رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Eli1987

رمان پناه بی پناه قلبم| Eli1989 کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

نام رمان:  پناه بی پناه قلبم.

نویسنده: الهه S-i

 

ژانر : عاشقانه_ اجتماعی  

هدف: پدید آوردن یک عاشقانه ی جدید با حوادث و اتفاقات مختلف .

ساعت پارت گذاری : نامعلوم   

خلاصه : 

پناه ،دختری خوش سیما که دل پسر عمویش را در چنگالش اسیر نمونده اما چونان دل خوشی از او ندارد. در این کش مکش ها پسرکی از تبار عشق و غرور وارد ماجرا می‌شود و قصد دارد نقش ناجی را برای پناه ایفا کند! بی آنکه خود بداند فرشته ی نجات می شود .

دخترک ما نمی‌داند در چه بحرانی اسیر شده و راز نزدیکی کارن نزد او پنهان است!

چه کسی می‌داند هدفش چیست و چرا در میان بی پناهی پناه، چمپاته زده است؟!

...

 

 

مقدمه : 

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست 

آه بی تاب شدن ، عادت کم حوصله هاست 

همچون عکس رخ مهتاب که افتاده در آب، در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست.

صفحه نقد

ویرایش شده در توسط Eli1987
وجود داشتن رمان از نویسنده ی دیگر با نام پناه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

زندگی آدم ها گاهی آن هارادر مسیر های نا مشخصی قرار می دهند ،مسیر هایی که سرنوشت و تقدیر هر دو دراتفاق افتادن آن دخیل اند.

مسیر های نامعلومی که روزگار برای تک تک ثانیه های آن برنامه هایی دارد .

شاید سخت و پیچیده ،اما باید دانست زندگی با تمام سختی هایش زیبا است.

 

 

 

   پارت ۱

با صدای جیغ بلند روژین از اتاقم بیرون دویدم.

جلویش روی قالیچه ی ابریشمی که گل های سفید صورتی ریز داشت نشستم و با نگرانی نگاهش کردم مثل اینکه با چای دست خودرا سوزانده بود .

من:قربونت برم چی شده ؟

اشک هایش همانند الماس های درشت بی وقفه از چشمان گرد و قهوه ایش پایین می آمدند .

هیچ وقت طاقت دیدن گریه اش را نداشتم معصومیت خفته در آن چشمان قهوه ای روشنش تا اعماق قلبم را می سوزاند،دست راستش را نزدیک لبانم بردم و انگشتان کوچک و سفیدش را فوت کردم .

چند بار پشت سر هم این کار را تکرار کردم 

ودر آخر بوسه ای بر دستان کوچک اش زدم.

من:خوب شدی عمه ؟

سرش را به معنی نه بالا داد، لب برچیده بود 

من نمی دانم چرا باید جلوی یک بچه ی دوسال و نیمه چای داغ بگذارند 

من: چی کارت کنم خب؟ عزیز کجاست؟ 

جوابی نداد، بغ کرده نگاهم می کرد! 

من: عزیز ، عزیز کجایی ؟

چند لحظه بعد عزیز سراسیمه به پذیرایی خانه آمد 

عزیز_ جانم مادر ؟

من: عزیز مامان این بچه کجاست ؟از صبح تا الان ببین چه بلاهایی که سرش نمیاد !

_ دوباره چی کار کرده ؟

من:با چای دست خودش رو سوزوند

عزیز با دست به صورت خود کوبید 

وبه طرف روژین آمد 

_ فدای دختر نازم باز با خودت چی کار کردی مادر؟  

عزیز مرتب سروصورت روژین را می بوسید ،بعضی اوقات‌به این برادر زاده ی عزیزکرده و شیرین زبان خود حسوی ام می شد .

_ پناه جان مادر اون خمیردندون رو از توی حموم بیار .

من:زیاد نسوخته که؛ بعدشم با خمیردندون بدتر می شه 

_ ازبس که شیطونه  آخه مادر چرا ما ازدست تو یه لحظه هم آسایش نداریم؟!

روژین بغ کرده به عزیز خیره شد گویا با آن سن کمش عمق حرف های عزیزرادرک کرده بود.چشمانش پر از اشک شد و چانه اش لرزید.

من: عمه قربون اون چشم های قشنگت بشه  گریه نکنی ها!بیا بغلم بریم پیش مامان سپیده  

روبه عزیز گفتم _ مامانش کجاست ؟

عزیز متفکر سری تکان داد،و  خال نسبتا گوشتی اما کوچک کنار لبش را خاراند .و گفت: 

_ چمیدونم والا، همین الان اینجا بود  شاید رفته بالا  

 

من: بیابریم پیش مامان 

دستانش را به گردنم آویخت و سفت و محکم گردنم را گرفت 

من: روژین خفم کردی ! یه کم دست هات رو شل کن   

لج کرد و گره ی دستانش را دور گردنم محکم تر کرد.

من: ای بابا بچه جون دستات رو شل کن خفم کردی!

سرش رابه معنی نمی خواهم تکان داد. 

_ چیه زبونت رو موش خورده  تا یه ساعت پیش که خوب کار میکرد!کو زبونت روببینم؟

 

زبانش را تا آخر بیرون آورد خندیدم و گونه ی توپولویش را بوسیدم 

من: خیلی خب بریم پیش مامانی،

عزیزمن میرم خونه ی پندار .

_ برو منم شام رو درست میکنم الان هاست  که بابات بیاد

من: پس فعلا

 

 خانه ی پندار طبقه ی بالا بود. با اجبار و نفس نفس زنان حالی که روژین در آغوشم جا خوش کرده بود، پله هارا دوتا یکی بالارفتم.

به در خانه ی پندار رسیدم،وبه در ضربه ی محکمی وارد کردم.

   

من:مامان خانم شما سرش کجا گرمه درو باز نمی کنه؟ 

بالاخره به حرف آمد  با زبان شیرین کودکانه اش جواب داد     _ نمودونم، شاید دشوییه

 باردیگر در را کوبیدم 

بلافاصله در باز شد و چهره ی سپیده با آن حوله ی تن پوش صورتی نمایان شد

من: سلام کجایی تو بابا اصلا میگی یه بچه هم داری از صبح که ولش کردی به امان خدا و رفتی مدرسه ،از اونجا هم که کلا یه ساعت پیش بچه نموندی !

روژین را در بغل سپیده انداختم ،اورا کنارزدم و وارد خانه شدم

من: روژین خانمتون دستش رو سوزوند

_ ای وای خاک به سرم روژین مامان کجات سوخت ؟؟

با نگرانی  روژین را برانداز می کرد تا محل سوختگی را بیابد.

من:چیزی نشد با چایی دستش روسوزوند 

   طلبکار زل زد به من و با پرویی گفت 

_ بعد جنابالی کجا بودی ؟؟ 

من:گلم تو چقدر پرویی،  من که این بچه رونزاییدم  که هی مراقبش باشم ببینم کجا میره چی کار می کنه.

روژین از بغل سپیده بیرون آمد و به طرف اتاق خودش دوید .

نگاهم را به پاهای سفید و خوش تراش سپیده که اززیر حوله ای که فقط تا زانوی او بود،  دوختم‌ بی اختیار برروی زبانم آمد:

من:من میگم پندار چرا تو رو این همه می خواد نگو از مزایای هیکل خوب و سفید برفی بودنته! 

_ ای درد بگیری چشم چرون  بی حیا !

 نفس عمیقی کشیدم و به سمت مبل سلطنتی قهوه ای رنگ گوشه ی پذیرایی رفتم و خودم را آزادانه بر روی آن انداختم. 

من:بی خیال پندار هنوز نیومده ؟؟

_ نه  نمی دونم کجاست از صبح که زنگ می زنم خاموشه 

_ لابد شارژ تموم کرده 

متفکر سری تکان داد و به عادت همیشه گی اش گوشه ی ابروهای پهن و کوتاهش را به دست گرفت و یکی از ابروهایش،را محکم کشید که باعث کنده شدن آن شد ، جوری که خودش هم دردش گرفت و اخم هایش درهم رفت  و زیر لب گفت :

_ اوخ، نمی دونم شاید 

من: میگم تو نمی خوای لباس بپوشی،کم کم دارم معذب می شم. 

 

_ خفه شو !      

خندیدم و با لبخندبه اوخیره شدم 

سپیده دختر عمه ی من است‌ والبته زن برادر بزرگترم یعنی پندار ، سپیده و پندار چهار ساله پیش ازدواج کردند ،یک ازدواج با عشق و حاصل عشقشان یک  دختر بچه ی شیطون ، سمج و شیرین زبان است .

سپیده دختری با قد بلند و اندام نسبتا توپر

چشمان گرد قهوه ای روشن ،ابروهای پهن و کوتاه و بینی عملی و لب و دهن متناسب .   صورت گرد و سفید،  زیبایی آنچنانی نداشت اما بسیار دختر خوب  و باکمالاتی است . او در یک مدرسه معلم کلاس پنجم دبستان است،و نظر من پندار عاشق اخلاق خوباو شده بود   .

آن چنان که قصه ی عشقشان ورد زبان فک و فامیل شده بود   .

در حالی که تند ،تند قدم های کوتاهی بر می داشت و به سمت اتاق می رفت تا لباس بپوشدگفت 

_ توی یخچال شربت بهار نارنج و میوه هست از خودت پذیرایی کن تا بیام

 و رفت داخل اتاق و در رابه هم کوبید.

ویرایش شده در توسط Eli1987

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

به  سمت آشپز خانه راه افتادم آشپز خانه ای که بر عکس خانه ی ما چینش به روزی داشت .البته باید هم خانه ی پندار به این زیبایی و دل نشینی می بود چون سپیده ی خوش سلیقه ای وجود داشت که تمام کار هایش به تعریف و تمجید، ختم می شد.

