رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب:آینده مبهم 

به قلم:ساناز

ساعات پارت گذاری:معین نیست

تعداد پارت ها :معین نیست

ژانر:‌‌غمگین.عاشقانه.کمی هم طنز

هدف:هیچ وقت دروغ نگوییم و در زندگی همیشه رو راست باشیم زندگی همیشه روی خوش را نشان نمیدهد بعضی مواقع روی دیگری از زندگی را میبینیم که اصلا انتظارش را نداشتیم...

خلاصه:

مهرسا دختری زیبا و پولداره که یه روز میره پیش مامانش تو بوتیک که اتفاقاتی میوفته که  سرنوشتش تغییر میکنه...

 

دوستان خیلی خوشحال میشم رمانم رو بخونید و نقد و نظراتتون رو بهم بگین چون اولین رمانه شاید بعضی جاهاش درست نباشه باتشکر سانی

 

http://forum.98iia.com/index.php?/topic/634-نقد-رمان-آینده-مبهم/

 

منبع :

سایت نودهشتیا.

 

ویرایش شده در توسط sanaz282
  • پسندیدم 4
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1

به نام آفریننده هفت آسمان..

زارت زیرت زورت

(ذهنتون منحرفه )

صدای سس بود که داشتم رو پیتزا میریختم خوب من خودمو معرفی میکنم مهرسا امیدوار تک بچه مهران امیدوار و ماعده زارعی)۲۰سالمه در رشته عمران تحصیل میکنم.باباشرکت عمران داره مامان هم چون دوست داره با مردم سر و کله بزنه چند بار بهش گفتم خسته میشی ولش کن میگه نه. تو مرکز خریدسام سنتر دو تا مغازه بزرگ خریدیم که دیوار وسطشو برداشتیم به فروشگاه شد برای خودش یه طرفش لباس دخترونه و زنونه و طرف دیگش لباس پسرونه و مردونه . 

۹ طبقست ۲۶تا فروشگاه تجاری در دوطبقه اول و هم کف داره که بیشتر فروشگاه هاش روهم برندهای لوکس و معروف مثل:مون بلان.چروتی.شوپارد و... تشکیل دادن.در طبقه دوم تا هفتم ۲۰۰پارکینگ داره و در طبقه هشتم یه آشپزخونه مجهزداره..

بعد تموم شدن پیتزام حساب کردم و سوار ۲۰۷قرمز خوشگلم شدم و به طرف دانشگاه رفتم .یه مانتو آبی کاربونی با شلوار و مقنعه مشکی که طبق معمول یه وجب از موهام بیرونه فرق باز کردم و از دو طرف پیچوندم و با سنجاق سفت کردم (اینارو تو خونه انجام دادم)چون همیشه کتونی دوست داشتم یه کتونی آبی کاربونی هم پوشیده بودم من معتقدم که تو دانشگاه هم مثل مدرسه باید بگردی (اااراست میگی ؟؟)آره (پس موهاتو بزار تو که تو مدرسه دعوا میکردن)نت نظرم عوض شد هرجور خواستی میتونی بگردی ‌(پس دیگه زر موفت نزن)هوی وجی حواست باشه ها من کله خراب تراز این حرفام میزنم شلو پلت میکنماااا(خاک تو سرت خوب بزن )دستمو بردم بالا دزم تو سرم که یه دفعه دستم ول شد خوردم بهماشین جلوییه وای ماشین نازنینم بمیری وجی که خیلی خری .(تقصیر خودتو بود حالا برو بمیر )تو بمیری بی ادب هرچی هیچی بهش نمیگم..پیاده شدم ماشین من هیچی نشده بود فقط یکم رنگش رفته بود.یکم ماشین مرده رفته بود تو حالا ماشینش چی بود؟؟؟پراید چه قدرم مینازه یه ۲۰۰ازم گرفت و رفت .ماشین رو پارک کردم رفتم تو حیاط یاسمن.نگار.بهار عسل دوستای صمیمی من  کنار هم نشسته بودن رو سبزه ها.میخندیدن رفتم کنارشون وگفتم ـ جمعتون جمعه مهرساتونم اومد .همه خندیدن و بغل کردیم همو .من.ـ بچه ها بعد،کلاس پایه اید ؟همه با هم گفتن تو قبرستونم بری ما میایم .تیکه کلامشون همین بود. با بهار ۱۵سال بود دوست بودم اول پولدار بودن ولی یه ننه مرده ای پولشونو بالا کشید و از کشور خارج شد بیچاره ها مجبور شدن فرش زیر پاشونم بفروشن.یه دختره سفید شیت بود خودش میگفت خیلی بدم ولی من دلداریش میدادم میگفتم خوبی،ولی رنگ پوستش بد بود واقعا .چشمای مشکی تقریبا ریز با لبای نازک و بینی متوسط روبه بزرگ .دختره لاغری بود .یاسمن و نگار و عسل زیاد،شناختی ندارم  چون امسال باهاشون دوست شدیم ولی به گفته خودشون عسل یه خواهر دیگه داره به اسم سحر .که خیلی خودشو میگیره ولی اصلا قیافه نداره .عسلم زیاد،قیافه آنچنانی نداشت (به جان خودم که نه،گناه دارم به جان شما حوصله ندارم بگم.)باصدای بهار به خودم اومدم بهارـ دوساعته دارم صدات میکنم.قیافش شیطون شد و گفت.ـ ای کلک عاشق شدی من خبر ندارم من ـ اصلا عاشقی به من میخوره من کجا عاشق کجا .بهارـآره این یه قلمو راست میگی کسی با این اخلاق کندت باهات دوست شده واسه خودم دلم میسوزه که با همچین آدمی دوست شدم .یه دونه زدم که با مخ رفت تو زمین و گفتم ـ پاشو لوس نشو من که با همه بد باشم با تو یکی خودم خره. پاشید بریم کلاس.همه بلند شدیم و به کلاس رفتیم ...... ..وای مُردم بمیری تلف شدم تلف شی دستم شکست الاغ در حال فوش بودم که گوشیم زنگ خورد استادـ خانم امیدوار مگه قوانین کلاس رو نمیدونین؟؟؟من ـ ببخشید استاد تکرار نمیشه .سری تکون دادباز درس داد .به شماره نگاه کردم ناشناس بود گوشی رو خاموش کردم .صدای زنگ موبایل اومد فکر کردم ماله منه نگاه کردم ولی نه .استاد ـ خانم امـــــیـدوار...من ـ استاد به خدا ماله من نبود .همه خندیدن و پسره خز دانشگاه که نمیتونست شلوارشو بکشه بالابا لحن دخترانه ای، گفت ـ ببخشید استاد ماله من بود .استاد ـ خاموش کن .اَه اَه پسره ی چندش خطه چشمم کشیده.بعد هزار نفرین به استاد معظمی زنگ خورد با تمام سرعت وسایلمو جمع کردم و با بچه ها رفتیم یه چی بخوریم.کلاس دومم تموم شدو با بچه ها سوار ماشین شدیم و بهار ـ مهرسا کجا میخوای بری؟؟من ـ مرکز خرید دیگه .بهار ـ من نمیتونم بیام امشب عمم میخواد بیاد باید به مامانم کمک کنم .چون میدونستم چرا نمیاد،گفتم برسونمت گفت مرسی .یاسمن پرید جلو نشست و رفتیم طرف مرکز خرید سام سنتر همون جایی که فروشگاه داریم.وقتی رسیدیم ماشین رو بردم تو پارکینگ و با بچه ها رفتیم لباس بخریم. چون تو بوتیک مامانم همه جور لباس پیدا میشه رفتیم اونجا "بوتیک مهرسا "مامان خیلی دوست داره با مردم سر و کله بزنه ولی من بعضی وقتا یه جور قاطی میکنم که دیگه خودم میترسم .چنددست مانتو شلوار به رنگ سفید. مشکی .ابی .قرمز .بفش.چند تا شال و روسری .از جای دیگه چند تا کفش پاشنهداره اسپرت و کتونی رنگای جدید گرفتم و با بچه ها رفتیم طبقه هشتم غذا خوردیم چون مامان کار داشت بچه هارو رسوندم و رفتم خونه .بابام تک بچست ولی مامانم یه برادر داره اسمش مهیاره خیلی خوشگله توله .چند روز رفته با دوستاش شمال. تو شرکت بابا کار میکنه.وضعشم توپه توپه ۲۵سالشه عین داداش خودم میمونه واقعا دوسش دارم . رسیدم خونه یه درب بزرگ مشکی با یه درب کوچیک .باریموت درو باز کردم و ماشین رو بردم تو یه حیاط،بزرگ که طراف درخت و گله و یه استخر بزرگ تو حیاط.لکسوس دایی تو حیاط بود چون دایی کلید داشت بیشتر موقع ها پیش ما بود،.زود ماشین رو پارک کردن رفتم تو بیچاره مهیار جلو تلوزیون خوابش برده بود .لپشو بوسیدم یه پتو انداختم  روش وسایلش وسط،سالن بود،یه سالن ۳۰۰متری که سمت راستش دو دست مبل  راحتی مشکی سفید جلوی تلوزیون ۶۰اینچ و پشتشون دودست مبل کرم و قهوا ای سلطنتی وسط،هر مبلی فرش به رنگ مبلاانداخته شده سمت چپ دودست مبل سفید و آبی راحتی و یه میز غذا خوری آبی سفید ۲۴نفره .تابلو های بزرگ و زیبا که روی دیوار نصب شده بالای در ورودی یه کولر گازی،بزرگ نصبه .زمین پارکته . .از دو طرف خونه پله حِلال شکله که پایین رو به بالا وصل میکنه و زیر پله آشپزخونه بزرگ و مجهزه به رنگ نقره ای و میز غذا خوری ۴نفره .رفتم بالا یه سالن ۱۰۰متری که یه تلوزیون ۴۰ اینچ و دودست مبل سفید و کالباسی گذاشتت شده با تابلوهای قشنگ .۶‌تا اتاق هست که سه تاسمت راست و سه تا سمت چپ .سما راستی اول واسه مامان و باباست دومی واسه من و سومی واسه مهیار (مامان و بابای مامان و بابام فوت شدن تو تصادف که رفته بودن شیراز گردش)رفتم تو اتاقم یه تخت دونفره سفید با  وتختی کالباسی میز توالت سفید و آینه بزرگ سفید با تمام لوازم آرایش و لاک و ادکلن های خوشبو .یه میز کامپیوتر که لب تابم جا خوش کرده یه عکس بزرگ با لباس بلند توسی روشن که تا باسن تنگه و بعدش گشاد،میشه خیلی قشنگه با آرایش کامل و موهای فر شده عالی شده بودم (خودشیفته)بله من خودشفتم حرفیه اصلا به تو چه برو بزار زندگیمو کنم .(باوش من رفتم)پرده های سفید کالباسی با تراس خوشگل پرگل و یه میزو صندلی هم داره یه کمد بزرگ سفیدم هست با کتاب خونه .حموم دستشویی هم تو اتاقم هست .یه تیشرت قرمز باشلوار چسبون مشکی روفرشیامم پوشیدم موهامو شونه کردم و به قیافم نگاه کردم ابروهای برداشته شده رنگ شده  چشمای درشت آبی بینی کوچیک لبای خدادادی پروتز به نظر خودم  خیلی خوشگلم .(کسی نظر شمارو نخواست)کسیم نظر جناب عالد رو نخواست (بمیر)خودت .یکم رژ زدم رفتم پایین رفتم بالا سر مهیار صداش کردم :مهیار .مهیاری.داداشم .زندگیم یه دفعه داد،زدم :مــــــــــــهــــیــــار .یه دفعه بدبخت از جاش پرید و گفت ـ  چی شده زلزله شده دزد،اومده ما مردیم اومدیم جهنم پس چرا این قدر خنکه ما بهشتیم خدا مرسی که اومدم بهشت ..من ـ نفس بگیر مهیار میمیری خونت میوفته گردن من..مهیار ـ دلت در میاد من بمیرم به این نازی جیگری .قیافمو چپ کردمو گفتم ـ خوبه خوبه جمع،کن بینیم  .مهیار ـ،میبینم که دم دراوردی؟؟من ـ من مهیار نیستم دم در بیارم .بلند،شد،رفت دستشویی دستو صورتشو شست اومد،بیرون و گفت :مهری یه چی درست کن بخوریم گشنمه  من:حیف حیف من که برات غذا درست کردم و تو بهم میگی مهری بدم سگا بخورن به هاپ هاپ میکنن آدم میترسه تو چی فقط اکسیژن مصرف میکنی.مهیار:واقعا غذادرست کردی اومد لپمو بوس کرد و گفت مهرسای خودمی .خنده شیطانی کردمو گفتم ـ زنگ بزن غذا بیارن .ــ مگه درست نکردی؟؟+نه مگه من کلفتم .ــ باش عیبی نداره تو همین حرف بود زنگ خورد دویید،سمت من و پشتم قایم شد و گفت :من میترسم الان میان مارو میخورن ناکام از دنیا میریم من زن میخوام بچه میخوام یه کامیون خدا قلط کردم گناه های من ببخش .زدم زیر خنده آخه عین این پیر زنا میگفت رفتم سمت آیفون دیدم مامان بابان درو باز کردم و به مهیار گفتم بدو الان میان میخورنمون .عین اسگلا دویید رفت بالا خندیدم و گفتم واه واه واه خرس گنده رو نگاه حالا میخواد زنم بگیره .با خنده اومد پایین و مامان باباهم اومدن زنگ زدن برامون پیتزا بیارن ولی من گفتم غذاخوردم سیرم .رو تخت دراز کشیدم و تو اینستا میچرخیدم که یه دفعه گوشی زنگ خورد همون ناشناسه ۵بار زنگ زده جواب ندادم آخه میترسم(میدیونید مسخرم کنید)چند،سال پیش با یکی دوست شدم اسمش امیر بود،خیلی پسره خوبی،بودخیلی دوسش داشتم ولی یه روز رفتم بیرون دیدم با یه نفردیگه بیرون بود قلبمو شکست میترسم باز اون جوری شه دختری نبودم از پسرا دوری کنم .یکم دیگه بیدار موندم و خوابیدم .صبح با صدای زنگ موبایل بیدار شدم امروز کلاس نداشتم ساعت ۱۰بود  شماره مامان بود جواب دادم +الو سلام مامان خسته نباشی ـ سلام مرسی خوبم پاشو بیا اینجا +برای چی مگه مریم رفته؟؟ـ آره بیچاره مامانش رو برده دکتر مشتری هاهم زیادن+پووووووففف باشه میام خدافظ .یه دوش گرفتم موهامو خشک کردم از بالا بستم یه دسته تز موهامو برداشتم و یه وری زدم یه شلوار مشکی چرم پوشیدم با شال آبی کاربونی به مانتو آبی آسمونی چون هوا سرد بود پالتو آبی کاربونی هم پوشیدم رژ صورتی مایل یه قرمز خط چشم ریمل زدم و ادکلن زدم ساعتم انداختم. گوشمو و گارتمو گذاشتم تو جیبیم .و لب تابمو همون جوری گرفتم دستم و سوییچ رو برداشتم رفتم پایین خونه تو سکوت فرو رفته بود یکم صبحونه خودم رفتم بیرون عینک مارکمو زدم و سوار ماشین شدم و به طرف مرکز خرید روندم .پشت چراغ قرمز واستادم که یه ۲۰که چهارتا پسر بودن اومدن کنارم با آهنگ تتلو داشتم میخوندم که یکی گفت :جون چه خوشگلی تو بامن دوست میشی؟؟+لبخند،زدمو و گفتم :نــــــه -چقدر ناز داری بیا این شمارمو بگیر +آره بده به دستشویی شو نیاز داشتیم زنگ میزنم.پسره اعصبانی شد و گفت این که کار توعه+‌نه من کار و کاسبی شما رو کساد نمیکنم.

اون یکی گفت :حالا کجا میری؟؟؟+قبرستون میای بیا بریم .پسره‌ :نه برو خوش بگذره.چراغ سبز شد و راه افتادم پسرا پشتم میومدن بی خیال شدم بیان میخوان چی کار کنن مگه خسته میشن میرن .رسیدم ماشین رو بردم پارکینگ و رفتم پیش مامان .بیچاره راست میگه جانبود،دیگه رفتم پیشش که گفت برو اون طرف 

ویرایش شده در توسط sanaz282
  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لطفا پس از خوندن رمان آینده مبهم نقدو نظراتتون رو این جا بهم بگین ممنون ...

 

http://forum.98iia.com/index.php?/topic/634-نقد-رمان-آینده-مبهم/

ویرایش شده در توسط sanaz282
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2

 داشتم میرفتم اون سمت مریم رو فوش میدادم چرا نیومده که گوشیم زنگ خورد از تو جیبم درآوردم همون ناشناس بود و جواب دادم:بفرمایید یارو:سلام عزیزم خوبی. من:اشتباه گرفتید .یارو :۱۰بار که اشتباه نمیگیرم .خیلی دلم برات تنگ شده بود میای برین بیرون .من:آقای به اصطلاح محترم مزاحم نشین.هنو داشت پشت تلفن عین خراحرف میزد. رسیدم چند تا پسر داشتن لباس انتخاب میکردن .گوشی رو گذاشتم دم گوشم و داد کشیدم :دفعه آخرت باشه به من زنگ میزنی .پسرا با تعجب نگام میکردن.که یه کدومشون گفت:‌اینجا مردونست بفرماییداون ور نشستم پشت میز و سرمو گذاشتم رو دستام .باز گوشی زنگ خورد.رو به اونا گفتم :تروخدا یه کدومتون این رو جواب بدید پسره بی کار خستم کرده .یه پسره گفت :اینجا ماله شماست؟؟من:نه مامانم .رو به پسری که از همه خوشگل تر و مغرور تر بود گفت :آرشا تو جواب بدی دیگه میترسه جواب بده .گفت :به من ربطی نداره.من:منو از دست این پسره نجات بدی کار بزرگی در حقم کردی .گوشی رو برداشت با صدای مغروری گفت :بفرمایید.مکالمه اون پسره رو نمیدونستم.بله همه،کارشم.یارو.:......این :به چه حقی زنگ میزنی.یارو :.......این :مهرسا کیه ؟؟خودمو انداختم رو صندلی زدم رو پیشونیم و آروم گفتم :منم.آرشا(چه زود،پسر خاله شدی مهی)الان خفه.آرشا:نه منظورم باچه حقی میگی مهرسا خرم میفهمه نبایدبه زن مردم نگاه کنه اما تو نمیفهمی دفعه آخرت باشه شیر فهم شد؟؟‌گفت و قطع کرد.نگاهی بهم کرد و گفت :چه سیریش بود پسره الدنگ .من:ممنون نمیدونم چه جوری تشکر کنم .آرشا:لازم به تشکر نیست فقط،مواظب خودتون باشید.خریدشونو کردت بعد،از حساب کردن رفتن .با لبتاب آهنگ آرومی گذاشتم و به خواب رفتم

###############

"""راشا"""

متعجب شدم اولین دختری بود که باهاش به آرومی حرف زدم چشماش آدمو جادو میکرد همش فکرم میره سمت صورتش چه خوشگل بود،سرمو تکون دادم .آرمین:آرشا از تو بعیده یه جوری رفتار کردی انگاری که مهربان ترین مهربانانی بی چاره دختره کپ کرد لابد با خودظ گفته نه به اون اخما که با خنده پلو باز نمیشه نه به اون لحن مهربونیت .من که کپ کردم تا حالا با من اونجوری رفتار نکردی اگه رفتار میکردی خودم میگرفتمت.به بچه ها نگفتم گفتم شاید مسخرم کنن .آخه تا بحال با دختری دوست نشدم رفتارام باهاشون نه گرم بوده نه سرد.همه فکر میکنن با این اخمام خیلی وحشیم ولی تعریف از خود نباشه منم آدمم یع چیزایی دوست دارم قلب خیلی مهربونی دارم ولی رو نمیکنم به وقتش میگن چرا بمونید تو خماری....همش دوست داشتم به مهرسا فکرکنم چه اسم قشنگی داره مهرسا...با بچه ها یکم خرید کردیم و رفتیم طبقه هشتم که غذابخوریم رو یه میز ۶نفره نشستیم که یکیش خالی بود .تو همین فکرا بودم که مهرسا وارد،شد اومد سر میز ما وگفت :آقایون خوش میگذره مهمون نمیخواین .بچه ها خندیدن و مهرسا نشست...سعیدگفت:بــه مهرسا خانم از این طرفا .مهرساخندیدو گفت :خوبه چند دقیقه پیش همو دیدیم.منو رو برداشت و گفت :شما شفارش دادین .آرمین:آره تو چی میخوری؟؟مهرسا:میدونی خیلی زود،پسر خالهمیشی؟؟آرمین:حالانگی نمیشه.مهرسا:نه اتفاقن من با پسرا بیشتر جورم تا دخترا .با دخترا آبم تو یه جوب نمیره .مهرسا کباب برگ سفارش داد و گفت :خوب اسماتونو بگین آشنا شیم باهم .آرمین گفت:من آرمین محمدی هستم ۲۵سالمه دانشجوی رشته عمران.سعیدگفت:منم سعید فاطمی هستم ‌۲۵سالمه عمران میخونم.نیما گفت :منم نیما شهابی هستم‌۲۵سالمه عمران میخونم.من گفتم :آرشا مهرابی هستم۲۵سالمه عمران میخونم .امیر گفت:منم امیر مرادیم ۲۷سالمه عمران میخونم دوسال رفتم سربازی.مهرسا گفت :منم مهرسا امیدوارم ۲۰سالمه عمران میخونم.سعیدگفت:مهران امیدوار عموته؟؟مهرسا :نه بابامه.

