رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Saraml

رمان دست های پدر | Saml کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

نام رمان: دستهای پدر 

نام نویسنده: سارا ملک 

ژانر:عاشقانه 

هدف از نوشتن: اینکه بعد از خطا میشه توبه کرد و برگشت و از اولم بهتر شد 

ساعت پارت گذاری:هرشب ده به بعد 

خلاصه: داستان دختری که پدرش باورهاش رو نابود میکنه و این دختر تنهایی دوتا خواهرش و مادرش رو حمایت میکنه تا تصمیم میگیره از همه ى دیندار ها انتقام بگیره و... 

صفحه نقد

****

سرتو بالا بگیر,  آهان وایسا قطرتو بریزم دیگه چقدر وول میخوری ؟
صدای مهسا بود. اونقدر صداش جیغ و غیر قابل تحمل بود که کله ى مینا رو محکم گرفتم و با انگشتام چشمشو باز کردم تا مهسا اشک مصنوعی رو توی چشمش بریزه. خندم گرفته بود از وضعیتمون سه تا دختر رو موکت کف آشپز خونه پهن شده بودیم به خاطر یه قطره که یهو اشکم درومد.
من:آخ چته وحشی چرا گاز میگیری؟
مینا برگشت سمتم و با اون چشمای بادومیش که به زور درشتش  کرده بود زل زد بهم و گفت خودتی خب میسوزه
مهسا: اشک مصنوعی هم مگه میسوزونه حداقل یه چیز بگو قابل باور باشه مگه اسیده ؟
صدای زنگ گوشیم نذاشت ادامه ى بحثشونو گوش کنم از کف آشپز خونه ى نم دارمون بلند شدم اما مثل همیشه معلوم نبود گوشیم کجاست مدام کوسن هارو بالا پایین میکردم و پارچه هایی که ولو بودن رو مبلا رو بلند میکردم اما نبود که نبود هر طرفی میرفتم صداش میومد اعصابم خورد شده بود.  بالاخره صداش قطع شد اونقدر جنب و جوش کرده بودم نفس نفس میزم. از وقتی این مهسا رفته بود کلاس خیاطی علاوه بر پارچه ها و الگو های مامان اینم وسایلشو همه جای خونه میگذاشت . برگشتم تو آشپزخونه که غر بزنم به جون مهسا:گوشی من کدوم گوریه ؟
مینا: مگه دیشب کنار رخت خوابت نذاشتی بعد از اینکه با پرویز حرف زدی؟
من:تشکم رو که جمع کردم نبود صبح مهسا خانوم باز برداشته از حجم اینترنت من استفاده کنه در ضمن اون پرویز که میگی همسن باباست درست حرف بزن کشمش دم داره.
مهسا: بابا؟
مینا سرشو انداخت پایین مطمئن بودم دوباره بغض کرده
یه چشم غره واسه مهسا رفتم و گفتم :گوشیم کو شاید اونی که زنگ زد آقای اسدی باشه
مهسا:زدمش به شارژ تو اتاق آخری
در اتاق آخر ى که درواقع انتهای نشیمن بود و یه فرش شیش متری رو به سختی توش پهن کرده بودیم باز کردم بوی پارچه ها ى نو زد تو ذوقم تا گوشی رو از شارژ کشیدم شروع کرد به زنگ خوردن مامان بود
من:سلام .جانم؟
مامان:بیا درو باز کن پختم از گرما
چادرو از چوب رختی برداشتم کشیدم سرم و دوویدم پایین درو که باز کردم مامان تو دستاش پره کیسه های گل کلم و گوجه و سبزی بود فکر کنم باز داشتم گیج نگاهش میکردم که هولم داد و اومد تو
مامان غر زد:باز تو شلخته اومدی جلو در؟دختر تو دم بختی مرتب باش یذره
من:سلام. باشه حالا کسی نبود تو کوچه
مامان:علیک سلام .چرا دیگه خانوم اصلانی رو نمیشناسی؟پشت پنجرست همیشه
دیگه چیزی نگفتم واقعا مامان رو نمیشد قانع کرد دلم نمیومد باهاش بحث کنم مهسا و مینا هم دقیقا به خودش رفته بودن پر حرف بودن اما من به بابا رفته بودم کم پیش میومد بحث کنم
با صدای مامان به خودم اومدم
مامان: مریم دوساعته چرا بالا نمای ؟
کفشارو جفت کردم و دویدم بالا صدای پاهام وقتی از پله ها میرفتم بالا تو کل خونه ى کلنگی قشنگمون می پیچید مینا که کلش تو گوشی نوکیای قدیمیش بود گفت :انگار فیل داره میدوه
چادرو درآوردم و پرت کردم طرفش و رفتم تو آشپز خونه میدونستم اونهمه کلم و گوجه برای درست کردن ترشیه دیگه عادت کرده بودیم از وقتی اومده بودیم اینجا مامان هرماه کلی ترشی و مربا درست میکرد
دم غروب بود تند تند توی سینک ظرف شویی وضو گرفتم و چادر کش دار سرم کردم و پا تند کردم که به نماز جماعت برسم مسجد سر کوچمون بود و من چقدر بابت این موضوع خوشحال بودم

ویرایش شده در توسط meli.km

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برام سر تکون داد منم براش دست تکون دادم و لبخند زدم اومد پیشم نشست:قبول باشه مریم خانوم
من:قبول حق باشه مژه جون
مژده یکی از فضولای محل بود که تا چند هفته پیش هم برای برادرش مجید مهسارو میخواستن با کلی حرف و حدیث راه انداختن بالاخره بیخیال شدن
مژده:چخبرا چیکارا میکنی؟
من:والا خبر خاصی نیست میگذره دیگه الحمدالله
مژده لبخند زد و دستمو فشار داد مطمئن بودم مقدمه چینی کرده از بابا بپرسه برای همین عصبی شده بودم و دستام یخ زده بود از استرس
مژده:عزیزم چقدر دستات یخه؟بذار یه آبنبات بهت بدم
من:نه نه دستت درد نکنه من دیگه برم
مژده:وایسا یه لحظه مریم خبری از پدرت نشد؟
من:نه فعلا خبری نیست در ضمن لطفا دیگه تو زندگی ما فضولی نکنین هم شما هم برادرتون نمیخوام بی احترامی کنم و حرمت همسایگی نمونه بین ما. خدا نگهدارت
پایین چادرمو کشید و به زور نشوندم: مجتبی از اون روز که نه شنید از دهن هود مهسا دیگه بیخیال شد و قراره هفته دیگه با دختر عمومون نامز کنه جشن عقدشونه هفته بعد منم فضول نیستم به جان مجتبی فقط میخوام کمک کنم بهتون شما ها هم مثل خواهرای من مادرتون مثل مادر من ماشالا عین پنجه ى آفتاب میمونید همتون حیفه آخه مرد بالا سرتون نباشه خطرناکه تو این جامعه همینطوریشم کلی حرف و حدیث پشت سرتونه اون مرده کیه اصلا هر هفته میاد و میره خونتون چندبارمجتبی دیدتش با مادرت حرف میزنه جلوی درتون
من که خشک شده بودم و دستام میلرزید از عصبانیت گفتم:چه حرف و حدیثی مگه پشتمونه؟آقای اسدی برای مامان پارچه میاره ای خدا چرا ذات این مردم اینجوری شده دست از سر من و خانوادم بردارین به پیر به پیغمبر هیچ جای دین نگفته اینجوری امر به معروف کنین
اشک بود که از چشمام میومد تهمت رو نمیتونستم تحمل کنم اونم به مادرم و آقای اسدی که از وقتی بابا رفته بود خیلی هوای مارو داشت  و کمکمون کرد موقع حرف زدن با مژده کل مسجد به ما نگاه میکردن دست خودم نبود صدام میرفت بالا موقع عصبانیت
مژده آروم نگاهم میکرد انگار نه انگار که آتیش انداخته به جونم چادرمو صاف کردم و سرمو انداختم پایین و اومدم بیرون از خجالت نمیتونستم سرمو بالا کنم موقعی که میخواستم از جلوی در رد بشم نفسمو حبس کرده بودم خدا کنه کسی صدامو نشنیده باشه از مردها. مطمئن بودم صورتم قرمز شده مجید برادر مژده تکیه داده بود به موتورش و منتظر خواهرش بود بغضم بیشتر شد و پا تند کردم به سمت خونه
