رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
^_^

رمان وینر|نرجس رجبی کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

اما من همون طور مثل آدمایی که خشکشون زده باشه یه جا ایستادم و تکون نخوردم، نه عقب رفتم و  نه فرار کردم. آرشام با قدم هایِ تند،خودش رو به من رسوند؛یهو یقه م رو گرفت و به سمت خودش کشوند و گفت:

_تو چی می گی، ها؟!

بدون هیچ ترسی پوزخندی زدم و گفتم:

_هیچی،فقط می خوام دلیل کارهات رو  بدونم..

آرشام دستش شل تر شد، اما همچنان یقه م رو گرفته بود؛به سمت دیگه ای برگشت و گفت:

_حتی اگه بگمم نمی تونی بفهمی...

پوزخندی عمیق تر زدم و گفتم:

_معلومه هیچ دلیلی نداری،وگرنه می گفتی!

بااین حرفم عصبی شد، یقه م رو محکم تر از قبل گرفت و به سمت خودش کشوند. طوری که اگه خودم رو سفت نگه نمی داشتم، با سر به صورتش برخورد می کردم. آرشام در حالی که باچشمایِ قرمز شده و بینی که پره هاش تند باز و بسته می شد،به من زل زده بود؛ گفت:

_چی رو می خوای بدونی؟

سکوت کردم و چیزی نگفتم،آرشام یقه م رو ول کرد و به سمت دیگه ای رفت به دیوار زل زد و در همون حال گفت:

_یه چیزایی آزارم می داد.

چشمام رو تو حدقه چرخوندم،آهی کشیدم و گفتم:

_هیچ چیزی، ارزش این رو نداره که با زندگیت چنین کاری رو بکنی.

آرشام پوزخندی زد و گفت:

_خیلی چیزا هست.

مکثی کرد و کمی بعد ادامه داد:

_این که مدام زندگیت، زیر نظر طرفدارا و خبرنگارا باشه؛واقعا عذاب آوره.این که نتونی زندگی خودت رو داشته باشی واقعا عذاب آوره...

به سمتم برگشت، کمی تو چشمام زل زد و یهو بلند فریاد زد:

_این که پیش مردم،خودت نباشی؛ واقعا عذابت می ده‌.‌.

نتونستم تحمل کنم، به خودم قول دادم؛تو این حرفه بهترین باشم.اما همین بهترین بودنم،من رو بد کردن‌‌‌..

کمی از بزاق دهنش رو قورت داد و ادامه داد:

_یه شب بهم گفتن، بیا یکم امتحان کن؛ خستگی رو از تنت می بره،منه ساده باور کردم و امتحان کردم.مثل بچه ای بودم که بهش شکلات و خوراکی تعارف کردن‌.حالا مثل همون بچه همیشه دنبال اون شکلاتیم که فقط یه شب امتحان کردنش، من رو وابسته خودش کرد و زندگیم رو نابود کرد.

@Zeynab.B.H

 

ویرایش شده در توسط rajabi
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

متوجه حرفایی که می زد،نمی شدم؛ شایدم قادر به فهمیدنشون نبودم.بی حوصله دستی به صورتم کشیدم، دستام به خاطر استرس و درگیری ذهنم یخ کرده بود.با صدایی که به خاطر شوکه شدنم آروم بود؛گفتم:

_بچه،بچه ست و چیزی نمی فهمه؛اما تو چی؟!

آرشام این بار سرش رو پایین انداخت، مشغول بازی با چیزی که رو میز بود؛ شد. بعد با صدایی گرفته،گفت:

_نبودم آرشا، اما الان شدم شبیه به بچه ها! چیزی رو می خوام که واسم ضرر داره، وقتی به اون چیز نرسم؛ همه جا واسم تیره و تار می شه .همون لحظه،هرکاری می کنم تا اون چیزی که می خوام رو پیدا کنم.

نمی تونستم‌ حرف بزنم،کاملا هنگ کرده بودم؛برای همین با قدم هایِ آروم به سمتش رفتم و روبروش نشستم. شاید تنها راه حل مسائل تو ذهنم، گوش دادن به حرفاش بود.آرشام آهی کشید و گفت:

_م..من واقعا ستاره رو دوست داشتم...

بااین حرفش چشمام رو بستم،مدام به خودم تلقین می کردم که تو درحال فراموش کردنشی؛اما مگه می شد فراموش کرد؟! لبم رو به دندون گرفتم و گوش  به حرفاش دادم،آرشا باهمون لکنت گفت:

_ق..قصد داشتم بهت بگم، اما می ترسیدم،ناراحت شی...

بین حرف زدنش مکث کرد و کمی بعد گفت:

_اونم دوستم داشت..

کمی از بزاق دهنم رو قورت دادم و سعی کردم فراموش کنم حرفایی رو که می زد:

_هفته اولش که به این وضع دچار شدم، ستاره م متوجه شد.اونم وقتی که اومده بود،من رو ببینه.خیلی آروم نشسته بود که چشمش خورد به کوفتی که زیر مبل بود.

متعجب به زیر مبل نگاه کردم، با دیدنِ  یه چیز کریستالی که شبیه به پیپ،که زیرش بود؛ سرم گیج رفت.

آرشام:می خواست ترک کنم، بدون سر و صدا؛ اما امروز حواسم سرجاش نبود و بحثمون شد...

سکوت کرد،به روبرو خیره شد؛ متعجب چشمام رو ریز کردم و به روبرو زل زدم. با دیدنِ شیشه یِ شکسته شده،چشمام درشت شد؛ نکنه.‌. خیلی سریع به سمتش برگشتم و گفتم:

_نکنه...

کم کم چشماش پر از اشک شد، باورم نمی شد؛ داداشم می خواد گریه کنه.سرش رو پایین انداخت، کمی بعد شونه هاش لرزید.صدایِ هق هق آرومش رو می شنیدم؛ اما چیکار می تونستم بکنم؟! گوشه ای از لبم رو به دندون گرفتم، قلبم خیلی سخت می زد و می ترسیدم هرلحظه از حرکت وایسته.بعد از کمی هق هق سرش رو بالا آورد، با دیدنِ چشمایِ قرمز شده از قبلش دلم ضعف رفت.جرئت نداشتم برم کنارش بشینم و آرومش کنم؛چون می دونستم بااین چیزا آروم نمی شه‌.آرشا همون طور  که اشک می ریخت، ادامه داد:

_دوست ندارم این جوری باشم؛ اما نمی تونم ازش دوری کنم.

@Zeynab.B.H

ویرایش شده در توسط rajabi
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

بغضی گلوم رو فشرد؛ چون بغض تو صداش نابودم می کرد،لبم رو به دندون گرفتم و گفتم:

_پس اون همه دوری کردنا،واس همین بود؟

آرشام باهمون صورت اشکی لبخندی ریز زد و گفت:

_برای همین بود که نمی خواستم توام شریک جرمم شی، به هرحال قهرمانی...

عصبی دستم رو مشت کردم،سرم رو پایین انداختم و گفتم:

_تو نباید به جای من تصمیم می گرفتی،باید به من می گفتی تا من کمکت کنم...

ابرویی بالا انداخت، سرم رو بالا و پایین کردم؛گفتم:

_حق نداشتی ازم دوری کنی!

آرشام چیزی نگفت،سرش رو پایین انداخت آهی کشیدم و گفتم:

_تکلیف شغلت، چی می شه؟!

بااین حرفم آرشام باهمون حالت قبلیش جواب داد:

_باورت می شه،خودمم نمی دونم؟

سرش رو بالا گرفت بینیش رو بالا کشید و گفت:

_زندگیم مثل یه بازی شده، که توش تنها می گم همینجوری جلو می رم؛ شاید به نتیجه ای برسم. اما هرچقدر جلوتر می رم، بیش تر می بازم...

سکوت کردم و چیزی نگفتم، می خواستم خودش رو خالی کنه؛ برای همین باید تنها بهش گوش می دادم.آرشام دوباره بینی ش رو بالا کشید و گفت:

_خسته شدم از این که یه روز تبدیل می شم به آدمی که خوشحاله؛ اما یه روز می شم بدترین آدم دنیا...می دونی چیه؟! می خوام ترک کنم اما دو دقیقه بعد نظرم عوض می شه! منی که همیشه با رفیقام و خانواده جشن می گرفتم، الان آرزوی تنها موندن دارم.اونم واس این که با خیال راحت یه جا بشینم و شروع کنم به کشیدن این کوفتی‌..

سرم رو پایین انداختم،قطره اشکی از گوشه چشمام چکید. داشتم می دیدم بال بال زدن، داداش خوبم رو؛ اما نمی تونستم‌کاری کنم.آرشام بدون هیچ وقفه ای،ادامه داد:

_یادته قبل از شروع این شغل می گفتم: "می خوام مثل یه عقاب شروع کنم،تا با پرواز کردنم به بالاترین قله ها برسم؟!""

تنها سری تکون دادم، آرشام بازم بینی ش رو بالا کشید؛ سرش رو پایین انداخت و گفت:

_پرواز کردم، اما بال هام شکست و تو پایین ترین نقطه کوه سقوط کردم و الان مثل یه لاشخور زندگی می کنم. کاش هیچ وقت از اون موادها استفاده نمی کردم تنها برای رفع تنهایی م بود اما الان تنها ترین آدم دنیام"

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_یه معتاد لاشخور نیست،فقط بیماره تو یه پرنده یا به قول خودت عقاب بیماری...

از رویِ مبل بلند شدم و محکم تر از قبل گفتم:

_نگران نباش جوری درمانت می کنم که بلند ترین قله ها رو فتح کنی.

@Zeynab.B.H

ویرایش شده در توسط rajabi
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)


غلت زدم و به سمت دیگه برگشتم، امروز اصلا حوصله یِ رفتن به باشگاه رو نداشتم. اما اگه نمی رفتم،مطمئنا مربی من رو از زندگی محرومم می کرد؛کاملا دراز کشیدم و به سقف زل زدم. دیشب وقتی از خونه یِ آرشام بیرون اومدم، به این فکر کردم که باید حتما ببرمش کمپ؛ اما چطور می تونستم؟! درسته که خودش می خواست، ولی هیچ معتادی دوست نداره بره کمپ... پوفی گفتم،همون طور زل زده بودم به سقف که گوشی م زنگ خورد.متعجب گوشی برداشتم، با دیدنِ شماره یِ حسام‌؛تک‌ سرفه ای کردم و جواب دادم:

_بله؟!