در یخچال بزرگ و دودی رنگ  را باز کردم نگاه سرسری به داخلش انداختم . یخچالی  که پر از خوراکی های خوش مزه بود .

میلی به خوردن میوه نداشتم ترجیه می دادم یک لیوان شربت بهار نارنج به نوشم. 

پارچ شیشه ای حاوی شربت را بیرون آوردم ‌ و کمی از آن را درون یک لیوان شیشه ای پایه دار ریختم و یک نفس سر کشیدم و دوباره پارچ را درجایش قرار دادم. 

بهترین شربت بهار نارنجی بود که تا به حال خورده بودم، البته نه بخاطر اینکه سپیده آن را درست کرده بود بلکه فقط بخاطر بهار نارنج های سوغاتی خانم بزرگ .

همین که از در آشپزخانه  بیرون آمدم، با دیدن روژین که  با آن عروسک خرگوشی زشت اش به من زل زده بود و خیره نگاهم می کرد، یک لحظه ترسیدم دستم را برروی سینه ام گذاشتم و با ترس نگاهش کردم .

جوری زل زده بود به من که انگار مچ دزدی را حین دزدی کردن گرفته بود .

نفس عمیقی  از سر ترس کشیدم ، خدا می داند که چقدر این دختر بچه ی چشم قهوه ای با آن موهای لخت خرمایی چتری را دوست دارم .

روبه او کردم و گفتم: 

من: کوفت بگیری روژین  چرا اینجوری  نگام میکنی؟ 

این بچه انگار روزه ی سکوت گرفته است 

 جلویش زانو زدم

من: چته عمه چرا اینجوری نگام میکنی ؟!

 نگاهش را به لیوان توی سینک دوخت رد نگاهش را گرفتم ،سوالی گفتم :

من: شربت میخوای؟ آره؟

_ اوهوم ؛ تو که خولدی ،منم دلم می خوات.

یک لیوان شربت هم برای اوریختم تا بخورد ،وقتی شربت را به لبانش نزدیک کرد نگاهم به دستش که سوخته بود افتاد .

دستش براثر سوختگی قرمز شده بود.  دلم برایش سوخت  خب مقصر خودش بود  باید بیشتر مراقب می بود ،هر روز وهر روز از دستش مکافات می کشیدیم ، هر روز بلای جدیدی به سرش می آمد . 

دیروز را بخاطر آوردم که پارسا به او آدامس دادبود، اما چند دقیقه بعد آدامس به موهایش چسبید، و عزیز مجبور شده طره ای از موهای خرمایی رنگ کنار گوشش را با قیچی ببرد.

یک لحظه به این فکر کردم که چه توقع بی جایی از یک بچه ی دوساله دارم  خودم هم با بیست سال سن  تا همین دیروز براثر بی احتیاطی با چیز های مختلف می سوختم و آدامس،هنوز همکه هنوز است به موهاو لباس هایم می چسبد،چه انتظار بی خودی از اودارم .

من: دستت می سوزه؟ 

_ نه ، درد می کنه

خب مگر چه فرقی بین، می سوزد و درد می کند وجود دارد؟    

من:باید دستت کنده می شد تو که هیچی حالیت نمی شه  

کمی از شربت را خورد و لیوان را به دست من  داد.لیوان را داخل سینک ظرف شویی گذاشتم .در همین هنگام در باز شد و پندار وارد خانه شد.

روژین به طرف پندار دوید و جوری خود را داخل بغلش انداخت که حس کردم تمام استخوان های بدن کوچک اش صدا داد .

بچه پرو می دانست چگونه برای پدرش دلبری کند .به طرفش رفتم و صورتش را بوسیدم 

من: سلام داداش 

پندار_ سلام به روی ماهت خوبی ؟ 

من: خوبم توخوبی؟خسته نباشی.

_ بدنیستم ، سلامت باشی عزیزم        

چشمان منتظرش رادیدم ،نگاهش خسته اما منتظر بود و الحق که او عاشق بود، نگاهش به دنبال سپیده می گشت.

من:تو اتاقه الان میاد   خیلی خسته ای انگار ؟

 _ امروز خیلی روز خسته کننده ای بود .

 بوسه ی محکمی بر روی گونه ی توپول روژین کاشت

_ عروسک بابا چطوره ؟ 

روژین دستش رو به سمت صورت پندار برد و سعی کرد سوختگی اش را نشانش به دهد.

روژین _ توتو کلده     

پندار روبه من با نگرانی پرسید:

_ دستش چی شده؟ 

من: با چایی سوخت .

پندار_ آره بابا مگه بهت نهگفتم دیگه دوروبر چیزای داغ نرو توی  این هفته دفعه ی سومته.

و بعد انگشتان دستش را یکی یکی بوسید .

لبخندی به رویش زد و گفت _ حالا دیگه دست های دختر بابا خوب میشه  ،برو مامانت رو صدا کن .

همان موقع سرو کله ی سپیده هم پیداشد  یک دست پیراهن و شلوار قرمز و سورمه ای پوشیده بود . 

_ سلام خسته نباشی ،

با لبخندی که عشق در آن موج می زد نگاهش کرد و با روی خوش جوابش را داد. 

_ سلام خانم ،احوال شما ؟

_ کجا بودی از صبح گوشیت خاموش بود ؟

_ صبح بخاطر کاری کلانتری بودم  ،بعدشم رفتم دادگاه امروز واقعا خسته شدم .

پندار وکیل بود؛ شغلی که از بچگی دوسش داشت و آنقدر روی خواسته اش  پافشاری کرد تا به آن چه که می خواست  رسید.

پندار قد بلندی داشت  صورتش سبزه بود و چشم ابرویی  مشکی داشت،  بینی اش  شبیه بینی  پدرم بود بینی بلند و کمی فقط کمی گوشتی  و لبانی  قلوه ای ، پندار خیلی از نظر اخلاقی مهربان  تر و آرام تر از پارسا بود، وهمیشه سعی میکرد کار هایش رابا  صبوری در آرامش مطلق حل کند .

  سپیده با یک سینی که حاوی چهار لیوان ، شربت بهار نارنج بود به طرفمان آمد  .

از جا بلند شدم و عزم رفتن کردم 

پندار:_ کجا ؟     

من : خونه 

_ بمون  بعد میری     _ نه باید برم خونه کلی کارسرم ریخته       

  سپیده _ بمون پناه بعدا میری شام پیشمون باش .

من: نه دستت طلا برم بهتره، فردا دانشگاه دارم به لطف دختر شیطونهتون از کارو زندگی افتادم ،برم به کارای عقب موندم برسم. 

پندار:_ می موندی؟

من: نه مرسی  خداحافظ.

_ خداحافظ 

سپیده تا دم در همراهی ام کرد و روژین می خواست دنبالم راه بیفتد  که با هزار طرفند از دستش فرار کردم.

 

ویرایش شده در توسط Eli1987

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

لعنت بر آدمی که آن شب جزوه و کتاب را خواند .

فقط گفته بودم که می خواهم درس بخوانم 

به عزیز کمک نه کردم  به بهانه ی درس خواندن ، آخرچه شد؟ حتی نیم نگاهی هم به متن جزوه نه کردم .چه درس خواندنی شد!

همه ی آن شب را به رمان خواندن سر کرده بودم،آن هم تا نیمه های شب .

صبح که بیدارشدم چشمانم قرمز شده بود و می سوخت. 

 دست و صورتم را شستم و مانتوی قرمز و مشکی نسبتا کوتاهی را پوشیدم و مقنعه ی مشکی رنگی راهم سر کردم .

برای کشیدن خط چشم جلوی آیینه ایستادم و به خودم خیره شدم. 

قدمتوسطی داشتم وهیکلم متناسب بود

 پوست سفید،  ابروانی که دخترانه ی اسپرت آن ها را اصلاح کرده بودمو چشمان حالت داره کشیده ی عسلی و بینی عروسکی که البته عملی نبود ؛ خیلی شانس آورده بودم که ارثیه ای از طرف عزیز برایم بود ، خیلی خوشحالم که بینی ام شبیه بینی عزیز بود ،چون اگر بینی ام شبیه پدر می شد هر چند که بینی اش آن قدرهاهم  بد نبود ، امامطمئنن تا آخر عمر مهمان خانه ی پدری می ماندم .

لبان سرخ و کوچکی که بیشتر از همه ی این ها به چشم  می خورد و در آخر صورت گرد و بدون لک .

در کل از خودم راضی هستم بیشتر از اینکه زیبا باشم در نگاه اول شیرین ،ومظلوم به نظر می آیم .

خط چشم نازکی کشیدم و کمی برق لب هم به لبانم  زدم 

کیف و چادرم  را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم.

 

من: سلام صبح همگی به خیر    

 پدر با لبخند نگاهم کرد، مردی که عشق برایش کم بود ، مردی که کم از قهرمان داستان ها برایم نداشت.

 لبخندی زد  که چین و چروک های دورچشمانش به خاطرم آورد زحمت کشیده ی روزگار است . مردی که سی سال تمام خدمت این کشور به جا آورده بود.

جوابم را با خوش رویی داد و عزیز هم به یک    _ صبح بخیر      بسنده کرد 

اما امان از پارسای لج در آور 

پارسا_ احوال شریف، خانم !میخواستی حالا هم بیدار نمیشدی  

_ اینو گفتی که چی مثلا؟مشکلت چیه ؟

_ من از کله ی سحر بلند میشم میرم نون تازه می گیرم ولی تو چی ؟ تازه خانم ساعت نه از خواب ناز بیدار می شه.

