رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Y.B

رمان جان جانان | Y.B کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

kkun_20190705_171431.jpg

نام رمان جان جانان

نام نویسنده یاسمن بیگی

ژانر عاشقانه درام معمایی

هدف از نوشتن سنجیدن سبک نوشتاری نویسنده

ساعت پارت گذاری 10 و 5

خلاصه

داستان دختری که با تمام وجودش عاشق نامزدش و خواهر ناتنیشه ولی در بین این عشق گذشته ی اتشین نامزدش دامن گیر همشون میشه و...

مقدمه

یک سری از ادمها را نباید بخشید...

ادم هایی که باعث شدن طوری زمین بخوری که قادر به بلند شدن نباشی یا برای سرپا شدن دوبارت محتاجشون بشی...

یک سری از ادم ها را نباید بخشید...

کسانی که نزاشتند جوانی کنی و در اوج جوانی کاری کردند که دلت پیر شود...

یک سری از ادم ها را نباید بخیشید...

ان هایی که باعث شدند چشمانت از اشک کبود و قرمز شود... نه اینکه کینه ای باشی نه...

اما یک سری از ادم ها را باید همیشه در خاطرت نگه داری...

تا دیگر از امثال ان ها زخم نخوری...

صفحه نقد

ویرایش شده در توسط Y.B
  • پسندیدم 2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1

زمان حال : آروشا

******************

آروشا (باجیغ) : این درو باز کن ، بیا اینو باز کن کجایی؟

بعد از کلی زجه بلاخره با نگاه سردش دروبازکرد و نیم تنشو به در تکیه داد و پاهاشو ضربدری گزاشتو به من زل زد

--- : چته ؟

آروشا : بیا این درو باز کن

--- : چی گفتی؟

آروشا : میگم بیا این درو باز کن

--- : چیی؟

آروشا : گفتم بیا اینو باز کننن

--- : نمیشه

آروشا (با ناله و التماس) : بیا این درو باز کن ، خواهش میکنم ، ازت خواهش میکنم بیا این درو باز کن

--- : نه تو هنوز جوابتو پس ندادی

آروشا (باجیغ) :میگم بیا این درو باز کن

--- : دارم آروم آروم کنترلمو از دست میدم ، کاری نکن بیام تو ...

آروشا ( باجیغ) : چرا ولم نمیکنیییییی؟ چرا دست از سرم بر نمیداررییییییی؟

آروم آروم بهم نزدیک شد ، رنگم پرید ، دستشو از لای میله ها اورد داخل و صورتمو محکم بین دستاش گرفت

--- : یادت رفته چقد دوستت داشتم ؟ خرابش کردی...

آروشا ( باجیغ) : دستتو بکشششش ، نمیخوام بهم دست بزنی

مثل بید میلرزیدم ، دستام از سرما یخ زده بود ، رنگم پریده بود ، فشارم داشت میوفتاد ، دستمو گزاشتم رو دستش تا دستشو پس بزنم ولی زورشو نداشتم ،اگرم داشتم انرژی براش نبود

از این حرفم یزره هم خوشش نیومد ، قیافش از قبلم جدی تر و مثل همیشه ترسناک تر شد

یکم بیشتر سمت میله ها اومد و گفت

--- : میخوای بیام تو؟

خشک شدم  ،

توان حرف زدنمو از دست دادم ،

مات و با ترس نگاهش کردم ،

خیلی آروم کلید و انداخت تو قفل و اومد داخل

و فقط من و اون موندیم ...

**********

ویرایش شده در توسط Y.B

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دو

 

سه سال قبل : آروشا

******

زینگگگگگگگ

صدای چیه؟ چرا داره ویبره میره؟......

زینگگگگگگگ

اههه گندش بزنن اومدیم بخوابیما

زینگگگگگگ

برگشتم گوشیمو که روی پاتختی بود نگاه کردم ، یکی داشت زنگ میزد ، اولین بارشم نبود

زینگگگگگگ

آروشا (خواب آلود): بله؟

یاسمن (باجیغ) : نامرد چرا جواب نمیدییی؟ چقد میخوابی تو؟یعنی اگه داعش بیاد بخواد سرتو با اره برقی هم ببره تو بیدار نمیشی نه؟ حتما باید بیام آب بیوفم رو سرت بیدار شی؟ هاان؟

آروشا: ----------- سلام ، چته ؟

یاسمن : احمق مگه قرار نیست بریم شمال بعدا مثل زیبا ی خفته گرفتی خوابیدی؟ پاشو دیگه هر چی زنگ میزنیم جواب نمیدی ، این بدبخت سوخت!

یکم ساکت موند تا نفس بگیره بعدا یاد یه چیز افتاد :

یاسمن : هیع!

آروشا : وای چیه؟

یاسمن : بهت گفتم تو راهیم داریم‌ میایم؟

آروشا: کجا بیاین؟

یاسمن : دنبالت دیگه!

آروشا: هیع وای ، الان میگی؟ با کی اصلا میای؟

یاسمن: آرش دیگه

آروشا: تو با نامزد من الان بیرونی؟ و دوتایی دارین میاین اینجا؟ مگ شب خونش نبود؟

یاسمن: دیوونه، صبح رفت وسایل خوراکی خرید دیگه ، بهت زنگ زدم بهش بگی جواب ندادی خودم زنگ زدم گفتم بیاد دنبالم دوتایی بیایم پیشت ، بعدشم ،( با لحن خنده) این نامزدت هیچ جیگری نیست که من بخوام خودمو بهش قالب کنم اوکی؟

آروشا(لحن خنده) : درست حرف بزن

آرش ( از پشت تلفن) : چی گفتی؟

یاسمن : هیچی به خدا با آروشا بودم

آرش گوشیو گرفت با خنده گفت: مبینی چی میگه؟

از خنده ترکیدم

یاسمن : خلاصه پاشو ما اومدیم

ویرایش شده در توسط Y.B

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پتو رو کنار زدم و بلند شدم ، رفتم صورتمو شستم بعد رفتم آشپزخونه صبحونه خوردم ،  ولی وقتی داشتم از جلوی آیینه رد میشدم به خودم نگاهی انداختم ، موهای دکلره ی لختمو که تا روی کمرم میرسید شونه زدم ، گیس کردمشون و روی شونم انداختم، چمدونو دیشب با غرغر زیاد یاسمن بسته بودم وگرنه اگه الان اونم نبسته بودم گزاشته بودم صبح بعدا نمیرسیدم  و کلمو میکند ، مسواک خمیردندون و حوله هم گزاشتم تو چمدون ، یاسمن غرغرو دیشب که به زور اومده بود اینجا تا منو مجبور کنه آماده شم لباسم برام همونجا رو کاناپه انداخته بود که صبح اونو بپوشم ، یه گپ مشکی با سویشرت قرمز ، شلوار لی مشکی و شال مشکیم ، سفارشم کرده بود که کتونی لژ قرمزمو بپوشم ، موهامو تو پنج مین اتو کشیدم و آماده شدم ، با تک زنگ یاسمن رفتم بیرون ، درو قفل کردم و با چمدون رفتم پایین ، درو باز کردم دیدم نامزد وفادارم جلو در منتظره چمدونمو بگیره بزاره صندوق عقب ماشین مازراتی مشکیش ، خیلی دوستش داشتم ...