کلید انداختم و رفتم تو بوی کوکو سیب زمینی حالمو خوب کرد یواشکی آروم از پله ها رفتم بالا و خودمو چپوندم تو حموم تا بتونم قرمزی چشمامو توجیه کنم و مامان سوال پیچم نکنه
صبح با صدای زنگ گوشیم برای نماز صبح بیدار شدم وقتی به گوشیم نگاه کردم دیدم اقای اسدی دوبار زنگ زده وقتی من خواب بودم تعجب کردم سابقه نداشت اینهمه دیروقت زنگ بزنه بهم
نگران شدم و گرفتمش احتمالا اونم برای نماز بیدار میشد
برداشت بالاخره:الو مریم جان ؟
من:سلام حاج آقا امری داشتین تماس گرفتین؟نگران شدم
آقای اسدی:دخترم سلام علیکم. لطفا یه جا بشین و آروم باش یه کار مهم باهات دارم. دخترم بابات پیدا شده
خشکم زد و یه هین خفه کشیدم
اقای اسدی ادامه داد:اروم باشه دخترم و فعلا چیزی به مادر و خواهرات نگو چون تو از همه به نظرم فهمیده تری بهت گفتم
گفتم:با..با..بابام؟؟
آقای اسدی:ای بابا دخترم خودتو کنترل کن آره بابات فقط شلوغ نکنی میترسن مادر و خواهرات فردا پاشو بیا مغازه نشونیشو هم پیدا کردم فقط هیچی نگی به کسیا بیا اینجا صحبت میکنیم .تو کاری نداری دخترم با من؟
به زور لبامو تکون دادم و با صدای گرفته گفتم: نه دست شما درد نکنه حاج آقا
آقای اسدی خندید:دخترم من حج عمره رفتم نه واجب اینقدر به من گفتی حاج آقا داره باورم میشه حاجیم فردا منتظرتم قبل ظهر بیا خدا نگهدارت
و قطع کرد
باورم نمیشد بغضم ترکید اشک شوق بود بالاخره بعد یک سال بابا پیدا شده خدایا شکرت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برام سر تکون داد منم براش دست تکون دادم و لبخند زدم اومد پیشم نشست:قبول باشه مریم خانوم
من:قبول حق باشه مژه جون
مژده یکی از فضولای محل بود که تا چند هفته پیش هم برای برادرش مجید مهسارو میخواستن با کلی حرف و حدیث راه انداختن بالاخره بیخیال شدن
مژده:چخبرا چیکارا میکنی؟
من:والا خبر خاصی نیست میگذره دیگه الحمدالله
مژده لبخند زد و دستمو فشار داد مطمئن بودم مقدمه چینی کرده از بابا بپرسه برای همین عصبی شده بودم و دستام یخ زده بود از استرس
مژده:عزیزم چقدر دستات یخه؟بذار یه آبنبات بهت بدم
من:نه نه دستت درد نکنه من دیگه برم
مژده:وایسا یه لحظه مریم خبری از پدرت نشد؟
من:نه فعلا خبری نیست در ضمن لطفا دیگه تو زندگی ما فضولی نکنین هم شما هم برادرتون نمیخوام بی احترامی کنم و حرمت همسایگی نمونه بین ما. خدا نگهدارت
پایین چادرمو کشید و به زور نشوندم: مجتبی از اون روز که نه شنید از دهن هود مهسا دیگه بیخیال شد و قراره هفته دیگه با دختر عمومون نامز کنه جشن عقدشونه هفته بعد منم فضول نیستم به جان مجتبی فقط میخوام کمک کنم بهتون شما ها هم مثل خواهرای من مادرتون مثل مادر من ماشالا عین پنجه ى آفتاب میمونید همتون حیفه آخه مرد بالا سرتون نباشه خطرناکه تو این جامعه همینطوریشم کلی حرف و حدیث پشت سرتونه اون مرده کیه اصلا هر هفته میاد و میره خونتون چندبارمجتبی دیدتش با مادرت حرف میزنه جلوی درتون
من که خشک شده بودم و دستام میلرزید از عصبانیت گفتم:چه حرف و حدیثی مگه پشتمونه؟آقای اسدی برای مامان پارچه میاره ای خدا چرا ذات این مردم اینجوری شده دست از سر من و خانوادم بردارین به پیر به پیغمبر هیچ جای دین نگفته اینجوری امر به معروف کنین
اشک بود که از چشمام میومد تهمت رو نمیتونستم تحمل کنم اونم به مادرم و آقای اسدی که از وقتی بابا رفته بود خیلی هوای مارو داشت  و کمکمون کرد موقع حرف زدن با مژده کل مسجد به ما نگاه میکردن دست خودم نبود صدام میرفت بالا موقع عصبانیت
مژده آروم نگاهم میکرد انگار نه انگار که آتیش انداخته به جونم چادرمو صاف کردم و سرمو انداختم پایین و اومدم بیرون از خجالت نمیتونستم سرمو بالا کنم موقعی که میخواستم از جلوی در رد بشم نفسمو حبس کرده بودم خدا کنه کسی صدامو نشنیده باشه از مردها. مطمئن بودم صورتم قرمز شده مجید برادر مژده تکیه داده بود به موتورش و منتظر خواهرش بود بغضم بیشتر شد و پا تند کردم به سمت خونه
کلید انداختم و رفتم تو بوی کوکو سیب زمینی حالمو خوب کرد یواشکی آروم از پله ها رفتم بالا و خودمو چپوندم تو حموم تا بتونم قرمزی چشمامو توجیه کنم و مامان سوال پیچم نکنه
صبح با صدای زنگ گوشیم برای نماز صبح بیدار شدم وقتی به گوشیم نگاه کردم دیدم اقای اسدی دوبار زنگ زده وقتی من خواب بودم تعجب کردم سابقه نداشت اینهمه دیروقت زنگ بزنه بهم
نگران شدم و گرفتمش احتمالا اونم برای نماز بیدار میشد
برداشت بالاخره:الو مریم جان ؟
من:سلام حاج آقا امری داشتین تماس گرفتین؟نگران شدم
آقای اسدی:دخترم سلام علیکم. لطفا یه جا بشین و آروم باش یه کار مهم باهات دارم. دخترم بابات پیدا شده
خشکم زد و یه هین خفه کشیدم
اقای اسدی ادامه داد:اروم باشه دخترم و فعلا چیزی به مادر و خواهرات نگو چون تو از همه به نظرم فهمیده تری بهت گفتم
گفتم:با..با..بابام؟؟
آقای اسدی:ای بابا دخترم خودتو کنترل کن آره بابات فقط شلوغ نکنی میترسن مادر و خواهرات فردا پاشو بیا مغازه نشونیشو هم پیدا کردم فقط هیچی نگی به کسیا بیا اینجا صحبت میکنیم .تو کاری نداری دخترم با من؟
به زور لبامو تکون دادم و با صدای گرفته گفتم: نه دست شما درد نکنه حاج آقا
آقای اسدی خندید:دخترم من حج عمره رفتم نه واجب اینقدر به من گفتی حاج آقا داره باورم میشه حاجیم فردا منتظرتم قبل ظهر بیا خدا نگهدارت
و قطع کرد
باورم نمیشد بغضم ترکید اشک شوق بود بالاخره بعد یک سال بابا پیدا شده خدایا شکرت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فکر کنم یه ده دقیقه ای خیره بودم به گوشی تو دستم که اذونو گفتن خودمو به زور جمع و جور کردم و خواهرا و مامان رو برای نماز بیدار کردم.  نماز صبح تو خونه ى ما از بابا به جا مونده بود عادتمون داده بود از بچگی برای نماز صبح پاشیم کلی هم جایزه در نظر میگرفت برامون از خوراکی و تافی های رنگارنگ گرفته تا عروسک برای من و مینا و چرخ خیاطی کوچولو برای مهسا چادرامونم خودش خریده بود. مامان هم جانمازامونو گلدوزی کرده بود. بعد از نماز همه خوابیدن و من موندم و گرگ و میش صبح و چشمای پر از اشک و دل پر از دردم. همیشه وقتی شروع میکردم با خدا صحبت کردن و دعا کردن اونقدر خواسته هام زیاد بود که نمیدونستم از کدوم بگم برای همین میگفتم خدایا هرچی خودت صلاح میدونی اما الان... فقط یه بابا میخواستم فقط یه دست مهربون پدرانه که موهامو نوازش کنه بگه من هستم دختر بابا ،من هستم ماه دلم یادش بخیر چقدر بهم میگفت ماه دلم. میگفت دختر ارشدمی تاج سرمی... هرروز قبل مدرسه مارو میشوند و موهامونو میبافت عاشق موی بلند بود اما مامان همیشه موهاش کوتاه بود پسرونه ى پسرونه