سری به معنای تاسف تکان داد

محکم به شانه اش زدم

من:غرنزن 

پدر با آن صدای محکم و بمش گفت:

بابا_ پارسا به جای غر زدن زود صبحانت رو بخور و پناه رو برسون دانشگاه 

پارسا _ ای بابا من خودم کلی کار دارم تازه دیرم هم شده بعد خانم رو برسونم اون سر شهر ،بابا این یکی و بیخیال، خودش با تاکسی میره  

عزیز _ خب مادر تو که خودت میری راهت هم به اون طرف ها می خوره خواهرتم ببر 

پارسا_ نمی تونم ،  من که دیرم شده بعدشم عزیز من دانشگاهم  این سر شهر  دانشگاه پناه اون سر شهر کجا راهم به اون طرف ها می خوره 

_ خیلی خب نخواستیم ولی آقا پارسا موقع شما هم می رسهدیروز و به یاد بیار چطور التماس می کردی لب تاپم رو بهت بدم مطمئنن دوباره میای سراغم و اون وقت می دونم باهاتچیکار کنم .

عزیز لقمه ای گرفت و به دستم داد تشکر کردم

لقمه را که خوردم خدا حافظی کردم  روبه روی آینه قدی ایستادم و چادرم را مرتب روی سرم تنظیم کردم .

کفش هایم را می پوشیدم،  که در باز شد پندار به همراه خانم خرابکار تشریف فرما شد.

من:سلام  داداش صبح بخیر    

_ سلام عزیزم صبح توهم بخیر     

روژین را بغل کردم و گاز محکمی از گونه ی سفید و توپولش گرفتم 

من: زبون نداری مگه وقتی یه بزرگ تری رو می بینی باید سلام کنی؟!  

با آن چشم های خمار خواب آلود و پف شده با اخم نگاهم کرد  انگار حوصله ام را نداشت.

من:اوه اوه اخماشو  نخوری منو برو تو داداش دارن صبحانه می خورن .

 _ داری میری دانشگاه ؟

من:آره دیگه سر صبحی کجا رو دارم برم ؟        _ وایسا برسونمت.

 من :نمیخواد خودم میرم       

_ وایسا روژین رو بدم عزیز و بیام  

من: نه داداش نمی خواد دیرم شده با تاکسی میرم 

_ یه لحظه وایسا 

من :نه تورو خدا الان دو ساعت میخوای  بری یه بچه تحویل بدی  به اندازه ی کافی دیرم شده  بعدشم مسیرخودت دور می شه خودم می رمخداحافظ .

می دانستم اگر منتظر بمانم تا پندار  روژین را به به عزیز بدهد خیلی دیر می شود.پس همان بهتر که با تاکسی بروم .

سر خیابان که رسیدم دستم را جلوی ماشین زرد رنگی تکان دادم ایستاد ، و سوار شدم 

اگر روز های دیگری بود شاید با وسیله ی نقلیه ی عمومی خود را تا نزدیکی دانشگاه می رساندم اما امروز دیرم شده بود یعنی دیر از خواب بیدار شدم به لطف رمانی که آخرش هم زیاد جالب نبود و کلی نویسنده اش را با فوش های مختلف مزین کرده بودم. 

به دانشگاه رسیدم کرایه را پرداخت کردم و از ماشین پیاده شدم .

 ...

 

ویرایش شده در توسط Eli1987

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت  ۲                                           مهتاب دوست صمیمی ام را از دور دیدم که به طرفم می آید.

یک لحظه از دیدنش خنده ام گرفت دختر خوبی بود اما از نظر من زیادی چاق بود .

قیافه ی بانمکی داشت وبه دل می نشست بر عکس هیکل توپولی اش صورت کوچکی داشت و چشمان مشکی رنگ گرد ، بینی کوچک با فورم به خصوص ،ولبانی که گاهی اوقات فکر می کردم قاشق غذا به راحتی وارد دهانش نمی شود چرا که لبان صورتی رنگ کوچکی داشت.

با هول و ولا به  طرفم آمد 

من:سلام     

  با نفس نفس گفت

_ سلام  درس خوندی ؟       

خیلی عادی گفتم

من:نه 

_ دوغ نگو تو همیشه الکی میگی که اصلا یه نگاهم به کتاب نکردی اما بعدش معلوم میشه خانم نشسته کتاب و جوییده .

من: نه به جون تو اصلا دیشب رنگ و رخسار کتاب رو هم ندیدم 

_ دیشب چه غلطی میکردی ؟

شانه ای بالا انداختم و بی خیال گفتم  

 من : نمیدونم 

متعجب و با کمی چاشنی حرص گفت 

_ چی؟ نمی دونی ، ببینم منو اسکول فرض  کردی ؟!

واقعا نمی دانستم دیروز و دیشب به انجام چه کاری مشغول بودم که حتی وقت نکردم سری به کتاب هایم بزنم مشکلی که این روز ها مانند خوره به جان تک تک ثانیه هایم افتاده جوری که نمی دنم چطور روز می شود و چطور شب . 

  من:وای مهتاب می گم نمی دونم ،چون من واقعا نمی دونم دیشب چیکار می کردم  فقط یه رمان خوندم که اونم آخرش  خیلی چرت تموم شد .

نمی دونی بخاطر، وقتی که پاش گذاشتم چقدر نویسندش رو فوش دادم.

اگه دیشب نصف وقتی رو که صرف خوندن اون رمان کردمو صرف درس خوندن می کردم الان یه پا فیلسوف بودم . نمی دونم چه مرگم شده؛ این روز ها حوصله ی درس خوندن رو ندارم.

_  من می بینم چشات قرمز و یه کم پف داره، حالا می خوای چیکار کنی ؟

من:چی رو چیکار کنم ؟ باید دست به دامن خدا بشم که فرازی منو برای کنفرانس صدا نکنه .

_ ازت خوشم میاد تا یه چیزی میشه زوددست به دامن خدامی شی خدا هم خوب هواتو داره ها ،خوش به حالت .

راست می گفت تا مشکلی برایم پیش می آمد سریعا به خدا پناه می بردم ، مشکل که نمی توان گفت ، بیشتر به خودآزاری ربط داشت، به وقت هایی که درس نمی خواندم و با هزار استرس در کلاس درس حاضر می شدم و با نذر و نیاز رفع و رجویش می کردم و ولی در ازای چیزی که طلب می کردم بهایی می دادم.

از صلوات و نذری  گرفته ، تا...

و حالا امروز هم دست به دامن خدا شده بودم تا استاد فرازی من را برای کنفرانس صدا نزند  بهایش هم دوهزار صلوات بود.

من: بریم کلاس 

 _ بریم 

وارد کلاس شدیم ، کلاسی که حدود سی الی سی و پنج دانشجو داشت .

نصف بیشتر آن پسر و بقیه ی آن دختر 

پسرانی که بعضی سربه زیر و آرام و بعضی پرو و و پر از شیطنت .

تنها دختری که بین این همه دانشجوی دختر چادر سر کرده بود من بودم .

چادر را دوست دارم  با علاقه آن را سر می کنم احترام خاصی برایش قائل هستم، امنیتی که پشت آن چادر بهم غلبه می کند 

به هزاران بی حجابی می ارزید، با چادر احساس غرور می کنم

روی صندلی ردیف سوم نشستم و مهتاب هم روی صندلی کناری ام نشست .

_ فقط دعا میکنم من روهم صدا نزنه ،،

با تعجب گفتم   

من: چطور تو که از قیافت می شد خوند که درس خونده اومدی دانشگاه!

اخم هایش درهم شد   

_ چه درس خوندنی  دیشب مراسم خواستگاری خواهرم بود .

کل فامیل ریخته بودن خونمون حالا از اون گذشته انگار من عروس بودم  من چایی و شیرینی خواستگاری رو تعارف کردم 

همه ی کارای مربوط به عروس و من کردم، فقط مونده بود با پسره برم اتاق صحبت کنیم .

خنده ام گرفت از این حرفش با لحن بامزه ای کلمات آخر را ادا می کرد .

_ پناه جان یه لطفی بکن، به درگاه خدا واسه منم دعا کن .بخدا اگه من و صدا کنه مطمئنم  دوقدم  نرفته از ترس فرازی غش می کنم  . 

آرام خندیدم   که با تشر گفت 

_ کوفت جدی گفتم .

در باز شد و استاد فرازی وارد کلاس شد و کلاسی که تا همان زمان قلقله بود ،اما با آمدن استاد میان سال جدی،سکوتی سر شار از ترس و استرس آن را فرا گرفت  .

 

 

 

 

 

ویرایش شده در توسط Eli1987

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

از همان لحظه که استاد پایش را در کلاس نهاد تا آن موقع که عزم رفتن کرد .

یک بند آیت الکرسی  را زیر لب می خواندم و اظهار پشیمانی می کردم ،که ای وای برمن چرا درس نخواندم  . 

در آخر هم استاد ،نه من را صدا زد و نه مهتاب را  بلکه ،فرزادرئوف را برای کنفرانس فرا خواند . 

دانشجوی نمره الف دانشگاه بود به قول بچه های دانشگاه  خرخوان کلاس بود و    البته چهره ی جذاب و قدوهیکل رعنایی داشت 

دختران زیادی در دانشگاه خودرا آویزانش می کنند .اما او زیاد علاقه ای به این رفتار های زننده ی دختران نشان نمی دهد.

آخرین کلاس امروزم هم تمام شد 

و من و مهتاب نفس راحتی کشیدیم .

با لبخند روبه مهتاب گفتم

من: خب آخر داستان خواستگاری و نگفتی  .

با غیض گفت

_ هیچی من بدبخت اندازه ی هفتا کارگر کار کردم ، عین کوزت  آب می دادم ،چایی می دادم ،میوه آماده می کردم  ، میوه می دادم.

