رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

مدام با پاهام به زمین می کوبیدم که با صدایِ دختری از حرکت ایستادم.به روبروم نگاه کردم که باهمون دختر چشم تو چشم شدم.این بار لبخندی آروم رویِ لباش بود؛اما اونقدر خسته بودم که توان لبخند زدن نداشتم.دختر سرفه ای کرد و گفت:

_بفرمایید ته راهرو،سمت راست اتاق دکتر هست...

تنها سری تکون دادم و به سمتِ مامانم  برگشتم،با صدایِ آرومی گفتم:

_بریم‌‌‌...

مامانم لبخندی زد و سری تکون داد، جلوتر ازش به راه افتادم.با صدایِ پاهاش متوجه شدم که اونم همراهم میاد،با رسیدن به در قهوه ای رنگ نفسم رو حبس کردم و دو ثانیه بعد رها کردم.دستم رو لرزون رویِ دستگیره یِ در قرار دادم و در رو باز کردم.گوشه ای رفتم، اجازه دادم که اول مامانم  و بعدش هم من وارد شم.بعد از این که وارد شدیم در رو بستم و به سمتی که دکتر ایستاده بود،برگشتم با دیدنِ اتاق به این بزرگی  مخم سوت کشید.اتاق کاملا ستِ سیاه و سفید داشت.اتاقی که دیوارهاش کاملا سفید بود.همین طور شروع به آنالیز کردم،از سمتِ چپ که کتابخونه با قفسه هایِ مشکی رنگ داشت گرفته تا تخت سفید رنگ و میزِ مشکی رنگ بود.دوباره به سمتِ راست برگشتم،کمد هایِ سفید رنگِ شیشه ای و بزرگ لبخندی رویِ لبم نشوند.این دکتر منظم بود؛اما من فکر می کردم نظم نداره.با صدایِ مامانم که نزدیکِ گوشم اسمم رو صدا زد به سمتش برگشتم.با دیدنِ چشماش که هی به روبرو اشاره می کرد و لبایی که هی به دندون گرفته می شد تازه متوجه موقعیتم شدم. برای همین خیلی فوری به روبرو نگاه کردم،دکتر با پوزخندی رویِ لب نگاهم می کرد.کمی بهم زل زد و گفت:

_پسندیدید؟!

خیلی زود متوجه حرفش شدم،راستش خجالت کشیدم و برای پیچوندن این موقعیت بدون هیچ مقدمه چینی،گفتم:

_ مامانم چندین وقته که قلبش درد می کنه، با تعریف چندتا از دوستام به این جا اومدم؛اما الان که فکر می کنم آنچنان...

با بالا رفتنِ ابروهایِ دکتر از حرفی که می خواستم بزنم صرف نظر کردم.سرفه ای کردم و دیگه چیزی نگفتم‌. دکتر که سکوتم رو دید بازم پوزخندی زد.از این پوزخند زدناش به ستوه اومده بودم،کلافه به سمتِ مامانم برگشتم و گفتم:

_بریم مامان جان...

مامانم که کاملا سکوت کرده بود و نظاره گر بحث هایِ مادونفر بود تنها سری تکون داد. به سمتِ صندلی هایِ مشکی رنگی که روبرویِ دکتر قرار داشت رفت و رویِ اون نشست.منم روبرویِ مامانم نشستم.دکتر با دیدنِ مامانم لبخندی نرم زد و همین باعثِ تعجب من شد.دکتر با همون صدایِ کلفت و محکمش از مامانم پرسید:

_خب شما تمام مسائلی که این چندوقته براتون پیش اومده رو برایِ من شرح بدید، تا بتونیم مشکل کلی رو بفهمیم.

مامانم سری تکون داد و شروع کرد به حرف زدن.خسته بودم،خسته تر از اونی که به حرف کسی گوش بدم؛برای همین‌چشم چرخوندم تا با دیدنِ اطراف از این حالت دور شم. رویِ میز رو نگاه کردم، با دیدنِ عکسِ پسربچه ای که رویِ میز بود لبخندی رویِ لبم نشست.دوتا دستاش رو رویِ گوشش قرار داد و زبونش رو بیرون آورده بود.پسر بچه یِ چشم آبی که با ژستش بدجور من رو محو خودش کرده بود. دوباره به دکتر که محو حرفایِ مامانم بود نگاه کردم.پس زن و بچه داشت...

@Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کامل رو چهره یِ دکتر دقیق شدم.موهایِ خرمایی،پوست سفیدش و مخصوصا چشمایِ آبیش خیلی شبیه به بچه یِ تو عکس بود.جذابیت بیش از حدی داشت و بهش می خورد حداقل ۳۷ سال سن داشته باشه. اما چنین کسی تو این سن چطور می تونه چنین تجربه ای داشته باشه؟! هرچند خودم ندیده بودم و تعریفش رو از اطرافیانم شنیده بودم‌.نگاهم رو ازش گرفتم و دوباره به میز خیره شدم یه زن و مرد کنارش ایستاده بودن، مرد شباهت هایی به  دکتر داشت؛ اما نه خیلی...پس به احتمال زیاد مامان بزرگ و بابابزرگ اون بچه می شدن.پس عکس زنش چی؟! شونه ای بالا انداختم،بیخیال عکس شدم.نگاهم رو از عکس گرفتم و دوباره به دکتر خیره شدم که چشم تو چشم شدیم.دکتر با ابروهای بالا رفته به من خیره شده بود.خجالت زده لبم رو به دندون گرفتم و سرم رو پایین انداختم.

یه ساعتی می شد که داخل اتاق بودیم و من همچنان تو فکر بودم،تو فکرِ پرونده یِ جدیدی که دستم افتاده بود.چطور می تونستم چنین پرونده ای رو حل کنم؟! زنی که به دفترم اومده بود به شدت از شوهرش می ترسه؛برایِ همین یه کم کاری کوچیک از سویِ خودش باعث می شه کلِ پرونده سخت شه.با افسوس نفسم رو بیرون فوت کردم و مشغول بازی کردن با دستم شدم.همچنان با دستم بازی می کردم که صدایِ مامانم باعث از فکر بیرون بیام و بهش نگاه کنم:

_بریم؟!

دلخوری تو صدایِ مامانم موج می زد؛ اما اونقدر کلافه و خسته بودم که حتی نمی تونستم به دلیلش فکر کنم.لبام رو به هم چسبوندم سری تکون دادم و بلند شدم.مامانم لبخندی مهربون به دکتر زد و گفت:

_شرمنده جناب دکتر هم بابت این همه پر حرفی هم بابت...

نگاهی به من کرد.دوباره به سمتِ دکتر برگشت و ادامه داد:

_هم بابت رفتار دخترم...

بااین حرفش چشمام درشت شد.من چه اشتباهی کرده بودم؟! تنها خواستم بی مسئولیتیشون رو نشون بدم،درسته تند برخورد کردم؛ اما نه در این حد که متاسف باشم.مامانم به سمتم برگشت و گفت:

_توام معذرت خواهی کن...

این بار چشمام درشت تر از قبل شد،چطور می تونستم ازش معذرت خواهی کنم.درحالی که نصف اشتباهات رو اونا مرتکب شده بودن خواستم مخالفت کنم که با چشمایِ مظلوم مامانم روبرو شدم.کلافه دستی به چشمم کشیدم نمی تونستم درخواستش رو رد کنم برایِ همین پوفی گفتم و به سمتِ دکتر برگشتم و با صدایِ آرومی گفتم:

_متاسفم...

بااین حرفم پوزخندی رویِ لب دکتر نشست.برای کنترل کردن خودم کلافه پوفی گفتم و به سمت مامانم که با لبخند نگاهم می کرد، برگشتم.مامانم جلوتر از من به راه افتاد و من هم به همراهش حرکت کردم.مامانم کامل خارج شد،نوبت من بود از در خارج شم که صدایی گفت:

_متاسف شدی؛ اما چرا؟!

