رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
^_^

رمان وینر|نرجس رجبی کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

باهر یه فنی که حریفم به من می زد،تازه متوجه این می شدم که چقدر ضعفم تویِ این ورزش زیاد شده.یکی از پاهام رو عقب بردم،یه حرکت چرخشی انجام دادم و با پایِ آزادم به سرش کوبیدم.از شانس بدم،تونست خودش رو کنترل کنه که نیفته و این یعنی بازی ادامه داره. درحالی که تند تند نفس می کشیدم، زل زده بودم به پسری که تا دوسال پیش از من ضعیف تر بود،حالا به قدری پیشرفت کرده بود که این جوری از خودش دفاع می کرد و هرلحظه به شکست دادنِ من نزدیک تر می شد.اگه این بار هم می باختم، بدبخت می شدم.تو این هفته سه تا بازی داشتم که دوتاش رو باختم و بااین می شد؛ سومین بازی...خیس عرق بودم، عرق از صورت و بدنم چکه می کرد و همین به لباس هایِ سفید و کلاهِ قرمزم حس بدی می داد. حسِ موادی رو داشتم که با چسب به جایی چسبیده شده،این مقدار از خیسی باعث شده بود که سنگین باشم و خسته شم. نمی دونم چرا این طوری ضعیف شده بودم، منی که شکست برام معنا نداشت؛ الان داشتم زیر پایِ باختن له می شدم.با برخورد چیزی به سرم نتونستم خودم رو کنترل کنم و پرت شدم به سمتِ دیگه،سرم چنان درد گرفته بود که تنها تونستم دستم رو به سرم بگیرم و از درد ناله کنم.با صدایِ داور که پایان بازی رو اعلام می کرد تنها تونستم رویِ زمین دراز بکشم که یهو پس نیفتم.این بار هم باختم،می شنیدم صدایِ اطرافیانم رو که مدام صدام می زدن؛ اما نه سردردم نه شوکی که به خاطرِ باخت بهم وارد شده بود،اجازه می داد که تمرکز کنم.نفس نفس می زدم،چشمام رو بستم و به یادِ گذشته افتادم. افرادی که باخوشحالی بالا و پایین می پریدن،من رو بلند می کردن،می چرخوندن و مدام اسم برنده رو رویِ من می ذاشتن. چقدر خوب بود،برنده ای که هیچ وقت نمی دونست طعم باخت چطوریه؛ اما حالا انقدر می بازم که طعم تلخش حتی با آب خوردن هم از بین نمی ره. پدری رو تو خاطراتم دیدم که با خوشحالی به سمتِ پسرش می دوید،تا بردش رو تبریک بگه،مادری که با لبخندی مهربون به پسر خوبش نگاه می کرد، برادری که با گلی بزرگ به سمتِ برادرش می اومد و با خوش رویی تبریک می گفت.دوست داشتم همین طور چشمام بسته بمونه و به خاطراتی فکر کنم که پر بود، از حس خوب برنده شدن.با صدایِ کسی که مدام اسمم روصدا می زد، چشمم رو از هم باز کردم؛ چشمم به مربیم خورد:

_بلند شو پسر...چرا رو زمین دراز کشیدی...

با صدایِ گرفته که به خاطرِ دردم بود، گفتم:

_چطور هنوزم انقدر انرژی داری؟!

مربیم دستی به ریشِ مشکیش کشید و گفت:

_چون این بازی هنوز ادامه داره...

تنها پوزخندی زدم و در حالی که از درد به خودم مچاله می شدم،سعی کردم بلند شم؛تو دلم گفتم:

_بازنده شدن از امروز لقب جدید منه؛چون فکر نکنم دیگه برنده باشم...

ویرایش شده در توسط narjes
  • پسندیدم 7
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

با کلی ناله از رویِ زمین بلند شدم سرم رو بلند کردم،در کمال تعجب مربی رو دیدم.که دست به سینه ایستاده بود و به من زل زده بود؛ با همون حالت متعجبم پرسیدم:

_قصد نداری کمکم کنی؟!

مربی درهمون حال که دست به سینه ایستاده بود،با ابرو اشاره ای به پاهام و بعدش به دستم کرد؛گفت:

_پاهات که سالمن، دستاتم که سالم تراز اون؛پس وقتی دستی برای بلند شدن و پایی برایِ حرکت کردن داری من چرا کمکت کنم؟!

تنها سری تکون دادم، سرم رو پایین انداختم و زمزمه وار گفتم:

_باز اون رویِ منطقیش به سراغش اومده...

با دردی که تو ناحیه یِ گوشم پیچیده شد، آخی گفتم و دستم رو رویِ دستِ مربی که هی درحالِ پیچوندنِ گوشم بود؛ گذاشتم و باهمون صدایِ ناله مانندم گفتم:

_ببخشید،ول کن که آبگوشت شد...

بااین حرفم مربی گوشم رو رها کرد و جلوتر از من به راه افتاد.نفسِ حبس شده م رو به بیرون فوت کردم و زود به دنبالش رفتم.همونطور باحالتِ دو به همراهش می رفتم که چیزی یادم اومد و بلند گفتم:

_مربی جونم؟!

بااین حرفم،مربی لحظه ای از حرکت ایستاد و فوری به سمتم برگشت.همین توقف باعث شد با بینی فرو برم تو سینش با آخ دستی به بینیم کشیدم و درهمون حال گفتم:

_چرا یهویی متوقف می شی؟!

مربی ابرویی بالا انداخت و گفت:

_تو چرا حواست نیست؟! انقدر این جوری حواس پرتی می کنی که مدام می بازی و همین باخت همیشه کار دستت می ده...

با یادآوری باختِ امروز، غمی فراتر از غم هایِ قبلی به قلبم نفوذ کرد؛ اما برایِ این که این غم الان روم تاثیر نذاره،سری تکون دادم و گفتم:

_راست می گی؛اما قول می دم تو مسابقاتِ بعدی تا پایِ جون بجنگم، اگه این کار رو نکنم آرشا نیستم.

دوباره دستی به بینیم کشیدم و گفتم:

_حالام با اجازه من زودتر می رم..‌

بدون این که منتظر جوابی از جانبش باشم، تند از کنارش گذشتم و به سمتِ اتاق رفتم تا لباسم رو عوض کنم.طاقت این جا موندن رو نداشتم.حتما تا الان خبر باختم سراسر ایران رو فرا گرفته و مورد اهانت خیلیا قرارگرفتم. همین طور باعث تاسف خانواده  م می شم.آهی کشیدم و فوری لباسِ سفید رنگم رو از تنم در آوردم.بعد از اون لباسِ ورزشی ستِ آبی رنگم رو تنم کردم به همراهش کتونی مشکی رنگم رو پام کردم.بعد از انداختنِ لوازمم داخلِ کوله پشتی، به سمتِ روشویی رفتم.با دیدنِ صورتِ سیاه شده م که به خاطرِ تمرین تو آفتاب بود،آهی کشیدم و سرم رو به زیر آب بردم.کمی بعد سرم رو  بالا گرفتم چشمایِ قهوه ای  رنگم که حالا کامل قرمز و پوست سفیدم که سیاه شده بود. به من این رو می فهموند که گند زدم.با صدایِ مربی که گفت:

_این جوری ،سردردت بیش تر می شه!

به سمتش برگشتم و گفتم:

_نه این طور نمی شه...

به سمتِ آیینه برگشتم،کمی از ابروهایِ مشکی رنگم که پخش شده بود رو صاف کردم و دستی به موهایِ مشکیم که به خاطرِ خیس شدن آب ازش می چکید کشیدم.کوله م رو رویِ دوشم سفت کردن و با خداحافظی کوتاه، از اتاق خارج شدم‌.

ویرایش شده در توسط narjes
  • پسندیدم 5
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

از رویِ پل رد شدم و به سمتِ ورودیِ مترو رفتم.همین طور که راه می رفتم،سفت ومحکم کوله م رو چسبیده بودم که از دستم لیز نخوره. همون حسِ چسبناکی رو داشتم و تنها می خواستم،به خونه برگردم تا یه دوش حسابی بگیرم.از ورودی که عبور کردم،دستم رو تو جیبم فرو بردم و تا رسیدن به دستگاه دنبالِ کارت گشتم.بعد از کمی جست و جو بالاخره کارت رو پیدا کردم.بعد از زدن کارت به دستگاه و باز شدن در،ازش عبور کردم؛به سمتِ سکویِ مترو رفتم.خوشبختانه امروز خیلی خلوت بود،آهی کشیدم و به ساعت نگاه کردم که ۱۲:۰۰ رو نشون می داد.نفسی عمیق کشیدم و به سمتِ صندلی زرد رنگی که خالی بود، رفتم و رویِ اون نشستم.سرم رو به دیوار تکیه دادم و کمی چشمام رو بستم.همین طور چشمام بسته بود که صدایِ زنگِ گوشیم بلند شد،کلافه پوفی گفتم و سرم رو از دیوار جدا کردم.گوشی رو از جیبم بیرون آوردم؛بدون نگاه کردن به اسم و شماره جواب دادم:

_بله؟!

اول صدایِ خمیازه ای بلند شد و پشت بندش یکی با صدایِ گرفته ای گفت:

_سلام خوبی؟ مسابقه چطور بود؟

بعد از کمی فکر متوجه شدم که این شخص، کسی نمی تونه باشه جز پرهام کلافه بودم؛از این که تو این موقعیت زنگ زده.خواستم قطع کنم؛ اما دلم نیومد با صدایِ گرفته گفتم:

_خوب نبود...

پرهام خمیازه یِ جدیدی کشید و گفت:

_وقتی تو می گی خوب نبود، یعنی گند زدی...

دستم رو رویِ صورتم گذاشتم و باحالت آرومی خاروندمش درهمون حال گفتم:

_آره به قول خودت گند زدم...

با صدایِ زنی که می گفت: "لطفا از خط فاصله بگیرید" متوجه شدم که مترو حالِ اومدنه؛برای همین کوله م رو رویِ دوشم صاف کردم و از رویِ صندلی بلند شدم.پرهام سرفه ای کرد و گفت:

_من نمی دونم چرا این جوری می کنی!

متعجب گفتم:

_چجوری می کنم؟!

با اومدن مترو،صدایِ پرهام ضعیف تر شده بود؛ولی می تونستم بشنوم.پرهام ادامه داد:

_خب تو پدرت پولداره،برادرتم آدمه مشهوریه،پس در این صورت خودتم می تونی خرپول بشی پسر...

کلافه از این حرفایِ تکراری، چشمام رو بستم و کمی بعد باز کردم. با باز شدنِ درِ مترو اول وارد شدم. خداروشکر تموم صندلیا خالی بود،باخیال راحت به گوشه ترین قسمت مترو رفتم و رویِ آخرین صندلی نشستم. پرهام به خاطرِ تاخیر تو جواب دادنم،گفت:

_الو..‌

کوله م رو رویِ زمین گذاشتم و گفتم:

_پدرم پولداره درست، برادرم مشهوره درست؛ اما ربطش به من چیه؟! من که خودم پولدار نیستم، من که خودم مشهور نیستم.بعدشم من هدفم این دوتا نیست،هدفم موفق شدن تو ورزشیه که آرزوش رو دارم.

