رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
*Dr

رمان روزهای فراموش شده | *Dr کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت5

وای خدا مثل اینکه دیررسیدم وحرفاشون تموم شد.کمی بعد باباهم درحالی که بیش ترناراحت بود تاعصبانی ازخونه بیرون رفت.

ومامان هم خودش روبا گلای باغچه مشغول کرد.

انگارنه انگار...کمی مرددبودم اما دلم روبه دریازدم وپایین رفتم.مامان همچنان سرش با گل ها گرم بود.

بادیدنم به طرفم برگشت وبالبخندگفت

- بیدارشدی ؟

می خواستم بگم پ ن پ روحمه. ولی خب روی گفتن این حرف رو نداشتم.

مامان با لحن حسرت باری گفت

-قبلا کسی این حرفو بهت می زد می گفتی پ ن پ روحمه؟

باشنیدن این حرف چشمام گشادشد.

طوری که مامان پرسید

- چی شد؟ 

زمزمه کردم

- هیچی.

این حرف برای چیزی که می خواستم بپرسم مصمم ترم کرد.بلندتر ادامه دادم

- این پسره این جا چی کار داشت؟

مامان که دیگه کلا فکر ونگاهش ازگل ها منحرف شده بودو مستقیم توچشمای من نگاه می کرد پرسید

- کدوم پسره؟

- کامیار دیگه چرا باباداشت باهاش دعوا می کرد؟ 

مامان لب گزید

- اممم نمی دونم یه مشکل کاری براشون پیش اومده.

 - یعنی به خاطریه مشکل کاری بابا این قدرعصبانی بود؟

مامان که انگار دستپاچه شده بود گفت

خب باعث شده خیلی ضررکنن اونم به خاطر کامیار .

حرفای مامان رونمی تونستم درک کنم اون طور که فهمیده بودم کامیار وعمو دکتر بودن.

اما بابای من یه معلم بود.ایناچه شراکت کاری می تونستن باهم داشته باشن؟

- ببین عزیزم منم مثل تو چیز زیادی نمی دونم.الکی فکرخودتودرگیرنکن.بیا بریم بالا هواداره تاریک می شه.

باهم توی خونه رفتیم.ناخودآگاه راه اتاقم رودرپیش گرفتم.

- آوا ؟کجا می ری؟

به طرف مامان برگشتم لحنش بیش تر شبیه این بودکه برای چی داری میری تواتاقت؟

بلاتکلیف بین راه ایستادم اون اتاق جایی بودکه توش واقعا احساس راحتی می کردم.امادلم نمی خواست عین کسی که اصلا وجودنداره باشم.راه رو برگشتم.

مامان به یکی ازصندلی های کنار اپن اشاره کردوگفت

- بیا این جا بشین.

کنارش نشستم.

لب تاپی که گوشه اپن بود رو روشن کرد.کنجکاوبودم بدونم چی می خوادبهم نشون بده.

- نگاه کن.

به صفحه لب تاپ نگاه کردم.وای خدا چه قدر قشنگ بودن.

- قشنگن؟

به زحمت نگاهم رو از عکس اون توله سگای کوچیک قشنگ گرفتم وبا لبخندی که بی اختیار رولبم اومده بود گفتم

- آره خیلی

مامان همین طور عکس نشونم می داد.تا این که با دیدن یکی ازعکسا به دهنم ازتعجب باز موند.

توی عکس من یه توله سگ خیلی کوچیک روبغل کرده بودم وداشتم باشیشه بهش شیر می دادم.مامان عکسای بعدی رونشونم داد توبیش ترعکسا من ویه عده دختر پسر دیگه هم کنار حیوونا بودیم.

اکثرشون عیادتم اومده بودن یه عده روهم نمی شناختم.

ویرایش شده توسط *Dr

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت6

همین طورمحوعکسابودم نمی دونم چرا بادیدنشون این قدرحالم خوب شده بود.

مامان نگاهی بهم کردوپرسید

- این عکساحال وهواتوعوض کرده؟نه؟سرتکون دادم

- آره .

مامان دستشو رو شونم گذاشت

- مثل همیشه. می دونی تو از بچگی عاشق حیوونابودی.وقتی بزر گ ترشدی ورفتی مدرسه درست خیلی خوب بود.باباتم ازاون روز اول بهت می گفت خانم دکتر.خلاصه تورفتی دبیرستان رشته تجربی هم قبول شدی.کنکوردادی اما..

 - اماچی ؟قبول نشدم.

 - چرا قبول شدی. پزشکی هم قبول شدی اونم دانشگاه دولتی.  می دونی هیچ وقت یادم نمی ره اون روزی رو که خبر قبولیت رو به من وبابات دادی.ازت پرسیدیم پزشکی قبول شدی توهم گفتی آره بابا بهت گفت از این به بعد دیگه لازم نیست بریم مطب دکترای دیگه خودمون یه خانم دکتر داریم.

اماتوخندیدی وگفتی ولی بابا من که نمی تونم کاری براتون بکنم.بابات تعجب کردو گفت چی؟بعدم خندیدوگفت خودتو دست کم نگیردخترم تویه چشم به هم زدن می شی یه خانم دکتر درست حسابی. توهم باشیطنت خندیدی وگفتی خانم دکترکه می شم ولی نه خانم دکترآدما درواقع می شم خانم دامپزشک.بابات اول خیلی تعجب کردبعدخیلی ازدستت ناراحت شد فکرنمی کرد این شغل مناسبی برات باشه.نگران بودکه بعدازفارغ التحصیلی بیکاربمونی وسرخورده بشی به خاطرهمین باهات مخالفت می کرد اما بالاخره تسلیم شدوتو هم با موفقیتات،بانمره های خوبت وباکمکایی که باچیزایی که یاد می گرفتی به حیوونا می کردی باعث شدی بابات بهت افتخارکنه."اون شب مامان با من کلی حرف زد.دردودل کرد.خاطراتم رو گفت.ضمنالب تاپ که فهمیدم مال خودمه روبهم دادتا با دیدن عکسا ویه سری تحقیقا به دانشگاهم مربوط می شد دوباره رشته ای که عاشقش بودم رو به یاد بیارم

پارت7

***

- وای آوا این چه سرو وضعیه؟

این حرف رو شیرین درحالی که دست به کمرتوچارچوب در وایساده بود زد.باتعجب نگاهش کردم وجواب دادم

- مگه سرو وضعم چشه؟

- چشه؟این گوشم نیست.

نگاهم روازش گرفتم وهمونطورکه مقنعم رومرتب می کردم زمزمه کردم

- بی مزه.

