان قرار بگیرد.

دلنوشته ی شماره ی سیزده

@zeynab.B.H

ویرایش شده در توسط AIDA-9669
  • پسندیدم 2
  • ذوق زده 1
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

  • پسندیدم 6
  • حیرانم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×
×
  • جدید...