پرهام سوتی کشید و کمی بعد گفت:

_بابا من که نمی تونم این افکار قدیمیت رو قبول کنم. باور کن بابایِ من اگه مثل بابایِ تو پولدار بود،دور هرچی والیبالِ خط می کشیدم...

پوزخندی زدم،سردردم هنوز دست از سرم برنداشته بود؛با صدایِ گرفته تر از قبل گفتم:

_یه روزی به حرفام می رسی...

پرهام خیلی ریز خندید و گفت:

_بیخیال این چیزا، فردا بیا به آدرسی که واست می فرستم.قراره یکیو سوپرایز کنم، می خوام بهم کمک کنی...

پوفی کشیدم و گفتم:

_دوباره؟!

پرهام: این بار فرق داره...

سرفه ای کردم و گفتم:

_اکی!

پرهام ممنونی گفت،با صدایِ کلافه گفتم:

_من  برم دیگه،دو ایستگاه دیگه باید پیاده شم کاری نداری؟!

پرهام: نه پس فعلا تا فردا...

خداحافظی گفتم و گوشی روقطع کردم. الحق که ما انسان ها متفاوت هستیم؛من به چه چیزهایی فکر می کردم و پرهام به چه چیزهایی!

ویرایش شده در توسط narjes
  • پسندیدم 5
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

چندین بار حوله رو رویِ سرم بالا و پایین کردم تا موهام خشک شه،درهمین حین به سمتِ مبل رفتم.خیلی سریع  رویِ مبل دراز کشیدم و  با دراز کشیدنم؛تازه متوجه دردِ تو کمر و شکمم شدم.مچ دستم رو رویِ پیشونیم قرار دادم و نفسی عمیق کشیدم.امروز خسته شده بودم، خسته تر از همیشه...همین طور تو فکر بودم که صدایِ ویبره مانند گوشی که خیلی بهم نزدیک بود به گوشم رسید. متعجب به چپ و راستم نگاه کردم؛اما خبری از گوشی نبود کمی خودم رو خم کردم و با دیدنِ گوشی که گوشه ای از مبل افتاده بود،کمی خودم رو به جلو کشوندم.دستم رو دراز کردم که دستم بهش رسید.با دیدنِ شماره یِ مربی،هول شدم و خیلی سریع از رویِ مبل بلند شدم با حالتِ ترس دکمه یِ پاسخ رو زدم و گفتم:

_سلام، بله مربی؟

صدایِ کلفت و محکم مربی که عصبی به نظر می رسید از پشت تلفن اومد:

_تو باز بهم گفتی مربی؟! امروز حالت بد بود، چیزی بهت نگفتم؛ اما الان چرا باز مربی صدام می کنی؟

سرفه ای کردم و گفتم:

_خب آخه....

مربی وسط حرفم پرید و گفت:

_آخه نداریم،چنان می گی مربی که انگار ۴۰ سال ازت بزرگ ترم، بابا من فقط 10سال باهات  تفاوت سنی دارم.

دستی به گوشم کشیدم و با صدایِ آرومی حرفش رو تایید کردم.کمی سکوت بینمون برقرار بود که مربی خودش سکوت رو شکوند و گفت:

_بهتری؟!

بااین سوالش ابروهام بالا رفت،نه به اون سخت گیری و زورگیاش و نه به این مهربونیش؛ مربی که سکوتم رو دید گفت:

_بد برداشت نکن، دوست ندارم برایِ مسابقاتِ ماهِ بعد مریض باشی....

بااین جملش،تازه متوجه نیتش شدم.پوزخندی به افکار قبلیم زدم و تنها سری تکون دادم.با صدایِ خیلی آروم تر گفتم:

_بله چشم...

مربی: هروقتم می ری،حموم موهات رو خشک کن...

لبم رو تر کردم و خواستم بپرسم که این یکی دستورش به چه دلیله که خودِ مربی زودتر جواب داد:

_اینم به خاطرِ مسابقه بود، میدونی که...

تنها سری تکون دادم و گفتم:

_بله بله می دونم دوست ندارید سرما بخورم...

مربی: اهم آفرین،مثل این که هوشت خیلی خوبه.چرا تو این چند سال متوجه نشدم؟!

لبخندی ریز زدم، همیشه حرف زدن باهاش روحیه م  رو خوب می کرد.تشکری کردم و در ادامه گفتم:

_امر بعدیتون؟!

مربی: خب اینم بگم که فردا خونه می مونی و کامل استراحت می کنی.از پس فردا میای تمرین اکی؟!

بدون فکر کردن به حرفاش، تنها باشه ای گفتم و قول دادم خونه بمونم.بعد از کلی نصیحت بالاخره قطع کرد.گوشی رو رویِ میزِعسلی قهوه ای رنگی که با مبلم ست بود؛گذاشتم و بار دیگه دراز کشیدم.خواستم بخوام؛اما نمی تونستم.اگه خیلی عقب می اومدم، سرم با دسته یِ مبل برخورد می کرد و اگه جلو می رفتم پاهام از دسته یِ مبل آویزون می شد. این حسِ ناخوشایندی رو بهم منتقل می کرد.دستمم که کلا از سمتِ راستِ مبل آویزون بود،کلافه و عصبی از  رویِ مبل بلند شدم و با حالت زار به سمتِ اتاق خوابم رفتم.اونقدر خسته بودم که تحمل گذشتن از همین راهِ خیلی نزدیک رو هم نداشتم.

ویرایش شده در توسط narjes
  • پسندیدم 3
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

****

خواب بودم که با صدایِ یکسره یِ زنگِ خونه ترسیده از خواب پریدم.با حالت پریشون، رویِ تخت نشستم و به اطراف نگاه کردم.که با صدایِ یکسره یِ بعدی زنگ؛تازه به خودم اومدم.فوری از تخت پایین اومدم،خیلی سریع و تند به سمتِ در رفتم. مطمئن بودم اگه نمی رفتم،زنگ می سوخت و یه خرج اضافی رو دستم می موند.بعد از کلی به در و دیوار خوردن،بالاخره به در رسیدم و خیلی زود در رو باز کردم.با دیدنِ مادر و پدرم پرحرص بابتِ ترسوندنم پوفی کشیدم؛مامانم لبخندی رویِ لبش  و پدرم طبق معمول اخم رویِ پیشونیش بود.ولی این بار یه پیشرفتی داشت و اونم این بود که اخمش بیش تر از قبل شده بود.از جلویِ در کنار رفتم،مامانم باخوشحالی وارد شد و بوسه ای رویِ لپم گذاشت، در کنارش پدرم وارد شد دستش رو به سمتم دارز کرد.به سختی دستِ خواب رفته م رو بلند کردم و با پدرم دست دادم.به سمت در رفتم خواستم در رو ببندم که با صدایِ مامانم به سمتش برگشتم:

_سلام پسرم...

لبخندی زدم و گفتم:

_شرمنده،خواستم سلام بدم؛اما انقدر دیر مغزم به کار افتاد که نشد. در رو بستم و به سمتِ آیینه رفتم، با دیدنِ موهایِ پریشون شده م دستی به موهام کشیدم و زیر لب گفتم:

_ببین به چه روزی افتادم...

: _ همین رو بگو....

متعجب به سمتِ صدا برگشتم،با دیدنِ پدرم که رویِ مبل نشسته و خیره یِ میز عسلی بود،ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_منظورتون چیه بابا؟!

بابام، نگاهش رو از رویِ میز عسلی گرفت و به من خیره شد و گفت:

_مسابقه رو دیدم...

تازه متوجه حرفش شدم، دستی به موهام کشیدم و به سمتِ مبل رفتم. مامانم کنارِ پدرم نشسته بود و به من نگاه می کرد. هردوشون به من زل زده بودن و این من رو معذب می کرد؛برایِ همین سریع بلند شدم و درهمون حال گفتم:

_چی دوست دارید، بیارم واستون؟!

مامانم لبخندی زد و گفت:

_هیچی پسرم...

لبخندی زدم و گفتم:

_هیچی که نمی شه!

به سمته چایی ساز رفتم و روشنش کردم.خواستم برگردم که صدایِ زمزمه وارشون رو شنیدم.درهمون حال خیلی گوشام رو تیز کردم تا بفهمم چی می گن...

مامانم:انقدر به این پسر گیر نده، به حد کافی‌ خودش ناراحت هست..

بابام:مقصر خودشه، از اول گفته بودم بیاد شرکت من کار کنه و  ول کنه این ورزش رو...

دستی به سرم کشیدم،این بحثایِ قدیمی باعث تجدید خاطره می شد و شدیدا عذاب آور بود. به سمتشون برگشتم و گفتم:

_صبر کنید الان چایی آماده می شه...

مامانم سریع بلند شد و گفت:

_نه پسرم، داشتیم رد می شدیم؛خواستیم بیایم به دیدنت. راستی برادرت به مناسبت فیلم جدیدش فرداشب خونه یِ خودش،مهمونی داره و قرار همه یِ اقوام رو دعوت کنه؛یادت نره بیای.

متعجب شدم مهمونی بود و برادرم به من نگفته بود؟! انقدر براش غریبه شده بودم؟!همین طور تو فکرم افسوس می خوردم که با صدایِ در، به سمتِ بابا و مامانم که اونجا ایستاده بودن؛رفتم. باحالت ناراحت گفتم:

_می موندید حالا!

مامانم لبخندی زد و گفت:

_نه مادر، باید بریم مراقب خودت باش...

لبخندی زورکی زدم بعد از خداحافظی کوتاه هردو رفتن.من موندم و فکر این که چرا خانوادم ازم دوری می کنن؟!

ویرایش شده در توسط narjes
  • پسندیدم 3
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

یک روز از قضیه باختم گذشته بود و امروز قرار بود باپرهام بیرون برم.بعد از برداشتن دستکش هام خیلی سریع از خونه بیرون و به سمتِ آسانسور رفتم. بعد از فشردن دکمه، به دیوار تکیه دادم بعد از چندثانیه آسانسور اومد، سوار شدم و تازمانی که به پارکینگ برسه به این فکر کردم که چرا دیروز به مربیم قول دادم؟! مدام بااین فکر که من رو نمی بینه و یک روز که هزار روز نمی شه خودم رو فریب می دادم.با ایستادن آسانسور خیلی سریع خارج شدم.با دیدن نگهبان ساختمون لبخندی ریز زدم و برای احترام سلام دادم. نگهبانم که پیرمرد مهربونی بود، لبخندی زد و سلامی داد.به سمتِ موتور مشکی رنگم  که گوشه ای از دیوار بود، رفتم و بعد از سوار شدن روشنش کردم.قبل از این که خودم به سمتِ در برم، نگهبان خودش زودتر از من در رو باز کرد. به سمتِ درِ باز شده رفتم، قبل از کامل خارج شدن؛ تشکری کوتاه توام با مهربونی کردم و خارج شدم.در پشتم بسته شد، پاهام رو رویِ زمین گذاشتم و صاف شدم خواستم دستکشم رو دستم کنم که موتور تکون خورد. متعجب به پشت برگشتم، با دیدنِ پرهام که درحالِ سوار شدن بود؛ ابرویی بالا انداختم. این کی سوار شده بود، که من متوجه نشدم؟! سوالی که تو ذهنم بود رو بلند پرسیدم:

_تو کی اومدی مگه قرار نبود، خودم بیام دنبالت؟!

