رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
تیدا بانو

داستان واقعی حس تنهایی|arshida79کاربرانجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

نام داستان واقعی : حس تنهایی 

نام نویسنده :arshida79

ژانر : غمگین ، احساسی

هدف : علاقه به نویسندگی 

ساعات پارت گذاری : نا معلوم

خلاصه

دخترکی خسته و تنها از زور آزمایی روزگار ، در اتاقش بر دیواری تکیه داده و اشک می ریزد .

او دیگر آن دختر شاد قبل نبود و مسببش تنها یک نفر بود !! 

آقای بارمان امیری!! 

مقدمه

چه کسی می فهمد ...

در دلم رازی هست !!!

می سپارم آن را ...

به خیال شب و تنهایی !!!

لینک صفحه نقد :

https://forum.98iia.com/topic/6695-نقدداستان-واقعی-حس-تنهاییarshida79کاربرانجمن-نودهشتیا/

 

ویرایش شده در توسط shakiba_m

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* ایـــن داستــان واقعیت است * 

سرش را به شیشه ماشین چسبانده بود و شالش را محکم تکان می داد تا شاید کمی هوای داخل ماشین خنک تر شود .

رو به مادرش کرد وگفت

+ پس چرا نمیاد ؟ 

ــ نمی دونم ، نگاه کن ببین می تونی یه آب سرد کن پیدا کنی ؟ 

از ماشین پیاده شد و در را محکم بست ، نگاهی به اطرافش کرد و پوفی از سر عصبانیت کشید . 

همه جا پر از ماشین های پارک شده بود و چیزی شبیه به آب سرد کن در آن اطراف وجود نداشت .

ازشدت گرما فورا سوار ماشین شد و روبه مادرش گفت :

+ چیزی این اطراف نیست ، وای من دارم می میرم تورو خدا یه زنگ به بابا بزن ببین کجا مونده ، من دیگه نمی تونم تحمل کنم . 

ــ موبایلم رو از توی کیف بده تا زنگ بزنم ، خودش رفته جای خنک ما رو یادش رفته .

کیف را باز کرد و موبایل گرم شده ی مادر را به دستش داد .

مادر هم قفل گوشی را باز کرد و شماره پدر را گرفت . 

ــ سلام کجایی؟ 

...

ــ زود بیا ما داریم از گرما می میریم .

...

ــ آناوا گشت ، این جا آب سرد کن نیست . 

...

ــ باشه .

تلفن را به آناوا پس داد وگفت :

ــ الان میاد .

آناوا شالش را در آورد و روی صندلی انداخت ، دیگر تحمل گرما را نداشت ، لبانش خشک خشک شده بودند و گلویش می سوخت . 

از دور قامتی را دید ، چشمانش از شدت گرما تار می دید اما توانست قامت پدرش را بشناسد . 

مادرش را تکانی داد و گفت

+ داره میاد ، داره میاد .

شالش را سر کرد و دکمه های مانتویش را بست و هر دو منتظر پدر ماندند .

 

ویرایش شده در توسط shakiba_m

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پدر که در ماشین نشست صدای مادر بالا رفت .

ــ خودت رفتی جای خنک و خوب ، ما رو ول کردی همین جا ، تو نمی بینی هوا چقدر گرمه .

پدر دستانش را به حالت تسلیم بالا برد وگفت

ــ به خدا دست من نبود ، اداره  و بانک همیشه شلوغه .

ــ حداقل الان راه بیافت برو یه جای خنک .

پدر چشمی گفت و ماشین را روشن کرد ، همین که شروع به حرکت کرد آناوا دو شیشه ی پنجره را تا آخر پایین کشید و شالش را کمی شل کرد .

هجوم هوای خنک به صورتش آنقدر لذت بخش بود که به چند ثانیه نکشید و همان جا خوابش برد .

با صدای نا مفهومی که به گوشش خورد ، چشمانش را باز کرد و به مادرش که به عقب برگشته بود خیره شد ، مادر بادیدن چشمان بازش لبخندی زد و گفت :

ــ بلند شو آناوا ، اومدیم خونه داییت !! 

باشنیدن حرف مادر فورأ از جایش بلند شد .