آروشا : سلام آرش خوبی؟

آرش : سلام عزیزم خوبی؟

آروشا : خوبم ممنون

آرش: بیا بشین تو ماشین حرکت کنیم

تو ماشین جلو نشستم که یه اس ام اس اومد با کلی استیکر خنده تهش ، یاسمن گاو همین پشتم نشسته بود بعدا بهم اس ام اس داده بود :

یاسمن : خوب حال میکنیا عروس خانم ، خدا که زده تو سر ما یکی از این جنتلمنا به ما نصیب نکرده نمیدونم چی شده انگار به خدا فحش دادیم اینطوری با ما قهر کرده میخواد بگه از دستتون ناراحتم

آروشا : جمع نبند بدبخت من با خدا رفیقم

یاسمن: بله بله از این مجنونی که بغل نشسته هی برمیگرده نیمرختو نگاه میکنه به بهانه ایینه بغل معلومه ، فقط بهش بگو جلوشم نگاه کنه وگرنه ماها که هیچی این ماشینش رسما نابود میشه ، من حاضرم بمیرم ماشینش چیزی نشه

از ایینه بغل به چشم های قهوه ای روشن یاسمن چشم دوختم ، دیدم به زور خندشو نگه داشته الاناست که بترکه ، صورتش مثل لبو قرمز شده بود...

یاسمن دختر خیلی زیبایی بود ، برخلاف رنگ چشماش که قهوه ای بودن موهای مشکی پر کلاغی بسیار زیبایی داشت که تا کمی پایین تر از گوشش میرسید ، جلوی موهاشو همیشه چتری میزد جوری که حتی یکبار هم ندیده بودم موهاش چتری نباشه و بخواد هم اندازه بقیه موهاش بلندش کنه ، آرایشش همیشه مثل من ساده بود ، البته یاسمن حتی از منم ساده تر بود و تهش یه رژ میزد ولی من ریمل یا خط چشم هم میکشیدم و هر از گاهی هم خیلی کم کرم استفاده میکردم ، همیشه به من میگفت که تو نمیدونی داری چه بلایی سر پوستت میاری ، البته واقعا هم نمیدونستم و این آینده بود که واقعا تاثیرش رو نشون میداد...

هنوز یکم خوابم میومد ، یاسمنم با اینکه غرغر میکرد ولی خسته بود ، داشتیم می خوابیدیم که یهو یه ماشین که از جلو میومد بوق شدید زد و آرشم همینطور ،تا صدای بوقارو شنیدم سریع خوابم پرید

ویرایش شده در توسط Y.B

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهار

وقتی دیدم یه هجده چرخ داره میاد طرفمون چنان جیغی زدم که باعث شد یاسمنم جیغ بزنه ، دیگه نزدیک بود بهم برخورد کنیم ، انقدر نزدیک بودیم که دستمو جلو صورتم گرفتم تا مثلا چیزی نبینم و اسیبی بهم نرسه که آرش دقیقه نود کشید اونور و از بغل گوشمون رد شد ، آرش سریع زد کنار جاده و همونجوری مات موند ، حق داشت هممون تو شوک بودیم ، خیلی خیلی کامیون بهمون نزدیک بود ، یکم که به خودش مسلط شد رفت چندتا آب از صندوق عقب آورد ، فک کنم قیافه هامون گچ شده بود

آرش : آروشا خوبی؟

آروشا : آره خوبم ، وای خدایا چقدر نزدیک بود ، تو حواست کجا بود ؟ چرا اونو ندیدی؟

آرش:انقدر زود راه افتادیم هنوز هوا خوب روشن نشده ، یه لحضه سرم گیج رفت فرمون مایل شد به اون ور .

صدای ناله ی یاسمن بلند شد :

+وای قلبم!خدا قلبم! وای چقدر نزدیک بود!

منم بدتر از اون روی صندلی افتاده بودم ، کامل لمس بودم ، آرش رفت از صندوق عقب چند تا بطری آب اورد و به من و یاسمن داد ، یکی رو خودش برداشت و جلوی ما تا آخر خوردش ، بدبخت خودش از همه بیشتر ترسیده بود ، اون خودش راننده بود و حسشو سریع تر از بقیه میفهمید!

رسیدیم به ویلای آرش ، چه ویلای بزرگ و قشنگی بود ، دقیقانم تا لب ساحل میرسید و ساحل خصوصی داشت ، دروازه ورودی چهار تا نگهبان داشت و وقتی دروازه رو باز کردن یه مسیر کاملا سنگفرش شده بود که دوطرفشو درختای کاج واقعی پوشونده بودن و در انتهای مسیر در یک طرف ویلای بزرگ سنگی مدرنی وجود داشت و جلوی اون مسیری برای دور زدن ماشین وجود داشت تا بره به پارکینگ ، چمن سبز همه جارو پوشونده بود و یه حیاط بزرگ با تاب و وسایل تفریحی هم داشت . بادیگاردای مخصوص درو برای من ، آرش و یاسمن باز کردن و ما پیاده شدیم ، آرش بهش به صندوق عقب اشاره کرد و اونا چمدونو به خدمتکارایی که برای خوش آمد گویی اومده بودن دادن ، راستش آرش اینجارو از پدرش به ارث برده بود ، از طراحی قدیمی ولی سلطنتی و شیکش کاملا مشخص بود ، منم تازه میدیدمش ، دهن منو یاسمن باز مونده بود ، وقتی که خدمتکارا دهن مارو دیدن و مارم نمیشناختن فک کنم فکرای ناجوری کردن ولی خب از نظر من مهم نبود به مرور میفهمیدن ما نامزدیم .

ویرایش شده در توسط Y.B

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنج

وقتی وارد شدیم به یه فضای خیلی بزرگ برخورد کردیم که سرامیک کاری زیبایی کفشو طراحی کرده بود ، ستون ها بلند بودند و یک طرفش پله های زیبایی به سمت طبقه ی بالا میرفتند ، لوستر بزرگی هم اون بالا قرار داشت ، رفتیم طبقه ی بالا که چند تا اتاق  قرار داشت ، تصمیم داشتیم حدود شش یا هفت ماه اونجا بمونیم ، راستش آرش پدرشو تازه از دست داده بود و اوضاع زیاد خوبی نداشت ، مدام سرگیجه های عصبی داشت ، خودم بهش پیشنهاد دادم بیایم اینجا ، هر کودوم از اتاقاش خیلی بزرگ بودن ، آرش دستور داد چمدون منو توی اتاق خودش که رنگ تمش نسکافه ای و شکلاتی بود بزارن که اتاق اخر راهرو بود ، یاسمنم رفت توی اتاق دومی که رنگ و تمش سفید و لیمویی بود .

آروشا: چه ویلای قشنگی داشتی رو نکرده بودی

آرش : منم خودم اینجا رو خیلی دوس دارم ولی متاسفانه هیچوقت وقت نشد بتونم بیارمت اینجا ، واقعا جدی همیشه میخواستم بیارمت

آروشا: میگما ساعت چنده؟

آرش: یازده چطور؟

آروشا:میتونم یکم بخوابم ؟

آرش: آره اینجا دیگه اتاق خودته

آرش کتشو دراورد و رو کاناپه پرت کرد و از تو کمد حوله ی خودشو برداشت و رفت حموم ، منم خیلی خسته بودم ،  لباسامو عوض کردم و یه تاپ راحت پوشیدم با شلوار راحتی مشکی و گرفتم خوابیدم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

6

*** یاسمن ***

 

صبح روز بعدش ساعت نه صبح برای قدم زدن رفتم ، همیشه عادت داشتم صبح پا میشدم قدم میزدم چون اینجا پارک نبود پس بهترین جا برای قدم زدن و دویدن لب ساحل بود ، سوییشرت سبز با شلوار جذب ورزشی مشکی پوشیدم ، هندزفری رو توی گوشم گزاشتم و ریمیکس خارجی رو پلی کردم ، صداشو تا آخر بالا بردم و شروع به دوییدن کردم، لب ساحل بودم ، نوبت حرکات بود ، از بغل دویدم، از جلو ، از بغل ، از پشت ، همینجوری داشتم از پشت می دویدم که یهو خوردم به یکی ، اون از جلو افتاد و منم از پشت افتادم روش ، دوتایی با هم‌افتادیم تو آب .