پرهام دوتا ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:

_اولا سلام،دوما من اینم دیگه، سوما راه بیفت که عجله دارم...

لبم رو کج کردم و گفتم:

_امر بعدیتون قربان؟!

پرهام به حالتِ مسخره ای دستش رو زیر چونه ش قرار داد و گفت:

_فعلا امری نیست...

از پرویی بیش از حدش خندم گرفت،سری تکون دادم.بعد از اینکه دستکشم رو دستم کردم کلاه اول رو به پرهام دادم و کلاه دوم رو هم خودم سرم کردم.اول آدرس رو پرسیدم و بعد از گفتنِ "سفت من رو بچسب حرکت کردم".عاشق این بودم که سوار موتورم بشم،گاز بدم گاز بدم و برم جایی که هیچکس نباشه جز خودم و آرزوهام... هوا سرد بود  هرچند از بهمن ماه انتظار دیگه ای نمی شد؛داشت.شیشه یِ کلاهم رو بالا دادم تا با برخورد بادِ تندی که بابت سرعتم بود،هوا به داخلِ کلاه نفوذ کنه و این جوری حس خوبی بهم منتقل بشه.همین طور‌ گاز می دادم و به پرهامی که سعی می کرد چیزی رو بگه اهمیت نمی دادم.چون باد و صدایِ موتور و ماشین هایی که از بینشون عبور می کردیم؛چنین اجازه ای رو بهم نمی داد.بعد از رسیدن به رستوران،مورد نظر به گوشه ای که محل پارک موتورها بود؛ رفتم و بعد از پارک موتور خاموشش کردم.کلاه رو از سرم در آوردم که یهو کسی محکم داد زد:

_مگه با تو نیستم؟

متعجب و عصبی به پشت نگاه کردم تا بفهمم منظورش چیه که با قیافه یِ قرمز شده یِ پرهام روبرو شدم.

ویرایش شده در توسط narjes
  • پسندیدم 2
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

متعجب ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_چت شده؟!

همین باعث شد پرهام کفری تر شه و بلند تر از قبل فریاد بزنه:

_این همه حرفم همش کشک؟!

من که بی خبر از همه جا بودم؛برای همین تنها دستی به موهام کشیدم و گفتم:

_متوجه منظورت نمیشم!

پرهام که بابت دادش گلوش گرفته بود،سرفه ای کوتاه کرد و گفت:

_هیچی ده ساعته بهت می گم، محلِ قرار تغییر کرده؛اما اصلا حواست نیست.حالام که با بی خیالی می گی چی شده....

کلافه دستی به چشمام کشیدم و گفتم:

_می فهمی این دختر داره ازت سواستفاده می کنه؟! مگه می شه انقدر سریع محلِ قرار تغییر کنه یعنی فقط به عقاید خودش اهمیت می ده ،پس عقاید تو چی می شه؟!

پرهام دستی به صورتش کشید و گفت:

_فعلا این چیزا مهم نیست،خواهشا من رو به این آدرس جدید برسون...

نمی خواستم با مخالفت دوستی که بارها خودش کمکم کرده بود رو ناراحت کنم؛ برایِ همین بعد از پرسیدنِ آدرس به جایی که آدرس رو گفته بود رسوندمش...بعد ازپارک موتور، کلاهم رو در آوردم که با عشقه پرهام روبرو شدم.دختری که پرهام به خاطرش اون آدم منطقی قبلی نبود و دیگه گوش به حرفم نمی داد.می گفت عاشقا کور و کر می شن؛ اما پرهام رو کور و کر کرده بودن.نه چشماش اذیتای دختررو می دید و نه گوشاش حرفایِ من رو می شنید.نمی گفتم دخترِ بدیه؛چون شناختِ آنچنانی ازش نداشتم.اما این رو می دونستم که پرهام رو تحت فرمان خودش گرفته بود،دوست داشت هرچی می گه همون باشه.درحالی که تو یه رابطه ای برای آشنایی،نظر و عقاید هردو طرف لازم بود. پدر دختره یه کارمندِ ساده بود و پرهام از خیلی وقت پیش ها به خواستگاری دختر رفته بود. تو یه محله یِ متوسطه زندگی می کردن و بنا بر تصمیم خودِ دختره قرار شد، چند بار با هم به قرار برن تا ببینن به هم می خورن یا نه؟!پرهامم به خاطرِ همین دوست نداشت، دختررو ناراحت کنه و هرچی که دختره می گفت همون می شد.با صدایِ سلام دختر،از فکر بیرون اومدم برایِ احترام سلامی کوتاه دادم. خیلی زود به سمتِ پرهام برگشتم و گفتم:

_من امشب می رم  خونه یِ برادرم،خودت می تونی برگردی؟!

پرهام که با دیدنِ عشقش چشماش برق می زد،تنها چند بار سرش رو بالا و پایین کرد.سرم رو به چپ و راست تکون دادم و بعد از روشن کردنِ موتور حرکت کردم.نمی فهمیدم پرهام چرا انقدر احمق شده بود،اما این رو می دونستم که خیلی زود پشیمون می شه.چون ازدواج خاله بازی نبود،بحث چندین سال زندگی بود.بیخیال همه یِ این موارد شدم و به سمتِ خونه یِ برادرم رفتم. باید امروز همه چی رو حل می کردم، باید دلیل دوری و رفتارهایِ جدیدش رو می فهمیدم شاید خود من باعث همچین اتفاقاتی شده بودم.

ویرایش شده در توسط narjes
  • پسندیدم 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

****

بعد از پارک کردنِ موتور و قفل کردنش،خیلی سریع پیاده شدم. به شدت از دهنم بخار بلند می شد خیلی سریع به سمتِ خونه آرشام رفتم و زنگ رو فشردم.تا وقتی که در باز شه متعجب به ماشین هایی که اطراف خونه پارک شده بودن، نگاه می کردم. حتما یکی از همسایه ها مهمون دارن! بیخیال به سمتِ دری که هنوز باز نشده بود؛برگشتم.کلافه یه بار دیگه زنگ رو فشردم؛ این بار بعد از چند ثانیه در باز شد.وارد حیاط شدم و در رو بستم.برگشتم وارد خونه بشم  که با دیدن تعداد ماشین هایی که پشت هم پارک شده بود،تازه به یادِ حرفی که مامانم زده بود؛ افتادم. گفته بود،امشب قراره آرشام یه مهمونی  توخونه یِ خودش بگیره،عصبی پوفی گفتم،خواستم برگردم که صدایی جیغ مانند و دخترونه ای گفت:

_داداش آرشا...

متعجب به سمتِ صدا برگشتم،با دیدنِ بهار که تند تند به سمتم می اومد به شانسم لعنت فرستادم.بهار که دخترِ دایی کوچیکم بود که ۷سالش داشت. بعد از کلی تلاش به من رسید به ناچار لبخندی زدم؛ اونم که لبخندم رو دید با جیغی خودش رو تو بغلم پرت کرد.چندثانیه تو آغوشم موند،کمی بعد ازم فاصله گرفت و گفت:

_بیا بریم تو...

دوست داشتم یه جوری بپیچونم؛ چون نه حوصله ش رو داشتم نه تیپم مناسب بود. اما نمی شد چون بهار من رو دیده بود و اگه داخل نمی رفتم بد می شد.دستِ بهار رو تو دستم گرفتم و باهم دیگه وارد خونه شدیم.با دیدنِ آشناها و غریبه هایی‌ درحالِ خوردن و حرف زدن بودن،پشیمون تر از قبل شدم.سرم رو پایین آوردم و نگاهی به لباسم انداختم.کاپشن چرم مشکی به همراه شلوار کتان مشکی و کتونی مشکی رنگ بیش تر به شخصی شبیه  بودم که اومده عزاداری! بهار دستش رو از دستم بیرون آورد و به سمتی که بچه ها درحالِ بازی بودن؛ دوید.پرحرص مشغول در آوردنِ دستکشم بودم که صدایی گفت:

_به به آقا آرشا حال شما؟!

متعجب سرم رو بالا آوردم، با دیدنِ سیاوش ابروهام بالا رفت. همین یکی رو کم داشتم، سیاوش پسرخاله م می شد که همیشه رو مخمه،پنج سال ازم بزرگتر بود.ولی همیشه سر به سرم می ذاشت.امشب رو خدا بخیر بگذرونه؛ چون ممکنه این بار برخلاف شب هایِ دیگه عصبی شم و بزنم فکش رو پایین بیارم.با صدایِ گرفته ای گفتم:

_سلام...

سیاوش لبخندی زد و این یعنی آغاز ماجرا...برایِ این که حرصش رو دربیارم منم لبخندی زدم.سیاوش لیوان پر از شربتش رو بالا آورد،اشاره ای به تیپم کرد گفت:

_اومدی مجلس عزاداری؟!

چشمام رو رویِ هم قرار دادم،می دونستم اون لبخندش الکی نیست.پشت هرلبخندِ از سویِ سیاوش یه تیکه ای نهفته بود.برای این که خودم رو کنترل کنم گفتم:

_نه فقط نمی دونستم مهمونیه...

سیاوش ابرویی بالا انداخت خواست چیزی بگه که صدایی گفت:

_آرشا؟!

به سمتِ صدا برگشتم، با دیدنِ مامانم که با لبخند به سمتم می اومد؛منم لبخندی زدم و به سمتش رفتم.

ویرایش شده در توسط narjes
  • پسندیدم 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

مامانم با خوشحالی بغلم کرد و بوسه ای رویِ گونه م گذاشت.تک خنده ای کردم،پشت بندش آرشام اومد.قیافش یه جوری بود،اون آرشام قبلی که با هربار دیدنم خوشحال می شد؛ نبود و این من رو خیلی غمگین می کرد.باعث می شد هربار بپرسم که چرا این جوری شد؟! با صدایِ ناراحتی گفتم:

_سلام داداش...

آرشام نفسی عمیق کشید و خیلی خشک گفت:

_سلام...

ناراحت چشمام رو رویِ هم قرار دادم می دونستم تغییر کرده،هیچ وقت رفتارش خشک نبود.سرم رو‌پایین انداختم آهی کشیدم،دو دقیقه بعد سرم رو بالا آوردم.با دیدنِ کسی که روبروم ایستاده بود،قلبم شروع به تند تپیدن کرد.کسی که بارها به خاطرش تلاش کرده بودم، برنده شم؛به موقعیت هایِ بالا برسم و در آخر ازش خواستگاری کنم. با دیدنِ ستاره،ستاره یِ شبام گرمم شد.قلبم مدام خیلی محکم به سینم می کوبید.برای آروم شدنم،دوباره سرم روپایین انداختم.صدایِ پرنازش رو می شنیدم که خیلی آروم سلام داد؛ اما تنها  به نرمی صداش گوش سپردم...قلبم تند تر از این نمی شد، اگه این بار بازی رو می بردم،مطمئنا ازش خواستگاری می کردم؛اما حیف که این بارم باختم.خیلی سخت و آروم‌ سلام گفتم،بعدش سرم رو بالا آوردم و به آرشام گفتم:

_می شه باهم حرف بزنیم...