+ کـــــــــــجا ؟ 

مادر تشر زد .

ــ چه خبرته ؟ چرا داد می زنی؟ گفتم که اومدیم خونه داییت .

+ این جا برای چی؟ 

این بار پدر جواب داد .

ــ دخترم بیش از چهار پنج ساله که داییت و خانواده اش رو ندیدیم ، گفتم حالا که ما تا شیراز اومدیم به داییت هم سری بزنیم و برگردیم .

+ اما لباس من مناسب نیست . 

مادر عصبانی شد وگفت

ــ اتفـاقا مناسبه ، خیلی هم مناسبه ، زودباش پیاده شو .

همگی پیاده شدند و مادر به سمت در رفت تا زنگشان را بزند .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تا مادر زنگ را زد آناوا نگاهی به لباس هایش انداخت ، ساپورت آبی رنگی که تا مچ پایش بود به همراه یک مانتوی جلوباز یشمی و شال آبی رنگ زیادی چشم را می زد ، لباس هایش مناسب نبود و همین مسئله اعصابش را بهم ریخته بود .

در توسط دایی باز شد و همگی داخل خانه رفتند ، تا به حال خانه دایی را در شیراز ندیده بود و حال از زیبایی اش به وجد آمده بود .

حیاط بزرگی که در دو طرفش باغچه های بزرگی قرار داشت ، یکی پر از گل لاله و دیگری دارای دو درخت زرد آلو و انگور بود .

لبانش به لبخندی بازشد ، خانه آنقدر زیبا بود که او اعصاب خوردی اش را ازیاد برده بود ، همین که داخل خانه رفتند کسی محکم در آغوشش گرفت و او را چندبار پشت سرهم بوسید .

همین که فرد مقابل رهایش کرد قدمی عقب رفت و نفسی گرفت ، تازه توانست زن دایی خندانش راببیند ، اثری از پیری درصورتش نبودو هنوز مثل قبل وقتی می خندید لپش چال می افتاد ، کت و دامنی سورمه ای رنگ پوشیده بود و شال نقره ای اش صورتش راقاب گرفته بود .

نگاهی به دایی کرد ، دایی مرتضی برخلاف زن دایی سوگل پیر و شکسته شده بود ، موهایش هم جوگندمی بود اما هنوز هم مثل قبل جذاب و خوش پوش بود .

نگاهی به پذیرایی بزرگ خانه کرد ، چهار عدد فرش دوازده متری  سورمه ای رنگ در خانه انداخته بودند ، پرده ها و مبل ها هم سورمه ای رنگ بودند فقط تلویزیون و میزش به رنگ مشکی بود.

 چشمانش هر لحظه بیشتر برق می زد ، خانه بسیار زیبا چیده شده بود . در هر گوشه خانه گلدانی بزرگ به چشم می خورد، آشپز خانه بزرگ و دل بازی که پر از ظرف و ظروف زیبا و کابینت های طرح چوب بود  ، لوستر های بزرگی که در آشپزخانه و پذیرایی قرارداشت آناوا را شگفت زده کرده بود .

در گوشه ای از خانه راه پله طلایی رنگ و زیبایی به چشم می خورد که نشان دهنده وجود طبقه ی دوم بود .

دست از کنکاش خانه برداشت و کنار مادرش روی زمین نشست و به تعریف و تمجید های زن دایی گوش داد .

ــ وای خدای من تو همون دختر ده ساله هستی ؟ ماشالله بزنم به تخته چقدر بزرگ و زیبا شدی . 

مادر هم لبخندی زد و گفت : 

ــ آناوا الان دیگه یه دختر پانزده ساله است سوگل جان.

زن دایی ماشالله ای گفت و به سمت آشپزخانه رفت ، مادر هم به دنبال زن دایی وارد آشپز خانه شد .

نگاهی به پدر و دایی انداخت ، آن ها هم غرق صحبت بودند ، حوصله اش سر رفته بود اما کاری نمی توانست انجام بدهد ، چشمانش راداخل خانه چرخاند و در گوشه ای از خانه چیزی را دید که باعث به وجود آمدن لبخندی روی لب هایش شد .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...