رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

#پارت_دوم

 

آقای مادیکیانس در فاصله یک قدمی گیسو ایستاد و از بالا به او نگاه کرد . قدش آنقدر بلند بود که گیسو مجبورانه سرش را بالا گرفته بود تا چهره عبوس مرد روبرویش را ببیند .
آقای مادیکیانس ، پس از لحظاتی که خیره خیره گیسو را آنالیز می کرد ، زیر لب زمزمه کرد :

_ دنبالم بیا خانم جوان !

گیسو مطیعانه سرش را به نشانه تایید تکان داد و به دنبال او که از دفتر خارج می شد ، گام برداشت . با خارج شدن از دفتر کوچک مدیر کافه ، آقای مادیکیانس نگاهی کلی به تعداد افراد حاضر در سالن انداخت و با حفظ نگاه بدعنق خود ، با گام هایی بلند به طرف آشپزخانه رفت . گیسو همواره متعجب و حیران به دنبال او حرکت می کرد و هرلحظه کنجکاو تر از قبل می شد . از طرفی نگاه سنگین نازلی را به روی خودش حس می کرد . انگار او هم سر از کارهای آقای مادیکیانس در نمی آورد .
آقای مادیکیانس تا وارد آشپزخانه شد ، همه دست از کار کشیدند و به او چشم دوختند . تعداد زن و مردی که در آنجا مشغول به کار بودند ، همگی لباس فرم مشخصی داشتند . زنان ، لباس دامنی به رنگ خردلی مشابه هم پوشیده بودند که بلندی آن تا سر زانوهایشان می رسید و مردان هم پیراهن هایی به رنگ لباس زنان به تن کرده بودند . تنها وجه مشترکشان پیشبند هایی بود که به روی لباس هایشان بسته بودند .
در بین همه آنان ، زنی بود که پوشش اش با بقیه متفاوت بود . زنی قد بلند و شیک پوش که موهای تیره اش را در زیر کلاه ناقوسی شکل سبک دهه ۱۹۲۰ خود پوشانده بود . از چشم های تیره وحشی و کشیده اش ، جذبه را می شد دید . نافذ و خونسرد به چشم های آقای مادیکیانس که به خاطر ذره بین عینکش بزرگتر از حد معمول به نظر می رسید ، خیره شده بود .

آقای مادیکیانس زیر چشمی نگاهی به گیسو انداخت و با حفظ اخم محو نقش بسته روی پیشانی اش ، خطاب به همان زن گفت :

_ خانم شعبانی ... شما این خانم جوان رو استخدام کردید ؟!

آن زن که شعبانی نام داشت ، نگاهش به روی چهره گیسو ثابت ماند . گیسو نیز متقابلا در چشمان خندان و در عین حال کمی جدی خانم شعبانی خیره شد . تا جاییکه دیگر تاب نیاورد و با چهره ای خجالت زده بند نگاهش را پاره کرد و سرش را پایین انداخت .
ناخودآگاه لبخندی دلنشین مهمان لب های خانم شعبانی شد که از دید آقای مادیکیانس دور نماند .
اخم آقای مادیکیانس پررنگ تر شد و مطمئن شد که استخدام گیسو کار اوست . در حالیکه دستانش را پشت سرش در هم قلاب کرده بود ، سرش را بالا گرفت و با ابروهای بالا رفته خیره به خانم شعبانی با صدای بم و خشک مختص به خودش زمزمه وار گفت :

_ می شه چند لحظه با هم صحبت کنیم ؟!

خانم شعبانی تنها در جواب آقای مادیکیانس سرش را به نشانه مثبت تکان داد . دستی به روی کت و دامن گلبهی رنگ خود کشید . سپس با گام هایی بلند و استوار از آشپزخانه بیرون رفت .

***

آقای مادیکیانس با گام های بلند و کشیده اش ، طول و عرض دفترش را طی می کرد . خانم شعبانی هم خونسردانه در گوشه ای ایستاده و او را درحالیکه حرص می خورد تماشا می کرد .
ناگهان آقای مادیکیانس از حرکت ایستاد و روبه خانم شعبانی ، با صدایی که سعی می کرد بالا نرود گفت :

_ چرا قبل از استخدام اون دختر نظر منو نپرسیدید ؟!

خانم شعبانی در حالیکه پوزخندی کنج لبش نشسته بود ، پشت چشمی نازک کرد و دست به سینه جواب داد :

_ استخدام از مسئولیت های منه ! ... نیازی نمی دیدم برای استخدام یه گارسون از شما نظر بپرسم !

آقای مادیکیانس که از جواب خانم شعبانی خونش به جوش آمده بود ، با تندی گفت :

_ اما شما حق نداشتید یک دختر ایرانی رو استخدام کنید !

خانم شعبانی ناخودآگاه با شنیدن حرف آقای مادیکیانس ابروانش در هم گره خورد . طلبکارانه دست به سینه ایستاد و در حالیکه به سمت آقای مادیکیانس متمایل شده بود ، حرصی به او توپید :

_ من به عنوان شریک شما در این کافه حق اینو دارم که در بین این همه کارکن ارمنی ، به عنوان یه ایرانی یه هم زبون در کنار خودم داشته باشم !

آقای مادیکیانس خنده ای از روی عصبانیت کرد و با چهره ای برافروخته خیره در چشمان گرد شده خانم شعبانی طعنه زنان گفت :

_ همه در اینجا به زبان فارسی مسلط هستن ! ... این دلیلی نیست که منو متقاعد کنه که اون اینجا بمونه !

اینبار خانم شعبانی در فاصله چند سانتی متری آقای مادیکیانس ایستاد . نگاهش را از فک منقبض شده او گرفت و در چشمانش ثابت ماند . نفس عمیقی کشید و از لای دندان های به هم چسبیده اش غرید :

_ شما حق ندارید توی کشور خودم بهم نهی کنید تا هم وطن خودمو اینجا نگه ندارم ! ... من این کارو می کنم و دیگه حرفی نمی مونه !

سپس در برابر نگاه بهت زده آقای مادیکیانس به عقب گرد کرد و از دفتر مدیریت خارج شد .
گیسو مظلومانه در گوشه ای از کافه به روی صندلی نشسته و از پنجره به خیابان چشم دوخته بود . در حال و هوای خود ،
مضطرب انگشتش را به دور تار موی آویزان شده اش می پیچید که متوجه شخصی بالای سرش شد . کنجکاوانه سرش را بالا گرفت که نگاهش با چشمان پر تسکین خانم شعبانی درهم گره خورد . ناگهان مثل فنر از جا پرید و من من کنان گفت :

_ س ... سلام !

خانم شعبانی از واکنش گیسو خود به خود گره ابروانش باز شد و لبخندی دلنشین بر لبانش پدیدار گشت . 

ویرایش شده در توسط zhrw._.sl

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_سوم

 

آنگاه قدمی به گیسو نزدیک تر شد و خیره در چشمان درشت سیاه رنگش یک تای ابرویش را بالا انداخت و دست به سینه خطاب به او پرسید :

_ اسمت چی بود ؟!

گیسو سربه زیر انداخت و در همان حال که خیره به نیم بوت های رنگ و رو رفته اش بود ، زیر لب زمزمه کرد :

_ گیسو !

خانم شعبانی بار دیگر پرسید :

_ گیسوی چی ؟!

گیسو متوجه منظورش نشد . اینبار سرش را بالا آورد و با نگاهی گنگ نالید :

_ هان ؟!

خانم شعبانی چشمانش را در کاسه چرخاند و بی حوصله گفت :

_ منظورم اینه که فامیلیت چیه ؟!

گیسو که تازه متوجه منظور خانم شعبانی شده بود ، خجالت زده با گونه هایی سرخ شده دوباره سر به زیر انداخت و به همان آرامی دفعه قبل جواب داد :

_ احمدیان ... گیسو احمدیان هستم !

خانم شعبانی بدون آنکه نگاه از او بگیرد ، چند بار نامش را زیر لب تکرار کرد . سپس نگاهش را از سر تا پای او گذراند و در حالیکه پشت به او می کرد ، ناغافل با ظاهری خونسرد خطاب به او گفت :

_ رختکن کنار ورودی آشپزخونه است . برو اونجا سریع لباساتو عوض کن . امروز مشتری زیاد داریم !

گیسو که انگار اشتباه شنیده باشد ، همانجا خشکش زد . خیره به خانم شعبانی که از او دور می شد قدم از قدم بر نداشت . خانم شعبانی برای لحظه ای به پشت سر خود چشم انداخت . وقتی گیسو را همچنان در همان حالت دید ، یک تای ابرویش را بالا انداخت و با صدایی بلند خطاب به او گفت :

_ همین جور وایساده بر و بر منو نگاه می کنه ! ... ده برو دیگه !

گیسو ناگهان با صدای خانم شعبانی به خود آمد . با شادی وصف نشدنی به سمت خانم شعبانی پر گشود و پا به پای او به سمت آشپزخانه رفت .

***

خیره در آینه دستی به روی لباسش کشید و به همراه لبخندی از روی رضایت بر لبانش نشست . سارافنی سرمه ای رنگ که بلندی اش تا پایین زانوهایش می رسید . در زیر آن برای پوشش دستانش لباسی ساده و سفید رنگ به تن کرده بود که انتهای استین هایش دارای کشی پنهان بود و به دور مچ دستانش کیپ می شد . به خاطر همین ، استین هایش حالتی پف مانند پیدا کرده بود .
در زیر لباس هم جورابی ضخیم و مشکی رنگ به پا کرده بود تا پاهای عریانش نمایان نشود .
دستی در موهای بلند فرفری سیاه رنگش کشید . سپس روسری سفید رنگی را که جلوی آینه گذاشته بود برداشت . روسری را به سر کرد و گره اش را در پشت گردنش زد .روسری به سر کرده بود ، اما موهایش بلند تر از آن بود که در زیر روسری پنهان بشود . چند تار از موهای فر خورده اش هم بر روی چهره اش آویزان شده بود .
ناگهان همانطور که چهره خود را بررسی می کرد ، در باز شد و خانم شعبانی در درگاه حضور پیدا کرد . خانم شعبانی با چهره ای عاری از حس ، نگاهی گذرا از سر تا پای گیسو انداخت . گیسو مطیعانه و خجالت زده دستانش را در هم قلاب کرده و سرش را پایین انداخته بود .
خانم شعبانی بی تفاوت نگاهش را از او گرفت و در حالیکه پشت به او می کرد با صدایی بلند گفت :

_ دنبالم بیا ... باید چیزهایی رو بهت گوشزد کنم !

گیسو دستپاچه ، تند و تند سرش را به نشانه مثبت تکان داد و به دنبال خانم شعبانی از اتاق رختکن خارج شد .
خانم شعبانی با جدیتی خاص ، جلو تر از گیسو گام بر می داشت و از میان میز های گرد مشتری ها عبور می کرد . در همان حال دهان باز کرد و شروع به حرف زدن کرد :

_ توی این سالن فقط قهوه ، چای و دسر سرو می شه ... باید به نوشیدنی ها و دسر ها شناخت کافی داشته باشی ... این وظیفه هر گارسونیه تا در صورت لازم مشتری هارو راهنمایی کنه !

ناگهان از حرکت ایستاد . گیسو هم متقابلا با چشمانی گرد شده از ترس در فاصله چند سانتی متری اش ایستاد و پرسشگر به او چشم دوخت .
خانم شعبانی بی حرف انگشت اشاره اش را نرم‌ به روی میز کشید و موشکافانه به سر انگشتش خیره شد . با دیدن تعداد اندکی از ذرات غبار ، چهره اش مچاله شد . سرش را به سمتی کج کرد و شخصی را پشت سر هم صدا زد :

_ ساتیار ! ... ساتیار ؟!

به دنبال فریاد خانم شعبانی ، ناگهان پسری جوان و لاغر اندام دستمال به دست از دری که به سالن دیگر ارتباط داشت ، بیرون آمد و تته پته کنان خطاب به خانم شعبانی جواب داد :

_ بله خانم ؟!

خانم شعبانی به روی پاشنه پایش چرخید و درست در روبروی پسر جوانی که ساتیار نام داشت قرار گرفت . خیره در چشمان او ، انگشتش را بالا گرفت و خطاب به او زیر لب گفت :

_ به نظر می یاد اینو جا انداختی !

ساتیار سر به زیر انداخت و با قیافه ای وا رفته زیر لب نالید :

_ ببخشید ، الان تمیز می کنم !

خانم شعبانی ابرویی بالا انداخت و دوباره به حالت قبل بر گشت . در همان حال با اشاره سر از گیسو خواست تا او را همراهی کند . گیسو نگاه از ساتیار که خیره خیره در حالیکه به روی میز دستمال می کشید و به او چشم دوخته بود ، گرفت و با گام هایی بلند خودش را به خانم شعبانی رساند و پا به پای او حرکت کرد .
خانم شعبانی با فشاری کم به درب بزرگ پیش رویش ، آن را به عقب هل داد و قدم به درون سالن دوم گذاشت . گیسو نیز با نگاهی متعجب و حیرت زده وارد سالن شد و کنجکاوانه به دور و برش چشم انداخت .
خانم شعبانی زیر چشمی نگاهی به گیسو انداخت و وقتی او را متحیر دید ، ناخودآگاه پوزخندی محو بر گوشه لبش جا خوش کرد . آنگاه با دست به میز های مرتب و چیده شده اشاره کرد و گفت :

_ این سالن هم مخصوص سرو غذاست ! 

ویرایش شده در توسط zhrw._.sl

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_چهارم

 

سپس اضافه کرد :

_ ظرفیت هر دو سالن مجموعا ۱۴۰ نفر شامل  می شه ! ... محوطه پشت کافه هم اغلب شبا به مهمونی و رقص ترتیب داده می شه ؛ پس باید همیشه آمادگی پذیرایی از مهمونای وطنی و فرنگی رو داشته باشی ! ... متوجه شدی ؟!

گیسو مطیعانه سرش را تکان داد و در همان حال با صدایی که انگار از قعر چاه در می آمد ، نالید :

_ بله خانم !

خانم شعبانی به سمت گیسو که در پشت سرش ایستاده بود ، چرخید و تا لحظاتی خیره در چشمان سیاه رنگش ماند . آنگاه پس از مکثی طولانی ، با نگاهی خنثی به آرامی پلک زد و در همان حال زمزمه وار گفت :

_ امیدوارم پشیمونم نکنی !

گیسو تا لحظاتی با دهانی تقریبا باز در همان حالت ماند . سپس کم کم به خود آمد و انگار که شخصی قصد گرفتن شغلش را دارد ، تند و تند خطاب به خانم شعبانی گفت :

_ مطمئن باشید خانم ، پشیمونتون نمی کنم !

سپس قدردان ادامه داد :

_ ازتون ممنونم که بهم این فرصت رو دادید !

گیسو به وضوح ردی از لبخند را بر لبان خانم شعبانی دید اما ثانیه ای نگذشت که دوباره در ظاهر جدی خود فرو رفت و بی حرف ، گیسو را در میان سالن تنها گذاشت .

***

_ گیسو ؟! ... بیا این قهوه ها رو ببر برای میز شماره ۲ !