حسام با صدایی ذوق زده و صمیمی گفت:

_به به سلام پسرجان، چطوری رفیق قدیمی؟

لبخندی ریز رویِ لبم نشست، با صدایِ ذوق زده؛جواب دادم:

_خوبم رفیق تو چطوری؟

حسام آهی کشید و گفت:

_منم خوبم، درگیر کارم دیگه؛ یه پام شرکته و  یه پام خونه...

تک خنده ای کردم و گفتم:

_کاملا می فهممت، منم درگیر مسابقاتم...تو دلم گفتم"آره جون خودت"

حسام تک خنده ای کرد و گفت:

_زنگ زده بودی،کاری داشتی؟

با یادآوری شغلی که قرار بود، برای نسیم پیدا کنم؛ آروم به پیشونی م زدم.کاملا  فراموش کردم،همه چی به هم گره خورده. پوفی آروم گفتم و بعد از کمی مکث جوابش رو دادم:

_هنوزم همسرت به یکی نیاز داره که تو کافه  بهش کمک کنه؟

حسام: آره چطور؟!

تک سرفه ای کردم و گفتم:

_یکی رو پیدا کردم، اگه دوست داری از هفته دیگه بفرستمش سرکار....

حسام: هفته دیگه چیه؟ همین‌فردا بفرستش سرکار...

لبخندی ریز رویِ لبم نشست، خوشحال بودم که تونستم‌ یه شغل برای دختری مثل نسیم پیدا کنم. آهی کشیدم و با یادآوری چیزی خیلی فوری گفتم:

_راستی کارش عالیه، فقط  بهش سخت نگیرید...

حس تشنگی کردم، درهمون حال که حرف می زدم از تخت بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم.
حسام"باشه حتما" آرومی گفت...به آشپزخونه رفتم بعد از برداشتن یه لیوان پر از آب کردنش، یه قلوپ از آب خوردم.حسام با صدایی مشکوک گفت:

_آرشا؟

آب رو قورت دادم و گفتم:

_جانم؟

قلوپی دیگه از آب خوردم، هنوز قورت نداده بودم؛ با حرفی که حسام زد:

_نکنه عاشق شدی؟

 آب تو گلوم پرید و شروع به سرفه کردم، خیلی زیاد سرفه می کردم و حس می کردم که الان روده م بیرون می ریزه.این چه حرفی بود که یهویی زد؟!صدایِ خنده یِ حسام به گوشم رسید و کمی بعد گفت:

_چرا هول کردی؟فقط یه سوال پرسیدم...

اخمی کردم، با صدایی گرفته گفتم:

_دیگه از این سوالا نپرس...

 حسام دوباره تک خنده ای کرد و گفت:

_چشم...

سری به چپ و راست تکون دادم، حسام پر عجله گفت:

_من دیگه برم، دیرم شده..

اهمی گفتم و بعد با صدایی آروم جواب دادم:

_برو خداحافظ..

حسام با گفتن خداحافظ قطع کرد،به اتاقم رفتم و رویِ تخت نشستم. به مخاطبین رفتم و شماره یِ نسیم رو که "دختر آروم" سیو کرده؛بودم رو آوردم. حوصله زنگ‌ زدن رو نداشتم؛ برای همین رو علامت پیام زدم و شروع کردم،به نوشتن روز شروع کار و آدرس... بعد توضیحات کامل،گوشی رو رویِ تخت انداختم و  به یاد حرف حسام افتادم"عاشق؟" چرا کمک من  به عاشقی تعبیر شده بود؟! اونم منی که تازه شکست عشقی خوردم. پوفی گفتم،دستی به موهام  کشیدم و بلندشدم؛باید حاضر می شدم.

@Zeynab.B.H

ویرایش شده در توسط rajabi
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

یه دور به تیپم نگاه کردم، طبق معمول لباس ورزشی پوشیده بودم. کلا حس  می  کردم، با هیچ چیزی غیر از لباس  ورزشی؛ شیک و خوب محسوب نمی شم. خم شدم، تا کوله م رو بردارم که صدایِ زنگ موبایلم به گوشم رسید.
 متعجب با ابروهایِ بالا رفته به سمتِ گوشی م رفتم.با دیدنِ شماره یِ مامانم چشمام درشت شد، چرا امروز زنگ‌ زده بود؟ اگه می پرسید از برادرت چه خبر؟ چی می گفتم؟خیلی فوری سرفه ای کردم، تا صدام باز شه و جواب دادم:

_سلام مامان خوبم...

صدایِ گرفته یِ مامانم که خبر از خوب نبودنش می داد تو گوشی پیچید:

_سلام!

متعجب ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_جانم؟!

همین باعث شد، مامانم گریه ش بگیره. چنان بلند و پربغض گریه می کرد که اشک منم فرو ریخت. بعد از کمی گریه گفت:

_پسر بیچاره م ، چطوره؟

کاملا معلوم بود،همه چی رو فهمیده. لبم رو به دندون گرفتم،سرم رو پایین انداختم و درحالی که باناخونام بازی می کردم، با صدایی که سعی می کردم خونسرد باشه؛ گفتم:

_خوبه مامان جان...

مامانم هق هقی کرد و گفت:

_دیدی چه خاکی به سرم شد؟

چشمام رو محکم رویِ هم قرار دادم و گفتم:

_این حرف رو نزن خواهشا...

مامانم بینی ش رو بالا کشید و گفت:

_خاله ت فهمید، می خواستن همون روز همه چی رو به هم بریزن؛ اما ستاره گفت یا آرشام یا هیچ کس...

چشمام رو پرحرص بستم و به سختی کمی از بزاق دهنم‌رو قورت دادم این بار به خاطر عشق قدیمیم نبود ؛برای برادری بیچارهمه که تو عشقش ممکنه ناکام بمونه...اما نمی تونستم،ضعیف باشم؛ برای همین دستم رو رویِ اسپیکر گوشی گذاشتم.نفس حبس شده م رو بیرون فوت کردم،تا آروم شم و با صدایی خونسرد گفتم:

_نگران نباش مامان جان، درست می شه...

مامانم بین گریه ش تک سرفه ای کرد و گفت:

_بابات می خواد، ببرتش کمپ...

بااین حرف چشمام درشت شد و با صدایی بلند گفتم:

_نه خواهشا شما هیچ کاری نکنید،من خودم میام می برمش...

مامانم بینی ش رو بالا کشید و گفت:

_اما...

با صدایِ بلند قبلیم؛گفتم:

_بهتره خودم دست به کارشم، خواهشا بهش بگو هیچ کاری نکنه...

مامانم "باشه"ای گفت، نفسی عمیق کشیدم  و گفتم:

_به زودی همه چی مثل قبل می شه، نگران نباش...

مامانم با صدایی آروم گفت:

_انشاالله

به ساعت نگاه کردم که ۱۱ رو نشون می داد، با صدایی که عجله توش مشهود بود؛ گفتم:

_من دیر شده، باید برم...

مامانم با صدایی آروم گفت:

_برو پسرم، مراقب خودت باش...

خداحافظی کوتاه گفتم و گوشی رو قطع کردم.

@Zeynab.B.H

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

***
بالگدی که به صورتم خورد، نتونستم خودم رو کنترل کنم؛ تلو تلو خوردم و عقب اومدم.
با فریادِ مربی، به سمتش برگشتم با صورت قرمز شده خیره یِ من بود. خواست دوباره با پاهاش به صورتم ضربه بزنه که دستم رو بالا آوردم و از کارش جلوگیری کردم. مربی عصبی تر از قبل فریاد زد:

_چرا با دست دفاع می کنی؟ آرشا چته؟
مسابقات نزدیکه،تا یک ماه دیگه مسابقه داری بعد انقدر حواس پرت شدی؟

سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم:

_شرمنده...

مربی لبش رو به دندون گرفت،دستش رو تو جیبش برد و گفت:

_با شرمنده گفتن،همه چیز حل نمی شه...

به سمتِ دیگه ای برگشت و گفت:

_چرا نمی خوای بفهمی؟ من فقط می خوام خوبی و پیشرفت تو رو ببینم...اصلا متوجه حرفایِ من می شی؟!

راست می گفت و حرف حقی جواب نداشت، فکر آرشام داشت دیوونم می کرد.نتونستم خودم رو کنترل کنم و همون جا رویِ زمین نشستم. تند تند نفس می کشیدم، مربی که دید حرفاش رو گوش نمی دم ؛بیخیال حرف زدن شد و  تنها با صدایی آروم گفت:

_من می رم بیرون کار دارم، یکم استراحت کن.برگشتم دوباره شروع می کنیم..

بعضی مواقع سختی های این ورزش به حدی می شد که دوست داشتی از هرچی ورزشه دوری کنی.بیخیال رویِ  تشک رینگ دراز کشیدم خیلی گرمم بود؛برای همین پیراهنم رو در آوردم.شاید این جوری یکم بهتر می شد،بعد از این که کمی خنک شدم؛ دوباره پیراهنم رو پوشیدم.
با صدایِ گوشیم،متعجب از جیبم بیرون آوردم‌.با دیدنِ اعلامیه یِ اینستا که نشون می داد،کسی تگم کرده؛اینستام رو باز کردم.عکس رو که دیدم،محکم چشمام رو از رویِ حرص بستم.عکس آرشام بود و زیرش درمورد اعتیادش نوشته شده، بود. عصبی شدم و گوشی رو محکم رویِ تشک رینگ پرت کردم، اونقدر عصبی و ناراحت شده بودم که حد نداشت.مطمئنا آرشام، با دیدن این خبرا دیوونه تر از قبل می شه. باید زودتر یه کاری می کردم، چشمام رو بستم و دستم رو رویِ چشمم قرار دادم؛ چنددقیقه تو این حالت مونده بودم که یهو صدایی گفت:

_سلام برادرجان....

متعجب دستم رو از رویِ چشمام برداشتم، با دیدنِ پرهام؛ ابروهام بالا پرید. خیلی سریع از حالت دراز کشم بیرون اومدم و نشستم. پرهام با لبخند وارد رینگ شد،دستم رو بالا گرفتم و پرهام طبق معمول محکم دستش رو به دستم زد. از این که دوباره خوشحال می دیدمش،لبخندی رویِ لبم نشست‌.

@Zeynab.B.H

ویرایش شده در توسط rajabi
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

همون طور با لبخند عمیق نگاهش می کردم، پرهام چشمکی زد و خیلی سریع کنارم نشست.با صدایی ذوق زده گفت:

_چطوری؟

با همون لبخند گفتم:

_خوبم تو چطوری؟!