آخرش که خانم جواب مثبت داد و مهمان  ها رفتن من موندم و کلی ظرف نشسته و یه خونه ی بهم ریخته تازه می خواستم یه نفس راحت بکشم،

که عروس خانم به بهانه ی سردرد از زیر ظرف شستن در رفت 

من: آخی عزیزم تو همیشه در هر شرایطی مظلومی و بهت ظلم میشه. 

_ خسته شدم کاش زود تر برم خونه یه دل سیر بخوابم  . کاری نداری من برم  الان هاست  بابام زنگ بزنه .

من: نه عزیزم به سلامت     

_ راستی بیا تا یه جایی تورو هم برسونیم 

من: نه مرسی خودم میرم راهم دوره راه شما رو هم دور می کنم برو به سلامت 

_ باشه پس خداحافظ 

من:خدانگهدار  .

 وسایلم را جمع کردم و به طرف درب خروجی دانشگاه  رفتم    ، می خواستم تاکسی بگیرم که با دیدن ماشین پارسا منصرف شدم؛به طرفش رفتم 

من: تو اینجا چیکارمیکنی

  _ اومدم  دنبالت  

پوزخندی زدم و گفتم _ جون  من راست میگی !

واقعا اومدی دنبال من لطف کردی جناب راضی به زحمت  نبودیم . کی بود سر صبحی مخ من و تلیت کرد با غرغراش که راهم دورمی شه و نمی برمت و   خودت برو و ها؟

_ صبح واقعا دیرم شده بود معذرت می خوام 

سری تکان دادم و گفتم  

من: نه نه چرا معذرت، اشکالی نداره که منم از این من بعد می دونم باهات چیکار کنم .

_  عجب کینه ای هستی  !!                        من  :من کینه ای نیستم فقط باید با کسی که رفتار درستی نداره با جدیت برخورد کنم آقایپارسا خان .  برات دارم ، کارت تو که بالاخره گیره من می شه ،       حالا اگه دلت می خواد راه بیفت، که دارم از خستگی جون میدم.

کسی در خانه نبود بابا که به احتمال زیاد  توی حجره ی فرش فروشی عمو بود وبه قول خودش رفته بود تا به برادر جان خود سری بزندو  عزیز خانم هم که لابد یا خانه پندار است یا به خرید رفته یا به جایی مجهول که من نمی دانم.

عجیب است سرو صدایی هم از خانه ی پندار نمی آمد لابد سپیده هم جایی رفته است .

وقتی روژین خانه نیست عجیب سکوت خانه ،بوی  آرامش می دهد .

در همین فکر ها بودم که صدای جیغ بلند روژین تمام افکارم را دود کرد و به هوا فرستاد .

می دانم که امروز از استراحت خبری نیست با وجود فلفلی  به نام روژین

 

...  

 

   

 

 

 

  

ویرایش شده در توسط Eli1987

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

به اتاقم رفتم و لباس هایم را با یک دست پیراهن و شلوار صورتی عروسکی عوض کردم 

با بیست سال سن هنوز هم احساس کودکی می کردم و کودک درونم فعال بود، عاشق لباس های عروسکی و گل دار بودم.

خانواده ی من نسبتا مذهبی اند و از عقاید سنتی پیروی می کنند.

زندگی در کنار یک خانواده ی معتقد و مهربان ،عالی است .

علاقه ی شدیدی به این خانواده ی جمع و جور ، خواستنی دارم.

سر روی بالش تخت که گذاشتم. در خواب شیرین عمیقی فرورفتم .

...............................................................

با صداهای نامفهومی که به گوش می رسید چشمانم را باز کردم .

روژین جلوی قفسه های کتابخانه ام نشسته بود

به طرفش رفتم ، متوجه شدم که برگه های کتاب مهمی  را پاره می کند .

جیغ بلندی زدم و از جلوی قفسه کنارش زدم و سعی کردم تکه  های پاره شده ی کتاب را پیدا کنم 

با صدای جیغ من سپیده و عزیز هر دو سراسیمه وارد اتاق شدند.

عزیز_ تو بودی پناه ؟چته مادر چرا همچین کردی ؟!

من:سپیده این رو از جلوی چشمای من دور کن وگرنه می کشمش، ببرش بیرون 

سپیده _مگه چیکار کرده  ؟

من: نمی بینی،کتاب هام رو پاره کرده،ای خدا حالا چیکارکنم؛ ازدست تو روژین

آن قدر ،ازدستش،عصبانی بودم که هر لحظه امکان انفجار بزرگی وجود داشت.

تنها کاری که در آن لحظه میتوانستم انجام دهم دور کردن روژین از آن جا بود.

 

...

 

 

ویرایش شده در توسط Eli1987

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

سپیده _ این چه کاری بود کردی مامان  چرا کتاب های عمه رو پاره کردی ؟

بغ کرده به سپیده نگاه می کرد 

من:بیا خانم طلبکار هم هست 

عزیز _ بیا دختر قشنگم، بیا بریم ، عمه دعوات نکنه 

سپیده کنارم نشست و مثل من دنبال کاغذ های تیکه شده می گشت، کلا کتابم را تکه تکه کرده بود آنقدر ریز که با خود فکر کردم از قصد این کار را کرده.

کمی بعد که آرامشدم با لحن پشیمانی گفتم

 من: ببخش یه لحظه عصبیشدم

_ نه بابا مهم نیست باید گوششو به پیچونم این روزا زیادی اذیت میکنه ، دوستت داره که یه ساعت هم نمی زاره به حال خودت باشی .

چقدر پشیمان بودم ، با آن دادی که بر سر روژین کشیدم می دانستم که به طرز فجیعی ترسیده است.

من:می دونم اینا رو 

کاغذ های پاره شده رابه هم چسباندیم

در باز شد و روژین با قیافه ی گرفته ای  وارد اتاق شد،آخی بغض کرده بود .

پشیمان شدم از جیغ و دادی که راه انداخته بودم .

سپیده_ روژین  به عمه  بگو ببخشید  

ساکت نگاه پربغض و اشک بارش را به من دوخت ، آخ که چقدر در این لحظه مظلوم شده بود.

سپیده_ باتوام بگو ببخشید 

من:ولش کن بچه رو گناه داره بچه ی دوساله چه می دونه ببخشید یعنی چی! 

بعد به طرف روژین رفتم و   صورتش را بوسیدمو بغلش کردم .

چقدر از دل رحمی خودم متنفر بودم چون باعث می شد زود همه کس و همه چیز را ببخشم ،ومن به شدت از این اخلاق گند بدم می آمد.

من: کار بدی کردی عمه ،ولی چون خیلی عمه تو رو دوستت داره دعوات نمی کنه 

سپیده _ پروش نکن 

از اتاق بیرون آمدیم 

حقیقتا یه لحظه هم طاقت ناراحتی این فنچول بچه را نداشتم ، دل نازکی ام خیلی زیاد برایممایه ی عذاب شده بود .

آنقدر که گاهی اوقات احساس ضعف می کردم 

من: اخماتو واکن گل من ، نگاه کن من بخشیدمت .

انگار جملاتم توان نگه داشتن اشک هایش را از او گرفته بود که،با این حرفم قطره های اشکش، خروشان و جوشان از چشمانش می بارید ، به طوری که دلم خون می شد.

با تعجب نگاهش می کردم چرا همچین کرد؟ من که اصلا کاری به کارش نداشتم یک هویی چرا اینگونه شد ؟!

سپیده گفت _ من گفتم تو زود کسی و نمی بخشی بچه رو زدی خجالت بکش با این هیکلت

با تعجب به سپیده نگاه کردم ، با اینکه می دانستم به شوخی این جملات را بر زبان آورد اما دلم گرفت و کمی ناراحت شدم

حالت تهاجمی به خود گرفتم 

من: چی میگی بابا من اصلا دستم بهش نخورد که 

سپیده _ بده من بچم رو 

سپیده می خواست روژین را از بغلم بیرون بیاورد ولی نمی توانست 

روژین محکم گردنم را با دستانش گرفته بود 

از کی عادت کرده بود از گردن دیگران عین میمون آویزان شود و شبیه کنه بچسبدو حتی نیم میلی هم تکان نخورد؟

سپیده_ بیا مامان، بیا قشنگم

روژین_ نوموخوام     

سپیده _ بیا مامان جان 

_ نه موخوام بومنم پیش عمه 

و فشار دستان کوچکش را دور گردنم بیشتر کرد  

سپیده_ میگم بیا ، اذیت نکن دیگه بچه        

  روژین با لجبازی وکش دار گفت

—نــــومـــــوخـوم ،

...

ویرایش شده در توسط Eli1987

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

سپیده _ ای بابا بچه جون چرا لج می کنی می گم از بغل عمه جون بیا بیرون 

با اخم سرش را تکان داد ،سرتق تر از این بچه هم در دنیا وجود دارد؟!

وقتی اخم می کرد خیلی شبیه عمه کتایون می شد ،عمه ای مهربان با نگرانی های خاص خودش ، عمه ای که من او را بهترین عمه ی دنیا می دانستم.

من: اذیت نکن بچه رو 

عزیز _ چتونه شما ها خونه رو گذاشتین روسرتون

من: هیچی عزیزخانم بابا نیومده ؟؟؟؟

 _ نه هنوز نیومده 

من:اصلا  کجا رفته ؟!

