رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
یارا

داستان کوتاه دکترای عاشقی/یارا انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 3

 

جلوی آینه داشتم موهام رو شونه می کردم ،امروز پنجشبه بود و هر پنجشنبه با بچه ها به کوه می رفتیم ،اولش فکر می کردم تو زندگی هر کاری رو که انجام می دم مثبت هستن اما بعدها فهمیدم که تنها کار مثبتم همین کوهنوردی بوده ، بگذریم ، دیگه کامل آماده شدم و منتظر میلاد نشستم  . تو این مدت به فکر جشنی بودم که قرار بود برگزار کنم به این فکر که کی رو دعوت کنم که یه زمانی باهام دوست نبوده  ،  به این فکر که جشن رو چطوری برگزار کنم که ترلان خوشش بیاد ، تو همین فکر ها بودم که صدای بوق ماشین میلاد من رو از افکارم دور کرد . سریع ژاکت سیاهم رو از رو دسته مبل برداشتم و تنم کردم و با کوله کوهنوردیم که روی دوشم انداختم از خونه بیرون زدم .

ماشین میلاد پایین تر از در خونه ام ایستاده بود زیر لب غرغری کردم و کوچه رو پایین اومدم تا بالاخره بهش رسیدم ،نیش میلاد تا بناگوشش باز بود تا من رو دید ابروهاش رو بالا انداخت و گفت. 

میلاد : گفتم بزار قبل کوهنوردی یه تکونی بهت بدم تا پاهات خواب نره .

بعدم دوباره خندید اما این بار با صدا خندید. من هم با اخم یه چشم غره براش رفتم و توی ماشین نشستم .

من : زهرمار. بزار بریم کوه بهت نشون بدم چی کار کنی تا پای طرف مقابلت خواب نره.

میلاد با ترسی که تو صداش داشت خندید و گفت : یا جد سادات ،خدایا من خود را به تو می سپارم ،مرا از دست این دام شیطانی برهان.

می خواست باز هم به چرت و پرت هاش ادامه بده که یکی کوبیدم سرش . اون هم ساکت شد و حرکت کرد...

تو راه بدون هیچ حرفی با دوست دخترهام چت کردم و کلی وعده وعید بهشون دادم انقدر غرق نقش بازی کردن شدم که نفهمیدم کی به کوه رسیدیم ،داشتم با ترلان حرف می زدم که میلاد صدام زد  حواسم رو از گوشی گرفتم و به روبه رو نگاه کردم ، کوه درست روبه روی من خودنمایی می کرد جوری بزرگ بود که یه لحظه تنم لرزید جوری که فکر می کردم کوه فقط می خواد برای من  بزرگیش رو به رخ بکشه و بگه که من هیچ چی نیستم . با صدای اس ام اس گوشیم دوباره سرم رو توی گوشی کردم . میلاد ماشین رو کنار یه درخت بزرگ پارک کرد و از ماشین پیاده شد من هم کمی بعد از اون از ماشین پیاده شدم و به سمت آلاچیق همیشگی مون رفتیم . بچه ها قبل از ما اونجا جمع شده بودند وقتی به آلاچیق رسیدیم بچه ها به سمتمون برگشتن ،جمع همه دختر باز های تهرون جمع بود ،بچه ها برامون جا باز کردن تا بشینیم، میلاد شکمو ننشسته ناله کرد.

میلاد : آقـــــــا من گشنمه.

یکی از بچه ها که اسمش آرش بود گفت : می دونستیم یه شکمو داریم قبل از این که برسین صبحونه سفارش دادیم ، اونم چی داش میلاد املت و نیمرو با پیازه دوبل.

میلاد که خیالش از بابت صبحونه راحت شده بود دیگه ساکت شد و هیچ چی نگفت.

بعد اینکه صبحونه رو مفصل خوردیم ، آماده شدیم برای کوهنوردی کردن . برای اینکه به دامنه کوه برسیم باید از دکه فروشی ها رد می شدیم ، یکی از دکه ها اسباب بازی فروشی بود که جلوی دکه از اون مار مصنوعی ها می فروخت ، وقتی مار رو دیدم یه فکری به سرم زد و بدون این که بچه ها بفهمن از اون جا یه مار مصنوعی گرفتم و پیششون برگشتم. تو راه با میلاد بودم و داشتیم باهم از خبرهای داغ اینترنت حرف می زدیم که من گفتم.

من : تو راه که توی اینترنت بودم نوشته بود تازگی ها یه مار همین جا پیدا کردن و با بررسی هایی که روش انجام دادن فهمیدن مار تولید نسل هم کرده و گفته بودن مواظب باشیم.

بعد حرفم میلاد رنگش پرید اما به روی خودش نیاورد : چرت گفتن . واقعی هم باشه ما که از مار نمی ترسیم !! می ترسیم ؟!