پرهام چشماش رو تو حدقه چرخوند و گفت:

_به ظاهر خوبم...

خیلی سریع اخمی کردم،همین باعث شد پرهام بزنه زیر خنده؛بعد از این که کمی خندید به سمتم برگشت و گفت:

_اومدم این جا تا یه خبری بدم...

متعجب ابرویی بالا انداختم و منتظر حرف زدنش موندم. اونقدر درگیری ذهن داشتم که حوصله یِ سوال پرسیدن نداشتم. پرهام کم کم لبخندش پنهون شد، سرش رو پایین انداخت و گفت:

_می دونم زندگیت یکم سخت شده، اول از داداشت...

مکثی کرد، متعجب شدم از این که چطور فهمیده؟! بعد با یادآوری خبرهایی که تو فضاهایِ مجازی پخش شده، متوجه شدم چطور فهمیده.حرفی نزدم و منتظر ادامه یِ حرفش موندم پرهام بعد از کمی مکث ادامه داد:

_خلاصه شرمنده، بابت این که قراره تنهات بزار، اما این جا موندنم به نفع هیچ کس نیست...

متعجب از حرفاش ابرویی بالا انداختم و این بار گفتم:

_منظورت چیه، کجا بری؟

پرهام سرش رو بالا آورد،زل زد تو چشمام و گفت:

_برای یه مدت کوتاه از ایران می رم...

چشمام درشت شد، به حدی که حس کردم؛ قرار بترکه. با صدایی که تعجب توش موج می زد؛گفتم:

_یعنی چی که قراره بری؟پس عشقت و زندگی که تو ایران ساختی چی می شه؟!

پرهام لبخندی زد و گفت:

_عشقم، هیچ وقت فراموش نمی شه. شاید با رفتنم،بیش تر قدرم رو بدونه. زندگی م که قراره برگردم،تا ابد اون جا نمی مونم؛ فقط برای یه مدته..

ناراحت شدم،تحمل نداشتم تو این موقعیت پرهام بره.چون بعد از آرشام  تنها پرهام رو داشتم که حرفام رو بهش بزنم. آهی کشیدم،سرم رو پایین انداختم پرهام که ناراحتیم رو دید خودش رو کمی جلوتر کشید، دستش رو رویِ شونه م قرار داد و گفت:

_ناراحت نباش خیلی زود برمی گردم.

اما اونقدر ناراحت بودم که حس جواب دادن نداشتم کنار اومدن با خیلی چیزا به تنهایی یکم سخت بود.سرم پایین بود و به زمین خیره شده بودم که یهو کسی گفت:

_جناب وینر؟

@Zeynab.B.H

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

متعجب به سمت کسی که این لقب رو گفته بود،برگشتم. با دیدنِ نسیم که روبروم ایستاده بود،چشمام از تعجب درشت شد. متعجب به ساعت مچی م نگاه کردم، ساعت ۱۶:۰۰ رو نشون می داد. اونوقت اون این جا چی کار می کرد؟! هول شدم و خیلی سریع بلند شدم،نسیم لبخندی ریز زد و سریع به سمتم‌اومد. اصلا فراموش کرده بودم که پرهام این جاست، نسیم که به من رسید ؛همون جا پشت رینگ موند.چشمش که پشتم خورد چشماش درشت شد و خیلی تند سلام کرد، صدای سلام گفتن پرهام به گوشم خورد؛ اما برنگشتم تا نگاه کنم. تمام مدت همون طور به نسیم زل زدم.
نسیم که دید حرفی نمی زنم، با دست اشاره ای به پشت کرد و گفت:

_راستش در باز بود و من داخل اومدم..
ببخشید اگه کار اشتباهی کردم،باز من حرف نزدم و این دختر اشتباه برداشت کرد. برای این که بیش تر از این اشتباه برداشت نکنه تک سرفه ای کردم و گفتم:

_نه هیچ اشتباهی نکردید،فقط...

مکثی کردم و کمی بعد ادامه دادم:

_فقط یکم تعجب کردم...

نسیم لبخندی ریز زد و گفت:

_می خواستم تشکر کنم، بعد گفتم شاید تلفنی خوب نباشه؛ برای همین حضوری اومدم...راستش می خواستم...

مکث کرد،متعجب ابرویی بالا انداختم و منتظر ادامه حرفش موندم. نسیم دفتری که تو دستش بود رو، بالا آورد و به سمتم گرفت.باچشمایِ درشت شده، به کارهاش نگاه می کردم؛نسیم گفت:

_این دفتر هدیه من به شماست...بابت شغلی که برام جور کردید.

متعجب دست دراز کردم و دفتر رو گرفتم،نسیم از رینگ فاصله گرفت و گفت:

_در کل بابت همه چی ممنونم، امیدوارم اوقات خوب و خوشی رو داشته باشید؛ خداحافظ...

این رو گفت و خیلی سریع از باشگاه بیرون رفت.من هم چنان خیره یِ رفتنش بودم.با صدایِ پرهام که گفت:

_این کی بود؟!

نگاهم رو از اون قسمت گرفتم و به سمتش برگشتم. با حالتی که توش گیجی  مشهود بود، گفتم:

_یکی از آشناهام...

پرهام ابرویی بالا انداخت،کمی بعد دستش رو به چونه ش کشید و گفت:

_ولی حالتاش یه جوری بود...

متعجب ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_چجوری؟

پرهام سری تکون داد و گفت:

_هیچی، بیخیال...

چیزی نگفتم و رویِ تشک رینگ نشستم.


@Zeynab.B.H

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

دستم رو بالا آوردم، زل زدم به دفتر؛ این چی بود؟! با صدایِ پرهام که گفت:

_الو؟!

به سمتش برگشتم که انگشتش رفت تو چشمم، آخی گفتم و انگشتم رو رویِ چشمم قرار دادم. از درد به خودم می پیچیدم،وقتی کمی از دردش کاسته شد؛ به سمتِ پرهام برگشتم. اخمی کردم و گفتم:

_می شه بگی چته؟!

پرهام دستش رو بالا گرفت و گفت:

_ناخواسته بود..

پوفی گفتم و نگاهم رو ازش گرفتم. یهو صدایِ زمزمه وار بادا بادا مبارک بادا به گوشم رسید. چشمام درشت شد،خیلی سریع به سمتش برگشتم و باحالتی تند گفتم:

_وای به حالت اگه این رو بلند بگی....

پرهام اهمیتی نداد و بلندتر زمزمه کرد ،عصبی شدم؛تقریبا پر حرص به سمتش برگشتم و گفتم:

_هیچ کس با دوبار دیدار،عاشق نمی شه؛ حواست باشه!

پرهام‌ چشماش رو ریز کرد و گفت:

_اما تا جایی که شنیدم، دختره گفت واسش کار پیدا کردی و از این حرفا... این یعنی من اشتباه می کنم؟!

دستی به صورتم کشیدم و گفتم:

_فقط چون کار نداشت، دلم سوخت؛ برای همین این کاررو کردم...

پرهام پوزخندی زد و گفت:

_قبوله که عاشقش نشدی؛ چون یه بار دیدن و عشق ورزیدن تو فیلم و داستاناست، اما مطمئنم ازش خوشت میاد...شاید خودت نبینی ،اما بقیه می بینن..

آهی کشیدم، کمی عقب تر رفتم و به دیواره یِ رینگ تکیه دادم؛ با صدایِ غمگینی گفتم:

_وقت فکر کردن به این چیزا رو ندارم؛چون فعلا به شدت ذهنم درگیره.نمی دونم چطوری آرشام رو به کمپ ببرم...

پرهام ابرویی بالا انداخت و گفت:

_به بهونه یِ بیرون رفتن،ببرش...

پوزخندی زدم و چشم غره ای رفتم و گفتم:

_مگه بچه ست؟!

پرهام نگاه کجی بهم انداخت و گفت:

_راه دیگه وجود داره؟!

دستم به چونه م کشیدم و فکر کرد، پرهام که فکر کردنم رو دید؛گفت:

_معلومه که نیست...تنها از همین طریق می تونی ببریش تا ترک کنه...

ناراحت سرم رو پایین انداختم و مشغول بازی با دفتری که زیر دستم بود،شدم.پرهام خیلی آروم گفت:

_آرشا؟!

نگاهم رو از دفترم گرفتم، به پرهام خیره شدم پرهام آهی کشید و گفت:

_اگه اون کاررو انجام بدب،ممکنه به خاطر این کارت آرشام ازت متنفر شه ؛طاقتش رو داری؟!

آهی کشیدم سرم رو پایین انداختم و چشمام رو محکم رویِ هم فشردم و گفتم:

_مشکلی نداره، اون فقط خوب شه دیگه چیزی نمی خوام؛چون طاقت این جوری دیدنش رو ندارم.

@Zeynab.B.H

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

پرهام چندین بار سرش رو تکون داد، کمی بعد رویِ شونه هام زد ؛ بلند شد و گفت:

_من دیگه باید برم...

مکثی کرد؛ اما کمی بعد گفت:

_برات آرزویِ موفقیت می کنم و...

مخیلی سریع وسط حرفش پریدم،بلند شدم و گفتم:

_و خیلی زود برمی گردی!

پرهام بااین حرفم تک خنده ای کرد و گفت:

_خیلی زود بر می گردم..

دستم رو بالا بردم،رویِ شونه ش زدم و گفتم:

_درسته تظاهر می کنی قوی،اما بیش از حد خودت رو الکی قوی نشون نده؛ چون مردم می بینن قوی و بیش تر از قبل باهات مبارزه می کنن و بهت ضربه می زنن...

پرهام لبخندی ریزی زد و گفت:

_این حرفت رو یادم می مونه،سعی م رو می کنم...

خیلی سریع توبغلم گرفتمش و دستام رو محکم دورش حلقه کردم. پرهام تک‌ خنده ای کرد و گفت:

_بهترین رفیق مرسی بابت کمک هات...

بغضی گلوم رو گرفت؛ اما خیلی زود جلوش رو گرفتم و با صدایی آروم جواب دادم:

_خواهش می کنم...

پرهام ازم جدا شد، خیلی زود از رینگ خارج شد و گفت:

_من دیگه می رم خداحافظ...

لبخندی ریز زدم، دستم رو بالا آوردم و تو هوا تکونش دادم؛ با صدایِ آرومم گفتم:

_خداحافظ...