کم کم خورشید داشت طلوع میکرد چشمام میسوخت اونقدر گریه کرده بودم و گلوم درد میکرد از بس بغض داشتم اما نمیتونستم بلند گریه کنم و هق هق کنم که کسی از خواب بیدار نشه. آفتاب که کامل زد پاشدم برم نون تازه بگیرم امروز برعکس یک سال پیش حوصلم سر جاش بودن دامن آبی پوشیدم اصلا تابستون بود و دامن. پوشیدناش یه بلوز سرمه ای  بلند هم تنم کردم شال آبی مینا رو هم از کمدش کش رفتم و سرم کردم یه کمی هم ارایش کردم در حد رژ صورتی و رژ گونه یه نگاه به اینه انداختم که چادر روی سرم کج و کوله نباشه چون اصلا خوشم نمیاد آدم چادری شلخته باشه
محله ى ما از محله های قدیمی تهران بود البته از وقتی بابا ورشکست شد و رفت ما اومدیم اینجا قبلش خونمون تو خیابون ظفر بود کی فکرشو میکرد ما از بین اون ساختمونا و اونهمه امکانات برسیم به یه همچین جایی میگن مال و ثروت به یه شب بنده راست میگن
شریک بابا که مارو دور زد و البته سر خیلیا  کلاه گذاشت و چند میلیارد به جیب زد و رفت از کشور خلاصه که اینجارو دوست دارم با صفاست و بوی زندگی میده بوی محبت میده . نزدیک نونوایی که شدم خانوم اصلانی همسایه ى پیگیر و نامحترمون رو دیدم تو صف همون که همیشه پشت پنجره وایمیسته منو ه دید چشماش برق زد: به به مریم خانوم چه رنگ و رویی اول صبح آرا بیرا کردی خبریه؟؟
من:سلام صبحتون بخیر نه چیزی نشده صبح قشنگ تابستونیه دیگه
خانوم اصلانی:چه دل خجسته ای داری مادر آتیش میریزه از آسمون کجاش قشنگه؟
من با خنده :بله درست میگید من نمیدونم چرا اصلا گرمم نیست
خانوم اصلانی یجوری نگاهم کرد و پرسید :چندسالت بود مادر؟
من: بیست و پنج نیشمم باز کردم و دندونامو نشونش دادم
خانوم اصلانی همونطور که نوناشو تا میزد گفت: خب همونه مادر آدم  زیاد مجرد  بمونه همین میشه مخش تاب برمیداره. سلام به مادر برسون
من هاج و واج مونده بودم چه ربطی داره مخ من به مجردی؟خدایا اصلا مردا به چه درد میخورن یا اونقدر خوب و فرشتن که ادمو وابسته میکنن و بعدش یهو غیب میشن مثل بابا یا میشن قاتل و دزد و جانی... فکر کنم دوباره گیج و منگ داشتم نگاه میکردم به روبروم که نونوا گفت:آبجی نمیای جلو؟چنتا میخواستی؟
...رفتم و دوتا ساده گرفتم... چقدر نون گرون شده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ساعت نزدیک ده بود که حاضر شدم برم پیش آقای اسدی ایندفعه اصلا آرایش نکردم بالاخره بازار خیلی شلوغ پلوغه بهتره ساده برم به مامان گفتم میرم برای مصاحبه کار از پارسال تا  حالا دنبال کارم و هنوز پیدا نکردم . وای بازم مترو و شلوغیاش و بوی بدش من نمیدونم مگه حموم رفتن چقدر وقت گرانبهای آدمارو میگیره! تند تند مسیر مترو تا قسمت پارچه فروشارو راه رفتم . هرچقدر نزدیکتر میشدم دلم بیشتر میکوبید برای دیدن و بوییدن دوباره ى بابا بعد از یکسال بالاخره رسیدم پارچه فروشی اسدی رفتم تو و با چشم دنبال حاج اسدی گشتم خودش میگفت حاجی نیست اما اونقدر نورانی و مهربون بود که بنظر من از هزار تا حج واجب رفته ها هم حاجی تر بود داشت چایی میخورد گفتم:سلام حاجی
حاج اسدی:سلام دختر خوبم.  احوال شما؟بیا بشین یه چایی بخور
من:نه دستتون درد نکنه من برای تماس دیشبتون مزاحم شدم دل تو دلم نیست اصلا نمیتونم بشینم
اصرار کرد بشینم و برام چایی نبات اورد
حاج اسدی:بیا بشین حالا برات میگم اما باید قول بدی آروم باشی و به خودت مسلط باشی هیچ چیزی هم به کسی نگی تا معلوم شه خود پدرت چی میخواد نباید بیشتر از این اذیت شه و بهش فشار بیاد . حاج اسدی تقریبا دو ساعت حرف زد و تعریف کرد تعریف کرد و من چشمام گرد شد تعریف کرد و چشمام سوخت تعریف کرد و قلبم سوخت... آخ قلب بیچاره ى من چقدر درد داری تحمل میکنی تو ؟تا کی گریه کردن یواشکی خواهرام رو ببینم و بریزم تو خودم؟تا کی مادرم برای مردم لباس بدوزه ؟همش کشک بود؟؟؟همه ى ناراحتی هامون کشک بود؟همه ى غصه هامون الکی بود؟خدا لعنت کنه باعث و بانیشو اشکامو پاک کردم و حاج اسدی به زور بهم اب قند داد و راهیم کرد با آژانس بیام خونه. خدا خیرش بده واقعا. زنگ زدم به مامان و از نگرانی بابت دیر کردنم درش اوردم آخ که بمیرم برای مادر همیشه نگرانم اگه میفهمید دق میکرد . نباید میفهمید. نباید بذرام بفهمه
اگه میمردم هم نمیذاشتم بفهمه خدایا خودت بهم کمک کن خودت بهم توان بدا تحمل کنم این دردو
بازم مامان سفارش داد ده کیلو پیاز بخرم احتمالا دوباره میخواست پیاز داغ درست کنه بفروشه ای بمیرم برای درد دلش.  مامان مهربون من که تو ناز و نعمت بود و با یه تلفن زدن خرید میکرد الان داره پیاز داغ و ترشی و مربا درست میکنه خرج دختراشو دربیاره
اونشب سرم بدجوری درد میکرد بیدار بودم کل شبو و تو رختخوابم غلط میزدم نزدیک اذان آروم و بی سر و صدا رفتم وضو بگیرم . خونه ى ما جنوبی بود دستشویی هم تو حیاط پشت خونه بود وای که چقدر ماه قشنگ بود اونشب تا ماهو دیدم دوباره گریم گرفت آخه بابا بهم میگفت ماه دل.  خدا لعنت کنه اونیو که از پشت خنجر زد به بابام اونی که به این فلاکت رسوند خانوادمو. آب خنک رو که به صورتم زدم حالم جا اومد تو آینه نگاه کردم اولین چیزی که خیلی تو چشم بود چشای قرمز شدم بودن چشمایی که تیره بود مثل چشمای بابا.  مهسا هم چشماش مشکی بود فقط مینا به مامان رفته بود همیشه حسودیم میشد به چشمای سبزشون من هودم خیلی شبیه مامان بودم اما فقط رنگ چشماشو به ارث نبرده بودم مینا خانوم حقمو خورد.  لبخند زدم به یاد رنگ چشمای قشنگشون دوباره بغضم گرفت. بقیه وضومو گرفتم و رفتم سر نماز فردا باید میرفتم گرمسار.... باید بابا رو میدیدم....  تا از نزدیک نمیدیم حرفایی که امروز شنیدم باورم نمیشد...  به مهسا هم میگفتم و با خودم میبردمش....  تنهایی نمیتونستم تحمل کنم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبح به بهانه ى خریدن اشک مصنوعی برای مینا و پیدا کردن یه دبیرستان خوب براش به زور مهسارو راضی کردم باهام بیاد.