ویرایش شده در توسط sanaz282
  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت3

مهرسا گفت:چند تا بچه این؟؟؟سعید گفت:من دوتا خواهر دارم  به اسم سحر و عسل .یه دفعه صورت مهرسا جمع شد سعید زود آب ریخت داد بهش و گفت :نمیری خونت بی افته گردن من .مهرسا خندید و گفت :نه.غذا رو آوردن و شروع به خوردن کردیم .بعد غذارفتیم پارکینگ و گفتم :مهرسا خانم ماشین دارید؟؟رفت طرف ۲۰۷قرمزش و گفت:ممنون دارم.تا حالا از این زاویه به ۲۰۷نگاه نکرده بودم خیلی شیک و قشنگ بود.مهرسا ماشین رو از پارک درآورد و بوق زد،رفت .ماهم سوار شدیم و رفتیم .یکم اونور تر از پارکینگ مهرسا از ماشین پیاده شده داره با تلفن حرف میزنه.خیلی کنجکاو شدم ببینم کیه ولی خیلی غلط میکنه حس کنجکاویم .رفتم سمتش و شیشه رو کشیدم پایین و گفتم :اتفاقی افتاده ؟؟؟مهرسا:نه چه اتفاقی بفرمایی‌.من:خدافظ........فردا جمعه بود رو به بچه ها،گفتم :کی فردا میاد،کوه؟؟؟؟همه گفتن :آری توجهنمم بری مامیایم بگاز بریم.من:آری و کوفت،آری و درد،....تا شب تو خیابون پرسه میزدیم ساعت ۹بچه ها رو رسوندم رفتم خونه درو با ریموت باز کردم و ماشین رو پارک کردم  رفتم تو خونه دیدم آرام اینجاست .آرام خواهرمه ۶ساله ازدواج کرده یه دختر خیلی شیطون ۵ساله داره به اسم رها که عشق منه .سیاوش (بابای رها)نبود تا رها منو دید داد،زد دایی آرشا اومد دوید سمتم و بغلش کردم.بعمامان و آرام سلام دادم آرام منو گرفت بغلش چلوندم ولم کرد. نشستیم رو مبل بغلم نشست و گفت :دایی رفته بودی پیش زندایی؟؟؟به مامان و آرام نگاه کردم تو حال خودشون بودن آروم به رها گفتم :آره رفته بودم پیش زندایی.رها با ذوق:دایی خوجله اده زسش باشه عین تو من نمیدالم زنداییم شه.من با ناراحتی:رها من زشتم؟؟؟رها:نه دادیی تو خیلی خوجلی شوخی،میکردم حالا لواشکمو بده.من:اول گفتی من زشتم پس از لواشک خبری نیست تازه میخواستم ببرمت زندایی رو ببینی امادیگه نمیبرم .رها با گریه رو به مامانش گفت:ماما دایی لواشک برام نخریده تازه زندایی رو هم نشونم نمیده .الان پیش زندایی.تا خواست ادامه بده دهنشو گرفتم آخه بدبختیه به رها یه چی بگی بدبختم نکنه خیلیه.آرام خندیدو گفت :کی میاد،زن این دایی زشتت بشه .رها خندیدو رفت پیش مامانش.من باخنده:ندید چه دختری بود چه خوشگل بود .مامان و آرام تعجب کردن خودم تعجب کردم اولین باری بود که دختری رو پیش مامان میگفتم .آرام:آرشا از وقت خوابت گذشته هذیون میگی .پاشو برو بخواب.من :نه به خدا تازه اسمشم مهرساست.مامان زد تو سرش و گفت:مهرسای عمه طوبا ؟؟؟؟ من:وا مامان از کی تاحالا سلیقم این قدر بدشده نه بابا اون نیست من از اون هیچ خوشم میاد؟؟؟مامان راستی باباکجاست؟؟؟مامان:شرکته هنوز.کارش زیاد،بود گفت دیر وقت میاد

داشتم میرفتم سمت اتاقم که دادم افتاد لباسا تو ماشینه.رفتم سمت در که رها گفت :منم میام .من:دارم میرم تو ماشین لباسامو بیارم.رها:منم میام.اومد دستمو گرفت و رفتیم سمت ماشین پلاستیک هارو دوتاشو دادم به رهاگفتم :دایی تو اینارو ببر تو منم بغیشو بیارم .رها رفت.از تو داشبرد لواشکی که براش،خریده بودم و با پاستیل برداشتم با پلاستیکا رفتم تو.رها لباسارو ریخته بودوسط سالن و یه کت مشکی خیلی شیک درآوردوگفت:دایی اینو علوسی من بپوش .من با تعجب:رها داییت هنو ازدواج نکردهاااااااااااا.تو اون وقت لباس عروسی خودت رو انتخاب میکنی پدر سوخته.خندید و گفت :شوخی کلدم دایی خیلی قشنگه برا منم میخلی؟؟.؟؟من:باش .بیا لواشکت.اومد تا پاستیل رو دید دوید بغلم کنه منم،دویدم تو خونه اون بدو من بدو مامان وآرام داشتن میخندیدن آخر دست برداشت .رفتم تو اتاقم .اتاقم به رنگ سفید مشکی اسپرت بود .رفتم سمت کمد یه شلوار راحتی با تیشرت برداشتم شلوارمو پوشیدم ولی تیشرت رو نه.رها اومد تو اتاق کنارم نشست و گفت:دایی اتاقت چرا این قدر شلوغه لباسات کفه اتاقه .دماغشو گرفت و گفت:پف پف چرا این قدر بو میدی ؟؟؟حموم نمیری ؟؟؟بغلش کردم و بوسش کردم و گفتم:اونی که بومیده تویی عشق دایی.گفت:دایی جونم فردا میبری منو شهل بازی؟؟من:نه فردا میخوان برم کوه .رها:منم میبری؟؟؟+نه .--دایـــیـی؟؟+نه--تلو خدا.این قدر مخمو خورد،آخر قبول کردم اخلاقش همین بود اول میگفت میام صبح میگرفت میخوابید.ساعت رو۶گذاشتم و خوابیدم .....با صدای زنگ از خواب بیدار شدم یه شوار جین مشکی با تیشرت سفید و سوشرت مشکی کتونی مشکی هم پوسیدم .ادکلن زدم رفتم بیرون دیدم رها لباس پوشیده داره صبحونه میخوره .خودم کردم که لعنت بر خودم باد.با رها سوار ماشین شدیم دنبال بچه ها رفتم و به طرف کوه روندم....

########

از زبان مهرسا‌:

به بهار گفتم بریم کوه گفت نمیاد کار داره به اون یکی هاهم نگفتم چون هیجا باهاشون خوش،نمیگذشت انقدر به قرو فرشون میرسن.تصمیم گرفتم خودم برم مهتاج کسی هم نشم به مهیار گفتم گفت کار داره.به بلوز آستین بلند سفیدتا رونم پوشیدم شلوار ورزشی،مشکی سوشرت مشکی .نمیدونم چرا هی دلم میخواست عوض کنم ولی دلم غلط،کرده کتونی مشکی با کلاه رپر گذاشتم ادکلن زدم یکم آرایش کردمگوشی و کارتمو گذاشتم تو جیبم سوییچ برداشتم رفتم پایین مامان بابا صبحونه میخوردن بوسشون کردم صبحونه خوردم .مامان :‌مهرسا کجا میری اول صبحی؟؟؟من:به نظرت با این لباس میرم دانشگاه یا جای دیگه اومروز جمعس میرم کوه .بابا‌:باش مواظب خودت باش تنها میری؟؟؟من:آره.ازشون خدافظی کردم سوار ماشین شدم .آهنگ آصف آریا همه میگن رو گذاشتم روندم به طرف کوه.ـ.........ماشین رو پارک کردم کولمو با هندزفری مو برداشتم ماشین رو قفل کردم هندزفری،رو گوشم گذاشتم آهنگ شاد گذاشتم حرکت کردم ......

#########

از زبان آرشا:

از ماشین پیاده شدیم رها خیلی شلوغ میکرد اصلا حوصلشو نداشتم.یه ۲۰۷قرمز پارک بود،فکر کردن مهرساست ولی مگه فقط،اون داره.دست رها رو گرفتم با بچه ها حرکت کردیم یه ۱۵دقیقه راه رفتیم که رها گفت دایی خسته شدم منو بگیر بغلت.من:برو بچه میخواستی نیای حالا بغلت نمکنم.چند،دقیقه گذشت که دیدم صداش نمیاد .برگشتم دیدم رها نیست زدم تو سرم و گفتم :وای بدبخت شدن بچه ها.آرمین:آرشا داداش چی شد؟؟؟؟من:بدبخت شدم رها .رها نیست.سعید:،جای دوری نمیتونه رفتت باشه پیداش میکنیم .

######

از زبان مهرسا:

خستهشدم رفتم جایی که تو دید نباشه از تو کولم خوراکی در آوردم داشتم میخوردم که صدایی اومد برگشتم دیدم یه دختره ۵.۶ساله خوشگل توپول گفتم:جونم؟؟؟--سلام خاله +‌سلام عزیزم خوبی؟؟.-مرسی خاله به منم خولاکی میدی گسنمه.+بیا بشین بدم بهت.نشست ازش پرسیدم مامانت کجاست پس باکی اومدی؟؟؟-اسم من لهاست مامانم خونس با دایی اومدم  خسته شدم دفتم  منو بغل کن دفت برو بچه بغلت نمیتونمنم+عیبی نداره بخور باهم بریم.خورد با هم حرف میزدیم و میرفتیم .

 

از زبان آرشا :

نشستم زمین و گفتم :خاک بر سر شدم بی چاره شدم بدبخت شدم کوه خیلی شلوغ بود هرکی میومد و میرفت نگاه میکرد رو به سعید گفتم :پیداش نکردید.تو همین حرف بود که دیدم مهرسا با یه بچه میاد یکم که نزدیک شدن دیدم رهاست .دویدم سمتش و زانو زدم بغلش کردم و گفتم :رهاعشق دایی کجا رفتی؟؟؟من همه جارو گشتم .رها:دایی تو دفتی بغت نمیتونم منم رفتم پیش خاله مرسا.

مهرسا:اومد پیش من گفت دایی بهم گفته برو بچه منم رفتم ..راه افتادیم رها وسط،منو مهرسا بود داشتیم حرف میزدیم که گوشی مهرسا زنگ خورد و جواب داد:سلام زندگیم.خوبی .منم خوبم.اومدم کوه .دیشب بهت گفتم گفتی نمیای الان نظرت،عوض شد .باش بیا پایین منتظرم بای....خیلی اعصابم خورد،شده بود .کاش رها حواسش بود میپرسید کی بود اصلا به من چه کی بود.(‌آره اصلا به تو چه)خفه.مهرسا با رها عکس مینداختن که رها صدا کرد و گفت دایی توهم بیا.رفتم سمتشون و گفت دایی بغلم بدیر عکس بندازیم .بغلش کردم عکس گرفتیم خیلی قشنگ بود عکسه.مهرسا گفت:ببخشید من باید برن پایین الان دیگه میرسه اگه شماهم میخواید بیاید بریم پایین یه چی بخوریم.با گوشیش،زنگ خورد جواب داد:هان .بله.یعنی چی منو مسخره کردی خیلی الاغی .باش .برو بمیر .و قطع کرد .دلم میخواست بیاد،ببینم کیه حتی اسمشم نگفت .وای دارم دیوانه میشم .توراه برگشت سعید گوشیشو گرفت سمتمو گفت ببین چه قدر به هم میاین.گوشی رو گرفتم دیدم اونجایی بود که رها وسط،بود منو مهرسا کنارش خیلی قشنگ بود .یواش برای خودم فرستادن و حذف کردم .دادن بهش گفت:آرشا چرا حذف کردی .من:برا چی عکس دختره مردم بمونه تو گوشیت اون بدبخت حواسش نبود .خلاصه رفتیم خونه رفتم بخوابم که رها هم اومد این چرا این قدر پروشده.-دایی دیدی مهرسا چه خوشگل بود آدم دوست داشت همش،نگاش کنه.من:خوبه خوبه با دختر مردم چی کار داری برو بخواب دیگه منم میخوام بخوابم پرید رو تخت و گفت من میخوام پیش داییم بخوابم.خسته زودم حوصله کلکل نداشتم .تازه داشت خوابم میگرفت که یاد،عکس افتادم گوشیمو برداشتم عکس رو آوردم نگاه کردم راست میگه رها چه خوشگله تیپش عین برای من بود .یکم نگاه کردم .تازع خوابیده بودم که یه صداهایی شنیدم.آرام:رها این عکس کیه تو گوشی دایی؟؟؟رها:ماما عکس مهرسا جونیه.آرام :مهریا جونیه کیه؟؟؟رها:ماما مرسا جون خیلی خوشجله هم مهلبونه تازه خولاکی هم داد،بهم خوردم .آرام :کجا بود؟؟رها :کوه.دیگه خوابیدم با خوردن پاد رها به سرم از خواب بیدار شدم 

  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۴

بلند شدم رهاهنو خواب بود،دلم نیومد بیدارش کنم.یه دوش گرفتم یه شلوار جذب راحتی سفید با تیشرت مشکی موهامو خشک کردم سوشرتمم برداشتم رفتم پایین.بابا و مامان صبحونه میخوردن من:سلام و صبح بخیر به اهل خونه.بابا:صبت بخیر پسرم بیا صبحونه بخور.من:آخه اندامم رو فورم نیست صبحونه نمیخورم رژیم دارم.مامان:اول صبح نمک نریز،بچه بیا کوفتتو بخور.من:وا مامان.من دارم میرم ورزش،کنم(عین این دختر های لوس گفتم ) بای.کتونی پوشیدم سوشرتو بستم کمرم با گوشی آهنگ گذاشتم خوبه امروز کلاس نداشتم.دویدم تا پارک سر کوچه که .......

#####

مهرسا..

مهرسا مهرسا بلندشو خوابموندی،.با هول از جام بلند،شدم و زودآماده شدم هنوزتو خوابسیر میکردم سوار ماشین شدم با سرعت میرفتم که نمیدونم کدوم احمقی اول صبح داشت می دویدتو خیابون که با شدت زدم رو ترمز سرمو بردم بیرون بدون اینکه نگاش کنم گفتم :آقا وسط خیابون جای ورزش نیست ملاحضه کنید .و گازیدم به طرف دانشگاه.بازور و بلا به استاد،که اولین بار و آخرین بارمه اجازه داد برم سر کلاسدختری نبودم زبون درازی کنم ولیبی جوابم نمیذاشتم .بعد،کلاس با بچه ها رفتیم یه چی بخوریم .....بچه ها بیاین من میرسونمتون با بچه ها رفتیم سمت ماشین که دیدم پنچره بر پدرت لعنت.به بچه ها گفتم پنچره اوناهم خودشون رفتن گوشی مو از تو کولم در آوردم میخواستم شماره مهیار رو بگیرم که رضا یه پسره خز و چندش دانشگاه که با بیشتر دانشگاه دوسته کنارم واستاد،و با لحن چندشی گفت:‌مهرسا جونی اتفاقی افتاده؟؟؟ادای عوق زدن رو در آوردم و گفت‌:برو اون ور منو باتو ببینن شرف مرفم میره گفه پام .-مگه چمه به این خوشگلی همت دانشگاه دوست دارن بامن دوست شن.+چش نیس گوشه به قیافت نگاه کردی شبیه دخترا شدی موی رنگی چشم لنز.ابرو نازک.ریمل خط چشم .بینی عملی.مونده لباس دخترونه بپوشی .اونن یه پشت چشمی نازک کرد و رفت.شماره مهیار رو گرفتم :الو سلام بر زندگیم خوبی منم خوبم کجایی ؟؟مهیار:باز،چی میخوای فک رو نمیبندی فکر کنم استخون فک شکستنه.من:خوبه خوبه الان بیا دنبالم دم دانشگاه -ماشینت چی شد پس؟/+نمیدونم کدوم ابلهی پنچر کرده میای؟؟؟؟-نه کار دارم.+ای کار بخوره تو سرت کار که همیشه هست با لحنی که واقعا متنفر بودم گفتم :عشقم زندگیم مهیاری جان مهرسا بیا دیه؟؟-باشه بابا میام بای.امروز یه کلاس داشتم الان ساعت ۱۲ خیلی گرمه آتیش میباره هوای تهرانم که فداش شم دیگه از جهنم کم نداره.تو همین فکرا بودم که یه ماشین جلوم بوق زدبلند شدم فکر کردم مهیاره ولی سه تا از این مو سیخیا تو یه ۴۰۵بودن یکی شون گفت:خانمی بپر بالا در خدمت باشیم .ماشین مهیار رو دیدم لبخند زدم و گفتم:در خدمت کسه دیگه ایم شما بفرمایید .عجب من پروبودم .مهیار اومد و سوار شدم .+سلام بر دایی مهیارم سلام بر زندگی.-خوبه خرت از پل گذشت خانم.+مهیاری؟؟؟-جانم.+میدونی چقدر من دوست دارم -باز،چی میخوای؟؟؟؟+میشه نری شرکت؟؟؟؟-نه بابات دعوا میکنه.+من بهش زنگ میزنم آخه من تنهام خونه.گوشی مو بر داشتم شماره بابا رو گرفتم :سلام بر پدر خسته نباشی-سلام زندگی بابا سلامت باشی.کاری داشتی زنگ زدی.سر کارم بابا جان؟؟+آره بابا میخواستم بگم میشه دایی نیاد،سر کار الان؟؟+چرا بابا جان اتفاقی افتاده دخملم.+نه بابا آخه من کلاسم تموم شده برم خونه تنها چی کار کنم دایی پیشم باشه حوصلم سر نره.-باشه مشکلی نیست مگه من چندتا دختر دارم خوش بگذره.خدافظ.+خدافظ.+خوب بابا که قبول،کرد حالا،چی کار کنیم.-من که میگم بریم خونه دوتایی غذادرست کنیم بخوریم یه دس کشید رو شکمش .زدم زیر خنده و گفتم :شما زندگیتونو ازتون بگیر میگید ببر ولی غذا بخورم مردای شکم پرست.فکر کن مهیار یه فیلم بسازن اسمشو بزارن مردان شکم پرست خیلیباحال میشه آدم چیزی پیدا نکردن بخورن آدم بخورن.زدیم زیر خنده و رسیدیم خونه..مهیار جلو در نگه داشت و گفت:بمونه تو کوچه کار دارم باید،برم .پیاده شدیم که......

#####

آرشا

داشتم میدوییدم از دور ماشین مهرسا رو دیدم ولی با خودم گفتم یه نفر نداره که از این ماشینا.یکم از وسط میرفتم که با سرعت زد رو ترمز سرشوآورد بیرون و گفت آقا وسط،خیابون جای ورزش نیست ملاحضه کنید.گازید و رفت فکر کنم هنوز توخواب بود،منو ندیدولی من دیدمش پس خونشون اینور بود.بعدکمی ورزش کردن رفتم خونه با آرام و رها صبحانه خوردیم که بابا گفت:من دارم میرم شرکت تو هم امروز که کلاس ندار بیا کاراعقب افتاده.با بی حوصلگی گفتم چشم .بابا رفت و رها و آرام هم رفتن خونشون .رفتم اتاقم یه شلوار جین مشکی بلوز مشکی کت اسپرت مشکی کالج های مشکی موهامم درست کردم.ادکلن هم زدم ساعتم هم بستم موبایل و کیف پولم و سوییچ رو برداشتم رفتم پایین.با مامان خدافظی کردم .سوارماشین شدم در باریموت باز کردم .چشمم افتاد به خونه روبه روییه.مهرسا با یه پسر داشتن با خنده میرفتن تو خیلی عصبانی شدم از ماشین پیاده شدم و زود،رفتم جلوشون و گفتم:سلام مهرسا خانم خوبید معرفی نمیکنید.مهرسا بُهت زده گفت:خونتون اینجاست؟؟؟من:آره چیزی شده؟؟-نه آخه تا حالا ندیدمتون.من:از این به بعد میبینیم.معرفی نمیکنی؟؟داشتم آتیش میگرفتم-بله مهیار آقای آرشا آقا آرشا داییم مهیار.تا اینو گفت خیلی خوشحال شدم دستمو به طرفش گرفتم و گفتم:سلام آقا مهیار خوبید؟؟؟مهیار خیلی مشکوک به منو مهرسا نگاه میکرد واقعا برای اولین بار ترسیدم.اونم دست داد و گفت:خوشبختم بفرمایید داخل .من:نه مزاحم نمیشم .(خیلی دلم میخواست برم خونشون یه بار دیگه اسرار میکرد میرفتم)مهیار رو به مهرسا گفت:مهرسا جان برو تو منم الان میام.(وا به بچه چی کار داری واستاده دیه)مهرسا رفت و مهیار رو به من گفت:اگه میخواید بیاید تو بفرمایید ؟؟خیلی دلم میخواست برم ولی خجالت میکشیدم..گفتم:نه کار دارم ببخشید وقت شمارم گرفتم خدافظ.رفت تو منم رفتم شرکت.اصلا حواسم به کارا نبود خیلی جالب بود اصلا همو ندیده بودیم تا حالا.خلاصه ساعت ۱۰بود اومدیم خونه.غذاخوردم وبا یع لیوان قهوه رفتم تو تراس.دیدم مهیار و مهرسا نشسته بودن تو تراس چون درخت بود زیاد معلوم نبود.دوست داشتم ببینم خونشون و اتاقش چه جوریه.البته دخترا تو این موضوعات زیاد کنجکاون ولی دوست دارم بفهمم .رو تخت دراز کشیدم و به مهرسا فکر کردم آیا اونم به من فکر میکنه اصلا چرا برای من مهم شده به آینده ای که هیچی ازش معلوم نیست.به گذشته ای که داشتم به مهدیه.من پسر اخمو و مغروراین خانوادهچرا این قدر آروم شدم .با چرا و آیا و سوال های بی جواب خوابم برد...  