کم کم رفت تو تاریکی و خیلی زود محو شد.آهی کشیدم، از رینگ خارج شدم بعد از گذاشتن دفتر تو کیفم؛ دوباره به سمت رینگ رفتم.شروع به نرمش کردم دراز کشیدم،پایِ راستم رو بالا گرفتم و بعدش به سمت چپم کشوندم. چنددقیقه با شمردن اعداد،تو همون حالت نگهش داشتم و  کمی بعد رهاش کردم؛همین کار رو با پاهایِ راستم انجام دادم.همین طور آروم تموم نرمش هارو انجام دادم.همون طور که انجام می دادم، به مسابقه فکر کردم؛ مسابقات مصادف با سال تحویل بود. امسال مثل خیلی از سال هایِ دیگه،نمی تونستم باخانواده م باشم اینم یکب از سختی هایِ این ورزش بود.آهی کشیدم، باید هرچه زودتر آرشام رو درست می کردم ؛تا حداقل سال تحویل اون باشه... بلند شدم خیس عرق بودم، نمی دونم تازگیا چرا انقدر عرق می کنم! به سمتِ آب معدنی رفتم و بعد از برداشتنش یه نفس سر کشیدم.اونقدر دهنم خشک شده بود که حتی با خوردن آب معدنی حالت خشکش، رفع نشد.به سمت کیفم رفتم، حوله آبی رنگ داخلش رو برداشتم و شروع کردم به خشک کردن موهام.. با صدایی که گفت:

_خسته نباشی...

برگشتم،با دیدنِ مربی لبخندی رویِ لبم نشست.

@Zeynab.B.H

 

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

دستی رویِ زمین گذاشتم، خیلی سریع بلند شدم.مربی با سرعت به سمتم اومد،دستی به شونه م زد و گفت:

_چه کردی پسر؟ خیس عرقی..

دستی به موهای خیس از عرقم کشیدم و گفتم:

_داشتم تمرین می کردم...

مربی لبخندی ریز زد و گفت:

_خیلی هم‌ خوب...

دوباره دستی به موهام کشیدم و گفتم:

_تمرین کنیم؟

مربی چشمکی زد و گفت:

_همین قدر بسه، برو یکم استراحت کن..

لبخندی ریز رویِ لبم نشست،سری تکون دادم و از رینگ خارج شدم.درحالی که به سمت کیف می رفتم؛ گفتم:

_فردا باید برم پیش برادرم،اجازه هست؟

درکمال تعجب، مربی بدون هیچ عصبانیتی گفت:

_برو..

ابرویی بالا انداختم، حالا مطمئن شدم که می دونه چه خبره؟! ولی به رویِ خودم نیاوردم،فوری زیپ کیفم رو باز کردم .با دیدنِ دفتری که توکیفم بود، لبخندی ریز رویِ لبم نشست.همون طور با لبخند،خیره دفتر بودم که یهو مربی گفت:

_کسی جوک گفته؟

فوری سری به چپ و راست تکون دادم،به سمتش برگشتم؛گفتم:

_ن..نه،همین طوری یاد یه چیزی خنده دار افتادم.

مربی ابرویی بالا انداخت و گفت:

_که این طور!

خیلی سریع نگاهم رو ازش گرفتم،تند شروع کردم به تعویض لباسم... وقتی کامل لباسم رو عوض کردم، کیفم‌ برداشتم و بلند شدم.با صدایِ نسبتا بلندی به مربی گفتم:

_پس فردا می بینمت...

مربی سری تکون داد و گفت:

_پس فردا بیا فقط فردا بهت مرخصی می دم.‌

لبخندی ریز رویِ لبم نشست، تند تند سری تکون دادم و گفتم:

_چشم...

خیلی سریع بعد از خدا حافظ گفتن،از باشگاه بیرون اومدم. با حس سرما،خیلی سریع کاپشن نسبتا چرمم رو بستم.چون موتور نیاورده بودم،باید پیاده می رفتم؛نفسی عمیق کشیدم و به راه افتادم.نزدیکایِ خونه بودم که چشمم خورد، به مغازه ای که نسیم توش کار می کرد. خیلی جالب بود که مغازه ش نزدیکای خونه مون بود، حتما خونه شون هم همین نزدیکیا بود.مغازه در حال بسته شدن بود، از همین دور می تونستم صاحب مغازه رو از پشت در ببینم.ولی همون در قبلی نبود،متعجب کمی چشمام رو ریز تر کردم.متوجه شدم این در، برخلاف در دومه.فکری به سرم زد،خیلی تند با قدم هایِ محکم خودم رو به در رسوندم.همون جا با لبخندی رویِ لبم منتظر موندم برگرده و تصمیم به بیرون اومدن بگیره.

@Zeynab.B.H

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

وقتی برگشت،خواست در رو باز کنه؛من خیلی زودتر در رو خیلی محکم و سریع به سمتش فشردم.همین باعث شد، در با سرش برخورد کنه و چند متر اونورتر بیفته.لبخندی رویِ لبم نشست،اما سعی کردم خودم رو کنترل کنم. خیلی سریع وارد مغازه شدم و با حالتِ نمایشی به سمتش دویدم.بعد دستم رو دراز کردم و با صدایی مثلا پشیمون گفتم:

_خیلی شرمنده،نمی دونستم شما پشت در هستید..

لبِ پایینم  رو به دندون گرفتم و سعی کردم خنده م رو کنترل کنم‌.مرد دستی به سرش کشید،درحالی می خواست؛سرش رو بالا بیاره گفت:

_آخه حواستون...

با دیدنِ من چشماش درشت شد،ابروهاش بالا رفت.منم با دیدنش ابروهام رو بالا بردم، تا فکر کنه؛تعجب کردم.بعد  کمی از بزاق دهنم رو قورت دادم و سریع گفتم:

_وای شما بودید؟! ش..شرمنده، نمی دونستم شمایید ناخواسته بود.

مرد خیلی سریع صاف نشست، بعد تک خنده ای کرد و گفت:

_تویی؟

دستم رو دراز کردم و گفتم:

_اجازه بدید کمکتون کنم..

مرد با تردید دستش رو جلو آورد و کمی بعد اون رو تو دستم قرار داد. با لبخندی ریز کمک کردم، بلند شه. مرد وقتی بلند شد،خیلی سریع دستش رو از دستام بیرون کشید؛ متعجب ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_از چیزی می ترسید؟

بااین حرفم،مرد چشماش درشت شد؛با لکنت گفت:

_ن..نه...

لبم رو کج‌کردم،سری تکون دادم و گفتم:

_راستی من از قبلم خودم رو معرفی نکردم..

دستم رو جلو بردم،خواستم دستش رو بگیرم؛ اما مرد تو همون حالتش باقی موند و دستش رو جلو نیاورد. متعجب به دستم اشاره کردم، مرد بازم حرکتی نکرد؛سرم رو کج کردم و منتظر موندم مرد حرکتی کنه.اما هیچ کاری نکرد و بی حرکت موند،همون طور خیره ش بودم که مرد گفت:

_راستش می شناسمت،ورزشکاری و قهرمان...

لبخندی رویِ لبم نشست، حالا‌ متوجه شدم از چی می ترسه. لب پایینی م رو به دندون گرفتم و سعی کردم نخندم.وقتی موفق به کنترل خنده م شدم گفتم:

_خب دیگه من باید برم..

قبل از این که خارج بشم، خیلی سریع به سمتش برگشتم.مرد دوباره ترسید،این رو از پایین و بالا رفتن؛ سیب گلوش فهمیدم.برای همین لبخندی عمیق زدم و گفتم:

_از این به بعد مراقب این درا باشید،خیلی یهویی باز می شن و باعث آسیب دیدنتون می شن‌.

مرد سری تکون داد، کمی از بزاق دهنش رو قورت داد و گفت:

_ح..حتما همین کار رو می کنم...

لبخندی دوباره زدم و گفتم:

_خداحافظ .

مرد سری تکون داد و دستایِ لرزونش رو بالا آورد. لبم رو به دندون گرفتم و خیلی سریع خارج شدم. حسابی از بابت این که حالش رو گرفتم،خوشحال بودم.باهمین حس خوب به سمت خونه رفتم.

@Zeynab.B.H

ویرایش شده در توسط rajabi
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

***

دوباره خمیازه ای کشیدم،دیشب که رسیدم خونه؛سعی کردم خیلی سریع بخوابم تا صبح زود بیدار شم. الانم از ۶ صبحه جلویِ در به همراه بادیگاردهایِ همیشگی آرشام،منتظرش بودم.دستی به صورتم کشیدم و به سمت یکی از بادیگاردهایِ هیکلیش برگشتم، با دیدنِ اخمی که رویِ پیشونیش بود؛کمی از بزاق دهنم رو قورت دادم و به سمت دیگه ای برگشتم.شبیه به برج زهرمار بودن، نمی شد باهاشون صحبت کرد.الان می فهمم تو قهرمان جهانم باشی، نمی تونی با اینا مبارزه کنی؛چون خیلی بزرگ و گند اخلاق بودن.بازم خمیازه کشیدم که یهو یکیشون گفت:

_از وقتی اومدیم،مدام  داری خمیازه می کشی. این کاررو کنی باعث می شی،ما خوابمون بگیره...

به سمتش برگشتم این یکی نسبت به اون یکی ریز تر بود تو دلم گفتم"بادیگارد انقدر لوس؟" اما به ظاهر لبخندی زدم و گفتم:

_چون استرس دارم این جوریم...

ابرویی بالا انداختم و  رو پنجه یِ پام ایستادم، کف دستم‌رو به صورتش زدم و گفتم:

_ببخشید...

واقعا استرس داشتم، دوست نداشتم برم خونه و از خونه بیارمش بیرون... تصمیم گرفتم همین جا بمونم،تا خودش بیاد بیرون و اگه مخالفت کرد.با همین بادیگاردهاش به زورم شده، ببریمش. خودمم نمی فهمیدم چی کار می کنم،تنها یه چیزایی تو ذهنم بود که فکر می کردم؛حتما باید عملی بشه.شاید به خاطر ترس از دیدن مواد کشیدنش به خونه ش نرفتم و این طوری خودم رو گول می زدم. صدایِ یکی دیگه‌ از بادیگاردها اومد و باعث شد، فکرم به هم بریزه:

_اگه تا صبح فردا نیومد چی؟

این بار کلافه شدم و پر حرص  به سمتش برگشتم.با حالت عصبی به سمتشون برگشتم و گفتم:

_یه امروز ازتون خواستم کمک کنید، اما هی یه جوری حرف می زنید و آدم رو کلافه می کنید‌. حتی قراره پول این جا منتظر موندنتون رو هم بدم، دیگه مشکلتون چیه؟

همشون ساکت شدن و تنها سرشون رو پایین انداختن. به سمت آجر هایی که گوشه ای از دیوار بود، رفتم و روش نشستم. کف دوتا دستام رو به هم چسبوندم و به فکر فرو رفتم، مدام به این فکر می کردم که چجوری باهاش صحبت کنم؛ تا راضی بشه. دیشب اوایلش خوابم نمی برد، از بس به آرشام فکر کردم.آهی کشیدم و همه چیز رو به سرنوشت سپردم و تو دلم گفتم:

_هرچی بادا باد...