آرشام ابرویی بالا انداخت،بعد از کمی صبر به سمتِ ستاره برگشت.معذرت خواست و  رو به من گفت:

_بیا اتاقم...

این صمیمتش با ستاره رو نمی تونستم هضم کنم؛ اما الان فرصت حل کردنِ این مسئله رو نداشتم.به همراه آرشام راه افتادم به اتاقش که رسیدیم، اول خودش وارد شد و بعدش من...آرشام بدون هیچ حرفی،رویِ صندلی چرخ دارِ مشکی رنگش نشست و به دیوار روبرو زل زد؛ولی من همون جا کنار در ایستادم و زل زدم به آرشام...چندثانیه سکوت بینمون برقرار بود؛ برای همین خودِ آرشام پیش قدم شد و گفت:

_خب؟

تک سرفه ای کردم و گفتم:

_چرا رفتارت تغییر کرده؟

آرشام نگاهش رو از دیوار روبروش گرفت و به من خیره شد و گفت:

_این‌همه راه من رو کشیدی که این رو بگی؟!

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_این؟ موضوع خیلی ساده ایه که می گی این؟!

پوزخندی زدم، سرم رو پایین انداختم.در حالی که به سرامیک ها نگاه می کردم؛گفتم:

_یا رابطمون خیلی بد شده یا من خیلی لوس شدم؟!

صدایِ آه کشیدنِ آرشام به گوشم رسید؛ اما سرم رو بالا آوردم‌ بعد از کمی مکث گفت:

_مسابقه رو باختی؟!

نگاهم رو از سرامیکا گرفتم و متعجب بهش نگاه کردم پس دردش این بود؟! چیزی که تو ذهنم بود رو به زبون آوردم و گفتم:

_پس به خاطرِ باختنمه؟!

 

 

 

 

ویرایش شده در توسط narjes
  • پسندیدم 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

آرشام نگاهش رو از روبرو گرفت و به من خیره شد، چیزی نگفت؛ پوزخندی زدم و گفتم:

_سکوت علامت رضایته....پس همین طوره...

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_ازم خجالت می کشی؟!

بازم چیزی نگفت،پوزخندی زدم و گفتم:

_خیلی جالبه که برادرت ازت خجالت بکشه...

بازم چیزی نگفت حرصی تر از قبل گفتم:

_پس چرا وقتایی که معروف بودم،باهام خوب بودی؟! 

نمی دونم‌چرا؛ولی عصبی شد اونقدر عصبی که با شدت از صندلی بلند شد و همین باعث شد صندلی خیلی محکم از پشت به زمین بیفته.اونقدر عصبی  که رگ‌ هاش بیرون زده بود،با همون صدایِ عصبیش گفت:

_دوست ندارم در این باره حرف بزنم،پس هی چرا چرا نکن.هرچیزی دلیل نمی خواد می فهمی؟! این‌که چرا تغییر کردم،به خودم ربط داره.همه‌چیز به خودم ربط داره...این که خجالت می کشم یا نه هم به خودم ربط داره...حق نداری من رو باز خواست کنی،حق نداری کسی رو تحمیل به دوست داشتن یا خواستن بکنی.چون همیشه همه چی با اراده ی‌تو نیست.خیلی چیزا،خیلی جاها،یهویی اتفاق میفته.طوری که خودت انتظار  اون اتفاق رو نداری...اونقدر بچه ای هنوز این چیزارو نمی فهمی، پس واسه من حرف از خواستن و نخواستن نزن!

این رو گفت و سریع از کنارم گذشت،از اتاق خارج شد.من موندم و سنگینی حرفایی که زده بود؛ بعضی حرفا بعضی اوقات سنگینیش رویِ دلت اونقدر اذیتت می کنه که خسته می شی.آهی کشیدم و منم از اتاق خارج شدم.دوست داشتم هرچی زود تر از این مهمونی خارج شم.تا کمی باخودم فکر کنم شاید من مقصرِ همه چیز بودم، شاید بعضی از رفتارهایِ من باعثِ تغییر خیلی چیزها بوده باشه.تغییری که حاضر به قبول اون نبودم.کلافه به سالن رفتم، با دیدنِ افرادی که یه جا جمع شده بودن.موقعیت رو خوب دونستم و خواستم به سمتِ خروجی برم که یهو دستم کشیده شد.متعجب به سمتِ کسی که این کاررو کرده بود؛برگشتم که با چهره یِ خندون مامانم روبرو شدم.کلافه گفتم:

_مامان جان، من باید برم..

مامانم ابرویی بالا انداخت و گفت:

_نچ،نمی شه...بیا این جا قراره یه اتفاقایی بیفته...

نمی خواستم ناراحتش کنم؛برای همین کلافه پوفی گفتم و به همراهش رفتم.من رو از بین جمعیت رد کرد و به جایی که آرشا ایستاده بود ؛برد.متعجب به آرشام و ستاره ای که کنار هم ایستاده بودن،نگاه کردم این جا چه خبر بود؟

ویرایش شده در توسط narjes
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ستاره لبخندی رویِ لباش بود؛اما آرشام بازم همون آرشام چند دقیقه پیش بود. نه لبخندی، نه اخمی، دوست داشتم واس دقایقی کوتاه تو ذهنش باشم تا بتونم ذهنش رو بخونم.کلافه دستی به موهام کشیدم.نگاهی به اطراف انداختم خونه ای که من توش آروم می شدم،الان تبدیل شده بود به جایی که با بودنش داخل اون نفسم می گرفت.اول به سالن گرد مانندی که دیواره هایِ سفیدش منبع آرامشم بود نگاه کردم، دور تا دور سالن پر بود از مبل هایِ آبی رنگ؛وسطش میزی که میوه هایی از قبیل نارنگی و انار و سیب توش بود.چشم چرخوندم و نگاهم رو به سمتِ راست سالن دوختم‌، تلوزیونِ مشکی رنگی که به دیوار چسبیده بود؛ بارها بااون تلوزیون فوتبال می دیدیم و بازی می کردیم.بیخیالِ سمتِ راست شدم و به سمتِ چپ برگشتم. آشپزخونه ای که ست قهوه ای سفیدی داشت ، خاطرات قدیم رو بیش تر از جاهایِ دیگه برام زنده‌ می کرد.لبخندی تلخ زدم و سرم رو به پایین انداختم؛ اما همین که سرم رو پایین آوردم چشمم به راهرویِ درازی خورد که به دواتاق خواب برخورد می کرد. یکیش برایِ من بود که گاهی اوقات می اومدم به این جا، یکیم برایِ آرشام..‌آهی کشیدم به سمتِ ستونی که وسطِ سالن بود، رفتم و تکیه م رو بهش دادم. دستم رو تو جیبم بردم،منتظر موندم تا ببینم چه اتفاقی قراره بیفته.همین طور به روبرو زل زدم که صدایی گفت:

_خیلی خودت رو می گیری آقا آرشا...

کلافه نگاهش کردم، با دیدنِ سیاوش اخمام توهم رفت؛تحمل این یکی رو نداشتم.کلافه با صدایی پر حرص گفتم:

_من خودم رو نمی گیرم...

سیاوش پوزخندی زد که همین باعث شد بیش تر از قبل کامم تلخ بشه.چشمم رو تو حدقه چرخوندم برای کنترل خودم پوفی گفتم و به سمتِ دیگه ای چرخیدم.دوباره صداش به گوشم رسید که گفت:

_خودت رو نگیر،ماست می شی.

خیلی عصبی به سمتش برگشتم و گفتم:

_ماست باشم خیلی بهتر از اینه که شکلات تلخی مثل تو باشم، گرفتی چی می گم؟!

خشم تو صورتِ سیاوش کاملا پنهان بود؛اما چه می کردم؟! خودش باعث شد، اون رویِ خودم رونشون بدم.کلافه دستی به سرم برگشتم خواستم به سمتِ دیگه ای برگردم با یادآوری حرفی رو بهش گفتم:

_بهت نمیاد از این مثالایِ قدیمی استفاده کنی آقا مهندس....

منظور حرفم رو گرفته بود؛چون پره هایِ بیبنیش از خشم باز و بسته می شد. برایِ همین پوزخندی زدم و به سمتِ دیگه ای برگشتم.

با صدایِ دست و سوت به سمتِ صدا برگشتم.

  • پسندیدم 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

هنوز آرشام و ستاره اونجا بودن، بعضیا سوت می زدن و  بعضیا کل می کشیدن.دلیل این کاراشون رو نمی تونستم بفهمم،مثل این که همه از همه چی خبر داشتن غیر از من! کمی از بزاق دهنم رو قورت دادم،تکیه م رو از دیوار برداشتم و زل زدم به ستاره ای که لبخند داشت و آرشامی که این بار لبخندی رویِ لبش نشسته بود.کمی دیگه از بزاق دهنم رو قورت دادم،قلبم به شدت به تپش افتاده بود.کمی چشمام رو رویِ هم قرار دادم،نمی دونم چرا؛اما استرس داشتم یه حسی بهم می گفت خبر خوشی تو راه نیست. صدایِ آرشام که قصد داشت، همه رو ساکت کنه من رو وادار کرد که چشمام رو باز کنم. آرشام از همون فاصله چشمش به من افتاد،با دیدنم اخمی روی پیشونیش نشست به سمتِ دیگه ای برگشت و گفت:

_همگی گوش کنید....

همه ساکت شدن و گوش سپردن تا آرشام حرف بزنه...

آرشام که سکوت همه ی افراد حاضر در سالن رو دید، ادامه داد:

_این مهمونی هم به مناسبت، فیلم جدیدمه و هم به یه مناسبت دیگه ای...

مکثی کرد،لبخندی زد و به سمتِ ستاره برگشت.همین باعث شد قلبم یه جوری شه،لبم رو به دندون گرفتم سرتا پا گوش بودم؛تا ببینم چی می گه. آرشام ادامه داد:

_من و ستاره قصد داریم، ازدواج کنیم؛ برای همین خواستم همین الان اعلام کنم...

همین یه جمله باعث شد نابود شدنِ ستاره ی من،تو آسمون شد. قلبم گرفت، دست و پاهام بی حس شد  و سرم گیج رفت.چطور ممکن بود؟! ستاره ای که قرار بود؛برای من بدرخشه الان قراره ماه برادرم بشه؟! برای این که نیفتم دوباره تکیه م رو به دیوار دادم.چشمم و بستم سرم رو به دیوار تکیه دادم، تنها صدایِ دست و سوتی می اومد که عشق بینشون رو تبریک می گفتن...بغضی تو گلوم نشست؛ اما مگه مرد بغض می کنه؟! نمی تونستم این جا بمونم، باید می رفتم،نباید می موندم؛ طاقت این که بمونم رو نداشتم.صدایِ دست زدناشون جوری بود که به قلبم چنگ می زد،خیلی سریع چشمم رو باز کردم. چشم که باز ‌کردم روبروم دشمنم ایستاده بود، سیاوشی که تو هرحالتی لبخندی مسخره رو لبش بود.سرم اونقدر سنگین بود که حوصله یِ حرفاش رو نداشتم؛  برای همین بدون اهمیت به لبخند مضحکش به سمتِ خروجی قدم برداشتم.اونقدر تند و محکم قدم برمی داشتم که همین قدم ها باعث می شد،پاهام تیری بکشه.خیلی سریع از در خارج شدم و به سمتِ موتورم که پارک شده بود رفتم.با سرعت موتور رو روشن کردم و رفتم،گاز دادم.تنها دوست داشتم از همه چی  دور شم.من نه تنها تویِ مسابقه بلکه تویِ  زندگی،عشق و برادر هم باخته بودم.کاملا ناک اوت شده بودم،تحمل این همه باخت رو نداشتم.تحمل این همه باخت برای منی که یه زمان برنده بودم خیلی سخت بود.