-  شنیدما.ولی از شوخی بگذریم جواب سوال من روبده این چه سرو وضعیه؟

این دفعه یه نگاه ازتو آینه به خودم کردم ببینم لباسم ایرادی چیزی داره که  شیرین مثل طوطی هی این یه جمله روتکرار می کنه. اما هرچی به خودم زل زدم نفهمیدم مشکلم چیه. 

- چرا زل زدی به خودت نکنه قیافه خودتم یادت رفته بود؟

- آدم قیافشم یادش بره آینه ریخت قشنگشو بهش نشون می ده.می خوام بدونم تیپم چشه؟که تو این جوری به من نگاه می کنی.

دوباره قیافه حق به جانب گرفت و گفت

- چش چیه؟این...

حرفشو قطع کردم

- خب بابا مشکلم چیه؟

- سرتاپات مشکله.مگه می خوان ببرنت کشتارگاه ؟البته گاو رو می برن اون جا بلا نسبته گاو که از تو مفیدتره.یاشوهرنداشتت مرده که عین کلاغ سرتاپا سیاه پوشیدی؟بابا ناسلامتی بعد دوماه داری برمی گردی دانشگاه.بابا اینا هیچی ملت مجلس ختمم می رن یه رژی چیزی به اون صورتشون    می مالن.

- پوفی کشیدم

- خودت داری می گی دانشگاه نه سالن مد یاعروسی عوض این حرفا بجنب دیرنکنیم تو دانشگاه استادا  نمی گن بعد ازاین همه مدت چرا بدون آرایش اومدی.می گن چرا دیراومدی.

به سمت در راه افتادم که شیرین دستم رو گرفت وبه سمت خودش کشید.

- آی چی کار می کنی؟   

- تو فکر کردی من می ذارم با این ریخت پاتو از این دربیرون بذاری؟خب اگه این جوری فکرکردی سخت دراشتباهی.

ازقرارمعلوم شیرین دوست صمیمیمه.از برخوردا و طرز حرف زدنش می شه فهمید که خیلی باهام راحته.اما من با اونم مثل بقیه رودروایسی دارم البته به نسبت باهاش راحت ترم شایدچون هم سنمه.امروز هم قراربودباشیرین به دانشگاه برم .چون گواهی وتاییدپزشکم رو داشتم.دانشگاه قبول کرد.چیزی که برام جالبه اینه که هیچ کدوم ازاستادا به خاطر دوماه غیبت، من رو ازکلاسشون حذف نکردن شایدچون دلیلم واقعا موجه بود. 

- خب،به به! حالا یکم ریختت قابل تحمل شد.

این قدر فکرم درگیر دانشگاه بود که نفهمیدم شیرین کی من رو آرایش کرد.نگاهی به خودم کردم خب خدا روشکر با یه آرایش مختصر سرو تهش رو هم آورده بود.

به ساعت نگاه کردم.

- دیگه واقعا دیرشده.

باهم ازاتاق خارج شدیم

ویرایش شده توسط *Dr

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 8

به محض اینکه ازاتاق خارج شدیم مامان از توی آشپزخونه دویید.به قدری سریع که من و شیرین ازتعجب نمی دونستیم چی بگیم.

بالاخره شیرین گفت

- خاله ماشاالله بزنم به تخته غزال تیزپایی هستی براخودت.

مامان هم چشمکی زد و جواب داد

- غزال مزال چیه؟یوزپلنگی ام واسه خودم.

من وشیرین بیش تر ازقبل مبهوت شدیم که یه دفعه شیرین زد زیرخنده ومامان هم همراهیش کرد.وای خدا ایناچه قدرالکی خوشن.

وقتی حسابی خنده هاشون رو کردن.مامان تازه فرصت کردیه نگاه به من بندازه.

نگاه کردن همانا وخارج شدن این جمله ازدهنش همانا. - این چه سرو وضعیه؟

من واقعا نمی دونم مامام من با شیرین تلپاتی داره شایدم شیرین دخترگمشده اشه.

وگرنه چرا جفتشون بایدیه جمله روبا یه مفهوم اونم باکلمات شبیه هم بگن.

شیرین با خنده گفت

- خاله منم همین روبهش گفتم.

مامان ادامه داد

حداقل یه لباس شادتر می پوشیدی.

شیرین دوباره خندید ویه نگاهی به قیافه کلافه من انداخت.مثل اینکه قیافم گویای همه چیزبودوشیرین رو وادار کرد که یه جا از شوخیاش درست استفاده کنه

- وای خاله جون همه مامانا به دختراشون می گن تیپ سنگین رنگین بزن.اون وقت شمابرعکسی می گم خاله شما یه کم بیش تر با مامان من معاشرت کن یه دستی به سروکله مامانم بکش . بلکه مثل شما بشه.

می خواستیم بریم که مامان نذاشت بعد از اینکه برامون اسفند دود کرد وعین کلاس اولی ها نفری یه لقمه  دستمون داد.

بالاخره اجازه بیرون رفتن روبرامون صادر کرد.

ویرایش شده توسط *Dr

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت9

سوارماشین شیرین شدم وبه سمت دانشگاه حرکت کردیم.ماشین خودم که تو  اون تصادف خیلی داغون شد.

البته می شد درستش کرد.اما نه پدرومادرم می ذارن من سوار اون ماشین بشم نه خودم دل ودماغ رانندگی چه با اون ماشین چه با ماشینای دیگه رو دارم.

شیرین تو راه تامی تونست حرف زد ومسخره بازی دراورد.اما من هیچی از حرفاش نفهمیدم چون واقعا اضطراب داشتم.

انگار باراولمه که می رم دانشگاه البته خیلی هم فرقی با بار اول نمی کرد.

تنها فرقش این بودکه فقط من بقیه رو نمی شناختم.

غیر از اینکه نگران افرادجدیدباشم نگران درسا هم بودم با این که تک وتوک یه چیزایی از درسا یادم بودوشیرین هم خیلی بهم کمک کرده بود اما دوماه غیبت مطلق تاثیر واقعا بدی رو درسم داشت.

ماشین از حرکت ایستاد.مثل اینکه رسیده بودیم. ازماشین پیاده شدیم و به محوطه دانشکده دامپزشکی رفتیم.

به محض ورود چندتا دختر به سمتمون اومدن و به من خیره شدن.

یکیشون ناباورانه گفت

- وای آوا خودتی؟خداروشکرکه برگشتی.

یکی دیگه گفت

- حالت چطوره؟بهتری؟

ومن چه قدر افسوس می خوردم که حتی اسم اون ها رو هم به یاد ندارم.