همون طور تو فکر بودم که یهو یکی گفت:

_اومد..

متعجب و خیلی سریع از رویِ آجر بلند شدم، با دیدنش استرسم بیش تر از قبل شد. حالا که دیدمش متوجه شدم،توان صحبت کردن باهاش رو ندارم.با پاهایِ لرزون به سمتش رفتم، اما هرقدمم طوری بود؛ که گویا به زور به جلو هولم می دادن‌.

@Zeynab.B.H

ویرایش شده در توسط rajabi
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

آرشام  سویشرتی پوشیده به همراه کلاهی رو سرش گذاشته و  سرش رو  پایین انداخته، بود.وقتی بهش رسیدم، سرش رو بالا آورد؛با دیدنم چشماش درشت شد.صورت سفید رنگ زرد و زیر چشماشم گود افتاده و چشمایِ خوشرنگش بی حال تر از همیشه بود.تو چند روز انقدر تغییر؟ لبخندی ریز رویِ لبم نشست، اما اون صورتش هیچ تغییری نکرد. نفسی عمیق کشیدم، تا خونسرد شم و کمی بعد گفتم:

_سلام داداش چطوری؟

آرشام اخمی رویِ پیشونیش نشست و گفت:

_این جا چی کار می کنی؟

لب پایینم رو به دوندون گرفتم و گفتم:

_اومدم که بریم یه دوری بزنیم..

آرشام پوزخندی بی جون زد و گفت:

_باور کنم؟

کمی از بزاق دهنم رو قورت دادم،عرقی از پشت گردنم چکه کرد؛ به سختی گفتم:

_باور کن...

آرشام دستش رو تو جیبش برد و گفت:

_باشه...

لبخندی ریزی زدم،به سمتش رفتم؛ کنارش ایستادم و گفتم:

_پس بزن بریم...

آرشام خیلی جلوتر از من راه افتاد،منم پشتش به راه افتادم.به ماشین که رسیدیم با صدایی آروم گفتم:

_با ماشین می ریم‌..

آرشام متعجب و باابرهایِ بالا رفته گفت:

_تو که ماشین نداشتی...

لبخندی زورکی زدم و گفتم:

_آره برای همین از بادیگارد محترمت خواستم که بیاد.هم این جوری مراقبمونن،هم ماشین داریم...

آرشام ابرویی بالا انداخت و تنها به من زل زد،برای این که شک نکنه خیلی سریع گفتم:

_می دونی که همه جا پر از خبرنگاره، الانم اگه دم خونت نیستن؛برای اینه که رفتن استراحت کنن. مطمئن باش دوباره برمی گردن،پس بهتره...

هنوز حرفم تموم‌نشده بود که آرشام فوری سوار ماشین شد.با بسته شدن در کشویی ماشین ون مانند مشکی رنگ، نفسی عمیق کشیدم. اگه یکم دیگه به دروغ گفتنام ادامه می دادم،سکته می کردم‌.چشمام رو بستم و کمی بعد باز کردم، فوری سوار ماشین شدم ماشین که به راه افتاد، استرسم بیش تر از قبل شد. آرشام گوشه ای نشسته  و سرش رو به شیشه یِ ون تکیه داده بود.دلم گرفت، این همون آرشامی بود که همیشه شادمون می کرد؟به سختی بغضی که گلوم رو چنگ زده بود رو قورت دادم. این روزا به شدت دل نازک شده بودم.دستی به موهام کشیدم و سرم رو به دستم تکیه دادم.همون طور تو فکر بودم که صدایی گفت:

_فکر نکن، نفهمیدم..

متعجب سرم رو بالا آوردم و گفتم:

_چی؟

آرشام پوزخند بی جونی زد، صورت زرد رنگ شده ش رو به سمت دیگه ای چرخوند و گفت:

_مرسی بابت کمکت،خوب که شدم جبران می کنم.

پس متوجه شده بود، سرم رو پایین انداختم و به کفشام زل زدم.

@Zeynab.B.H

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ناراحت سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم. آرشام آهی کشید و گفت:

_شاید لحظه ای که خماری بکشم، ازت بدم بیاد. اما مطمئن باش، بعدش ازت تشکر می کنم؛ چون بهترین کاررو می کنی.‌.

سرم رو بالا نیاوردم، همون طور به زمین زل زده بودم؛آرشام ادامه داد:

_درست همون وینری هستی که مردم می گن...

مکثی کرد و کمی بعد گفت:

_شرمنده که بعضی اوقات نادیده ت می گرفتم، اما لازم بود این کاررو کنم..

اگه بیشتر از این ادامه  می داد،بغضم می ترکید و اشکم در می اومد. اون وقت ابروی هرچی مرد رو می بردم، برای همین‌خیلی سریع سرم رو بالا گرفتم و گفتم:

_همچین حرف می زنی انگار قراره بری سفر طولانی مدت...

دستم رو بالا آوردم، عدد دو رو نشون دادم و گفتم:

_تهش دو روز یا نهایت پنج روزه پسر...

آرشام لبخندی ریز که خیلی شبیه به پوزخند بود، رویِ لبش نشست و گفت:

_درسته، واسه تو دو روز یا نهایتش پنج روزه ؛اما واسه من مثل یک سال می گذره...

لب پایینم رو به دندون گرفتم و گفتم:

_ولی به این فکر کن سال هایِ بعدش، زندگی  خوشی خواهی داشت...تو و ستاره می تونید، بهترین زندگی رو باهم بسازید..

آرشام چونه هاش لرزید،نگاهش رو ازم گرفت و به بیرون خیره شد.بعد با صدایِ لرزون گفت:

_به نظرت هنوزم دوستم داره؟

سرم رو پایین انداختم و درحالی که با دستام بازی می کردم، گفتم:

_بیش تر از چیزی که فکرش رو بکنی، مامان گفت که خاله مخالفت کرد؛ اما خودش اجازه نداد...

بااین حرفم، آرشام‌ خیلی سریع به سمتم برگشت و سریع گفت:

_واقعا؟

با دیدن چشمایِ قرمز شده و پر از اشکش بغضی جدید تو گلوم نشست.اما سعی کردم لبخندی بزنم و بعدش گفتم:

_آره، شما دوتا می تونید بهترین زندگی رو بسازید...

آرشام نفسی عمیق کشید و سرش رو پایین‌انداخت. در همون حالت گفت:

_اما تو‌چی؟

ابرویی بالا انداختم، یعنی اون هنوزم به فکر من بود؟!  پوزخندی ریز رویِ لبم نشست، اما اون رو تبدیل به لبخند کردم و گفتم:

_من دیگه هیچ حسی بهش ندارم، اون به احساس بچگونه بود و بس!

آرشام طوری بغضش رو قورت داد که صداش به گوشم رسید، بعد با صدایِ ناله مانند گفت:

_به نظرت من  همون آدم قبلی میشم؟!

می تونستم درکش کنم‌،منم دقیقا بعد از باختم همین قدر ناامید بودم. مدت ها خودم رو تو اتاق زندانی کرده و با هیچ کس حرف نمی زدم. انگار همون اتفاقات با کمی تغییر برای برادرم هم افتاده بود، دقیقا منم همین جمله رو گفته بودم:

_"یعنی همون آدم قبلی می شم؟"

@Zeynab.B.H

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

با صدایِ بادیگارد که گفت:

_رسیدیم!

نگاهم رو از آرشام گرفتم و به بیرون خیره شدم،با دیدنِ اسم کمپ حالم یه جوری شد. نمی دونم چرا، اما خودمم از خودم بدم اومده، بود. باورم نمی شد به چنین موقعیتی رسیدم. سرم رو پایین انداختم و با صدایی شرمنده گفتم:

_امیدوارم، هرچه سریع تر از این مشکل خلاص بشی...

آرشام لبخندی ریز زد و گفت:

_امیدوارم...

نفسی عمیق کشیدم، تا  آروم شم کمی بعد گفتم:

_همه چی خیلی زود می گذره، طوری که حتی خودتم نمی فهمی چی شد و کی گذشت!

آرشام تند سری تکون داد،در رو باز کردم و پیاده شد؛خواستم پیاده شم که آرشام گفت:

_تو پیاده نشو...

تو همون حالت نیمه ایستاده م موندم و با چشمایِ درشت شده،بهش خیره شدم.آرشام لبخندی آروم زد و گفت:

_نمی خوام تو این حالت من رو ببینی!

سرم رو پایین انداختم و گفتم:

_هرجور خودت دوست داری...

آرشام‌سری تکون داد و گفت:

_مرسی که تا این جا بودی‌‌...

بعد بدون هیچ حرف دیگه ای به سمت  بادیگاردها برگشت و گفت:

_بیاید بریم.‌‌

دوتا از بادیگاردها پیاده شدن و به همراهش رفتن.تنها یکیشون منتظر موند،یهو با یادآوری چیزی در رو باز کردم و با صدایِ بلند گفتم:

_اگه امضا یا چیزی خواستن، به نمایندگی از من انجام بدید.

هردوتا بادیگارد سری تکون دادن و سریع به همراه آرشام رفتن.خیلی طول نکشید که وارد شدن و در رو بستن.با بسته شدن در سرم رو به صندلی تکیه دادم و نفسی عمیق کشیدم‌.خیلی دلم گرفته بود چشمام رو بستم و منتظر بادیگارد ها‌موندم همون طور چشمام‌بسته بود که یکی از بادیگاردها گفت:

_آقا این ماشین مدیر برنامه ست،ماشین رو کجا ببریم؟!

همون طور که چشمام بسته بود کمی از بزاق دهنم رو قورت دادم و گفتم:

_بریم خونه آرشام چون قراره یه مدت اون جا بمونم...من خودم به مدیر خبر‌می دم که بیاد و ماشینش رو ببره.