گیسو نگاهش را از منظره بارانی پشت شیشه گرفت . سپس در حالیکه رمقی در پاهایش نمانده بود ، با پشت دستش عرق پیشانی اش را پاک کرد و سینی حاوی دو فنجان قهوه ، به همراه برشی از کیک شکلاتی را در دست گرفت . آنگاه با گام هایی بلند به طرف زوجی که آخرین نفرات حاضر در کافه بودند ، رفت و بی حوصله یکی یکی فنجان ها را به روی میز گذاشت .
وقتی کارش تمام شد ، خسته به میز پیشخوان تکیه داد . نازلی دفتر پیش رویش را بست و با لبخندی ملیح خطاب به گیسو گفت :

_ خسته نباشی ! ... روز اول چطور بود ؟!

گیسو تار موی آویزان شده ای را که مزاحم در جلوی چشمانش تاب می خورد ، با سر انگشت به پشت گوشش هدایت کرد و در همان حال زیر لب جواب داد :

_ اینجا همیشه اینقدر شلوغه یا امروز استثنا بود ؟! ... از کت و کول افتادم !

نازلی با شنیدن حرف گیسو ، ریز خندید و از پشت پیشخوان بیرون آمد . همان طور که خودش را به گیسو نزدیک می کرد ، با چهره ای خندان گفت :

_ دیگه باید فکر اینجاشو می کردی ، اینجا همیشه اینطوریه !

گیسو متوجه سنگینی نگاه شخصی به روی خود شد . کنجکاو به دور و اطرافش چشم انداخت که نگاهش با چشمان رضایت مند خانم شعبانی در هم تلاقی کرد . آقای مادیکیانس که در کنار خانم شعبانی ایستاده بود ، بر خلاف او اخمی غلیظ بر پیشانی اش نقش بسته بود و چشم از گیسو نمی گرفت .
خانم شعبانی بی توجه به چهره پر غیض آقای مادیکیانس ، با گام هایی کوتاه و شمرده به گیسو نزدیک شد و درست در روبرویش قرار گرفت . کم کم لبانش به لبخندی گشاده از هم باز شد و با آرامشی خاص خیره در چشمان گیسو گفت :

_ خسته نباشی عزیزم ... روز پر کاری داشتی !

سپس نامحسوس به پشت سرش اشاره ای کرد و خطاب به گیسو ادامه داد :

_ امیدوارم همچنان پیش بعضیا رو سفیدم نگه داری !

گیسو که متوجه منظور خانم شعبانی از تلفظ "بعضیا" شده بود ، به زور سعی در مهار خنده ی خود کرد و تنها سرش را به نشانه تایید تکان داد .
با پایان یافتن ساعت کار ، با خداحافظی از کارکنان و از جمله خانم شعبانی از کافه بیرون آمد . تا پا از کافه بیرون گذاشت ، چشمانش به روی هم افتاد و از ته دل نفسی عمیق کشید . با استشمام بوی عطر باران ، لبخندی از سر لذت بر لبانش پدیدار گشت . سرش را بالا گرفت و خیره به ابرهای سیاهی شد که هر لحظه آماده بارشی دوباره بودند . در همان حال ، زنجیر کیفش را به روی شانه اش جا به جا کرد و از روی چاله های پر آب جلوی کافه ، لی لی کنان پرید .
گیسو در حال و هوای خود بود که ناگهان در فاصله چند متری خود ، صدای زنگ دوچرخه ای را شنید و در لحظه ای به خود آمد که همراه با صاحب دوچرخه پخش بر زمین شده بودند . گیسو با چهره ای مچاله شده ، در حالیکه بازویش را می مالید ، بر روی زمین نشست  . ناگهان چشمش به روی مردی جوان خیره ماند که در فاصله یک قدمی او ، در چاله ای پر آب افتاده بود و از موهای طلایی اش آب چکه می کرد . مرد جوان ، به آرامی سرش را بالا آورد و چشمان عسلی اش را به چشمان سیاه رنگ گیسو دوخت . همانطور که دستانش را در هوا تکان می داد تا آب های باقی مانده به اطراف پخش شوند ، خیره به گیسو لبخندی محو بر لب نشاند و با لحجه ای غلیظ گفت :

_ بهتره بیشتر حواستونو جمع کنید خانم ! ... حالتون خوبه ؟!

گیسو با حفظ حالت صورت خود ، به سختی از جا برخاست و در همان حال خطاب به او زیر لب غرغر کرد :

_ انگار این شمایید که باید حواستونو بیشتر جمع کنید ! ... به نظر میاد متوجه نیستید توی پیاده رو دارید دوچرخه سواری می کنید !

مرد جوان ، بی توجه به وضعیت کنونی خود ، از حاضر جوابی گیسو ناخودآگاه لبخندی دندان نما بر لبانش پدیدار گشت . سپس از چاله ی آب بیرون آمد و چنگ در زلف های پریشانش فرو برد . با خونسردی دست دراز کرد و دوچرخه اش را از روی زمین بلند کرد . سرش را بالا گرفت و دوباره نگاهش با چشمان طلبکار گیسو در هم تلاقی کرد . تا لحظاتی در همان حالت ماند که گیسو تاب نیاورد و بند نگاهشان را پاره کرد . با اخمی غلیظ ، دستی به روی لباسش کشید و زنجیر کیفش را به روی شانه اش انداخت .

ویرایش شده در توسط zhrw._.sl

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_پنجم

 

سپس بدون هیچ حرفی ، پشتش را به آن مرد جوان کرد و با گام هایی بلند از او دور شد . بر خلاف او ، مرد جوان قدم از قدم بر نداشت و رفتن او را تماشا کرد که لحظه به لحظه از او دور و دور تر می شد . ناگهان در آن حال و هوا ، باران شدیدی شروع به باریدن کرد که در عرض چند ثانیه تمام سر و بدنشان خیس از آب شد . گیسو در حالیکه موهای تاب خورده اش به پیشانی اش چسبیده بود ، ناخودآگاه به عقب برگشت و به مرد جوانی که همچنان او را نظاره می کرد ، چشم دوخت . با دیدن او که مانند موش آبکشیده ، دو چرخه به دست در زیر باران ایستاده بود ، ناخواسته لبخندی محو بر لبانش نقش بست که از دید ان مرد دور نماند .
شدت باران دیگر طاقت فرسا شده بود و به مانند سنگ ریزه هایی از دل آسمان به روی شهر آوار می شد . مرد جوان با نگاهی زودگذر به دور و اطرافش ، با قیافه ای در هم ، سوار بر دوچرخه شد . هنوز پایش را از زمین جدا نکرده بود که متوجه چیزی در چاله ی ابی که تا دقایقی پیش خود در ان افتاده بود ، شد . با نگاهی موشکافانه و کنجکاو ، از دوچرخه پیاده شد و روبروی چاله ایستاد . آرام به روی زانوانش نشست و دست دراز کرد تا شییء قهوه ای رنگ را بردارد  . با دیدن کتابچه کوچکی در میان آب ، یک تای ابرویش بالا پرید . با خونسردی ، کتابچه را گشود و به صفحه اولش نگاه کرد . با دیدن نام زنانه ای که در اولین صفحه نوشته شده بود ، ناخودآگاه سرش را بالا آورد و به جایی که گیسو تا لحظاتی قبل در آنجا ایستاده بود و با لبخند به پشت سرش چشم می انداخت ، خیره شد ...

***

خسته و ناتوان ، با دستانی یخ زده از سرما و باران ، کلید را از کیفش بیرون آورد و در حالیکه می لرزید ، کلید را در قفل چرخاند . با باز شدن در حیاط ، سریع پا به درون حیاط گذاشت و در با صدای بلند و ناهنجاری به هم خورد که باعث شد گیسو ناخودآگاه چشمانش به روی هم بیفتد . به دنبال این کار ، طبق چیزی که انتظار می رفت صدای داد خانم جان از درون خانه به هوا رفت که خطاب به گیسو می گفت :

_ صد دفعه گفتم این در صاحب مرده رو اینطوری نزن بهم !

گیسو با قیافه ای مچاله شده ، زنجیر کیفش را از روی شانه اش جدا کرد و برای فرار از باران ، به درون خانه پناه برد . در حین ورود به خانه ، بوت هایش را از پا در آورد و همانطور که آب از سر و رویش می چکید وارد راهرو شد . کیفش را به همراه کلاه بافتنی و پالتواش ، از چوب لباسی کوچکی که در کنار اینه به دیوار زده شده بود ، آویزان کرد و همانطور که عادت داشت ، چنگ در میان زلف های پیچ و تاب خورده اش فرو برد .
آنگاه به قصد تعویض لباس ، به سمت اتاقش قدم برداشت . لباس های خیسش را از تن جدا کرد و یک دست لباس راحتی که شامل یک قبای بلند و جورابی ضخیم بود ، به تن کرد . سپس روبروی اینه رفت و در حالیکه خودش را برانداز می کرد ، دست دراز کرد و شانه اش را برداشت . بدون آنکه از خود در آینه چشم بردارد ، تره ای از موهای بلند سیاه رنگش را در دست گرفت و به ارامی شانه را در آن فرو برد . در همان حال زیر لب با خود آوازی را زمزمه می کرد .
ناگهان در آن حال و هوا ، چند ضربه به در خورد و به دنبال آن ، صدای لرزان خانم جان از پشت در به گوش رسید :

_ گیسو ؟!

گیسو حرکت شانه را در موهایش متوقف کرد و خیره به در جواب داد :

_ بفرمایید تو خانم جان !

به دنبال حرف گیسو ، دستگیره در چرخید و قامت خمیده خانم جان در درگاه نمایان شد . گیسو با لبخندی محو ، نگاهی گذرا به خانم جان انداخت که عصا زنان به او نزدیک می شد .
خانم جان در فاصله یک قدمی گیسو ، تکیه به عصایش ایستاد . آنگاه از پشت عینک ته استکانی خود ، خیره به گیسو ، انتهای لب های چروکیده اش آرام آرام به بالا رفت و لبخندی دلنشین بر چهره اش نشست . در همان حال دست دراز کرد و شانه را از دست گیسو گرفت . گیسو متوجه منظور او شد و او را به سمت صندلی چوبی روبروی آینه اش هدایت کرد . با نشستن خانم جان به روی صندلی ، گیسو نیز پشت به خانم جان بر روی زمین نشست . خانم جان در کمال آرامش ، شانه در موهای نیمه خشک گیسو فرو برد . دقایقی بعد ، وقتی همچنان گیسو را ساکت دید خود طاقت نیاورد و لب گشود :

_ خب ... نمی خوای برای من تعریف کنی امروز چطور بود ؟!

گیسو با یادآوری امروز ، ناخودآگاه لبخندی تلخ بر لب نشاند و زیر لب زمزمه کرد :

_ بد نبود ! ... از چیزی که فکر می کردم سخت تره !

خانم جان نوازشگرانه به روی موهای گیسو دست کشید و در همان حال زیر لب گفت :

_ حداقل از کار کردن توی اون پایگاه نظامی خیلی بهتره !

آنگاه در حالیکه بغضی قدیمی در گلویش جمع شده بود ،  دست از شانه کردن کشید . چشمانش از اشک نمدار شد و در همان حال با صدایی لرزان خطاب به گیسو نالید :

_ اوه گیسو کوچولوی من ! ... چه زجر هایی که توی این سالها نکشیدی عزیز دلم ! ... اگر مهرداد زنده بود ...

دیگر نتوانست حرفش را ادامه دهد . با سکوت او ، گیسو به عقب سر چرخاند و با دیدن خانم جان که صورتش از اشک خیس شده بود ، خود نیز دلشکسته سر فرود آورد و هرچه عشق و محبت داشت در بوسه ای به پشت دستان چروکیده اش ، خالی کرد . سپس خیره در چشمان میشی رنگ مادر بزرگش که تصویر مرحوم پدرش مهرداد را در ذهنش تداعی می کرد ، سرش را به طرفین تکان داد و گفت :

_ می دونم خانم جان ! ‌... نمی خواد با یادآوری گذشته هم خودتو و هم منو اذیت کنی !

ویرایش شده در توسط zhrw._.sl

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_ششم

 

ناگهان صدای زنگ ، در فضا طنین انداز شد . گیسو از جا برخاست و با نگاهی گذرا به خانم جان که با گوشه روسری سفید رنگش اشک هایش را پاک می کرد ، از اتاق خارج شد .
چادر گلدارش را که از گیره جا لباسی آویزان بود ، برداشت و به سر کرد تا موهایش را بپوشاند . آنگاه چتری را که تکیه به دیوار درون راهرو گذاشته بود را برداشت و با گشودن آن ، پا به حیاط گذاشت . در حالیکه دمپایی اش را به زمین می کشید تا پایش کاملا درون آن قرار گیرد ، سریع از زیر باران به سمت در دوید . پشت در که ایستاد ، بدون لحظه ای مکث آن را باز کرد . ناگهان قامت بلند مردانه ای در درگاه نمایان شد که تکیه به دیوار منتظر باز شدن در بود . گیسو کنجکاوانه  نگاه از سر تا پای او گذراند و با دیدی تار از برخورد قطره های باران به مژه هایش ، پرسشگر خطاب به او نالید :

_ سهیل ؟! ... توی این بارون راه افتادی اومدی اینجا ؟ ... بیا تو که حسابی خیس شدی !

گیسو در ادامه حرف هایش ، از جلوی در کنار رفت تا سهیل وارد شود . سهیل بدون آنکه چیزی بگوید ، از کنار گیسو گذشت و با نگاهی گذرا به چهره متعجب او به سمت خانه قدم برداشت .
گیسو بی توجه به نگاه بی تفاوت او ، به دنبالش وارد خانه شد . چادرش را از سر برداشت و حوله به دست به نزد سهیل و خانم جان رفت که در اتاقش بودند . حوله را روبروی سهیل گرفت و در همان حال با نیمچه لبخندی خطاب به او گفت :

_ اینو بگیر سر و صورتتو خشک کن !

سهیل بدون آنکه نیم نگاهی به سمت گیسو بیندازد ، حوله را از دستش گرفت و به روی صورتش کشید . گیسو بی حرف در کنار خانم جان به روی زمین نشست و با اخمی محو بر پیشانی ، به سهیل چشم دوخت . 

خانم جان که تمام حرکات سهیل را زیر نظر گرفته بود ، با لحنی پر مهر دهان باز کرد و نجوا کنان خطاب به او ، سکوت سرد حاکم بر جمع را در هم شکست :

_ چی شده که با این سر و وضع اونم توی بارون به این شدیدی پا شدی اومدی اینجا مادر ؟! ... یه وقت از سرمای شدید تب نکنی ؟

سهیل با حرف خانم جان ، نگاهی از لباس نظامی که به تن کرده بود گذراند و خیره در چشمان خانم جان با لبخندی دندان نما جواب داد :

_ خیلی وقت بود نیومده بودم دیدنتون ! ... دیدن شما هم که زمان و مکان نداره ؛ هر موقع وقت داشته باشم میام ! ... این شد که از همایشی که دعوت بوده ام ، یکراست اومدم اینجا !

گیسو کنجکاوانه در جایش جا به جا شد و با ابروهای بالا رفته خطاب به سهیل زمزمه کرد :

_ همایش ؟!

سهیل ، سنگین پلک زد و بی حوصله جواب داد :

_ آره ... یه همایش به افتخار پیروزی های ارتش آلمان !

گیسو با شنیدن حرف سهیل ، ناخودآگاه پوزخندی صدادار مهمان لب هایش شد که باعث شد اخم سهیل غلیظ تر از قبل شود . سهیل چشمانش را تنگ کرد و با طعنه ای که در صدایش موج می زد خطاب به گیسو گفت :

_ چیز خنده داری گفتم ؟! ... نکنه از اینکه روسیه در برابر عظمت آلمان ناچیزه اینجوری نیشخند می زنی ؟!