خود شیرین که این روزا همش پیشمه رو هم درست نمی شناسم چه برسه به اونا.خداروشکر کسی نپرسیدچیزی یادته؟ یا منو می شناسی؟ وگرنه واقعا حال بدم بدتر می شد.

باشیرین و اون دخترا وارد کلاس شدیم ترجیح می دادم اسمشون رو نپرسم چون حس حماقت بهم دست می داد.

به محض ورود به کلاس اول همه به من خیره شدن.ومن زیر نگاه سنگین سی چهل جفت چشم روی اولین نیمکت خالی که دیدم نشستم وشیرین هم کنارم نشست.

اون دخترا هم هرکدوم یه طرف پراکنده شدن. تا اومدن استادچندنفر احوالپرسی کردن.منم همون جوابای همیشگی رو طوطی وار تکرار کردم.

اما اکثرا بدون هیچ حرفی فقط به من خیره شده بودن.که واقعا اعصاب خوردکن بود.

 

ویرایش شده توسط *Dr

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت10

اولین روز دانشگاه بعد این همه مدت واقعا سخت بود.حرفای استادا رو یه خط درمیون می فهمیدم.اما بدترین چیز نگاه خیره استادا وبچه ها بود.

خداروشکر که تموم شد.وسایلم روجمع کردم و با شیرین از محوطه بیرون اومدیم وسوار  ماشین شدیم.

شیرین درحالیکه مشغول رانندگی بودپرسید

- امروز چطور بود؟

نمی دونستم چی جواب بدم.دروغ بگم یا راست.نمی دونم این جمله رو به زبون آوردم یا یه روال عادی واسه صحبت بینمون بودوشیرین به خوبی این رو می دونست.

به هرحال گفت

- راست بگو.

منم بی قید جواب دادم

- افتضاح بود.

شیرین دلداریم داد

- می دونم خیلی سخته.اما تو می تونی مطمئن باش.

دودل بودم اما دل به دریا زدم

- شاید بهتر باشه واحدامو عوض کنم.

شیرین با بهت به طرفم برگشت

- مگه من می ذارم.

طوری گفت که واقعا شوکه شدم.

.بامهربونی اضافه کرد

- آوا من کمکت می کنم.قول میدم.

بعدم دوباره رفت تو جلد سرخوشش.

- خب آوا خانم بعد از یه روز به قول خودت افتضاح می خوام یه جایی ببرمت که حال وحوصلت بیاد سرجاش.

بعد از مدتی از شهر خارج شدیم.به جایی رسیدیم  که پر از باغای سرسبز و قشنگ بود. از ماشین پیاده شدیم.

شیرین ازتوی کیفش کلیدی دراورد ودر روباز کرد وگفت

- خیلی خوشامدید به پناهگاه.خانم دکتر.

شیرین به شوخی به حالت احترام خم شد وتعارف کرد برم داخل.خودشم بعد من اومد تو.

باغ خیلی بزرگ و پر از درخت بود.گفتم شاید من رو آورده این جا تا حال وهوام عوض بشه.

اما شیرین من رو به ته باغ راهنمایی کرد.کنجکاو بودم بدونم اون جا چیه.               

ویرایش شده توسط *Dr

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت11                                       

وقتی رسیدیم.شیرین گفت

- بفرما اینم از این حالا بازم امروز افتضاح بود؟

واقعا شیرین می دونست چی میتونه حالمو خوب کنه .باهم به سمت جایی رفتیم که برای حیوونا درست کرده بودن.

قسمت ته باغ رو توری های فلزی کشیده بودن که توش پر از سگ بود. 

وارد حصار شدیم چند تا سگ به سمتم اومدن ناخوداگاه دستمو بردم وسرشونو نوازش کردم.

شیرین هم درحالیکه سگای دیگه رو نوازش می کرد گفت

- اونا رو یادت نمیاد؟ خودت نجاتشون دادی.

با اشاره به سگا اسم تک تکشون رو گفت.منم سعی کردم یادم بمونه.کمی بعد شیرین گفت بایدبره غذای سگارو که پشت ماشینشه بیاره.سرگرم بازی با یکی از سگا شدم که به خاطر رنگ پوستش که به نارنجی می زد،  اسمش روبی بود. 

احساس کردم صدای پا اومد. با همون حالت گفتم

- شیرین چه قدر طولش دادی. این بچه ها گرسنن.

اما صدایی نیومد یه لحظه ترسیدم نکنه دزدی چیزی باشه.پشتم به صدا بود به خاطر همین به سرعت برگشتم.که باعث شد گردنم به طرزبدی درد بگیره طوری که  چشمامو  از درد بستم.

- ببخشید.

این که صدای شیرین نیست.

با تعجب چشمامو باز کردم.که نگاهم به نگاه کامیار گره خورد.

تعجبم بیش تر شد توقع نداشتم این جا ببینمش.                                          

ویرایش شده توسط *Dr

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت12

یه کم که دقت کردم دیدم یه سبد تودستشه.انگار متوجه نگاهم شد.سبد رو بالا آورد وگفت

- اینو یه ساعت پیش پیدا کردم.داشتم از بیمارستان می رفتم خونه.

سبد رو ازش گرفتم وبازش کردم.دوتا توله سگ خیلی کوچیک بودن.معلوم بود بیش تر از دو روز از تولدشون نگذشته چون علاوه بر جثه ریزشون چشماشون هم کاملا بسته بود

.با نگرانی گفتم

- مادرشون چی؟

 جواب داد

- مثل اینکه همسایه ها مادره رو با سم کشتن چون مرغاشون رو می دزدیده.خیلی ناراحت بودم با این حال سعی کردم فکرمو روی توله ها متمرکز کنم.

- چیزی بهشون دادی بخورن؟

- نه ،فقط به ذهنم رسید بیارمشون این جا.

- معلوم نیست از کی شیر نخوردن دمای محیط هم اصلا براشون مناسب نیست. اینا باید یه جای گرم باشن.

 کامیار اما هیچی نمی گفت وفقط یه طور خاصی نگاهم می کرد.شاید فکر می کرد زیادی شلوغش کردم و دوتا توله سگ ارزش این کارا رو ندارن.اما من واقعا نگران بودم. 

تو همین لحظه صدای باز و بسته شدن درباغ برای بار دوم شنیده شدو کمی بعد شیرین با چند تا کیسه سنگین درحالیکه سرش پایین بود وآخ واوخ می کرد به سمتمون اومد.