من:ای بابا چقدر ناز میکنی! همش من تنهایی میرم واسه خرید خسته میشم حوصلم سر میره حداقل تو هم بیا یه ذره چرت و پرت بگو کف نکنم تو راه
مهسا:اااااا مامان ببینش. خیلی پررو و بیشعوری من صبح تا شب دارم برای مامان سوزن نخ میکنم و کوک میزنم و الگو میکشم اصلا نمیاما! چادرشو پرت کردم طرفش و گفتم:بپوش حرف نباشه بزرگترتم هرچی بگم باید بگی چشم نوکرتم هستم
مهسا:واه واه نوکر بابات سیاه بود
تا کلمه ى بابا رو به زبون اورد دوباره مینا که داشت سبزیارو با مامان پاک میکرد سرشو انداخت زیر و بغض کرد مامان نتونست تحمل کنه و بلند گفت:برید دیگه چقدر حرف میزنید.  قبل از ساعت پنج هم خونه باشیا مریم خانوم مثل دیروز دیر نکنی
من:چشم. بدو مهسا
تند تند رفتیم سر کوچه و من با گوشیم آژانس گرفتم مهسا که تعجب کرده بود گفت:مریم به نظرت تو این شرایط مالی بهتر نیست با اتوبوس بریم؟اصلا داروخانه دوتا ایستگاه بالاتره پیاده هم میشه رفت چرا ماشین میگیری؟؟
من:ببین بهت توضیح میدم.  فقط باید قسم بخوری به جون مامان و بابا که اصلا هول نکنی و آروم باشی.  باشه؟
مهسا:یا حضرت عباس.  خبری شده؟از بابا خبر رسیده؟تو اصلا چرا چشمات قرمزه؟؟دیشبم وقتی برگشتی یه جوری بودی.  چت شده ؟
من:صبر کن ماشین بیاد بهت میگم.  یذره مهلت بده من خودم استرس دارم تو بدترش نکن مهسا نذار پشیمون شم از آوردنتا
مهسا:باشه آبجی... اما دلمو بدجور شور انداختی
ماشین اومد.  خداروشکر رانندش پیر بود نشستیم و آدرسی رو که دیروز حاج اسدی نوشته بود دادم دستش . میدونستم نزدیک دو ساعت راه داریم
مهسا با چشمای مشکی نگرانش زل زده بود بهم و لباش تکون میخورد.  فکر کنم آیت الکرسی میخون . اینم یکی دیگه از عادت های خوبمون بود که بابا یادمون داده بود و باعثش بود. شروع کردم به تعریف کردن خودم کلی هول کرده بودم و دستام دوباره یخ شده بود فقط امیدوار بودم مهسا بتونه خودشو کنترل کنه
من:ببین مهسا من دیروز رفتم مغازه ى حاج اسدی بازار.  چون بهم زنگ زده بود پریشب گفت بیا میخوام راجع به بابات یه چیزی بهت بگم. مثل اینکه پیدا شده...  مهسا که خیره ى من بود چشماش گشاد شد زد تو صورتش و گفت: یا قمر بنی هاشم
من: هیییس بابا آروم. از اولش که اینظوری شدی بقیشو بگم چیکار میکنی ؟ببین مهسا خلاصه کنم برات مثل اینکه بابا تو یه کارخونه تولید محصولات لبنی تو گرمسار کارگری میکنه و از پارسال هم با حاج اسدی در ارتباطه و دورادور هوای مارو داشته فقط از ترس طلبکارا نمیخواسته اصلا اطراف ما پیداش بشه و الانم داریم میریم پیشش و باید فقط از دور ببینیمش تا خیالمون راحت بشه.  خداروشکر بابا صحیح و سلامته ... دیگه واقعا باید نذر هامونو ادا کنیم آبجی
مهسا همونطور که چشماش خیره ى من بودن یهویی سرشو برگردوند سمت پنجره و شونه هاش شروع کردن به لرزیدن میدونستم داره اشک میریزه.  مهسا و مینا اصلا بلند گریه نمیکردن.  آروم آروم اشک میریختن فقط.  کمرشو ناز کردم و بغلش کردم
من: آبجی جانم میدونم به چی داری فکر میکنی.  میدونم روزایی که نون خشک نداشتیم بذاریم سر سفره یادت اومده.  میدونم یاد گریه های مامان و افسردگی مینا کردی.  اما بابامونه تاج سرمونه آقای بالا سرمونه همین که سایش هست حتی از دور اینم جای شکرش باقیه عزیزم
مهسا برگشت طرفم و سعی کرد حرف بزنه اما صداش تو گلو خفه شد.  خواهر نازم نتونست چیزی بگه سرشو تند تند به طرفین تکون داد و دوباره روشو کرد سمت پنجره
منم بقیه ى راهو به بیرون نگاه کردم و هرچی سوره و آیه حفظ بودم خوندم
با صدای راننده مهسا سرشو از رو شیشه ماشین که بهش تکیه داده بود برداشت:دخترم رسیدیم.  همین در هست
من:دست شما درد نکنه.  کرایه رو حساب کردم و پیاده شدیم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه در خیلی بزرگ بود که میله های مشکی و سفید عمودی و افقی داشت . دور و برش هم تقریبا خالی بود . فقط چندتا کامیون و ماشین سنگین سمت چپ کارخونه انگار داشتن بار میزدن اما عجب جایی بود از پشت در هم معلوم بود داخل چندتا ساختمون خیلی بزرگ داشت.  حتی مهسا هم هنگ کرده بود.  دستشو کشیدم و گفتم:بیا بریم دیگه تا شب میخوای وایسی اینجا؟ گفته باشم هول نکنیا حتی اگه بابارو از نزدیک هم دیدیم آروم باش اصلا من تورو آوردم منو آروم کنی پشیمونم نکنی
مهسا:ااااااه چقدر حرف میزنی ؟ باشه چشم بخدا سعی میکنم آروم باشم
فقط یه در اونجا بود و مجبور بودیم از جلوس نگهبانی رد بشیم که قاعدتا نگهبان اسم و کارمون رو میپرسید که پرسید:خانوما کجا؟امرتون؟با کی کار دارین؟برای بازرسی تشریف آوردین؟
به مهسا گفتم:ای بابا باز یه چادری دیدن فکر کردن مامور بازرسی ایم
مهسا:خوبه فکر نکرد گشت ارشادیم مثل پگاه
و هردو ریز ریز خندیدیم
پگاه رو قبل از اینکه بیایم این محل روبروی یه پاساژ دیده بودیم با دوست پسرش.  گشت اونطرف خیابون وایساده بود اما این دوتا فکر کردن ما هم گشتیم و کلی ترسیده بودن بعدا فهمیدیم پگاه سالها همسایمون بوده و ما خبر نداشتیم و با هم دوستای خوبی شدیم اما بعد از رفتن بابا برای آسایش از دست طلبکارا تقریبا با همه قطع رابطه کردیم
نگهبان دوباره گفت:خانوما؟میخندین؟میگم با کی کار دارین؟
مهسای خنگ سریع فامیلیمون رو گفت:فتوحی هستیم با آقای فتوحی کار داریم
نگهبان:آقای فتوحی؟لیست توی دستش رو نگاه کرد و گفت: فتوحی نداریم اینجا. کارگره؟؟
من:بله مثل اینکه کارگر هستن
نگهبان:مثل اینکه؟؟خانوم معلوم هست چی میخواید شما؟برید بیرون 
الکی اینجا واینستید من مسؤلیت دارم .
مهسا:وا آقااا با  بابامون کار داریم بذارید ببینیم اینجاست یا نه
نگهبان با عصبانیت:نمیدونید باباتون کجاست؟خانوما بفرمایید بیرون بفرمایید.  الکی وقت مارو نگیرید
اعصابم خورد شده بود دوباره دستام یه زدن و لرزششون بیشتر شد گفتم:ببین آقا برای من مسؤلیت مسؤلیت نکن.  من تا نرم توی این خراب شده و بابامو نبینم از جام تکون نمیخورم. اصلا رئیس شما کیه؟با اون کار دارم منو ببرید پیش اون
یه باغبون هم نزدیک ما بود و داشت نگاه میکرد. رو کردم بهش و گفتم:آقا این یارو نمیذاره ما بیایم تو
باغبون:صلوات بفرست دخترم
من باز تعجب کردم الان آخه با صلوات که منو راه نمیدن تو
نگهبان با کلافگی گفت:ببین آبجی معلوم نیست کی هستی ؟دشمنی؟دوستی؟رقیبی؟من که الکی نمیتونم راتون بدم تو من اصلا.... یهو یه صدا اومد که من و مهسا و نگهبان به طرفش برگشتیم: محسن درو وا کن حاجی اومده. و در اروم اروم به سمت بالا باز شد و یه ماشین که اسمشم نمیدونستم اومد تو آخه من اصلا تو این فازا نبودم اما مینا همرو حفظ بود اسم ماشینا و مدلاشون و شرکتاشون همیشه تو اسم فامیل امتیازش بیست میشد تو ماشین
ماشین مشکی مدل بالا داشت مسیر مستقیم تا محل پارک شدن میرفت که یهویی ترمز و کرد و صدای لاستیکا بلند شد
از قسمت راننده یه خانوم ساده پیاده شد اما لباساش خیلی شیک بودن چادری نبود اما کیف و کفشی که داشت گمونم چرم اصل بودن مانتوش هم تو این گرما پره کارشدگی و گیپور بود تقریبا هم سن و سال مامان به نظر میومد
در بغل راننده خیلی آروم باز شد و...