آنگاه پشت چشمی نازک کرد و دست به سینه خیره در چشمان کفری گیسو ادامه داد :

_ به موقعش آلمان اون جا رو هم مثل بقیه کشور های اروپا به تصرف خودش در می یاره !

گیسو متعصب ، در حالیکه انگشتانش در کف دستش جمع شده بود ، با صدایی که سعی می کرد بالا نرود از لای دندان های به هم چسبیده اش غرید :

_ به چه قیمتی ؟! ... به قیمت از دست دادن منطقه های مهم و تجزیه شدن کشورمون ؟ ... من منظورتو خوب می فهمم آقا سهیل ! ... درسته که من توی اون پایگاه نظامی لعنتی شوروی بزرگ شدم ؛ اما هیچوقت وطنم رو فراموش نکردم !

سهیل ، بی علاقه از شنیدن حرف های گیسو نگاه از او گرفت و به دور و اطرافش چشم انداخت . گیسو که از حرکات او کفرش در آمده بود ، ناگهان صدای خانم جان آب سردی شد و شعله های خشم را در درونش خاموش کرد .

_ پاشو به جای صحبت کردن درمورد این چیزا ، برو دو تا استکان چای بردار بیار !

آنگاه رو به سهیل با لحنی جدی اضافه کرد :

_ تو هم دیگه بسه ! ... اینقدر دخترمو اذیت نکن ! ... مگه به خواست خودش اونجا موندگار شده ؟!

گیسو از جا برخاست و به قصد آوردن چای خواست از اتاق خارج شود که با صدای سهیل قدم از قدم برنداشت :

_ لازم نیست ! ... می خوام برم !

خانم جان در حالیکه پایش را دراز کرده بود و با دستش آن را مالش می داد ، سرش را به طرفین تکان داد و ناراضی گفت :

_ کجا مادر ؟! ... بشین دو تا استکان چای بخور یکم گرم شی !

سهیل بی توجه به حرف خانم جان ، در زیر نگاه خیره گیسو از جا بلند شد و رو به هردوی آنان زیر لب گفت :

_ نه ، کار دارم باید برم ... خدافظ !

سهیل بدون ذره ای مکث از اتاق خارج شد که صدای دلسوزانه خانم جان به گوشش رسید :

_ حداقل اون چترو با خودت ببر خیس نشی !

سهیل بی حرف چتر را که تکیه به جاکفشی بود برداشت و بی معطلی از خانه بیرون زد ...

***

فارغ از دنیا ، با آن کفش های مشکی کلاسیک براقش ، در پیاده رو قدم بر می داشت . لبخند همیشگی ، بر لبانش دیده می شد . چشمان درشت تیره اش ، مثل هرروز با دیدن چهره های متفاوت اطرافش ، می درخشید .

ویرایش شده در توسط zhrw._.sl

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هفتم

 

با پیچیدن نسیم در میان موهای بلند سیاه فرفری اش ، ناخودآگاه پلکانش به روی هم افتاد . طعم خوش زندگی را هرروز صبح اینگونه احساس می کرد . حسی متفاوت ، حس زنده بودن ، حسی که از بازی نسیم در میان پیچ و تاب زلفش به او دست می داد ...
سرخوش ، روبروی در کافه ایستاد و دستگیره در را گرفت . در ، با صدای زنگوله ای که در بالای آن بسته شده بود و با هر باز و بسته شدنش نوای آن در فضا پخش می شد ، از هم باز شد . گیسو با لبخندی دندان نما نگاه از کل سالن گذراند . با دیدن نازلی ، برایش دستی تکان داد و به سوی رختکن گام برداشت . لباس تنش را با فرم مخصوص کافه تعویض کرد و منتظر به سالن برگشت تا شاید مشتری در را باز کند و داخل شود .
ناگهان از آشپزخانه شخصی او را صدا زد . گیسو سریع وارد آشپزخانه شد و به زن میانسال و چاقی که تنها در میان آشپزخانه دست به کمر ایستاده بود ، زل زد . زن نگاه از سر تا پای گیسو گذراند و با اشاره به سطلی بزرگ در گوشه آشپزخانه ، خطاب به او به حالت امر گفت :

_ زود اون سطل رو ببر بیرون و از آب بشکه پر کن و بیار !

گیسو ابتدا از لحن تند زن جا خورد . اما کم کم به خود آمد و با گام هایی کوتاه و شمرده ، به سمت سطل رفت . سطل را برداشت و با نگاهی زیر چشمی به سوی زن که طلبکارانه رفتارهایش را زیر نظر داشت ، از دری که به کوچه ای فرعی راه داشت بیرون رفت .
گیسو تا وارد کوچه شد ، کلافه پوفی کرد و در حالیکه سطل را در دستش به جلو و عقب تاب می داد ، به سمت بشکه ای که در انتهای کوچه بود گام برداشت . تا به بشکه رسید سطل را از آب پر کرد ؛ اما همین که خواست سطل را بلند کند ، ناگهان نفس در سینه اش حبس شد . سطل چنان سنگین شده بود که گیسو قادر به بلند کردن آن نبود . 

ناچار ، با چهره ای مچاله شده کمر راست کرد و به دور و اطراف چشم انداخت تا شاید شخصی را برای کمک بیابد . اما جز دو زنی که در گوشه ای ایستاده بودند و با همدیگر پچ پچ کنان سخن می گفتند ، کسی را ندید . گیسو ناامید همانجا بر روی تکه آجری نشست و دستش را به زیر چانه اش تکیه داد . ناگهان در آن حال و هوا ، با شنیدن چند جمله از حرف های زنان گوش هایش را ناخودآگاه تیز کرد تا سخن آنها را بهتر بشنود :

_ شایعه نیست !

_ یعنی جدی جدی قراره جنگ بشه ؟!

_ هیشششش آروم تر ! ... آره حقیقت داره !

_ از خدا بی خبرا ! ... حالا ما باید چیکار کنیم ؟! ... کجا می تونیم فرار کنیم ؟! ... آخه از جنوب ، انگلیس از شمالم که روسیه می خواد پیشروی کنه !

_ نمی دونم ، من که از همین حالا دست و پام داره می لرزه !

گیسو در حالیکه رنگ بر چهره نداشت ، با قلبی که به شدت خودش را به قفسه سینه می کوبید ، از جا برخاست . سطل را تا نیمه از آب خالی کرد و دو دستی دستگیره آن را گرفت . آرام آرام به سمت در متصل به آشپزخانه قدم برداشت و وارد شد .
تا گیسو با سطل وارد آشپزخانه شد ، زن که بر روی صندلی نشسته و هیکل چاقش بیش از قبل خود را نشان می داد ، تا دید سطل تا نیمه از آب پر است سر بلند کرد و خشمگین به گیسو چشم دوخت . در حالیکه به خاطر سفیدی پوستشو ، لپ های قرمزش شده بود و توجه را به خود جلب می کرد ، تند و تند خطاب به گیسو گفت :

_ این چیه ؟! ... چرا اینقدر آب آوردی ؟

گیسو که گویی در عالمی دیگر بود ، بی توجه به نگاه عصبانی آن زن ، از آشپزخانه بیرون رفت و وارد سالن اصلی شد . چند نفری در نبود او وارد کافه شده بودند و ساتیار داشت از آنها سفارش می گرفت .
گیسو در راهرو متصل به سالن ، تکیه اش را به دیوار داد و با قیافه ای وا رفته به زمین خیره شد . ناگهان با حس نگاهی خیره به روی خود سر بلند کرد و در یک لحظه نگاهش با چشمان نگران خانم شعبانی در هم گره خورد . خانم شعبانی با لب زدن از او پرسید :

_ چته ؟!

گیسو در جواب ، سرش را به نشانه "چیزی نیست" بالا انداخت . خانم شعبانی دست به سینه ، با چشم و ابرو به میزی که مردی جوان پشت به آنها آنجا را اشغال کرده بود ، اشاره کرد . گیسو که متوجه منظورش شده بود ، تکیه اش را از دیوار گرفت و راست ایستاد . برای آنکه از آن حال و هوا بیرون بیاید ، نفس عمیقی کشید و با لبخندی دندان نما و با گام هایی استوار به سمت میز مورد نظر رفت .
تا به میز رسید ، دفترچه اش را از جیب سارافنش بیرون آورد و با رویی گشاده خیره به صفحه سفید دفترچه اش گفت :

_ روزتون بخیر ، چی میل دارید ؟!

ناگهان صدایی آشنا که همچنان لهجه غلیظ خود را حفظ کرده بود ، به گوشش خورد :

_ لطف کنید کافه گلاسه بیارید ... شنیدم اینجا نوشیدنی هاش عالیه !

گیسو با چشمانی تقریبا گرد شده ، نگاه از لبخند دندان نمای مرد مو طلایی روبرویش گرفت و با بهت در صدایش زمزمه وار گفت :

_ ش ... شما ؟!

مرد جوان ، کلاه کپ روی سرش را برداشت و با خونسردی تمام خیره در چشمان گیسو جواب داد :

_ چیه ؟! ... توقع داشتید دیگه منو نبینید ؟

کم کم ابروان گیسو در هم رفت و جای بهت در صورتش را گرفت . بدون هیچ حرفی ، دفترچه اش را در جیبش گذاشت و از میز فاصله گرفت . سفارش را پس دقایقی برای آن مرد آورد و با حالتی عادی فنجان را روبرویش گذاشت . همین که کمر راست کرد ، بی حوصله پلکی زد و گفت :

_ امر دیگه ای ندارید ؟!

مرد جوان با شنیدن حرف گیسو ، ناخودآگاه خنده اش گرفت اما آن را مهار کرد .
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هشتم

 

در حالیکه جرعه ای از کافه گلاسه را می خورد ، بدون آنکه نگاه از چهره غضبناک گیسو بگیرد گفت :

_ این دختری که الان روبروم ایستاده ، اصلا شبیه دختر دو روز پیش نیست !

گیسو لجبازانه ، فک منقبض شده اش را تکان داد و ناخواسته از دهانش پرید :

_ همینی که هست ، به تو چه !

ناگهان متوجه حاضر جوابی اش شد . در زیر نگاه خیره و چشمان گشاد شده مرد جوان ، دستش را به روی دهانش گذاشت و شرمگین سر به زیر انداخت ؛ اما بر خلاف انتظارش صدای خنده ی ریز او به گوشش رسید . به ارامی سر بلند کرد که نگاهش با چشمان پر از آرامش مرد روبرویش ، گره خورد . ناگهان با صدای زمزمه وار او ، به خود آمد :

_ می شه کمی از وقتتو بهم بدی ؟!

گیسو همین که خواست دهان باز کند و جوابش را بدهد ، ناگهان با صدای سرفه مصلحتی آقای مادیکیانس ، نفس در سینه اش حبس شد . آرام به پشت سرش چشم انداخت و به او که با اخمی غلیظ ، دستانش را درهم قلاب کرده و در کنار میز پیشخوان ایستاده بود ، چشم دوخت .
آب دهانش را پر صدا بیرون فرستاد . دوباره به حالت عادی خود برگشت که متوجه نگاه منتظر و مشتاق مرد جوان شد . با ترس دستش را دراز کرد و در حالیکه داشت فنجان را از روی میز برمی داشت ، خطاب به او زمزمه وار گفت :

_ الان ساعت کارمه و من نمی تونم باهاتون حرف بزنم !

در ادامه صحبت هایش با چشم و ابرو به آقای مادیکیانس اشاره کرد و گفت :
_ رئیسم اونجا منو زیر نظر داره !

ناگهان خودش را عقب کشید و با لبخندی مصنوعی ، با صدای بلند گفت :

_ خوشحالم که خوشتون اومده ، الان صورتحساب رو می یارم !

آنگاه بی توجه به نگاه گنگ آن مرد ، به قصد آوردن صورتحساب سریع از میز فاصله گرفت . به سمت میز پیشخوان رفت و از نازلی خواست تا حساب آن میز را بدهد . گیسو با گرفتن صورتحساب ، با لبخندی محو از نازلی تشکر کرد . در حینی که می خواست از کنار آقای مادیکیانس عبور کند ، غرشش را در نزدیکی گوشش شنید :

_ حواسم بهت هست !

گیسو اعتنایی به حرف او نکرد و به سمت میز رفت . در فاصله چند قدمی میز ، تا سرش را بالا آورد اثری از مرد جوانی که تا لحظاتی پیش در پشت میز نشسته بود ، ندید . گیسو گیج از نبود او ، به ارامی چند قدم باقی مانده را برداشت که مقداری پول بر روی میز توجه اش را جلب کرد . پول را برداشت که ناگهان چشمش به روی تکه کاغذی ثابت ماند . یک تای آبرویش ناخودآگاه بالا پرید . با نگاهی نامحسوس به دور و اطرافش ، دست دراز کرد و کاغذ را برداشت . بر روی آن جملاتی به این مضمون نوشته شده بود :

_ بعد از ساعت کاریت ، روبروی در کافه منتظرتم !

***

_ من رفتم نازلی ، خداحافظ !

خانم شعبانی : _ کجا گیسو ؟!

گیسو با شنیدن صدای خانم شعبانی به عقب سرچرخاند و متعجب از پرسش او ، زیر لب نالید :

_ خونه !

خانم شعبانی دست به کمر و با اخمی محو ، خطاب به گیسو گفت :

_ لازم نکرده ، امشب پشت کافه مهمونیه ! ... تو هم باید باشی برای کمک به بقیه !

گیسو : _ اما خانم ...

خانم شعبانی : _ اما و اگر نداره !

گیسو با چهره ای وا رفته ، کلاهش را از سر برداشت و ناچار زیر لب زمزمه کرد :

_ چشم خانم !

خانم شعبانی سری برای او تکان داد و راهی آشپزخانه شد . ریحانه خواست به سمت رختکن قدم بردارد که ناگهان نگاهش به روی همان مرد جوان چند دقیقه پیش ثابت ماند که آن طرف خیابان تکیه به پایه برق ، منتظرش ایستاده بود .
کلاه کپ روی سرش ، جلوی دیدش را گرفته بود و بی حواس از اینکه گیسو در پشت شیشه او را تماشا می کند ، یک دستش را در جیب شلوار پارچه ای اش فرو برده و دست آزادش را در ساس بندش قلاب کرده بود و در همان حال تکه سنگی را با پایش به بازی گرفته بود .
گیسو در حالیکه چشم از او بر نمی داشت با خود فکر می کرد که " او با من چکار دارد ؟! " و همین موضوع اورا در عین گیجی ، کنجکاو نیز کرده بود .
ناگهان مرد جوان سر بالا آورد و نگاه خیره گیسو را به روی خود شکار کرد . گیسو تا دید او متوجه نگاه سنگینش به روی خود شده است ، دستپاچه بند نگاهش را پاره کرد و با اخمی محو سریع از پشت شیشه کنار رفت . اما باز هم همان لبخند مرموز بر لبان مرد جوان ، دیده می شد ...