همین که چشمش به کامیار که بیرون حصار ایستاده بود افتاد اخمی کردو با اکراه زیرلب سلام کرد. کامیار هم با چهره غمگین  سلامی به آرومی سلام شیرین داد.

برام جای تعجب داشت که شیرین همیشه بشاش چرا این طوری با دیدن کامیار تغییرحالت داده. شاید...نه آوا یادت باشه تو هیچی یادت نیست و تا اون موقع حق داستان بافی نداری.

صدای ناله یکی از سگا من رو به خودم آورد.قبل از اینکه به شیرین که با کنجکاوی به سبد خیره شده بود فرصت بدم چیزی بپرسه.ماجرا رو خلاصه براش تعریف کردم.

شیرین هم مثل من معتقد بود باید سریع تر به توله ها شیر خشک سگ بدیم.

که کامیار مداخله کرد 

- من ماشین همراهم هست چطوره آوا رو ببرم از اون ورم می رسونمش خونه

 شیرین با غضب گفت

- لازم نکرده.شما این جا می مونی به این بچه ها(سگای پناهگاه)شامشون رو می دی.من و آوا هم با می ریم دارو خونه دامپزشکی.

و بلافاصله دست من رو گرفت ومثل مادری که دست بچه کوچیکش رو گرفته من رو دنبال خودش کشید.

و من هم اون قدر از این رفتارش جا خورده بودم که قدرت هیچ واکنشی نداشتم و فقط دنبال شیرین می رفتم.

حتی نفهمیدم کامیار عکس العملش چی بود.فقط لحظه آخر صدای جابه جا شدن کیسه ها وصدای هیجان زده سگا رو شنیدم. 

چرا این کار رو کرد؟چرا به حرف شیرین گوش داد؟چرا مثل اون روز که بابا تو حیاط باهاش دعوا می کرد امروز هم دربرابر برخورد تند شیرین هیچ تلاشی برای دفاع از خودش نکرد؟حالا بابای من عموش بود و ازش بزرگ تر، اما شیرین چی؟اصلا چرا باهاش این طوری رفتار می شد؟

 اگه  یه مشکل کاری بود.پس این تنفر شیرین از کجا نشئت می گرفت؟ شیرین کجای این داستان قرار داشت؟

- رسیدیم سوارشو.

 با این حرف شیرین رشته افکارم پاره شد.وباسبدی که بغلم بود سوار شدم .

توی راه هیچکدوممون حرفی نزدیم و سکوت پیش اومده به علامت سوالای ذهنم پروبال داد.   

ویرایش شده توسط *Dr

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت13

-  آخیش بالاخره این فصلم تموم شد.

- حالا خوبه تو قبلا اینا رو یاد گرفتی.  شیرین درحالی که بدنشو کش و قوس می داد گفت

- آره ولی خب آموزش دادن علم از آموختن علم سخت تره همین الان به درک این جمله رسیدم.

خندیدم

- تا حالا دقت کردی همیشه هر کاری تو می کنی سخته؟

- نه عزیزم.درستش اینه که همیشه کارای سخت رو من می کنم.

ترجیح دادم ادامه ندم چون در هر صورت این دختر یه جوابی داره که بده. الان یه هفته از اون روزی که برای اولین بار بعد از دوماه به دانشگاه برگشتم یا شاید باید بگم یه هفته از اون روزی که کامیار رو تو پناهگاه دیدم  گذشته. با صدای ناله نوتلا به سمت سبدش رفتم و توی بغلم گرفتمش.

درهمون حال شیشه شیرش رو هم برداشتم وبهش دادم. نوتلا یکی از سگایی بود که کامیار به پناهگاه آورد.و من ازش مراقبت می کردم.چون مراقبت از توله سگا بدون مادرشون کار خیلی سختیه با شیرین تصمیم گرفتیم هرکدوم مراقبت یکی از سگا رو به عهده بگیریم.

شیرین هم متقابلا به جسی شیر داد. اوایل به قدری ضعیف و کوچیک بودن که با سرنگ مخصوص بهشون شیر می دادیم.اما تو این یه هفته به قدری بزرگ شده بودن که باشیشه،شیر می خوردن. البته شیشه هاشون از شیشه های معمولی کوچیک تر بود. وقتی شیر خوردنشون تموم شد

گذاشتیمشون تو سبدشون تا استراحت کنن. شیرین با علاقه گفت

- جسی چه قدر رشد کرده.

لبخند زدم

- آره هردوشون خیلی بهترشدن.

خیلی دلم می خواست سوالی که مدت ها ذهنم رو به خودش مشغول کرده از شیرین بپرسم.

تو این یه هفته تقریبا هر روز بیش تر وقتم رو با شیرین می گذروندم و طبیعتا باهاش صمیمی تر از قبل شده بودم.

اگه اون قدری که شیرین می گه باهم صمیمی بودیم پس مطمئنا قبل از این که حافظه ام رو از دست بدم موضوع رو می دونستم.

ویرایش شده توسط *Dr

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت14

با من من پرسیدم

- شیرین من و تو چطوری با هم آشنا شدیم؟

شیرین ابروهاشو بالا انداخت ویه دستش رو به کمر زد و گفت

- تو پارک به یه دختره شماره دادی اون نگرفت.بعد گفتی چی کار کنی که کاغذش حروم نشه دادی به من.بعدش باهم دوست شدیم ؛قرار بود بیای خواستگاریم که تصادف کردی.

وای خدا من کم استرس دارم این شیرین هم با این جوابش وضع رو بدتر می کنه. 

گفتم

- حالا خارج از شوخی.

این بار از حالت شوخش خارج شد

- خب من وتو تو دبیرستان با هم آشنا شدیم. درسته دوتا دختر هم سن وسال بودیم. اما خیلی فرق داشتیم.من همه جا رو می ذاشتم روسرم اما تو نه.اولش فکر می کردم خودت رو می گیری.خودمونیم اصلا ازت خوشم نمیومد.اما به مرور دیدم بهت سیصدوشصت درجه تغییر کرد .فهمیدم شاید به نظر آروم بیای اما شیطنتای خودتم داری.تا این که یه روز بحث از انتخاب شغل شد بیش تر کلاس می خواستن پزشکی بخونن.منم یکی مثل بقیه.اما تو تنها کسی بودی که گفتی شغل دیگه ای می خوای داشته باشی. یادمه چندنفر مسخرت کردن.اما تو نه تنها منصرف نشدی بلکه از شغلی که دوست داشتی دفاع کردی.اون موقع بود که من از خودم خجالت کشیدم.آره چون تو واسه خودت هدف داشتی هدفی که  عاشقش بودی. و واسش تلاش می کردی.و من فقط کورکورانه دنبال بقیه می رفتم.