بادیگارد چشمی گفت و سکوت کرد. تا جایی که شنیده بودم، باید همه یِ لباس و تشک یا حتی بالشتی که داشت  رو دور می ریختم. چون ممکن بود،با دیدنشون رغبت پیدا کنه و باز به همون راه کشیده شه. کاملا گیج شده بودم، از یک سو مسابقاتم نزدیک بود و از طرف دیگه‌ باید خونه یِ بزرگ آرشام رو تمیز می کردم‌.با صدایِ در متوجه شدم،اومدن؛ یکیشون گفت:

_تموم شد...

با همون حالت قبلیم گفتم:

_باشه حرکت کن.

دیگه چیزی نگفتن و کمی بعد  ماشین  به راه افتاد.

@Zeynab.B.H

ویرایش شده در توسط rajabi
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

بعدِ پیاده شدن از ماشین، نفسی عمیق کشیدم. دستم رو باز کردم و بعد از خمیازه ای به سمتِ خونه رفتم. این روزا خسته تر از همیشه بودم، خوبیش این بود که یه کلید زاپاس داشتم. وگرنه باید این بیرون می موندم.پوفی گفتم که باعث شد، بخاری از دهنم بیرون بیاد.وارد خونه شدم،با دیدنِ مبل خیلی تند به سمتش رفتم و خودم رو روش پرت کردم. دستام رو از هم باز کردم و بلند گفتم:

_آخیش...

هرچقدر سعی کردم،چشمام رو ببندم تا خوابم ببره موفق نشدم؛ پوفی گفتم و بیخیال‌ شدم.خیلی سریع از رویِ تخت بلند شدم، بعد از برداشتن کوله پشتی؛ وارد اتاق آرشام شدم. چون باقی اتاقا دورتر بود تصمیم گرفتم به اتاق آرشام برم‌.چند دست لباسی که برای خودم برداشته بودم رو جدا کردم و فوری به سمت حموم رفتم. طبق معمول تنها چیزی که می تونست آرومم کنه، همین حموم بود. وارد حموم که شدم،خیلی سریع آب رو باز کردم و کنار کشیدم. گرم و سرد رو طوری تنظیم کردم که آب کاملا ولرم شه.بعد با خیالی راحت به زیر آب رفتم و خستگی هام رو به آب سپردم.بعد از این که کامل حالم بهتر شد،خیلی سریع ازحموم بیرون اومدم‌.تی شرت ورزشی سرمه ای رنگم، به‌همراه شلواری سفید رنگ که آرشام برای من خریده بود رو تنم کردم. به یاد زمانی افتادم که آرشام بعد از اولین مسابقه م برام خریده بود، هنوزم اندازه م می شد.آهی کشیدم،کمی از بزاق دهنم‌رو قورت دادم حوله یِ سرمه ای رنگِ کوچیک جلوم رو برداشتم و شروع کردم، به خشک کردن موهام.‌‌..همون طور که به اطراف اتاق نگاه می کردم، حوله رو بالا و پایین می بردم. با دیدنِ دفتری که نیمی ازش بیرون بود، ابروهام بالا رفت.کمی فکر کردم، با یادآوری نسیم؛تازه متوجه دیروز شدم. لبخندی ریز زدم و به سمت دفتر رفتم.بعد از برداشتنش رویِ تخت دراز کشیدم و صفحه یِ اول دفتر رو باز کردم،لبم رو کج کردم و کنجکاو به دفتر زل زدم.با دیدنِ " بسم الله الرحمن الرحیم" که اول دفتر خوش خط نوشته شده بود، دوباره لبخندی زدم و به صفحه دوم رفتم‌.اسم وینر خیلی خوش خط نوشته شده بود. متعجب ابرویی بالا انداختم، کنجکاو شدم؛برای همین خیلی سریع به صفحه بعدیش رفتم.جملاتی ریز نوشته شده بود به سراغ جمله یِ اول رفتم:

۱."بارها زمین خوردی، اما بازهم بلند شدی. تو همیشه برنده ای؛ چون توان بلند شدن از زمین رو داشتی"

لبخندم عمیق تر شد کمی از بزاق دهنم رو قورت دادم و به سراغ نوشته یِ بعدی رفتم:

۲."بارها مبارزه کردی و من با هر مبارزه ت، بیش تر از قبل یقین پیدا می کردم که تو لایق برد هستی"

پایین ترش نوشته بود:

۳."وینر یعنی برنده و برنده کسیه که از شکست نترسه،تو نترسیدی و حالا برنده ای"

بعدش لبخندی ریز کنارشگذاشته بود.ناخواسته لبم شدیدا به خنده باز شد و خیلی یهویی همون تبدیل به قهقهه شد.یعنی اون طرفدارم بود؟پس چرا اولین دیدارمون طوری رفتار می کرد که انگار من رو نشناخته؟متعجب ابرویی بالا انداختم و به صفحه یِ بعد رفتم.

@Zeynab.B.H

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

با دیدن "دوستت دارم" بزرگی که کل صفحه رو در برگرفته بود، ابروهام بالا رفت و چشمام بیش از حد درشت شد. خواستم فکر کنم خودم نیستم، اما با دیدنِ اسمم که پایین صفحه نوشته شده بود؛ فهمیدم درسته! به صفحه بعد رفتم،اما دیگه چیزی ننوشته بود و تنها عکسای من چسبیده شده، بود. اگه تو یه حالت دیگه ای بودم،مطمئنا می گفتم؛ عاشقم شده. اما رفتارهایِ نسیم، وقتی با من برخورد می کرد، این طور نشون نمی داد. کلافه پوفی گفتم و دفتررو بستم،نفسی عمیق کشیدم خیلی سریع گوشی رو از کیفم بیرون آوردم با دیدنِ دو  پیام از یه شخص ناشناس ابرویی بالا انداختم. خیلی سریع پیام رو باز کردم، نوشته بود:

_"دفتر رو خوندی؟"

پس این نسیم بود! لبخندی زدم به سراغ پیام بعدی رفتم که نوشته شده بود:

_"امیدوارم خوشت اومده باشه"

کمی از بزاق دهنم رو قورت دادم و با لبخند جواب ش رو دادم:

_"هدیه یِ قشنگی بود ممنونم..."

بعد خیلی زود تایپ کردم و گفتم:

_"می شه  فردا ببینمت؟"

بعد از ارسال پیام،گوشی رو پایین آوردم و سرم رو به بالشت تکیه دادم.آهی کشیدم، همون طور به روبرو زل زدم؛چند دقیقه نگذشت که یهو صدایِ گوشی م بلند شد. فوری پیامش رو باز کردم، نوشته بود:

_"حتما"

لبخندی زدم و گفتم:

_"پس محل کارت می بینمت، شبت بخیر"

خیلی طول نکشید که جواب داد

_"شب بخیر" و در کنارش لبخندی گذاشت.

فعلا حوصله فکر کردن به حرفای تو دفترش رو نداشتم؛ برای همین تنها آهی کشیدم. خواستم گوشی رو کنار بزارم که یهو تو دستم لرزید.با صدایِ گوشیم به سمتش رفتم، با دیدنِ شماره یِ مامانم کلافه آهی کشیدم و سرم رو پایین انداختم. الان بهش چی می گفتم؟ خواستم جواب ندم، اما وجدانم آروم نمی گرفت؛برای همین تک سرفه ای کردم تا صدام صاف شه و خیلی زود جواب دادم:

_جانم؟

مامانم خیلی سریع گفت:

_سلام پسرم خوبی؟

با صدایی آروم و مهربون گفتم:

_خوبم قربونت برم...

مامانم آهی کشید، از صداش معلوم بود؛ خیلی گریه کرده.برای این که آرومش کنم، گفتم:

_چرا گریه می کنی؟

همین حرفم کافی بود، تا دوباره اشک مامانم سرازیر بشه؛ کلافه آهی کشیدم و سرم رو پایین انداختم. داشتم دیوونه می شدم،من چی کار می کردم؟ واقعا چطور از این گودال بیرون می اومدم؟ از این طرف حال و روز خانواده م مناسب نبود و از یک طرف خیلی کم تمرین می کردم. 

ویرایش شده در توسط rajabi
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

آهی کشیدم.دستی به چشمم کشیدم و با صدایی که سعی داشتم، خونسرد باشه گفتم:

_خواهش می کنم مامان جان، امروز که بردمش  کمپ با رضایت خودش وارد شد. بعدشم اعتیادش به شیشه بود؛ برای همین تنها دو روزه...

مامانم کمی هق کرد و گفت:

_پس می تونم منم برم ببینمش؟

خیلی سریع گفتم:

_ن..نه به هیچ عنوان شماها نرید، من خودم همه چی رو حل می کنم.بهتره فعلا تو و بابا رو نبینه؛چون برای شرایط روحیش خوب نیست.

مامانم کمی از بینی ش رو بالا کشید و گفت:

_پس بی خبرم نذار باباتم واقعا عصبیه نشون نمی ده اما خیلی بی قراره...

تند چشم گفتم و بعد با لحنی شرمنده ادامه دادم:

_شرمنده که بهتون سر نمی زنم اما خودتم می دونی حسابی سرم شلوغه..

مامانم تند گفت:

_می دونم..

لبخندی ریز زدم و گفتم:

_پس من برم شب بخیر...

مامانم شب بخیر گفت و خیلی زود قطع کرد. با پاهام لامپ رو فشردم و بعد از تاریک شدن اتاق، ساعت رو زنگ گذاشتم و خوابیدم.

****

با استرس  به سمت اتاقی که اشاره کردن، رفتم. وارد اتاق که شدم،یه لحظه همون جایی که بودم؛متوقف شدم. باورم نمی شد که این آرشامه. تو یه روز انقدر آشفته شده بود؟! چونه هام لرزید،چیزی جلویِ گلوم رو گرفت حس می کردم؛ یکی با دوتا دستاش درحالِ خفه کردنمه؟با حالت متعجب و چشمایِ درشت شده به آرشامی زل زده بودم که داغون به دیوار زل زده بود، صورت  زرد شده ش؛خیس از عرق بود.محکم چشمام رو بستم، همون جا ایستاده بودم و توان جلو رفتن نداشتم گویا پاهام رو قفل کرده بودن. نمی تونستم باور کنم،این شخص برادرمه. کمی بعد چشمام رو باز کردم، با دیدنِ آرشام که حالا روبروم بود؛ ترسیدم و به عقب رفتم‌.آرشام همون طور با چشمایِ قرمز شده ش به من زل زده بود. این چطور پس فردا مرخص می شد؟!  وقتی هنوزم خوب نبود؟ همون طور بهش زل زده بودم که یهو صدایِ ناله مانندش به گوشم خورد:

_من رو ببر!