خندیدم و سرم رو به نشانه نه تکون دادم....

 

 

@N.a25

ویرایش شده در توسط یارا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 4

وقتی که به دامنه کوه رسیدیم خیلی آروم و یواش مار مصنوعی رو پشت سر میلاد انداختم و به سمت آرش برگشتم و خودم رو مشغول صحبت با آرش کردم. یکم بعد صدای جیغ و داد دختر هایی رو که کنارمون بودن رو شنیدیم و به سمتشون برگشتیم. بعد جیغ و داد دخترها میلاد متوجه مار شد و بدتر از دخترها شروع به دویدن کرد و جیغ زد. دو دقیقه بیشتر طول می کشید صد در صد میلاد سکته رو زده بود، با خنده به سمتش رفتم و جلوی دهنش رو گرفتم و همه چی رو توضیح دادم، اون هم آتیشی و با خشم گفت. 

میلاد : ای بمیری، درد و مرض بگیری بمیری، بی شعور. 

من : داداش من آمپرت بالا نره گفتم قبل کوهنوردی پاهات خواب نره. 

این رو گفتم و بلند بلند خندیدم که به دنبال من همه بچه ها هم خندیدن. تو حال و هوای خودمون بودیم که یکی از همون دخترها به سمت من اومد و دست به کمر  و با قیافه شاکی روبه روی من ایستاد. 

دختره : خجالت نمی کشی؟! این جا جای این بچه بازی هاست!! انگل جامعه. می خوای شوخی کنی یه جای مناسب شوخی می کردی  مگه جا قحط بود؟!! 

دیدم همونجوری اون جا وایسم می خواد تا صبح زر بزنه پس بی توجه بهش به سمت کوه برگشتم و از کوه بالا رفتم. راستش رو بگم از دختره خوشم اومد جوری فکرم رو درگیر کرده بود که کل مسیر رو فقط به اون فکر می کردم، به نظرم اون دختری با جرئت و در عین حال عادی بود. بعد کوهنوردی به آلاچیق برگشتیم و نهار سفارش دادیم. به پشتی تکیه دادم و اطراف رو نگاه کردم درست کنار ما یه آلاچیق دیگه ای هم بود که دیدم همون دختر با بقیه دوست هاش اونجا نشسته بودن، نهار رو خوردیم و آماده شدیم که بریم من قبل از بچه ها بلند شدم و تو یه برگ کاغذ شماره ام رو نوشتم و برای دختره پرت کردم. درسته کاغذ رو پاره نکرد اما بی اعتنا بهش کاغذ رو توی  جیبش گذاشت. اولین باری بود که من سپهر هادیان به یه دختر شماره می دادم ، چون دیگه این من بودم که عاشق شده بودم، بهتره بگم این پنجشنبه بدترین پنجشنبه عمرم بود چون ناامید برگشته بودم. 

تو خونه داشتم تلویزیون تماشا می کردم و همراه با اون اسم افرادی رو که باید تو جشن دعوت می شدن رو لیست می کردم... 

آخرین نفری که باید دعوت می کردم ترلان بود گوشی رو برداشتم و گرفتمش. 

بعد سه بوق برداشت. 

ترلان :...

من : سلام، خوبی؟! می گم این یکشنبه جشن می گیرم خواستم تو هم باشی اون هم به عنوان مهمان ویژه. 

ترلان :...

من : اره هر کسی رو دوست داشتی می تونی دعوت بکنی. 

ترلان :... 

من : بای. 

بعد این که خیالم از بابت مهمونی راحت شد رو مبل خوابم برد...

 

 

@N.a25

 

 

 

ویرایش شده در توسط یارا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 5

همه جای سالن رو خوب زیر و رو کردم هیچ کم و کاستی نداشت، می خواستم مهمونی از هر جهات خوب به نظر بیاد تا ترلان بیشتر جذبم بشه یعنی بیشتر باورش بشه که مرد رویاهاش رو پیدا کرده. 

ساعت نزدیک های 6 بعد از ظهر بود تقریبا بیشتر مهمون هام اومده بودن. سرم خیلی شلوغ بود خب کار میزبان همینه هر دفعه با یکی مشغول صحبت کردن بودم، داشتم با دوست پدری میلاد درباره بیزینس حرف می زدم که میلاد صدام زد. به گوشه سالن که میلاد وایستاده بود رفتم. 

من :چیه؟! 

میلاد : پس دختره کو؟! 

من : هنوز نیومده، چند دقیقه پیش باهاش حرف زدم گفت 7 می رسن. 

میلاد یه نیشخند زد و گفت : داداش عجب مهمونی گرفتیا، دمت گرم. 