یا حسین... باباست
صدای گرفته ى مهسا بود که بعد چند لحظه مکث درحالیکه چند قدم جلو اومده بود و با انگشتش به روبرو اشاره میکرد اینو گفت
احساس کردم یه لحظه قند خونم به شدت افت کرد...  فقط صورت نورانی بابارو میدیدم...  دیگه هیچی رو نمیدیدم نه اون ماشینی که ازش پیاده شد....  نه کت شلوار و کروات تنش... نه اون خانوم کنارش که بدجور هم زل زده بود به ما
بابا عینک دودیشو دراورد چشماشو ریز کرد دستشو گذاشت رو سرش ...زانوهاش لرزید....  چشماش پره اشک شد ... خم شد...  زانو زد... هق زد...  افتادنشو دیدم و دویدم طرفش ،دوییدم و چادرم گیر کرد زیر پام ،تلو تلو خوردم اما میرفتم تا اجازه ندم بابام گریه کنه.  خودش میگفت فقط باید برای امام حسین گریه کرد.  میگفت:نبینم اشکای مرواریدیت رو به جز برای امام حسین خرج کنی...  رسیدم بالای سرش و بغلش کردم...  دستاش پیچید دورم و بغلم کرد... فشار میدادم بابامو ،بوش میکردم.  هردومون زار میزدیم
بالاخره حرف زدم:بابا,کجا رفتی؟چرا رفتی؟چرا؟؟؟
با گریه میگفت:ببخش بابا...  ببخش... ببخش
یهو یاد مهسا افتادم برگشتم دیدم نشسته زمین داره گریه میکنه و مارو نگاه میکنه
گفتم بهش:مهسا ،بیا بابامونه خودشه...  یادته میگفتی قبل رفتنش بغلش نکردی؟بیا حالا بغلش کن.  یادته عکسشو نگاه میکردیم نترسیدم شبا موقع خواب ؟بیا ایناهاش.  بیا ببین بغلش چه امنه...  خدایا شکرت خدایا شکرت
بابا از روی زمین بلند شد.  منو از بغلش ول نمیکرد رفت طرف مهسا.  منم با خودش میکشوند کمی عقب کشیدم تا همدیگرو بغل کنن فقط کمی البته...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهسا رفت تو بغل بابا و بابا سرشو بوسید...  چشماشو بوسید... موهاشو بوسید. سرمو برگردوندم دیدم اون خانومه هم داره گریه میکنه نگهبان و باغبونه هم سرجاشون خشک شده بودن انگار نفس نمیکشیدن یهو بابا داد زد:مهسا؟؟مهسا؟
یا خدا خواهرم تو این گرما حتما فشارش افتاده
بابا با داد از نگهبان اب قند خواست نگهبان دویید و اب اورد و گفت: حاجی قند نداشتیم
بابا کمی آب روی صورت مهسا پاشید و حالش جا اومد و آروم چشماشو باز کرد... یک ساعت بعد سه تایی تو یه دفتر خنک با کلی وسایل پذیرایی جلومون نشسته بودیم و میخندیدم
یک عالمه سؤال بی جواب داشتم که باید بابا بهم جوابشو میداد همه چیز عجیب بود بابا طوری رفتار میکرد انگار که اتفاقی نیفتاده بالاخره پرسیدم: خب آقاجون،چخبره؟شما؟این لباسا؟این دفتر؟قضیش چیه؟
بابا یه تیکه سیب جلوم گذاشت و گفت:مریم بابا ،من مجبور بودم همون روز اسباب کشی بذارمتون و از پیشتون برم.  مجبور بودم خودم رو گم و گور کنم تا دست طلبکارا و پلیس نیفتم.  اون رادمنش عوضی (شریکش که فرار کرد) منو بیچاره کرد نمیگذرم ازش...  حاح اسدی رو ازش قول گرفتم تا مثل خانواده ى خودش هوای شمارو داشته باشه و فقط با اون در تماس بودم تا اینکه شیش ماه پیش ارتباطم رو با اون هم قطع کردم.  اوایل کمکم کرد اینجا به عنوان کارگر ساده مشغول به کار شدم به حساب حاج اسدی پول میریختم هرماه تا هم پارچه های مادرتو ارزون بهتون بده هم کمی از بدهی هارو صاف کنه تا اینکه شیش ماه پیش وقتی تصمیمم رو بهش گفتم باهاش دعوام شد میگفت اینکار درست نیست و از این نصیحتای همیشگیش
مهسا در حالیکه گیلاس گاز میزد:چه تصمیمی آقاجون؟
بابا:والا ماه من ، اون خانومی که با ماشین باهاش اومدم تو اون شیش ماه بنظرش اومد من خوب کار میکنم... والا چی بگم یه چند باریم امانتی بهم داد امانت دار خوبی بودم... راسیتش از من ...چی بگم والا... شرمم میاد
مهسا:بهتون پیشنهاد داد پول رئیستونو دوتایی بالا بکشید؟
بابا خندید:نه قشنگ بابا ،این خانوم خودش رئیس مونه بعد اینکه شوهرش مرحوم شده رئیس کارخونه ایشونه... والا بهم.... استغفرالله گفت و به ریشش دست کشید
من:بابا جون به لبمون کردین
بابا: خدا نکنه. والا پیشنهاد ازدواج داد
من که یهو گردنمو اوردم بالا و تیر کشید و دستمو گذاشتم روش
مهسا هم یه هین گفت و زد تو صورتش
من:واه واه چه وقیح. مردم چقدر گررو شدن از سن و سالش خجالت نکشید؟شما چی گفتین بهش؟
اصلا یادم نبود که همین یک ساعت پیش بابا با اون زن با یه ماشین اومدن کارخونه یهو که یادم افتاد با صدایی که به زور درمیومد گفتم:بابا... صیغه... صیغش کردین؟؟؟
بابا چشاشو گرد کرد و گفت: نه بابا جان عقد...
مهسا دوباره هین کشید . ایندفعه بلند تر
من گلو خشک شده بود: چی چی میگین آقاجون؟
بابا:بابا جان به علی قسم به خاطر شماها بود من باید بدهی هارو صاف میکردم تازه اون شیش ماه کلی عذاب کشیدم تا مادرتون رو فراموش کنم بعد از طلاق من حتی یه لحظه هم... یهو مهسا داد زد:طلاااق؟؟
بابا:استغفرالله مگه مادرتون بهتون نگفته؟ماه دومی که اینجا مشغول به کار بودم توافقی جدا شدیم البته از چندماه قبلش مادرت دنبال کاراش بود من تعحب میکنم مگه میشه شما ندونید آخه؟
مهسا:یعنی...یعنی چی؟؟یا خدا مریم؟
منو صدا زد که نیمه بیهوش سرم کج شده بود و رو دسته ى صندلی خم شدم و چشمام هیچی نمیدید به جز سیاهی... که تازه فهمیده بودم چقدر وسیع توی زندگیمون سایه انداخته... این ابر سیاه کی میرفت کنار؟؟؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهسا تو بغلش بادم میزد و بابا هم مدام از اینطرف به اونطرف دفتر میرفت و به ریش هاش دست میکشید.  مهسا رو کنار زدم و صاف نشستم بهش گفتم:پاشو بریم
مهسا هم پاشد و چادرش رو صاف کرد
بابا گفت:دخترا چندبار بگم؟من و مادرتون خیلی وقت بود که از نظر عاطفی دچار جدایی شده بودیم اول اون طلاق خواست به مولا.  من که دیدم سهیلا داره پیشنهاد شرعی میده و با ازدواج با اون حساب همه ى طلبکارا صاف میشه قبول کردم
مهسا با صدای لرزون گفت: بابا اصلا کارتون قابل توجیه نیست لطفا حال مارو بدتر از اینی که هست نکنید.  ما روی شما یه حساب دیگه باز میکردیم.  یعنی میخواید بگید اگه این خانوم باهاتون ازدواج نمیکرد نمیتونستیم از پس طلبکارا بر بیایم؟مارو گول نزنین آقاجون.  اگر میدونستین ما چه سختی هایی کشیدیم دور از شما...  چه حرف و حدیث هایی پشت سرمون زدن بابت نبود مرد بالای سرمون هیچ وقت اینطوری تو چشمامون نگاه نمیکردین و بگین ازدواج کردین.  کجا رفت اون عقاید شما؟چیشد نماز روزه هاتون؟
بابا:من که نماز روزم سر جاشه دختر چی میگی الکی؟منم یک سال سختی کشیدم دور از بچه هام هرشب غذام سیب زمینی پخته و نیم رو بود.  هرشب به یادتون میخوابیدم
من بالاخره زبون باز کردم:عه؟جدی؟شما حداقل نیمرو میخوردین ما نون خشکای سفره رو اب میزدیم نرم بشه تا مینا اونارو برای صبحونه بخوره و گرسنه نره مدرسه ما پول نون هم نداشتیم...  مامان از بس کار میکنه هرروز دستاش لرزششون بیشتر میشه... مینا از بس گریه کرده هرروز خشکی چشماش بیشتر میشه... من به خاطر شما نتونستم برم دانشگاه اونم چه رشته ای همه در حسرتشن! شما اینجا به یاد ما میخوابیدین اما ما از ترس اینکه بازم طلبکارا نیان جلوی در و بهمون فحش های رکیک ندن تا صبح خواب نداشتیم و گریه میکردیم اونوقت اومدیم اینجا و بابامونو با یه خانوم سانتی مانتال میبینیم و بهمون میگه از مادرمون جدا شده...  من نمیدونم این چجور طلاقیه که بچه ها ازش اطلاع ندارن واقعا چطوری میتونید اینارو بگید؟