_ رفته حجره ی عموت 

من: واسه چی رفته ؟

_ چهمیدونم والا..‌

عزیز که رفت با حرص و  غرغر  روبه سپیده گفتم 

من:اینا تا منو به عقد اون ماهان عوضی در نیارن  ول کن نیستن  من باید چه خاکی تو سرم بریزم 

سپیده_ نمی دونم چرا دست بردار نیستن  بااینکه هی جواب ردمیدی از رو نمیرن یه بند پشت سر هم میان 

من:من که می دونم اینا همشون دست به دست هم دادن تا منو بدبخت کنن 

سپیده با لحن شیطنت باری  گفت

  _ آره دیگه نه که توحیفی ، دارن تورو بدبخت می کنن ، بیچاره ؛دارن اون ماهان خاک برسر و بدبخت می کنن چون قرار یه آدم بی اعصاب روانی بشه شریک زندگیش. 

با بی قراری گفتم_ وای، وای، نگو تورو خدا حتی فکرکردن بهش هم  تک تکموهای بدنم روسیخ می کنه

_ تا دلت هم بخواد  مگه پسر دایی من چشه؟

من:هیچی ماشاالله چیزی کم نداره که ،فقط دخیل بسته من و بدبخت کنه می خواد منو از زندگی کردن ساقط کنه هیچ مرگش نیست کثافت . 

_ بیخیال زیادی نسبت به این موضوع حساس شدی 

با اعصاب متشنج گفتم 

من: نه اینا بازدارن یه کارایی می کنن من احمق نمی دونم وقتی خودشون بریدن و دوختن موقعی که می خواستن تنم کنن اون موقع با خبرم می کنن .من از این می ترسم که عمو با زبون چرم و نرمش بابا رو تحت تاثیر قرار بده.

روبه روی TV نشسته بودم و صفحه ی خاموشش خیره شدم داشتم فکر می کردم ایندفعهماهان کثافت چه نقشه ی پلیدی درسرش می پروراند، با اینکه درخواستگاری های قبلی جواب ردشنیدند، نمی دانم چرا دست از خواسته ی اجباری شان نمی کشیدند. 

به روژین که در آغوشم به خواب رفته بود نگاه  کردم، موه های چتری قشنگ اش آزادانه بر روی پیشانی و چشم هایش ریخته بود.

از جایم برخاستم و به اتاق خود رفتم 

آرام اورا از آغوش خود به تخت خواب انتقال دادم و رو اندازی گل بهی رنگ بر روی تن کوچک اش کشیدم.

...

 

ویرایش شده در توسط Eli1987

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

عصبی نفسی می کشیدم،به آشپزخانه رفتم عزیز  با سپیده مشغول پچ پچ بودن که تا من را دیدند حرف شان را قطع کردند.

من_ چیه ؟،باز یه چیزی شده من خبر ندارم هوم؟

عزیز _ چه چیزی مثلاشده باشه و تو خبر نداشته باشی؟

من: پس واسه چی پچ پچ وار صحبت می کنین؟

سپیده _ هیچی عزیزخانم داشت درمورد زندایی فرهان صحبت می کرد

من: آهان ، الان اون عجوزه ی هفت خطاینجاست ؟که دارین یواش صحبت می کنین .!

_ ای بابا مادر چه گیری دادی تو 

من: عزیز به والله علی،  به جون خودت اگه باز حرفی زدن که من نمی دونم واگه  بفهمم دوباره بحث اون ماهان دیلاقو دراز و پیش کشیدن این دفعه میرم هر چی شسته و نشستس  بارشون می کنم گفته باشم .

_ خدا مرگم بد مادر ،چرا همچین می کنی!فعلا  که چیزی نشده 

از حرص نفس نفس می زدم و مطمئن بودم صورتم از عصبانیت به کبودی می زند .

سپیده از جایش بلند شد و یک لیوان آب به دستم داد و گفت

_ بخور 

..............................

در باز شد وپدر، پندار و پارسا و  هرسه وارد خانه شدند.

به آرامی سلامی کردم از کنارشان رد شدم و به باغچه خانه  رفتم .

نمیدانم چرا هر دفعه اسم ماهان نفله به میان می آید عصبی میشدم.

لعنتی اسمش هم مثل خودش شوم است .

مادرم عزیز خانم همیشه میگوید : _ هر وقت اسم یکی از خانواده ی عمویت به میان می آید یا بحثی برای گفت و گو پیش می آید 

بعد از آن مطمئنن از نحسی آنها مشکلات زیادی  برای خانوادهمان به وجود می آید   

حرف عزیز خانم همیشه ی خدا درست از آب در می آید . و خدا حوادث از قبل پیش بینی شده را به خیر بگذراند.

من از کودکی دیگر عزیز خانم را مادر صدا نزدم عزیز خانم نام واقعی مادرم است 

(عزیز)

و من عزیز یا عزیز خانم صدایش میزنم چون این نام را بیشتر می پسندم .تا اینکه بخواهم مامان  یا مادر صدایش بزنم.

زنی که دنیایم در نگاهش بود ، در یک نیمچه لبخند او ، در مهربانی هایش‌، در...

...

 

 

 

ویرایش شده در توسط Eli1987

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت ۳                                               آب پاش را پراز آب کردم و تک تک گل های باغچه را آب دادم.

با احساس سنگینی نگاهی  سرم را برگرداندم  و نگاهم با پندار عزیزم تلاقی کرد بزرگ مرد صبوراین روز ها .

_ وقتی این جوری میری تو حس خودت و از دنیای اطرافت خبر نداریبه من وقت میدی  یه دل سیر نگات کنم، واسه چی تو خودتی عزیزم ؟ 

 لبخندی زدم  و چیزی نگفتم که گفت 

_ انگار همین دیروز بود که با موهای خرگوشی  توی حیاط خونه از این طرف به اون طرف می دویدی   کل خونه از صدای خنده هات پر می شد.

من: آره خیلی زود گذشت.کاش هیچوقت بزرگ نمی شدیم پندار، از این روز ها بدم میاد.

_ گاهی اوقات وقتی به روژین نگاه می کنم یاد بچگی های تو می یفتم.

من: امروز  کتابام و پاره کرد بچه پرو 

پندار  خندید و گفت :

_ داره تلافی شیطونی ها ی خودت و سرت در میاره ،یادته کلاس هفتم که بودم بهم گفتی مداد رنگی هام رو بهت بدم ولی ندادم توام از لج نشستی کتاب زبانم و پاره کردی ،پس حالا از بچه ی من خرده به دل نگیر.

من:پندار ؟       

 _ جانم عزیزم؟

من: دوباره، عمو حرف ماهان و پیش کشیده؟

_ میدونی خوبیه تو اینکه زود هر چیزی که مربوط به خودته خیلی زودمی فهمی.

پوفی کشیدم و گفتم

من:پس حدسم درست بود چرا دست بردار نیستن؟چرا نمی زارن زندگیم رو بکنم؟ 

از دست این آدمابه کجا فرار کنم.؟

_ امروز که آقاجون رفته بود حجره ی عمو ، عمو دوباره موضوع خواستگاری و پیش کشید و گفت که این دفعه حضوری میان تا از زبون خودت جوابتو بشنون .

من:باید چیکار کنم خدایا

پندار_ نگفتی دلیل نفرت تو از ماهان چیه ؟

من:نمی دونم من ، من از بچگی از اون متنفرم، یه حس خیلی بدی بهش دارم. واقعا دلیلش نمی دونم من به ندرت پیش میاد از کسی بدم بیاد ولی اون یه استثناء،اما  بدون پندار که من ازش به حد مرگ متنفرم. واگه تا آخر عمرم کسی نیاد خواستگاریم جواب من به ماهان نه هست، آشوبی که تو دلم به پا می کنه خیلی عذابم می ده.

...

 

 

 

 

ویرایش شده در توسط Eli1987

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_ اینطوری واسه ماهم بهتره آخه میدونی برای یه دختری که تازه میخواد بره سر خونه زندگیش چقدر وسیله باید خرید .؟؟!!

میدونی چقدر وسایل و لوازم جهیزیه میخواد اونم توی این گرونی که مردم دارن از گرسنگی میمیرن. ؟؟

با لودگی سری تکان داد و بعد با شوخی گفت ._ آفرین منم باهات موافقم اصلا تا آخر عمرت  بشین ور در دل ما اینطوری برای خودت هم بهتره 

_ مسخره میکنی منو؟؟

با انگشت اشاره اش چانه اش را خاراند و گفت

_ نه اینو جدی گفتم .

این گلا رو ول کن بیا تو 

_ باشه، بزار بهشونآب بدم میام

_ زود بیا         و رفت. 

گل های باغچه را آب دادم و  علف هرز های توی باغچه را از ریشه بیرون آوردم. 

از کودکی همیشه پندار من را مورد حمایت خود قرارمیداد وخیلی به من اهمیت میداد 

به غیر از پندار کل اعضای خانواده به من می رسیدند     حتی همان پارسای از خودراضی 

بابا که همیشه با هر حرفی که من میزدم  موافق بود و پشتیبان من بود.

عزیز همیشه در هر شرایطی طرفداری من را میکرد حتی موقعی که در کودکی با پندار یا پارساجنگ و دعوا راه می انداختم ودر آخر برنده ی میدان خودم بودم.

پندار .بخاطر می آورم زمانی که کلاس نهم راهنمایی بودم مورد آزار یکی از پسران محله قرار گرفتم  پسرک به هر نحوی میخواست با من درارتباط باشد .تیکه هایی می انداخت که اگر دختر دیگری بود  مطمئنن به او پامیداد اما من در آن زمان تنها یک کار کردم آن هم گزارش دادن به پندار بود . پنداری که وقتی فهمید گشت و گشت تا پسر را پیدا کرد و یک فصل کتک  مفت اورا مهمان  کرد .

و بعد از آن دیگر کسی جرئت نداشت از فاصله ی ده متری من عبور کند ‌.