***

در محوطه سبز پشت کافه نادری ، صدای موسیقی ملایم و زیبایی طنین انداز بود . گارسون ها به آراستگی تمام ، از بین میز های چیده شده در حیاط می گذشتند و سینی های حاوی مشروب و آبمیوه را به مهمان ها تعارف می کردند . بوی تند سیگار در فضا پخش شده بود و برخی ها را آزار می داد . در آن میان ، گیسو نیز سینی به دست جام های حاوی مشروب های غلیظ را در دست داشت و با خونسردی تمام آنها را روبروی مردان و زنانی که ایستاده ارکستر را تماشا می کردند ، می گرفت . زنان لباس هایی فاخر و بلند پوشیده بودند که با کلاه های پر زرق و برقشان ست بود . مردان هم با کت و شلوارهایی مدرن و شیک ، در کنار زنان ایستاده و یا نشسته بودند و صدای قهقه شان گوش آسمان را کر می کرد .
ناگهان موسیقی عوض شد و از حالت ملایم و درام ، به موسیقی با تمی تند و شاد تبدیل شد . صدای جیغ و هورای مهمانها بالا رفت و یکصدا با گفتن "به سلامتی" ، جام هایشان را به هم کوبیدند و لاجرعه سر کشیدند .

ویرایش شده در توسط zhrw._.sl

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_نهم

 

سپس به حالت زوج زوج ، در میان محوطه ایستادند و با شور و شوق خاصی ، همراه با ریتم موسیقی شروع به رقصیدن کردند . مخلوطی از نوای ترومبون ، پیانو ، فلوت ، ترومپت ، ویلن و ... شور و شعف خاصی به مهمانها می بخشید و باعث می شد یکی یکی به تعداد رقصنده ها اضافه شود .
گیسو سینی به دست ، تکیه به دیوار ایستاده بود و با لبخند به رقصنده ها چشم دوخته بود که با اشاره دستی ، سریع به سمت میز مورد نظر رفت و نوشیدنی ها را به مهمانها تعارف کرد . ناگهان در آن حال و هوا ، نگاهش به روی غریبه ای آشنا ثابت ماند که باعث شد در یک لحظه ، کنترل سینی از دستش خارج شود و مایع سرخرنگ درون جام ها به روی لباس گرانقیمت زنی که در نزدیک ترین حالت ممکن به او پشت میز نشسته بود بریزد . گیسو با شنیدن صدای جیغ و فریاد زن ، ناگهان به خود آمد و چشم به لباس زن و خراب کاری چند لحظه پیشش دوخت . در همان حال سریع عقب گرد کرد و با گفتن "هینی" کشیده ، مبهوت دستش را جلوی دهانش گرفت . زن که افاده ای بودنش از سر و رویش می بارید ، با چشمانی پر اشک دستش را عشوه مانند در هوا تکان داد و با عصبانیت خطاب به گیسو پشت سر هم گفت :

_ دختره بیشعور احمق ! ؛ ببین با لباس نازنیم چی کار کردی ! ... توئه دست و پاچلفتی رو اصلا کی استخدام کرده ؟!

گیسو دستپاچه ، سینی را به روی میز گذاشت و دستمالی از جیب سارافنش بیرون آورد . آنگاه قدمی به زن نزدیک شد و در حالیکه دستمال را تند و تند به روی لباس زن می کشید ، من من کنان نالید :

_ م ... من واقعا معذرت می خوام ! ؛ ببخشید ... یه لحظه تعادلمو از دست دادم !

تعداد افرادی که نزدیک به آنها ایستاده بودند ، شاهد دعوای بین آنها بودند و کوچکترین کاری برای مهار بحث آن دو نمی کردند .

زن که حسابی خونش به جوش آمده بود ، دستش را به روی قفسه ‌سینه ی گیسو گذاشت و با فشاری ، او را محکم به عقب هل داد . گیسو با هل او ، غافلگیرانه و با چشمانی گرد شده ، چند قدم عقب رفت که ناگهان در جایی محکم و گرم برخورد کرد . ناخواسته پلکانش به روی هم افتاد و از درد مچ پایش لبش را به دندان گرفت . ناگهان غرشی آشنا در زیر گوشش ، او را شوکه کرد که خطاب به زن می گفت :

_ بهتره مراقب رفتار و حرف زدنتون باشید خانم ! ... اون که از شما عذر خواهی کرد !

گیسو ، با چشم هایی از حدقه بیرون زده ، سر از سینه ی مرد جوان برداشت و ناخواسته غرق در چشمان او شد . مرد جوان بازوی گیسو را که مبهوت چشم از او بر نمی داشت ، در دست گرفت و با نگرانی مشهود در چشمانش زیر لب نالید :

_ حالت خوبه ؟!

گیسو ناگهان خودش را از آغوش مرد جوان جدا کرد و با گونه هایی گلگون رنگ ، خجالت زده سر به زیر انداخت . در حالیکه سعی می کرد پشت به او بایستد ، به سختی زیر لب خطاب به زن گفت :

_ بازم معذرت می خوام !

آنگاه بی توجه به نگاه خیره آن مرد ، با گام هایی بلند وارد کافه شد .

***

_ گیسو ؟!

گیسو با شنیدن صدای خانم شعبانی ، سر از روی میز برداشت و به او که شتابان به سمتش گام بر می داشت خیره ماند .
خانم شعبانی تا به گیسو رسید ، با چهره ای مچاله شده صندلی خالی روبروی او را عقب کشید . با جای گرفتن به روی صندلی ، دستانش را تکیه به میز در هم قلاب کرد و گفت :

_ اوه ... حالا شنیدم چه اتفاقی افتاده ! . به دل نگیر ؛ اونا همشون اینجورین !

گیسو ، بی تفاوت نگاهش را از روی کلاه شاپوی پردار گوجه ای رنگ خانم شعبانی گذراند و با خونسری تمام خیره به نقطه ای نامعلوم زیر لب نالید :

_ مهم نیست !

خانم شعبانی با مهربانی دستان مشت شده گیسو را به چنگ گرفت و تنها در جواب به او ، لبخندی محو بر لب نشاند . ناگهان با یادآوری چیزی ، سریع نگاهی گذرا به روی ساعت کوچکی که به مانند سنجاق بر روی سینه اش زده بود ، انداخت . ناغافل از جا بلند شد و کلافه خطاب به گیسو تند و تند گفت :

_ اوه خدای من ... پاک یادم رفت !

سپس خیره به چهره گنگ گیسو اضافه کرد :

_ تو همینجا بشین استراحت کن ، لازم نیست بیای اونور عزیزم !

گیسو قدردان ، با حفظ لبخند کج و کوله روی صورتش ، سرش را به نشانه تایید تکان داد .
در عرض چند ثانیه ، گیسو دوباره تک و تنها در میان سالن خالی از هر شخصی نشسته بود و به در و دیوار نگاه می کرد . ناگهان صورتش از درد مچاله شد و به همراه ، دستش را برای مالش مچ پایش دراز کرد . گیسو در حالیکه خم شده بود و از زیر میز مچ پایش را بررسی می کرد ، ناگهان با نوای آشنایی که حالا با شنیدنش حسابی کفری می شد ، برای برگشتن به حالت عادی خود ، سرش محکم به لبه میز برخورد کرد . همین امر باعث شد تا صدای قهقهه مرد مو طلایی بالای سرش به هوا برود و او را بیش از پیش کفری و حرصی کند .
گیسو کمر راست کرد و با چشمانی که در آنها شعله های خشم زبانه می کشید ، با دستش محکم به روی میز کوبید و گفت :

_ می شه بگی داری به چی می خندی ؟!

مرد جوان ، با لبخندی دلنشین که چال گونه ی بامزه اش را به نمایش می گذاشت ، بی اجازه صندلی کناری گیسو را عقب کشید و به رویش جا گرفت . گیسو با چشم هایی گرد شده ، خیره به او سری بالا انداخت و طعنه زنان گفت :

_ چه زود پسر خاله شدی !

مرد جوان در جواب به او ، تنها کاری که کرد آن بود که آرنجش را به روی میز بگذارد و سرش را به کف دستش تکیه دهد .

ویرایش شده در توسط zhrw._.sl

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دهم

 

در همان حال ، خیره خیره گیسو را نگاه می کرد و ذره ای پلک نمی زد .
گیسو متعجب از کار او ، ابرویی بالا انداخت و با چشمانی ریز شده خطاب به او نالید :

_ می شه بگی دلیل این کارات چیه ؟! ... چرا دست از سرم بر نمی داری ؟ ... چرا هرجا هستم سر و کله تو هم پیدا می شه ؟! ... من ... من حتی نمی دونم اسمت چیه !

مرد جوان ، تا لحظاتی در سیاهی چشمان درشت گیسو خیره ماند . سپس بدون آنکه عکس العمل خاصی از خود نشان دهد ، به آرامی پلکی زد و تنها زمزمه وار گفت :

_ ایوان !

گیسو مشکوکانه ، با حفظ حالت چشمانش یک تای ابرویش را بالا انداخت و زمزمه وار گفت :

_ که اینطور ! ... چه اسم جالبی !

ناگهان در حرکتی غافلگیرانه از جا بلند شد و یقه مرد را با دو دستش گرفت و صورت سرخ شده اش را نزدیک سر او نگه داشت . آنگاه بی توجه به چشمان گرد شده آن مرد ، تند و تند زیر لب غرید :

_ Расскажи скорее Кто тебя послал ( زود باش بهم بگو کی تو رو فرستاده )

مرد جوان که ایوان نام داشت ، با دیدن تغییر زبان ناگهانی گیسو ، چشمانش گشاد تر از قبل شد و ناخودآگاه مبهوت نالید :

_ Я не понимаю вашего значения ( منظورتو متوجه نمی شم )

گیسو کلافه چشمانش را در کاسه چرخاند و بی حوصله گفت :

_ Я вас очень хорошо понимаю ( ﻣﻨﻈﻮﺭ ﻣﻦ ﺭﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺏ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯽ )

ایوان ، با اخمی محو بر پیشانی ، در یک حرکت یقه اش را از دستان ظریف گیسو آزاد کرد و به تبعیت از او ، از روی صندلی بلند شد و سینه به سینه گیسو ایستاد . همانطور که نگاهش در اجزای صورت گیسو در گردش بود ، گیج شده و کنجکاو نالید :

_ Как ты узнал кто я ( ﺗﻮ ﭼﻄﻮﺭ ﻓﻬﻤﯿﺪﯼ ﻣﻦ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﻢ )

آنگاه بدون آنکه لحظه ای به گیسو فرصت حرف زدن بدهد ، اضافه کرد :

_ Как ты узнал что я русский( ﭼﻄﻮﺭ ﻓﻬﻤﯿﺪﯼ ﻣﻦ ﺭوسیه ای هستم )

گیسو با خونسردی تمام پلکی زد و در حالیکه سعی می کرد از ایوان فاصله بگیرد ، با نگاهی سرد زیر لب زمزمه وار گفت :

_ Трудно было догадаться ( ﺣﺪﺳﺶ ﺯﯾﺎﺩ ﺳﺨﺖ ﻧﺒﻮﺩ )

آنگاه در حالیکه پشت به او قدم بر می داشت ، با صدایی که در آن بغضی قدیمی موج می زد اینبار به زبان فارسی ادامه داد :

_ برای کسی که نصف عمرشو توی پایگاه نظامی روس ها گذرونده ، شناخت اون آرم مسخره زیر یقه لباست کار ساده ایه !

سپس بی آنکه برگردد و کوچکترین نگاهی به چهره بهت زده ایوان بیندازد ، او را در سالن تنها گذاشت .

***

کلافه ، در حالیکه به روی نیمکتی نشسته بود و زیر چشمی به منظره پیش رویش چشم می انداخت ، برگ سبز در دستش را ریز ریز می کرد . حس اینکه ایوان برای برگرداندن او به خط مرز مامور شده باشد ، مثل خوره به جانش افتاده بود . حتی دوست نداشت ، خاطرات سال های ماندگاری در آنجا را به خاطر بیاورد . زیرا با فکر کردن به آن خاطرات ، صحنه های اعدام افراد نظامی و غیر نظامی ، مدام در ذهنش تداعی می شد .
ناخودآگاه چشمانش را بست و پلکانش را سخت به هم فشرد . در همان حال ، انگشتانش کم کم در کف دستش جمع و مشت شدند . با تصور چهره مادرش که در جلوی چشمانش ، به دست سربازان روسی در لب مرز تیر باران شد ، باعث شد با لرزش چانه اش قطره اشکی غلتان از روی گونه اش سر بخورد و آرام آرام از دید محو شود .

_ می دونم چرا از من فرار کردی !

گیسو با شنیدن صدای ایوان که درست در پشت سرش قرار داشت ، چشمانش را از هم گشود و هراسان خواست برگردد که با صدای دستوری او ، در همان حالت ماند :

_ لطفا برنگرد ! ؛ می خوام همین جوری باهات حرف بزنم !

گیسو مطیعانه در جایش تکان نخورد و چشم به روبرویش دوخت . در همان حال ، چند تار موی آزاد شده اش را با سر انگشت به پشت گوشش فرستاد و در سکوت ، شنوای حرف ایوان شد :

ایوان : _ می دونم چرا از من فرار کردی چون ... چون فکر می کنی منم یکی از اونام ! ؛ یکی از همونایی که پدر و مادرتو کشتن و تو رو ۸ سال پیش خودشون نگه داشتن !

گیسو با شنیدن حرف ایوان ، ناخودآگاه یک تای ابرویش بالا پرید . گنگ و مبهوت از چیزی که تا لحظاتی قبل شنیده بود ، دهان باز کرد تا چیزی بگوید که ایوان او را با حرف هایش وادار به سکوت کرد :

_ من همچین آدمی نیستم ! ؛ یعنی ، در واقع دل اینجور کار هارو ندارم ! . من ... من فقط ، به خاطر خودت بود که تا حالا مثل سایه دنبالت بودم !

اینبار گیسو به عقب سر چرخاند و خیره در چشمان ایوان ، آخرین نجوای او به گوشش خورد :

_ فقط به خاطر خودت ... همین !

گیسو همچنان با بهتی که در نگاهش مشهود بود ، چشم از ایوان نمی گرفت . ایوان نیز غرق در سیاهی چشمان گیسو ، پلک نمی زد . آنگاه بدون آنکه بند نگاه بین خودش و گیسو را پاره کند ، آرام آرام به سمت گیسو گام برداشت و فاصله شان را تا حد امکان کم کرد . گیسو با چشم از او خواست تا بنشیند ؛ پس ایوان هم با لبخندی محو بر لب خواسته او را قبول کرد و در کنار گیسو ، به روی نیمکت نشست .
گیسو به آرامی نگاهش را از چشمان عسلی ایوان گرفت و خجالت زده به روبرویش خیره شد ؛ اما همچنان ایوان چشم از او بر نمی داشت . گیسو وقتی نگاه خیره او را به روی نیمرخش دید ، با دستپاچگی عجیبی که به آن دست داده بود ، لب گشود و تته پته کنان خطاب به ایوان گفت :

_ تو ... تو چطوری ... درباره گذشته ام می دونی ؟!

ایوان از سوال گیسو ، لبخندی بر لب نشاند و با خونسردی تمام جواب داد :

_ از کتابچه ای که اون روز از کیفت افتاد توی چاله آب !

ویرایش شده در توسط zhrw._.sl

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_یازدهم

 

ناگهان گیسو زاویه نگاهش را تغییر داد و با ابروهای بالا رفته ، نالید :

_ چی گفتی ؟!

ایوان با لبی جمع شده ، کتابچه قهوه ای رنگ متعلق به او را از جیب شلوار پارچه ای اش بیرون آورد و آن را در جلوی چشمان گیسو بالا گرفت . گیسو تا کتابچه را دست ایوان دید ، چشمانش از تعجب گرد شد و بدون آنکه نگاه از کتابچه بگیرد ، خطاب به ایوان پرسید :

_ این دست تو چی کار می کنه ؟! ؛ تو ... تو به چه حقی اونو خوندی !