--- : چی کار میکنی؟ حواست کجاست؟

یاسمن : وای ببخشید  اصلا حواسم نبود

--- : چی چیو حواست نبود همه لباسام خیس شد

یاسمن : گفتم که حواسم نبود

--- : یه معذرت خواهی هم بلد نیستی نه؟

یاسمن ( با اخم ) : مثل اینکه خیلی دوست داری دعوا بگیریا

--- : صد بار صدات کردم ولی اون هندزفری تو گوشت بود نمی شنیدی که ... .

یهو یاد گوشیم افتادم ، نبود ، تو جیب سویشرتم نبود لعنتی ، به ساحل نگاهی انداختم ولی نبود ، برگشتم سمت دریا و اطرافمونو نگاه کردم دیدم آب داره گوشیم رو میبره ، سریع پاشدم تا گوشیم رو بگیرم ولی حواسم نبود با کتونیم محکم رو دست پسره لگد زدم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

7

.

--- : آخخخخخخخخخ ، دستمممممم‌

یاسمن : ای وای ببخشید!

تونستم برم گوشیمو بگیرم ، وقتی برگشتم ساحل پسره به من زل شده بود ،نمیتونستم بگم که جذاب نیست ، موهای لخت داشت که به بالا کج شده بودن ولی الان نصفش افتاده بود جلوی صورتش ، هیکل بدنسازی و خوبی هم داشت ، رنگ موهاش و چشماش مشکی بودن ، یه نگاه به دستش انداختم ، وای چقدر قرمز شده بود ، معلوم بود که خیلی بد لگد زدم

--- : ببین به خاطر یه گوشی چه بلایی سرم اوردی

یاسمن : ای بابا تو چرا ول کن این قضیه نیستی؟

--- (با لحن تعجب ) : چی؟ من ول کن نیستم؟ این همه صدات کردم تو کجا بودی؟

یاسمن : من داشتم تمرین میکردم

--- : اره دیدم ، دیگه کم مونده بود کل هیکلمو لگد بزنی.

اعصابمو داشت بهم میریخت، حق نداشت سر من داد بزنه حتی اگه دستشو اونجوری بد لگد زده بودم ،

یاسمن : با من درست صحبت کنا ، من اجازه نمیدم یه خری مثل تو بیاد اینجا جلوم عر عر کنه و هر چی از دهنش در میاد بهم بگه .

چشماش از حرف و حاضر جوابی من درشت شد و دهنش باز موند ، منم خیلی راحت با یه چشم غره و پشت چشم نازک کردن ولش کردم .

وقتی رسیدم ویلا اول یه دوش گرفتم و لباسامو عوض کردم ، وسایل توی جیب لباسارو خالی کردم و لباسارو انداختمشون توی لباسشویی ، وقتی برگشتم گوشیمو برداشتم و رو تخت دراز کشیدم ولی یه قفل صفحه و عکس یه فرد دیگه نمایش داده شد ، این که عکس همون پسره بود ، ای وای من گوشی اونو اشتباه گرفتم و معلوم نیست گوشی خودم کجاست ، خیلی ناراحت شدم ولی برای همون بیکاری گوشی پسره رو برداشتم ، جلل خالق رمزی نزاشته بود ، خب .. خانم نیک سرشت ، الان گوشی یه پسر جذاب دستته ، میخوای چیکار کنی؟ ذهن منفیم فعال شد و دستمو حرکت داد ، رفتم تو گالری ، وای  چقدر عکسای خوشگلی داری،جون بابا!

توی اینستاگرام و تلگرام هم رفتم ، اسمش میلاد بود از ایدی فضای مجازیش فهمیدم ، مخاطبین و پیام هم همینطور چک کردم ، اوه اوه با چند تا دختر همزمان دوستی پسر؟

با سیم کارت گوشیش به گوشی خودم پیام دادم و نوشتم : هر کسی که این گوشی پیدا کرد به این شماره زنگ بزنه و اطلاع رسانی کنه که گوشی منو پیدا کرده!

 

ویرایش شده در توسط Y.B

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

8

یهو یه اس ام اس دریافت کردم : چشم حتما .

چی؟ چه کسی گوشی منو پیدا کرده؟؟

سریع به شماره زنگ زدم و دیدم یکی جواب داد : سلام ، چطوری خانم حواس پرت؟

یاسمن : شما؟

--- : نمی شناسی؟

یاسمن : نه خیر ، گوشی من دست شما چی کار میکنه؟

میلاد : مثل اینکه گوشی هامون چون شبیه هم هستن عوض شدن عزیزم ، بزار خودمو معرفی کنم ، من میلاد هستم ، همون پسره که وقتی داشتم سلفی میگرفتم و داد میزدم مراقب باش از پشت جفتمون رو پرت کردی توی آب!

یاسمن : اها شناختم ، ببین دارم بهت هشدار میدم ، حق ورود به گوشیم رو نداری ، هیچی از اطلاعات خصوصی توی گوشی منو نگاه نمیکنی و نمیخونی، فهمیدی؟

میلاد : اوهوم باشه...

ساکت موند ، مشکوک میزد ، ادامه داد :

 ولی ، خیلی عکسای قشنگی داری!

چیییی؟ این پسره رفته بود عکسای منو چک کرده بود؟

یاسمن:  تو به چه حقی عکسای منو نگاه کردی ؟؟ خجالت نمیکشی؟؟

میلاد : وای دختر چقدر صدات بلنده ، بابا اینارو ول کن ، مهم اینه که من الان باید گوشیم رو ازت پس بگیرم

یهو در اتاق باز شد و آروشا داغون مثل کسایی که از خواب بیدار شدن اومد داخل ...

آروشا: چی شده؟چرا داد میزنی؟

یاسمن ( به میلاد) : چیه ؟ نگرانی دوست دخترات زنگ بزنن؟

میلاد : ببین دارم بهت هشدار میدم جواب اونا رو نده برام دردسر درست نکن

یاسمن : ---

میلاد : فردا بیا ساحل همون جایی که پرت شدیم تو آب ، نزدیک ویلای ما

یاسمن : باشه فعلا

میلاد : فعلا

آروشا : میگم چی شدهههه؟

یاسمن : بیا بشین برات بگم

ساعت دوازده تا ساعت دو شب فقط با آروشا حرف زدم که چیکار کنم چیکار نکنم ، آروشا هم که حرفای منو شنید چنان میخندید انگار انتحاری خنده بهش وصل کردن ، انقدر خندیدیم و حرف زدیم که تهش آرش خواب آلود اومد جمعمون کرد ، آرش هم که خدا نکنه یکی از خواب بیدارش کنه به قول خودم مثل سگای پف کرده میشه چون موهاش کوتاه فر قهوه ایه...

موقع رفتن آروشا بهم گفت که فردا دراین مورد صحبت میکنیم

ویرایش شده در توسط Y.B

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

9

 

اروشا :

 

فرداش وقتی که بیدار شدم متوجه شدم ارش خوابه ، الان اگه بلند میشدم متوجه میشد پس صبر کردم تا یکم بیشتر بخواب ، ای بابا ساعت ده ظهر شده باید پاشیم نمیشه اینطوری که ، به آرش باشه تا دو ظهر میگیره میخوابه ، با یه دستم کشوی پاتختی رو باز کردم تا یه چیز سرگرمی پیدا کنم حوصلم سر نره که یهو چشمم خورد به موچینم که توی کشو بود ، یه فکر بسیار شیطانی از اونایی که همیشه به فکر یاسمن میزنه به سرم زد . موچین رو برداشتم و شروع کردم به برداشتن کنار ابروهای آرش ، وای خدا آرش منو میکُشه ، آروم آروم داشتم ابروهاشو از کنار بر می داشتم که متوجه شدم داره بیدار میشه ، تمام این مدت گوشیمم برداشته بودم و داشتم فیلم میگرفتم ، آرش که بیدار شد و موچینو دستم دید اول متوجه نشد

آرش: صبح بخیر عشقم خوبی؟

آروشا: آره خوبم تو چطوری؟

آرش: صبحانه رو بگم بیارن اتاق؟

آروشا( یکم با فکر به ابروهای آرش): نه میریم پایین می خوریم راحت ترم.