نتونستم چیزی بگم؛ اما بغضی گلوم رو چنگ زد و اگه قورتش نمی دادم، خفه م می کرد. به سختی قورتش دادم، این بغض مثل سنگی بزرگ بود؛چون بدجور گلوم رو درد آورده بود. نمی تونستم چیزی بگم، گویا لبم رو چسب زده بودن.آرشام لنگید و در حالی که تند نفس می کشید، گفت:

_کمکم نمی کنی؟

لبم به دندون گرفتم،دوست داشتم کمکش کنم؛ اما هیچ راهی نداشتم.همون چیزی که تو ذهنم بود رو به زبون آوردم:

_پس فردا میام دنبالت، تا اون موقع تحمل کن...

بااین حرفم آرشام ابروهاش بالا رفت، پوزخندی عمیق تر زد و به سمت دیگه ای برگشت.با صدایی آروم گفت:

_گمشو..

متعجب و باابروهایی بالا رفته گفتم:

_آرشام؟

بااین حرفم آرشام به سمتم برگشت، درحالی که تند نفس می کشید؛ گفت:

_اگه قرار نیست کمکم کنی گمشو...

چیزی نگفتم و تنها بهش زل زدم. آرشام عصبی تر شد و بلند تر از قبل گفت:

_گمشو لعنتی...

نتونستم خودم رو کنترل کنم و خیلی زود از اتاق بیرون اومدم. سرم رو بالا آوردم، با دیدن سرویس بهداشتی خیلی تند به سمتش دویدم.

@Zeynab.B.H

 

ویرایش شده در توسط rajabi
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

در رو خیلی سریع بستم، به سمت روشویی چرخیدم و سریع آب رو باز کردم.بعد از این که دستم رو پر از آب کردم،شروع به ریختن آب کردم. تند تند آب می ریختم،حس می کردم؛نفسم بالا نمیاد.دست از آب ریختن برداشتم و به آیینه خیره شدم.با دیدن صورت خیسم،نمی دونم چرا؛اما اشکام سرازیر شد.دلم به حال خودم و خانواده م می سوخت.من به تنهایی از پس این چیزها برمیومدم؟ کم کم اونقدر گریم شدید شد که اشکام اجازه یِ دیدن، نمی داد.کی گفته مرد گریه نمی کنه؟ مرد هم به موقعش، اشک می ریزه؛ ناله می کنه و هق هق می کنه.اونم برای آروم کردن، سیل درونش ؛چون مرد هم دل داره.به سختی سرم رو پایین انداختم و تکیه م رو به دیوار دادم، کم کم سُر خوردم و رویِ زمین افتادم. دستم رو به صورتم گرفتم و زار زدم، اما بی صدا؛مثل همیشه تک و تنها....اونقدر گریه کردم که بالاخره آروم شدم، بلند شدم و آبی به صورتم زدم. بعد از برداشتن چندتا دستمال از اون جا بیرون اومدم...خیلی سریع گوشیم رو از جیبم بیرون‌ آوردم و رویِ اسم مربی فشردم. جلویِ گوشم گرفتم،بعد از سه بوق مربی جواب داد:

_بله؟

با لحنی ناراحت گفتم:

_مربی امروز زودتر میام باشگاه هستید؟

مربی با لحنی توش تعجب موج می زد،گفت:

_الان؟ 

مکثی کرد و کمی بعد گفت:

_آخه تازه ساعت ۸:۰۰ صبحه...

سریع گفتم:

_امروز زود بیدار شدم..

مربی که دید حوصله یِ حرف زدن ندارم، ادامه نداد و گفت:

_باش بیا من باشگاهم...

بدون هیچ حرف  دیگه ای فوری گوشی رو قطع کردم و بعد از گرفتن تاکسی به سمت باشگاه رفتم.

***آرشام***

درحالی که می لنگیدم به سمت پنجره رفتم دیروز به حدی دیوونه شده بودم که با دست و پا به جون دیوار افتاده بودم گویا دیوارکیسه بوکس بود و من بوکسور. آهی کشیدم،این جایِ تاریک خیلی ناجور بهم می فهموند؛ تنهام... کمی از بزاق دهنم رو قورت دادم؛ اما اونقدر گلوم خشک شده بود که هربار گلوم می سوخت.بیخیال رویِ اُپنی که سمت پنجره بود نشستم.پاهام رو به سمت بالا خم کردم،دستم رو روش گذاشتم و به بیرون زل زدم. با دیدنِ آرشا که تند می رفت؛اشکی تو چشمام جمع شد. لعنت به اعتیاد، لعنت به من که این جوری شدم. افراد این جا می گن:" اعتیاد بیماریه" اما من می گم:" اعتیاد شرمندگیه"

@Zeynab.B.H

ویرایش شده در توسط rajabi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

این که کسی  فقط طلب مواد کنه و برای بدست آوردنش،دست به هرکاری بزنه؛ تنها شرمنده ش می کنه. این که عشقش رو از دست بده، ته شرمندگیه. این که خانواده ش رو ناراحت می کنه،بدجور شرمنده ش می کنه. این که همه بهش بد نگاه کنن، خیلی شرمنده ش می کنه. من تنها یه فرد شرمنده م و بس شرمنده یِ زندگی که،بی خودی از دستش دادم‌.کمی دیگه از بزاق دهنم رو قورت دادم و سرم رو پایین انداختم با دیدنِ دستایِ لرزونم چونه هام لرزید از خودم بدم می اومد به جایی رسیده بودم که دستامم می لرزید صدایی تو ذهنم پیچید:

"یه روزی به بهترین جاها می رسم"

پوزخندی رویِ لبم نشست،بهترین جاها؟همون بهترین جا، الان تبدیل شده بود؛ به یه اتاق کوچیک و تاریک... تنها این جام‌،بدون هیچ همزبونی تنها می تونم؛ از پنجره به بیرون نگاه کنم.غیر از مکان هایی که مارو می برن، جایی دیگه نمی رم. این اون زندگی نبود که آرزوش رو داشتم.زندگی ناجور بهم پشت کرده بود، کمی از بزاق دهنم رو قورت دادم که باز با خشکی دهنم مواجه شدم.جوری کلافه شده بودم از این وضع، که حتی خشکی دهنمم آزارم می داد.آهی کشیدم، نگاهم رو از بیرون گرفتم  و رویِ تخت دراز کشیدم. رو به دیوار دراز کشیده بودم، جالبیش این بود که می خواستم تو سریال جدیدم؛ نقش یه آدم معتاد رو بازی کنم. اما اون نقش الان واقعی شده،بود.همیشه فکر می کردم، اتفاقاتی  که تو فیلمنامه هام هست، برام اتفاق نمی افته.اما دقیقا یکیشون خیلی خوب واسم ظاهر شد.دستی به صورتم کشیدم، تا عرقایِ صورتم از بین بره همون طور به سقف زل زده بودم که یهو در باز شد:

_اصلا حوصله یِ برگشتن نداشتم..

صدایِ پرستار رو شنیدم که گفت:

_وقت خوردن داروهاته..

پوزخندی رویِ لبم نشست،دیروزم بابت داروها اومد؛ اما تهش کلی بهشون بد وبیراه گفتم و درآخر به زور قرص خوردم.اما دیگه وقت مخالفت نبود، اگه قصدم برگشت به زندگی قبلی بود؛باید این قرص هارو می خوردم. بدون هیچ حرفی بلند شدم  و قرص هام رو خوردم، پرستار لبخندی از رویِ رضایت زد و بیرون رفت. بیخیال رویِ تخت دراز کشیدم و دستم رو زیر سرم گذاشتم.باید زندگی جدیدم رو شروع می کرد و این شرمندگی رو از خودم دور می کردم. ولی شاید من تا پس فردا بیرون می رفتم و از این موضوع خوشحال بودم اما بقیه چی؟

@Zeynab.B.H

ویرایش شده در توسط rajabi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

****

مربی که حواسش نبود، رویِ پنجه یِ پاهایِ راستم چرخیدم و محکم کوبیدم‌؛توشکمش.. مربی نتونست خودش رو کنترل کنه و یهو رویِ زمین افتاد.درحالی که تند نفس می کشیدم، لبخندی از رویِ پیروزی زدم. مربی که رویِ زمین نشسته بود، دستی به گوشه یِ لبش کشید؛ بعد باحالتی متعجب گفت:

_انقدر ازم بدت میاد؟

لبخندی ریز تحویلش دادم و گفتم:

_نخیر، داشتم سعی می کردم شکستایِ گذشته رو جبران کنم...

مربی بااین حرفم لبخندی زد، سری تکون داد و  گفت:

_این جوری جبران می کنی؟!

ابرویی بالا انداختم و چیزی نگفتم،مربی تک خنده ای کرد و گفت:

_خوبه، برای امروز بسه؛ می تونی بری...

سری تکون دادم از رینگ بیرون‌ اومدم، خواستم به سمت کیفم برم که صدایی گفت:

_می بینم خیلی پیشرفت کردی..

به سمت صدا برگشتم، با دیدنِ بهداد عصبی چشمام رو رویِ هم‌قرار دادم. حوصله یِ‌این یکی رو نداشتم، بیخیال پوفی کشیدم و نگاهم‌رو ازش گرفتم.بهداد تک خنده ای کرد و گفت:

_هنوزم مهمون نوازی رو یاد نگرفتی؟

بااین حرفش به سمتش برگشتم،پوزخندی زدم و گفتم:

_مهمونی مثل تو،ارزش مهمون نوازی نداره...

بااین حرفم،بهداد هم پوزخندی زد و گفت:

_باشه حق باتوئه..

پوزخندم رو عمیق تر کردم و گفتم:

_همیشه حق با من بود.

بهداد گوشه ای از لبش رو بالا آورد،سرش رو پایین انداخت؛ دستش رو رو تو جیبش برد. درحالی که فیگور خاصی گرفته بود،گفت:

_شاید تو درست می گی...

خیلی سریع دوباره سرش رو بالا آورد، تک سرفه ای  کرد و گفت:

_راستی، مسابقات نزدیکه؛ برای همین قبلش بیا یه مسابقه کوچیک باهم بدیم...

مکثی کرد و کمی بعد گفت:

_پیشنهاد قبلیم رو که یادته؟

متعجب ابرویی بالا انداختم و تو ذهنم مرور کردم:

_پیشنهاد قبلی؟!