بابا: مریم داری زیاده روی میکنی! یکی هم سر مادرت غر بزن!  اون به من شک داشت
من:من سر مادری که یک بار از سرماخوردگی و سینه پهلو ده روز تب و لرز گرفت و ما پول نداشتیم براش استامینوفن بخریم غر نمیزنم
فکر کنم همون موقع ها که مامان حالش بد بود شما شب اول عروسیتون بود مگه نه؟؟؟مبارک باشه حاج آقا!!!آره دیگه امثال شما خوب توجیه میکنن... ازدواج سنت پیغمبره... بابای ماهم که اهل سیره ى رسول خداست...  یهویی سمت چپ صورتم سوخت... بابام منو زده بود... دستهایی که همیشه موهامو نوازش میکرد و میبافت منو زد ...بدم زده بود طوری که دهانم مزه ى خون رو احساس کرد
آروم گفتم:بریم مهسا
بابا همونطوری وایساده بود و سرش رو پایین انداخته بود آروم گفت:تو هیچی از عشق حالیت نمیشه دختر برو تا بیشتر بهت توهین نشده
راه درو پیش گرفتم اما قبل از اینکه برم بیرون برگشتم نگاهش کردم:عشق حالیم نمیشه... اما دل اشکای مادرم حالیم میشه... دیگه اسم منو نیار... من دختر کسی که حرمت نگه نمیداره نیستم
من دخترت نیستم حاج فتوحی... به همون حسینی که سه بار زیارتش کردی قسم... دیگه دخترت نیستم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

درو کوبیدم و منتظر هیچ حرف و یا عکس العملی از جانب بابا نشدم.  مهسا هم آروم آروم پشت سرم میومد.  جلوی در آسانسور وایساده بودیم که وقتی درش باز شد زن بابا اومد بیرون... همون خانوم خوشپوش و زیبا البته با آرایش :عزیزای دل کجا میرین؟قراره ناهار بیارن براتون
هم خط لب تتو کرده بود هم خط چشم... مژه ها و ناخناشم کاشت بود... بنازم به سلیقه ى بابام واقعا
روسریشم مشخص بود به زور جلو کشیده دستمو بردم سمت بالای روسریش که مهسا گفت: مریم چیکار میکنی؟
روسریشو که کمی عقب بود و از موهای بلوندش کمی مشخص شده بود رو جلوتر کشیدم و گفتم:اینو میبینی به زور روی سرت نگه داشتی؟حرمت داره!اما حرمتش برای بعضی ها سنگینی میکنه.  بعضی ها لایق زینت خدا بودن نیستن.  به خدا که تو بد میبینی... اون مردو میبینی تو اون اتاق که بابای منه؟همون بهم یاد داده نفرین نکنم! اما حالا میبینم نمیشه! امیدوارم یه روز اندازه ى مادر و خواهرای من اشک بریزی
دست مهسا رو کشیدم و از پله ها پایین رفتیم و اون زن رو با نگاه خیرش تنها گذاشتیم
از نگهبان جلوی در درخواست آژانس کردیم و راهی خونه شدیم
خدایا چقدر اومدنی خوشحال بودیم اما حالا که داریم برمیگردیم غصه داریم ... باید از مامان بپرسم علت توافقی جدا شدنشون چی بوده
مهسا سرشو گذاشت روی شونم و اونقدر اشک ریخت تا خوابش برد کنار لبم میسوخت از ضربه ای که بابا زده بود...  ای کاش خواهر بزرگتر نبودم... ایکاش بچه ى اول نبودم... ای کاش یه شونه بود من سرمو میذاشتم روش
تا رسیدیم خونه یادم افتاد برای مینا اشک مصنوعی نخریدیم یه به جهنم زیر لب گفتم و کلید انداختم و رفتیم تو
بازم بوی پیاز داغ کل خونه رو برداشته بود پس حتما مینا رفته کتابخونه که مامان داره پیاز سرخ میکنه چون اگه بود چشماش بدجور میسوخت مهسا رو فرستادم و بهش گفتم:یچیزی بخور بعدش بخواب.  من با مامان صحبت میکنم.  خیلی اذیت شدی مرسی باهام اومدی آبجی. بغلم کرد و بغض کرد:اخه آبجی جون گناه ما چی بود؟گناه مینا چی بود؟این بلا چی بود افتاد تو خونه ى ما؟
از خودم جداش کردم و با بغض و صدای لرزونم درحالیکه اشکاشو با دستم میگرفتم گفتم:نریز اینا رو... مگه یادت نمونده؟این اشکا برای امام حسینه ها... مرواریدن اینا... الکی خرجشون نکن
باز هم آغوش خواهرانه بود و اشک و اشک
بعد از خوابیدن مهسا خونمردگی کنار لبمو پاک کردم... برای مامان چایی ریختم و رفتم حیاط و آروم آروم رفتم طرفش چایی رو کنارش گذاشتم . هوا داشت کم کم ابری میشد.  سعی کردم شاد باشم: مامان خانوم گل! ببین مریمت چه کرده! یه چایی دبش برات ریختم! درسته کهنه دمه اما مزه ى عشق میده بزن روشن شی
مامان اون کفگیری رو که داشت باهاش پیازارو هم میزد گذاشت تو ظرف و برگشت طرفم و بهم لبخند زد... چشمای سبزش کمی خیس بودن و البته روشن تر از همیشه
پرسید:دیدیش؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یخ زدم.  لبخندم جمع شد.  پرسیدم:کیو؟
مامان:مریم،فکر کردی بعد از بیست و پنج سال که بزرگت کردم نمیشناسمت؟فکر کردی اشک ریختنای نیمه شبت رو نمیشنوم؟من مادرتم دختر!فکر کردی میتونی منو گول بزنی؟بهوونه بیاری و بری باباتو ببینی؟
حسابی تعجب کرده بودم اما سعی کردم خودمو نبازم و اوضاع رو از اینی که هست بدتر نکنم جواب دادم:خب پس... باخبرید.... بابا میگفت از همون اول میدونستی که بابا گرمسار کار میکنه.  میگفت طلاق گرفتین, درسته؟؟
مامان:آره ،راسته...مجبور شدم . شرایط هم طوری نبود که بخوام براتون توضیح بدم . با حاج اسدی هم مشورت کردم . قرار شد بهتون چیزی نگم تا وقتی خود حاج اسدی صلاح دید و بهت زنگ زد و گفت بری باباتو ببینی
پرسیدم:من اول از هر چیز میخوام علت طلاقتون رو بدونم مامان . شما که با هم خوب بودین . بابا میگفت شما اول اقدام به طلاق کردین . چرا جدا شدین؟ما که حال زندگیمون خوب بود . وضعمون خوب بود . چطور دلتون اومد از بابا که تو اون شرایط بد از نظر مالی بود و تازه برشکست شده بود جدا بشین؟
مامان:یه طرفه به قاضی نرو ...  میدونستی بابات ازدواج کرده؟
من:بله!امروز با مهسا دیدیم خانوم رو !ازون قرتیا بود. به زور روسری رو سرش نگه داشته بود . من مطمئنم بابا بهش گفته با حجاب بشه
مامان یه لبخند کوتاه زد و گفت:راست میگی ... سهیلا از اولم اهل حجاب گرفتن نبود
از اینکه مامان اسم اون زن رو میدونست و میشناختش تعجب کرده بودم
مامان زیر پیازو خاموش کرد و گفت:بیا بریم تو خیلی گرمه اینجا نمیتونم برات تعریف کنم ... مهسا کجاست؟
جواب دادم:خوابیده
مامان :خب پس من میرم دنبال مینا کتابخونه ،تا مهسا هم تز خواب بیدار بشه ... باید برای هر سه تا تون تعریف کنم . دیگه باید بدونید تو گذشته چه خبر بوده
من:یا خدا مامان چه مرموز شدی؟
مامان با لبخند مهربونش:برو دختر سر به سر من نذار
تا مامان برگرده برای شام کمی کته گذاشتم و کوکو سبزی درست کردم مهسا بیدار که شد یه ربع بعدش مامان و مینا هم اومدن
مامان انگار تو راه مینا رو کمی آماده کرده بود هممون رو نشوند و یه کاسه نخود چی کشمش جلومون گذاشت
من:مامان مگه مهمونیه؟بیا دیگه از استرس مردم
مامان سینی کاهو و سکنجبین رو هم جلومون گذاشت و گفت :خدا نکنه مادر
مهسا و مینا دور از جونشون عین چهار پا ها یطوری دسته دسته کاهو میذاشتن تو دهنشون که من به جای اونا داشتم خفه میشدم گفتم:یواش یواش ... مامان جان نمیخواید شروع کنید؟