ویرایش شده در توسط sanaz282
  • پسندیدم 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۵

زینگ زینگ 

وای صبح شد الان که خوابیدم من.امروز کلاسم داشتم این ترم تموم شه راحت میشم .به طرف دست شویی رهسپار شدم به جان شما چشمام سیاهی میرفت.یه شلوار کتون قهوه ای با بلیز مردونه کرم موهامم درست کردم.ادکلن زدم سوییچ و موبایلمو با کیفم برداشتم رفتم پایین من:سلام و صبح بخیر به اعضای خانه.نشستم صبحونه میخوردم که بابا گفت:آرشا جان امروزکلاس داری؟؟؟من:بله بابا.امروز نمیتونم بیام شرکت.زیر لب گفت: بیای هم حواست جمع نیست .خندم گرفت نمیدونم براچی.بابا رفت مامانم قرار بود با آرام برن خرید،منم رفتم دانشگاه ...ماشین رو پارک کردم که نارین یکی از دخترای جلف و چندش و زشت که خودشو با هزار جور آرایش شبیه میت ها کرده بود.اومد طرفم و با چندش سلام داد منم پشه حسابش نکردم با اخمای در هم به طرف بچه هارفتم.نشستم و با بچه ها حرف میزدیم که نارین اومدو گفت:ببخشید آقایون میشه چندلحظه با آرشا حرف بزنم .با چشم و ابرو به بچه هااشاره کردم محل نزارن.اونا هم اطاعت کردن و نارین ضایه شد رفت. گوشیم زنگ خورد در آوردم دیدم شماره آرامه فهمیدم رهاست لبخندزدم و جواب دادم :سلام عشقم خوبی زندگیم .بچه ها با تعجب نگام میکردن.-سلام دالی جونم هجایی؟؟+من قربون حرفزدنت دانشگاه عزیزم.کاری داری؟؟؟-دایی اومدی باید منو ببلی شهل بازی خودت قول دادی؟+ اومدم میام پیشت باشه؟-باشه دایی جونم مظاعب خودت باش.+باشه خدافظ.-خدافظ.سعید :آرشا مشکوک میزنی با کی حرف میزدی؟؟؟یه لبخند شیطانی زدمو گفتم:مهرسا.بچه ها با تعجب،گفتن:کی؟؟؟لبخند زدمو گفتم :شوخی کردم رها بود.بچه ها که فهمیدن الکی میگفتم راضی شدم.من:راستی بچه ها مهرسا بود که رفتیم تو مرکز،خرید دیدیمش؟؟؟؟همه باهم:خوب؟؟؟من:همسایه روبه روییمونه.با چشمای درشت چشده نگام کردن،و از جلو،چشماشون عبورکردم.بعد،کلاس از بچه ها خدافظی کردم و به طرف ماشین رفتم که شیرین برعکس اسمش افتضاه بود .گفت:آرشا میشه باهات حرف بزنم +نه .-خواهش میکنم.+بگو.-بریم کافه نزدیک دانشگاه.+نه میگی همین جا وگرنه میرم مقدمه هم نچین.-باشه باشه.+زود.-بامن دوست میشی ؟؟؟چرا این دخترا این قدر وقیحن تا اونجاکه یادم میاد پسرا پیشنهاد میدن نه دخترا.یه نگاه ترسناک بهش،کردم و سوار ماشین شدم .بی خیالش شدم .به طرف خونه آرام روندم ....از ماشین پیاده شدم زنگ زدم. آرام:بیا تو.با آسانسور به طبقه ۱۶رفتم .آرام اینا تو یه آپارتمان ۲۰‌طبقه زندگی میکردن خونشونم بزرگ بود.درو زدم رها باز کرد بغلش کردم .گفتم:بــه رها خانم خوبی دایی.-دایی بدو بریم شهل بازی.ارام اومد بغلم کردوگفت:سلام آرشا خوبی بیا بشین یه چی بخور.+نه آماده شو ببرمتخونه .ارام رها رو برد آمادش کنه .رفتم تو آشپزخونه تو خونه ارام خیلی راحت بودم .در یخچال رو بازکردم عین بچه ها زوق کردم کیک شکلاتی .به به.یه لیوان شیرم ریختم و نشستم پشت میز و داشتم میخوردم که رها اومد.-دایی اون برلای منه نخور با گریهمیگفت.که آرام آماده اومد وگفت:چی شده رها؟؟ آرشا چرا گریه میکنه ؟؟؟.به میز اشاره کردم .رو به رها گفتم:‌حیف حیف میخواستم برات لواشک و پاستیل بخرم .رها اشکاشو پاک کردو گفت:دایی جونم بخول بوخول.خندیدم و گفتم: باشه . یکم دیگه خوردم و سوار ماشین شدیم و به طرف خونه حرکت کردم.جلو خونه نگه داشتم پیاده شدیم و رفتم تو اتاقم لباسمو با یه تیشرت مشکی و سوشرت سفید و شلوار سفید،پوشیدم خیلی خوب شده بودم ادکلن زدم و کیف پولمو با موبایلم برداشتم رفتم پایین با رها ازخونه اومدیم بیرون .در مهرسا اینا باز شد و لکسوس.اومدبیرون مهرسا و مهیار بودن چه قدر باهم خوب بودن .واستاد،کنارمو گفت:سلام آرشا جان اتفاقی افتاده رها تا مهرسارو دید رفت طرفش.گفتم سلام تا اومدم بگم نه چه اتفاقی. رها گفت:نه عمو دالیم میلیم شهل بازی میاید بلیم.مهرسا یه نگاه به مهیار کرد و گفت :باشه میایم. مهیار گفت :پس بیاید با یه ماشین بریم ها چه طوره؟؟؟من:باشه مشکلی نیست.مهرسا پیاده شد و با رها رفتن عقب نشستن منم نشستم جلو پیش مهیار.تا اونجا با مهیار حرف زدیم رها با مهرسا حرف میزدن.رسیدیم پیاده شدیم .رفتیم تو گفتم:اول چی سوار شیم؟؟؟مهرسا :من که با رها میرم طرف وسایل کودکان تا بتونه بازی کنه.چقدر صمیمی شدن باهم .منو مهیار باهم رفتیم یکم بچرخیم و سوار چند وسایل شدیم رفتیم دنبال مهرسا و رها که دیدم دارن بستنی میخورن ما به خاطر ایناآبم نخوردیم.تک خورا.پیششون نشستیم و گفتم:تک خوری کردین؟؟رها:دایی من گفتم نمیخواد شما بخورید،برای خودمون خرید مهرسا جونی.خندیدیم و گفتم :وروجک.خوش گذشت؟؟؟رها:خیلی خوب بود مهرسا هم خیلی خوبه من که دوسش دارم .دست کشید رو شکمش و گفت:بریم شام بخولیم من گشنمه.سوار ماشین شدیم و به طرف رستوران حرکت کرد.جلو یه رستوران خیلی شیک واستاد و گفت،:ایستگاه آخر پیاده شید.مهیار خیلی پسر خوبی بود اونم ۲۵سالش بود و معماری میخوند تو شرکت بابای مهرسا کار میکرد .البتههمه کاره بود.یه جای دنج نشستیم .همه کباب برگ سفارش دادیم.سر غذا مهرسا همش به رها غذا میداد و در گوش هم میگفتن میخندیدن.ساعت ۱بود،که رسیدیم خونه ازشون خدافظی کردم رها رو که خوابیده بود بغل کردم رفتم تو خونه اوناهم رفتن تو.ماشین رو که تو کوچه بود آوردم تو.آرام رفته بود خونشون .رها رو گذاشتم رو تخت و لباس عوض کردم خوابیدم ......با صداهای رهااز خواب بیدار شدم:رها ولم کن،بزار بخوابم خوابم میاد.-دایی پاشو برات ناخار پوختم .بلند،شدم رفتم دست شویی دست و صورتمو شستم اومد بیرون. لباسمو با تیشرت قرمز وشلوارمشکی عوض کردم رفتم پایین هیچکی خونه نبود .رفتم آشپزخونه وحشت کردم رها با لبخند نگام میکرد .قفسه حبوبات خالی بود حبوبات همه رو زمین پهن بود قابلمه ها رو زمین گلیم آشپزخونه خیس رو میز روب ریخته بود ماست ماکارونی ظرف های کثیف.وای بدبخت شدم .زدم رو پیشونیم و گفتم:رها بدبختم کردی کاش دیشب میبردمت خونتون .-دایی من میخواستم برات غذا بپزم.+غذا بخوره تو سرم.بدو تمیز کنیم تا مامان نیومده .(مامانم به تمیزی خیلی توجه داره)شروع کردیم رها که هیچ کار نمیکرد همشو خودم جمع کردم خدارو شکر زیادم کثیف نبود .از خستگی میمردم به رهاگفتم لباساتو عوض کن .زنگ زدم برامون پیتزا بیارن.زنگزدم به مامان که گفت اومده خونه ی یکی از دوستاشدیر میاد باباهم که شرکت بود .یکم گذشت رفتم حیاط دیدم در بازه رفتم ببندم که صدای رها اومد که میگفت:خاله بیا بریم خونه ما منم تنهام میتلسم.مهرسا:مامان و بابات کجان رها جون؟؟-نیدونم.+بیا برین خونه ما.-نه دایی خونست.+شیطون تو که میگی کسی نیست .-بیا دیگه .+باشه منم تنهام بیا برین لباسمو عوض کنم بریم .خیالم راحت شد رفتم زنگ زدم گفتم سه تا پیتزا بیارن به جای دوتا.تو حیاط قدم میزدم که مهرسا با رها اومدن رفتم طرفشون:سلام خوش اومدی بفرما تو. 

ویرایش شده در توسط sanaz282
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۶

مهرسا گفت:میشه تو حیاط بشینیم حوصله خونه موندن رو ندارم.روی صندلی های کنار استخر نشستیم که رها گفت:دایی برو چایی لیوه بیال مشلا مهمونه.خندیدمو گفتم :چشم.مهرسا گفت:فکر کنم تاحالا یه چایی نریختید اگه مشکل نداره من برم بیارم.با خجالت نگاش کردم و گفتم :بفرمایید خونه خودتونه.خندیدو رفت .رها:دایی مهرسا لو علوس کن بشه زنداییم ها؟؟؟؟خندیدمو گفتم:وروجک پیش کسی این چیزا رو نگی ها بدبخت میشم باش دایی اگه نگی،هرچی،خواستی برات میخرم.ـ چی رو به کسی نگه؟؟؟برگشتم دیدم مهرسا با لبخند ژکوندی (نمیدونم درست نوشتم یا نه بع کوچیکی خودتون ببخشید)داره نگاه میکنه هول کرده بودم گفتم:نه،چیزی،نیست .رها مثل الاغ البته دوراز جونش پرید وسط،و گفت:که تو بشی زنداییم .مهرسا لبخند،زد،و سینی رو گذاشت رو میز و نشست رو به رها گفت:شیطون تو این چیزا رو از کجا میدونی ؟؟زد رو بینی رها و دوتایی خندیدن.پیک غذا رو آورد با شوخی و خنده غذارو خوردیم .مهرسا جمع،کرد .که گوشیم زنگ خورد دیدم باباست جواب،دادم :الو،سلام بابا خوبی،؟؟؟خسته نباشی.-مرسی پسرم پاشو بیا شرکت کلی،کار دارم زود،بیا .و قطع کرد،.رو به مهرسا گفتم :ببخشید بابا بود،گفت باید برم شرکت کارم داره میتونید،رها رو نگه داریدتا آرام بیاد ببرتش ؟؟-باشه مشکلی نیست میتونم ببرمش بیرون.یکم ترسیدم ولی میشناختمش گفتم :باشه.روبه رها گفتم :رهای دایی خاله مهرسا رو اذیت نکنی من برم زود میام باشه؟؟رها:باشه دایی برو.لباسمو عوض کردم و رفتم شرکت.

###### 

مهرسا:

رهایی بریم لباستو عوض کن بریم بگردیم باشه؟؟-باشه.خیلی بچه خوبی،بود به دلم نشست.لباسای رها رو با یه جین ابی قشنگ و تیشرت سفید،عوض کردم .با رها رفتیم خونه ما .یه مانتو سفید با شلوار جین ابی پوشیدم مث رها شال آبی سر کردم موبایل و کیفم رو برداشتم رفتم پایین موهای رها رو شونه کردم خیلی بلند،بود رها واقعا خوشگل بود،.کتونی سفیدم پرشیدم.با هم سوار ماشین شدیم به طرف فروشگاه حرکت کردم .با رها شعر میخوندیم و میخندیدیم پشت چراغ قرمز واستادیم کنارم یه ۲۰۶سفید واستاد و گفت :آخی،خودت که هنو کوچولویی بچه داری؟؟؟رها:مهرسا اینا کین؟؟من:بهشون توجه نکن اینا ادم نیستن.رها:شاید خرن.زدم زیر خنده اونم خندید ....ماشین رو پارک کردم رفتم پایین دست رها رو گرفتم ماشین رو قفل کردم رفتیم تو .یه سبد چرخی،برداشتم رها نشست توش رفتیم طرف قفسه خوراکی ها.واستادم رها دست دراز میکرد،خوراکی برمیداشت منم هرچی بود،برمیداشتم یه دفعه دیدم رهاوسط خوراکی ها گم شد پیادش کردم به طرف صندق رفتیم هرکی میدید،میخندید آخه فقط،خوراکی بود .بعد،حساب کردنش رفتیم پارک رها بازی میکرد منم خوراکی میخوردم .با رها این قدر خوش گذشت که متوجه ساعت نشدم.ساعت ۹با رها اومدیم خونه .مامان و بابا تا رها رو دیدن گفتن:کیه ؟؟من:مامان جان از خیابون که پیداش نکردم بچه همسایه روبه روییه پیش من گذاشت کار داشت رفت.خیالشون که راحت شد غذاشونو خوردن منم این قدر خوراکی خوردم که میل به غذا نداشتم .اومدم برم بالا که ایفوت زده شدتصویر آرشا پدیدار شد .نمیدونم چم شده بود دوست داشتم همش یبینمش.

####

آرشا:

صدای رها با پارس سگ از حیاط میومد ندن بچه رو بخوره .نه بابا دیوانه ان مگه.در باز شد،و رها،اومد بیرون از پشتش صدای پارس میومد که مهرسا گفت:پاپی بیا بغلم .اومد،دم در یه سگ پشمالو سفید چشمای تیله ای مشکی خیلی خوشگل بود،بهش کتونی پوشونده بود،یه لباس قرمز،هم،پوشیده بود،.-سلام خوب،هستید بفرمایید تو؟+سلام نه ممنون دیر وقته باید،رها رو ببرم خونشون .رها:دایی پاپی رو ببین چه خوجله بلا منم میخلی ؟؟+اره بیا بریم .رو به مهرسا گفتم:خیلی ممنون که مواظبش بودید.-خواهش،میکنم خیلی دختره خوبیه.راستی رها بیا پاستیل و لواشکت رو ببر.رفت داخل خیاط رها دست منو گرفت رفتیم تو حیاط .از حیاط ما بزرگ تو بود خیلی قشنگ بود.مهرسا با یه پلاستیک،اومد طرفمون و گفت:بیا رها،جون .رها گرفت و تشکر کرد،رفتیم خونه.مامان غذا کشیده بود،با بابا غذا میخوردن منم با رها نشستیم خوردیم .این ارام چقدر بیخیاله دو روز بچه شو ندید،واه واه واه.بعدغذا رو مبل نشستم تلفن رو برداشتم،زنگ،زدم به ارام.+الو .-سلام ارشا خوبی؟+مرسی منم،خوبم همه،خوبن .زنگ زدن بگم اگه رها رو میخواید بیاید ببریدش من نمیارمشبای.قطع کردم به بیچاره فرصت ندادم حرف بزنه.اس ام اس اومد بازش،کردم دیدم آرامه نوشته بزار بمونه عیبی نداره ولی بهت وابسته شه شب عروسی چی کار میکنی؟؟با استیکر خنده.منم جوابش رو ندادم .رفتم بخوابم دیدم رها رو تخت خوابیده .بی چاره همش این ور اون ور،شوت میشه.لباسموعوض کردم خوابیدم ....

ویرایش شده در توسط sanaz282
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۷