آرش بلند شد و رفت دستشویی داخل اتاق(مَستِر) ، یهو صدای دادش بلند شد ، طوری که از ترس سریع از تخت پاشدم و بالش رو برای دفاع برداشتم ،

آرش: آروشاااااااا میکشمت

سریع فرار کردم ازش ، حدود نیم ساعت فقط دنبال همدیگه بودیم ، ولی چون قضیه مهم بود کم نیاوردم ، اومدم از در برم بیرون که محکم خوردم به کلی مستخدم و محافضاو مخصوصا یاسمن که میخواستن بدون چه خبر شده و افتادم زمین ، وقتی بلند شدم یه نگاه به خدمه کردم ، یه نگاه به یاسمن که از خنده قرمز شده بود کردم ، یه نگاه به آرش که از جمعیت خشک شده بود کردم ، یه نگاه به آیینه اتاق که وضع وحشتناک لباسم رو نشون میداد کردم ، یهو منو ارشو یاسمن زدیم زیر خنده ، همه انقدر تعجب کردن که انگار تا حالا خنده آرش رو ندیدن ، شایدم ندیدن ، غش کردیم از خنده ، آرش هم که یکم خندید و به خودش مسلط شد سر خدمه داد زد :

آرش: سینماست؟

همه پراکنده شدن و ما بعدش همونجوری خندیدیم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

10

 

یاسمن :

 

 

دیگه باید میرفتم سر قرارم با میلاد ، رفتم و یه تاپ طوسی با شلوار لی طوسی و یه شال و مانتو طوسی پوشیدم و رفتم به ساحل سر قرارمون ، ولی کسی اونجا نبود ، متوجه شدم یکی داره از یه جایی صدام میکنه

--- : هی هی ، بیا اینجا ، پیس ، اینجا.

متوجه شدم صدا از لای خونه که نمیشد گفت ولی راه سنگی که دیواراشم بلند از سنگهای طبیعی بودن و بین درختا مخفی شده بود میاد ، رفتم داخل و بله جناب جذاب اونجا بودن ، میلاد برگشت سمتم.

میلاد : گوشیم رو آوردی؟

یاسمن : آره تو جیبمه

میلاد:الان وقت شوخی نیست گوشیمو بده

یاسمن: نه بابا جدی میگم تو جیبمه

گوشیشو که کاملا رنگ و مدلش با گوشی من یکی بود رو از جیبم در آوردم و اونم گوشیم رو در آورد

یاسمن: گوشی رو بده

میلاد: نه دیگه، اول شما گوشی رو رد کن بیاد

یاسمن : نخیر اول شما باید بدی

تهش به این نتیجه رسیدیم که بهتره همزمان گوشی هارو عوض کنیم ، یک ، دو ، سه ، خیلی سریع گوشیشو دادم و گوشیمو گرفتم ، میلاد کلاه کپی که رو سرش بود رو برداشت و تعظیم کرد و گفت :

میلاد: از دیدار با شما بانوی زیبا خوشحال شدم ، باعث افتخار من بود

خیلی حرف بیخود میزد ، اومدم حالشو بگیرم گفتم ولش کن ارزش نداره ، بعدش برگشتم و به سمت ویلا راه افتادم...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

11

 

زمان حال : آروشا.

 

نمیدونم چقدر گذشته بود ،

یک روز، یک هفته ، یک ماه یا شایدم یک سال....

نمی تونستم فرار کنم...

نمی تونستم باهاش حرف بزنم...

نمی تونستم بهش بگم...

شایدم میتونم بهش بگم ....

شاید دلش به رحم بیاد و قانع بشه...

شاید قبول کنه....

نه اونو میکشه....

نه میکشتش....

میکشتش....

قبولش نمیکنه....

باورش نمیکنه....

قبولش میکنه؟

هه ، قبولش میکنه ...

هه...

میخندم...

هههههههه....

با بغض میخندم....

هههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

دیوانه شدم؟

دیوونه شدم....

ههههههه دیوونه شدم....

من دیوونه شدم ، ههههههههه!

در باز شد ، اومد تو ، نگاهم کرد ، به خنده های اسکیزوفرنی و دیوانگیم که همراه با بغض بود نگاه کرد.... با ناراحتی نگاهم کرد ، خودشم میخواست این بازی رو تموم کنه ولی قانع نمیشد ، قبول نمیکرد، نمی تونست قبول کنه.

فقط خندیدم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

12

هههههههههههههههههههههههههههههههه

---: آروشا؟

+:ههههههههههه

---:آروشا؟

+هه هه هه هههههههه

درو باز کرد و اومد تو ، تن بیجونمو با دستهای قویش گرفت و با نگرانی نگاهم کرد. خندم رفته رفته بغض شد و گریم گرفت

همونجا...

همون ثانیه‌‌‌...

تو بغلش.‌‌..

 کل بدبختیای زندگیمو گریه کردم

---: آروشا؟

+( با ترکیب خنده و گریه ( دیوانگی)): اگه منو نمیتونی قبول کنی ،

سرمو آوردم بالا و نگاهش کردم

+: بچتو قبول کن...

با قیافه مات نگاهم کرد...

میدونستم ....

آروشا: ههه، میدونستم قبولش نمیکنی ، میدونستم... .

به خنده هام ادامه دادم، یکم که گذشت ، سریع و خیلی محکم شونه هامو گرفت و خیلی محکم تکونم داد تا سرم بیاد بالا و نگاهش کنم . سرم که اومد بالا قیافه خیلی خیلی عصبانیشو دیدم، تا حالا ندیده بودم انقدر عصبانی باشه ، دندوناشو محکم داشت روی هم فشار میداد و صداشونو می شنیدم، یهو سرم داد کشید ، طوری بلند و وحشتناک که روح از تنم جدا شد .

--- : تو از اون کثافت حامله ای؟؟

آروشا: نه نه ، از اون نه ، من باهاش رابطه نداشتم.

چشماش قرمز قرمز شده بود.

--- : دروغ نگو ، خودم دیدمتون ، پس حقیقت داشت .

صداشو بالاتر برد و داد زد:

--- : حالا تو از اون حامله ای؟

آروشا(باجیغ): بخدا من باهاش رابطه نداشتم ، به خدا من باهاش رابطه نداشتمممم، رابطه نداشتممم، نداااشتممممم... .

یهو یه طرف صورتم گزگز وحشتناکی کرد و افتادم رو زمین ، سیلی محکمی که به صورتم زد صدام رو کاملا خفه کرد ، روی زانوهاش خم شد ، چونمو محکم گرفت و فشار داد،

--- : مشخص میشه...!

فشار دستشو بیشتر کرد ، داشتم گریه میکردم

--- : ولی اگه دروغ باشه ... ، جفتتونو میکشم !

با چشمای گرد نگاهش کردم، منو میکشت؟ اونم میکشت؟ بچه چی؟ منو بکشه بچه هم میمیره! و بعدش اونم میخواست بکشه، همون فردی که زندگیمو بهم زد !

همون فرد!

همون فرد!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

13

 

زمان گذشته : آروشا

 

 

این دو هفته ای که توی ویلا بودیم خیلی خوش گذشت ، من عاشق آرش بودم و اونم عاشق من ، بهترین رفیقم یاسمن بود و بهترین رفیقش من بودم ،

تا اون روز ...