متعجب به سمتِ صدا برگشتم، دکتر با همون پوزخندِ قبلی به من زل زده بود.با همون حالت متعجبم گفتم:

_متوجه منظورتون نشدم...

@Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دکتر پوزخند از رویِ لبش کنار نرفت، چشمام رو تو حدقه چرخوندم و منتظر موندم.چندثانیه ای گذشت و چیزی نگفت،خواستم دوباره سوالم رو تکرار کنم که دکتر خودش گفت:

_متاسف شدی؛ اما به خاطر مامانت...

خیلی زود پریدم وسط حرفش و گفتم:

_بله چون هیچ اشتباهی نکردم...

دکتر پوزخندش پررنگ تر شد و گفت:

_چرا کردی! هنوزم می کنی زود قضاوت کردنت و پریدن وسطِ حرف بقیه اشتباهه...تو باید از این بابت متاسف باشی نه به خاطر مادرت...

ابرویی بالا انداختم دستی به چشمام کشیدم و گفتم:

_تمام این رفتارام به خاطر حرفای خودتون بود.

دکتر: حرف؟ اصلا شما اجازه دادید من حرف بزنم؟! 

راست می گفت، من حتی اجازه یِ حرف زدن به این بدبخت نمی دادم؛حالا داشتم از چی حرف می زدم.برای اولین بار شرمنده شدم؛ اما به رویِ خودم نیاوردم بدون این که چیزی بگم،سر به زیر خداحافظی کردم و تند خارج شدم.سرم رو بالا آوردم که با مامانم چشم تو چشم شدم با تعجب گفتم:

_شما این جا بودید؟!

مامانم لبخندی زد و سرش رو بالا و پایین کرد لبخندی خجل زدم و گفتم:

_بریم دیگه...

بماند که تو کل راه مامانم کلی نصیحتم کرد، حتی تا رسیدن به خونه ادامه داشت.لحظه یِ شامم رفتم کمکش کنم که گفت رو ادبت کار کن و غیره...

دستم رو رویِ دوش مامانم گذاشتم و باهمدیگه از بیمارستان خارج شدیم.

کمی از ریحون برداشتم و خوردم.بعد از اون به سراغِ  ماست رفتم، تند تند شروع به خوردن کردم. انقدر عصبی بودم که دوباره به سراغ خوردن رفته بودم و تنها چیزی که آرومم می کرد طبق معمول همین خوردن بود.مرغ خودم تموم شده بود، کلافه رویِ میز چشم چرخوندم که چشمم به مرغی که تو ظرف مهراد بود، افتاد.کمی از ماست تو دهنم‌بود،خیلی زود قورتش دادم و  به مهراد نگاه کردم. حواسش جایی دیگه ای بود، از فرصت استفاده کردم خیلی زود بلند شدم و سریع با دست رون مرغی که تو ظرفه مهراد بود رو برایِ خودم برداشتم.با خوشحالی خواستم گازی به مرغ بزنم که مرغ از دستم کشیده شد،با قیافه یِ ناراحت به کسی که باعث این کار شده بود نگاه کردم.با دیدنِ پدرم که بااخم نگاهم می کرد و رون مرغ خوشمزه تو دستش رو هی تکون می داد،لبم رو آویزون کردم و گفتم:

_آخه چرا....

پدرم وسط حرفم پرید و گفت:

_قراره بترکی مگه؟!

به ناچار سری تکون دادم و گفتم:

_گشنمه...

مهراد:گشنت نیست،ناراحتی؟!

به سمتِ مهراد برگشتم که با چهره یِ ناراحت به من زل زده بود.چیزی نگفتم و نگاهم رو گرفتم. برادری که تا دیروز نمی دونست خواهر داره ،فهمیده من تو چه حالیم..همیشه یه راهی بود، برای آروم کردن خودم؛اما گاهی اوقات انقدر راهت پیچیده می شه که آروم شدن تو این راه معنایی نداره.