یا حتی پارسا برادردوم من 

کسی که با اینکه تفاوت سنی زیادی بینمان نبود اما همیشه در برابر من احساس مسئولیت میکرد و هوایم را داشت 

همیشه از مدرسه که می آمد کلی پفک و  لواشک میخرید و برایم می آورد 

خانواده ی من  طی این سالها همیشه پشتیبان من بودند و این را ثابت کردند.

              اما

در مورد ماهان     نمیدانم چه میشود؟؟؟؟!!***

...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روز سه شنبه فرارسید و خانواده ی عمو به خانه ی مان آمد.

خانواده ای سه نفره 

عمو فرهان ، زنعمو مهلا؛ ودر آخر دیلاق میرزا 

( ماهان)

 عمو فرهان مردی ۵۵ ساله با موهای کم پشت جوگندمی قد بلند چهارشونه چشم های قهوه ای تیره بینی که کمی بزرگ و گوشتی بود و صورتی دراز شکل

زنعمومهلاهم زنی کوتاه قد توپول با پوست سبزه   چشم های

سبز با رگه های خاکستری که چشم هایش را خیلی متشابه با چشم گربه میکرد.

و  بینی کوتاه باپره های بزرگ و فر و لب های نازک و صورتی دراز شکل 

       ^^  و^^  

ماهان قد بلند، نه بلند ها؛؛؛ بلند """ خیلی بلند 

لاغر و با چشم هایی همرنگ چشم های مادرش و بینی شبیه بینی عمو پوست سبزه   موهای بلند قهوه ای  لب های  قلوه ای و صورتی دراز شکل . در اصل از اشتراک عمو با زنعمو موجودی به نام ماهان پدید آمد.

ماهان در یک شرکت صادرات واردات فرش کار میکند در ظاهر مظلوم ولی باطنً پررو و ظالم 

به خاطر دارم چند سال پیش اورا با دختری در بازار فرش فروشی در شمال شهر دیده بودم 

وکم کم  بین فامیل چو افتاده بود که دختران و زنان خیابانی را صیغه ی ساعتی میکند برای یک روز یا با یک ساعت .

و بیشتر از همه این حرف باعث افزایش نفرت من به او شده بود من بیشتر از هرکس دیگری این حرف را قبول داشتم و میدانستم که راست می گویند .

با اینکه خانواده ی عمو موضوع  چو افتادن خرابکاری های ماهان را شنیده بودند اما هیچگاه آن را قبول نکردند و مثل اینکه خیلی به این فرزند  به ظاهر با وقار می نازند .

حتی پدر من هم این موضوع را باور نکرد و به اعتقاد خودش برادر زاده ای پاک و محجوب دارد.

...

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بالاخره جو حاکم بر خانه توسط عمو ازبین رفت 

عمو_ قرض از مزاحمت خان داداش همون  طور که چند روز پیش گفتم  ما نیتمون خیره و اومدیم که اگه خدا بخواد دست این دوتا جوون و بزاریم تو دست هم و ان شاالله که پیوند این دوتا جوون برامون خیر و خوشی بیاره

بابا_ والا فرهان جان حرف پناه حرف من ، من میزارم به عهده ی خود پناه هر چی که دخترم گفت همون حرف من 

زنعمو _ والا از قدیم الایام گفتن عقد دختر عموو پسر عمو رو تو آسمون بستن دیگه چه به این حرفا و این کارا   اگه ماهان جان و پناه جان حرفی دارن که با اجازتون برن  سنگاشون و باهم وابکنن اگر هم که...

 میان کلام زنعمو پریدم من که تا آن لحظه کلامی  سخن نگفتم.   

سعی داشتم حرصی در کلام مشهود نباشد .

خیلی قاطع گفتم.   

_ نه ، جواب من نه     من اصلا قصد ازدواج ندارم  نه الآن و نه بعد ؛ و اگر روزی هم تصمیم به ازدواج گرفتم مطمئن باشید که انتخابم ماهان نیست 

معلوم بود که حرفم به مزاجشان خوش نیامد چون با این حرفم یکدفعه اخم های هر سه نفر درهم رفت .

عمو سعی داشت عصبانیت کلامش را پنهان کند   

عمو_ چرا دخترم ؟؟ برای چی جوابت منفیه؟؟؟!!   

_ چون  من و پسر شما اصلا تفاهم نداریم از هر لحاظ هم که بخوام مایه بزارم  نمیشه معذرت میخوام که اینقدر رک و صریح حرفم رو میزنم ولی تنها نبودن تفاهم  نیست که منو از جواب مثبت دادن نگه میداره  .من کلا با این ازدواج مخالفم چون  خیلی معذرت میخوام عمو، زنعمو من،،، من فکر میکنم هیچ چیزی در ماهان  وجود نداره که بتونم بهش دل خوش کنم .

!!!!

...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چهره ی زنعمو زنان از حرص قرمز شده بود

و حتی صدای نفس های حرصیش به گوش من هم می رسید 

ماهان_ پناه خانم میشه بگید چرا فکر میکنید چیزی توی وجود من نیست که شما بتونید بهش دلخوش کنید،؟؟ چرا همچین فکری میکنید .  ؟؟

_ من اصلا تا به حال جدی به شما فکر نکردم شاید بخاطر همینه ، راستش من اون سه دفعه ای که این موضوع و پیش کشیدین خواستم تا جدی تر نشده بدون هیچ دلخوری موضوع و بین خودمون حل کنیم که مشکلی پیش نیاد من متاسفم همچین حرفی میزنم ولی من  به هیچ وجه نه الآن و نه هیچ وقت دیگه نمیتونم به شما به عنوان یه همسر مناسب برای خودم نگاه کنم .

ساکت شدم و سکوت طولانی بین افراد حاضر  به وجود آمد  دیگر حرفی نداشتم که به زبان بیاورم هر چند این هایی را هم که گفتم باعث شد ناراحت بشوند  و من واقعا عذاب وجدان داشتم  برای این که ضایع شدن 

خدایا من را  ببخش .

عمو ناراحت و کمی حرصی گفت 

_ خب مثل اینکه پناه خانم  مارو قابل ندونستن به هر حال ...

خانم بلند شو بریم

زنعمو_ ولی اینا از بچگی...  

ماهان از جاش بلند شد و گفت 

_ بریم مامان جان خودت هم میدونی حرفای گذشته حرف های صد من یه غاز ه

و بعدروکرد طرف بابا و عزیز  و گفت 

_ عمو جان ، زنعمو شرمنده مزاحم اوقات شریفتون شدیم با اجازه 

و به طرف در سالن حرکت کرد 

یک لحظه فقط یک لحظه دلم برایش سوخت .

عمو با پدرم دست داد و از خانه بیرون طرف 

حالا  خوب است  عمو یک خداحافظی خشک و خالی کردو بعد رفت 

اما زنعمو با قیافه ی عصبانی و قهر و بدون خداحافظی بیرون رفت در حالی که زیر لب چیزهایی را هم زمزمه میکرد      رفتند. 

چه رفتنی با ناراحتی سه دفعه ی قبل هم من همینم جواب را دادم اما انگار باخود فکر میکردند که شوخی میکنم ، یا برایشان نازمیکنم 

هر چند هم از ماهان و زنعمو متنفر باشم عمویم را به اندازه ی پدرم دوست دارم. 

همین که رفتند یک نفس عمیق کشیدم و خودم را برروی مبل رها کردم.

...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بابا_ آفرین بابا خوب کاراتو کردی حالا نفس راحت بکش خسته شدی 

پارسا_ خوب کردی امشب واقعا دلم خنک شد

و بعد شروع کرد به خندیدن و ادای من رادرآوردن

پارسا_ من اصلا تا به حال به شما جدی فکرنکردم؛  من به هیچ وجه نه الآن و نه هیچ وقت دیگه نمیتونم به  شما به عنوان همسر مناسب برای خودم نگاه کنم .

تک خنده ای کردو آمد طرفم دستش را گذاشت روی شانه ام و گفت 

_ براوو آبجی خانم خوب گل کاشتی توی رابطه ی برادرانه ی بابا وعمو

عزیز _ مادر چرا همچین کردی بیچاره ها ؛ خیلی بد شد اینجوری از خونه رفتن ؟؟ 

_ اِاِاِاِ عزیز شما که انتظار نداشتی دستی دستی خودم و سیاه بخت کنم .

عزیز _ نه مادر ولی اینجوری هم نباید حرف میزدی خیلی رک و پوست کنده حرفات و گفتی ناراحت شدن.

_ وای عزیز جان من الان حالم به اندازه ی کافی خراب هست شما دیگه با حرفات بدتر نکن نمیدونین الان از ناراحتی  و استرس حالت تهوع دارم ،

حالم روبه راه نبود حس عذاب وجدان شکستن غرور یکخانواده دست از سرم برنمیداشت ولی اصلااز کاری که کردم ناراضی و پشیمان نبودم.

برعکس دردلم احساس شادمانی داشتم.

پندار_ به هر حال مهم این بود که پناه تصمیمش رو به همه اعلام کنه ، که یه وقتی پیش خودشون فکر نکنن  خبریه

بابا با نیمچه لبخندی که برلب داشت به   طرفم آمد و پیشانی ام را بوسید و  گفت

_ بااینکه مطمئنم عموت ناراحت شده اما خوشحالم تصمیم درستی گرفتی ماهان فرد مناسبی برای ازدواج با تو نبود.

سپیده_ خوبه که قرار نیست برای انتخابت یه عمر حسرت بخوری و پشیمون باشی کاردرستی رو انجام دادی .

ولی وای شماها زندایی رو دیدین از دماغش دود بیرون میومد 

توی یه دقیقه از این رو به اون رو شد ، دیدین اول که اومد چقدر سرحال و بشاش بود .؟؟؟   

   ...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عزیز_ من هنوز حرفم همونه  ماهان عیب و ایرادی نداره ،، امشب نباید اینقدر تند حرف تو میزدی  سنگ رویخشون کردی . 