با یادآوری پیشنهادی که دفعه قبل داد، ابرویی بالا انداختم و به سمت مربی برگشتم. بیخیال نگاهم می کرد، این‌نگاهش می گفت؛ هرجور که دوست داری. شک داشتم، اما اگه قبول نمی کردم ؛بهم می گفت ترسو...برای همین تند سری تکون دادم و گفتم:

_تا پس فردا حله، ولی ساعت ۱ به بعد..

بهداد لبش رو جلو داد و گفت:

_فرقی نداره..

درحالی که به سمت کیفم می رفتم، گفتم:

_پس می بینمت..

بهداد پوزخندی زد و گفت:

_می بینمت وینر جان‌‌..

وینر رو با حالت خاصی گفت، یه جورایی مشکوک بود؛اما الان وقت فکر کردن به این حرفا نبود.

@Zeynab.B.H

ویرایش شده در توسط rajabi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

با گفتن خداحافظ کوتاه،خیلی سریع از باشگاه بیرون اومدم.دستام رو رویِ هم گذاشتم و حرکتی کششی انجام دادم؛با صدایِ گوشی لحظه ای دست از این کارم کشیدم .متعجب از جیبم بیرون آوردم، با دیدنِ شماره ناشناس ابرویی بالا انداختم و جواب دادم:

_بله؟

صدایِ نسیم بلند شد که گفت:

_سلام‌ چطوری؟

لبخندی زدم و گفتم:

_مرسی خوبم تو چطوری؟

یه لحظه تو فکر فرو رفتم، اگه دوستم داشت چرا انقدر عادی رفتار می کرد؟ اصلا کی از حالت رسمی صحبت کردن، خارج شده بودیم و به این جا رسیدیم؟متعجب لبم رو کج کردم، اونقدر درگیر فکر کردن، بودم. که اصلا فراموش کردم، نسیم پشت خطه...فکرهایِ منم بد موقع سراغم می اومدن.خیلی سریع از فکر بیرون اومدم، تازه متوجه شدم؛بیچاره هی می گه الو... کمی از بزاق دهنم رو قورت دادم و ناخواسته گفتم:

_جانم؟

لحظه ای ساکت شد و خودمم متعجب شدم. چه گندی زدم، چشمام رو محکم بستم و خیلی سریع گفتم:

_ی..یعنی،بله؟

نسیم خیلی سریع به خودش اومد و گفت:

_امروز قرار بود، هم دیگه رو ببینیم...

با کف دست به پیشونیم کوبیدم و گفتم:

_اوه راست می گی،اصلا حواسم نبود.

نسیم تک‌خنده ای کرد و گفت:

_فدای سرت درکت می کنم‌..

آهی کشیدم و گفتم:

_خیلی زود خودم رو می رسونم..

نسیم با ذوق گفت:

_لازم نیست...

با صدایی متعجب گفتم:

_لازم نیست؟

نسیم: برگردی متوجه می شی...

لبم رو به سمت پایین کش آوردم و برگشتم. با دیدن نسیم که اون سمت خیابون ایستاده بود و  دست تکون می داد؛ چشمام درشت شد. نسیم گوشی رو قطع کرد و فوری از خط عابر پیاده عبور کرد و به سمت من اومد.گوشی رو داخل جیبم گذاشتم و منتظرش موندم.وقتی به من رسید نفسی عمیق کشید و با حالتی سریع گفت:

_سوپرایز...

ناخواسته لبخندی ریز رویِ لبم نشست، این دختر شخصیتش شدیدا جذاب بود. طوری که همین جوریش باعث تپش قلب آدم می شد. چشمایِ قهوه ای رنگش، حسابی خون‌ افتاده بود. عجیبه  که بدون هیچ آرایشی بازهم قیافه ش دلنشینه! پوست گندمی و چشمایِ درشت قهوه ای رنگش، به همراه مژه هایِ فر و بینی که متوسط و حالت خاصی به صورتش داده، بود.باتکون خوردن دستی جلویِ صورتم، خیلی سریع از فکر بیرون اومدم و به نسیم نگاه کردم.نسیم لبخندی ریز زد و گفت:

_کجا سیر می کردی؟

ناخواسته گفتم:

_به شخصیت تو فکر می کردم.

@Zeynab.B.H

ویرایش شده در توسط rajabi

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

این بار چشمایِ هردمون باهم درشت شد، نمی دونم چرا امروز من رو فاز رک گویی گرفته بود؟!دستی به پیشونیم کشیدم،به روبرو نگاه کردم و درهمون حال گفتم:

_بهتره بریم یه جایی بشینیم، فکر کنم سرما زده به سرم و قاطی کردم.

بعد بدون این که نگاهی بهش بندازم، جلوتر ازش به راه افتادم‌.خیلی ازش فاصله نگرفته بودم؛ چون صدایِ قدم هاش رو می شنیدم. با دیدنِ کافه ای که نسبتا شلوغ بود،خیلی سریع برگشتم.اما همین‌ یهویی برگشتنم،باعث شد نسیم بترسه و جیغی آروم بکشه؛چون با فاصله یِ کمی ازم ایستاده بود.خنده م گرفت؛ برای همین سرم رو پایین انداختم و ریز خندیدم.نسیم خیلی سریع به خودش اومد، لب پایینش رو به دندون گرفت و گفت:

_ببخشید حواسم نبود..

لبم رو به دندون گرفتم،تا از خنده م جلوگیری کنم که موفق شدم.تنها سری تکون دادم و گفتم:

_اشکال نداره.‌

با دست به کافه اشاره کردم و گفتم:

_بریم‌ کافه؟

نسیم نگاهی به کافه انداخت و گفت:

_بریم‌‌‌..

 بدون هیچ حرفی راه افتادم،امروز هردومون افتاده بودیم؛ رو مودِ سوتی دادن. بعد از این که به کافه رسیدیم، کنار رفتم تا اول نسیم بره؛ نسیم بااین حرکت لبخندی زد و وارد شد. با دیدنِ فضای تنگ و شلوغ کافه،همچنین تاریک سری تکون دادم چشم چرخوندم،  میزی دونفره ای رو دیدم که تهِ کافه لبخندی زدم،اون مکان رو با انگشت اشاره م نشون دادم و  گفتم:

_بریم اون جا؟

نسیم سری تکون داد و به سمت میز رفت، منم‌به همراهش راه افتادم. بعد از این که رسیدیم‌،هردمون نشستیم.کیفم رو پایین گوشه یِ میز گذاشتم و با لبخند به اطراف نگاه کردم. همه سرشون پایین بود، لبم رو جمع کردم و گفتم:

_خوبی ورزشکار بودن،اینه که هیچ کس نمی شناستت و می تونی راحت لذت ببری...ولی اگه بازیگر بودم، الان این جا راحت ننشسته‌بودم

به سمت نسیم برگشتم که با لبخندی ریز به من زل زده بود. متعجب ابرویی بالا انداختم؛اما گویا نگاهش به من بود و فکرش جایی دیگه! کم کم منم زل زدم بهش و لحظه ای حس گرما بهم نفوذ کرد.یهویی قلبم شروع به تپیدن کرد،همون طور به هم زل زده بودیم‌ که یهو کسی گفت:

_سفارشی دارید؟!

هردمون خیلی سریع نگاهمون‌رو از هم‌گرفتیم،فوری سرم رو بالا‌گرفتم. با دیدنِ پسری جوون که منتظر سفارش بود،ابروهام بالا پرید.مگه مکان به این کوچیکی هم خودشون میان سفارش می گیرن ؟! پوفی کشیدم و گفتم:

_چایی!

به سمت نسیم برگشتم که اونم گفت:

_منم‌چایی می خورم...

پسر سری تکون داد و زود رفت. با دیدنِ لپایِ قرمز شده ش، نتونستم خودم رو کنترل کنم و شروع به خندیدن کردم.

@Zeynab.B.H

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

نسیم متعجب و با چشمایِ درشت شده به من زل زده بود. کمی از لبم رو تر کردم و گفتم:

_خیلی دختر جالبی هستی...

نسیم لبخندی ریز زد، سرش رو پایین انداخت و با صدایی آروم گفت:

_ممنونم...

خواستم‌چیزی بگم که یهو آهنگی پخش شد، متنش واقعا قشنگ بود و ارزش بارها گوش دادن رو داشت.اونقدر قشنگ بود که هردومون ، بدون ادامه دادن به بحث غرق آهنگ شدیم.یهو یه پسر بلند شد،کمی بعد زانو زد و حلقه رو به سمت دختر روبرویش گرفت. بااین حرکت همه یِ کسایی که تو کافه بودن،سوت کشیدن و دست زدن. پوفی کردم و برگشتم با خنده گفتم:

_چقدر بی مزه...

نسیم همون طور که با لبخند و ذوق بهشون زل زده بود گفت:

_اتفاقا خیلی شیک و جذابه...

متعجب ابرویی بالا انداختم.با قرار گرفتن،دو فنجون جلومون هردومون دست از نگاه کردن؛برداشتیم.بعد از رفتن پسرجوون به نسیم نگاه کردم که ناجور پسررو نگاه می کرد.خنده م گرفت، فنجون رو برداشتم و نزدیک لبم بردم؛ درحالی که فوت می کردم گفتم:

_چرا این جوری نگاهش می کنی؟

آخه بدجایی مزاحم شد.ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_انقدر این چیزای ابتدایی رو دوست داری؟

نسیم با ذوق گفت:

_خیلی..راستش..

باابروهایِ بالا رفته نگاهش می کردم لبش رو کج کرد و گفت:

_هیچی بیخیالش..

سری تکون دادم و مشغول خوردن بقیه چایی شدم.نسیم هم درحال خوردن بود و درهمین حین گفت:

_راستی چرا گفتی قرار بزاریم؟!

می دونستم‌،اگه سوال تو ذهنم رو نپرسم آروم نمی شم. برای همین فنجون چایی رو رویِ میز گذاشتم،نفسی عمیق کشیدم و  گفتم:

_آخه آخرین نوشته یِ  اون دفتر، کنجکاوم کرده.

ابرویی بالا انداخت و گفت:

_کدوم نوشته؟

حوصله یِ لفت دادن نداشتم؛برای همین گفتم:

_همون دوستت دارم..

این رو که گفتم نمی دونم چرا، اما چایی تو گلویِ نسیم پرید و به سرفه افتاد. نگران گفتم:

_چی شد؟

نسیم درحالی که سرفه می کرد،سریع از صندلی بلند شد و تیکه تیکه گفت:

_ش..شرمنده...

سرفه ای کرد و گفت:

_من باید برم دستشویی.

بدون این که منتظر حرفی باشه، خیلی تند رفت...

@Zeynab.B.H

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×
×
  • جدید...