@Fateme00

ویرایش شده در توسط narjes

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

**

با قدم هایِ لرزون وارد آسایشگاه شدم،نمی تونستم کسی که سال هایِ سال هوام رو داشت؛تو این حال ببینم. لبم رو کامل به دندون گرفتم و جلوتر رفتم. با برخورد کفشام با سنگ فرشایِ زیر پام،حس خوب و البته پر از استرس بهم دست می داد.اما صدایِ همین سنگ فرشا که با هر قدمم بیش تر به گوشم می رسید،لبخندی رویِ لبم نشوند به یادِ بچگیام افتادم بچگی که خیلی زود گذشت؛آهی کشیدم دستم رو داخل جیبم فرو بردم و کمی سرم رو بالا بردم تا باخوردن نسیم به صورتم حالم بهتر شه.همین طور از وزیدن نسیم لذت می بردم که صدایی گفت:

_سلام پسرجان...

متعجب سرم رو پایین آوردم، چشمام رو باز کردم؛ به صدایِ نسبتا کلفتی که بهم گفته بود پسر جان خیره شدم که با پیرمردی خوشرو روبرو شدم.لبخندی زدم و با صدایِ محکمم گفتم:

_سلام...

پیرمرد که رویِ صندلی خاکستری رنگی نشسته بود، به بغلش اشاره کرد و گفت:

_بیا بشین...

به ساعت تو دستم نگاه کردم،فعلا وقت زیاد داشتم؛ برایِ همین با لبخندی عمیق به سمتش رفتم و رویِ صندلی نشستم.پیرمرد دستِ چروک خورده ش رو به حرکت در آورد و گفت:

_خب بگو ببینم چرا اومدی این جا؟!

نفسی عمیق کشیدم و گفتم:

_اومدم یه آشنا ببینم...

پیرمرد لبخندی محو زد که تنها من معنی این نوع لبخند هارو می فهمیدم، به آسمون نگاه کرد و گفت:

_خیلی وقته که هیچ آشنایی به دیدنم نیومده...

اخمی رویِ پیشونیم نشست،ناراحتی تو چهرم پدیدار شد و با همین حالت ها گفتم:

_یعنی شما حتی فرزند و نوه م ندارید؟!

پیرمرد باهمون لبخند محو گفت:

_دارم و  خیلیم زیاد دوسشون دارم؛ اما چه فایده ای داره، دوست داشتن کسی که دوست نداره...

نگاهم رو از پیرمرد گرفتم و به زمین خیره شدم. دستایِ رویِ پاهام رو با حرص مشت کردم،واقعا چطور این بچه ها اجازه می دادن که این طور شه؟! گوشه یِ لبم رو به دندون گرفتم و به سمتِ پیرمرد چرخیدم و گفتم:

_مشکلی نداره از این به بعد من می شم آشنات...

با دیدنِ قطره اشکی که از چشمایِ پیرمرد چکید،دوست داشتم ناپدید شم.چقدر یه دل می تونه شکسته باشه که این طور باعث اشک ریختن کسی بشه؟! سرم رو پایین آوردم، چشمم به دستایِ پیری که رویِ پاهاش می لرزید؛ افتاد.لبخندی ریز زدم،دستم رو خیلی آروم به سمتِ دستاش بردم و محکم دستاش رو گرفتم.پیرمرد متعجب به من نگاه کرد، لبخندی ریز زدم چشمام رو باز و بسته کردم و گفتم:

_از این به بعد من هستم نگران هیچی نباش...

پیرمرد لبخندی زد و همین باعث شد؛ لبخندی عمیق تر بزنم.نفسی عمیق کشیدم ،از رویِ صندلی بلندشدم و درهمون حال گفتم:

_من بازم بر می گردم...

پیرمرد لبخندی زد و سرش رو به سمتِ دیگه ای چرخوند، خیلی یهویی خم شدم و بوسه ای رویِ گونه ش گذاشتم.پیرمرد نگاه متعجبش به من دوخت؛ برای همین چشمکی زدم و خیلی زود دور شدم.همونطور که دور می شدم،چشم می چرخوندم تاپیداش کنم بعد از کلی چشم چرخوندن بالاخره پیداش کردم. رویِ ویلچر نشسته بود و خیره یِ گل هایِ روبروش...لبخندی ریز زدم و با صدایِ نسبتا بلندی گفتم:

_سلام....