ویرایش شده در توسط narjes
  • پسندیدم 1
  • ذوق زده 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

گاهی اوقات به این فکر می کنی که دلیل خیلی از اتفاقات چی می تونه باشه؟! اما نمی تونی هیچ دلیلی پیدا  کنی،تو این مواقع واقعا دیوونه می شی...

 مثل دیوونه ها به موتور گاز می دادم، اونقدر زیاد که حس می کردم الاناست بیفتم. با هربغضی که سراغم می اومد یه آه می کشیدم تا بلکه هرچی بغضه ازم دور بشه؛ اما مگه دور می شن بغضایی که مثل سنگ سدِ راهِ گلوت می شن؟! 
اونقدر تند و محکم گاز دادم که بالاخره بعد از یک ربع رسیدم،به باشگاه کلافه و عصبی موتور رو گوشه ای پارک کردم؛ پیاده شدم‌.بعد از در آوردنِ کلاه با قدم هایِ تندم، به سمتِ باشگاه رفتم در کمال تعجب در باز بود.بیخیال در رو باز کردم و وارد شدم...به سمتِ رینگ رفتم. خواستم وارد شم که صدایی از سمتِ چپم به گوش رسید. متعجب به سمتِ چپ برگشتم، با دیدنِ مربی که محکم به کیسه بوکس کنارِ رینگ می کوبید؛ ابرویی بالا انداختم اون این جا چی کار می کرد؟! 
همین طور بهش زل زده بودم که کم کم اونم متوجهم شد، نگاهش رواز کیسه بوکس گرفت و به من دوخت.همونطور که تند تند نفس می کشید، به من خیره شده بود و در همون حالت پرسید:

_این جا چی کار می کنی؟!

خواستم چیزی بگم‌؛اما نتونستم طاقت بیارم و کم کم زانوهام سست شد و همون جا رویِ زمین افتادم.حس می کردم،همه یِ اینا خوابن؛ اما نبود.
ای کاش خواب بود!
 از همون کابوسا که آدم بعد از بیدار شدنش،خیالش راحت می شد که فقط کابوس بوده.قلبم درد داشت دستم رو آروم رویِ قلبم گذاشتم‌،سرم رو به تیرک رینگ تکیه دادم و چشمام رو بستم.چه بازی هایِ زندگی عجیبه! 
شبیه رینگ می مونه به موقعش برندت می کنه و باعث می شه احساس افتخار کنی.اما گاهی اوقات چنان می زنتت زمین که تنها احساس حقارت می کنی.

همه چی باهم اتفاق افتاده بود، باخت من سادگی پرهام، بی اهمیتی برادرم و در آخر چیزی که خیلی نابودم کرد.ازدواج برادرم با عشقی که تمام خاطراتم رو باهاش ساخته بودم. 
با صدایی که گفت:

_حتما با برادرت بحثت شده!

چشمام رو باز کردم،با دیدنِ مربیم که بغلم نشسته بود؛ یکی از پاهاش رو خم و اون یکی رو دراز کرده بود.دستش رو رویِ پاهایِ خم شده ش قرار داده بود. آهی کشیدم،چیزی نگفتم و نگاهم رو به روبرو دوختم.

مربی که دید چیزی نگفتم،خودش ادامه داد:

_قبلا وقتایی که با برادرت بحثت می شد،  همیشه می اومدی این جا و خودت رو خالی می کردی؛امشب چرا.....

وسط حرفش پریدم و گفتم:

_تا به حال شده به کسی علاقه داشته باشی؛ اما اون رو ازت بگیرن؟!

مربی مکثی کرد،کمی بعد گفت:

_آره یه بار یکی رو دوست داشتم‌؛اما از دستش دادم.بعد اون دیگه هیچ کس رو اون جوری دوست نداشتم.

آهی کشید و ادامه داد:

_دیگه هیچ وقت همون آدم قبلی نشدم...

منم کمی از بزاق دهنم رو قورت دادم و گفتم:

_منم امشب، دوتا از بهترین کسایی که دوست داشتم رو از دست دادم... به نظرت همون آدم قبلی می شم؟!

ویرایش شده در توسط narjes
  • پسندیدم 1
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

با صدایِ آلارم گوشیم، کلافه سرم رو از رویِ بالشت برداشتم.امروز حس و حال انجام هیچ کاری رو نداشتم؛ برای همین کلافه دستم رو به سمتِ میز بردم و آلارم رو خاموش کردم.
کمی از بزاق دهنم رو قورت دادم؛ اما با حسِ سوزش گلوم کلافه از رویِ تخت بلند شدم.
آبی که رویِ میز بود رو برداشتم و یه نفس سر کشیدم.دستی به صورتم کشیدم و از رویِ تخت کاملا بلند شدم.بعد از کمی کش و قوس دادن و نرمش کردن به سمتِ حموم رفتم. یه دوش حتما باعث سرحال شدنم می شد؛برای همین به سمتِ حموم رفتم تا دوش بگیرم.آب سرد رو باز کردم دستِ راستم رو زیر آب گرفتم تا موقعِ تنظیم شدنِ آب متوجه گرمی و سردیش بشم،بعد از این که آب رو ولرم کردم خودم رو به زیر آب رها کردم.با خوردنِ آب به تنم حسِ خوب و تازه بودن بهم دست می داد. تمام خستگیم رو  ازتنم می برد‌؛کاش حافظه م رو هم می برد.بعد از یک ربع دوش گرفتن،حوله تن پوش قهوه ای رنگم رو تنم کردم؛از حموم بیرون اومدم. درحالی که با کلاه موهام رو خشک می کردم، به سمتِ آشپز خونه رفتم.تو آشپزخونه با ست قهوه ای رنگ و سفیدم چشم چرخوندم.لبم رو کج کردم و با فکر این که آب سیب دارم به سمتِ یخچال خاکستری رنگم رفتم.در رو باز کردم و چشم چرخوندم،بعد از کلی گشتن خامه شکلاتی به همراه آب تازه یِ سیبی که به تازگی خودم درست کرده بودم،سری تکون دادم. رویِ اپن قهوه ای رنگ گذاشتم،بعد از برداشتنِ نون؛رویِ صندلی قهوه ای رنگ نشستم.نفسی عمیق کشیدم و شروع به خوردن صبحونه کردم.خیلی میل نداشتم و بیش تر همون آب سیب رو طبق فرمایشات کیارش خورده بودم. اونم نمی خواستم بخورم؛اما اگه می فهمید واسم بد می شد.بعد از تموم شدنِ صبحونه بلند شدم و به سمتِ اتاقم رفتم خواستم به سمتِ کمد برم که گوشیم زنگ خورد،تو همون حالت که ایستاده بودم؛برگشتم.کمی خم شدم و گوشیم رو از رویِ میز برداشتم،با دیدنِ  شماره یِ مربی پوفی گفتم و جواب دادم:

_بله؟!

کیارش: آماده ای؟

تک سرفه ای کردم و گفتم:

_بله دارم میام....

کیارش اهمی گفت،بعد از کمی مکث ادامه داد:

_اولا یادت نره بدون موتور بیای؛چون کمی تحرک و راه رفتن واست لازمه،ثانیا لباس نرمی بپوش که موقع تمرین اذیت نشی. امروز واس تمرین یه حریف قدرتمند آوردم و دوست ندارم به هیچ عنوان ببازی در جریانی که....

چشمم رو تو حدقه چرخوندم و کلافه گفتم:

_خب مگه تمرین نیست؟ اشکالش چیه که ببازم؟!

کیارش پوزخندی زد و گفت:

_تمرین قسمت اولیه مسابقست،پس فکر نکن که اگه توش ببازی مشکلی نداری؛ چون هرباختت باعث می شه بیش تر از چشمم بیفتی!

آهی کشیدم و تنها گفتم:

_بله!

کیارش: حالام زود تر خودت رو برسون منتظرم فعلا...

بدون این که‌منتظر حرفی از جانب من بمونه قطع کرد،من موندم،یه گوشی و یه چهره یِ پر از حرص....

ویرایش شده در توسط rajabi
  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

هوا سرد بود و سرماش باعث سردردم می شد،پوفی گفتم که بخار دهنم بیرون اومد.کمی از بزاق دهنم رو قورت دادم،تا گلویِ خشک شده م بابت این‌همه راه با مترو و پیاده اومدنم تازه شه.تا این حد خستگی، غیر قابل وصف بود.بیش تر شبیه به دشمنم بود،تا مربی همیشه یه جورایی دیده می شد که انگار به جای کمک کردن قصد داشت؛تنبیه م کنه.بعد از کلی پیاده روی، بالاخره رسیدم فوری به سمت در رفتم و اون رو محکم فشردم. وارد که شدم دهنم از تعجب باز موند، یعنی من قرار بود بااین مسابقه بدم؟! مردی نسبتا هیکلی و چارشونه خب این اگه یه حالت چرخشی بهم می زد که من دومتر اون سمت تر می رفتم،هرچقدرم هیکلی باشم؛ولی بازم از مبارزه بااین عاجز می موندم.ترسیده کمی از بزاق دهنم رو قورت دادم،عقب گرد کردم سعی کردم فرار کنم. به سمت در برگشتم، آخرین قدمم رو برداشتم؛ تا از در خارج شم که یهو صدایی بلند اسمم رو صدا کرد.همون جا ایستادم، ترسیده چشمام رو بستم و جوابی ندادم.دوباره همون صدا بلند اسمم رو صدا کرد؛ اما بازم جواب ندادم.این صدا رو خوب می شناختم صدایِ مربیم بود...دیگه خبری از صدا نبود، برگشتم ببینم چی شده که با چیزی برخورد کردم. متعجب سرم رو بالا آوردم که با چشمایِ عصبی مربیم روبرو شدم. خیلی آروم نیشخندی زدم،تو ذهنم دنبال بهونه گشتم؛ اما تو همین یه دقیقه همه یِ بهونه ها از ذهنم رفته بود.
با صدایی تو رفته‌ گفتم:

_یه چیزی جا گذاشته بودم،خواستم برم اون رو بیارم...

تو دلم چندین بار به خودم بد گفتم،آخه اینم بهونه بود؟! تو همین دوقدم راه اومدنم هی غر زدی، حالا می خواستی بری و دوباره برگردی؟!

کیارش که‌متوجه بهونه یِ الکیم شده بود، با همون صدای بلندش گفت:

_گرخیدی؟!

دیگه این جا وقت بهونه تراشی نبود، کمی جرئت تو صدام ریختم و شروع کردم به زدن حرفایی که تو دلم بود:

_آره گرخیدم؛چون تو گویا قصد جونم رو کردی. جوری با آدم مبارزه می کنی که انگاری دشمنم هستی.خب یه نگاه به اون مرد بنداز..