با صدای رها بیدارشدم.+وای وای رها اگه گذاشتی یه دقیقه بکپم باز کجا رو به گند کشیدی ؟؟؟-دایی پاشو مامانم زنگ زدگف منو ببلی خونه عمه مونا .پاشو دایی پاشو.+آرام لعنت بهت که کیفشو تو بردی توله تو انداختی گردن من خدایا مگه من چه گناهی به درگاه تو کردم که آرام شده خواهرم و رها خواهر زادم با حالت زاری گفتم :خوب.رهارفت پیش مامان.یه دوش ۱۰دقیقه ای گرفتم یه تیشرت سفید که جذب بود وبازوهامو به رخ میکشید پوشیدم با شلوار کتون مشکی و کت تک کتون مشکی موهامم زدم بالا و کج ریختم .ادکلن زدم کیف پولمو گذاشتم تو جیب پشت شلوارم و گوشی موبرداشتم که اس ام اس اومده بود بازش کردم از طرف آرمین بود .سلام داداش ساعت ۶میریم باشگاه اماده باش .ساک باشگام که مشکی بود رو گذاشتم رو تخت کتونی مشکی هامو با رکابی زرد و شلوار آدیداس سفید برداشتم چپوندم تو ساک ادکلونمو،گذاشتم و درشو بستم .رفتم پایین که صدای رها که داشت با مامان حرف میزد،تو آشپزخونه میومد. رفتم تو آشپزخونه +سلام مامان صبحت بخیر -صبح تو،ام بخیر پسرم .صبحونه بخور رها رو ببر خونه عمش مونا.+باش .صبحونه خوردم و سوار پورشه شدیم و درو با ریموت بازکردم رفتیم بیرون .همون موقعه مهرسا هم اومد بیرون .رها تا دیدش از،ماشین پیاده شد منم به اجبار پیاده شدم(توکه راست میگی به اجبار.)حرف مفت نزن .(واقعیت میشه حرف مفت هه).اونم پیاده  شد و رها رو بغل گرف کاش من به جاش بودم .نه نه من غلطکنم همه دخترا مثل همن من از دخترا متنفرم .نمیدونم راست،میگم یانه.+سلام صبح بخیر .سرشو برگردوند و لبخند زد و گفت:سلام صبح شماهم بخیر.+جایی تشریف میبرید.؟؟؟-بله با دوستام قرار گذاشتم تنها بودم دردسر پدر مادر شاغل همینه دیگه.+آها میخواید برسونمتون؟؟-نه ممنون ماشین دارم با اجازه .رهایی خدافظ .رها:خدافظ خاله مظاعب خودت باش .-چشم.سوار شد و رفت ماهم سواز شدیم و به طرف آدرسی که آرام فرستاده بود رفتم.جلوی یه آپارتمان ۱۰طبقه زندگی میکردن .با رها رفتیم تو آسانسور و طبقه ۷رو زدم .جلو واحدشون واستادیم،و زنگ زدم بعد چند ثانیه در باز،شد و یه خانم خوش پوش و قیافه نه زیادخوب و نه زیادبددرو باز،کرد .+سلام خوب هستید اینم رها خانم .مونا رهارو بغل کردوگفت:سلام پسرم بیاتو یه چی بخور ؟؟+نه ممنون باید برم.-بیا تو کجا میخوای بری حالا بیاتو .این قدر اصرارکرد رفتم تو اینم خر گیر آورده دختر داره میخوادقالب من کنه .سلام گرگ بی طمع نیست .حال کردید جان داداش.خلاصه رفتیم نشستیم رو مبلا خونشون نه کوچیک بود،نه بزرگ.یه دختر که اسمشم فکر کنم مریم بود با شراب خوری های پرشده از موهیتو اومد،تو پذیرایی جوری آرایش کرده بود،فکر کردم میخواستن برت عروسی یه تیشرت آبی باشلوار سفید پوشیده بودآرام با مونا حرف میزدن انگار نه انگار که من بودم،. سلام داد منم با لحن کاملا سرد،گفتم +سلام خوب هستید،چرا زحمت کشیدید؟؟؟-با لحن،چندش:نه چه زحمتی آرشا،خان بفرمایید .یکی برداشتم که،گوشیم زنگ خورد دیدم،آرمینه .برقراری تماس رو زدم وگفتم :جانم؟؟؟ـ آرشاچرا این،جوری حرفرمیزنی لابد پیش یه دختریه،که زل زده بهتی .آره.+آره خوبی عزیزم ببخش باش زود میام کاری نداری مواظب خودا باشه .-تو که نزاشتی من حرف بزنم باش خدافظ.قطع کردم و بلند،شدم آرام که همه چی رو بهش میگم فهمید موضوع از چه قراره.گفتم :ببخشید مزاحم شدم من باید برم خدافظ،رهایی دایی من دارم میرم.زها:دایی نرو منم ببر .+نه رها کاردارم باید برم .رها:منم میام.(بدبختی دارم از دست این رها یه روز بردمش بیرون فکر کرده چیه ولمون کن بابا.)مریم:رها جون بیا پیش من داییت با دوست دخترش قرار داره .رها :من از تو بدم میاد،میخوام با داییم برم پیش مرسا جون.مریم از،حرصش بلند شد رفت.رو به رها گفتم :اگه این جوری کنی دیگه جایی نمیبرمتا؟؟؟رها سری تکون داد،و رفت ..ازشون خدافظی کردم و زدم بیرون.اس ام اس اومد،برام بازش کردم آرام نوشته بود :خوب بیچاره مریمو قهوه ای کردی در اولین فرصت قضیه مهرسارو بهم میگی فهمیدی؟؟؟براشنوشتم :به جان آرام چیزی نیست .-از جون من مایه نزار الاغ.ساعت چهار بود،چقدر زود گذشت.به نوبت دنبال سعید وامیر و نیما آرمین رفتم وقتی رسیدیم به باشگاه پیاده شدیم .رفتیم تو لباسمو عوض کردم و رفتم بیرون نیما:آرشا خوش بحالت چه هیکل توپی داری خاک تو سر مهیا که قدر ندونست خاکا خاک.+نیما ازت خواهش میکنم در موردش حرف نزن ممنون.-باشه،.هندزفری مو تو گوشم گذاشتم مشغول شدم شدم ذهنم درگیر بود درگیر مهرسا مهیا نمیدونم چی کار باید بکنم.به خودم اومدم دیدم تک توک موندن تو باشگاه یه دوش گرفتم لباسامو پوشیدم بابچه ها رفتیم بیرون .سوار ماشین شدیم که سعیدگفت:بریم شام بخوریم به حساب آرشا.+از،جیب خودت مایه بزار من،پول ندارم.امیر گفت:به حساب آرمین.دیدم،آرمین تو افق محوه با خنده زدم تو شیکمش که آخش در اومد.آرمین:بمیری آرشا که،خیلی خری .من:تو افق محو بشی خودکشی کنی فرار کنی دیوونه بازی در آری پولو از حولقومت میکشن.آرمین :اصلا من از نیما طلب دارم اون حساب میکنه.نیما:دروغ نگو کی اومد گفت بابام حساب بانکیمو بسته یه صد تو من دستی بده چی شد حالا ما شدیم بدهکار.آرمین:خبه خبه برو یه ساندویچیه کثیف .من:من نمیتونم جای کثیف غذا بخورم .همه باهم:اولالالا.من:پس چی همه کع مثل شما خسیس نیستن.امیر :داداش ماهم یه بابای خرپول داشته باشیم مریضیم بریم تو ساندویچیه کثیف .بی حرف روندمبه رستوران شیک .وقتی رسیدیم همهباهم گفتن:من حساب نمیکنم.من:هرکی دونگ غذاش خودشو میده بپاشید بیرون.امیر و نیما عین زن و شوهرا همو بغل کرده بودن ماهم میخندیدم .یه اکیپ ۵نفره دختر اومدن کنارمون که ابروهامو کشیدم تو هم و بدون حرف رفتم تو که دخترا هم اومدن نشستن رو میز ما کلن سرم تو گوشیم بود که زنگ،خورد .رها بود:جواب دادم:جانم ؟؟رها دایی کجایی نمیای شام بخولیم.؟؟+نه عزیزم -باش مضاعب خودت باش خدافطراستی دایی من دلم بلا مرسا تنگ شده میخوام ببیتمش .+آرشا قربون حرف زدنت باشه بهش میگم ببرمت پیش مهرسا خوبه رها.خدافظ زندگیم.دخترا همین جورینگاه میکردن که بلند شدم رو میز دونفره ای نشستم بچه ها هم سرشون گرم بود در رستوران بازشد و نگام کشیده شد سمتش بدون توجه به اطرافش رویه میز دو نفه نشست عجب تیپی زده بود لامصب یه مانتو آبی با شلوار مشکی و شال مشکی کیف و کفش آبی.منو رو برداشت و غذا سفارش داد به خودم اومدم دیدم زل زدم بهش .سنگینی نگامو حس کرد و سرشو بلند کرد تا،منو دید،لبخند زد بلند شدم رفتم جلوشو گفتم :اجازه میدی(نمیدونم چی جوری شد گفتم میدی)لبخند زد که چال گونش معلوم شد وگفت:اجازه ماهم دست شماست بفرمایید.به بچه ها نگاه کردم دیدم با تعجب نگاه میکن.نشستم و لازانیا سفارش دادم و اونم لازانیا.+خوب مهرسا خانم چه خبرا ازاین طرفا ؟؟؟-با بچه ها رفتیم بیرون که گفتن میرن منم اومد غذا بخورم که شمارو دیدم .به پسرا اشاره کرد و گفت'مگه دوستاتون نیستن.؟؟؟+چرا اومدنی چند تا دختر چسبیدن بهشون که این قدر حرف زدن که من رو یه میز دیگه نشستم .ـمعلومه سنشون کمه خانواده این جوری ولشون میکنن که بچه میره هر کاری دلش میخواد میکنه بعد پشیمونی به بار میاد،.+بله جامعه ماهم خرابه.(نمیدونم چرا زدیم تو حرف های بالای لیسانس.غذامونو آوردن نمیدونم چرا دست پاچه بودم اونم با خونسردی کامل داشت غذا میخورد بعد غذامیرفت حساب کنه که گفتم:وقتی با یه مرد میری بیرون نباید دست تو جیبت کنی.-ولی من،که باشما نیومدم؟؟+هرچی بامن،که غذا خوردی.حساب کردم ورفتم پیش بچه ها گفتم: بچه ها من با مهرسا میرم خدافظ .همه متعجب فقط،نگاه میکردن .رفتم سمت مهرسا دستشو گرفتم یه دقیقه حواسم نبود به خودم اومدم که دیدم اوهوم اوهوم میکنه-ببخشید میشه دستمو ول کنید(قاشق قاشق شن دریا او سرت .)با یه معذرت میخوام دستشو ول،کردم سوار ماشین شدم اونم سوار ماشین خودش رفت طرف خونه من رفتم دنبالش.....

ویرایش شده در توسط sanaz282
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۸

مهرسا:

با آرشا اومدیم خونه (چایی نخورده پسر خالهنشو )چــــــشم.ماشین رو پارک کردم رفتم تو+ســــــــلام کسی هست.؟؟فاطمه خانم:سلام دخترم مامان بابات هنوز نیومدن خوبی؟؟+بـــــه فاطمه جون چه عجب اومدی نوه تون به دنیا اومد ؟؟-آره عزیزم اسمش هم گذاشتیم عسل .+خوب خداروشکر به سلامتی .رفتم تو اتاق که صدای در اومد فکر کنم مامان بابا باشن .لباسمو با یه تیشرت مشکی و شلوار سفید عوض،کردم دست و صورتمو شستم رفتم پایین .بابا:به به چه عجب ماشمارو زیارت کردیم ..+زیارتت قبول پدر.شما این قدر رفتید تو بحر کار کع منو یادتون رفته .مامان:آره خودمم خسته شدم دیگه میخوام بفروشم بوتیک رو.+خدارو شکر .گفتم خسته میشی ولی کو گوش شنوا.بابا:امروز سامان رو دیدم برای فردا شب مهمونی گرفته مارم دعوت کرده.+به چه مناسبت؟؟بابا:پسرش از لندن اومده درسش تموم شده ...وای خدا چی میشد مابریم ببینیم خونه آرشا ایناست.(احمق آرشا اینا که خونه رو به روییتون میشینن.)چرا مثل رمانای دیگه نیست ..😠😠😠من شانس داشتم که اسمم کلثوم بود ..شب بخیر گفتم رفتم تو اتاقم به مهی(مهیار)اس دادم کجایی؟؟داد:خونه+نمیای این جا؟؟-نه فردا .+فردا میای دم دانشگاه بریم لباس بخریم شب میخوایم بریم مهمونی.؟؟-باش ساعت چند؟؟+۲:۳۰-باش شب بخیر ....با صدای آلارم از خواب بیدار شدم وای نیم ساعت مونده به هشت بدبخت شدم زوددست و صورتمو شستم یه مانتو یشمی با مقنعه وشلوار مشکی کوله مو بردلشتم وسایلمو خالی کردم تو رفتم پایین +سلام فاطمه جون من دارم میرم خدافظ .-مواظب خودت باش.کتونی یشمی هامو پوشیدم .امروز ماشین نمیبردم رفتم تو کوچه که در آرشا اینا بازشدو آرشا اومد بیرون تند تند قدم برمی داشتم که،از پشت بوق زد به راهم ادامه دادم که گفت:مهرسا خانم اگه دانشگاه میرید برسونمتون که منم میرم دانشگاه .برگشتم و سوار شدم وگفتم:سلام دیگه اصرار کردید،نتونستم دست در به سینتون بزنم .یه نگاه کرد و سلام داد،با سرعت میروند .ماشین رو پارک کرد و پیاده شدیم انگار مسابقه گذاشتیم دوتایی با سرعت دویدیم .پشت در کلاس واستادیم نفس نفس میزدیم که درو با،کردم همه نگاها کشیده شد سمت ما .زیر لب گفتم :ی جفت آبرو نداشتم تو دانشگاه که اونم به الحمدا...پرید .استاد:الان چع وقت اومدنه۱۰دقیقه از ورود،من گذشته این دفعه که جلسه تقسیم بندی بین گروه هاست نادیده میگیرم بشینید.من پیش اکیپ خودمون نشستم اونم پیش دوستاش .استاد،برای ساخت ماکت ترم آخری هارو بااولی هارو گروه کرد همه به گروه های دونفر تقسیم شدن منم افتادم با کــــــــــــــــــــــــــی...ذوق زده نشیدوقتی داشتن شانس تقصیم میکردن من،پستونک بازی میکردم.با رضا خز ترین دانشگاه که شبیه دختراس .زیر لب گفتم :خدایا چه گناهی به درگاهت کردم که،هرچی خزه میندازی،تو دامن،من،منو بی عفت نکنه .رفتم پیش استاد،وگفتم:استاد خواهش میکنم منو باهرکی،میخواید گروه کنید به جز این استادتروخدا اصلا من میخوام تنها باشم بابام و داییم عمران خوندن .استاد :باشه ولی،باید از همه سر تر باشه .+باشه استاد ممنون .استاد،:راستی اسم پدرت چیه:؟؟+مهران امیدوار.-به به مهران چه دختری داره منو بابات مثل دوتابرادر  بودیم بعد مرگ پدر مادرش دیگه ندیدمش میشه شمارشو بهم بدی؟؟؟+بله حتما یادداشت کنید۰۹۱۲........کلاس تموم شد با بچه ها رفتیم سلف خیالم از بابت ماکت راحت شد .بهار:مهرسا حالا به رضا میخوای چی کار کنی؟؟+هیچی به استاد،گفتم تنهادرست میکنم.#مهرسا .برگشتم پشتمو نگاه،کردم دیدم رضاست آدم،نگاش،میکنه باید کفاره بده.+بفرمایید؟؟-میشه شمارتو بهم بدی،گ؟؟+دلیل نمیبینم .-برای،ساخت ماکت.+نه ماکترو تنها درست میکنم.-برای،چی؟+اونش به خودم مربوطه .-به منم،مربوطه من هم،گروهیتم .+بودی حالا هم بفرما وقت گران بهامو نگیر .بدون حرف رفت .بعد کلاس دوم داشتم با بچه ها میرفتیم بیرون دانشگاه که یکی از پشت صدام کرد .خدایامن امروز حوصله ندارم اینا هم هی صدا میکنن اگه،پاچشونو گرفتم به من ربطی نداره.+بچه هاشما برید من خودم میام خدافظ.+بفرمایید؟؟-ماکت رو چی کار میکنی؟؟+هیچی درست میکنم دیگه.-با رضا بهش اعتماد نکن .+نه بااون تنها با مهیار.-آها باش .گوشیم زنگ خورد مهیار بود +جانم .-کجایی بیا دیگه .+باشه اومدم.قطع کردم .+من باید برم خدافظ .-خدافظ.سوار شدم لپ مهی رو بوسیدم وگفتم :سلام به آق مهی چه خبر ؟؟-سلام هیچی این پسره آرشا نبود؟؟؟+چرا بابا امروز استاد برای ساخت ماکت ترم اولی هارو با ترم آخریا گروه کرد منم با یه پسره خز دانشگاه افتادم به استاد گفتم داییم و بابام عمران دارن قبول کرد تنها درست کنم کمکم میکنی؟؟-آره عزیزم چرا که نه.+مهیار تو کسی رو دوست داری منظورم دوست دختر؟؟-بهت اعتماد،کنم؟؟؟+آره .-باش به نازنین دختر یکی از سهام دارای شرکت.لپشو بوسیدم و گفتم :مهیاری منفداتشم که عاشق شدی.خندید و گفت :توچی ؟؟؟+من بعداون امیر احمق سراغ کسی نرفتم و نمیرم ....--مهرسا جان ببین این خوبه دیگه خسته شدم به خدا .+مهیار این خوبه نه .؟؟یه لباس زرشکی تا مچ پام ساده و در عین حال شیک .خیلی خوشگل بود .یه کفش زرشکی ۱۰سانتی جلو باز گرفتم با یه مانتو و شال مشکی .+مهیار بیا تو هم لباستو بامن ست کن -باشه.یه کت زرشکی کتون با شلوار زرشکی کتون با بلیز و کروات مشکی و کالج مشکی .با خستگی رفتیم خونه .ساعت پنج بود ۸قرار بود،بریم .افتادم رو تخت و خوابیدم .-مهرسا پاشو ساعت ۷پاشو دیگه.+خوب .رفام یه دوش سریع گرفتم موهامو خشک،کردم .سریع یکم فرشون کردم اول یکم کرم پودر زدم بعد خط چشم ریمل رژ گونه زرشکی با رژ پررنگ زرشکی یکمم سایه مشکی زدم .محشر،شدم.لباسمو پوشیدم کفشامم پام کردم موهامو یه وری رو صررتم ریختم گردن بند،و گوشواره انداختم با ادکلن دوش گرفتم مانتو و شالم رو سر کردم .کیف مشکی برداشتم رفتم پایین ۵دقیقه به هشت بود چقدر سریع آماده شدم .مهیار از پله ها اومد،پایین عجب تیکه ای شده توله.+به به امشب باید مواظبت باشم کسی ندزدتت.عالی شدی مهیاری .-به به امشب باید مواظبت باشم چشمای هرز زیاده .مامان و باباهم اومدن اوناهم ست کرده بودن مشکی سفید .منو مهیار با لکسوس مهیار مامان و باباهم،باهم.یه ویلای نسبتا بزرگ بود رفتیم تو چقدر مهمون .با خانوادش سلام و احوال پرسی کردیم و تبریک گفتیم .رفتیم پیش پسره که نمیدونم اسمش چیه وای نازی چه خوشگله چقدرم مظلومه .+سلام آقای ؟؟پسره :سلام سپهر هستم .+خیلی خوش اومدین به وطنتون .سپهر ممنون .مهیارهم باهاش آشناشد رفتم مانتو و شالمو در بیارم .از اتاق اومدم بیرون رفتم پیش مهیارکه پیش سپهر نشسته بود .آهنگ گذاشتن که مهیار گفت :مهرسا پاشو بریم برقصیم .رفتیم وسط .یکم رقصیدیم،که تشنم شد رفتم آب بخورم که یه صدایی شنیدم (مدیونید فکر کنید من فضولم فقط،کنجکاوم.) ـ دیدی دختره رو اسمش مهرساس همونی که با یه پسره ست کرده بودن  ـمامان جان اون شوهر داره . ـ خنگ عموش بود دختره ۲۰سالشه ماشالاه چقدرم خوشگله باباش شرکت داره راستی باباش آقای مهران امیدواره دیگه تک بچس چند ساله میشناسمشون .خیلی خوبن...پس سپهر و مامانش بودن،در مورد من حرف میزدن.یه صدای دخترونه:مامان من برم پیشش باهاش حرف بزنم ببینم چه جوریه.ـآره برو.مهیار رو پیدا نکردم رفتم یه گوشه نشستم .سلام .سرمو بلند،کردم دیدم یه دختره فکر کنم آبجی سپهره .+سلام عزیزم .-ـ خوبی مهرسا جون.+ببخشید من نمیشناسمت میشه معرفیکنی(مث خر،داشتم دروغ میگفتم.)-من سودا هستم آبجی سپهر خوش اومدی.+مرسی ممنون خوشبختم دستمو گرفتم سمتش.-منم همین طور.چرا تنها نشستی ؟؟+این جا کسی رو نمیشناسم مهیارم نمیدونم کجاست مامان و بابامم که پیش بزرگ ترها نشستن .-آها خیلی دوست داشتم زود تر باهات آشنا شم .لبخند زدمو گفتم :نظر لطفته .-از خودت بگو .+خوب من مهرسا امیدوارم۲۰سالمه عمران میخونم تک بچه ام دیگه چی بگم .خندیدو گفت :از آشناییت خیلی خوشحالم فکر نمیکردم این جوری باشی.+فکر میکردی،چه جوری باشم؟؟-تخس مغرور .خندیدمو گفتم :نه بابا.میتونم شمارتوداشته باشم راستی تو چند،سالته .؟؟-یادداشت کن۰۹۱۹.....منم دانشجو ترم دوام رشته حساب داری.+آها موفق باشی من میسمیندازم شمارمو داشته باشی.-باشه برم پیش مهمونا میام پیشت .حس کنجکاویم ۱۰۰برابر شد دنبالش رفتم .رفت تو آشپزخونه وگفت:مامان یه دختریه که هم تا نداره از جلو زیباییش هزار برابره صداشم عالیه خیلی دختر خوبیه .ـ ماشالاه ماشالاه.سپهر:خوب حالا بیاید بریم بیرون فردا حرف میزنیم .بدو بدو رفتم نشستم همون جا 

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۹

مهمونا رو برای شام دعوت کردن غذاشون از همه نوع بود ولی بوهای مختلف ادکلن ها حالمو بهم میزد فقط یه تیکه لازانیا برداشتم...ساعت ۲بود که مهمونی تموم شد و عزم رفتن کردیم مهیار که از خستگی داشت میمرد(خدانکنه،زبونت لال شه الهی).رفتیم جلو در تا خدافظی کنیم .بابا:سامان جان مادیگه رفع زحمت میکنیم.سامان:این چه حرفیه مهران جان شما رحمتید.تازه پیداتون کردم ولتون نمیکنم .بابا مامان از سامان و زنش و سپهر و سودا خدافظی کردن و رفتن مهیارم خدافظی کرد رفتم جلو تر باهاشون دست دادم و گفتم:خیلی شب خوبی بود خدافظ. همشون لبخند زدن و خدافظی کردن.رفتیم سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه .بابا مامان که زود،تر از ما رسیده بودن فکر کنم بیهوش شدن .مهیارم رفت تو اتاقش.اصلا خسته نبودم خوابمم نمیومد .رفتم بالا تو اتاقم یه دوش گرفتم یه تاپ قرمز با شلوارک قرمز پوشیدم موهامم خشک کردم .رفتم پایین یه لحظه از سکوت خونه ترسیدم ولی اهمیت ندادم.رفتم آشپزخونه یه قهوه درست کردم با کیک چون شام زیاد نخوردم گشنم بود بردم  تو اتاقم خوردم.گوشیمو برداشتم رفتم تو اینستا پست های جدید خودمو مهیار رو گذاشتم تو اینستا   .یکیش منو مهیار پشتمونو کردیم به هم من با مانتو نارنجی و شلوار و شال قهوه ای .مهیارم شلوار قهوه ای با تیشرت نارنجی . .یکی دیگش عینکامونو گذاشتیم رو سرمون و میخندیم من با مانتو مشکی و شال و شلوار سفیدمهیار با شلوار سفید و تیشرت مشکی .یکیش تو خونه رو پله ها واستاده بودیم اون پایین منم یکم بالا واستاده بودم من با یه تیشرت سورمه ای که روی سینش عکس برج ایفل داشت با شلوار قد نود مشکی موهامم دورم ریخته بودم ومهیار با تیشرت سورمه ای و شلوار مشکی.یکیش منو مهیار پشتمونو کرده بودیم طرف دوربین و سرهامونو برگشتونده بودیم سمت دوربین  تو آب واستاده بودیم دستامون رو بازکرده بودیم باهم قلب درست کرده بودیم که من یه تونیک یکم بالا تر از زانو به رنگ کرمی با شلوار آدیداس قهوه ای .مهیارم همین طور.یکی دیگش تو شهر بازی بود که من با مانتو قرمز و شلوار وشال مشکی وکتونی قرمز ومهیار با تیشرت قرمز شلوار مشکی کتونی قرمز.یکی دیگه من مانتو کالباسی با شلوارو شال سفید مهیار تیشرت کالباسی با شلوار سفید.یکی دیگش که امروز داشتیم میرفتیم مهمونی که من ماکسی زرشکی و مهیار کت و شلوار زرشکی رو گذاشتم .رفتم تو تل دیدم بهار و یاسمن و عسل آنن یکم باهاشون چتیدم که خوابم گرفتم خزیدم زیر پتوخدارو شکر ظهر کلاس داشتم باید به فکر ماکت هم باشم ....