روزی که بعد از اون...

من بدون اینکه متوجه بشم ...

توی مرداب بدبختی فرو رفتم ...!

 

****************************************

 

روی تخت دراز کشیده بودم و داشتم با گوشیم توی اینستاگرام میچرخیدم ، آرش از صبح رفته بود شهر ، مثل اینکه توی شرکتش باید چندتا کارو انجام میداد ، کار آرش واردات خودرو های معتبر و گرون قیمت مثل فراری ، مازراتی، پورشه و... رو با هزینه و ضمانت خودش به ایران رو داشت ، و اگه هم در حین انتقال و خرید و فروش اتفاقی برای ماشین ها می افتاد هزینش تمام و کمال با آرش بود ، داشتم تریلر یه فیلم خارجی رو تو اینستا نگاه میکردم که آرش خوشتیپم با اون کت و شلوار قشنگ و مرتبش اومد تو ،

آرش: سلام عشقم خوبی؟

آروشا: سلام عزیزم خوبی؟ چه خبر؟

آرش : کلی خبر برات دارم...

کلی خبر؟ گوشیمو روی تخت ول کردم و با اشتیاق نگاهش کردم ، جالب شد...

آروشا: چی شده؟

آرش: فردا شب میریم یه مهمونی بزرگ !

آروشا: به چه مناسبت ؟

آرش: به مناسبت موفقیت شرکتی که یه جورایی شریکم حساب میشه ، دعوتمون کرد ، مخصوصا تورو، منم رد نتونستم کنم.

آروشا(با جیغ): آرش؟

آرش: وای چیه بابا ترسیدم ، چرا جیغ میزنی ؟

آروشا: من لباس ندارم !

آرش : بابا میریم میخریم امروز .

آروشا: یاسمن چی؟ وای اون کچلمون میکنه اگه نبریمش!

آرش: اونم میبریم!

رفتیم اتاق یاسمن و صدا کردیم .

یاسمن: بله بله؟ تنها تنها کجا میرین؟لباس بیرون چرا پوشیدین؟

آروشا: مهمونی داریم یاسی فرداشب ، تو هم دعوتی.

یهو یه جیغی کشید که هم من هم آرش قلبامون ریخت.

یاسمن(جیغ): حالا من لباس از کجا بیارم ؟باید به فکر منم باشین، من الان چه خاکی تو سرم بریزم؟ یکم منم درک کنین ، من الان با لباسهای بیخودی که هیچکدوم مجلسی نیستن چی کار کنم؟ دامن گل گلی مامان بزرگمو بپوشم؟ هان؟ اصلا تِم چجوریه؟ من الان...

آرش: وای خدا گوشم ، این از تو اینم از این ، چرا شما دوتا انقدر کولی بازی در میارین؟ بابا براتون میخرم ، فقط جیغ نزنین لطفا، یاسمن لباس بپوش ما پایین منتظریم

ویرایش شده در توسط Y.B

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

14

 

رسیدیم به پاساژ بزرگ و معروف شهر ، رفتیم داخل منو یاسمن عین این ندید پدیدا هی این مغازه رو نشون میدادیم اون مغازه رو نشون میدادیم ، نه که ندیده باشیما ولی همیشه عاشق خرید بودیم .

آرش: خانوما اگه موافق باشین هی نگردیم ، طبقه اخر اینجا کل یه طبقه یه مغازه هستش که انواع لباس مردانه و زنانه چه مجلسی یا اسپرت رو داره ، موافقین بریم ؟

سرامونو عین بز تکون دادیم و مستقیم رفتیم طبقه اخر ، تو مغازه که کل طبقه اخر رو می گرفت رفتیم قسمت زنانه مجلسی ، لباسهایی که تن مانکن بودن فوق العاده زیبا بودن ، یاسمن یه لباس مشکی کوتاه که بالاش پف ابی داشت و تن مانکن بود چشمشو گرفت و کیف و کفش ستشم برداشت ، منم لباسهایی انتخاب کرده بودم ولی آرش از بعضی هاشون خوشش نیومده بود ، یهو یه لباس تمام مشکی اکلیلی مانند کوتاه با کیف و کفش ستش دیدم به آرش بود که صددرصد مخالفت میکرد ولی چنان مظلومانه نگاهش کردم که قبول کرد اونو بپوشم ، مرد گیری نبود ولی چون مهمونی شریکش بود یکم براش مهم بود ، بعدش رفتیم سمت مجلسی مردانه و آرش یه کت شلوار مشکی برداشت با کفش ستش، یاسمن کارتشو در اورد تا پول لباسش رو بده ولی آرش یهو خیلی محکم دستش رو کوبید رو کارت و اونو هل داد تو دست یاسمن ، اونجا بود که یاسمن فهمید هرگز نباید جلوی آرش کیف پولشو در بیاره! و منم بابت مهمونی خوشحال بودم ، غافل از اینکه گیر چه طوفانی قراره بیفتم !

 

**********************************

یاسمن:

 

 

وقتی رسیدیم ویلا من و آروشا انگار فلج شده بودیم ، وقتی وسایلم اوردن اتاقم گزاشتن و رفتن من همینجوری گزاشتم همونجا بمونه ، حس هیچ چیزیو نداشتم فقط خوابم میومد ، سریع لباسامو با لباس راحتیم عوض کردم و با خاموش کردن چراغها گرفتم خوابیدم ، تازه داشت خوابم می گرفت که احساس کردم چندتا سنگ کوچیک داره میخوره به پنجره و در بالکنم، یکم ترسیدم ولی خودمو کنترل کردم ، گوشیم رو برداشتم برای موقع اضطراری، رفتم نزدیک پنجره و پرده رو کنار زدم ، بیرون رو نگاه کردم و از چیزی که می دیدم کلی تعجب کردم ،میلاد پایین بود! رفتم رو بالکن و پایین رو نگاه کردم تا ببینم چی میگه ، یهو داد زد آهای خانم خوشگله! وای نه ، اگه همینجوری داد بزنه یا نگهبانا میگیرنش یا آرش میفهمه و جفتمون بدبخت میشیم! انگشت رو به علامت ساکت نشون دادم ، بعدش سریع بهش پیام دادم : خفه شو روانی وگرنه جفتمون بدبخت میشیم !بعدشم در خوشگلی من که شکی نیست ولی تو حق نداری اینو بگی ، سوما تو الان این پایین چه غلطی میکنی دقیقا؟ چهارما اصلا چجوری تونستی انقدر بیای داخل منطقه ما؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

15

میلاد(اس): هیچی بابا من بیکار بودم اومدم وگرنه شما هم با این همه خوشگلیت دربرابر خوشگلای مخاطبین من هیچی نیستی ، سوما من میلادم ازم هر کاری بر میاد !

یاسمن(با اس): خو بعدشم چون بیکاری باید بیای اینجا هوار بکشی؟ اومدی اینجا چیکار؟

میلاد(با اس): اومدم ازت خواستگاری کنم هانی ، خو معلومه دختره دیوانه تورو کار دارم اومدم دیگ.

با چشمای درشت نگاهش کردم و سریع بهش پیام دادم : چه کاری؟

-:خواستم ... هیچی ولش کن ، فعلا!

برگشت و خیلی راحت رفت ، تعجب کردم ، تا اینجا اومد یه چیز به من بگه رفت؟ نکنه برای چیز دیگه ای اومده بود ؟ فک کنم خودش فهمید با من نباید شوخی کنه رفت ! ایول جذبه!همینجوری داشتم رفتنش رو نگاه میکردم که یهو برگشت پشت و داد زد :دوست دارم!