سپس دست دراز کرد تا کتابچه را از او بگیرد که ایوان متوجه خواسته ی او شد و همراه با جنبش دست گیسو ، کتابچه را بالاتر برد . گیسو عاجزانه خیره در چشمان ایوان نالید :

_ لطفا اونو بده به من ! ... برام خیلی با ارزشه !

ایوان لبخندی آرامش بخش به روی چهره کلافه گیسو زد و با لحنی رام کننده ، خطاب به او گفت :

_ به یه شرط بهت می دم !

گیسو منتظر خیره در چشمان ایوان ماند که نجوای آرام او ، در نزدیک ترین فاصله ی ممکن به گوشش خورد :

_ بهم قول بده که پنجشنبه ها بیای همین جا تا ببینمت !

گیسو گیج و متحیر از خواسته او ، پس از لحظاتی ناچار سرش را به نشانه مثبت تکان داد . ایوان شاد از موافقت گیسو ، کتابچه را به او پس داد و با لذت به تماشایش نشست .
گیسو در حالیکه صفحات کتابچه را وارسی می کرد ، با توجه به نگاه سنگین ایوان به روی خود ، بدون آنکه چشم از نوشته های پیش رویش بگیرد زمزمه وار گفت :

_ حالا چرا پنجشنبه ها ؟! ... تو که تقریبا هرروز این دور و اطراف داری می چرخی !

و منتظر گوش هایش را تیز کرد تا ببیند ایوان در جواب چه می گوید . اما طبق چیزی که انتظار داشت ، با سکوت طولانی او روبرو شد .
گیسو با پوزخندی بر لب ، چشم از کتابچه گرفت و به چهره متفکر ایوان دوخت . در همان حال ابرویی بالا انداخت و غافلگیرانه خطاب به او پرسید :

_ تو جاسوسی ، درسته ؟!

ایوان تا این سوال را از دهان گیسو شنید ، خشکش زد و تنها با دهانی تقریبا باز به او زل زد . گیسو یک پایش را به روی پای دیگرش انداخت و در حالیکه با چین های پایین لباسش بازی می کرد ، زمزمه وار گفت :

_ اینم حدسش زیاد سخت نبود ! ... بالاخره من دختریم که با سیاست نظامی شما بزرگ شدم !

ایوان تا لحظاتی سر به زیر سکوت کرده بود که با صدای گیسو کم کم لبخندی محو بر لبانش نقش بست :

_ بالاخره تو هم برای منافع کشورت اینکارو می کنی ! ؛ نمی خواد خجالت بکشی !

ایوان سر بلند کرد و با حالتی خاص خیره خیره گیسو را تماشا کرد ؛ تا جایی که گیسو تاب نیاورد و با گونه هایی سرخ شده از شرم ، زیر لب نالید :

_ چیه ، چرا این جوری نگاهم می کنی ؟!

در همان لحظه بادی ملایم وزید و تره ای از موهای گیسو در صورتش پخش شد . ایوان با دیدن این صحنه ، به آرامی پلکی زد و نجوا کنان خطاب به گیسو جواب داد :

_ اگر تو هم بازی موهاتو توی باد می دیدی ، همینجوری به تماشای خودت می نشستی !

آنگاه دستش را دراز کرد و دسته ای کوچک از موهای بلند و فر خورده گیسو را به دور انگشتانش پیچید . گیسو که با رفتارهای ایوان لحظه به لحظه از خجالت و شرم نفس هایش کشدار تر از قبل می شد ، ناگهان از جا برخاست . ایوان از حرکت ناگهانی گیسو ، یک تای ابرویش ناخودآگاه بالا رفت و او هم به تبعیت از گیسو بلند شد . بدون آنکه چشم از گیسو بگیرد نالید :

_ چی شد ؟!

گیسو کمی در جایش این پا و آن پا کرد ؛ در آخر بدون آنکه نگاهی هر چند کوچک به ایوان بیندازد زمزمه وار گفت :

_ من باید برم !

ایوان شرمگینانه دستانش را در زیر بغلش جمع کرد و خیره به نقطه ای نامعلوم زیر لب نالید :

_ می دونم ، زیاده روی کردم ! ... معذرت می خوام !

گیسو تنها سرش را به نشانه تایید تکان داد . در آخر به آرامی سرش را بالا آورد و در حالیکه نگاه آخرش را به روی ایوان می انداخت ، خیره در چشمان عسلی اش نجوا کنان گفت :

_ خداحافظ !

سپس پشت به او کرد و با گام هایی کوتاه و شمرده ، از او فاصله گرفت . هنوز چند قدم نرفته بود که با صدای ایوان از حرکت ایستاد و به عقب سر چرخاند :

_ دوباره می تونم ببینمت ؟!

گیسو شرمزده لبخندی محو بر لب نشاند و در جواب به ایوان ، ناخواسته از دهانش پرید :

_ تا پنجشنبه !

سپس دستش را بالا برد و به نشانه خداحافظی برای ایوان تکان داد . ایوان نیز مشتاق و با لبخندی دندان نما ، به تبعیت از گیسو یک دستش را از جیبش بیرون آورد و در هوا تکان داد و از همانجا ، رفتن گیسو را تماشا کرد .
تا لحظاتی در همانجا ماند و دور و اطرافش را نظاره کرد ؛ ناگهان با درک موقعیت خود ، اخمی بر پیشانی اش نقش بست و خطاب به گیسو ، او را صدا زد . گیسو به عقب سر چرخاند و پرسشگر به ایوان خیره شد . ایوان با گام هایی بلند خودش را به او رساند و در حالیکه روبرویش ایستاده بود ، پس از کمی این پا و آن پا کردن ، من من کنان گفت :

_ الان دیر وقته ! ؛ تا یه جایی باهات می یام !

گیسو در جواب به ایوان ، تنها با لبخندی محو سرش را به نشانه تایید تکان داد . آنگاه خود نیز اولین قدم را به مقصد خانه برداشت و ایوان هم پا به پای او حرکت کرد .
گیسو معذب ، خیره به روبرویش در کنار ایوان گام بر می داشت . تا نیمه های راه ، هیچکدام سخنی نگفتند و این موضوع ایوان را کمی آزار می داد ؛ برای همین ، برای عوض کردن جو موجود خود نیز پیشقدم شد :

_ چقدر خیابون خلوته !

و منتظر به نیم رخ گیسو خیره شد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دوازدهم

 

گیسو نگاهی به دور و اطرافش انداخت و در حالیکه سعی در مهار خنده اش داشت ، در جواب به ایوان گفت :

_ فکر کنم الان حدود 3 نیمه شبه ! ؛ عادیه که کسی تو خیابون نباشه !

ایوان ، خجالت زده از حرف احمقانه ای که زده بود ، با دست آزادش چنگ در موهایش فرو برده و با حفظ لبخند دندان نمایش ، لبش را به دندان گزید .
دوباره بین آنها سکوت حکمفرما شد . گیسو زیر چشمی به ایوان نگاه کرد و وقتی اضطراب را در رفتارهایش دید ، کاملا به سمتش برگشت و ناغافل گفت :

_ تو خیلی خوب فارسی صحبت می کنی !

ایوان نگاه از دور و اطرافش گرفت و در چشمان سیاه گیسو خیره شد . در حالیکه نگاهش بین چشم ها و لبخند روی لب گیسو در نوسان بود ، زیر لب گفت :

_ تو هم خیلی خوب روسی حرف می زنی !

تا لحظاتی همانطور که قدم بر می داشتند خیره در چشم یکدیگر ماندند که باز هم گیسو بود که بند نگاهشان را پاره کرد . در حالیکه کمی دستپاچگی در رفتارهایش دیده می شد ، طبق عادتش چند تار از موهایش را به پشت گوشش فرستاد و خیره به زمین ، زمزمه وار گفت :

_ خب ... وقتی روسیه بودم ، یک معلم روسی هم اون دور و اطراف کار می کرد که یجورایی به زبان فارسی هم مسلط بود . روابط ما به مرور باهم صمیمی شد . اون موقع فقط ۸ سالم بود و من باید مثل یه کلفت برای سربازا کار می کردم ! ؛ اون وقتی دید به خاطر نفهمیدن زبان روسی چه کتک هایی می خورم ، دلش برام سوخت و از الفبا باهام شروع کرد به من درس دادن . اینطوری شد که من روسی یاد گرفتم !

آنگاه سرش را بالا آورد و خیره در چشمان پر آرامش ایوان اضافه کرد :

_ من کارم اونجا اکثرا شستن لباس های نظامی سربازا بود . برای همین اون آرم زیر یقه لباستو شناختم !

ایوان دست در جیب ، با چهره ای مچاله شده خطاب به گیسو نالید :

_ متاسفم !

گیسو خنده ی تلخی کرد و بدون آنکه نگاه از نیم رخ ایوان بگیرد گفت :

_ به خاطر کارم متاسفی ؟!

ایوان ، نفس عمیقی کشید و در حالیکه به ارامی پلک می زد ، سرش را به طرفین تکان داد و زمزمه وار گفت :

_ نه ! ؛ به خاطر از دست دادن پدر و مادرت ! ... با این اتفاق ، تو توی شرایط سختی قرار گرفتی !

گیسو ناگهان به یکباره چشمانش از غم و اندوه پر شد . باز دوباره خاطرات فراموش شده اش ، به ذهنش هجوم آورد و باعث شد بدون آنکه متوجه شود اشک در چشمانش حلقه بزند . برای جلوگیری از سرازیر شدن اشک هایش و خفه کردن بغض در گلویش ، سرش را رو به آسمان گرفت . خیره به ستاره ها ، در همان حال تک خنده ای تلخ کرد و انگار که دارد با خود حرف می زند ، زمزمه وار زیر لب گفت :

_ من هیچوقت بعد از کشته شدن پدر و مادرم ، احساس تنهایی نکردم  !

آنگاه نگاه از آسمان گرفت و رو به ایوان ادامه داد :

_ مخصوصا شبا ! ؛ انگار اونا اون بالا مثل ستاره ها منو زیر نظر گرفتن !

ایوان تا لحظاتی محو چشمان گیسو ماند . در آخر با لبخندی محو زیر لب زمزمه کرد :

_ تصورات قشنگی داری !

گیسو خجالت زده از تعریف کوچکی که از جانب ایوان شنیده بود ، لبش را گزید و رو از آن برگرداند . ایوان اما خونسرد و با حفظ نیشخند روی لبش ، به دکان های بسته شده آن طرف خیابان نگاه می کرد .
ناگهان گیسو تک خنده ای کرد که باعث شد ایوان کنجکاو به سمت او سر برگرداند . گیسو در حالیکه با تارهای آویزان موهایش بازی می کرد ، خیره در چشمان کنجکاو ایوان نالید :

_ باورم نمی شه ... اما اعتراف می کنم که سبک شدم !

ایوان یک تای ابرویش ناخواسته از ذوق عجیب گیسو بالا پرید . گیسو با غم کهنه ای که در صدایش پیدا بود ، ناخودآگاه آهی عمیق از سینه بیرون فرستاد و دست به سینه ، ادامه داد :

_ می دونی ؟! ... من هیچوقت کسی رو نداشتم که باهاش حرف بزنم ! ... توی زندگیم نه دوستی بوده و نه خانواده ای ! ... همش فقط یکساله که خونواده پدریمو پیدا کردم ! ... اما با وجود اینم ، تا حالا با کسی درست هم کلام نشدم !

ایوان از سکوت گیسو استفاده کرد و با اشتیاق تمام گفت :

_ خب من از این به بعد می شم دوستت و شنیدار درد و دلات ! ... البته ، اگر منو قابل بدونی !

گیسو با لبخندی دندان نما ، به نشانه تاسف سرش را به طرفین تکان داد و خطاب به ایوان زیر لب گفت :

_ خب ، تو چه دوستی هستی که کلی چیز از زندگی شخصی من می دونی و من از تو فقط اسمتو می دونم !

ایوان ناگهان شرمنده ، با دهانی تقریبا باز کاملا به سمت گیسو برگشت و نالید :

_ اوه خدای من ... من واقعا معذرت می خوام ! ؛ اینقدر قشنگ حرف می زدی که دلم نمی اومد قطعش کنم !

گیسو خنده ی ریزی کرد و با چشم هایی گرد شده طعنه زنان گفت :

_ اووو کیلو کیلو هندونه ! ... بیا نصفش ازم بگیر الان از زیر بغلم ول می شن کف خیابون !

ایوان که متوجه منظور گیسو نشده بود ، با نگاهی متعجب ، گنگ نالید :

_ چی ؟!

گیسو در جواب به او ، خنده اش را مهار کرد و در حالیکه سرش را به طرفین تکان می داد ، گفت :

_ هیچی ، چرت و پرت گفتم !

ایوان با لبخندی دندان نما تاسف وار سرش را تکان داد . آنگاه پس از مکثی کوتاه ، دهان باز کرد و گفت :

_ چی می خوای بدونی ؟! ... هر سوالی بپرسی جواب می دم !

گیسو متفکر لبانش را غنچه و چشمانش را ریز کرد . در حالیکه خیره در چشمان مشتاق ایوان بود ، ناگهان پرسید :

_ چند سالته ؟

ایوان خونسرد شانه ای بالا انداخت و جواب داد :

_ ۲۱ !

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_سیزدهم

 

گیسو نگاهش را بین اجزای صورت ایوان به گردش در آورد و در آخر خیره در چشمانش صادقانه زمزمه کرد :

_ منم 17 سالمه !

آنگاه برای فرار از نگاه خیره ایوان ، رو از او گرفت و در حالیکه دست در جیب پالتویش فرو برده بود ، ادامه داد :

_ چی شد که مشتاق شدی فارسی یاد بگیری ؟!

ایوان اما بدون آنکه نگاه از نیم رخ گیسو بگیرد ، باز هم خونسردانه جواب داد :

_ من با پدرم در نزدیکی مرز زندگی می کردیم . اون به خاطر کارش که تاجر بود ، با ایرانی ها رابطه ای نزدیک داشت . توی اکثر سفرهاش به ایران ، منو هم با خودش می آورد . با وجود اینکه روسیه یکی از کشورهای دشمن ایران بود ، اما مردم با پدرم خیلی خوب رفتار می کردن ؛ چون پدرم یه مرد فوق العاده مهربون بود و از جنگ بیزار ! ... اینجوری شد که منم کم کم فارسی یاد گرفتم اما در اصل وقتی بابام چند روز ایران می موند ، همراه یکی از پسرای دوستای بابام که اسمش احمد بود می رفتم سر کلاس درسش و اونجا زبان فارسیم بهتر شد . با وجود اینکه اونا اهل تبریز و ترک بودن ، اما با من و پدرم فارسی صحبت می کردن ! ... توی ارتش وقتی دیدن که من به زبان فارسی مسلطم منو فرستادن اینجا !

گیسو بدون آنکه متوجه شده باشد ، کاملا به سمت ایوان برگشته بود و مشتاق به دهان او چشم دوخته بود . وقتی حرف های ایوان به پایان رسید ، گیسو ناخودآگاه زمزمه کرد :

_ چه قدر جالب !

ایوان از بهت در صورت گیسو ، خنده ی ریزی کرد و با ابروهای بالا رفته به او که از سرما رعشه بر اندامش افتاده بود ، خیره شد . کم کم اخمی محو بر پیشانی اش نقش بست و در لحظه ای آنی ، دستش را به دور شانه گیسو انداخت و او را به خود نزدیک تر کرد . گیسو با این کار ایوان ، با حالت گنگ و بهتی که در صدایش مشهود بود ، زمزمه وار گفت :

_ چی کار می کنی ؟!