######.

آرشا:

رو تخت دراز کشیدم و رفتم تو اینستا.من به خودم قول داده بودم که بعد مهیا نه با دختری حرف بزنم نه جایی برم ولی مهرسا چشماش آدمو جادو میکنه نه من از همه دخترا متنفرم دخترامثل همن. این قدر گشتم تا مهرسا روپیداکردم چه عکسایی گذاشته ناکس همشم خودشو مهیارن .صورتشو زوم کردم چه مظلومه چهرش به دل آدم میشینه. ... .خودمم چند تا پست گذاشتم .گوشی رو خاموش کردم خوابیدم.........آرام :آرشا بیدار شو آرشا.+ای مرگ آرشا هناق اگه گذاشتی دو دقیقه بکپم تا دیروز دخترت امروزم خودت بابا بسه منم آدمم اصلا با اجازه کی وارد اتاق یه پسر شدی ها شاید لخت بودم یا دوست دخترم پیشم بود.-ـخبه خبه تو اگه عرضه ها داشتی که الان دومین بچت بغلت بود کم قپی بیا جان آرام حالاهم پاشو دارن میان خاستگاریت.+نشستم رو تخت و با تعجب گفتم :خاستگاری من؟؟؟؟-آره+برو بهشون بگو قصد ادامه تحصیل دارم علاف نباشن .آرام خندید و گفت:شوخیدم پاشو ساعت چهاره مگه کلاس نداشتی امروز.؟؟+دوباره درازکشیدم رو تخت و گفتم بی خیال حسش نی.-عین این پسر لاتا حرف نزن خوشم نمیاد +خا-نگو خا خوشم نمیاد.+آرام مرگ من چی کار داری اگه کار نداری برو بزار به زندگیم برسم .ــ هههه لوس پاشو عروسی دعوتیم +‌باز عروسی کی؟؟؟-امید...امممممم چی بود یادم نمیاد.+امیدوار.؟؟-نه بابا امید قره گوزلو فکر کنم این بود دوست باباس دخترش رو شوهر داد امشب عروسیشه.+میشه من نیام؟؟؟-نه عمرا بیا خوشگل کن.+مثلا من پسرم باید عین دخترا طابع خونوادم باشم اَه.-واسه من اَه اَه نکن پاشو لنگاتو جم کن ساعت ۸میریم +خوب دیه.بلندشدم رو تخت نشستم لب تابم رو گذاشتم جلوم آهنگ شادمهر عقیلی به نام غرور رو گذاشتم یکم گوش دادم خاموش کردم رفتم پایین مامان و آرام نشسته بودن باهم حرف میزدن +سلام .مامان':سلام پسرم برو غذا بخورلاغر شدی فدات شم.آرام دلخور گفت:‌مامان این شیشتای منه میگی لاغر یعنی چی.مامان:وا آرام چرا حسودی میکنی؟؟؟-حسودی نکردم .+آره مامان حسودی نکرده  ولش کن آره نازی.ابرو هامو انداختم بالا و گفتم :شوهرت کجاست ؟؟؟-فدای شرهرم شم عین جناب عالی نیست که بخور وبخواب عرضه کاری هم نداره .میره سر کار پول در بیاره گشنه نمیونیم مثلا تو نیستیم که کاری نکنیم هرماه حقوق دریافت کنیم.بی خیالش شدم رفتم تو آشپزخونه ته چین مرغ داشتیم برای خودم کشیدم با سالاد و نوشابه خوردم .ساعت ۶بود،که رفتم حموم حسایی خودمو سابیدم (عین دخترا😂😂).از حموم در اومدم موهامو خشک کردم یه کت و شلوار خوش دوخت توسی روشن که کیپ تنم بود و اندامم رو به خوبی نشون میداد با بلوز سفید پاپیون مشکی هم زدم کالج هامم پوشیدم و ادکلن سرد،و تلخموهم زدم کیف پولم با گوشی مو برداشتم موهامم یه وری زدم ساعت رولکس رو هم انداختم  .ماشالاه چشم دخترا کور چه جیگری شدم (خوشیفته هم خودتونید)😂رفتم پایین همه آماده بودن تا مامان منو دید رفت اسفند دود کرد و رهامیگفت:دایی شوهر من میشی؟؟+خانم برو کنار تا به قاسم آقا نگفتم بیاد،پدرتو در بیاره من خودم شوور دارم .همه خندیدیم و رفتیم بیرون .باباو مامان باهم .منو رها و ارام باهم سیاوش قرار بود ازاون ور بیاد،.عروسی توی تالار بود .ماشینای مدل بالا بود همشون .خلاصه پیاده شدیمو و رفتیم تو .مجلسشون مختلط بود خوبه زن ندارم وگرنه با چادر میاوردمش (نه دیگه اونقدرم خشت نیستم نمیذاشتم لباساشو عوض کنه.)سلام و احوال پرسی و مبارک گفتیم نشستیم رو یه میز ۶نفره که آق سیاوشم رسید عجب تیپی زده بود ...

مهرسا:

مامان:مهرسا بلند،شو امشب قراره بریم عروسیا حواست هست؟؟؟؟وای بدبخت شدم لباس ندارم .+مامان من لباس چی بپوشم ؟؟-خوشم میاد،فقط از دخترونگی فقط این رو یاد گرفتی یه چی بپوش دیگه.مامان رفت بیرون باز خوابیدم نمیدونم چقدر خوابیده بودم که در با صدای بدی باز شد و مامان جیغ بفش کشید که دوتا سکته رو پشت سرهم زدم ـ:مگه بهت نگفتم بلند،شو ؟؟؟+چراچرا غلط کردم سریع دویدم طرف حموم و حسابی خودمو شستم ساعت ۶در اومدم حوله تن پوش پوشیدم و رفتم تو اشپزخونه.+سلام فاطمه جون.-سلام عزیزم بیا غذا بخور.غذا که ماهی شکم پر داشتیم خوردم و رفتم بالا .در کمد رو باز کردم وای چی بپوشم همه لباسا رو جلوم میگرفتم تو آینه نگاه میکردم یه دفعه چشمم خورد به یه ماکسی بلند تا مچ پام که آشتیناش تور بود و ساده ودر عین حال شیک مشکی رو انتخاب کردم که یه چاک بلند تا رو زانو داشت .با کفش پاشنه ۱۰سانتی مشکی با مانتوطلایی خوشجل انتخاب کردم با شال مشکی و کیف مشکی .نشستم جلو میز توالت اول کرم پودر زدم بعد خط چشم نسبتا کلفت با ریمل و سایه .سایه روشن مشکی طلایی رژ گونه طلایی با رژ طلایی که خیلی قشنگ بود .لباسمو پوشیدم ساعت انداختم و ادکلن شیرینمو زدم  و گوشیمو برداشتم رفتم پایین همه حاظر و آماده چندتا عکس با مهیارگرفتیم و رفتیم به طرف تالار+مهیار عروسیه کیه ؟؟؟-فکر کنمدختر امید قره قوزلو دوست بابات .+آها.....

ویرایش شده در توسط sanaz282
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۰

مهرسا:

با مهیار از،ماشین پیاده شدیم اوچ همه با ماشینای مدل بالا.بابا مامان جلو منو مهیار پشتشون راه افتادیم مهمونی مختلط بود .داخل سالن شدیم نگاها برگشت سمت ما فکر کردم لختم این جوری نگاه میکنن .سلام و احوال پرسی با خانواده قره گوزلو کردیم و رو یه میز چهار نفره نشستیم .مانتو و شالمو برداشتم موهام یکم خراب شده بود بلند،شدم و گفتم :من برم دست شویی بر میگردم .مامان :باشه برو .رفتم سمتی که دست شویی بود داخل شدم و تو آینه به خودم نگاه کردم هیچ تغییری نکرده بودم موهامم درست کردم اومدم بیرون .چشمم خورد به رها که با یه دختره دیگه داشتن بازی میکردن رفتم پیشش+سلام رهایی.برگشت تا منو دید دوید بغلم و لپمو بوس کرد وگفت:مرسا جون دلم بلات تنگ شده بود چرا نیومدی پیشم؟؟+منم دلم براتتنگ شده بود با کی اومدی؟؟-مامان و بابام و بابامحمد و مامان سعیده و دایی آرشا.+آها بیا بریم پیششون.اسم آرشا که اومد قلبم یهو لرزید.رها دستمو گرفت و رفتیم سر میزشون .+سلام .با صدای من همه به من نگاه کردن که رها گفت:مامان این مرسا جونه کهبهتون گفم ببینید چه قدخوشجله.مامان رها بلند شد و گفت: سلام عزیزم من آرامم مامان رها .دستشو دراز،کرد و باهاش دست دادم و گفتم:از آشنایی باهاتون خیلی خوشحالم منم مهرسام همسایه روبه روییتون.سعیده(مامان آرشا):بیا دخترم بیا بشین اینجا .نشستم و آقا محمد(بابای آرشا):همسایه روبه روییمون ؟؟؟تاحالا ندیدمتون.+آره مامان و بابام شاغلن صبح میرن شب میان به خاطر اون .آقامحمد:بریم بهخانواده یه سلامی کنیم آشنا شیم میتونی راهنمایی مون کنی ؟؟+بله البته بفرمایید.همه بلند شدن و رفتیم سر میزمون و گفتم :مامان و بابا خانواده آقای مهرابی و خانواده آقای مهرابی اینم مامان و بابام .باهم دست دادن و آشنا شدن اونا نشستن رو میز ما وماجوون هاهم رو میز اونا .سمت راست من مهیارو سمت چپم.....؟؟؟؟؟کی؟؟؟رها😂.یکم باهم حرف زدیم که با آرام صمیمی شدم خیلی خوب بود.آهنگ گذاشتن که مهیارگفت :مهرسا بریم برقصیم؟؟+بریم.دستمو گرفت و رفتیم پیست رقص.تا ما رسیدیم آهنگ آروم برای رقص تانگو که منو مهی این قدر رقصیدیم که حرفه ای شدیم .

 

آرشا:

از دور رها و مهرسا رو دیدم که باهم میومدن ولی زیاد،جلب توجه نکردم که با سلام مهرسا سرمون رو چرخوندیم طرفش و آرام بلند،شد و باهاش حرف زد،چیزی نمیشنیدم زود،به خودم اومدم و اخم کردم.رفتیم سر میزشون و آشنا شدیم من،که مامانش رو میشناختم .بعد آشنایی جوونا،اومدن رو میز ما .آرام و مهرسا زود،باهم صمیمی شدن و شمارشونم به هم دادن یادم باشه شماره مهرسا رواز گوشی آرام کش برم.آهنگ گذاشتن که مهیار به مهرسا گفت بریم برقصیم تا رفتن برقصن آهنگ برای رقص تانگو گذاشتن خوبه حالا به هم محرمن که آرام پرسید:مهیار نامزدشه؟؟+نابابا عموشه.-چقدرباهم صمیمی ان تازه اسم همو هم صدا میکنن.سیاوش :آرام عزیزم غصه نخور بیا بغل خودم آرام رفت بغل سیاوش که رها گفت:بابا مامان دیگه بزرگ شده منو باید بگیری بغلت +دایی فدات شه بیا بغل دایی .اومد بغلم نشست.که اعلام کردن وقت غذاست.مهیارومهرساهم اومدن .غذاشون سلف سرویس بود.چند تیکه سوسیس برداشتم با یه تیکه لازانیا و سالاد،اولویه و سالاد،فصل.....ساعت ۲بود که عروسی تموم شد و همراه مهرسا اینا برگشتیم خونه.برای آخر هفته دعوتمون کردن خونشون.رفتم تو اتاقم لباسمو عوض کردم و رو تخت افتادم از خستگی زود،بیهوش شدم.....

 

مهرسا:

رفتم اتاقم یه دوش گرفتم و موهامو خشک کردم و یه تاپ و شلوارک چسبون خیلی خوشگل مشکی پوشیدم که همخونی خوبی با پوست سفیدم و تاپ و شلوارک داشت.موهامم شونه کردم و از بالا بستم .تازگی ها نمیدونم چرا شبا خوابم نمیبره یکمم دلم شور میزنه.یه رژ قهوه ایه مات زدم .رفتم تو تراس یه نفس عمیق کشیدم که قلبم درد گرفت .آخخخخخخ خدایا چرا این جوری شدم یکم نشستم خوب شد اومدم تو گوشیمو برداشتم میخواستم بزنم شارژ که یه دفعه یه چیزی مثل بمب ترکید و من داد زدم و خونه شروع به لرزیدن کرد دست و پامو گم کردم دویدم سمت پله ها رفتم پایین و داد،زدم مامان بابا مهیار.که یه دفعه اوناهم با سرعت اومدنپایین این حرکات بیشتر از۱۰ ثانیه طول نکشید.و رفتم،تو کوچه همه همسایه ها و آرشا اینا ریختن بیرون.مهیا با یه تیشرت یشمی که فکر کنم حول حولکی  پوشیده بود،چون برعکس بود و شلوار آدیداس سفید.همه با تاپ و شلوارک بودن .آرشا که یه تیشرت سفید که بازم برعکس بود پوشیده بود،با شلوار مشکی .آرام اینا هم اینجا بودن که اومد سمت منو و گفت:ببین با چه وضعیت اومدیم بیرون دارم سکته میکنم.+من بیدار بودم هنو نخوابیده بودم رها هم که همش گریه میکرد.سرو وضع من،ازهمه بهتر بود مهیار و آرشا ماشیناشونو آوردن بیرون و باباومهیار جلو نشستن منو و مامان پشت نشستیم .شوهر آرام و آرشاو باباش و مامانش نشستن تو ماشین که،آرام اومد پیش ما و رها موند پیش باباش.خدارو شکر که شیشه های ماشین دودی بود وگرنه باید لباس میرفتیم برمی داشتیم. تو خیابونا پرسه میزدیم همه ریخته بودن بیرون.خوبه،گوشیم دستم بود عسل بهار و یاسمن زنگ زدن .این قدر خوابم میومد،که سرمو گذاشتم رو شونه آرام و خوابیدم .....وقتی بیدارشدن ساعت ۱۰بود وا من چرا رو تختمم مگه دیشب زلزله نیومدو رفتیم بیرون .بلند شدم لباسامو با یه تیشرت سفید و شلوار آدیداس مشکی عوض کردم موهامم شونه کردم مسواک زدم،صورتمم شستم رفتم پایین .مامان و بابا و مهیار سر میز نشسته بودن و صبحونه میخوردن.+سلام صبح بخیر.مامان:صبح توام بخیر بیا صبحونه بخور.بابا:صبحت بخیردخترم.مهیار:صبح بخیر خانم خوش خواب.+از زلزله دیگه خبری نشدمن کی رفتم اتاقم؟؟؟مهیار:این قدر بیدارت کردم گفتی بزار یه کوچولو بخوابم آخر خودم بردمت.کمرم داره میشکنه یکم لاغر کن خودتو واه واه.+برو بابا.-زن بابا.+طلاقش دادیم رفت بابا.-بشین صبحونتوبخیر کم حرف بزن.+بابا نرفتی شرکت؟؟؟-نه امروز،رو تعطیل کردم بیچاره مردم تا صبح نخوابیدن.+آها.بعد صبحونه رفتم تو اتاقم به بچه ها زنگ زدم و یکم جزوم رو مرور کردم رفتم پایین.+بابا بابا.بابا:جانم؟؟+باید ماکت درست کنیم راستی استاد معظمی بهتون زنگ زد؟؟-آره برای آخر هفته دعوتشون کردم با آقا محمدینا.مرتضی در مورد ماکت گفت .گفت چرا میخوای،تنها درست کنی .من بهت کمک میکنم راستی سامانینارو هم دعوت کردم.+باش کی شروع کنیم .؟؟؟-چی میخوای درست کنی ؟؟؟+استاد چند جارو معرفی کرده ببینم چی میشه.مهیار:منم بهت کمک میکنم ماکت سازیم عالیه.+باوش...لباسموبامانتو قهوه ای و مقنعه و شلوار مشکی عوض کردم کتونی قهوه ای هامو پوشیدم و کولمو برداشتم و وسایلمو گذاشتم توش موهامو فرق کج ریختم یه خط چشم و ریمل و رژ زدم  رفتم پایین .ساعت ۱۲بود ناهار قیمه داشتیم نشستم خوردم.رفتم تو حال و گفتم:بابا سوییچ پورشه رو میدی از ماشین خودم خسته شدم .-میخوای بفروشم پولشو بدم بهت از پورشه استفاده کنی حیفه سه تا ماشین بمونه خاک بخوره.؟؟؟+لپشو بوس کردم و گفتم :دمت چیز .خدافظ .مامان:مواظب خودت باش مهرسا .+چـــــــــــــــــشـــم.سوارشدم و گازیدم به طرف دانشگاه هنو نیم ساعت مونده به کلاس ماشین رو زیر درخت پارک کردم تا توش گرم نشه.رفتم پیش بچه ها .+سلام به رفقا حال شما؟؟؟یاسمن:خوبیم تو چطوری میبینم که بارخش پدر اومدی؟؟؟+نه دیگه ایم رخش مالمه منه ۲۰۷ رو قرار بفروشیم.بهار:خوبه داشتن پدر پولدار و تک بچه بودن اینه دیگه .عسل پشت چشمی نازک کرد و گفت:آدم پول رومیخواد چی کار وقتی هم زبون توخونه نداشته باشه.+رو به عسل:با این که به تو ربطی نداره ولی باید به اطلاعت برسونم که بوتیک رو فروختیم ازاین به بعد مامانم پیش من میمونه .و رو مو بر گشتوندم و رفتم سمت کلاس که بهار پشتم اومد و گفت:مهرسا ولش کن آدم نیستن خودشون ندارن حسودی میکنن+بیخیال ناراحت نشدم.برامم مهم نیست هرچی میخوان بزار بگن .یکی از بچه های کلاس که اسمش شادی بود اومد سمتمو و گفت:مهرسامیتونم باهات حرف بزنم .؟؟؟+البته بگو.-تنها..نگاهی به بهار کردم و گفتم:بهار جون تو برو پیش بچه ها تا من بیام.بهار رفت و شادی گفت:بیا این جا بشینیم.+خوب بگو.-ببین وقتی بهت گفتم جواب با خودته بعد این موضوع بامن قهر نکنی ..+بگو حالا؟؟-ببین از طرف داداشم اومدم شهاب.شستم خبردارشدبرای خاستگاری اومده چند بار شهاب خودش گفته بود ولی گفتم باید فکر کنم که اصلا نه فکر کردم حتی یادمم رفته بود...-اومدم ازت خاستگاری کنم برای شهاب جوابت چیه خودش گفت چند باری به خودت گفته ولی جوابی،نشنیده.+ببین منو شهاب دونفریم از دنیای متفاوت نمیدونم چه جوری بگم بهت ببخشیدا ولی شما مذهبی وخشک هستید،و اعتقادات خودتون رو دارید ولی من این جوری بزرگ نشدم پوششم اصلا برام مهم نیست درحالی که شما همه جا چادر میپوشید.ما خیلی با شما فرق داریم نه در مورد مسایل مالی بلکه درباره دین و اعتقادات واقعا شرمنده ام ولی من نمیتونم این جوری زندگی کنم.منی که از بچگی اینجوری بزرگ شدم نمیتونم چند روزه خودمو عوض کنم .-دشمنت شرمنده باشهمن بهش میگم کاری نداری؟؟؟+نه عزیزم بازم معذرت میخوام .شادی رفت و منم رفتم سرکلاس.استاد اومد و گفت باید تا یه ماه دیگه ماکت هامونو اراـٔه بدیم .... بعد کلاس با بچه ها رفتیم سلف چون خیلی گرم بود من بستنی سفارش دادم ....رفتیم بیرون دیگه کلاس نداشتیم داشتیم میرفتیم سمت ماشینم که شادی با شهاب حرف زنان میومدن بیرون و اخمای شهاب تو هم بود،فکر کنم داشت میگفت.به بچه ها گفتم میاید بریم خرید اوناهم قبول کردن .رفتم مرکز خرید همیشگی .رفتیم تو یه بوتیک یه تونیک آبی که تا کمر تنگ بودو تا زانو گشاد میشد و آستین سه ربع بود رو خریدم با یه ساپورت نسبتا کلف و یه صندل های آبی .رفتم خونه که مامان بابا رفتع بودن خریدو فاطمه خانم داشت غذا درست میکرد .وسایل رو تو اتاق گذاشتم و لباساموعوض کردمو برگشتم پایین.