بعدشم یه چشمک بهم زد و دستش رو به علامت زنگ بزن رو گوشش گزاشت بعدم برگشت و همینجوری رفت، از کارش خندم گرفت ، پسره ی مسخره و دیوانه! ساعت دوازده شب اومده داد میزنه دوست دارم با یه چشمک و نمیگه الان محافظا منو میگیرن نابود میکنن!

وقتی رفت دو سه تا نگهبان اومدن تو ساحل ، سریع رفتم تو تا منو نبینن ، به حرفاش فکر کردم ، من هیچی نیستم؟ دفعه بعدی که دیدمش چنان بزنمش حالش جا بیاد ، یاد حرف اخرش افتادم به دیوانگیش خندیدم و اصلا حرف میلاد رو جدی نگرفتم...!

ویرایش شده در توسط Y.B

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

16

 

آروشا

 

صبح با صدای زنگ هشدار ساعت کوکی روی میز بیدار شدم ، خودمم تعجب کردم کی ساعت رو کوک کرده بود؟ آرش هم نبود ، وای ساعت یک ظهره، سریع رفتم دوش گرفتم و لباس راحتی پوشیدم ، رفتم پیش یاسمن گفتش که صبح وقتی برای قدم زنی رفت ارشو دید و بهش گفته من کار دارم ، به بادیگاردا گفتم شمارو هرجا میخواین برسونن و کاملا در اختیار شمان ، هم یاسمن هم من بعدش همدیگرو شیطون نگاه کردیم ولی میدونستیم الان وقت این کارا نیست ، پس بعد از صبحانه که خودم تنها بودم و ناهار لباسامونو برداشتیم و رفتیم آرایشگاه، اومدیم بیرون ساعت هفت غروب بود ، لباسامونو همونجا پوشیدیم و روش فقط یه مانتو و شال پوشیدیم،آرش بهم اس داد که خودم میام دنبالتون ، وقتی که اومد با یه ون مشکی بادیگاردا پشتمون حرکت کردیم سمت مهمونی! اوه اوه چه مهمونی گرفته بودن چه قصری چه حیاطی! داشتیم می رفتیم داخل آرش تو گوشم گفت از من جدا نمیشی ! منم با این وضعی که می دیدم حتما جدا نمی شدم، رفتیم داخل و شال و مانتومونو گرفتن، توی اون شلوغی یه پسره ی جوون همسن آرش حدودا بیست و هشت اینا با اومد سمتمون، وای چقدر جذابه ، چقدر فرم صورتش قشنگه! موهاش مشکی بود ولی چشماش قهوه ای ، یاد یکی از رفیقای  دوران دبیرستانم افتادم که اینجوری بود ، همه مو و چشمامون قهوه ای بود ولی اون موهاش مشکی بود اونم مشکی پر کلاغی،  کلی نفرین میکردیمش که چطور ممکنه چنین چیزی برای یک فرد اتفاق بیوفته ، یه نگاه به یاسمن کردم اون بدتر از من دیگ داشت می افتاد دهنشم باز مونده بود ، نگام کرد و گفت من باید امشب یکی رو حتما اینجا بگیرم وگرنه یاس نیستم، جفتمون خودمونو کنترل کردیم.

پسره: به به آرش چه خبر ؟چطوری؟

آرش: خوبم آرتام تو چه خبر؟

آرتام:سلامتی رفیق !

آرش : بزار معرفی کنم ، آروشا نامزدم و یاسمن دوست صمیمی جفتمون ، مثل خواهرم!

آروشا: سلام.

یاسمن:سلام.

آرتام:سلام خوش اومدید ، بفرمائید داخل دم در بده ، آرش رفیق طبقه بالا برای جووناست، پایین همون اداریه!

آرش: اوک ، آروشا؟

+ بله؟

برید بالا ولی من سریع میام بالا خوب؟ تو چشمم باشید بتونم پیداتون کنم

+باشه

رفتیم بالا ، وای اینجا دیگ چه خبر بود؟ صدای موزیک رو هوا بود ، دختر پسرا از حد خودشون گذشته بودن ، البته بعضی ها هم خیلی مثل ادم نشسته بودن ولی جوری بود که از همه نوع آدم توش باشه!

ویرایش شده در توسط Y.B

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

17

 

رفتیم نشستیم ولی چون مردی باهامون نبود یکم انگار مثلا با این لباسا قصد بدی داشتیم و یجور خاصی نگاه میکردن ، یاسمن که اصلا نمیزاشت برای خودش ، همینجوری نشسته بودیم که یهو یه پسره دستش رو زد رو شونه یاسمن ، سریع برگشتیم ، یه پسر غریبه ولی خیلی جذاب بود ، لباسای خیلی شیکی پوشیده بود و معلوم بود مست نیست و از عمد این کارو کرده ، یکم اخم کردم ، یه نگاه به یاسمن انداختم دیدم تو شوکه و همینجوری داره پسره رو نگاه میکنه، از رفتارش تعجب کردم چون همیشه در اینجور مواقع عادت نداره ساکت بمونه.

پسره: سلام خوبی؟

بعدشم یه چشمک بهش زد!

یاسمن : امم سلام !

یاسمن که از شوک دراومد چشماش درشت شد و گفت :

+ تو اینجا چیکار میکنی؟

بهتره من اینو بپرسم !

+ (کمی با اخم): ببخشید دقیقا چرا؟

چون اینجا مهمونی منه!

جفتمون رفتیم تو شوک! به یاسمن گفتم :

اروشا: معرفی نمیکنی؟

میلاد : اوه ببخشید یادم رفت خودمو بهتون معرفی کنم ! بعضیا فقط نگاه میکردن! من میلاد راد هستم ، از دیدتون خوشبختم .

منظورش دقیقا به یاسمن بود ، دستشو که به طرفم دراز کرده بود گرفتم و گفتم:

آروشا: آروشا هستم ، دوست صمیمی یاسمن ، منم از دیدتون خوشبختم

ویرایش شده در توسط Y.B

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

18

برگشت سمت یاسمن که اخم کرده بود چیزی بگه که یه دختر جوون حدودا ۲۰ ساله با موها و چشمای مشکی و لباس مشکی بسیار زیبا که روی شونش مروارید قرار داشت اومد و با عصبانیت کنارش ایستاد :

دختره: مگ من دارم تورو صدا نمیکنم؟ چرا محل نمیزاری و خودتو میزنی به نشنیدن؟

میلاد: جدی؟چرا من نشنیدم پس!

دختره: شاید کر شدی ، خودتو به دکتر نشون بده!

برگشت سمت ما و سلام کرد ، ماهم جوابشو دادیم .

میلاد: بزارید معرفی کنم ، خواهر کوچیکم نازنین!

نازنین: سلام ، ببخشید میلاد رو اگه مزاحمتون شد ، عادت داره !

خندیدیم...

یاسمن : آره عادت دارن ایشون!

و بعد نگاه معناداری به میلاد کرد ، خدا میدونه چی شده بود!

میلاد : راستی نازنین کارم داشتی؟

نازنین : وای اره توروخدا منو از دست این دختره ی سمج نجات بده!

میلاد با تعجب پرسید: کی؟

نازنین: این دختره رکسانا دیگه همش باهم پچ پچ دارین !

نازنین ادامه داد : برو پیشش تا خودشو نکشته! این دیگ کیه اخه دعوتش کردی تَوَهُم خیانت داره! همش میگ میلاد کجاست .