به مرد اشاره کردم، کیارش درحالی که دستش پشتش بود،به اون سمتی که اشاره کردم؛نگاه کرد.ادامه دادم:

_من می تونم بااون مسابقه بدم؟! آخه هرچقدر شخص مقابل حرفه ای و قوی تر ازش باشه، بازم توسط اون نابود می شه!
خب خودت جایِ من بودی، چه فکری می کردی؟!

بعد از این که حرفم تموم شد، به کیارش خیره شدم؛تا ببینم چی میگه؟! کیارش پوزخندی زد و گفت:

_من جای تو بودم،به جای این که فکر کنم دشمنمی؛ به این فکر می کردم  که شاید دوست داری کمکم کنی...

@Zeynab.B.H

ویرایش شده در توسط narjes
  • پسندیدم 1
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

***
در رو باز کردم،با صدایِ بحثی که از خونه می اومد کلافه پوفی گفتم؛کفشم رو در آوردم و وارد خونه شدم‌.
با دیدنِ شبنم،که دستش رو رویِ پاهاش گذاشته بود و لاک می زد؛چشمام رو تو حدقه چرخوندم.
کمی از بزاق دهنم که خشک شده بود رو قورت دادم و کامل وارد شدم.
بعد از بستن در،به سمت مبل رفتم و بدون هیچ حرفی خودم رو رویِ مبل رها کردم.
همین باعث شد،شبنم بترسه و به هوا بپره.با صدایِ جیغ جیغوش که همیشه رو مخم بود؛گفت:

_نسیم کسی که وارد خونه می شه، یه ندایی می ده... ترسیدم خو...

درحالی که هدفم رفتن به آشپزخونه بود، از رویِ مبل بلند شدم.
درحالی که به برای آب خوردن به سمتِ آشپزخونه می رفتم گفتم:

_اگه دست از لاک زدن برداری، متوجه می شی کی وارد خونه شده و این جوری نمی ترسی.

بحث کردنِ مامان و بابام تموم‌شده بود، بیخیال کمی آب تو لیوان ریختم و یه نفس سر کشیدم. بعد از خوردن آب،کمی مکث کردم و وارد اتاقم شدم.
خیلی وقته که چیزی واسم مهم نشده بود،نه واکنشی به بحث هایِ مامان و بابام نشون می دادم، نه به بی اهمیتی های شبنم که خواهر کوچیکم بود...
خیلی وقتا ترجیح می دی، سرت تو کار خودت باشه. منم راضی بودم از شغلی که داشتم؛حداقلش این جوری سرگرم می شدم.

خواستم باهمون لباسم رویِ تخت دراز بکشم که تقه ای به در خورد.
متعجب از حرکت ایستادم و باهمون  حالت گفتم:

_بله؟!

صدایِ بابام بلند شد و گفت:

_می تونم بیام داخل؟!

رویِ تخت نشستم و درهمون حال گفتم:

_آره....

در باز شد و بابام وارد خونه شد.با دیدنم لبخندی رویِ لبش نشست،منم با وجود خستگی لبخندی ریز زدم.پدرم که رویِ خوشم رو دید، خیلی آهسته به سمتم اومد و کنارم نشست.
آهی کشید و گفت:

_سلام خسته نباشی بابا جان...


سلام و ممنونی آروم گفتم،کمی از بزاق دهنم رو قورت دادم و گفتم:

_دروغگو نیستم؛ برای همین می گم خستم خیلی خسته...

بابام ابرویی بالا انداخت و گفت:

_یعنی چی؟

گوشه ای از لبم رو به دندون گرفتم، سرم رو پایین انداختم. در حالی که با گوشه ای از مقنعم بازی می کردم؛ گفتم:

_خسته از این که خودمم نمی دونم چه خبره!

بابام همون طور متعجب نگاهم می کرد، کلافه سرم رو پایین انداختم و گفتم:

_خوابم میاد...

بابام که متوجه شد،حس و حال حرف زدن ندارم. تنها سری تکون داد و درحالی که به عقب می رفت،شرمنده ای آروم گفت و خارج شد.کمی بزاق دهنم رو  به همراه بغض قورت دادم.بعد از برداشتن مقنعه و کندن مانتو، رویِ تخت دراز کشیدم.شاید نسبت به یه چیزایی بی اهمیت باشی و ولش کنی؛اما اون چیزا که ولت نمی کنن.

@Zeynab.B.H

 

ویرایش شده در توسط narjes

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

کمی چشمام رو نیمه باز کردم،با صدایی آروم رویِ‌ تخت نیم خیز شدم؛دستم رو به سمتِ چراغ خواب بردم و خیلی‌تند روشنش کردم.
همین‌باعث شد، شبنمی که کنار پنجره درحالِ حرف زدن با موبایلش بود؛دستش رو رویِ صورتش بگیره.
کمی که نور چراغ عادی شد، دستش رو کنار کشید و با حالت زمزمه وار طوری که من بفهمم گفت:

_چراغ رو خاموش کن...

اهمیتی ندادم و همون طور بهش زل زدم. شبنم که چندین بار سعی کرد،بهم بفهمونه و دید در آخر موفق نمی شه؛ چشم غره ای رفت.به سمت پنجره برگشت و مشغول ادامه یِ صحبت شد.
بیخیالش شدم،بعد از خمیازه دستی به صورتم کشیدم و از رویِ تخت بلندشدم. که صدایِ نسبتا بلند شبنم به گوشم خورد:

_نزدیک ۱۰۰ هزارتومن خرید دارم...

با چشمایِ درشت شده،به سمتش برگشتم. یعنی چی که خرید داره؟! دیروز چندتایی مانتو شلوار خریده بود، اونوقت....
دستی به چشمام کشیدم و منتظر موندم حرفش تموم شه.
بالاخره بعد از کلی مدت حرفش تموم شد و گوشی رو رویِ تخت انداخت.با ابرویی بالا رفته؛ گفتم:

_خیر باشه....

شبنم درحالی که به ناخنای کشیده ش نگاه می کرد؛ گفت:

_خیره گلم....قرار فردا...

پریدم وسط حرفش و گفتم:

_قراره بری خرید.

شبنم دستی به موهایِ بلندش کشید و رویِ تخت نشست. تو همون حالت گفت:

_خب وقتی شنیدی چرا سوال می پرسی؟!

وقتی سوال می پرسم باید جواب بدی،نه این که خودتم سوال بپرسی. الان توام موظفی که جواب بدی؛ اگه متوجه شده باشی.بعدشم الان تو موقعیتی نیستیم که تو هی پول خرج کنی،منظورم رو می فهمی یا نه؟
شبنم در حالی که خودش رو نسبت به حرفام‌ بیخیال نشون می داد،دستی بین موهاش کشید و توهمون حال گفت:

_من نمی تونم دست از خرید کردن؛ بردارم...

پوزخندی زدم و گفتم:

_منم نمی تونم دست از خیلی چیزا بردارم،اما‌مجبورم این کار رو بکنم؛چون الان موقعیتش نیست‌‌‌...

شبنم پرحرص دندوناش رو رویِ هم فشرد و گفت:

_همیشه موقعیتش نیست، پس کی این موقعیت میاد؟!

دستم رو به سمت چراغ بردم و خاموشش کردم،درهمون حال گفتم:

_نمی دونم...


همه جا تاریک بود؛ اما صدایِ شبنم به گوشم می رسید:

_هیچ موقعیت خوبی سراغمون نمیاد؛ پس این جوری ذوق نداشته باش...

بدون این که جوابش رو بدم، به سمتِ پنجره برگشتم.درحالی که به ستاره یِ تو آسمون نگاه می کردم؛ تو دلم گفتم:

_راست می گی، من خودم رو الکی امیدوار نشون می دم.
 شاید هیچ وقت موقعیت خوب پیش نیاد؛ اما امید الکی داشتنم خودش آدم رو شاد می کنه.
پس امیدوار می مونم، تا حداقل همین جوری شاد باشم.

@Zeynab.B.H

ویرایش شده در توسط narjes

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

با صدایِ زنگ گوشی،ترسیده از خواب پریدم.شبیه به آدمایِ سکته ای 
 به اطراف نگاه می کردم.کمی به اطراف نگاه کردم،با دیدنِ شبنم‌که بلند بلند می خندید.
تازه متوجه شدم؛چه اتفاقی افتاده.چشم غره ای غلیظ به شبنم رفتم و رویِ تخت دراز کشیدم‌.شبنم با صدایی که خنده توش موج می زد؛ گفت:

_بلند شو خانوم الکی مسئول،مگه نباید بری فروشگاه؟
با حرفی که زد، خیلی سریع از رویِ تخت بلند شدم.کمی این ور و اونور کردم، بدون این که به ساعت نگاه کنم؛تند بیرون از اتاق دویدم و به سمتِ دستشویی رفتم.
 بعد از آب زدن به دست و صورتم، فوری وارد اتاق شدم تند لباس تنم کردم.
انقدر تند حرکاتو انجام می دادم که خودمم نفهمیدم چی پوشیدم یا چی شده؟!
 بعد از این که کامل آماده شدم،به سمت شبنم چرخیدم که نگاهم به ساعت روی میز شبنم افتاد.
 با دیدنِ ساعت هشت، ابروهام بالا رفت و چشمام درشت شد.سعی کردم جیغی که تو گلوم نهفته بود رو حفظ کنم؛ اما نشد و با صدایِ پر از جیغی گفتم:

_مگه نگفتی دیرم شده؟ 

یه نگاه به ساعت  انداختم و همون طور ادامه دادم:

_به ساعت نگاه کن،تازه ساعت هشته؛ یعنی دوساعت تا رفتن به فروشگاه مونده...

شبنم بااین حرفم شونه ای بالا انداخت و گفت:

_منم نگفتم دیر شده،فقط گفتم نمی خوای بری سرکار؟!

دوست داشتم بزنم‌ و خودم رو له کنم.از بچگی همین بودم،به ته مسئله نگاه نمی کردم و طبق همون تحلیل اول همه چی رو می نوشتم.
کلافه پوفی گفتم و بیخیال این که کار از کار گذشته، از اتاق بیرون رفتم و به سمت آشپزخونه رفتم.
 با دیدنِ مامانم که مشغول جا به جایی ظرفا بود،لبخندی زدم به سمتش رفتم و خیلی یهویی از پشت بغلش کردم. همین‌باعث شد، یک متر به هوا بپره.به سمتم برگشت، با دیدنم چشم غره ای رفت و به سمتِ کابینت سفید رنگ برگشت.
مشغول جا به جایی شد، تو همون حالت گفت:

_صد دفعه گفتم‌،یهویی از این کارا انجام نده...

لبم رو جلو دادم و با صدایی آروم گفتم:

_شرمنده...

مامانم که ناراحت بود،با همون صدایِ قبلیش گفت:

_چرا زود بیدار شدی؟

به سمتِ جا  نونی که داخل کابینت سفید رنگ بود؛ رفتم و بعد برداشتنش گفتم:

_اشتباهی فکر کردم،دیرم شده؛ ولی دیگه زود می رم بیرون...