نفسش رو با صدا بیرون داد و دوباره به حالت شوخش برگشت

- خلاصه که کمال همنشین در من اثر کرد من رو به دامپزشکی مفتخر کرد.وای آوا باورت  نمی شه قبلا این قدر از حیوونا مخصوصا سگ می ترسیدم الان خودم دارم یکیش رو بزرگ می کنم.دیگه دستپخت شماست دیگه.

تو همین لحظه در اتاق زده شد.مامان بود که گفت شروین برادر شیرین اومده دنبالش و دم در منتظره.

شیرین هم خدافظی کرد.

سبدجسی(سگش)رو برداشت و رفت.و فرصت نشد من سوالی رو که این همه براش عذاب کشیدم بپرسم.

ویرایش شده توسط *Dr

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 15

بعد از رفتن شیرین مامان همین طور توی درگاه ایستاد.

پرسیدم

- کاری باهام داری؟

- امروز از مطب بهمون زنگ زدن گفتن بریم اون جا.

متعجب گفتم

- چی؟الان؟

مامان تک خنده ای کرد

- الانه الان که نه حدود یه ساعت دیگه.

- چرا این قدر یهویی؟

- دکتر مهرپرور سرش خیلی شلوغه به خاطر همین هم مدت زیادیه که تو رو ندیده.امروز یکی از بیماراش کنسل کرده اونم تو رو جایگزین کرده.

- می خواسته پول از دست نده.

- اصلا هم این طور نیست.

تعجب کردم.مامان چطور این قدر با اطمینان صحبت می کردفکرم رو به زبون آوردم

- چطور مگه؟

من من کنان گفت

- خب این طور به نظر نمیومد.

این دفاع مامان از این دکتره یه کم عجیب بود.اصلا این روزا هیچ چیز برای من عادی نیست.

حس یه غریبه رو دارم که وارد زندگی یکی دیگه شده.

- زودتر آماده شو بریم.

با این حرف مامان از جام بلندشدم و به سمت کمد رفتم تا آماده بشم.

شاید رفتن پیش روانشناس باعث بشه کمتر فکر وخیال کنم.

بابا ماشین رو سرکار برده بود به خاطر همین مامان به آژانس زنگ زد.ده دقیقه بعد آژانس اومد دم در.

سوار ماشین شدیم و به سمت مطب حرکت کردیم.

ویرایش شده توسط *Dr

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت16

وارد مطب دکتر شدیم.برخلاف دفعه قبل کسی جز منشی تو اتاق انتظار نبود. منشی ازمون خواست روی صندلی ها بشینیم تا نوبتمون بشه. مثل این که هنوز یه مریض تو بود.

آوا ! مریض نه مراجعه کننده.یادت باشه خودتم جزوشونی. بعد از چند دقیقه در مطب باز شد و یه زوج جوون از مطب خارج شدن.ومنشی اجازه داد که داخل برم.

از جا بلند شدم.نگاهی به مامان کردم  طبق معمول در چنین شرایطی نگران بود. نتونستم حرفی برای دلگرمیش بزنم چون یه طورایی نگرانیش به من هم سرایت کرده بود.

به سمت در مطب رفتم . دکتر مهرپرور چه قدر فامیلیش آشناست.در زدم و وارد شدم. به محض ورود مثل روز اول باهام سلام واحوالپرسی کرد و ازم خواست بشینم.

نه آوا این قدر به حدس و گمان هات بها نده. 

- واقعا متاسفم که این قدر یهویی خواستم که بیای اما خب بعضی اوقات این چیزا پیش میاد.بازم ببخشید.

جواب دادم

- خواهش می کنم. ایرادی نداره.

و از گفتن نظر واقعیم صرف نظر کردم. از پشت میزش بلند شد و روی مبل مقابلم نشست.

- اوضاع چطوره؟

دقیقا نمی دونستم از کجا باید شروع کنم که خودش به دادم رسید.

- دیگه قرص که مصرف نمی کنی؟

لبخند کمرنگی زدم"قرصی نداشتم."

اونم لبخند زد

- خب درس می خونی؟یا کاری انجام می دی؟

- بله،دارم درسم رو ادامه می دم." "خب رشتت چیه؟

تعجب کردم تا حالا هیچ روانشناسی این رو ازم نپرسیده بود.فکر نمی کردم براشون مهم باشه.

جواب دادم

-  دامپزشکی.

 لبخندش پر رنگ تر شد

- چه قدر خوب.

تعجبم بیش تر شد. چه خوشش اومد! یه دفعه قیافش جدی شد و پرسید

- تو این مدت چیزی از گذشتت یادت نیومده؟

این سوال نگرانم کرد.زمزمه کردم

- نه، هیچی.

- خب مهم نیست در عوض خونوادت همه جوره ازت حمایت می کنن و بهت کمک می کنن گذشتت رو به یاد بیاری.

آره راست می گفت شک من بیهوده ست. بعدشم مگه من آدم مهمیم که بقیه بخوان سرم رو شیره بمالن.

آوا خیلی خودت رو دست بالا گرفتی. بعد از حدود یک ساعت مشاوره شایدم بیش تر با دکتر خدافظی کردم و از مطب بیرون اومدم.

ویرایش شده توسط *Dr

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت17

صبح با صدای ناله نوتلا از خواب بیدار شدم .

بدی توله بدون مادر اینه که حداقل هر سه ساعت باید شیر بخوره. همون طور که روی تختم درازکش بودم . شیشه اش رو از روی عسلی کنار تختم برداشتم و به سمت سبدش که پایین تختم بود گرفتم.

بعد از این که شیرش رو خورد شیشه رو همون جا گذاشتم . و همون طور دمر خوابم برد. خواب دیدم دارم از یه بلندی به پایین پرت می شم . که همون لحظه دردی تو بدنم پیچید . و نو تلا جیغ کشید.

چشمام رو تا ته باز کردم . مثل اینکه از تخت پرت شده بودم پایین و پتوم هم دورم پیچیده شده بود

همه اینا به کنار پام و قسمتی از پتو رفته بود رو سبد نوتلا که باعث شده بود اون طوری جیغ بزنه.

کلا خواب به من نیومده یه روز هم که صبح کلاس ندارم نمی تونم ازش استفاده درست کنم.

خودم رو از لای پتو آزاد کردم و از اتاق بیرون رفتم .

  بعد از اینکه دست و صورتم رو شستم به سمت آشپزخونه رفتم .