سپیده _ فعلا شب بخیر ما دیگه بریم بچم رو از صبح تاالان گذاشتم پیش سحر برم بیارمش 

پارسا _ من دیدم انگاری یه چیزی توی این خونه کمه نگو جغ جغه خانم اینجا نبوده وگرنه کل خونه رو میترکند.

سپیده با تشر روبه پارسا گفت _ اِاِاِ پارسا کجا بچم به این آرومی 

_ آره جون خودت ، اگه امشب اینجا بود حتی اگه پناه امشب کاری نمی کرد روژین اینجا رو به گلستون تبدیل میکرد 

سپیده با غضب گفت_ پندار خان چیزی نمیخوای بهش  بگی ؟؟؟

پندار با لبخند حرص درآوری گفت 

_ خب عزیزم چی بگم وقتی حقیقت محض و میگه .

سپیده _ ای بابا بیابرریم بچم گناه داره 

شب بخیر                  و به طرف در رفت پندار هم بعد از یک شب بخیر  مختصرو کوتاه رفت 

من ماندم و عزیز و بابا و پارسا 

_ شب بخیر      

بابا_ شب بخیر باباجان 

پارسا با مسخرگی گفت_ آره خواب راحت رو از اون ماهان فلک زده گرفتی برو راحت لالاکن 

وبعد با شیطنت گفت _ شب بخیر خونه خراب کن برو راحت بخواب 

بعضی اوقات فکر میکنم پارساهم به اندازه ی من از ماهان متنفر است نمیدانم چرا؟؟  با اینکه چیزی نمی گوید ولی در رفتارش کاملا آشکار است  که دل خوشی از ماهان ندارد 

وقتی به ماهان نگاه میکند برق نفرت را در چشمانش میتوان به وضوح  دید.

 

 

     

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_ ساکت بابا من فقط زندگیم میخواستم حفظ کنم.

پارسا _ برمنکرش لعنت  

_ شب همگی بخیر 

عزیز _ شب خوش 

به اتاقم رفتم چادر سفیدی را که گل های صورتی داشت به گیره ی کمد آویختم و لباس هایم را تعویض کردم 

یک پیراهن اسپرت  آبی رنگ بایک شلوار راحتی مشکی پوشیدم 

و روی تخت دراز کشیدم .

اگر امشب جواب مثبت میدادم بخاطر برادری بابا و عمو ویا بخاطر حفظ روابط خانوادگی  تا آخر عمرم باید روزی هزار بار به خودم لعنت می فرستادم.

من به زندگی با عشق اعتقادی ندارم 

یعنی در اصل فکر میکنم زندگی با عشق وجود ندارد  یعنی اصلا عشقی   وجود ندارد 

       دوست داشتن چرا 

ولی عشق به نظرم تنها میتوان آن را در کتاب ها و فیلم ها پیدا کرد 

دوست داشتن وجود دارد

دوست داشتن را میتوان به راحتی به دست آورد با آن هزاران کار کرد و با خاطرش  هزاران راه را رفت .

دوست داشتن یعنی گوشه گوشه ی قلبت به نام کسی سند خورده باشد ولی در مرکز آن 

شاه قلب حکومت کند .

...  

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۴ 

بی حوصله نشسته  بودم روی نیمکتی  زیر  درختی که در دانشگاه بودو جزوه هامو زیرو رومیکردم 

_ اه نیستش 

مهتاب_ دنبال چی میگردی ؟؟

_ نیست،  نیستش گند بزنن شانس گ...ه منو جزو رو گم کردم.

مهتاب_ لابد خونه جا گذاشتی ؟؟؟ 

_ نه بابا دیشب خوندمش از روش نوت برداری کردم مال این پسره بود؟ اوف 

مهتاب_ از کی بود.؟؟؟

_ از این پسره دیگه  رئوف 

مهتاب_ هیع فرزاد ، فرزاد رئوف وای پناه تو نمیدونی اون چقدر حساس ، زود پیداش کن .

قراربود امروز بش بدی ؟؟؟

_  آره یه شنیه ازش گرفتم قرار بود چهارشنبه تحویلش بدم الآن هر چی میگردم نیست   

مهتاب _ وای حالا جزوه چی بود ،

_ فیزیولوژی اعصاب و غدد

مهتاب_ وای گاوت زاییده 

_ حالا چیکار کنم؟؟؟

_ اوه اوه بدبخت شدی داره میاد طرفمون

برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم خدای من فرزاد رئوف داشت به طرفم می آمد تا جزوه ای که چند روز پیش از او قرض گرفتم را ازمن پس بگیرد 

حالا چه کار کنم؟؟؟

...

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تا رئوف به ما رسید . مهتاب با سلام کوچکی 

به رئوف از کنارمان گذشت و رفت .

با چشم های ترسیده مهتاب را دنبال کردم و با نگاه برایش خط و نشان می کشیدم  که من را با این مجسمه ی خشک شده تنها گذاشت ‌.

ودر جواب مهتاب با لبخند نگاهم کردو انگشت شستش رابه صورت نمایشی به طرف گلویش برو و خط صافی کشید به معنی کشته شدن من 

ودر واقع من خیلی ترسیده بودم از رفتار فرزاد رئوف  

با صدای پر از جذبه ای خیلی جدی گفت 

_ سلام خانم مهرزاد       _ سلام

_ جزوه هارو برام آوردین؟؟؟

_ من خیلی متاسفم که اینو میگم ولی  متاسفانه جزوه های شما رو خونه جا گذاشتم 

یک لحظه به سرعت نور دیدم که برقی از عصبانیت از سیاهی چشمانش گذشت .

با کمی عصبانیت که سعی در کنترل کردنش داشت گفت      

 _ خانم محترم مگه من به شما نگفته بودم روز چهارشنبه جزوه هامو لازم دارم  گفتم یا نگفتم 

_ بله جناب شما گفتین معذرت میخوام فراموش کردم  

_ خانم مهرزاد معذرت خواهی شما در حال حاضر هیچ کاری برای من نمیکنه

من اگر میدونستم که شما  اینهمه بی نظم تشریف دارین به هیچ عنوان جزو هامو بهتون نمی دادم 

شرمنده بودم واز شرم سرم را پایین انداختم 

و آرام گفتم 

_ عذر میخوام سعی میکنم تا فردا حتما به دستتون برسونم 

با عصبانیت کنترل شده ای گفت 

_ خانم محترم من فردا کلاس ندارم.

ای وای حالا چیکار کنم 

_میشه براتون  بیارم یا پشتش کنم ؟

صدای پوزخند حرصی اش  انگار زخمی بر روی دلم گذاشت تا به حال اینهمه تحقیر نشده بودم

_ پست کنید؟؟؟! ، خانم محترم شما از من جزوه خواستین دادم ، دادم اما به شرط اینکه   امروز برام بیارینش  حالا شما میگی پستمیکنی برام ، مسخرست 

_ آقای رئوف ...     

با لحن محکم و با خشم گفت 

_ خانم محترم فردا صبح من اون جزوه رو میخوام 

_ میارم براتون ،       _ کجا ؟؟؟

_ کافی شاپ جلوی دانشگاه 

پوف عصبی کشید و بی حوصله گفت 

_ خیلی خب فردا راس ساعت ده صبح من میام اونجا تا جزوم رو از شما پس بگیرم.

و برگشت و با قدم های بلند و محکم ازمن دور شد 

...

 

  

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از حرص و عصبانیت لبم را میجویدم و خودم را سرزنش میکردم که صبح چرا قبل از آمدن به دانشگاه کیفم را برسی نکردم .

آه خدای من تحقیر شدن تا این حد 

مهتاب به طرفم آمد 

خندید و گفت _ چیشد؟؟ چی بهت گفت که داری از عصبانیت میترکی 

_ هیسس هیچی نگو 

_ چی بهت گفت .

بدون اینکه جواب مهتاب را بدهم 

دوتای محکم به سرم کوبیدم و شروع کردم به غرغر کردن

_ مرتیکه ی وسواس، بیشعور، پسره ی احمق 

خاک بر سرت باید هم از این بلاها سرت بیاد 

تقصیر خودته بی حواس؛؛ عوضی سنگ رو یخم کرد.

حالا میمردی اینهمه آدم و خار نمیکردی  

پسره ی از خود راضی 

آره آره باید هم اینجوری تحقیر بشی خاک تو سرت کنن که هر کس و ناکسی  میتونه به راحتی غرور تو بشکنه 

اگه امروز حواست جمع میکردی و جزوه  این خودشیفته رو میاوردی اینهمه بهت توهین نمی شد. 

بکش ، بکش تا جونت دراد 

_ حالا چیزی که نشده بابا اینقدر خودخوری نکن 

_ چیزی نشده ، چیزی نشده نبودی ببینی چطوری بهم توهین کرد .

_ ناراحت نشو با همه ی بچه های دانشگاه همین طور رفتار میکنه 

_ بره به جهنم با اون قیافه ی ترسناکش  

آدم خوف میکنه وقتی میبینتش  

...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خودخوری میکردم . امروز به معنی واقعی طعم حقارت رو چشیدم .

در کلاس اصلا حواسم به درس و حرف های استاد نبود.

فرزاد رئوف هم هر چند دقیقه یکبار با چشم غره به من نگاه میکرد.

از قیافه اش معلوم بود که عصبانی است .

انگار یک سنگ بزرگ برروی دلم گذاشته بودند برای این تحقیر شدن به شدت خودم را سرزنش میکردم 

با خود فکر میکردم غرورم به شدت لطمه دیده ،و آبرویم رفته است. حالا باید چه کار کنم تا خود را توجیه کنم که اتفاق مهمی نیوفتاده است .