میلاد برگشت و فک کنم رفت دنبال همون دختره ، نازنین اومد و نشست پشیمون که حوصلمون سر نره ، چون همه یه جورایی اکیپی اومده بودن ، چرا هنوز آرش نیومده بود بالا؟ دور و اطراف رو یکم نگاه کردم ولی نبود ، برگشتم سمت پله ها که دیدم آرش و یه دختره که لباس نمیپوشید سنگین تر بود و موهای مشکی زیبایی داشت و غرق در آرایش غلیظ بود، در حین گفتگو داشتن میومدن بالا ، همینجوری که از پله ها بالا میومدن لباس دختره هم بیشتر نمایان میشد ، بازم صدرحمت به لباس من ! یه نگاه به آرش کردم ، از صورتش کاملا متوجه شدم که اصلا حواسش به دختره نیست ، دم عشق چشم پاکم گرم!

ویرایش شده در توسط Y.B

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

19

آروشا: نازنین؟

نازنین:بله؟

+اون دختره رو میشناسی؟ و به آرش و دختره اشاره کردم...

- اههه ، اره بابا می شناسمش! اون مسئول تدارکات و دختر آقای محتشمه!

+ محتشم ؟

- اره دیگ، شریک پدر آقا آرش که فوت شدن و پدرم! البته الان شرکت رو زده به نام پسرش آرتام و نفس دخترش!

ارش دور و ور نگاه کرد تا بلاخره تونست پیدامون کنه و اومد پیشمون :

آرش: ببخشید دیر شد .

آروشا: نه بابا عزیزم اشکال نداره .

نفس یه نگاه عجیبی به من کرد و گفت: آرش ، معرفی نمیکنی؟

آرش: نامزدم آروشا! آروشا عزیزم ، خانم نفس محتشم ، خواهر آرتام و مسئول تدارکات شرکتش !

آروشا:خوشبختم .

دستم رو دراز کردم تا باهاش دست بدم ، نفس کمی با حرص دستمو گرفت و گفت : همچنین!

آرش رفت پیش میلاد تا به اونم سلام کنه ، یاسمن دستشو دراز کرد تا با نفس دست بده ولی نفس دست نداد و یه نگاه سرتاپا به من و یاسمن کرد و روی لباس یاسمن موند ، بعدش برگشت سمت نازنین و گفت : نمیدونستم غریبه ها هم دعوت کردی! حداقل یه چیز خوب میپوشیدن نه عجغ وجغ!

یاسمن : عجغ وجغ بهتر از ژِنده پوشیدنه!

نفس چنان قرمز شد انگار دارن سرخش میکنن! برگشت و رفت پیش آرتام که تازه داشت از پله ها بالا میومد .

از خنده منفجر شدیم .

نازنین : ایول عاشقتم!

بعدشم جفتشون دستاشونو به هم دیگه به نشانه بزن قدش زدن .

همینجوری گفتیم و خندیدیم تا زمانی که نازنین گفت : فقط آروشا این نفس خیلی نامرده ، ناراحت نشیا ولی چند بارم سعی کرده خودشو به آقا آرش بچسبونه،حواست باشه!

از اون موقع به بعد کل مهمونی برام زهر شد !

ویرایش شده در توسط Y.B

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

20

 

یاسمن :

 

 

توی مهمونی با نازنین کلی خندیدیم ، خیلی دختر خوب و مهربون و مخصوصا با ادبی بود ، همچنین خیلی زیبا بود و در عین زیبایی ساده بود ، بعد از اینکه نازنین تصمیم گرفت یکم بره پیش دوستاش، یکم دور و ور رو نگاه کردم تا ببینم بقیه چی پوشیدن، البته یکم با آروشا هم حرف زدم ولی زیاد حس حرف نداشت ، هیچکس مثل من لباس مشکی بالاش آبی نپوشیده بود بجز مردا، غلط کرد به لباس من گفت زشت ، بیشعور همه جاشو درآورده از لباس من ایراد میگیره! یهو چشمم خورد به مستر جذاب که کنار یه دختر مو بلوند قدبلند مونده بود که لباسش بدتر از لباس نفس بود ، یه لباس نقره ای بلند زیبا پوشیده بود ، خود دختره هم خیلی خوشگل بود، داشتن باهم میخندیدن و منم نگاهشون میکردم که یهو میلاد برگشت بغل و نگاه منو غافل گیر کرد ، سریع نگاهمو دزدیدم تا نبینه ولی دیر بود ، نمیدونم چرا وقتی میلاد همون چند ثانیه به من نگاه کرد چشماش از خنده ی کاذبش کمی جدی شدن!

یکم که از مهمونی گذشت سمت میز رفتم تا یه نوشیدنی و چند تا میوه برای خودم بردارم که اون دختره اومد جلوم ،

--- : ببین حواستونو جمع کن!

یاسمن : بله؟

--- : فکر کردی من حواسم به تو و میلاد نبود؟ فکر کردی من نمیفهمم تو چشمت دنبالشه؟

اخم کردم ،

یاسمن : درست صحبت کن جفتتون یه چیز زدینا، فکر کردین کی هستین؟

اعصابش خورد شد،

--- : ببین دورشو خط بکش...

وای یعنی رفته بود روی مخم ، من دمی نبودم که اینجور موقع ها ساکت بمونم ، از صدای بلند موزیک که سردرد گرفته بودم ، اینم الان اومده بود داشت اینجا حرب بیخود میزد!

یاسمن : بیا برو اونور ببینم بابا!

حرصش گرفت و بعدم منو هل داد ، کمرم محکم خورد به میز شیشه ای پشتم ، با صدای افتادن اون میز شیشه ای و من روش موزیک قطع کردن و همه برگشتن من و اون دختره رو نگاه کردن ، الان اصلا اینا برام مهم نبود ، فقط درد وحشتناک کمرم برام مهم بود ، انگار به کمرم تبر زده بودن ، وای خدا کمرم ، جیغ نزدم ولی چند قطره اشک از چشمام به دلیل درد بیش از اندازه کمرم پایین ریخت ، رکسانا خودشو به تعجب زده بود ولی کاملا مشخص بود از عمد اونقدر محکم منو زده بود چون من امکان نداشت با یه هل ساده بیوفتم ، همینجوری از درد اونجا نشسته بودم ، نمیتونستم حرکت کنم ، میلاد که مارو دید سریع اومد پیشمون، آروشا ، نازنین ، آرش هم اومدن، چند نفر ناشناس دیگه هم جمع شدن اطرافمون ، میلاد دیگه انگار مهمونی رو فراموش کرده بود ، چنان دادی سر رکسانا زد که فکر کنم طبقه پایینم شنیدن!

ویرایش شده در توسط Y.B

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

21

 

میلاد( با داد و صدای شدید کلفت مردانه): رکسانا چیکار کردی؟

رکسانا که انتظار این برخورد رو از میلاد نداشت همونجوری نگاهش کرد،میدونست کارش اشتباه بوده ولی از طرفی بدشم نیومده بود و فکر میکرد که من دارم تظاهر میکنم تا نظر میلاد رو جلب کنم ، واستا حالم بهتر بشه چنان حال این دختره کثافتو بگیرم که نگو! آروشا یهو جیغ زد ، نمیدونستم چی شده بود ولی جیغ آروشا و نگاه به کمرم و حس کردن قطره ای که از کمرم سرایز میشد کاملا فهمیدم که کمرم خونریزی کرده ، میلاد که کمرمو نگاه کرد چند ثانیه صورتش زرد شد ، خواستن منو ببرن بیمارستان ولی میلاد یهو داد زد گفت : نه تکونش ندید!

آرش: آره راست میگه ممکنه نخاش آسیب ببینه ، الان زنگ میزنم اورژانس .

از اونجایی که این ویلا نزدیک به شهر نبود قطعا تا اورژانس بیاد طول میکشید ، خون خیلی زیادی از دست داده بودم ، احساس خستگی و خواب شدیدی در حین اون درد وحشتناک داشتم ، حدسشو میزدم ، دارم از کمبود خون بیهوش میشم و انرژیمو از دست میدم! توی لحضات اخر فقط صدای میلاد رو می شنیدم که میگفت سعی کن بیهوش نشی! خون خیلی زیادی از دست داده ! پس چی شد این اورژانس! گندش بزنن! یاسمن؟؟ یاسم... ، دیگه صداها برام گنگ شد و به تاریکی مطلق فرو رفتم ...