- نه ، حرفشم نزن .

صدای بابا بود.

- تو یه لحظه گوش کن ببین چی می گم.

 این هم صدای مامان بود که جوابش رو می داد.

ویرایش شده توسط *Dr

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت18

- تو هی می گی حرف مردم . بذار مردم هرچی می خوان بگن .

- گفتنش راحته . ببین همین زن داداشت چطوری میره هرچی دلش می خواد همه جا می گه . مگه همین کار رو نکرد به حال بد بچه ام هم رحم نکرد.

- کسی که بخواد حرف دربیاره درهر شرایطی می تونه حرف دربیاره . اولویت الان سلامتی آواس . این بچه تازه حالش خوب شده . من نمی خوام به خاطر چارتا حرف بی مورد سلامتیش به خطر بیفته.

مامان هم که انگار قانع شده بود گفت- باشه 

بعد از کمی وقفه ادامه داد

- می گم اصلا خودمون بریم اگه گفتن آوا چرا نیومده بهونه درسش رو میاریم.

بابا نفسش رو با صدا بیرون داد

- نمی دونم.هرجور فکر می کنم دلم راضی به رفتن نیست.حالا تا شب من دیگه باید برم.

- آره منم داره دیرم می شه.

- تا یه جایی می رسونمت.

تا از آشپزخونه بیرون اومدن نگاهشون به من که بلاتکلیف کنار دیوار وایستاده بودم افتاد

.هردوشون به نحو عجیبی دستپاچه بودن. بابا زودتر به خودش مسلط شد

- سلام دخترم تازه بیدارشدی؟برو صبحونه بخور.

مشکوک پرسیدم

- قراره کجا برین؟

این بار مامان گفت

-هیچی عزیزم یه مهمونی  ساده خونوادگیه.

تردیدم بیش تر شد

- واسه یه مهمونی ساده این قدر کلافه این؟

ویرایش شده توسط *Dr

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت19

می خواستم حرفم رو ادامه بدم اما تردیدم جاش رو به یه سری افکار مزاحم داد. 

نکنه پدر مادرم خجالت می کشن که....نه این طورنیست.اما یه صدا همش توسرم فریاد می زد چرا دقیقا همینه.

اونا خجالت می کشن جلو فامیل بگن که دخترشون فراموشی داره با یه سابقه درخشان افسردگی .و یه نایلون پر قرصای  اعصاب رنگارنگ می خورده.  با این فکرا اعصاب ضعیفم ضعیف تر شد.

همون طور که من با افکار درونم درگیر بودم،مامان گفت"ببین عزیزم فامیلای ما که فامیل نیستن البته یه عده شون.فقط منتظرن یه اتفاقی بیفته درموردش چرت و پرت بگن.واقعا صد رحمت به غریبه. من و بابات نمی خواستیم امشب تو بیای تا به شنیدن حرفای بی ربطشون حالت بد نشه." 

بابا ادامه داد

- اگه حرفامون رو با دقت گوش می دادی ما همش از سلامتی تو حرف می زدیم.

خجالت زده عذرخواهی کردم.مامان من رو به سمت میز برد و خیلی سریع برام میز رو چید.خیلی اصرار کرد که اگه لازمه مرخصی بگیره و پیشم بمونه اما من قبول نکردم.

آخه به خاطر من تو این چند ماه همش از کارش زده.و دلم نمی خواد کاری که دوست داره و براش زحمت کشیده از دست بده.

مامان و بابا ازم خدافظی کردن و با عجله از خونه بیرون رفتن چون جفتشون واقعا دیرشون شده بود.

ویرایش شده توسط *Dr

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت20

ساعت هشت بود. حالا اگه امروز این ساعت کلاس داشتم عمرا اگه بیدار می شدم. ای کاش بیدار نمی شدم حداقل فکرم این قدر درگیر نمی شد.

مامان گفت فامیل برام حرف دراوردن آخه چه حرفی؟دیگه دست خودم که نبوده.اما باز خوبه اون فکری که خودم می کردم درست نبود.

همراه این افکار یه کم صبحونه خوردم ومیز رو جمع کردم. تصمیم گرفتم خودم رو مشغول کنم تا کمتر ذهنم بره سمت حرفای فامیل. تلویزیون رو روشن کردم دریغ از یه برنامه کافیه یه روز درس داشته باشی هر برنامه خوبی که باشه همون روز پخش می کنن ولی وقتی بیکاری هیچی..

تلویزیون رو خاموش کردم دلم می خواست زنگ بزنم به شیرین ولی خب زود بود حالا من نتونستم بخوابم گناه اون چیه؟ ترجیح دادم یه کم درس بخونم.تا ساعت ده درس خوندم گوشیم رو برداشتم که به شیرین زنگ بزنم که گوشیم زنگ زد. خودش بود.

دکمه برقراری تماس رو زدم

- الو هر چه قدر خوابیدی بسه دیگه. 

لبخندی زدم

- سلام.

- علیک،کوفتت بشه آخه انصافه تو بگیری تا لنگ ظهر بخوابی بعد من بدبخت کله سحر بیدارشم؟

خندم گرفت

- آخه تو از کجا می دونی من تونستم تا الان بخوابم یا نه؟

- خب چون تو یه داداش خل وضع شل مغز مفت خور لاشخور خروس بی محل نداری.

خندم شدت گرفت

- شیرین نفست بند نیومد؟

اما شیرین جوابی نداد فکر کردم قطع شده اما یه دفعه شیرین یه جیغ بنفش کشید که باعث شد گوشم به شکل بدی درد بگیره.

همین طور که گوشم رو ماساژ می دادم، گفتم

- شیرین چرا جیغ می زنی؟کر شدم.

اما جوابی نداد.این دفعه نگران شدم.که یه دفعه سکوت به وجود اومده از بین رفت.

- چی گفتی؟داداش خل وضع شل مغز؟بقیش چی بود؟

"همینه دیگه وقتی بهت می گم شل مغز راست می گم تو اگه مغزت شل نبود، این چهارتا ویژگی بارزت رو فراموش نمیکردی البته حقم داری نیست زود به دنیا اومدی مغزت هنوز سفت نشده دست خودت که نیست.

- اولندش چرت نگو. دومندش من وتو باهم به دنیا اومدیم اگه قرار به شل مغزیه تو هم یه پا شل مغزی.

- نه عزیزم ،اصلا این طور نیست تو پنج دقیقا زودتر به دنیا اومدی اون پنج دقیقه هم از همه مهم تر بوده.ضمنا به نکته ظریفی اشاره کردی چون من و تو با هم یه جا بودیم هرچی مواد مغذی بوده به من رسیده و به هوش من اضافه شده تو هم که متاسفانه تو اون ...