مامان بالاخره شروع کرد:والا مادر،من و باباتون هم محلی بودیم و همسایه ی دیوار به دیوار . از همون بچگی تو کوچه باهم بازی میکردیم و خوش بودیم . خب بچه های دیگه هم باهامون بودن یه همسایه داشتیم مثل همین خانوم اصلانی که روبروی ماست و همیشه پشت پنجرست ... اون اسمش عصمت خانوم بود مامان سهیلا که امروز دیدینش . یه همسایه ی دیگه هم داشتیم که اسم پسرش رضا بود ... خلاصه من و رضا و سهیلا و علی(بابامون) همیشه با هم بودیم و بازی میکردیم . اما  خب رضا بیشتر هوای منو داشت و باباتون هم هوای سهیلا رو داشت . خانواده س من و باباتون مذهبی بودن اما خانواده ی رضا اینا و سهیلا اینا اصلا تو قید و بند هیچی نبودن باباتون با اینکه مدام دور و بر سهیلا میگشت و به من خیلی کاری نداشت اما خیلی با رضا دعواش میشد و ازش خوشش نمیومد .   من که از وقتی به سن تکلیف رسیدم بابام نمیذاشت دیگه برم تو کوچه برای بازی . باباتون هم کم کم که نوجوون شد دیگه اهل مسجد شد دیگه اصلا سرشو بالا نمی آورد برای دهه ی فجر و عذاداری ها و ولادت ها یا داشت ریسه میبست و چراغونی میکرد یا نذری میداد دست مردم .  تقریبا همون موقع ها بود که رضا اینا و سهیلا اینا از اون محل رفتن . وقتی هفده سالم شد باباتون و مادر پدرش اومدن خاستگاری و بابای منم تو عالم همسایگی و اینکه خانواده ی خوبی هم بودن قبول کرد . خودمم خیلی ناراضی نبودم . اما خب ازدواج ما  خیلی منطقی بود بیشتر خیلی بهم احساس نداشتیم . راستش این بود که من دلم مونده بود پیش رضا و اون هم پیش سهیلا ... سهیلا رو دیگه ندیدیم اما خبر رسید بعد ها خانوادش مهاجرت کردن و فقط خودش ایران مونده پیش مادربزرگ و برادر معلولش . اما رضا مادر .... رضا بعد از چند سال پیداش شد ... اونم ازدواج کرده بود یه دختر و یه پسر داره . یکی از سرمایه گذارای شرکت باباتون شد خیلی شانسی و باهم دست شراکت دادن .... رضا همون رضا رادمنش معروفه.... همون که با باباتون شریک بود
سهیلا هم با پسر عمه ی خیلی پولدارش ازدواج کرد که پسره کارخونه ی تولید محصولات لبنی داشت اما متاسفانه شوهرش تو یه تصادف رانندگی فوت کرد و کارخونه رسید به سهیلا و سهیلا هم که میدونید ... مینا پرسید:سهیلا چیشد مامان؟
الهی بگردم!چقدر صدای مینا ناراحت بود آخه حق داشت ما اصلا فکرشم نمیکردیم مامان بابای مهربونمون چنین قصه ای داشته باشن
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مامان به مینا گفت:من بعدا اونو برای شما میگم.  میشه لطف کنی و از اینجای قصه مارو تنها بذاری؟
مینا بلند شد و سینی کاهو سکنحبین رو هم با خودش برد
بعد از رفتن مینا مهسا پرسید:مامان یعنی واقعا اون رضا رادمنشی که پولای بابا رو بالا کشید هم بازی و عشق کودکی شما بوده؟
مامان: آره...  بوده!من و رضا و سهیلا و علی نتونستیم بهم برسیم بخاطر اختلافات فرهنگی.  اما بعد از ازدواج ، من و رضا حتی یه لحظه هم بهم فکر نکردیم...  اما با پیدا شدن سهیلا از چندماه قبل از برشکستگی باباتون همه چیز عوض شد ... باباتون اصرار داشت شرکت با کارخونه ى سهیلا همکاری کنه برای صادرات اما رضا مخالفت میکرد...  دخترای من!رضا پول باباتون رو بالا نکشید!رضا سهم باباتون رو از شرکت خرید و کل سهام شرکت رو به سه غریبه فروخت و رفت آلمان پیش خانوادش
اما پدرتون فکر میکرد میتونه با سهیلا همکاری کنه و نذاره بیشتر از این دچار مسائل مالی بشیم
اما من نمیتونستم تحمل کنم باباتون با اونهمه کم عقلی و لجبازی که با رضا کرد،حالا بره با زنی کار کنه که بچگیاش فکر میکرده قراره باهاش ازدواج کنه
باباتون ساز مخالف زد،بهش گفتم فیلت یاد هندستون میکنه و مارو از یاد میبری اما قبول نکرد
از شیش هفت ماه قبل از طلاقمون بیرون رفتن ها و به اصطلاح قرار های کاریشون شروع شد رضا هم بنده خدا میگفت باهاشون میره و نمیذاره تنها باشن
منم که از باباتون میخواستم به جای خودش رضا رو بفرسته سر قرار و جلسه با سهیلا قبول نمیکرد و میگفت اعتماد تو بهم کمه و رضا داره میونه ى مارو بهم میزنه
اما رضا وقتی حواس پرتیه باباتون رو دید و دید که رابطشون داره زیادی صمیمی میشه به باباتون پیشنهاد داد سهامشو بخره چ همکاریشون قطع بشه باباتون هم قبول کرد و این شد وضعیت ما
مامان اخرسر لبخندی زد و گفت میره برای مینا ماجرا رو بگه...  خیلی نگران بود مینا تو نوجوونی اسیب نبینه.  ازمون خواست سفره س شامو بچینیم.  من و مهسا بهم نگاه کردیم...  اصلا بغض نداشتیم،نه من و نه مهسا.  من که از اونهمه آرامش مامان تعجب کرده بودم و مهسا هم شروع کرد با ریشه های فرش بازی کردن
اونشب مینا خیلی گریه کرد...  هممون سعی کردیم آرومش کنیم بهش گفتم:قول میدم ببرمت تا بابارو ببینی و هر حرفی داری برای آخرین بار بهش بزنی...  چون هیچکدوممون نمیخواستیم دیگه بابارو ببینیم برامون سخت بود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اونشب به حاج اسدی زنگ زدم و بابت همه چی ازش تشکر کردم و همه چیو البته با سانسور براش تعریف کردم بنده خدا نمیدونست چی بگه همش عذر خواهی میکرد
من:حاجی بخدا من نمیدونم چرا شما عذرخواهی میکنید باور کنید ما از شما بابت کمک هاتون توی این یکسال ممنونیم ، مامان خیلی تعریف شمارو میکنه.  حسن نیت شما برای ما ثابت شدست
حاج اسدی:نه دختر گلم.  من اگه زودتر میدونستم تو کله ى علی (بابامون)چی میگذره هیچ وقت ازش حمایت نمیکردم من فکر میکردم اون فقط میخواد اونجا کارگری کنه و برای شما پول بفرسته...  نمیدونستم قصه سر دراز دارد... با مهربونی گفتم:خدا امثال شمارو زیاد کنه حاجی خدا خیرتون بده. به خانوم بچه ها سلام برسونین امری ندارین؟
حاج اسدی:نه دخترم خدا نگهدارت باشه
قبل از اینکه بگم خداحافظ داد زد:راستی مریم جان... امروز عصر باباتون زنگ زد و آدرستون رو خواست.  منم خب فکر کردم همه چی درست شده و آدرستون رو بهش دادم.  شرمندم بخدا
من:ای بابا! اشکال نداره بازم ممنون که گفتین
وقتی به مامان گفتم حاج اسدی ادرسمون رو به بابا داده گفت مسئله ای نیست و بالاخره اون بابامونه و باید مارو ببینه
من:اما من اصلا دلم نمیخواد ببینمش.  فردا میرم سراغ صاحبخونه ببینم کی میتونه پول پیش رو برگردونه تا اسباب کشی کنیم.  بنظرت بریم خونه ى خانوم جون خوبه؟
مامان موافقت کرد.  خانوم جون مامان مامان بود که توی رشت زندگی میکرد.  از وقتی پدر بزرگم فوت کرده بود از تهران رفته بود.  ما هم بعد از برشکستگی بابا از ترس اینکه طلبکارا سراغ خانوم جون هم نرن فقط چندبار تلفنی باهاش حرف زده بودیم
مامان موافق بود که از این فضای سنگین خارج بشیم و یه زندگی جدید رو شروع کنیم... چهارتایی....سه تا دختر که تا قبلا فکر میکردن سایه ى یک مرد بالا سرشون هست اما از اون روز مطمئن شدن فقط خودشونن و خداشون
و یه زن دلشکسته ای که شوهرش برای تازه کردن عشق دوران بچگیش اون و دختراش رو به امون خدا رها کرده بود... با اونهمه ادعای بندگی و دینداری
باز هم شب بود و من  و صدای جیرجیرک و دونه های اشکی که فقط برای امام حسین خرج میشدن... اما زندگی ادم اونقدر بالا پایین داره که فقط همون خدای بالا سر و امام حسین باید کمک کنن تا از باتلاق در بیای
اونشب خواب به چشمم نیومد... مثل شبهای قبل... بعضی وقتها سرگیجه میگرم از اینهمه بیخوابی... به هیچ وجه دلم نمیخواست دوباره بابارو ببینم.  اما چون به مینا قول داده بودم یکبار ببرم تا ببینتش فردا بعد از رفتن پیش صاحبخونه میبردمش بعدش هم راه میفتادیم سمت خونه ى خانوم جون... سمت زندگی جدیدمون

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبح زود به حاج اسدی زنگ زدم و ازش خواستم برامون بلیط اتوبوس بگیره برای همون روز عصر به مقصد رشت و همه ى وسایل خونه هم بعد از رفتن ما بده به یه مستحق و بهش قول دادم به محض گرفتن پول پیش از صاحب خونه پول پارچه هایی که مامان نسیه برداشته بود رو تصویه میکنیم