 

 

 

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۱

مامان:مهرسا بلند شو یکم کمکمکن مثلا امشب مهمون داریما الوووو صدامو میشنوی هوووووی؟؟؟ای خدا مــهرــســا.+مامان جان بیدارم کم غر غر کن بالا سرم بلندشم چی کار کنم مگه فاطمه خانم نیست؟؟-چرا داره غذا درست میکنه.+من خوابم میاد روز خوش پتو رو کشیدم رو سرم و مامان با عصبانیت درو کوبید و رفت .خواب از سرم پرید بلند،شدم اوچ ساعت ۴ است من چه خرسی شدم.یه دوش گرفتم که ساعت شد۶.چقدر زود میگذره.موهامو خشک کردم لباسامو که اونروز خریدم رو پوشیدم موهامو از بالا محکم بستم یه خط چشم با رژ زدم ادکلن هم زدم ساعتم بستم صندلامم پوشیدم یه شال آبی رنگ لباسم انداختم رو سرم.رفتم پایین به به خونه از تمیزی برق میزنه..چه بوهای خوبی میاد رفتم آشپزخونه که مامان و فاطمه خانم رو دیدم که مشغول میوه شستن و سالاد درست کردن و غذا درست کردن بودن .+سلام .مامان:سلام و زهرمار یه بلند نشی بگی ببینم مامانم مرده یانه منر فاطمه خانم خسته شدیم از بس کار کردیم .فاطمه خانم:سلام دخترم بیا غذا بخور.مامان:فااطمه خانم شمامهرسا رو لوس میکنید.فردا شوهر کنه کی میخواد براش کارکنه؟؟فاطمه:خانم جان اون موقع شوهرش میزنه سرش کار میکنه بزا به جوونیش برسه ماکه جوونی نکردیم شاید مهرسا بکنه..+وا مگه عهد شاه وزوزست که زنو بزنن.یعنی چی میزنن.مامان و فاطمه خندیدن و منم غذا مو برداشتم رفتم تو غذا خوری سالن نشستم خوردم ..ساعت نزدیک ۸بود که خانواده  سهیلی  و قره گوزلو(چه فامیلی باحالی دارن😂😂) اومدن.بعدم خانواده آرشا اینا با آرامینا..بعدش استاد معظمی .رفتیم جلودر و خوش آمدگفتیم و دعوت به نشستن کردیم.مردا با هم حرف میزدن آرشا سیاوش(شوهر آرام) سپهر(پسر  سامان سهیلی و مهیار و رادمان (پسر امید قره گوزلو)سینا (شوهر ریحانه)باهم حرف میزدن.منو سودا (آبجی سپهر)ریحانه(آبجی رادمان)و سوگند،(دختر استاد) که خیلی خوب بود،وآرام باهم حرف میزدیم رها هم با تبلت شخصیش بازی میکرد من اندازه این بودم هواپیما میدم دست تکون میدادم و داد میزدم هواپیما بیا منم ببر.😂😂.که آقا امید بلند گفت:بچه ها کاراتونو راست و ریست کنید ۴شنبه بریم شمال نظرتون چیه؟؟؟بابا:بریم ویلای ما بزرگه و اتاق بهاندازه داره.همه موافقت کردیم و قرار شد ۴شنبه ساعت ۷صبح راه بیوفتیم.فاطمه خانم چایی آورد که بلند شدم و سینی رو با لبخندازش گرفتم،و اول به بزرگ تر ها بعد،پسرا و آخر دخترا تعارف کردم .همه که چایی هاشونو خوردن فنجون هارو جمع کردم و بردم تو آشپزخونه با میوه،به سالن برگشتم و به همه تعارف کردم. با کمک مامان و فاطمه خانم میز رو به نحو احسنت میز رو چیدیم و مامان صداشون کرد برای شام.لازانیا جوجه کباب.سالادالویه.قرمه سبزی.ماهی شکم پرانواع غذا ها بود .. بعد غذا به کمک،فاطمه خانم ظرف هارو تو ماشین ظرف شویی گذاشتیم و آشپزخونه رو مرتب کردیم و برگشتیم تو سالن .رها رفته بود تو اتاقم رفتم ببینم چی کار میکنه صداش در نمیاد،.دیدم نشسته پشت میز توالتم و آرایش میکنه خیلی باحال شده بود ازش عکس گرفتم و به هزار بدبختی صورتشو شستم بدبخت تا خودشو دید زهر ترک شد.با صورت قرمز شده رها رفتیم پایین تا همه مارو دیدن ترکیدن از خنده خودمم میخندیدم .که آرام با نگرانی گفت :چرا صورت رها قرمز شده مهرسا؟؟؟+از خودش بپرس.-رها مامان چی کار کردی؟؟؟رها:مامان من فک کلدم وسایل آلایش مرسا جادوییه این قد خوشجل میشه رفتم تو اتاقش از وسایلش استفادع کلدم.بعد مرسا منو دید و خندید بعط صولتمو محکم شست .باز،همه خندیدن منم بهشون پیوستم که آرام گفت:ببخشید مهرسا جان  وسایلتو خراب کرده شرمنده.+دشمنت شرمنده آراک جون عیبی نداره بچست دیگه دیگه این حرف رو نزن ناراحتمیشم.ساعت ۱بود که همه عزم رفتن کردن جلو در واستادیم اول با خانواده سامانینا خدافظی کردیم که سپهر نگاش متفاوت بود (تو دوبار دیدن به این نتیجه رسیدی؟؟)الان مهمرن داریم نمیتونم جوابتو بدم پس راتو بکش برو تا یه دونه کلفت بارت نکردم.بعد،خانواده قره قوزلو و بعد،استاد معظمی .گفتم :شبتون بخیر استاد.گفت:اینجا دیگه استاد،نیستم عمو مرتضیم.+چشم عمو مرتضی .بعدشون هم آرشا اینا رفع زحمت کردن.(بی ادب).یکم خونه رو مرتب کردیم و رفتیم بخوابیم .مهیار الاغ که سریع جیم شد تو اتاقش مبادا اقا کار کنن.😠😠ساعت ۳بود که لباسمو با تاپ و شلوارک سفید عوض کردم و خزیدم زیر پتو.....باصدای آلارم بیدار شدم ولی من که آلارم نذاشتم گوشی رو از عسلی کنار تخت برداشتم دیدم بهارِ.اتصال رو زدم و گذاشتم دم گوشم که بهار گفت:مهرسا کدوم گوری هستی ؟؟+خوابیده بودم خبر مرگت .-خبر مرگ تو مگه دانشگاه نمیای استاد معظمی گفت دیگه حق نداری بیای سر کلاس..+استاد،معظمی گفت؟؟؟😳😳😳😳ــ نه بابا گفتیم نیومدی گفت عیبی نداره چی کار کردی با اینه بدبخت فکر کنم عاشقت شده خاک تو سرت میخوای این بدبخت رو تیغ بزنی میگن از شمل پولدارا هرکاری برمیادراست میگن واه واه.+میشه دهنتو ببندی؟؟؟-نه.+پس بزر.ـپاشو بیا دانشگده امروز چهار تا کلاس داشتیم که یکیش پِر .تا ۳۰مین دیگه رسیدی اوکی؟؟؟+خا.قطع کردم ساعت ۱۰بود سریع مسواک زدم و صورتمو شستم موهامو شونه کردم مقنعه مشکی با شلوار مشکی با مانتو توسی .کتونی توسی هامو پوشیدم خط چشم و ریمل و رژ زدم کولمه با گوشیم برداشتم رفتم پایین +سلاک من دارم میرم .مامان :بیا صبحونه بخور +دیرم شده.مامان:مواظب خودت باش.+چشم .سوار پورشه مشکی جیگرم شدم و گازیدم سمت دانشگاه .وقتی رسیدم۱۰:۴۵دقیقه بود،یه ربع مونده ا شروع کلاس رفتم پیش بچه ها+سلام .همه باهم :سلام .به عسل که محل نذاشتم دختره افاده ای.رو به یاسمن و بهار گفتم میاید بریم سلف؟؟بهار:الان کلاس شروع میشه بعد کلاس.+باوش.رفتیم تو کلاس که این زنگ با یه استاد جوون به اسم امیر حسین تهرانی کلاس داشتیم لامصب خیلی خوشگله این کلاسمون هم با ترم آخری ها بود.با ورود استاد همه دختراآب دهنشون میریخت برام مهم نبود از این قشنگ تراشم دیده بودم .آرشا با دوستاش دقیقا پشت منو بهار نشسته بودن.بعد کلیحرف زدن استاد و ضعف معده من که هر آن ممکن بود،صداش در بیاد،گذاشت و استاد،گفت:خسته نباشید.وسایلمو جمع کردم.میخواستم از کلاس برم بیرون که استاط،گفت:خانم امیدوار میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم .+درمورده؟؟؟-میفهمید.بعد،۱۰دقیقه واستادن که کل کلاس خالی شد منم داشتم از گشنگی میمردم اینم لال مونی گرفته حالا.+استاد،ببخشید اگه حرفی ندارید من برم الان کلاس بعدی شروع میشه.ـ میخواستم بهت بگم بامن ازدواج میکنی؟؟؟+بهت زده گفتم:حالا چرا من این همه دخترای خوشگل تر از من تو دانشکده. ـمیدونم اما من از تو خوشم اومده.+خوش اومدن تموم چیزا نیست شمل باطن منو نمیبینید فقط ظواهر رو میبینید شاید اون چیزی که فکر میکنید،نباشم .ـ من با تموم رفتارت آشنام به هیچ پسری توجه نمیکنی.با پسرا کل نمیندازی .سرت تو لاک خودته.برایجلب توجه جلو دیگران کاری نمیکنی.+این دلیل نمیشه که شما عاشقم باشید.-من عاشقت نیستم فقط یه حسی که خودمم نمیدونم چیه ولی میتونم کاری کنم که عاشقم شی.+ولی استاد.ـ امیر حسینم در ضمن من از هرلحاظ،کاملم پول ماشین قیافه .+برام فرقینمیکنه کی باشید.کسی نیستم که به خاطر پول و ثروت و قیافه ازدواج کنم اندازه ای داریم که حسرت نخوریم . ولی من دوست زمانی ازدواج کنم که طرف واقعا عاشقم باشه وخودمم عاشقش باشم شرمنده من نمیتونم باهاتون ازواج کنم ایشالاه باکسی لایق خودتون ازدواج کنی.ببخشید.در کلاسو باز،کردم که دیدم بچه های کلاس به علاوه ی بهار و یاسمن وعسل.برگشتم سمت استاد با تعجب نگاه میکرد سمت بچه ها پوزخند زدمو بازور ازبینشون رد شدم رفتم سلف .یه کیک و قهوه سفارش دادم .بهار و یاسمن هم اومدن کنارم نشستن و بهار گفت:مهرس......+برام مهم نیست میشه حرف نزنی؟؟......از سلف خارج شدم و رفتم سمت کلاس .........با خسته نباشید استاد کلاس آخری هم تموم شد..داشتم میرفتم سمت ماشین که شادی اومد کنارمو گفت:از بچه هاشنیدم استاد تهرانی ازت خاستگاری کردعه کیس به اون خوبی چرا پروندیش؟؟؟+عزیزم ازبچه ها نشنیدی نگو خودت پشت درنبودی؟؟؟یکم نگاه کرد و گفت:چرا بودم چرا حالا جواب منفی دادی؟؟؟+اونش به خودم مربوطه بااجازه.سوار شدم و از دانشکده زدن بیرون.رفتم خونه یه دوش گرفتم موهامو خشک کردم زنگ زدم به آرام +سلام آرام خوبی؟؟؟-مرسی مهرست جون تو چطوری.؟؟+مرسی منم خوبم.میای بریم استخر ؟؟-باشه تنها بریم ؟؟؟+نه به سوگند و ریحانه سودا هم بگو ساعت ۴میام دنبالتون.-باشه بای.+بای.یه مانتو پوست پیازی با شلوار وشال مشکی ساک استخرم رو برداشتم شامپو حوله مایوو سشوار مو گذاشتم و زیپشو بستم گوشی نو برداشتم که دیدم آرام اس داده همهمیانیه کیف دستی کوچیک که موبایلمو با کیف پولمو گذاشتم توش و رفتم پایین یه کتونیسفیدم پوشیدم و سواز ماشین شدم و رفتم دنبال بچه ها........

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۲

بعد سوار کردن آرام و سوگند،و ریحانه سودا به طرف استخر روندم .بعد رسیدن پیاده شدیم ووارد شدیم .۵تابلیط دادم .کیفمو تحویل دادم و یه کلید گرفتم .وسایلمو تو کمد۲۳۸ گذاشتم مایو مو پوشیدم کلاهمو گذاشتم یه دوش گرفتم و بابچه ها رفتیم تو آب .شنام عالی بود.تو سونا و جکوزی و آب یخ رفتیم کلی خندیدیم  .سه ساعت بعد اومدیم بیرون و دوش گرفتیم.حولمو پیچیدم دورم و رفتم سمت کمدم و سشوار رو برداشتم و موهامو خشک،کردم سودا هی مسخرم میکرد میگفت:مهرسا این جا هم از دست از سرسشوار برنداشته.مانتو و شلوارم و شالمو پوشیدم کتونیهامم پوشیدم ادکلن زدم وسایلمو شوتیدم تو ساکم .کیفمو تحویل گرفتم جلو آینه واستادم یه خط چشم کشیدم ریمل زدم رژ گونه و رژ زدم و شالمو درست،کردم که آرام گفت:مهرسا چه مجهز اومدی،بده ماهم آرایش کنیم.سودا و ریحانه و آرام وسوگند،م آرایش کردن و سوار ماشین شدیم .که ریحانه گفت:بریم کافی شاپ یه چیز بخوریم به حساب مهرسا.+هوی از کیسه خلیفه نمیبخشی ها به حساب سوگند.سوگند:باشه بریم .لو کافی شاپ (.......)واستادم و گفتم:بریزیدپایین ایستگاه آخر.من ایسپک شکلاتی سفارش دادم.آرام قهوه و کیک.سوگند بستنی سنتی .و ریحانه آب  میوه و کیک.خوردیم و سوگند حساب کرد و رفتیم بیرون.به آرام نگاهکردم :چشمای درشت قهوه ای.بینی متوسط.لبای متوسط .از تو آینه به سوگند،نگاه کردم واقعا،زیبا بود.لبای قلوه ای چشمای درشت عسلی بینی کوچیک .ریحانه:چشمای مشکی  لبای قلوه ای و بینی عملی..آرام و ریحانه رو رسوندم خونشون .سوگندم بردم خونشون که گفت بیا بریم بالا میری دیگه حالا منم چون خیلی بی تعارفم رفتم خونشون.درو باز کرد،که صدا میومد رفتیم تو دیدیم داییش خونه سوگند اینا بود.دوتا پسرداشت با یه دختر .دختره که یه جور خودشومیگرفت انگاراز کون فیل افتاده سلام و علیک کردیم و با سوگند رفتیم تو اتاقش.اتاقش ترکیبی از رنگ مشکی و زرد بود خیلی جذاب برد،اتاقش .لباساشو عوض کرد،و رو به من گفت:لباس بدم عوض کنی؟؟؟+نه تیشرت دارم زیر مانتوم -پس در بیار.مانتومو در آوردم که تونیک نمیشه گفت تا زیر باسن و آستین سه ربع قرمز تنم،بود .شالمو مرتب کردم و رفتیم پایین .نشستم پیش سوگند که عمو مرتضی گفت:به به مهرسا خانم چه عجب از این ورا راه گم کردی؟؟؟+نه دلم براتون تنگ شده بود،عمو اومدن ببینمتون.سوگند:مهرسا چرا دروغ میگی ؟؟یه چش غره بهش رفتم که لال شد.خلاصه شام هم موندم که مهیار زنگ زد::جانم؟؟-کجایی؟؟+اومدم خونه سوگنداینامیای بیا.-راستش میخواستم باهات حرف بزنم .+درمورده؟؟؟-حالا میگم بهت کاری نداری ؟؟؟+نه خدافظ .+اومدنی مواظب خودت باش..خدافظ ......با دختر دایی سوگند .شیدا که اصلا حرف نمیزدم ازش خوشم نمیومد.شاهین و شروین.کم حرف بودن زیاد،حرف نمیزدن ولی چشم چرون بودن .با کمک مامان سوگند سمیرا و سوگند،میز رو چیدیم .غذاشون فسنجون بود.ساعت ۱۱بود که گفتم:شرمنده مزاحم شدم من دیگهرفع زحمت میگنم.بامن دایی شینا هم بلند شدن رفتیم پایین .عمو مرتضی پرسید :مهرسا جان ماشین اوردی؟؟؟به پورشی پشت سرم اشاره کردم و گفتم:بله عمو.اوناهم سوار سانتافشون شدن و رفتن .منم خدافظی کردم و به طرف خونه رفتم.

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۳

فردا قرار بود بریم شمال .چمدونمو از تو کمد،کشیدم بیرون چند،دست مانتو و شلوار و شال وتیشرتیه دمپایی برداشتم ۴تاهم کتونی لب تابمو با گوشی وهندزفری و کیف پولم و ادکلن و بقیه چیزا ریختم تو کولم خوابیدم .....مامان:مهرسا جان بلند شو پتو رو از روم کشید و گفت:پاشو به سرو وضعت برس شاید یه پسر نگات کرد گرفتت.من که دیگه کلا خواب از سرم پرید مامان خنده ای کرد و رفت .بلند شدم رفتم دستشویی مسواک زدم صورتمو شستم اومدم بیرون جلو آینه نشستم خط چشم کشیدم وبه مژه های بلندو فرم ریمل زدم رژ ماتی هم زدم .یه تیشرت زرد خوش رنگ پوشیدم با مانتو جلو باز،که الان مد شده پوشیدم باشلوار تنگ مشکی با شال مشکی کتونی زردامو پوشیدم و موهامو فرق کج زدم ادکلن اکسیژنمو زدم و کولمو با چمدونم برداستم رفتم پایین بازور و بلا چمدون رو کشدم پایین .کنار در ورودی،گذاشتم و رفتم تو آشپزخونه مامان و بابا حاضر و آماده صبحونه میخوردن +سلام و صبح بخیر به اهل خونه.مامان و بابا :‌سلام صبح توام بخیر .+مهیار کو؟؟؟-رفت خونش الاناس که پیداش بشه.نشستمو و شروع کردم با خوردن .قرار بود همه بیان اینجا حرکت کنیم .چمدونمو برداشتم و رفتم تو حیاط.در باز  شد و مهیاراومد تو+سلام مهیاری صبحت بخیر-سلام مهری صبح توام بخیر.چمدونتو بده بزارم تو ماشینم.بعد از،رسیدن خانواده امیدقره گوزلو و سهیلی و معظمی و مهرابی .من و سوگند و ریحانه و آرام سودا با رها باهم با ماشین من چمدونمو گذاشتم تو ماشین خودم .آرشا سیاوش و سپهر. رادمان مهیار و سینا که تو یه ماشین جانمیشدن سیاوش رفت تو ماشین بابا اینا که عمو مرتضی و بابا و  عمو محمد وعموسامان و سیاوش تو یه ماشین .مامان خاله سعیده (مامان آرشا)خاله روشنک (مامان رادمان)و خاله سُلماز (مامان سپهر)باهم .تو ماشین من .من رانندگی میکردم .تو ماشین پسرا آرشا.تو ماشین بابا اینا سیاوش و تو ماشین مامانینا مامان .اول از همه من راه افتادم .چون فلشم زیاد،آهنگ های قشنگ نداشت به آرام که جلو نشسته بود،گفتم :آرام ماشین رو نگه میدارم بپر پایین کوله منو بیار مواظب باش لب تابم توشه .نگه داشتم که همه فکر کردن اتفاقی افتاده آرام زود،کولمو و آورد و گذاشت رو پاش و حرکت،کردم رهاکه وقتی رسید خوابید+.:آرام از تو کولم لب تابمو در بیار .در آورد و گذاشت رو پاش و روشنش کرد +برو تو پوشه آهنگ ها .آهنگ ارشاد،پنجره ۲رو پلی کن .من از آهنگ های ارشاد مهراب رضا ریتکس خیلیرخوشم میاد،یعنی عاشقشونم.آرام:اول صبحی میخوای اینو گوش کنی همه خوابیدن از آینهنگاه کردم دیدم سودا ریحانه سوگند و رها خوابیده بودن .+کم کن جوری که خودم بشنم فقط .-باش منم میخوابم خسته شدی بیدارم کن بشینم پشا رل.+‌باوش.رفتم به روزایی که امیر بود ...+امیر؟؟-جونم .+عاشقتم .-منم عاشقتم.+امیر تا حالا با چند نفر بودی؟؟؟-من فقط باهاش دوست بودم اونم چند هفته.+آها.+امیر.کی میای خاستگاریم؟؟؟؟-به زودی عزیزم میخوام دیگه ماله خودم باشی .+کجا میریم :-یه جای خوب .+وای امیر عاشقتم قراره اینجا خونمون باشه؟؟؟-آره عزیزم خونه منو تو خونه آرزوهامون.بغلش کردم و منو چرخوند.اون آخرین دیدار ما بود 