که دوباره صدای جیغ اومد این بار سرم رو عقب بردم.

- شروین دست به من بزنی جیغ می زنما.

- یه جوری تهدید می کنی انگار می خوای از اون غرشا که شیرشاه می کرد بکنی.والا جیغ تو یه پشه هم نمی کشه فقط یه کم گوشخراشه یه کم که نه خیلی.

این بار شیرین با جیغ گفت

- شروین،نه باید بهت بگم خر شرک باز اون خره یه کم شعور داشت تو چی؟ فقط هیکل گنده کردی واسه من.

ویرایش شده توسط *Dr

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت21

- والا من هیکل رو واسه تو گنده نکردم که واسه...

بقیه حرفش رو نشنیدم.

- وای شروین خیلی بی تربیتی ملت داداش دارن منم یه ...چی بگم آخه خر و گاو هم تربیت شدن تو همونی بودی که هستی.

یه دفعه با صدای بلندی برای بار نمی دونم چندم جیغ زد

- وای شروین گوشی....مثلا داشتم با آوا حرف می زدما ولی عیب نداره تنها کسی که پیشش یه جو آبرو داشتی همین آوا بود که الان دیگه نداری.

بالاخره گوشی رو گرفت 

- الو ببخشیدا آوا جون.

 اشکام رو که از شدت خنده بوجود اومده بودن پاک  کردم و به زحمت گفتم

- عیب نداره راستی جنگ جهانیتون تموم شد.

شیرین با لودگی جواب داد

- همه رو شنیدی نه؟

 جواب دادم

- تا حدودی.

با لحن پیروزمندانه ای ادامه داد

- شروین خان تحویل بگیر،اه برو بیرون دیگه کرماتو که ریختی دیگه چی می خوای؟اه.

بعدم صدای کوبیده شدن در اومد فکر کنم داداشش رو بیرون انداخت.

- خب عزیزم داشتی می گفتی.

- من چیزی نمی گفتم تو داشتی می گفتی درمورد این که صبح چه طوری بیدار شدی.

- من صبح بیدار نشدم. این شل مغز بیدارم کرد پسره منگول اومده با لوله جاروبرقی لپم رو کشیده . حالا بماند از صداش چه قدر ترسیدم احساس می کنم یه طرف صورتم عین سکته ایا شده.

پقی زدم زیر خنده.

شیرین با حرص زیر لب غرید

- کوفت کاری با نون اضافه.

خندم شدت گرفت.بعد از این که حسابی خندیدم گفتم

- نمی دونم حالتو خوب می کنه یا نه ولی منم نتونستم درست بخوابم.

- تو دیگه چرا؟

جریان رو براش تعریف کردم البته منهای حرفایی که بین من و مامان وبابا ردوبدل شد.

به شیرین گفتم

- حالا که بیداری پاشو بیا این جا من تنهام.

با لحن لاتی گفت

- باشه عخشم من وتو تنها تو خونه خالی چه شود.

- خیلی بی تربیتی فعلا خدافظ.

 این بار با لحن سوسولی گفت

- بای هانی.

تعادل نداره این دختر.

ویرایش شده توسط *Dr

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت22

بعد از حدود ده دقیقه شیرین روی مبل خونمون لم داده بود.

- آخیش آرامش! چه قدر خوبه شروین نباشه البته جای شکرش باقیه دختر نیست.وگرنه این جا هم باید تحملش می کردم.حالا اینش بماند اگه خرم مغز کسی رو گاز می گرفت نمیومد بگیرتش.

همون طور که با سینی چایی رو روی میز گذاشتم گفتم

- مثل این که دلت خیلی پره ها.

-اوف خیلی حالا اینا رو ولش کن.من حوصلم سر رفت.چی کار کنیم؟

با تعجب نگاهش کردم

- شیرین بذار برسی بعدا حوصلت سر بره.

به چایی ها اشاره کردم

- بخور.سردشد.

و خودم یکی رو برداشتم و مشغول شدم.

شیرین هم لیوانش رو برداشت اما همین که  یه قورت خورد،دادش درومد

- آی. بابا این که خیلی داغه.آوا تو هم هیچیت به آدمیزاد نرفته ها.

جواب دادم

- به نظر من که خوبه.

شیرین لیوان رو توی سینی گذاشت

- هنوز هیچی نشده سوزوندیم خدا آخر و عاقبت من رو با تو به خیر کنه.

مثل این که حالش بهتر شد و دوباره برگشت سر حرف اولش.

- چی کار کنیم؟ حوصلم سر رفت.

شونه بالا انداختم

- نمی دونم،بیا درس بخونیم.

شیرین پوفی کرد

- اه تو ام .

- خب چی کار کنیم؟ الان ماه آذره چند وقت دیگه امتحانا شروع می شه.

شیرین غر زد

- باشه بابا،جون به جونت کنن ضدحالی.

 

ویرایش شده توسط *Dr

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت23

 کتاب ها رو آوردم.طبق معمول شیرین اون مباحثی رو که من بلد نبودم توضیح می داد. اما در حین توضیح درمورد استاد و بچه های اون کلاس غیبت می کرد.

- وای شادروان! الهی شادروان شی با این درس دادنت .

شادروان استاد ژنتیک حیوانی بود. و به خاطر اخلاق خشک و سختگیر بودنش همه دانشجوها ازش متنفر بودن.

"خب آوا درس این مردک روانگردان تموم شد."

درحالی که داشتم یه قسمت از جزوه شیرین رو رونویسی می کردم سرم رو تکون دادم.

شیرین محکم زد به شونم که باعث شد دستم خط بخوره.

- هوی ! می گم درس تمومه.

معترض گفتم

- دستم خط خورد.

شیرین کاملا خونسرد جواب داد

- به من چه؟ تقصیر خودته. شاگرد باس به حرف استادش گوش کنه. وقتی استاد می گه درس تمومه باید بگه چشم.

بی توجه به حرفش به رو نویسیم ادامه دادم. کارم که تموم شد کتاب هارو جمع کردم.

بی حوصله به ساعت نگاه کردم دوازده بود.شیرین تا جایی که می تونست به بدنش کش و قوس داد

- آخیش بالاخره تموم شد.شادروان، شادروان شی که سایه حضور نحست همیشه و همه جا حس می شه.