ایوان اما بی توجه به مخالفت های او برای نزدیک شدنش ، جدی جواب داد :

_ تو داری از سرما می لرزی ! ... حداقل با نزدیک شدن به هم دیگه ، گرم می شی !

گیسو خواست دوباره مخالفت کند که حلقه دستان ایوان به دور شانه اش تنگ تر شد . او هم دیگر سکوت کرد و با خجالت ، ناچار سر بر شانه ایوان گذاشت و با او هم قدم شد . تا زمانی که در سر کوچه مورد نظر برسند ، هر دو سکوت اختیار کرده بودند که ناگهان نجوای گیسو ، به گوش ایوان خورد :

_ یه سوال بپرسم ؟!

ایوان در جواب به او ، مشتاق زمزمه کرد :

_ اوهوم ، بپرس !

گیسو ابتدا کمی من و من کرد ؛ اما در آخر دل را به دریا زد و در حالیکه چانه اش را به شانه ایوان تکیه داده بود ، خیره به صورت سفید و اصلاح شده اش پرسید :

_ چرا من ؟!

ایوان گیج از سوال گیسو ، سرش را به سمت او برگرداند و از روی شانه اش به او خیره شد . در همان حال نالید :

_ چی ؟! ... منظورتو متوجه نمی شم !

گیسو کلافه نفسش را پوف مانند بیرون فرستاد و بدون آنکه لحظه ای پلک بزند ، تند و تند گفت :

_ خیلیم خوب می دونی منظورم چیه ! ... چرا بعد از اولین برخوردمون همش جلو چشمم بودی ؟ ... چرا بیخیالم نشدی و سایه به سایه همه جا دنبالم بودی ؟! ... می دونم قبلا این سوالو ازت پرسیدم ، اما جواب واضحی به من ندادی !

ایوان ناگهان از حرکت ایستاد . در حالیکه بازوهای گیسو را در دست گرفته بود ، او را از خود جدا کرد و خیره در چشمانش زمزمه وار جواب داد :

_ همیشه در خیالم با دختری شبیه به تو زندگی کردم ! ... دختری با خصوصیات رفتاری و اخلاقی تو !

در همان حال ، انگار که در دنیای دیگری سیر می کند ، نوازشگرانه به روی موهای پیچ و تاب خورده گیسو دست کشید و ادامه داد :

_ من از اونجایی مجذوبت شدم که تو در حالیکه موهای خیست به پیشونیت چسبیده بود ، داشتی منو متهم به دوچرخه سواری در پیاده رو می کردی اما من هیچی رو نمی دیدم جز چشم هات ! ... واقعا طلبکارانه و پر غیض بهم نگاه می کردی و من نمی دونم چرا اون لحظه دلمو باختم !

به اینجای حرفش که رسید ، خنده ای کوتاه کرد که باعث شد گیسو که در تمام لحظات در سکوت و حیران به او چشم دوخته بود نیز پا به پای او بخندد . ایوان برای مهار خنده‌اش ، لبش را به دندان گرفت و پلک هایش را به روی هم گذاشت . کمی در همان حالت ماند که ناگهان متوجه سنگینی به روی قفسه سینه اش شد . اینبار نوبت او بود که حیران به گیسو خیره شود که با کمال میل خجالت را کنار گذاشته و سر بر سینه او گذاشته بود . در حالیکه مخلوطی از حس های هیجان و شوک در وجودش پدیدار شده بود ، آرام آرام دستانش را به دور کمر گیسو حلقه کرد و او را به خود فشرد .
گیسو ، با چشمانی بسته سرش را به روی سینه ایوان جا به جا کرد و در همان حال زمزمه وار گفت :

_ من واقعا تنهام و تو از تنهایی دختری مثل من استفاده بردی و خودتو بهم نزدیک کردی !

ناگهان پلکانش را از هم گشود و به آرامی از ایوان جدا شد . خیره در چشمان هیجان زده او ، لبخندی بر لب نشاند و از صمیم قلبش ، زیر لب خطاب به او با بغض نالید :

_ ازت ممنونم ! ... شب به یاد موندنی رو با هم گذروندیم !

آنگاه ، پشت به ایوان ایستاد و با قلبی که از سر هیجان خودش را دیوانه وار به قفسه سینه اش می کوبید ، اضافه کرد :

_ پنجشنبه می بینمت ... روی همون نیمکتی که رو به دریاچه مصنوعی باهم نشسته بودیم !

سپس بدون آنکه لحظه ای به پشت سر خود چشم بیندازد ، با حالتی دو از او فاصله گرفت و در تاریکی شب گم شد .

***
 

ویرایش شده در توسط zhrw._.sl

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_چهاردهم

 

چند روز گذشت ...
گیسو هرروز به آن شبی که با ایوان گذرانده بود فکر می کرد . به آنکه ، بالاخره بعد از گذشت چندین سال از زندگی اش ، با شخصی به راحتی صحبت کرده بود . با یاد آوری آن لحظات ، هربار ناخودآگاه لبخندی از سر شوق بر لبانش نقش می بست ؛ اما چیزی نمی گذشت که حس دلشوره ، شوق را در دلش کمرنگ می کرد . دلشوره ای بابت اینکه رابطه آنها پایدار نخواهد ماند !
گیسو با هرچیزی ، خود را سرگرم می کرد تا فکر ایوان از ذهنش دور بماند اما لحظه ای چهره اش در برابر چشمانش محو نمی شد . آن لبخند شیرین و چشمان پر آرامشی که در تمام لحظات بر روی صورتش دیده می شد ، بیشتر از هرچیز به یاد ماندنی بود . حتی گیسو با یادآوری لحظه ای که ایوان از علاقه خودش نسبت به او می گفت ، گونه هایش از شرم به رنگ سرخی در می آمدند . به راستی او نیز واقعا مجذوب خوش زبانی و رفتار پر محبت ایوان شده بود ؛ اما حیف که او جزوی از سربازان دشمن شمالی بود و نمی توانستند به راحتی هرروز و هرزمانی که بخواهند یکدیگر را ملاقات کنند . همین امر او را بیش از پیش به ادامه این رابطه مایوس می کرد و سبب آشفتگی درونش می شد ...

***

_ گیسو ؟! ... مادر بعد از اینکه به گلدونا آب دادی ، یه جارو هم دور و بر حوض بزن !

گیسو در حالیکه کاسه ی سفالی را از آب حوض پر می کرد و به روی گل های شمعدانی می پاشید ، با رویی گشاده خطاب به خانم جان با صدایی رسا گفت :

_ چشم خانم جان !

خانم جان در زیر سایه خنک درختان ، بر روی تخت چوبی نشسته و پاهایش را دراز کرده بود . در همان حال با لبخندی که گونه های سفید و گوشتی اش را بر جسته نشان می داد ، گیسو را تماشا می کرد . گیسو نیز با سنگینی نگاه خانم جان به روی خود ، سر بلند کرد و جواب لبخندش را با لبخندی دندان نما داد . 

با اتمام کارش ، نفسش را پوف مانند بیرون فرستاد و در حالیکه کف دستش را به زانویش تکیه داده بود ، از جا برخاست . دست به کمر نگاه رضایت مندش را از روی شمعدانی ها گذراند و خیره در چشمان درخشان خانم جان گفت :

_ اینم از شمعدونی های سرخ شما !

خانم جان خنده ی کوتاهی کرد و در جواب به لحن پر انرژی گیسو گفت :

_ دستت درد نکنه مادر !

گیسو به سمت جاروی گوشه حیاط رفت و خاک های باقی مانده از گلدان های دور تا دور حوض را با حوصله جارو زد . در آخر کمر راست کرد و با انداختن جارو در کنار راه پله ، به سمت تخت چوبی رفت . در کنار خانم جان نشست و چای خوش رنگی برای خود در فنجان ریخت . بدون آنکه برای خنک شدن چای صبری پیشه کند ، فنجان را بالا آورد و در نزدیکی لبش نگه داشت . خیره به چای پی در پی فوت کرد تا کمی سرد شود . کمی از محتوای فنجان را که مزه مزه کرد ، ناگهان چشمانش را به روی هم فشرد و سریع فنجان را پایین آورد . خانم جان که رفتار او را زیر نظر گرفته بود ، تاسف وار سرش را به طرفین تکان داد و دستانش را به حالت نصیحت در هوا تکان داد و گفت :

_ خب دختر صبر کن تا خنک بشه !

گیسو در حالیکه زبانش را بیرون آورده و تند و تند با دستش آن را باد می زد ، با چهره ای وا رفته جواب داد :

_ نمی تونم خانم جان ، دیرم می شه !

خانم جان خیره به گیسو با حفظ اخم روی پیشانی اش ، سکوت اختیار کرد . عصایش را از کنارش برداشت و تکیه به آن ، از روی تخت پایین آمد . آنگاه با گام هایی کوتاه و شمرده ، عصا زنان به سمت پله ها رفت و وارد خانه شد . گیسو همچنان عزادار زبان سوخته اش بود و آن را در دهانش می چرخاند تا از سوزشش کاسته شود . ناگهان هرچه دق و دلی داشت ، بر سر فنجان چای خالی کرد و چای را به روی زمین پاشید .

لحظاتی بعد ، خانم جان در حالیکه کیسه ای در دست داشت ، از خانه بیرون آمد و کشان کشان به سمت گیسو قدم برداشت . تا به گیسو رسید ، کیسه را به سمتش گرفت و در همان حال جدی خطاب به او گفت :

_ بگیرش !

گیسو بیخیال زبانش ، دو دستی کیسه را از دست خانم جان گرفت و در حالیکه آن را وارسی می کرد ، با ابروهای بالا رفت کنجکاوانه پرسید :

_ این چیه ؟!

خانم جان در کنار گیسو بر لبه تخت نشست و با خوشرویی گفت :

_ این یکم برنج و قنده ! ... سر راهت ببر بده به نرگس خانم ، شب جمعه ای فاتحه ای برای امواتمون بخونه ثواب داره !

گیسو با لب و لوچه کج شده ، کیسه را در کنارش به روی تخت گذاشت و در همان حال زمزمه وار گفت :

_ چشم !

ناگهان خیره به خانم جان ، در جای خود خشکش زد و خنده از روی لبانش محو شد . با چشمانی که از حدقه بیرون زده بود ، خودش را به سمت خانم جان متمایل کرد و تته پته کنان و ناباور نالید :

_ گفتین شب جمعه ؟! ... یعنی ... یعنی امروز پنجشنبه ست ؟!

خانم جان که از حیرت در نگاه گیسو گیج شده بود ، با ابروهای بالا رفته جواب داد :

_ آره ! ... چطور مادر ؟!

گیسو ناغافل از جا برخاست و در زیر نگاه بهت زده خانم جان ، با دو از پله ها بالا رفت . وارد اتاقش که شد ، به سمت کمدش رفت و لباس هایش را زیر و رو کرد . سعی کرد که به بهترین شکل لباس بپوشد . لحظاتی بعد شیک و تمیز ، روبروی آینه ایستاده بود و خودش را نظاره می کرد . لباسی پر از نقش گلهای زرد رنگ که در دور کمرش کشباف بود ، به او ظاهری متفاوت بخشیده بود . لبخند رضایت بر لبانش ، مهر تاییدی بود که باعث شد با اعتماد به نفس از اتاقش بیرون برود و با عجله وارد حیاط شود .
بدون آنکه ذره ای از سرعت قدم هایش کم کند ، از کنار خانم جان گذر کرد و به سمت در رفت .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_پانزدهم

 

ناگهان با صدای خانم جان از حرکت ایستاد و به سمتش برگشت که کلافه چشم از او نمی گرفت .

خانم جان : _ کیسه رو یادت رفت دختر ! ... این همه عجله ات برای چیه ؟!

گیسو راه رفته را برگشت و با به چنگ گرفتن کیسه ، لبخندی دلنشین بر لب نشاند و خیره در چشمان میشی رنگ او ، زمزمه وار گفت :

_ امروز روز مهمیه !

آنگاه سریع از خانم جان فاصله گرفت و چیزی نگذشت که صدای ناهنجار به هم خوردن در ، داد اعتراض آمیز خانم جان را بلند کرد .

***

گیسو در تمام مدتی که در کافه بود ، مدام از پنجره به بیرون نگاه می کرد تا شاید برای لحظه ای ایوان را ببیند ؛ اما هر بار او در آنجا حضور نداشت .
گیسو مایوس از آنکه ایوان قرار ملاقاتشان را به یاد نداشته باشد ، در پایان ساعت کاری اش ، راهش را به سمت دریاچه مصنوعی کج کرد . در طول راه ، مدام با خود در ذهنش تکرار می کرد که " این رابطه از اول هم اشتباه بوده و نباید به یک سرباز شمالی اعتماد می کرد ! " .
در چند متری نیمکتی که چند شب پیش با ایوان بر روی آن نشسته بودند ، سر بلند کرد که ناگهان در جای خود خشکش زد . مردی مو طلایی ، در حالیکه دستانش را در جیب شلوار پارچه ای خاکستری رنگش فرو برده بود ، روبروی نیمکت ایستاده و از زیر کلاه کپ ترکی روی سرش به دریاچه چشم دوخته بود .
گیسو بدون آنکه چشم از او بردارد ، آب دهانش را پر صدا قورت داد . دستان لرزانش را بالا آورد و موهای پریشانش را از روی صورتش کنار زد . در آخر گونه هایش را بین دو انگشتش گرفت و با نیشگونی کوچک ، آن ها را به رنگ سرخ در آورد و چهره اش از حالت بی روحی بیرون آمد . دستی به روی لباسش کشید و با آراستگی تمام ، آخرین قدم ها را به سمت او برداشت که تنها نیم رخش در تیر راس دید گیسو بود .
ایوان ناخودآگاه به طرفی که گیسو به سمتش گام بر می داشت ، سر چرخاند .
با دیدن دختری که چند روز شوق دیدارش مثل خوره به جانش افتاده بود ، ناخودآگاه از سر شوق لبخندی دندان نما بر لب نشاند و کاملا به سمت او برگشت .
گیسو با خجالتی که تمام وجودش را فرا گرفته بود ، سر به زیر انداخت و آخرین قدم را برای نزدیک شدن به ایوان برداشت . در همان حال ، موهایش را از جلوی صورتش روانه ساخت و به پشت گوشش فرستاد . ایوان در سکوت ، کمی این پا و آن پا کرد . در آخر برای شکستن سکوت حاکم ، خیره به چهره درخشان گیسو ، زمزمه وار نالید :

_ فکر کردم نمیای !

گیسو با حرف ایوان سرش را بالا آورد . با لبخندی دلنشین و لحنی که کمی بوی شیطنت می داد زیر لب گفت :

_ اتفاقا من این فکر رو راجب تو کردم !

ایوان نیشخندی زد و لبش را به دندان گرفت . آنگاه با متمایل کردن خودش به سمت گیسو ، فاصله شان را تا حد امکان کم کرد . بی توجه به صورت سرخ شده گیسو ، سرش را جلو برد و در نزدیکی گوشش زمزمه کرد :

_ راستش ، دلم برات تنگ شده بود !