نگاهش رو از گل ها گرفت و به من خیره شد.بعد از کمی ریز کردن چشماش بالاخره من رو شناخت و لبخندی عمیق رویِ لباش نشست.

@Fateme00

ویرایش شده در توسط narjes

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همین لبخند مهربونش، باعث نشستنِ لبخندی رویِ لبم شد. فاصله یِ کم بینمون رو با سرعت خیلی زیاد کم کردم‌.خیلی محکم خودم رو تو آغوش پدری که هربار بیش تر از قبل دلم واسش تنگ می شد رها کردم.پدری که تمام این سال ها به خاطرِ بزرگ کردنم،بارها و بارها تلاش کرده بود.همونطور که درآغوشش بودم؛ اشکی از گونه م چکید. بچه که بودم ازم می پرسیدن بابات کجاست؟
 می گفتم: "بابا رفته سرکار تا واسم غذاهایِ خوشمزه بیاره"؛اما حالا باید چی بگم؟! بابام رویِ ویلچر و تو آسایشگاهه؟! به خاطرِ چی؟ به چه جرمی؟! حتی نمی تونستم دربارش حرف بزنم؛چون من پسری بودم که حتی از پس نگه داشتن پدرمم بر نیومدم.

: _برسام بابا،لهم کردیا...

تازه متوجه موقعیتم شدم؛ برای همین خیلی سریع از آغوشِ پدرم بیرون اومدم. نگاهم به صورتِ سفیدِ چروک خورده ش خورد،دلم یه جوری شد.دستم رو خیلی آروم بالا آوردم و گذاشتم رویِ گونه هاش،بالا و پایینش کردم.با صدایِ خیلی گرفته و آروم گفتم:

_چرا اومدید این جا؟! چرا بابا؟ مگه من نگفتم تا ابد مخلصتم؟ 
همه چی داشتم هرچی بخوای هرچی که دوست داشته باشی... پس چرا؟

پدرم: همه چی داشتی و داشتم، جز خوشی...

متعجب تو‌چشماش خیره شدم و به دنبالِ مفهوم حرفش گشتم؛ اما جوابی واسش پیدا نکردم.برای همین پرسیدم:

_منظورت چیه؟!

پدرم آهی کشید و گفت: 

_این که محتاج پسری باشم که با سختی به جایی که می خواست رسیده خیلی واسم سخته و تمام خوشیام رو می گیره. برای همین همه چی دارم جز خوشی؛ اما اینجا....

نگاهی به اطراف کرد و ادامه داد:


_این جا هم،همه‌چی دارم و هم خوشی...

ناراحت سرم رو انداختم پایین و گفتم:

_من هیچ وقت مثل شما فکر نکردم،یعنی دوست ندارمم فکر کن؛ چون مراقبت از شما وظیفه یِ منه؛بابا من نمی تونم دوری از شما رو تحمل کنم.بعد از مرگ مادرم تنها شما‌ بودید که من رو بزرگ کردید و تحمل کردید.حالا که بزرگ شدم این منم که ازتون مراقبت کنم.

پدرم لبخندی زد و گفت:

_بعد از مرگ مادرت، نگران این بودم که نتونم  درست و بزرگ تربیتت کنم‌؛اما حالا می بینم الکی نگران بودم. پسرم خیلی بزرگ و باادب شده...حالام بیخیال این حرفا آقا دکتر از بیمارستان چه خبر؟! زندگی به کامه؟!
لبخندی زدم و گفتم:

_زندگی خوبه...کار خوبه....
تو دلم‌گفتم:"تنهاییم خیلی خوبه"

پدرم لبخندی زد و بلند گفت:

_خداروشکر....

لبخند پدرم باعث لبخند من می شد، همیشه و هرکجا... درسته تنهایِ تنها بودم؛ اما درکنارِ پدرم این تنهایی واسم معنایی نداشت....

@Fateme00

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...