اون روز صبح همه زود بیدار شده بودیم و تو تکاپو بودیم.  من و مهسا و مینا وسیله میبستیم البته فقط میخواستیم لباس و یکسری یادگاری ببریم.  مامان هم هر چی ترشی و مربا و پیاز داغ داشت بست تا ببریم برای خانوم جون.  ساعت نزدیکای ده صبح که شد به مینا گفتم بره حاضر شه تا ببرمش بابارو برای اخرین بار ببینه.  اصلا رغبت به این کار نداشتم اما مینا خیلی به بابا وابسته بود و مطمئن بودم اگه نبینتش خیلی از من دلخور میشه
تقریبا نصفه های راهو اومده بودیم که رو کردم بهش و گفتم: چی میخوای بهش بگی؟
مینا:شاید فقط بغلش کنم
رسیدیم و تا به نگهبانی رسیدم منو شناخت:به به.  سلام خانم فتوحی احوال شما؟خیلی خوشحال شدم باز تشریف اوردین.  قدم رو چشم ما گذاشتین
مینا تعجب کرده بود از اینهمه تملق یه مرد غریبه تو دلم یه چاپلوس بهش گفتم و ازش خواستم به بابا بگه که میخوایم ببینیمش
گفت:بفرمایین اصلا نیاز نیست زنگ بزنم اینجا متعلق به خود شماست
دست مینارو کشیدم و رفتیم تو.  سوار آسانسور شدیم و به سمت بالا حرکت کردیم. مینا انگار استرس داشت.  یه لبخند لرزون بهم زد منم جواب لبخندشو با فشردن دستش و پلک زدن بهش دادم من برعکس مینا اصلا استرس نداشتم و آروم آروم بودم... موضوع برام حل شده بود.  اون سهیلایی که من دیدم با اون همه ارایش و و لباس های شیک و عطر خوشبوش دل جوونتر های خودش رو میبرد چه برسه به بابای من که با هم یه قصه ى عاشقانه ى نصفه نیمه هم داشتن.... از اسانسور که پیاده شدیم رفتیم به سمت دفتریکه دیروز با مهسا با بابا حرف میزدیم.  راهروی کوچیک و باریکی بود و دو سه تا اتاق بیشتر توش نبود چون کارخونه بود و یه بخش کوچیکش اداری بود.  از انتهای راهرو و یه در نیمه باز صدای خنده اومد و صدای حرف زدن بابا کاملا تشخیص دادم بابا و سهیلا اونجان.  دست مینا رو گرفتم و اروم اروم به سمت اون در رفتیم اونجا انگار آبدار خونه بود قسمت بالایی در شیشه ای بود و کاملا داخل معلوم بود.  درست حدس زده بودم.  بابا و سهیلا بودن با لبخند و چایی به دست. داشتم همونطوری نگاهشون میکردم که مینا دستمو یهو فشار داد.  طاقت نیاورد دستش که تو دستم بود به وضوح یخ زده بود و با اونیکی دستش جلوی دهانش رو گرفته بود نگاش که کردم چشماش پر اشک بود خیسه خیس یهویی اشکاش ریختن دستمو کشید و شروع کرد به دوییدن  با چادر دوییدن برای هردومون خیلی سخت بود.  برای اسانسور صبر نکرد و تند تند از پله ها پایین رفتیم.  مینا انگار یهو خیلی هول کرده بود و اصلا اون چیزی رو که دیده بود نمیتونست باور کنه
از جلوی نگهبانی رد شدیم و سریع سوار ماشین آژانسی که گفته بودیم برامون صبر کنه شدیم . با بغض به راننده گفتم:برگردیم آقا
تا راننده پاشو روی گاز گذاشت یهو صدای داد بابا اومد: مینااااا
انگار صدای پاهامون رو شنیده بود و دوییده بود دنبالمون.  مینا تا صدای بابارو شنید خودشو تو بغلم جمع کرد و سرشو پایین اورد اصلا برنگشت نگاهش کنه.  من اما برگشتم و از شیشه عقبو نگاه کردم دستاش رو گذاشته بود رو زانوهاش،خم شده بود و نفس نفس میزد. دلم براش تنگ میشد؟
هنوز دوسش داشتم؟
جواب رو نمیدونستم. اما یه چیزو میدونستم ،دل من دیگه اون دل قبلی نبود.  بابا با پای خودش از دل من رفت بیرون . خودش باور هامو کشت.  نشون داد ارادش ضعیفه.  نشون داد یه عشق دیرهنگام که به هوس بیشتر شبیهه میتونه باعث بشه خیلی راحت از زن و دختراش بگذره
از پنجره بیرونو نگاه کردم و گذر سریعمون از ماشین ها و تابلوهای جاده رو میدیدم.  گریمم نمیگرفت.  قلبم انگار قفل شده بود.  احساساتم از بین رفته بود... چقدر تو این یه روز بزرگ شدیم هممون.... یهو نگاهم به راننده ى جوون افتاد که از تو اینه داشت نگاهم میکرد ،تا نگاهمو دید لبخند زد
قلبم ریخت،چندشم شد
سریع نگاهمو انداختم پایین... هنوز حیام سرجاش بود.... خدا هنوز پادشاه قلب من بود.... درسته بنظر خودم دیگه بابا ندارم... اما خدا رو دارم خدایی که وعده داده: ان مع العسر یسرا...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی رسیدیم خونه همه چیز جمع و جور شده بود ،چیز زیادی نداشتیم برای بردن بجز چندتا چمدون و ساک
مامان برای اینکه ظرف اضافی موقع رفتن کثیف نشه برای ناهار تخم مرغ آبپز درست کرده بود. خورده و نخورده راه افتادیم. آخرین نگاهام به این خونه ى دوطبقه قدیمی که شاید فقط شصت متر بود خاطرات کل این یکسال رو برام زنده کرد.  دلم تنگ میشه برای اینجا،ما اینجا یاد گرفتیم رو پای خودمون وایسیم ،یادگرفتیم دستمون تو جیب خودمون باشه،و دستمون رو جلوی هیچ احدی دراز نکنیم.  اون اوایل که اومدیم اینجا من مجبور شدم بخاطر نداشتن شهریه دانشگاه آزاد انصراف بدم.  دانشجوی دامپزشکی بودم و فقط دو ترم مونده بود به گرفتن دکتری.  درسته دانشگاه آزاد بود اما خدایی با رتبه ى خوب قبول شده بودم. مهسا هم که طفلک همه ى بلا ها سال کنکورش سرمون اومد و اصلا نتونست کنکور بده یادم باشه مجبورش کنم حتما کنکور بده....با آژانس رفتیم ترمینال و راه افتادیم سمت شمال... همیشه شمال رو دوست داشتم ،بهم آرامش میداد ،شاید بخاطر این بود که یاد خاطرات دوران کودکیمون می افتادم.  اونموقع ها همگی با هم پرتقال ها چ نارنج های حیاط خانوم جون اینا رو جمع میکردیم... یادش بخیر.  ای کاش وقتی بچه بودیم بهمون میگفتن بزرگ شدن میتونه چقدر دردناک باشه تا هیچ وقت دلمون نخواد بزرگ شیم
.تو اتوبوس که نشستیم سفر برامون خیلی سخت بود ،تا اونموقع بجز با  هواپیما و ماشین های مدل بالای بابا سفر نکرده بودیم. یه ساک که توش ترشی و مربا بود رو با خودمون اوردیم کنارمون پایین صندلی گذاشتیم تا خدایی نکرده درشون باز نشه بریزن رو وسایل مردم . اما عجب اشتباهی کردیم چون بوی سرکه کل اتوبوس رو برداشته بود
کلا هوای اتوبوس اذیتم میکرد با اینکه قدیمی نبود اما بوی خاصی داشت.  من و مینا کنار هم نشسته بودیم اولین ردیف اتوبوس.  مامان و مهسا هم ردیف کناری و سمت راست ما نشسته بودن.  اگه یکمی کمرمو صاف میکردم مستونستم خودمو تو آینه ى راننده ببینم.  کلا خوراکم این بود تو آینه ى ماشینا مدام خودمو درست میکردم و بعد یهو نگاهم به نگاه راننده گره میخورد و ابروم میرفت تقریبا سه ساعت از راه گذشته بود تقریبا خواب بودم و گردنم کج شده بود که یهو یکی کوبید رو شونم محکم:خانوم ؟خانومی؟
بالا رو که نگاه کردم یه زن حامله دیدم که فکر کنم هشت ماهش بود اونقدر شکمش بزرگ بود با هول جوابشو دادم:جانم؟درد دارین؟
خانوم حامله:نه عزیز درد چیه؟ترشی داری تو کیفت؟بوی سرکه از تو میاد؟
من دیدم مامان داره با لبخند نگام میکنه و یه چشمکم زد
من:بله هوس کردین؟
خانوم حامله:بدو بدو بچم افتاد
من دوباره هول کردم در ساکو باز کردم و یه شیشه ترشی کلم دادم دستش : نوش جونتون
همونطوری که خانوم حامله داشت توی ساکو نگاه میکرد چشمم به مربای هویج افتاد:اون مرباعه؟ اونم بده به شوهرم میگم بیاد حساب کن،یا بجاش برات صلوات میفرستم
من خندم گرفته بود:لطفا صلوات بفرستین نوش جونتون
خانومه رفت و بقیه سفر به کسالت گذشت و فقط منظره های سرسبز کنار جاده حالمو خوب میکرد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...