اصلا نمیدانم که چرا؟؟ در برابر توهین های بی مورد این پسرک کوتاه آمده بودم .،، منی که   نمیگذاشتم کسی فراتر از حقش سخن بگوید 

  مهتاب آهسته وبا تن صدای کمی جوری که تنها خودم بشنوم گفت                        مهتاب_ حواست کجاپرته ؟؟

_ ها!!!     _ میگم کجایی ؟؟، اصلا حواست نیست استاد ، خیلی حواسش جمعته هر چند لحظه یکبار نگاهت میکنه تا ببینه کی به خودت میای حواست رو جمع کن تو که میدونی استاد شمس چقدر  تیزه... 

_نمیتونم تمرکز کنم         _ بیخیال رئوف میتونی اون رو به کاریش کنی ولی شمس رو نه 

سرش را از کنار گوشم عقب برد و ساکت شد 

تا کلاس تمام بشود با هزار زحمت جلوی خودم را گرفته بودم تابه هپروت نروم. 

  کلاس که تمام شد؛ با خدا حافظی سرسری از مهتاب با یک تاکسی به خانه برگشتم .

سردرد بدی به سراغم آمده بود   ، و سرم به شدت درد میکرد.

 

 

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به خانه که رسیدم  زود به اتاقم رفتم تا جزوه را پیدا کنم . 

دیشب روی میز مطالعه ام گذاشته بودمش 

اما^^^      اما الان نیست !! من خودم دیشب آن را بر روی میز گذاشته بودم 

در اصل آخرین بار آنجا گذاشتمش 

اما نیست 

کل کتابخانه را گشتم یکی به یکی ، حتی لابه لای کتاب را هم گشتم نبود 

زیر تخت و کمد هارا هم گشتم ،،،نبود

کجاست کجا گذاشتمش که خودم هم نمیدانم .با صدای بلند پارسا را صدازدم

_ پارسا ، پارسا 

جوابی نگرفتم به طرف اتاقش رفتم

در راکه باز کردم پارسا را دیدم که سرش گرم لب تاپ بی صاحب مانده ی من بود 

تا من را دید جاخورد و با تعجب و ترس گفت 

_ سلام کی اومدی ؟؟

با عصبانیت با صدای بلند گفتم .

_ چند دفعه بهت گفتم بی اجازه نرو سر وسایل من ها با توام پارسا ، هان!! من باید چیکار کنم از دست تو من اگه نخوام توبری سر وسایلم باید کیو ببینم ، چند دفعه باید دمت و قیچی کنم هان 

_ هووو چه خبرته ،، صدات رو انداختی پس کلت واسه من هوار هوار میکنی 

عصبانی بودم از دست حرف های رئوف لعنت به او ، چگونه توانست با دو کلمه من را به آتش بکشد .   

عصبانی ، و ناراحت،  وحرصی بودم 

نمی دانستم چرا کنترلی برروی حرف هایم نداشتم هر چه دغ و دلی داشتم را سر آن پارسای بیچاره خالی کردم .

بالاخره باید یک جا این عصبانیت را خالی میکردم پس چه کسی بهتر از پارسا ،،،!!

گفتم ، گفتم و گفتم هر چه بر روی قلبم سنگینی میکرد را یکی یکی بیرون ریختم 

_ دفعه ی آخرت باشه میای سر وسایل من تو هیچی حالیت نمیشه ، دلم نمیخواد هی دم به دقیقه بیای واسه لب تاپم .چرا یکی نمیخری  هم من رو راحت کنی هم خودتو 

با لحن بدی این جملات را  می گفتم بدون هیچ نرمشی 

با تعجب نگاهم میکرد هیچ گاه اینگونه با هیچکدام از اعضای خانواده ام رفتار نکرده بودم با خود گفتم  ؛؛؛ چه مرگت شده پناه چرا پاچه میگیری .

از قیافه اش معلوم بود که از رفتار من ناراحت شده است .

وقتی که خوب خودم را از حرف خالی کردم به اتاق  رفتم.

لباس هایم را با حرص بیرون آوردم و با یک شومیز قهوای رنگ و شلوار قهوه ای پررنگ عوض کردم 

به سرویس بهداشتی رفتم و چندین بار با آب خنک صورتم را شستم  ؛

داشتم فکر میکردم که جزوه را کجا گذاشتم ، 

_ ای حواس پرت ، به درد نخور ؛

 به پذیرایی رفتم کل پذیرایی را زیر و رو کردم اما چیزی پیدا نکردم .

 از کنار اوپن می گذشتم که ...

دیدمش با خوشحالی وصف ناپذیری آن را دردست گرفتم 

من به یاد ندارم که آن را از اتاق خودم بیرون آورده باشم پس چرا اینجااست ؟؟؟

 صفحه ی اول را چک کردم ، شکر خدا که سالم بود صفحه ی دوم را هم ...

با دیدن آن خط های کج و معوج و رنگی رنگی جیغی بلند کشیدم که در طول سالهای عمرم هیچوقت اینکار رانکرده بودم 

جیغی که حتی گوش های خودم هم اذیت شدند ‌.

روژین، روژین ، روژین 

دخترک پنج نقطه ای 

ای خدا ، امروز روز شانس من نیست 

میکشمش ، یک الف بچه چه بلاهایی که سر من نمی آورد

...

.

  

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_ وای بحالت اگه من تورو ببینم ؛ میکشمت

چه کار کنم ، فردا باید جزوه را تحویل دهم 

ولی من اینگونه آن را تحویل نگرفته بودم که اینگونه پسش بدهم .

امروز بدترین روز زندگی من  است.

آخر اینهمه بلا فقط طی چند ساعت؟؟؟ مگر میشود؟؟

تلفن بی سیم خانه را برداشتم و شماره ی  همراه عزیز را گرفتم 

_ بوق

_ بوق 

_ بوق 

_ جانم        _ سلام عزیز 

_ سلام  مادر خوبی ،،؟ 

 _ خوبم ،         کمی مکث کردم تا بر گفته هایم مسلط شوم که خدایی نکرده رشته کلامم از  دستم در نرود و  حرف ناخوشایندی بر زبانم نیاید

_ عزیز شما کجایی ،؟؟

_ یه توک پا اومدیم پیش عمت 

_ اومدیم،؟؟؟ سپیده با شماست ،؟؟

_ آره چطور          _ هیچی، کی میای ؟؟

_ ما تازه رسیدیم که !!عصر برمی گردیم  لوبیا پلو درست کردم  رو گازه  غذاتو بخور  

 _ چشم ، عزیز؟؟           _ جان؟؟

_ به سپیده بگو نیاد خونه وگرنه قول نمیدم اون بچه رو زنده بزارم

_ وا منظورت روژین؟؟؟ 

_ آره به سپیده بگو اگه روژین رو این طرفا ببینم خونش برام حلاله 

_ چرا مادر چی شده مگه؟؟؟

_ مهم نیست خوش  بگذره خدانگهدار

عزیز که هنوز از حرف های من توی فکر بود با گنگی جواب داد

_ خداحافظ 

باید از اول بنشینم و جزوه های دست نویس فرزاد رئوف را پاک نویس کنم 

یک صفحه دو صفحه نبود که؟؟،،، لامذهب ریز به ریز گفته های استاد را نوشته بود 

یک (واو) هم جانگذاشته بود 

میدانم که چقدر سختی باید بکشم تا جزوه را از نو بنویسم .

ناهار لوبیا پلوی  عزیز را خوردم 

به ساعت نگاه کردم 

سه و نیم بعد از ظهر 

تا کی باید جزوه بنویسم خدا عالم است آن هم این جزوه قطور 

به اتاق رفتم و چند کاغذ نو تو از کمد بیرون آوردم و شروع کردم به نوشتن جز به جز مطالب .

...

 

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حس می کردم دستانم از درد بی حس شده اند اما هنوز پاک نویسی این جزوه لعنتی تمام نشده بود.

خودکار را روی میز انداختم تا کمی به دستانم استراحت بدهم .

چند بار دست راستم را مشت کردم و سپس باز کردم تا از بی حسی در بیاید .

و دوباره خودکار را برداشتم و با خط خوش و زیبایی شروع کردم به نوشتن 

_ ساختمان سلول عصبی (نورون) شامل سه قسمت :

۱_ تنه یا جسم سلولی که هسته در آن جای داد. 

۲_ دندریت ها که زایده ای سیتوپلاسمی هستند و از جسم سلولی جدا می شوند  .

۳_ آکسون زایده ای سیتوپلاسمی است که ضخیم تراز دندریت ها است و هر سلول عصبی فقط یک آکسون دار.

 

تقسیم بندی زواید سیتوپلاسمیک 

 ( دودسته )   

۱_ زواید آوران یا گیرنده : دندریت ها هستند و تعداد آنها در هر نورون بین ۵_۷عدد است.

۲_ زواید وابران یا فرستنده : همان  آکسون ها هستند و تعداد آنها در هر نورون  فقط یک عدد است .

 

_ ای خدا ، اوف پس کی تموم میشه  دستم خسته شد .

نمیدانم ساعت چند بود ولی غروب دل انگیزی در حال رخ دادن بود .

از پنجره ی اتاق میتوانستم بیرون،  حیاط را ببینم . خوشید در حال غروب کردن بود .

عجیب  دلم هوای یک چای دارچین داغ کرده بود .

برای رفع خستگی   هم خوب بود 

به  آشپزخانه ی بزرگ خانیمان رفتم آشپزخانه ای نسبتا سنتی ، و سماور طلایی رنگ را روشن کردم و...

...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...