کمی از عسل رو داخل پیاله ای سفید رنگ ریختم و ادامه دادم:

_شاید یکم پیاده روی کنم...

مامانم تنها سری تکون داد و مشغول کارش شد.منم دیگه چیزی نگفتم و مشغول خوردنم شدم.
بعد از خوردن آخرین لقمه،چایی کم رنگی که طبق عادتم بعد از لقمه ها می خوردم؛ یه نفس سر کشیدم. بعد از جمع کردن لیوان و ظرف ها به سمت آشپزخونه رفتم و شروع به شستنشون کردم.

@Zeynab.B.H

 

ویرایش شده در توسط narjes

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

درحالی که از خونه بیرون می اومدم،دستی به کتونیم کشیدم.حسابی خاکی شده بود و یه جورایی پاره‌..تو این وضعیت بابام و دعواهاشون،نمی تونستم لباس یا کفشی بخرم.
ناراحت  نفسم رو بیرون فرستادم، همیشه به این فکر می کردم که با گذشت زمان می تونم به خیلی چیزا برسم و لباس هایِ جدید تر بخرم.اما همین گذشت زمان،بهم فهموند هرچقدر بگذره و سنت بالاتر بره؛ رسیدن به چیزایی که دوست داری سخت تر باشه.
دستی به پیشونیم کشیدم،کمی از بزاق دهنم رو قورت دادم و از پله ها پایین رفتم. یک ساعتی وقت داشتم، پس بهتر بود برم و پارک تا کمی پیاده روی کنم.
کمی بعد که  به پارکینگ رسیدم، از در خارج شدم.
خواستم در رو ببندم که یهو یکی خودش رو کوبید به در و کمی بعد ،صدایِ جیغی بلند شد.متعجب سرم رو بالا آوردم،با دیدنِ دختری که با دستِ راستش شونه هایِ چپش رو می مالید؛ابرویی بالا انداختم. 
خیره به کسی دیگه بود.
متعجب به روبروش نگاه کردم، با دیدنِ پسری که اخماش توهم بود؛ کمی از بزاق دهنم رو قورت دادم.
اونقدر اخماش توهم بود که آدم می ترسید بهش حرفی بزنه.
لبم رو به دندون گرفتم.
دختر و پسر، درست روبروم ایستاده بودن. تصمیم گرفتم دست از نگاه کردن بردارم و برم؛ که یهو پسر به سمتِ دختر خیز برداشت.هول کرده بودم؛برای همین بااین حرکت پسر،چند قدم عقب رفتم.پسر شونه یِ دختررو گرفته بود و می فشرد؛ضربان قلبم بالا رفته بود و از ترس تند نفس می کشیدم.دختر گریه می کرد و مدام بین گریه ش جملاتی نا مفهوم می گفت.
ترسیده بودم،چشمام  مدام‌ بین دختری که گریه می کرد و پسری که پرحرص دست دختر می فشرد؛در حال چرخش بود.
نمی دونم قضیه چی بود، نمی دونستم چی کار کنم؟! از یه سو می ترسیدم دخالت کنم و بد باشه،از یه طرف نمی تونستم دختر رو به اون حالت بزارم.همون طور که تند تند نفس می کشیدم،چشم چرخوندم؛با دیدنِ دستایِ دختر که عدد ۳ رو نشون می داد.نگاهم رو به صورتش دوختم، به من خیره شده بود و یه جورایی تو نگاهش خواهش رو می دیدم.اما نمی تونستم مفهوم این نگاه رو بفهمم. دوباره به دستاش نگاه کردم،با دیدنِ انگشتاش که بسته می شد،کمی بعد باز می شد و عدد ۳ رو نشون می داد؛ بیش تر از قبل گیج شدم.
ترسیده به عقب رفتم، که با درِ کرکره ایِ پارکینگ برخورد کردم.
چشمام رو بستم، تا به معنی علامت هایی که دختر می داد؛فکر کنم.خیلی به مخم فشار آوردم که یهو چیزی به ذهنم رسید، که فرقی با علامت هایی که دختر می داد؛نداشت.

@Zeynab.B.H

ویرایش شده در توسط narjes

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

فوری به سمتِ آیفون رفتم و زنگ سوم رو فشردم.
تند کنار رفتم و برگشتم، با دیدنِ پسر که دختر رو رویِ زمین انداخته بود و با لگد می زدش،جیغی کشیدم؛عقب رفتم.
دختر جیغ می کشید و همین باعث شد، همه از پنجره یِ خونه هاشون؛ آویزون  و نظاره گر این دونفر بشن‌.
نمی دونستم چی کار کنم؛برای محکم کاری، بار دیگه با دست هایِ لرزونم زنگ سوم رو فشردم.
سینه م از ترس، به شدت بالا و پایین می شد.تا به حال چنین صحنه ای رو ندیده بودم،دعوایِ بابا و مامانم در حد حرف بود و تا این حد پیش نرفته بودن.
 برای همین، الان دیدنِ چنین چیزی؛  عذابم می داد.
زبونم بند اومده بود و پاهام به زمین چسبیده شده بود.
خواستم دوباره زنگ بزنم که در باز شد، همین باعث شد؛ دست از زنگ زدن بردارم و از جلویِ در کنار برم.
زن و مردی میان سال،از در خارج شدن.
به محض این که زن درگیری اون دونفر رو دید؛ جیغی کشید،دستش رو جلویِ دهنش برد و باحالتِ سریع به سمتشون دوید.
نگاهم رو تند از زن گرفتم،به مرد نگاه کردم که با چشمایی قرمز شده به دونفرشون نگاه کرد.
کمی تو اون حالت موند،چند ثانیه بعد با قدم هایی عصبی و محکم به سمتشون رفت.
همون طور خیره یِ حرکاتشون بودم و به طور کلی یادم رفته بود؛قراره کجا برم!
مرد خیلی سریع،پیراهن پسر رو گرفت و به سمتِ دیگه ای پرتش کرد.
پسر نتونست خودش رو کنترل کنه و به سمتِ در پرت شد.
زن با گریه دست دختر رو گرفت و بلندش کرد.
دختر با پاهایی لرزون، سعی داشت؛ بلند شه.صدایِ مرد رو شنیدم که گفت:

_آبرو برایِ من نذاشتید،مثلا شما دوتا خواهر و برادرید.

با‌ اتمام جمله چشمام درشت شده بود؛ خواهر و برادر بودن که باهم این جوری رفتارمی کردن؟!

صدایِ هق هق دختر و زن،هرلحظه بیش تر می شد. خیلی سریع از فکر بیرون اومدم، به سمتِ دختر رفتم و دست آزادش رو گرفتم.
خیلی آروم به سمتِ در می رفتیم، دختر پاهاش می لرزید.همین لرزش باعث شده بود؛خیلی سخت حرکت کنه و به نوعی داشت کشیده می شد.
صدایِ گریه هایِ زنی که دست دیگه یِ دختر رو گرفته بود،اعصاب خورد کن؛ شده بود.بعد از کلی زحمت دختررو به سمتِ آسانسور بردیم، با صدایی آروم گفتم:

_من دیگه باید برم...

زن که گریه می کرد چیزی نگفت؛ اما صدایِ آروم دختررو بین هق هقش شنیدم که گفت:

_ممنون...

تنها سری تکون دادم و در رو بستم.به در آسانسور تکیه دادمو به این فکر کردم که قرار بود چه کارهایی انجام بدم؛اما دیگه فرصتش نبود.برای همین تصمیم گرفتم  برم فروشگاه... چه روزی شده  بود امروز!

@Zeynab.B.H

ویرایش شده در توسط narjes

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

***
نزدیک دوساعت، درحالِ تمرین کردن: بودیم.با هر حرکت چرخشی که می رفت، سعی می کردم؛به جایِ دفاع جاخالی بدم. همون طور درگیر بودم که یهو صدایِ فریادی بلند شد:

_چرا به جایِ دفاع، جا خالی می دی؟!

درحالی که نفس نفس می زدم،دستام رو با حالتی خاص مشت کرده بودم.با همون حالت به سمتِ مربی که فریاد زده بود؛ برگشتم.اخماش بیش تر از دفعات قبل شده بود، تند تند نفس می کشیدم‌؛خواستم دهن باز کنم و جوابش رو بدم که یهو چیزی با صورتم برخورد کرد.همین باعث شد،نتونم خودم رو کنترل کنم و رویِ زمین‌بیفتم.
دیگه توان بلند شدن نداشتم، من به معنای واقعی یه بازنده بودم. همون طور که دراز کشیده بودم،دستام رو ازهم باز کردم و درحالی که به سقف خیره شده بودم؛ تند تند نفس می کشیدم.
عرق از صورتم به شدت می چکید،اما برخلاف دفعات قبل بدم نمی اومد؛چون حسِ خنکی بهم می داد‌.
همه چی جلویِ چشمام رژه می رفت، اتفاقات دیشب و باختی که دو روز پیش داشتم.
نتونستم تحمل کنم؛ خیلی سریع چشمام رو بستم‌.تحمل این اتفاقات تلخ واسم سخت بود.
خیلی بد بود که کسی درکم نمی کرد.
کمی از بزاق دهنم رو‌قورت دادم و سفت تر از قبل چشمام رو بستم‌.
کاش می تونستم‌، همین جا بخوابم و به همه چی پایان بدم.همون طور چشمام بسته بود که یهو با ریخته شدنِ قطرات آب رویِ صورتم،چشمام رو فوری باز کردم. با دیدن مربیم که بالا سرم ایستاده بود و همون طور با لیوان تو دستش آب می ریخت رو صورتم! با صدایی نسبتا بلند گفتم:

_این کارت یعنی چی؟!

مربی بدون توجه به سوالم خیلی عادی خم شد،لیوان رو رویِ زمین گذاشت و کمی جلوتر اومد. دستِ راستش رو به سمتم گرفت؛متعجب به دستش نگاه کردم، با باز و بسته شدنِ دستش ؛متوجه شدم که می خواد کمکم کنه تا بلند شم. برای همین چشمام رو تو حدقه چرخوندم و دستم رو تو دستش قرار دادم.
خیلی سریع کمکم کرد تا بلند شم، نگاهم رو به اطراف چرخوندم؛ اما اثری از اون پسر قوی هیکل نبود.همون طور متعجب نگاه می کردم که مربی گفت:

_فرستادمش بره..

این بار متعجب تر از قبل شدم و ابروهام بیش تر بالا رفت  که این  از چشم  مربیم دور نموند و گفت:

_اگه بیش تر می موند، می ترسیدم لهت کنه...

این حرفش خیلی بهم بر خورد،من یه ورزشکار حرفه ای بودم و  دیگه در این حد سزاوار حرف خوردن؛نبودم.
برای همین باحالتی ناراحت، سرم رو پایین انداختم و خیره یِ زمین شدم.
ترجیح می دادم،این جور مواقع حرفی نزنم.چون اگه عصبی می شدم،متوجه موقعیت و مکانی که توش قرار داشتم؛ نمی شدم.تنها حرف می زدم برای همین ترجیح دادم به جایِ بی ادبی، سکوت کنم.