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۴

خیلی دلم براش تنگ شده کاش بود حتی کنار کس دیگه ای.+امیر من دیگه نمیتونم بدون تو زندگی کنم.-منم عزیزم یکم صبر کن درسم تمرم شه فقط،یکم.+بخاطر تو تا آخر دنیا صبر میکنم .+امیر شب میای بریم شهر بازی ؟؟؟-نه مهرسا عزیزم نمیتونم کار دارم باید برای عروسی مون وقت بزارم یه شب دیگه میریم .منه احمق باور کردم باخودم گفتم برای عروسی باید کاراشو بکنه دیگه ازش خدافظی کردم و رفتم رستوران نزدیک اونجا زنگ زدم مهیارم اومد،.کاش هیچوقت اون شب تو اون رستوران نمیرفتم هم زندگیمو از دست دادم و هم عشقمو .من عاشقش بودم .مهیار اومد و داشتیم غذا میخوردیم که امیر با یه دختر که کمرشو گرفت بود اومدن تو قاشق از دستم افتاد بغض کردم و اشک تو چشمام جمع شد من اون لحظهخورد شدم شکستم قلبم بت صدای بلند شکست ولی کسی صداشو غیر خودم نشنید گفتنش راحته ولی اون لحظه رو فقط به ذهنتون بیارید .خیلی سخت بود.با مهیار اومدیم خونه عین مرده متحرک شده بودم از اول آشناییمون تو دانشگاه تا نشون دادن خونه گفتم و گریه کردم و آه کشیدم مهیار فقط ساکت بود و به حرفام گوش،میداد .مهیار لیسانس روانشناسی داشت .بهم گفت برو فردا دانشگاه ازش بپرس دیشب کجا بودی؟رفتم دانشگاه .هرچه قدر صبر کردم دیدم نیومد از یاسمن پرسیدم چون آمارهمه رو داشت گفت دیشب دیشب داشته برمی گشته خونشون تصادف میکنه و درجا میمیره.شکه شدم بغض کردم نشستم تو ماشین و سرمو رو رل گذاشتم و گردم و گفتم :‌خدایا آه من پاپیچش شد ولی من نمیخواستم بمیره .خدایا پسش بده حتی اگه به من نمیدی بزار تو این دنیا بمونه بدونم که تو دنیا نفس میکشه تو جایی که من نفس میکشم.هر روز که دلم براش تنگ شه میرم سر قبرش.با تکون های آرام از فکر اومدم بیرون دیدم دارم حق حق میکنم.سودا و سوگند و ریحانه نگران نگاهم کردن .یخورده آب خوردم و شیشه رو کشیدم پایین .اصلا تو حال خودم نبودم .نمیخواستم مسافرت زهرم بشه پس روبه بچه ها لبخند،زدم .اوناهم دیگه گیر ندادن .

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 پارت ۱۵

با رسیدن ما همه رسیدن و رفتیم تو .بابا:خوب بچه ها ۶تا اتاق بالاست۳تاهم پایین .حالا اتاقاتونو انتخاب کنید.عمو سامان با زنش تو یه اتاق.بابا مامان تو اتاق خودشون .عمو امید بازنش.عمو محمدبازنش.عمو مرتضی با زنش.منو سودا و سوگند،تو اتاق من.مهیار و آرشا سپهر رادمان تو اتاق مهیار.ریحانه و سینا تو یه اتاق.آرام و سیاوش تو یه اتاق .وسایلمو برداشتم و با سین سین مخفف سوگند و سودا رفتیم تو اتاق،من،.اتاقم ترکیبی از رنگ زرد و مشکی بود.خیلی خسته بودم افتادم رو تخت و خوابیدم ....با تکون های رها بیدار شدم .‌-مرسا پاشو شام بخور.+باشه تو برو من میام.یه دوش گرفتم و یه تیشرت قرمز و شلوار مشکی پوشیدم صندل های مشکی هم پوشیدم .موهامو،خشک،کردم،و از بالا بستم یکم رژ زدم و رفتم پایین.همه داشتن غذا میخوردن.سلام دادم و نشستم کنار مهیار .غذا باقالی پلو با مرغ بود.همش سنگینی نگاهی رو حس میکردم هرچی میگشتم پیداش نکردم .بیخیال شدم .بعد غذا سوشرت مشکی مو پوشیدم و وگوشیوهندزفری مو برداشتم با سودا و سوگند رفتیم لب دریا .به اونا نگفتیم .گفتم شاید شوهراشون اجازهندن.من خیلی دریا رو دوست دارم .بهم آرامش میده هندزفری مو گذاشتم آهنگ مهراب پلی کردم.به ماه خیره شده بودم تودلم باهاش حرف میزدم. ماهو خیلی دوست دارم. دستی نشست رو شونم .با فکر این ه سوداو سوگنده گفتم :بچه ها من خیلی بدبختم نه؟؟؟صدایی نیومد گفتم :واسه امیر دلم تنگ شده کاش بود حتی کنار کسه دیگه ای..دوبارهصدایی نیومد برگشتم دیدم آرشا و رادمان و سپهرن .با تعجب نگام میکردن خودمو جمع و جور کردم و گفتم:ببخشید شمایید حواسم نبود فکر کردم سودا و سوگندن.ندیدینشون؟؟؟رادمان:داشتن میرفتن سمت ویلا.+پس چرا به من نگفتن.آرشا :چیزی به ما نگفتن.+باش.راهافتادم سمت ویلا .رادمان:مهرسا؟؟؟+بله؟-اتفاقی افتاده؟؟؟+نه چه اتفاقی .سپهر:وقت داری حرف بزنیم؟؟+باشه.دوباره نشستم کنار دریا .آرشا:نمیخوای بدونی درمورد چی میخوایم حرف بزنیم؟؟؟+برام مهم نیست.هرچی که میخوادباشه،باشه.رادمان:در مورد خاستگاریه.+از من.کی؟؟؟آرشا:آره پسر دایی سوگند.+میشه دراین باره حرف نزنید خواهش میکنم .اصلارحوصله یه بحث جدید با بابام رو ندارم .سپهر:حالا میخوای  چی کار کنی؟؟؟+زندگی .سپهر:منظورم پسر دایی سوگنده شروین.+هیچی من هنوز ۲۰سالمه میخوام درس بخونم دلم نمیخواد،ازدواج کنم اونجوری باید زیر سلطه باشم این جوری نمیتونم زندگی کنم .شایدم رفتم آمریکا .همهباهم گفتن:چی؟؟؟؟+چرا تعجب کردید گفتم شاید نه حتما ولی به احتمال،زیاد میرم .من آزادی دوس دارم از ایران خسته شدم از مردم.از بی اعتمادی.سپهر:دایی سوگند فردا میان اینجا .+خوب چی کار کنم مهمون حبیب خداست نمیتونم بیرونشون کنم که.رادمان:تو چرا این جوری ای؟؟؟+چه جوریم؟؟رادمان :یه جوری نمیدونم چه جوری بگم.+من از،جلب توجه بدم میاد هم از اون دخترایی که میرن دانشگاه از عمد میخورن به پسرا بعد،میگه ببخشید حواسم نبود .دخترایی با پسرا کل کل میکنن برای جلب توجه .دخترایی که میرن کوه یا جای دیگه الکی پاشونو سر میدن یه پسر از پشت بگیرتش.از جلب توجه بیذارم.مردم کور نیستن که دارن میبیننت چرا ایت جوری میکنی.خلاصه دخترایی که با یه پسر مغرور کلاس کل میندازه واونم مجبور میشه کل بندازه دعوا کنن .شرط ببندن .از این چیزا خوشم نمیاد.تعریف از خود نباشه ولی من هم خوشگلم و پولدار پس برای چیزای بیخود،وقت تلف نمیکنم .راستی شما از کجا فهمیدید خاستگاری رو؟؟آرشا:داشتیم میومدیم لب دریا که موبایل بابات زنگ خورد جواب داد،فهمیدیم دایی سوگنده بعد قطع کردن تلفن بابات گفت که برای خاستگاری از تو برایپسرش شروین دید ما میام بیرون گفت :میتونید باهاش حرف بزنید من هرموقعه حرفرمیزنم فقطمیگه نه.این شد که ما اینجاییم .+آها.رو به دریا نشستم و گفتم :پس اینطور.سپهر:قضیه امیر چیه؟؟؟+چیزی نیست.رادمان:میخوای بگی؟؟؟+نه .نمیخوام یادم بیاد تو جوونی چی کشیدم و الان دیگه نمیتونم ببینمش.یه قطره اشک ریختم پاکش کردم و لبخند زدم و گفتم :کنجکاویدااااا.خندیدن و به طرف ویلا رفتیم .فردا قرار بود بریم خرید.صبح با لگد های ریحانه و آرام و سودا و سوگند بیدار شدم .+ولم کنید گمشید بیرون الاغا.سودا:پاشو خودتوجمع کن بیریم بازار.+من نمیام گمشید برید .اونا رفتن مسواک زدم.  .یه دوش گرفتم اصلا حوصله خرید نداشتم موهامو خشک کردم از بالا بستم .یه تیشرت نارنجی با شلوار مشکی پوشیدم کتونی . پوشیدم .یه خط چشم کشیدم با ریمل و رژ .مانتو و شالمو برداشتم با کیف پولمو و هندزفری و گوشیم یه سوشرت مشکی هم برداشتم .رفتم پایین کسی خونه نبود.سویچمو هم برداشتم صبحونه رو میز بود برایخودم چایی ریختم و صبحونه خوردم.داشتم میرفتم بیرون که رادمان و سپهر رو دیدم .مهیار معلومنیست کجاست ندیدمش.+سلام صبح بخیر.رادمان:سلام صبح توام بخیر جایی میری ؟؟سپهر:سلام.+آرهمیرم جای کاردارم؟؟مهیار رو  ندیدن؟؟سپهر:الان باهم بودیم ما برگشتیم اونا موندن بازار هنوز.+آها باش خدافظ.سوار ماشین شدم و به پیست ماشین سواری رفتم دلم سرعت میخواست.رسیدم و پیاده شدم صاحب اونجا یه پسری بود خیلی خوشگل که داداش صداش میکردم اسمش آرمین بود .رفتم سمتش و گفتم سلام داداش آرمین.-به سلام آبجیمهرسا از این طرفا .+اومدم مسابقه بدم .-باش بیا نفری ۵میلیونه.ماشین آوردی؟؟؟+به پورشه اشاره کردم و گفتم :اون جیگر رو نمیبینی؟؟-اوه به به چه جیگری تازه خریدی؟؟+ماله بابا بود دادش به من.-بله دیگه پدر پولدارو ماشین مدل بالا .چند خریدی؟؟+نمیدونم .-آها پس بشین الان شروع میشه.یه پسره بود مغرور و خودخواه یه جوری به آدم نگاه میکرد شلوارتو آبیاری میکردی.مسابقه شروع شد منو اون پسره جلو بودیم لحظه آخر پامو گذاشتم رو گاز،و هـــــــــــورا بردم .این قدر سرعتم زیاد،بود چند دور، دور خودم چرخیدم و پیاده شدم .آرمین دوید سمتمو و بغلم کرد خاک تو سرت آرمین بی آبرو شدم.از بغلش اومدم بیرون اون پسره جوری نگاه میکرد پوزخند زدم از گاهشدور نموند فکر منم لازم داشت چون خیلی ناراحت بود.آرمین:مبارکت باشه مهرسا بیا اینم پولت .+لازم ندارم من فقط برای هیجان اومدم پولو بده بهکسی که لازم دارم و با ابرو به اون پسره اشاره کردم .گفت:اسمش امیر علیه پسر خوبیه پول احتیاج داره ماشینشم برای منه .پولو گرفتم و گفتم باشه من رفتم خدافظ.سوار ماشین شدم ورفتم سمت امیر علی و گفتم : بیا سوارشو کارت دارم.روشو برگشتوند.دوباره گفتم:بابا بیا سوار شو بی عفتت نمیکنم کارت دارم .اومدسوار شد و گفتم:چه عجب خوبی شما .-ممنون کارتو بگو.ماشین رو روندم و گفتم:برای چی اومدی پیست؟؟-ـ همون جوری که تو اومدی؟؟+من برای هیجان اومدم.کجا زندگی میکنی ؟؟میشه از جلد مغروری بیایبیرون وقتی دارم باهات حرف میزنم .اخماش باز شد و گفت:تهران زندگی میکنم برای جور کردن پول طلب کارا اومدم این جا تا پول ببرم بدتر پول باختم .شما کجا زندگی میکنید؟؟؟+تهران .-معلومه پولدارم هستید.+آره چقدر پول لازم داری؟؟-۵۰میلیون.+همش؟؟-آره کمه؟؟+آره .-برای،شما آره ولی واسه من.+یه چیز بگم ناراحت نمیشی؟؟-نه بگو .پولو گرفتم سمتشو گفتم :من این پولو لازم ندارم پس تو بگیر دستتو میگیره .-سرشو انداخت پایین و گفت،:شرمنده.+دشمنت شرمنده راستی مگه سر کار نمیری؟؟؟-چرا میرفتم اخراج شدم برای جور کردن پول خیلیمرخصی گرفتم اخراجم کردن.جلو یه آبر بانک نگه داشتم ۵میلیون از کارتم کشیدم و گذاشتم رو پول و گرفتم سمتش و گفتم:بگیر ۵۰میلیون کامل .-خیلی ممنون .میتونم شمارتو داشته باشم .+آره شمارمو دادم و گفتم رشتت چیه؟؟؟عمران خوندم ولی تو شرکت نساجی کار میکردم.+توهم شمارتو بده برای کاری بهت زنگ میزنم .تک انداخت و گفت:کجا میری ؟؟؟+بریم یه چی بخوریم من گشنمه.-باشه.جلو کافی شاپ نگه داشتم پیاده شدم .من قهوه و کیک اونم آبمیوه و کیک .+چند تا بچه این ؟؟-تک بچه ام .+میگن چرا این قدر لوسی؟؟-لوس من لوسم .راستی اسمت چیه؟؟؟+مهرسا امیدوار.ـمهران امیدوار رو مشیشناسی؟؟؟همونی که شرکت عمران داره؟؟+آره بابامه.-راست میگی؟؟؟+آره برای چی باید دروغ بگم.ـ رفتم اونجا برای استخدام گفتن نیرو نمیخوان .+شاید تونستم کاری برات بکنم .الان کجازندگی میکنی‌-.خونه عمه ام.+آها .وای ساعت ۹چرا این قدر زود گذشت.همون لحظه گوشیم زنگ خورد .مهیار بود+جانم.-کجایی؟؟+دارم میام .-زود،بیا خدافظ.رو به امیر علی گفتم :من بایدبرم کجا میری برسونمت ؟؟-نه ممنون میخوام یکم قدم بزنم .‌+مواظب پولا باشااااااامن دیگه ندارم بدمااا.خندید و گفت :باشه .رفتم سمت ویلا .رفتم تو همه سر ها چرخید سمتم بابا گفت:مهرسا جان کجا بودی؟؟؟+رفته بودم پیست .بابا:ای وای میذاشتی باهم میرفتیم دیگه دلم سرعت میخواد.خندیدم و گفتم :من میرم بالا الان میام .رفتم بالا که سوگندو ریحانه آرام و رها و سودا ریختن سرمو تا میخوردن زدنم +وای تروخدا ولم کنید مردم کمک .هـــــلپ هلپ.اوناهم میخندیدن.رفتن بیرون و یه تیشرت سفید با شلوارجین سفیدپوشیدم موهامم از بالا بستم صورتمو شستم سوشرت مشکی پوشیدم گوشی مو برداشتم  و رفتم پایین.قرار بود بریم لب دریا کباب بزنیم .زیر انداز انداختیم و نشستیم ما جوونا این ور و بزرگتر ها اونور .سودا:بچه ها بیاید جرعت و حقیقت.همه قبول کردیم .سودا بطری رو چرخوند که افتاد به ریحانه و رادمان.ریحانه:جرعت یا حقیقت.؟؟رادمان: من غلط کنم جرعت انتخاب کنم حقیقت.ریحانه:اوممم تا حالا چند تادوست دختر داشتی؟؟رادمان:زیاد،داشتم حسابش از دستم در رفته.بعد ریحانه چرخوند رسید،به منو سپهر .سپهر:جرعت یا حقیقت؟؟؟+حقیقت.سپهر قضیه امیر چیه .؟؟+الان جلو جمع بگم.؟؟؟سپهر :آره بگو.+امیر عشق اولم بود.بابام یه دوست داشت اسمش مسعود بود خیلی رفت و آمد،داشتیم .یه پسر به اسم امیر داشتن با یه دختر به اسم آسا.جفتشون خیلی خوب بودن.من از امیر خیلی خوشم میومد پسره خوشگی بود من اون موقعه سنی نداشتم ۱۹سالم بود این قدر با امیر خوش بودم که به خودم اومدم دیدم تو عشق امیر غرق شدم .من عاشقانه میپرستیدمش اونم عاشقم بود .قرار بود یه ماه دیگه درسش تموم میشه بیان خاستگاری مهیار و آسا همه چی رو میدونستن یه روز باهم رفتیم بیرون که گفتن بیا بریم خونمونو نشونت بدم .رفتیم تو خونه خیلی قشنگ بود بعد دیدن خونه گفتم بیا بریم بیرون غذا بخوریم گفت:برای پاس درساش باید وقت بزاره و کار داره.منه احمقم باور کردم رفتم نزدیکی های خونه و به مهیارم گفتم بیاد،.داشتیم غذا میخوردیم که امیر با یه دختر بغل تو بغل هم اومدن تو رستوران .من اون لحظه شکستم غرورم له شد .مهیار گفت فردا برو باهاش حرف بزن و بگو دیشب کجا بودی من اونشب گریه کردم و از همه چی گفتم.فردا رفتم دانشگاه از دوستم یاسمن که آمار همه رو داشت پرسیدم که گفت دیشب تو راه برگشت خونشون تصادف میکنه و همون جا تموم میکنه.الان دلم براش تنگ شده دوست داشتم الان باشه حتی اگه پیش کسه دیگه ای بود .بهخودم خودم اومدم دیدم گریه میکنم همه ناراحت نگام میکردن....  