همین جمله ، کافی بود تا شدت ضربان قلب گیسو بالا برود . دستانش بی اراده شروع به لرزیدن کرد و نفسش به یکباره بند آمد . او به شنیدن این جمله های عاطفی ، هیچ عادت نداشت .
گیسو برای آنکه ایوان متوجه دگرگونی حالش نشود ، خودش را عقب کشید و بی حرف به سمت نیمکت رفت و به رویش نشست . ایوان از عکس العمل گیسو ، خنده ی کوتاهی کرد و خیلی عادی در کنار او به روی نیمکت جای گرفت . گیسو خیره به دریاچه مصنوعی پیش رویش ، سعی می کرد تا با کشیدن چند نفس عمیق به خود مسلط شود . از طرف دیگر ، ایوان در حالیکه دستش را پشت سر گیسو به نیمکت تکیه داده بود ، خیره به نیمرخ او ، چیزی نمی گفت و تنها از منظره پیش رویش لذت می برد . حرکات ها و رفتار های ابتدایی گیسو ، برایش شیرینی خاصی داشت .
گیسو سعی کرد بی توجه به نگاه خیره ایوان ، سینه سپر هیچ نگوید و به طرز عادی از رقص آب های زلالی که در چند متری خود توسط حفاظی محافظت می شدند ، نهایت لذت را ببرد ؛ می خواست ، اما نمی توانست بی تفاوت باشد !
ایوان پشت به او ، دست دراز کرد و از روی دوچرخه اش که به نیمکت تکیه داده بود ، کیفش را برداشت . آنگاه دکمه اش را باز کرد و دستش را برای پیدا کردن چیزی ، به درون آن فرو برد . در تمام مدت ، گیسو زیر چشمی حرکاتش را زیر نظر گرفته بود . وقتی سر از کار های او در نیاورد ، کلافه پوفی کرد و نگاه از او گرفت و به مردمانی که از جلوی چشمانش عبور می کردند ، زل زد .
در همان لحظه با صدای ایوان ، سرش را پایین انداخت و به مجسمه چوبی که طرح یک دختر مو بلند بود ، چشم دوخت .

ایوان : _ بگیرش ، این برای توئه !

گیسو شگفت زده ، سرش را آرام بالا آورد و خیره در چشمان ایوان ، من من کنان نالید :

_ این ... این برای منه ؟!

ایوان از بهت در نگاه گیسو ، لبخند جذابی بر لب نشاند و زمزمه وار جواب داد :

_ آره ! ... برای تو درستش کردم !

گیسو ذوق زده ، لب پایینش را به دندان گرفت و مشتاق دستش را برای لمس مجسمه چوبی دراز کرد . در حالیکه با لبخند مجسمه را در دستش وارسی می کرد ، بدون آنکه چشم از او بردارد خطاب به ایوان گفت :

_ چقدر قشنگه !

ایوان به آرامی پلکی زد و با تن صدایی ملایم ، خیره به نیمرخ گیسو زمزمه کرد :

_ نه به قشنگی تو !

گیسو که با هر جمله ایوان قند در دلش آب می شد ، با خجالت تک خنده ای کرد و زیر چشمی به ایوان نگاه انداخت .

ویرایش شده در توسط zhrw._.sl

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_شانزدهم

 

وقتی او را همچنان مجذوب خود دید ، صاف نشست و با چهره ای که سعی می کرد جدی به نظر برسد ، کاملا به سمت ایوان برگشت و گفت :

_ برنامه ات برای امروز اینه که کل زمانو اینجا بشینیم و حرف بزنیم ؟!

ایوان ابرویی بالا انداخت و کنجکاو پرسید :

_ تو فکر بهتری داری ؟!

گیسو سرش را به نشانه مثبت تکان داد و به دنبال زمزمه کرد :

_ من از پیاده روی های دو نفره خوشم میاد !

ایوان شگفت زده ، اخم محوی بر پیشانی نشاند و در حالیکه سعی می کرد لبخندش را کنترل کند زمزمه وار گفت :

_ مگه تو تا حالا چند بار سابقه پیاده روی دو نفره داشتی ؟!

گیسو ظاهری شرمگین به خود گرفت . در حالیکه لب هایش را به یک طرف جمع کرده بود ، از زیر مژه های بلندش به ایوان نگاه کرد و در همان حال مظلومانه نالید :

_ هیچوقت ! ... همیشه دوست داشتم تجربه اش کنم !

ایوان از اعتراف صداقت مندانه گیسو ، ناخودآگاه خنده ی بلندی سر داد . گیسو کمی او را در همان حال تماشا کرد و در آخر خود نیز پا به پای او خندید . آنچنان هر دو از ته دل و بی قید می خندیدند که هرکس از کنارشان رد می شد تا لحظاتی حیران به آنها چشم می دوختند .
کم کم صدای خنده هایشان کاهش یافت و در آخر با لبخندی دندان نما چشم از چشم یکدیگر برنداشتند . ایوان به آرامی دست ظریف گیسو را در حصار انگشتان نیرومند مردانه اش گرفت و او را به همراه خود از جا بلند کرد .
گیسو بدون آنکه چیزی بگوید تنها به تبعیت از ایوان ، ایستاد و به او که با دست آزادش دوچرخه را از نیمکت جدا می کرد چشم دوخت . ایوان دوچرخه را ثابت نگه داشت و به چهره کنجکاو گیسو خیره شد . آنگاه با حفظ لبخند محو روی لبانش ، دست گیسو را کشید و او را نزدیک خود نگه داشت . در حالیکه نگاهش بین اجزای صورت گیسو در گردش بود ، نامطمئن زمزمه کرد :

_ پشت سرم سوار می شی تا یه جایی بریم ؟!

گیسو با حرف ایوان ، با ابروهای بالا رفته نگاه از چشمانش گرفت و به دوچرخه زل زد . کم کم لبخندی دندان نما از روی رضایت بر لبانش پدیدار گشت . ایوان وقتی لبخند او را دید ، با شوقی عجیب سوار بر دوچرخه شد و منتظر شد گیسو بر ترک بند آن بنشیند . گیسو مجسمه را در جیب مخفی لباسش گذاشت . سپس با دو حس هیجان و ترس ، بر روی ترک بند دوچرخه نشست و پاهایش را در یک طرف آویزان نگه داشت . موهای بلندش را به روی یک شانه اش آویزان کرد تا کمتر توسط باد در صورتش پخش و پلا شوند . در آخر برای جلوگیری از افتادنش ، دستانش را به دور کمر ایوان حلقه کرد و در نزدیکی گوشش زمزمه کرد :

_ من آماده ام ، بریم !

ایوان انگار منتظر همین حرف بود که ناگهان پایش را از زمین جدا کرد و بی وقفه رکاب زد . گیسو با حرکت دوچرخه ، به یکباره حلقه دستانش را به دور کمر ایوان محکمتر کرد و صورتش را از پشت سر به کمر ایوان فشرد . ایوان لحظه به لحظه از حس تماس دستان گیسو ، لبخندش عمق بیشتری می گرفت و در سکوت کنار خیابان رکاب می زد . دلش می خواست که قادر بود به عقب سر برگرداند و در حالیکه باد ، مو و دامن گلدار گیسو را به بازی گرفته است تماشا کند .
دقایقی به همان شکل گذشت که ایوان دوچرخه را در پیاده رویی خلوت نگه داشت . گیسو با ذوق از روی ترک بند پایین آمد و به دنبال او ، ایوان نیز از دوچرخه پیاده شد . با تکیه دادن دوچرخه به پایه آهنی آن ، به سمت گیسو چرخید و خیره به چهره شاد او گفت :

_ به نظرت اینجا برای یه پیاده روی عاشقانه بهتر نیست ؟! ... کسیم نیست که به دیوونه بازی هامون اخم کنه !

گیسو متفکر چشمانش را ریز کرد و سپس با گام هایی بلند چسبیده به ایوان ایستاد . خیره در چشمان ایوان ، کم کم چهره اش مچاله شد و سرش را به طرفین تکان داد .

گیسو : _ نه ! ... همونجا بهتر بود ! ... حداقل تو این ساعت می تونستیم غروب خورشید رو تماشا کنیم و از اینکه خورشید توسط آب بلعیده می شه لذت ببریم !

سپس غافلگیرانه کلاه ایوان را به چنگ گرفت و با چشمانی درخشان ، در حالیکه می خندید در چند قدمی اش ایستاد . ایوان که از حرکت ناگهانی گیسو هاج و واج مانده بود ، پس از چند ثانیه به خود آمد و با اخمی مصنوعی در حالیکه سعی می کرد خودش را به گیسو نزدیک کند ، دست به کمر زمزمه وار گفت :

_ که دوست داری از غروب خورشید لذت ببری ، آره ؟!

گیسو کلاه را به روی سرش گذاشت و با حفظ لبخند دندان نمایش ، تند و تند سرش را به نشانه مثبت تکان داد . با هر قدمی که ایوان به سمتش برمی داشت ، او هم بلافاصله به عقب می رفت . تا اینکه در حرکتی ناگهانی ایوان شروع به دویدن کرد . گیسو با چشمانی گرد شده ، جیغ خفیفی زد و خود نیز شروع به دویدن کرد . خنده ی گیسو و برگشتن هرازگاهی اش به پشت سر ، باعث ضعیفتر شدن دویدنش می شد ؛ برای همین ایوان خیلی زود به او رسید و بی توجه به جیغ های او ، از پشت سر آن را بغل کرد . گیسو با خنده شروع به دست و پا زدن کرد و وقتی دید نمی تواند از او جدا شود ، بیخیال ، سرش را به سینه ی ایوان تکیه داد . صدای خنده ی هردویشان ، سکوت حاکم بر محیط را در هم شکست و تا دقایقی ادامه داشت . گیسو خیره به روبرویش ، به تبعیت از ایوان بی حرکت ایستاد و تنها دستانش را به روی قفل دستان ایوان که به دور کمرش پیچیده بود ، گذاشت . هردو در کمال آرامش ، به غروب خورشید پیش رویشان چشم دوخته بودند و غرق در احساسات ، تنها صدای نفس هایشان به گوش یکدیگر می رسید .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هفدهم

 

تا اینکه ایوان سکوت بینشان را شکست و بدون آنکه نگاه از روبرویش بگیرد ، لبش را به لاله گوش گیسو چسباند و زمزمه وار گفت :

_ ﺷﺐ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺷﺘﺎﺑﺎﻥ ﺑﻪ ﺭﻫﮕﺬﺍﺭ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ
ﺑﻪ ﺟﻠﺪ ﺭﻫﮕﺬﺭ ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ
ﻧﺴﯿﻢ ﺯﻟﻒ ﺗﻮ ﭘﯿﭽﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺳﺮ ﻭ ﻣﻐﺰﻡ
ﺧﻤﺎﺭ ﻭ ﺳﺴﺖ ﻭﻟﯽ ﺳﺨﺖ ﺑﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ

(
خمار انتظار _ شهریار )

لحجه ی بامزه ایوان ، ناخواسته گیسو را به خنده واداشت . در حالیکه سعی می کرد خنده اش را کنترل کند ، خطاب به ایوان زیر لب گفت :

_ تو شعرم می خونی ؟ ... بزار حدس بزنم ! ... آمممم ، احمد ؟!

ایوان نیشخندی زد و در جواب به گیسو صادقانه زمزمه کرد :

_ آره !

گیسو آرام خودش را از ایوان جدا کرد و رخ در رخش ایستاد . با در هم تلاقی شدن نگاهشان ، کم کم خنده از روی لبانشان محو شد . ایوان به آرامی نگاه از چشمان گیسو گرفت و نوازشگرانه به روی موهایش دست کشید . برای لحظه ای چشمان گیسو به روی هم افتاد و غرق در لذتی عجیب شد . لذتی که تنها از تماس دستان ایوان به روی موهایش به او دست می داد . در همان حال ، قفسه سینه اش از فرط هیجان بالا و پایین می شد . وقتی پلک هایش را از هم باز کرد ، ایوان به وضوح حلقه اشکی را در چشمانش دید . با نگاهی سردرگم و نگران ، بدون آنکه چشم از چشمان گیسو بگیرد ، زمزمه وار نالید :

_ چی شد ؟!

گیسو نفس عمیقی کشید و پس از مکثی کوتاه ، غافلگیرانه زیر لب زمزمه کرد :

_ тебя люблю ! ( دوست دارم )

ایوان تا لحظاتی حیران و ناباور ، خیره در چشمان نمدار گیسو به دنبال صداقت گفتار او بود . تا آنکه گیسو طاقت نیاورد و به یکباره خودش را در آغوش گرم و لذت بخش ایوان پرت کرد . در حالیکه صورتش را به روی سینه ایوان می فشرد ، با بغض نالید :

 _ من بعد از مرگ پدر و مادرم تشنه محبت بودم ، و تو کسی بودی که نور امید رو توی قلبم روشن کردی !

 سپس بدون آنکه سر بلند کند ، در حالیکه دستانش را به دور کمر ایوان حلقه کرده بود ، لباسش را از پشت سر به چنگ گرفت و زیر لب با صدایی خفه زمزمه وار گفت :
 
_ نمی دونی چقدر توی این چند روز با خودم کلنجار رفتم تا تو رو فراموش کنم ! ؛ می خواستم ، اما نمی شد ! ... تو تونستی فقط در عرض یک شب قلب سنگی منو بشکافی و متعلق به خودت کنی !

قطره های اشکی که از چشمان گیسو به روی گونه هایش روانه شده بود ، پیراهن سفید ایوان را لکه دار کرده بود ؛ ایوان اما همچنان شوکه شده از حرف های گیسو ، مانند مجسمه ای خشکش زده بود و حرکتی از خود نشان نمی داد ؛ انگار که در رویایی شیرین سیر می کند و با پلک زدن خراب می شود .
کم کم لبخندی از سر شوق بر لبانش نقش بست و جان به دست و پاهایش برگشت . گیسو تکیه به سینه ایوان ، تنها اشک می ریخت و کلامی حرف نمی زد . ایوان وقتی او را در آن حال دید ، متاثر دستانش را بالا آورد و به روی کمر گیسو گذاشت . سپس با فشاری ناشی از حسی عجیب ، او را محکم به خود فشرد . در همان حال ، چشمانش را بست و بوسه ای عمیق به روی موهای گیسو نشاند و در نزدیکی گوشش ، از ته دل نالید :

_ Я тоже тебя люблю ( منم دوست دارم )

***

_ خب دیگه ... از اینجا به بعدشو خودم می رم !

ایوان با حفظ لبخند دندان نمای خود ، دست گیسو را فشرد و با لحنی که کمی بوی نگرانی می داد گفت :

_ حداقل بزار تا سر کوچه بیام !

گیسو خواست مخالفت کند اما وقتی دید نمی تواند حریف نگاه مظلومانه ایوان شود ، ناچار پشت چشمی نازک کرد و تسلیم وار نالید :

_ خیله خب ، بیا !

و پشت حرفش ریز خندید . ایوان پیروزمندانه دستانش را به دور شانه گیسو حلقه کرد و در تاریکی شب ، پا به پای او گام برداشت .
تا هر دو به سر کوچه رسیدند ، ناگهان چشمان خندان گیسو با دیدن ماشین لیموزین سهیل جلوی درب خانه خانم جان ، به یکباره آشفته گشت .
با ایستادن ناگهانی گیسو ، ایوان نیز متعجب و حیران از حرکت او در کنارش ایستاد و خیره به نیمرخ رنگ پریده اش ، نگران پرسید :

_ چت شد گیسو ؟! ... حالت خوبه ؟

گیسو با چشم هایی که ترس از آنها می بارید ، به سمت ایوان رو برگرداند . در حالیکه سعی می کرد رفتارش را با زدن لبخندی مصنوعی توجیح کند ، من من کنان نالید :

_ ن ... نه ! ... تو دیگه برو !