سرم رو به نشونه خجالت پایین اوردم و گفتم: ما اینیم دیگه. 

یه ساعت بعد ترلان با دوست هاش وارد سالن شد من هم به سمتشون رفتم یکی از دوست های ترلان همون دختره بود که تو کوه دیدم. از دیدنش خوشحال شدم و هول کردم جوری که ترلان رو رد کردم و به سمت دختره رفتم و اول با اون احوال پرسی کردم. بعدش که چهره ناراحت ترلان رو دیدم به خودم اومدم و خم شدم و دست ترلان رو بوسیدم و به داخل سالن راهنماییشون کردم... 

بعد این که ترلان رو به عنوان مهمان ویژه دعوت کردم، بیشتر وقتم رو صرف کسب اطلاعات از دختره کردم و فهمیدم که اسمش ماراله و دو سال از من کوچکتره و وضع مالی خانوادش متوسط هست. 

بعد دیدن مارال به جای اینکه رو هدفم متمرکز باشم فقط به دنبال این بودم که خودم رو به مارال نزدیک بکنم که یه جورایی هم موفق شدم نظر مارال رو جلب کنم. وقتی دیدم مارال موافق به نظر می رسه گفتم. 

من: شماره ام رو که داری بهم زنگ بزن، اگه زنگ بزنی و بگی موافقی قید همه دوست دختر هام رو می زنم. 

بعد این حرفم مارال یه لبخند رو لب هاش نشوند و از من دور شد...

بعد کلی رقص و پایکوبی و جرئت حقیقت بازی کردن و سالن رو منفجر کردن مهمون ها از من خدافظی کردن و کم کم سالن خالی شد. آخرین نفری که از من خدافظی کرد میلاد و دوست دخترش مینا بودن. 

خیلی خسته بودم تالار رو به خدمتکار های اون جا سپردم و یه راست به خونه برگشتم و روی تختم ولو شدم، همه فکر و ذکرم درگیر مارال بود، باورم نمی شد که عاشق شده باشم اما این واقعیت داشت. با این همه فکر مشغولی بالاخره چشم هام بسته شد...

 

 

 

 

 

@N.a25

 

ویرایش شده در توسط یارا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارات 6

سه هفته از مهمونی گذشته بود ولی هنوز خبری از مارال نشده بود. درسته که هر روز با یه دختر در حال گشت و گذار بودم اما باز هم احساس دلتنگی و خفگی می کردم. 

همیشه وقتی بچه ها از عشق و عاشقی حرف می زدن مسخره شون می کردم اما حالا خودم به درد عاشقی مبتلا بودم.

تو پارک با ترلان قرار داشتم، باهم بستنی می خوردیم و درمورد کارخانه پدرش حرف می زدیم هدفم از دوستی با ترلان این بود که از طریق اون بتونم نصف سهم کارخونه رو به دست بیارم تا بتونم با فروختن سهام خودم پولدار بشم و تقریبا نصف راه رو طی کرده بودم چون الان ترلان درباره دعوا با پدرش بهم می گفت. بعد کلی حرف زدن از هم دیگه خدافظی کردیم. 

تو راه برگشت به خونه بودم که یه ناشناس به موبایلم زنگ زد ، گوشی رو برداشتم و وقتی صدای مارال رو شنیدم پام رو روی ترمز گذاشتم و وسط خیابون ایستادم. باهام برای امروز قرار گذاشت و از من خواست جا و مکانش رو خودم بگم، بعد این که گوشی رو قطع کردم متوجه صدای بوق ماشین های پشت سرم شدم و سریع حرکت کردم. 

نرسیده لپ تابم رو روشن کردم و دنبال یه کافی شاپ شیک گشتم. یه جای خوب پیدا کردم و آدرسش رو برای مارال فرستادم و به صندلیم تکیه دادم و از خوشحالی خنده روی لب هام نشست. یکم بعد به سمت کمدم رفتم و یه کت شلوار شیک به رنگ آبی آسمانی با یه لباس سفید تنم کردم و راه افتادم میخواستم سریع تر از مارال برسم تا خودی نشون بدم اما وقتی به کافه رسیدم مارال اون جا بود و منتظر داشت اطراف رو نگاه می کرد. سریع به سمتش رفتم و روبه روش نشستم. کلی باهم گپ زدیم و بالاخره بعد این که کلی از هم اطلاع کسب کردیم  تونستم بله مارال رو بگیرم، مارال از من قول گرفت که با همه کات کنم من هم به وعدم عمل کردم و جلوی خودش به همه زنگ زدم و باهاشون بهم زدم. وقتی مارال خیالش راحت شد دوتا کیک با قهوه ترک سفارش داد... 