@Zeynab.B.H

ویرایش شده در توسط narjes

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

برای نشون دادن ناراحتیم، بدون هیچ حرفی به سمتِ کیسه بوکسِ نسبتا بزرگ و قرمز رنگ که گوشه ای از رینگ قرار داشت؛ رفتم. بعد نرمش دست، شروع به کوبیدن کردم.چنددقیقه ای همه جا ساکت بود و تنها صدایِ مشت زدنِ من به کیسه بوکس، تو سالن پخش می شد. همون طور غرق مشت زدن بودم که متوجه چیزی نمی شدم.فکر می کردم تا الان مربی م هم رفته،ولی اهمیتی بهش ندادم ؛چون به شدت ناراحتم کرده بود.
تنها تند مشتم رو یکی پس از دیگری،به کیسه بوکس می زدم.
 اونقدر غرق تو این کار بودم که متوجه از حرکت ایستادن کیسه بوکس نشدم. ولی وقتی چندین بار زدم و دیدم قصد حرکت نداره؛خودم از حرکت ایستادم.
با دیدنِ مربی م که کیسه بوکس رو سفت گرفته بود، کنار کشیدم.پوفی گفتم و درحالی که نفس نفس می زدم‌،نگاهم رو ازش گرفتم. و به سمتِ آبی که گوشه ای از رینگ بود؛رفتم.همون طور به سمتِ آب می رفتم که مربی گفت:

_تا کی می خوای  فرار رو بر قرار ترجیح بدی؟!

از حرکت ایستادم،حتما بازم می خواست استارت خورد کردنم رو بزنه.
 کمی تو اون حالت موندم و دنبال جواب گشتم؛ اما چیزی پیدا نکردم. برای همین بازم بدون توجه به حرفش به سمتِ آب رفتم و بعد از برداشتنش یه نفس خوردم.
بعد از این که تموم شد، آب معدنی رو سرجاش گذاشتم و بلند شدم. مربی م که دید بی اهمیتم خودش ادامه داد:

_جواب بده....

حرصی چشمام رو رویِ هم قرار دادم، خیلی سریع به سمتش برگشتم؛خیره یِ چشماش شدم  و پر حرص گفتم:

_تا کی می خوای  به تحقیر کردنم ادامه بدی؟!

از همین فاصله م می تونستم،قرمزی چشماش رو ببینم‌؛اما اهمیتی ندادم. بالاخره باید حرفام رو می زدم، وگرنه تو گلوم می موند و تبدیل به غم باد می شد.مربی م به سمتِ دیگه ای  برگشت و گفت:

_تا وقتی تبدیل به وینر قبلی بشی...

با صدای متعجب ‌گفتم:

_کی با تحقیر اون آدم قبلی شده؟


مربی توهمون حالت گفت:

_هرچی که گفتم واقعی بود؛ اما چون دوست نداری باورش کنی،بهش به چشم تحقیر نگاه می کنی.

خواستم دهن باز کنم؛ اما چیزی به ذهنم نرسید،شاید اون راست می گفت.تمام حرفاش به نوعی به خاطر پیشرفت من می شد...اما آدمیزاده دیگه،دوست داره حرف خودش رو به کرسی بنشونه.برای این که ضایع نشم،چیزی نگفتم و به سمتِ کیفم رفتم؛ تا لباسم رو عوض کنم.

کیفم‌رو باز کردم و مشغول پیدا کردنِ پیراهنی شدم که مربی م گفت:

_خیلی تغییر کردی!

درهمون حالت مونده بودم، منظورش از تغییر چه چیزی می تونست باشه؟ 
بدون این که برگردم گفتم:

_منظورت چیه؟!

@Zeynab.B.H

ویرایش شده در توسط narjes

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

مربی م آهی کشید و گفت:

_آرشایی که من می شناختم، یه آدم قوی و موفق بود.ولی الان کسی که روبروم ایستاده،مدام دم از بیخیال می زنه؛ ناامید و خسته س!
 نمی دونم چرا این جوری شدی؛ ولی بدون با وجود این اتفاقاتی که  افتاده و به قول خودت بازنده شدی،هنوزم طرفدارایِ خاص خودت رو داری. 

پوزخندی زدم، کدوم طرفدار؟!
حرفی که تو ذهنم بود رو به زبون آوردم و گفتم:

_طرفداریم واسم مونده؟!

مربی م تک سرفه ای کرد و گفت:

_اگه نمونده باشه،بازم به جایی می رسیم که طرفدار پیدا کنم...

به سمتش برگشتم، با اخمی رویِ پیشونیش؛دست به سینه ایستاده بود. کمی از بزاق دهنم رو قورت دادم و گفتم:

_نمی دونی چه حالی دارم؛ برای همین اونجا ایستادی و نظر می دی.

این حرفم باعثِ کنار رفتن اخم، از رویِ پیشونی مربی م شد.ولی همون طور دست به سینه‌بود؛گفت:

_می دونم چه حالی داری و درکت می کنم؛چون خودمم این دوران رو گذروندم...

بغضی سفت به گلوم چنگ زد،اگه مرد نبود این بغضی که شبیه به سنگ‌بود رو  از بین می بردم؛اما حیف مرد بودم.با صدایِ مربی م که گفت:

_امروز بهت فرصت می دم...اگه تونستی تا فردا همه چی رو فراموش کنی؛ می تونی بیای... اما اگه نتونی این کار رو انجام بدی؛بهتره دور  تکواندو رو خط بکشی..

از تعجب زیادی ابروهام بالا رفت، اون داشت به نوعی تهدیدم می کرد و نادیده م می گرفت؟!
مربی که انگار صدایِ تو  ذهنم رو شنیده بود خودش ادامه داد:

_این نه تهدیده ،نه تنها گذاشتن ؛فقط می خوام به خودت بیای.

نمی تونستم همه چیز رو کنم اونقدر ذهنم خسته بود که حسِ فکر کردن به چنین مسائلی رو نداشت. باید می رفتم  خونه و بعد از کمی استراحت، فکر می کردم تا به نتیجه برسم. 
بعد از پوشیدنِ لباسم خداحافظِ آرومی گفتم و فوری از باشگاه بیرون اومدم.
****
آهی کشیدم،کوله م رو رویِ مبل پرت کردم.نگاهی به ساعت انداختم؛با دیدنِ ساعت ۱۴:۰۰ پوفی از رویِ کلافگی ‌کشیدم.
سرما به سرم نفوذ کرده بود و باعث سردردم شده بود.
آهی کشیدم و بعد از برداشتنِ لباس هایِ کثیف و انداختنشون تو  لباسشویی به سمتِ اتاقم رفتم. باید یه دوش می گرفتم تا ذهنم باز شه و درست تصمیم‌ بگیرم.بعد از این که کامل دوش گرفتم،حوله تن پوشم رو تنم کردم و  خیلی سریع از حموم‌ بیرون اومدم.درحالی که با کلاه حوله مدام موهایِ خیسم رو خشک می کردم،به چیزی که تو حموم به ذهنم رسیده بود؛فکر کردم... بالاخره که چی؟ باید با برادرم حرف می زدم و اگه می فهمیدم حسش واقعیه، ستاره رو فراموش می کردم. کار سختی بود؛ اما سخت تر از فکر کردن به کسی که عشق برادرت می شد که نبود.

@Zeynab.B.H

ویرایش شده در توسط narjes

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

ارسال شده در (ویرایش شده)

آهی کشیدم،بعد از تعویض لباسم؛ دوباره رویِ تخت نشستم و موبایل رو از رویِ میزم برداشتم.دستام‌می لرزید،گاهی اوقات دلِ انجام هیچ کاری رو نداری؛اما مجبوری انجام بدی تا خیلی چیزا رفع شه.به سختی وارد لیست مخاطبا شدم،با دیدنِ اسم داداشیم؛ بغضی جدید به گلوم‌چنگ زده شد.اما سعی کردم کنترلش کنم،تا جمله ای که می گن مرد که گریه نمی کنه؛ حفظ شه. آهی کشیدم و با ناراحتی رویِ اسمش زدم‌، گوشی رو جلویِ گوشم گرفتم.با هر بوقی که می خورد؛ ضربان قلبم شدیدتر می شد.
برای لحظه ای بعد پنجمین بوق؛ بوق خوردن متوقف شد و این یعنی جواب داده بود.
این بار قلبم از حرکت ایستاد.
خواستم کمی از بزاق دهنم‌رو قورت بدم؛ اما با دهن‌خشک شده‌م‌ مواجه شدم.
صدایِ نفسهاش رو می شنیدم و چقدر از این بابت خوشحال بودم. دستم رو رویِ اسپیکر گوشی گذاشتم،نفسی عمیق کشیدم و بعدش برداشتم؛ با صدایی نسبتا ذوق زده ای گفتم:

_خوشحالم که جواب دادی...

صدایی جز نفس نیومد؛از رو نرفتم و ادامه دادم:

_زود اومدم خونه و نتونستم ازدواجت رو تبریک‌ بگم...

بعد از اتمام جمله م دستی به قلبِ گرفته م کشیدم،نمی دونستم یه جمله چنین کاری با قلبم می کنه؛ اما سعی کردم نادیده ش بگیرم. برای همین منتظرموندم تا حرفی بزنه؛ اما باز چیزی نگفت  آهی کشیدم و گفتم:

_من دوسش داشتم؛ اما اون تورو دوست داره...

این بار صدایِ آهی به گوشم خورد،یعنی اونم از این بابت نگران بود؟! 
با صدایی ناله مانند گفتم:

_خواهشا حرف بزن تا تکلیفم با خودم مشخص بشه....

صدایِ گرفته ش به گوشم خورد که گفت:

_حرف زدن من، چیزی رو حل نمی کنه...

چشمام رو بستم و گفتم:

_حرف زدنِ تو،درگیری من باخودم رو حل می کنه...

آرشام آهی کشید و گفت:

_پس اگه سوالی داری بپرس...

چشمام رو محکم تر از قبل فشردم، حالا چطوری می پرسیدم؟!
 به سختی بغضم رو  باهمون دهن خشک شده م قورت دادم و گفتم:

_چرا ازم دوری می کنی؟!

آرشام بعد از مکثی کوتاه،گفت:

_چون به نفعته!

متعجب گفتم:

_یعنی چه به نفعمه؟!

آرشام  محکم تر از دفعات قبل آهی کشید و گفت:

_یعنی این که به نفعته ازت دور باشم...

گیج شده بودم و نمی تونستم مفهوم حرفاش رو بفهمم؛برای همین با حالتی متعجب پرسیدم:

_چیو ازم پنهون می کنی؟

آرشام چیزی نگفت، چندثانیه ای منتظر موندم؛ اما باز چیزی نگفت.برای همین گفتم:

_الو؟!

آرشام سکوتش رو به پایان رسوند و گفت:

_اگه قرار بود بگم که از اول پنهونش نمی کردم.

شاید اون راست می گفت و این من بودم که سخت متوجه حرفاش می شدم. بیخیال سوال قبلی شدم،به سراغ سوالاتِ بعدیم رفتم. اولش شک داشتم که سوالم رو بپرسم یا نه! اما وقتی به یاد حرفایِ مربی م افتادم؛برای مشخص کردنِ تکلیفم پرسیدم:

_ستاره رو دوست داری؟!

@Zeynab.B.H
 

ویرایش شده در توسط narjes
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×
×
  • جدید...