بعد نگاهش به من افتاد

- ای شادروان،الهی با رحمت ایزدی روح جفتتون قرین رحمت بشه که اعصاب و روان برای ما نذاشتین. آوا می دونم امروز با استادای عتیقه ای کلاس داریم ولی بیا این دم آخری از زندگی لذت ببریم. این قدرم به اون ساعت کوفتی نگاه نکن.

من هم روی مبل کنارش نشستم.

- بسه دیگه. تو هم کشتی این ایزدی و شادروان رو.

- والا تقصیر خودشونه. شادروان می خواست این قدر الکی روح و روان ما رو بهم نپیچه با اون امتحانا و نمره دادناش . همچین با افتخار می گه بالا ترین نمره تو کلاس من شونزده بوده انگار چه کار شاقی کرده. تازه افتخار می کنه. این ایزدی هم یه طور دیگه دانشجو آزاری می کنه. روز اول بچه ها ازش پرسیدن اسم کوچیکت چیه؟

(همون طور که ادا درمیاورد ادامه داد)

فکر نمی کنم به شما ربطی داشته باشه.

ایش!انگار کیه؟البته بهش حق می دما همه اینا توهم ناشی از زیاد خوندن رمان عاشقانست. فکر کرده الان همه عاشق چشمای بابا قوریشن . والا.یه احتمال دیگه هم هست. شاید اسمش واقعا همون رحمت باشه خجالت بکشه بگه.

 

ویرایش شده توسط *Dr

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت24

خلاصه بعد از این که حسابی از خجالت استادها و یه سری بچه ها دراومد.تازه فرصت کرد،یه نگاه به ساعت بندازه.

- وای!ساعتو! من دیگه برم.

و کیفش رو برداشت و از جاش بلند شد.

من هم در حالی که به نوتلا شیر می دادم متقابلا بلند شدم.

- می موندی.

لبخند زد

- دلم می خواد بمونم ، تو که می دونی من چترم همواره برای تو بازه. ولی خب جسی رو نیاردم. الان نگرانشم. کتاب و جزوه هامم نبرنداشتم. وگرنه می موندم.

این رو گفت و طبق معمول با لحن شوخ همیشگیش خدافظی کرد و رفت.

چه قدر خوبه که دوستی به خوبی شیرین دارم. اسمش واقعا بیانگر شخصیتشه.هروقت کنارمه خیلی زود از اون آوای افسرده فاصله می گیرم.

بعضی اوقات از سردی رفتارم شرمنده میشم اما دست خودم نیست. حتی خودم هم نمی دونم این یخبندون تا کی می خواد ادامه پیدا کنه. 

وسایلم رو توی کوله پشتیم چپوندم. به آشپزخونه رفتم تا یه ناهار مختصر بخورم وسریع آماده بشم. قابلمه حاوی استانبولی رو از یخچال دراوردم.

چون حوصله گرم کردنش رو نداشتم ، همین طور سرد چند قاشق توی ظرفم کشیدم ؛ و ازش خوردم.

بعد از خوردن ظرفارو توی سینک گذاشتم چون واقعا دیرم شده بود.از طرفی حوصله شستنشون رو هم نداشتم.

به اتاقم رفتم.خیلی سریع آماده شدم .

کسایی که سه ساعت طول می کشه تا حاضر بشن یه دل خوش دارن.من نه دلش رو دارم نه حوصلش رو.

قرار بود طبق معمول شیرین هر وقت رسید بهم زنگ بزنه که من برم پایین.

نوتلا هم طبق معمول خواب بود.دلم نمی خواست تو خونه بذارمش ؛ اما خب چاره ای نبود. دانشگاه نمی تونستم ببرمش.

فوقش دو سه ساعت دیگه میام خونه . بعد برای کلاس ایزدی برمی گردم دانشگاه تا اون موقع هم مامان از سرکار میاد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت25

گوشیم زنگ خورد.

جواب دادم

- الو شیرین ، اومدم.

- شیرین چیه؟منم.خوبی ؟ ناهارت رو خوردی زنگ زدم خواب نمونی!

مامانم بود

- آره خوبم.منتظر شیرینم. که بریم.

- خب خدارو شکر از صبح دلم شور میزد.تا الان زنگ نزدم گفتم شاید خواب باشی!

-نه خواب چیه؟ از وقتی بیدار شدم دیگه خوابم نبرد.

- خب خداروشکر! برو دانشگاهت دیر نشه. 

- باشه. خدافظ

- کاری داشتی زنگ بزن . خدافظ.

همین که قطع کردم ، گوشیم دوباره زنگ خورد.

دکمه اتصال رو زدم

- الو آوا من رسیدم.راستی نوتلا رو هم با خودت بیار.

-نوتلا برای چی؟

- حالا تو بیارش تو ماشین بهت میگم.

و قطع کرد.

سبد نوتلا رو برداشتم و از خونه بیرون رفتم.

ماشینشون دم در بود. شروین پشت فرمون نشسته بود و شیرین هم کنارش.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت26

شیرین همین که من رو دید برام دست تکون داد.

سوار ماشین شدم . بعد از سلام و احوالپرسی از شیرین پرسیدم

- نوتلا رو گفتی برای چی بیارم؟

شیرین جواب داد

- تو که می خوای بیای دانشگاه مامان باباتم که سرکارن ؛ اما به جاش این شروین علاف، بیکاره. به خاطر همین جسی و نوتلا رو نگه می داره.

- نه، زحمتش میشه. من خودم بعد کلاس بهش سرمی زنم. 

شروین تک خنده ای کرد

- شیرین خانم یه ذره یاد بگیر.

شیرین مشت آرومی به بازوش زد

- حرف رایگان نزن بابا. با تو باید همین طوری رفتار کرد.

شروین با لبخند جواب داد

- جواب امثال تو خاموشیست.

از توی آینه به من نگاه کرد

- اصلا زحمتی نیست. این شیرین تنبل همیشه جسی رو میندازه سرم . به خاطر همین دیگه تو این کار خبره شدم. خیالت تخت.

من هم از توی آینه به چشماش نگاه کردم چشمای عسلی کشیده درست شبیه چشمای شیرین.

با لحن آرومی گفتم

- مرسی.

لبخند زد

- خواهش می کنم.

با لحن شوخی ادامه داد

- به لطف شیرین تبدیل به پرستار سگ شدم.

همه خندیدیم.

شیرین با خنده گفت

حداقل یه کار مفید انجام می دی و از این علافی درمیای.

شروین همون طور که می پیچید جواب داد

- یه طوری علاف علاف می کنی انگار صبح تا شب تو خونه ام . منم مثل خودت میرم دانشگاه.

ویرایش شده توسط *Dr

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...