دوماه بعد

دو ماه از دوستی من و مارال می گذشت و من همه پول هایی رو که از طریق حرفه ام به دست آورده بودم به خاطر عشقی که به مارال داشتم خرج کردم جوری که دیگه پولی برام نمونده بود و از میلاد قرض می گرفتم. 

این اواخر رابطه من و مارال سرد شده بود و مارال به تماس هام جواب نمی داد درست مثل خودم که وقتی از دخترها استفاده می کردم ولشون می کردم. کلافه شده بودم، نمی تونستم فضای ساکت خونه رو تحمل کنم و از خونه بیرون زدم، به سمت آپارتمان مارال رفتم و زنگ خونشون رو زدم اما کسی جواب نداد، بی حال رو پله جلوی در خونشون نشستم و برای مارال پیام زدم اما به جای این که پیام بده بهم زنگ زد اما خودش نبود یکی از دوست هاش بود. پیغامش این بود:مارال دیگه تو رو نمی خواد اون داره عروسی می کنه دیگه دست از سرش بردار، اون برای همیشه می ره خارج از کشور، دیگه به خونشون نرو و برای پدر و مادرش مزاحمت ایجاد نکن... 

 

 

 

 

ویرایش شده در توسط یارا

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 7

بعد این که گوشی رو قطع کرد موبایل رو روبه روی خودم نگه داشتم و به اسم مارال که روی صفحه موبایل دیده می شد خیره موندم . حالم خوب نبود داشتن قلبم رو فشار می دادن و احساس خفگی می کردم . با همون حال بد راه افتادم تا خودم رو به خونه برسونم . با هر قدمی که بر می داشتم یه بار دنیا به دور سرم می چرخید . دیگه نمی تونستم به راهم ادامه بدم و از حال رفتم ...

وقتی به هوش اومدم سرم درد می کرد . با زبونم لب های خشکیده ام رو خیس کردم و به سرم توی دستم نگاه کردم . چشم از سرم گرفتم و به در خیره شدم نمیدونم چرا با این که می دونستم که مارالی دیگه وجود نداره اما باز هم دلم می خواست کسی که از اون در میاد تو مارال باشه اما وقتی در اتاق باز شد این میلاد بود که به اتاقم اومد . وقتی دید به هوش اومدم سرش رو به حالت بچگانه ای خم کرد و کنارم روی تخت نشست .

میلاد : دوستمون حالش بده الان چطوره ؟ خب  بهتر مثل بچه آدم بگی چت شده .

میلاد رو پسش زدم و با عصبانیت صورتم رو به جهت مخالف چرخوندم : به تو ربطی نداره .

بعد از کمی مکث بینمون صدای کفش های میلاد حاکی از این بود که می خواد از اتاق بیرون بره پس رو تخت نشستم و ناله کردم : نرو. میلاد تنهام نزار . من شکستم ..من دیگه زنده نیستم ..من بدون مارال هیچم می فهمی هیچ .

میلاد به سمتم اومد و بغلم کرد . اخ که چقدر به بغلش نیازمند بودم محکم به خودم فشردمش و مثل بچه ها زار زار گریه کردم .

میلاد : گریه کن پسر . گریه کن تا یکم خالی بشی . بعد بهم بگو دقیقا چه اتفاقی افتاده .

ده دیقه بعد دیگه گریه ام بند اومد اما هنوز هم با همون حال دپرس تو بغل میلاد بودم . میلاد هیچ چی نمی گفت چه خوب بود که درکم می کرد . دیگه خودم رو ازش جدا کردم و به تختم تکیه دادم و شروع کردم به توضیح دادن کل ماجرا.

من : و حالا من موندم و یه دنیا تنهایی . میلاد انگار تمام دنیا دارن به من فوش می دن . کار ما رو باش یه زمانی کارم بازی دادن دخترای بیچاره ای بود که فکر می کردن قراره مثل کوه پشتیبانشون بشم اما من چیکار کردم اون ها رو بازی دادم و از خودم رنجوندم . اون ها از من پیش خدا شکایت کردن و من به این درد دچار شدم . دکترای عاشقی حالا خودش از یه پرفوسور عاشقی شکست خورده .

میلاد دستم رو گرفت و بهم خیره شد : پس چرا آه اون ها دامن من و بچه ها رو نمی گیره ؟ چه تاوانی سپهر ؟! تو برای این که زنده باشی و یه سقفی بالا سرت باشه همچین کاری می کردی . همه چی درست میشه پسر مطمئن باش اون هم تاوانش رو پس میده .

پوزخندی زدم : این ها همش یه توجیهن میلاد . شما هم درس بگیرین و دیگه این بازی کثیف رو ادامه ندین که بد می بینین . آره مارال هم تقاص کارش رو پس میده درست مثل من اما من بخشیدمش چون هنوز هم که هنوزه عاشقشم و دوستش دارم .

@N.a25

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...