ایوان متعجب ابرویی بالا انداخت و کنجکاو رد نگاه سابق گیسو را گرفت . با دیدن ماشین سیاه رنگی که در شب به زور دیده می شد ، متعجب تر از قبل خطاب به گیسو پرسید :

_ اون ماشین کیه که با دیدنش اینجوری رنگت پرید ؟!

گیسو برای آنکه از پرسش و کنجکاوی های ایوان فرار کند ، چشمانش را به روی هم گذاشت و تند و بی وقفه گفت :

_ اون ماشین سهیل ، پسر عممه ! ... سهیل یه نظامی و به شدت از طرفدارای آلمانه ! ... اگر اون بفهمه که تو یه روسی هستی و من باهات ارتباط دارم ، گور هردومون کنده ست ! ... حالا متوجه شدی ؟!

آنگاه خیره به جلو ، بی توجه به چهره حیران و شوکه شده ایوان ، ادامه داد :

_ اون نباید مارو با هم ببینه ؛ هیچوقت !

آنگاه پس از کمی خیره شدن در چشمان ایوان ، به آرامی لب زد :

_ شب بخیر ایوان الکساندرویچ چخوف !

ایوان سرش را به طرفین تکان داد و سر به زیر ، با خنده نالید :

_ خدای من ! ... همون ایوان کافیه !

ویرایش شده در توسط zhrw._.sl

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هجدهم

 

گیسو با فشاری کم به دستان ایوان ، از او جدا شد . هنوز چند قدم برنداشته بود که از حرکت ایستاد . ایوان تا لحظه ای که گیسو کلید را در قفل می انداخت ، تکیه به دیواری ایستاده بود و با ژست همیشگی اش ، دست در جیب او را تماشا می کرد .
گیسو با باز کردن در ، دستی برای ایوان تکان داد و بی معطلی پا به حیاط گذاشت . تا در حیاط را بست ، تکیه به آن نفسی از سر آسودگی بیرون فرستاد . آنگاه با تک سرفه ای ، گلویی تازه کرد و با چهره ای به ظاهر خسته از پله ها بالا رفت و وارد خانه شد .
گیسو در حین ورود به خانه ، متوجه پچ پچ هایی شد که زود صدای آنها را تشخیص داد . عمه شهرزاد ، عمو خسرو و پسر عمه اش سهیل ،  صاحبان صدا بودند که داشتند با خانم جان صحبت کردند . با ورود گیسو ، صحبتشان قطع شد و سر هر چهار نفرشان به سمت او برگشت . گیسو وقتی نگاه پرسشگر آنها را به روی خود دید ، لبخندی بر لب زد و خطاب به آنها زیر لب سلام کرد . زودتر از همه آنها ، سهیل به خود آمد و با اخمی وحشتناک به روی پیشانی اش ، پر غیض غرید :

_ معلوم هست تا این موقع شب کدوم گوری بودی ؟!

گیسو با شنیدن حرف سهیل ، به یکباره لبخند از چهره اش ناپدید شد . شهرزاد به سهیل چشم غره رفت و با چهره ای در هم گفت :

_ اِه ، سهیل ؟! ... این چه طرز صحبت کردنه ؟

سهیل کلافه چشمانش را به روی هم فشرد و نفسش را پوف مانند از سینه بیرون فرستاد . گیسو اما با نگاهی که در آن تهی از هر حسی بود ، خیره به سهیل زیر لب نالید :

_ کافه بودم !

در ادامه حرف گیسو ، سهیل عصبانی به موهایش چنگ زد و با تمسخر ، گوشه لبش را به نیشخند بالا برد . شهرزاد نگران نگاهی از سرتاپای گیسو انداخت و خطاب به او زمزمه کرد :

_ ولی عزیزم ، سهیل اومد اونجا بسته بود !

گیسو برای لحظه ای جاخورد و ماند که چه بگوید . سربه زیر ، زیر چشمی نگاه از چهره کنجکاو تک تکشان گذراند و با صدایی خفه نالید :

_ بعد از اینکه کافه تعطیل شد ، یهو دلم هوای قدم زدن کرد ! ... دیگه زمان و ساعت یادم رفت ؛ این شد که دیر شد !

اینبار با اتمام حرف گیسو ، شوهر عمه اش خسرو پیش قدم شد و خطاب به همگی گفت :

_ حالا که می بینید حال گیسو جان خوبه ! ... دیگه نیازی نیست اینقدر سوال پیچش کنید !

آنگاه رو به همسرش اضافه کرد :

_ بلند شو تا دیگه بریم ! ... دیر وقته !

شهرزاد که مثل همیشه با آراستگی تمام لباس پوشیده بود ، کیف کوچک سرخ رنگش را از کنارش برداشت و سپس از جا برخاست . از خانم جان خداحافظی کرد و به قصد خروج به سمت در رفت . وقتی از کنار گیسو که همچنان در درگاه ایستاده بود خواست گذر کند ، با دلسوزی و نگرانی او را به آغوش کشید . بوسه ای نرم‌ به روی گونه اش زد و در حالیکه صورت گیسو را بین دستانش قاب گرفته بود ، خیره در چشمانش زمزمه وار گفت :

_ عمه به قربون اون چشمات ! ... دیگه اینطوری ما رو بی خبر نزار ! ... دلمون از فکرت هزار راه رفت !

سپس با اشاره به خانم جان ادامه داد :

_ حداقل به فکر اون باش ؛ قلبش مریضه ! ... تا این زمان که اینجا وایسادیم ، فقط برای این بود که تو این درو باز کنی و بیای !

گیسو به گرمی دست عمه اش را فشرد و با خونسردی خیال ، در جواب گفت :

_ چشم عمه جون ! ... ممنون که خانم جان رو تا این موقع تنها نزاشتین !

شهرزاد با لبخند از گیسو جدا شد و به نوبت ، خسرو و سهیل پشت سر او از خانه خارج شدند . هنوز کامل از حیاط بیرون نرفته بودند که ناگهان شهرزاد ایستاد و به سمت گیسو برگشت . در حالیکه کلاه ناقوسی شکلش را بالا می زد تا جلوی چشمانش نباشد ، دهان باز کرد و گفت :

 _ از این بعد ، هر شب سهیل می یاد دنبالت و تو رو می رسونه خونه !

گیسو با شنیدن حرف شهرزاد ، با چشمانی گرد شده خواست مخالفت کند که با جواب تند او روبرو شد :

_ نه ! ... حرف نباشه ، با هردوتونم !

در همان حال ، نگاه گیسو به روی سهیل سوق داده شد و دید که او هم به قصد اعتراض به سمت مادرش متمایل شده است . اما سهیل طاقت نیاورد و حرصی نالید :

_ مادر من که بیکار نیستم تا سرویس شخصی خانم باشم ! ... نا سلامتی یه درجه دارم و کارای مهم تر از اون دارم !

گیسو که با حرف سهیل به او برخورده بود ، اخمی غلیظ بر پیشانی نشاند و دست به سینه روبه او غرید :

_ منم از خدا می خوام اون یه نفری که سوار ماشینش می شم تو نباشی !

سهیل خواست به سمت گیسو یورش بردارد که با صدای عصبی و کلافه مادرش قدم از قدم برنداشت . شهرزاد بازوی سهیل را در دست گرفت و در زیر نگاه پر غیض گیسو ، در حیاط را به هم زد .
با بسته شدن در حیاط ، گیسو در حالیکه شقیقه اش را می فشرد وارد خانه شد و با گفتن شب بخیری زیر لب خطاب به خانم جان ، راهی اتاقش شد .
قبل از آنکه لباسش را تعویض کند ، دست در جیبش کرد و مجسمه چوبی که ایوان آن را درست کرده بود ، بیرون آورد . تا لحظاتی خیره به آن حتی پلک هم نزد . در آخر با لبخندی شیرین ، مجسمه را جلوی آینه گذاشت و لباس راحتی اش را به تن کرد .
گیسو حتی موقع خواب ، لحظه ای مجسمه را از جلوی چشمانش دور نمی کرد . وقتی خواب خواست او را در بر بگیرد ، مجسمه را در حالیکه در میان دستانش می فشرد ، به روی سینه اش قرار داد . آنگاه بی توجه به پلک های سنگینش ، خیره به سقف با حفظ لبخند در گوشه لبش ، با خود نالید :

_ Спокойной ночи ( شب بخیر )

***

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_نوزدهم

 

گیسو خواب آلود و بی حوصله ، در را به هم کوبید و در عرض کوچه قدم برداشت . هنوز دو قدم بیشتر نرفته بود که با صدای بوقی در پشت سرش ، از جا پرید . اخمی بر پیشانی نشاند و دست به بغل ، به قدم هایش سرعت بخشید . اینبار بدون آنکه نگاه از روبرویش بگیرد ، متوجه حرکت چرخ های ماشینی در نزدیکی اش شد و به دنبال ، صدای خشک و جدی سهیل به گوشش خورد :

_ سوار شو !

گیسو به اخم هایش عمق بخشید و بی اعتناء به حرف امری سهیل گفت :

_ لازم نکرده ، خودم می رم !

سهیل که کم کم رو به کلافگی می رفت ، با فکی منقبض شده تکرار کرد :

_ سوار شو !

اینبار هم گیسو با زدن پوزخندی بر گوشه لبش پاسخ داد :

_ تو و عمه فکر می کنین من بچم ؟! ... خودم می تونم راه برم ، نیازی به سوار شدن ماشین شما نیست !

سهیل در حالیکه سعی می کرد خودش را کنترل کند ، زیر لب زمزمه کرد :

_ که نیازی به سوار شدن نیست ! ... هوم ؟

گیسو در جواب به او ، با قاطعیت تمام غرید :

_ آره ! ... حالا می شه دست از سرم برداری ؟!

ناگهان سهیل با خونسردی تمام ، دنده را عوض کرد و در یک لحظه ماشین با سرعت تمام از کنار گیسو رد شد .
گیسو تاسف وار سرش را به طرفین تکان داد و با ذهنی مغشوش ، راه کافه را در پیش گرفت .

***

_ بیا تو هم این لیموناد خنکو بخور !

گیسو که خسته بر روی صندلی در گوشه کافه نشسته بود ، سر بلند کرد و به ساتیار که لیوانی حاوی شربت لیموناد را در دست داشت ، خیره شد . در همان حال لبخندی زد و با خوشرویی لیوان را از ساتیار گرفت و زیر لب گفت :

_ ممنونم !

ساتیار در جواب ، سری برای گیسو تکان داد و بی حرف از او فاصله گرفت . گیسو لیوان را لاجرعه سر کشید و عطش درونش را خاموش ساخت . کمی چشم بسته طعم خوش لیموناد را در دهانش مزه مزه کرد ؛ در آخر لیوان را به روی میز گذاشت و به نقطه ای نامعلوم خیره شد . هنوز ربع ساعت از وقت استراحتش مانده بود و او در تمام مدت تنها خیره به نقطه ای ، دم نمی زد .
ناگهان با یادآوری دفترچه ای که به همراه داشت ، نگاه از زمین گرفت و دست در جیب سارافنش کرد . دفترچه کهنه و قهوه ای رنگی که از پدرش برای او باقی مانده بود ، تنها سرگرمی گیسو در این لحظات بود .
گیسو به آرامی دفترچه را گشود و به خط های خوشی که توسط پدرش نگاشته شده بودند ، زل زد . با خواندن همان خط اول ، به یکباره ذهنش به دور دست ها سفر کرد ؛ زمانی که برای فرار از ایران و جنگ های داخلی و خارجی ، می خواست همراه پدر و مادرش از مرز عبور کند . چیزی تا رد کردن مرز نمانده بود که گلوله ای به حمیرا ، مادر گیسو توسط سربازی از شوروی اصابت کرد و رد خون سرخش برروی برف های سپید رنگ جاری گشت . همان موقع او و پدرش به اسارت در آمدند و ماه ها دور از هم در زندان زندگی شان را سپری کردند ؛ تا آنکه روزی او را از زندان بیرون آوردند و در محوطه ای که پر از زنجیر و رد خون بود ، تنها گذاشتند . در همان لحظه ، شخصی که صورتش توسط پارچه ای ضخیم و تیره رنگ پوشیده شده بود ، در حالیکه دست و پاهایش با زنجیر های ضخیم به هم بسته شده بودند ، از کنار گیسو عبور کرد . سربازی اسلحه به دست او را به سمت جایگاهی مخصوص هدایت کرد و قفل های زنجیرش را باز کرد . دست های آن شخص را به پشت سرش برد و به میله ای که به تخته چوبی ضخیم متصل بود ، وصل کرد . سپس دست دراز کرد و بدون ذره ای مکث پارچه را از روی سر او برداشت . ناگهان نفس در سینه گیسو حبس شد و در عرض چند ثانیه تمام صورتش را سیل اشک در برگرفت . دیدن پدرش در آن اوضاع ، قلبش را می آزرد .

مهرداد هم با دیدن گیسو که در چند قدمی اش به روی زمین زانو زده بود ، متاسف سرش را به طرفین تکان داد . در همان حال با حلقه ای اشک در چشمانش خیره در چشمان گیسو ، لب زد :

_ متاسفم !

و ناگهان صدای شلیک گلوله با فریاد دردناک گیسو ، فضایی خوفناک را در آن محوطه ایجاد کرد ...
گیسو ، غمگین و کلافه دفترچه را بست و به روی میز پرت کرد . سپس صورتش را در حصار انگشتانش مخفی کرد و اجازه داد تا اشک هایش ، راه گونه هایش را در پیش بگیرد . فکر کردن به گذشته ، همیشه او را آشفته می کرد . حتی روزی تصور این را نداشت که به سربازی از نژاد شوروی دل ببازد . او واقعا تنها بود و تشنه محبت ! ؛ تنها کسی که حس می کرد او را کاملا درک می کند ، ایوان بود و این همان دلیل محکمی بود که گیسو به او دل ببندد .

***

گیسو : _ ساتیار دستمالو کجا گذاشتی ؟!

نازلی : _ گیسو ؟ ... یه آقایی دم در منتظرته !

گیسو با شنیدن صدای نازلی از پشت سرش ، از درگاه آشپزخانه فاصله گرفت و به عقب سر چرخاند . خیره به نازلی ، یک تای ابرویش را بالا انداخت و کنجکاو پرسید :

_ کی ؟!

نازلی به نشانه ندانستن شانه هایش را بالا انداخت و راهش را به سمت میز پیشخوان کج کرد . گیسو نیز به دنبال او گام برداشت و به سمت در ورودی کافه رفت . ناگهان با دیدن سهیل از پشت پنجره ، در میان راه از حرکت ایستاد . کمی او را که تکیه به ماشینش ایستاده بود ، تماشا کرد . در آخر با چهره ای برافروخته ، درحالیکه دندان هایش را به روی هم می سایید از کافه خارج شد . با گام هایی استوار و بلند ، خودش را به سهیل نزدیک کرد و بی توجه به چشمان از حدقه بیرون آمده او ، تند و تند گفت :

_ چرا تو دست از سرم بر نمی داری ؟! ... مگه نگفتم حق نداری دیگه دنبالم بیای ؟ ... خودم راه خونه تا کافه نادری رو بارها رفتم ‌و بلدم ! ... دیگه نیازی نیست شما زحمت سرویس دهی منو بکشی !

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...