میلاد :

 

 

وقتی که کمر یاسمنو دیدم حسابی ترسیدم ، کمرش علاوه بر اینکه شدید کبود شده بود خونریزی هم کرده بود! خواستن به ماشین انتقالش بدن ولی نزاشتم، ممکن بود به نخاش آسیب ببینه، هنوز منتظر اومدن اورژانس بودیم ولی یاسمن از خونریزی زیادش داشت بیهوش میشد و تمام انرژیشو از دست داده بود ، صداش کردم و سعی کردم نزارم بیهوش شه ولی غیرممکن بود که این همه خون از دست بدی و بتونی تحمل کنی ، همه جا غرق در خون شده بود ، مهمونی به هم خورده بود ولی جهنم ، اورژانس اومد ، با تمام مراقبت و حفاظت و آروم گزاشتنش تو تخت ، آرش و آروشا داشتن با ماشین دنبال اورژانس میرفتن ولی به نازنینم گفتم بیاد هرچی باشه مسئولیتش با ماست!

ویرایش شده در توسط Y.B

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

22

 

آروشا:

 

 

رفتیم بیمارستان ، یاسمن رو با تخت به اورژانس انتقال دادن ، خواهر و دوست نازنینم به دلیل از دست دادن خون زیاد بیهوش شده بود و چشماشو بسته بود و کبسول اکسیژن بهش وصل کرده بودن ، خیلی نگرانش بودم و داشتم از استرس میمردم ، برگشتم سمت آرش ،

+ آرش حالش خوب میشه؟

معلومه که خوب میشه ، نگران نباش!

دکتر برای بررسی شرایطش اومده بود ، به آرومی برگردوندنش و دکتر کمرشو نگاه کرد ، کبودی های وحشنتاکی با لایه های خون روی کمرش نقش بسته بود ، دکتر تا کمر یاسمنو دید سریع به پرستارا گفت که از کمرش عکس بگیرن ، من و آرش برای چند ثانیه همدیگه رو نگاه کردیم ، پرستارا برای عکس تختو سریع انتقال دادن ، منو آرش و نازنین هم دنبالشون رفتیم ، ولی دکتر گفت که لطفا اول برید هزینه های عکس و تخت و اورژانس و بقیه ی چیزا رو حساب کنید .

آرش: آروشا من حساب میکنم سریع بر میگردم اگه مشکلی پیش اومد بهم زنگ بزن ، گوشیت که شارژ داره؟

آروشا: وای نه شارژش تموم شده .

نازنین: میتونه از گوشی من زنگ بزنه ، شارژش هنوز مونده . بعد از عکس و همه ی مراحل دکتر آرشو صدا گرد که بیاد تو و خصوصی صحبت کنن! وای دیگه داشتم میمردم ! وقتی که آرش اومد بیرون ، من و نازنین بلند شدیم و پرسیدیم : چی شده؟

و اونجا آرش فقط سرشو آورد بالا و مارو نگاه کرد !

با نگاهی که‌ کرد فهمیدم حال یاسمن اصلا خوب نیست!

 

 **************************

 

میلاد :

 

**************************

 

رفتم بیمارستان ، وقتی که رسیدم از منشی پرسیدم کجاست که گفت خط زرد رو دنبال کنید ! دنبال کردم و از چیزی که دیدم خشک شدم ، آروشا روی صندلی نشسته بود و گریه میکرد و نازنین دلداریش میداد و سعی میکرد آرومش کنه ، آرش هم هی راه میرفت و با چند نفر تماس می گرفت ، به بالای سرم نگاه کردم ، روی تابلو نوشته شده بود : " اتاق عمل " ، هاج و واج به در اتاق عمل نگاه کردم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

23

عمل بعد از چندین ساعت تموم شد ، گذر ساعت رو احساس نکردم ، وقتی که یاسمن رو با تخت اوردن بیرون در حالی که کلی سیم بهش وصل بود و همچنین کبسول اکسیژن هم بهش وصل کرده بودن ،همه رفتیم سمت تخت ، آرش و آروشا و نازنین با تخت رفتن به اتاق بیمار ولی من که حتی جرات هم نکرده بودم ازشون بپرسم چی شده منتظر موندم تا دکتر بیاد ، وقتی که دکتر اومد بیرون یه لحظه از حرکت سریع من به سمتش ترسید .

میلاد : دکتر چی شد؟

دکتر: عمل موفقیت آمیزی بود

با شنیدن این حرفش آرامش گرفتم ، ولی با جمله ی بعدش گیج شدم ،

دکتر ادامه داد: ولی باید چند تا عمل دیگه هم حتما انجام بشه ! - برای چی دکتر؟

دکتر یه نگاهی به من انداخت و گفت :

- مگه شما خبر ندارید؟

- از چی؟

- ضربه ای که به کمرشون خورده به نخاعشون برخورد هم داشته ، مشکل ضایعه ی نخاعی بوده !

خدای من ، به خاطر ضربه ای که رکسانا به کمرش زد احتمال این بود که برای همیشه فلج بشه ، باورش خیلی برام سخت بود ، گنگ از دکتر پرسیدم : - یعنی فلج شده و نمیتونه راه بره یا تکون بخوره؟

- باید چند تا عمل دیگه هم انجام بشه تا بتونم نتیجه قطعی رو بگم .

این یعنی خوب شدنش هنوز قطعی نیست ، گنگ رفتن دکتر رو نگاه کردم ، حالم اصلا خوب نبود ، دستمو کردم تو جیبم که متوجه شدم از دوران جاهلیت قدیم هنوز یه نخ سیگار مونده برام ، رفتم توی محوطه تا سیگار بکشم ، سیگارو خیلی وقت بود ترک کرده بودم ولی الان واقعا به این یه نخ نیاز داشتم!

نازنین اومد و نشست کنارم ، سیگار رو از دستم گرفت و پرت کرد روی زمین ، با جدیت برگشتم سمتش و نگاهش کردم .

نازنین: مگه بهم قول ندادی دیگه سیگار نمیکشی؟

میلاد: ولم کن نازنین الان اصلا اعصاب تو ندارم .

برگشتم و رو به رو رو نگاه کردم ، همینجوری به نیم رخم زل زد ، بعد از کلی سکوت صداشو شنیدم :

+ دوسش داری ؟

جوابی نداشتم ، از عصبانیت و گیجی دوباره سیگار رو از روی زمین برداشتم و کشیدم ، سعی کردم برگردم سمتش و توی صورتش داد بزنم " نهه" ، ولی نتونستم ، یه جایی ته قلبم نمیزاشت این کارو بکنم .

+ پس دوسش داری ... .

برگشتم و خنثی نگاهش کردم ، انگار لال شده بودم ، گونم رو بوسید و گفت :

+ حتما خوب میشه داداش ، نگران نباش

بلند شد که بره ، یه نگاهی بهم انداخت و برای اینکه جو روحیمو عوض کنه با لحن شیطون گفت :

+ ولی مثل اینکه باید خودمو برای خواهر شوهر بازی آماده کنم

ویرایش شده در توسط Y.B

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

24

بعدشم یه چشمک بهم زد و رفت ، از این جملش خندیدم ، رفتاراش دقیقا مثل خودم بود ، هم رفتاراش هم اخلاقش،هر وقت کسی رو ناراحت میدید جوشو عوض میکرد . سیگار رو توی سطل آشغال انداختم و به سمت داخل بیمارستان حرکت کردم .

 

 

ویرایش شده در توسط Y.B

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×
×
  • جدید...