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۶

برگشتیم ویلا ساعت۱بود.لباسمو عوض کردم و خوابیدم ....ساعت ۷بود بیدار شدم همه خواب بودن.دوس گرفتم موهامو،خشک کردم و از بالا بستم یه تیشرت کالباسی با شلوار سفید و سوشرت سفید پوشیدم کلاه رپر سرم گذاشتم به رنگ کالباسی و کتونی کالباسی.موبایل و هندزفری مو برداشتم رفتم پایین.رفتم بیرون یه نفس عمیق کشیدم و هندزفری مو تو گوشم گذاشتم آهنگ شادی پلی کردم.تا نونوایی دویدم و ورزش کردم رفتم نونوایی و صف واستادم نوبتم شد و گفتم :۱۰تا سنگک ممنون .مرده تعجب کرد ۱۰تا گرفتم و پولشو حساب کردم همه با تعجب نگام میکردن آخه ۱۰تا هم کم چیزی نبود.رفتم  خونه و وارد شدم هیچ کس بیدار نبود ای خدا مثلا اومدن مسافرت ..چایی دم کردم و میز رو چیدم .پنیر .کره خامه عسل مربای هویچ آلبالو توت فرنگی انجیر خیار و گوجه هم خرد کردم و نونا رو تکه تکه کردم و گذاشتم تو سبد نون .جلو در هر اتاق وای میستادم و محکم در میزدم (وارد نمیشدم عیبه😛😛)و میگفتم:سلام بلند شید دیگه صبح شده الو هستید خاله عمو هستید و میگفتن بیدار شدیم و میرفتم سراغ بعدی پایینیارو بیدار کردم رفتم بالا کنجکاو شدم برم اتاق پسرا.درو آروم باز کردم خیلی جلوی خودمو گرفته بودم نخندم هی لبمو گاز میگرفتم.مهیارپاش رو رو کمر آرشا بود .آرشا سرش رو سینه سپهر  نزدیک صورتش بود.رادمانم که دیگه سرش کنار سر سپهر بود هیچ کدومم لباس نداشتن منظورم بلوز بود.رفتم سمت مهیار و زدم رو بازوش :+مهیار مهیار بلند شو دیدم از این که آبی گردم نمیشه .بلند داد زدم :‌مگه با تو نیستم مهیار .همه بلند شدن و با تعجب نگاه میکردن از حالتشون خندم گرفت و گفتم:به خدا من کاری به شما ندارم میخواستم مهیارو بیدار کنم شما بخوابید لالایی بخونم .؟؟؟همشون ترکیدن از خنده آخه خیلی مظلوم گفتم .+صبح بخیر صبحونه حاضره بیاید پایین و سریع زدم بیرون .رفتم اتاق خودم و سودا و سوگند که جوری بهم چسبیده بودن فکر کردم با دوست پسرش خوابیده رفتم اتاق ریحانه و سینا درو باز کردم وای تو حلق هم بودن آروم خندیدم  و رفتم بیرون و در زدم و بیدارشون کردم دیگه تواتاق آرام اینا نرفتم دیگه این قدر هیجان برای امروزم بسه.رفتم پایین و بزرگتر ها سر میز بودن+سلام صبح بخیر .همه باهم سلام و صبح بخیر گفتن یه لحظه فکر کردم سرود میخونن.مامان سپهر خاله سلماز گفت:دخترم تو میز رو چیدی؟+بله.-دستت درد نکنه نونم تو خریدی؟؟+بله.-به به چه دختر کد بانویی .سپهر اومد تو آشپزخونه و گفت :اینا که چیزی نیست میتونی غذا بپزسلام صبح همه بخیر ..+باشه شرط چی؟؟چی بپزم.- قورمه سبزی .فردا خودمون دوتایی میریم ناهار میخوریم .+نه دیگه باید همه رو ببری من تنها نمیام.-یکم فکر کرد وزیر لب گفت :میدونم که هیچی بلد نیستی .بلند گفت :باشه همه مهمون من فردا شام .همه صبحونه خوردن و رفتن تو پذیرایی .سپهر حتی نمیذاشت کسی بیاد تو آشپزخونه برای ب خوردن.قورمه سبزی برای من آب خوردن بود.پیاز و نگینی خورد کردم و ریختم تو زود پز و روغن ریختم. گوشت رو گذاشتم تو آب داغ تا یخش باز بشه.سبزی هم گذاشتم بیرون تا یخش آب شه .پیاز که طلایی شد سبزی ریختم و تفت دادم بعد نمک ریختم و گوشتم ریختم بعد پخته شدنشون آب ولرم ریختم و تموم شد در زود پز رو گذاشتم و برنج رو خیس کردم .سالاد درست کردم .ظرف هارو رو میز چیدم و وسالاد رو گذاشتم رو میز دوغ و نوشابه رو در آوردم و رو میز گذاشتم چیدمان میزم خیلی قشنگ شد رفتم سراغ برنج و آبکش کردم و دم گذاشتم ...برنجمو تودوتا دیس ریختم و گذاشتم خورشت هم تو کاسه ریختم و گذاشتم رو میز رو برنجمو با زعفرون و زرشک تزیین کردم .از خورشت چشیدم مزه اش عالی بود.همه چی آماده بود .رفتم تو پذیرایی و گفتم:بفرمایید غذا حاضره .همه بلند شدن و سپهر کنار گوشم گفت:ضایه نشی کوچولو .فقط لبخند زدم .همه نشستن وشروع کردن اولین قاشقو گذاشتن دهنشون با تعجب برگشتن سمت من .وای خدا یعنی بدزمزه شده.با لحن مظلوم گفتم:‌خیلی بد شده؟؟؟؟همه خندیدن و گفتن :تا حالا قورمه سبزی به این خوش مزهگی نخوردن زناشونم یه دونه زدن پشت گردن مردا و گفتن:از این به بد کوفتم جلو تون نمیذاریم برید سنگ بخورید .بعد غذا همه ازم تشکر،کردن و گفتن عالی بود .ظرفارو سپهر و رادمان و آرشا شستن به زور و بلا سوگند و سودا مسخره شون میکردن اوناهم خط و نشون میکشیدن.سپهر اومد کنار من جا گرفت و گفتم‌:دیدی بلد بودم پختم امشب شام مهمون توایم یادت که نرفته؟؟؟-‌نه یادم نرفته.رادمان:شما دوتا چی تو گوش هم پچ پچ میکنین بگین ما هم بدونیم.آرشا بااخم نگاه میکرد.+بهش گفتم شب یادش باشه قراره شام بده.همه خندیدن و رفتن استراحت کنن تا عصر برن بگرددیمو شام بریم بیرون.رفتیم تو اتاق با سوگند و سودا لباسامونو عوض کردیم من شلوار قد نود توسی کم رنگ با بلوز بالانافی سفید .یکمم آرایش کردم ..آهنگ گذاشتیم و شروع بع ادا در آوردن کردیم این قدو خندیده بودیم اشک از چشمامون میومد.سودا:مهرسا خوش بحالت چه هیکلی داری نگاه چه دست و پات سفیده چه قدرم خوشگلی خوشبحال شووورت شب عروسی بدبخت میمیره یه دفعه از پشت صدای خنده چند نفر اومد برگشتیم دیدیم سپهر و رادمان و آرشا و مهیار قهقهه میزنن بلند گفتم:زهرمار بفرمایید گمشید بیرون. آبرو برام نموند . سوگند زد زیر خنده و گفت:کلماتت تو حلقم بفرمایید گمشید دوباره ترکیدن از خنده.بازور اونارو انداختیم بیرون و رفتم دوش گرفتم اومد بیرون و سودا و سوگند دویدن سمت حموم سوگند می گفت من اول برم زود در میام .سودا میگفت من زود،در میام آخرم باهم رفتن حموگ رفتم پشت درو زدم و گفتم هوی دخترا کارای بدبد نکنیناااااااموهامو خشک کردم از بالا بستم ..یه مانتو جلو باز کالباسی با شلوار  کتون تنگ سفیدو تیشرت زیر مانتو سفید با شال کالباسی .کتونی کالاسی پوشیدم و کیف پولمو برداشتم چون بزرگ بود نیاز به کیف نبود گوشیمو هم گذاشتم هندزفری موهم برداشتم.یه خط چشم کشیدم وریمل زدم رژ گونه و رژ کالباسی زدم .موهامم یه وری زدم عالی شده بودم.ادکلن شیرینمو هم زدم .سودا و سوگند اومدن بیرون سودا:جیگرتو مهرسا چه خوشگل کردی میخوای پسر هارو مال خودا کنی ثواب میکنی یکی شم بدی به ما زد رو شونه سوگند و گفت:نه سوگی.سوگند :آره تازه پسر داییمم با یه بار دیدن مهرسا،شیفتش شده .+بس کنید آماده شید بریم هرکی از من خاستگاری کرد میگم شما در نوبتین من هنوز بچم.سودا تیپ سفید مشکی زد و سوگند تیپ قرمز مشکی .سه تاییرفتیم پایین که همگی نشسته بودن چایی میخوردن.عمو امید تا مارو دید گفت:ماشالاه ماشالاه چه دخترهای خوشگلی ایشالاه سفید بخت بشین .+ممنون.نمیریم .مامان:الان میریم پسرا بیان.رفتم بالا جلو در اتاق پسرا واستادم صداشون  میشنیدم مهیار:آرشا بابا تیشرت من رو بده رو تخت .آرشا:پاشو خودت بردار فلج نشدی که به سلامتی.رادمان‌:خدا کنه دخترا خوشگل کنن آدم رقبت کنه نگاشون کنه.مهیار:‌ماشالاه مهرسا که دست هرچی خوشگله از پشت بسته از بس خوشگله تو به خودت برس دخترا رقبت کنن کنارت راه بیان .همه،خندیدن و درو باز،کردم با اخم نگاشون کردم و گفتم‌:اگه رقبت کردین بیان پایین خیلی وقته منتظریم.رادمان که میخ من بود،درو بستم وامدم بیرون.آرشا:رادمان تو که رقبت نمیکردی نگاه کنی چرا میخ این بدبخت شد بودی.؟؟رادمان‌:‌هیس هنو پشت دره.رفتم پایین و بعد ۱۰دقیقه پسراهم تیپ زده اومدن پایین راه افتادیم چون نزدیک بود ترجیح دادیم پیاده روی کنیم.رفتیم بازار .بابا:هرکی هرجا میخواد بره بره ساعت ۹همین جا باشید.مامان و بابا باهم عموامیدو زنش باهم عمو مرتضی و زنش باهم.عمو سامان با زنش.ریحانه و سینا باهم .سودا با سپهر رادمان باهم .منو سوگند و مهیار باهم آرشا هم رها باهم دلم براش سوخت بیچاره.دیدم حواس سوگند و مهیار پیش من نیست جیم زدم پیش آرشا و گفتم:اجازه همراهی بهم میدین .آرشا با لبخند گفت البته رها خیلی خوشحال شد.رفتیم تو لباس فروشی مردونه آرشا میخواست لباس بخره.چند تا کت برد تر اتاق پرو و یکی یکی میپوشید و میومد من نظر میدادم .اولی یه کت قهوه ای سوخته بود گفت:‌‌چه طوره؟؟؟+نه قشنگ نیست.رفت تو خداروشکر فروشنده یه مرد مسن بود.با کت مشکی اومد و گفت:چه طوره؟؟؟+نه قشنگ نیست همه رنگ تیره هارو برداشتی؟؟-آره.+بروبیاز بیرون همه رو .یه کت آبی کم رنگ و کالباسی و سفید و زرشکی انتخاب کردم و دادم بهش :+اینارو بپوش محشر میشی.-آخه رنگ روشن خوشم نمیاد.+چرا؟؟؟-به خاطر یه مسایل .+یارو گذاشته رفته تو چرا ناراحتی حتما لیاقت نداشته دیگه بیخیال دنیا دوروزه اینارو ولش کن .بدون حرف رفت و کالباسی رو پوشیدواقعا قشنگ بود.همه رو خرید باشلوار حساب کرد و رفتیم بیرون.چند تاهم کفش خرید.کتونی و اسپرت و کالج.تو یه لباس فروشی بچه گونه رفتیم .زنه تا رها رو دید گفت:ماشالاه چه دختر خوشگلی خدا براتون نگه داه واقعا از مادر پدر به این خوشگلی همچین بچه ای به دنیا میاد.آرشا چشاش داشت میخندید اما لباش نه.برای رها تاپ و شلوارک به انتخاب من به رنگ قرمز آبی صورتی و سفید،خرید.من خودم چند تا مانتو و شلوار خریدم خودم پولشو دادم نذاشتم حساب کنه هرکاری کرد.رفتیم تو طبقه دوم یه خرس گنده صورتی چشممو گرفت رفتم و خریدمش و دادمش به رها:رهایی بیا این ماله تو-مهرسا لاس میگی چه خوشگله ملسی.لپمو بوس کرد و خندیدم .تو کافیشاپی که طبقه دوم بود نشستیم منو رها آیسپک شکلاتی سفارش دادیم و آرشا یخ در بهشت...آرشا حساب کرد و رفتیم بیرون .یه کفش مشکی عین برا سربازا چشممو گرفت خیلی خوشگل بود رفتیم و خریدم .ساعت ۹بود که رفتیم اونجایی که بابا گفت.همه بودن به جز سوگند و مهیار.اوناهم اومدیم و رفتیم تو رستوران شیکی و من میگو سفارش دادم با زیتون.سپهر کنارم جا گرفت و گفت:هم تو غذا تو درست کردی هم من شامم .راستی با کی رفتی خرید؟؟؟+با رها و آرشا.اخم کرد و جواب نداد وا این روزا همه خل شدن.بعد غذا تاکسی گرفیتیمو رفتیم خونه همه خسته بودیم و رفتیم خوابیدیم ...صبح بیدار شدم سودا و سوگند نبودن .مسواک زدم و سورتمو شستم (بچه ها من بچه خوبی ام همیشه هم مسواکمو میزنم فکر نکنید نمینویسم یعنی نمیزنماااا)موهامو شونه کردم و بالا باگیره سفت کردم یه تیشرت قرمز با شلوار سفید پوشیدم و رفتم پایین کسی خونه نبود .داشتم صبحونه میخوردم که در باز شد گفتم شاید کسی اومده ولی دیگه صدایی نیومد بلند شدم رفتم تو حال .صدا از تو اتاق بابا مامان بود نزدیک که شدم دیدم یه مرد سیاه پوش دارا گاو صندق رو باز میکنه خیلی ترسیدم .داشتم میمیردم به خودم مسلط شدم آروم چاقو برداشتم و رفتم پشت سرش گردنشو گرفتم و گفتم تکون بخوری چاقو رو میکنم تو مغزت .یهو برگشت و چاقوشو کرد تو بازوم از درد فریاد کشیدم با پازدم به دست دزده و چاقوش افتاد اونور .+برگردی خودت میدونی ؟؟اینجا چی کار میکنی چه غلطی داشتی میکردی هــان؟؟؟‌+جواب بده ..خواست بلند شه که فریاد،زدم که گوشای خودمم کرشد +از جات تکون نخور .داشتم بی هوش میشدم بدنم سست بود خونه زیادی از دستم رفته بود .+از جات تکون نخور .یه دفعه در باز شد پذیرایی باز شد از صداها میشد فهمید اومدن .داد زدم :کمک کمک .مامان وبابا هواسون اومد و پشت بندشون همه اومدن یه دفعه افتادمو نمیدونم چی شد فقط،صداهای مامانمو که جیغ میزد شنیدم و تمام......

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۷

آرشا:

مهیار:آرشا بلند شو میخوایم بریم بیرون فردا قراره برگردیم .نمیدونم چرا دلم شور میزدهمه آماده شدیم که دیدم مهرسا نیومده پرسیدم:مهرسا نمیاد؟؟؟سودا:گفت خستس نمیاد.+آها.رفتیم کنار دریا و هرکی داشت برای خودش قدم میزد و شنا میکرد .ساعت چهار بود که با اصرار های من به طرف ویلا رفتیم .درو باز کردیم که صدای کمک کمک مهرسا اومد مامان و باباش دویدن سمت اتاقشون آخه صدا از اونجا میومد ماهم دنبالشون رفتیم که دیدم یه مرد سیاه پوش نشسته و مهرسا با چاقو بالاسرش چه جرعتی داره این .بدنش سست بود از بازوش خون فوران میکرد که از حال رفت مامانش خودشو میکشت.زنگ زدم آمبولاتس و ۱۱۰.به سرعت آمبولانس رسید و مهرسارو گذاشتن توش و مهیارم باهاشون رفت.مامانش که غش کرد .پلیسا هم دزده رو بردن و گفتن حال مهرسا خوب شد ببریمش آگاهی .همه سوار ماشیم شدیم و رفتیم سمت بیمارستان .رفتیم تو بیمارستان و رفتم پذیرش گفتم:سلام خانم الان اون خانومی رو که چاقو خورده بود کجا بردن .‌-بردنش اتاق عمل.طبقه سوم سمت راست. +ممنون. رفتیم طبقه سوم و سمت راست .مهیار رو صندلی های انتظار نشسته بود و با دستاش سرشو گرفته بود .تا مارو دید گفت‌:بردنش اتاق عمل زخمش خیلی عمیقه.مهیار طول و عرض بیمارستان رو متر میکرد،از بس راه رفت .همه ناراحت بودن و دختراهم گریه میکردن.بعد،۳ساعت زنی که با لباس سبز از اتاق عمل خارج شد مهیاز جلوشو گرفت و نگرانی گفت:چی شد؟؟ زنه:‌از خود دکتر بپرسید.۱۵دقیقه بعد مساوی با ۱قرن بود دکتر اومد بیرون یه جوون ۳۰سالهمیشد تقربا گفت‌:‌عملش تموم شد الان بیهوشه خیلی ازش خون رفته منتقل میشه icu.بعد چتد دقیقه مهرسا رو که بی هوش رو تخت خوابیده بود رو آوردن بیرون.یه نفرم بهش بااین دستگاه ها نفس میداد .وا چه جورشه دستش چاقو خورده چرا نفس میدن بهش.بردنش تو یه اتاق از پشت شیشه داشتیم نگاه میکردیم بهش دستگاه تنفس وسل کردن و سرم و خون .و دستگاه های دیگه.مهیار همه رو فرستاد،خونه و خودس موند .برگشتیم خونه یکی دعامیخوند یکی گریه میکرد،.انگار مرده بیچاره براش عزا گرفتن.+بسه دیگه مگه خدایی نکرده مرده براش گریه میکنید مامانش:به بچم چاقو خورده چاقو رسیده به استخونش.بی چاره بچم مظلومه پاکه قبل مهربون داره .خدایا بچمو بهم برگردون من همین یه دخترو دارم.نزار داغتو دلم .عمو مهرانم گریه میکرد.رفتم بالا خواستم برم تو اتاق از تو اتاق دخترا یه صدایی میومد رفتم تو دیدم موبایل زنگ میخوره حتما برای مهرساست چون بچه ها هنوز تو اتاق نیومدن .شماره سیو شده به نام امیر علی .مشکوک شدم جواب دادم :+بله.-سلام فکر کنم اشتباه گرفتم با مهرسا خانم کار داشتم .+درست رفتید بفرمایید.-میشه باهاشون حرف بزنم.+نه نمیشه.‌-چرا ؟؟+چون چاقو خورده الانم بیمارستانه.-نگران گفت میشه آدرس بدین بیام .+‌الان نمیشه ما شمالیم.-میدونم کدوم بیمارستان؟؟پسره هرکی هست میدونه اومده شمال آدرسو دادم و گوشیشو گذاشتم تو جیبم .(فضول خودتونید).صبح همگی رفتیم بیمارستان مهیار رو صندلی  خوابش برده معلومه گریه کرده .یه نفرم نشد برامون نگران شه و گریه کنه.پشت شیشه واستادیم و یه دفعه دیدم دستش تکون خورد .مامانشم دید فکر کنم داد،زد و گفت:مهران دستشو تکون داد بچم دستشو تکون داد.دکتر دیروزی اوند اصلا حس خوبی،بهش نداشتم .رفتم و معاینش کرد اومد بیرون و گفت:وضعیتش نرماله یکی دوروزه به هوش میاد.دستشم تکون داد خدایی نکرده نمرده که از خودش حرکت نشون نده .مشکلی نیست.خطاب به مهیارگفت: ببخشید آقا میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم ؟؟مهیار با بی حواسی گفت:البته.و باهم رفتن .

 

مهیار:

رفتیم تو اتاق دکتر و گفت :همسرشی؟؟؟+نه خواهر زادمه خیلی دوسش دارم یعنی تمون دنیامه.-بله شمارو آوردم اینجا بگم کمی استراحت کنید از دیشب نخوابیدید من تو اتاق نیستم رو اون مبل میتونید دراز بکشید خیلی خسته بودم و قبول کردم و دراز نکشیده خوابم برد ..

 

آرشا:.

۵ساعت از رفتن مهیار میگذشت هنوز برنگشته بود .مامان مهرسا هم همش گریه میکرد و میگفت یکی بره ببینه داداش یکی یه دونم کجاست ای خدا بچم اینجا رو تخت بیمارستان داداشمم نمیدونم کجاست.وقتی حرفش تموم شد مهیار با یکم حالش بهتر شده بود اومد.نشست پیش مامان مهرسا و گفت:ماـٔده جان خواهر من چرا خودتو از بین میبری بهوش میاد.یه پسر قد بلتد و خوشتیپ و خوشگل با نگرانی اومد،سمتمونو پرسید مهرسا اینجاست ؟؟همه با تعجب نگاه کردن حتی مامان و باباش .مهیار گفت :شما؟؟-امیر علیم.رفت سمت شیشه نگاش کرد اومد سمت مهیار رو گفت میسه باهاتون حرف بزنم .چه قدرم با مهیار حرف دارن .اونا به طرف حیاط بیمارستان حرکت کردن منم پشتشون رفتم نشستن رو یه نیمکت پشت درخت واستادم و گوش کردم.پسره شروع کرد:من نه دوست پسر مهرسام نه چیزی یه دوست عادی همشم دوروزه باهاش آشنا شدم تو پیست ماشین سواری منن اونجا بودم ۵۰میلیون بدهکاری داشتم از تهران اومد اینجا تا پول جور کنم چون طلب کارها همش کنار خونمون بودن. 

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۸

منم با ماشین صاحب پیست مسابقه دادم و برنده نشدم .مهرسا برنده شد .سوار ماشینش شد و اومد کنارم واستاد اول بهش توجه نکردم بعد که گفت کار داره سوار شدم.مهرسا پولی رو که برنده شده بود رو میخواست نگیره تا دید من نیاز دارم گرفت.۵میلیونم از کارت خودش کشید و شد ۵۰میلیون و داد بهم منم فقطاین پولو قرض کردم باید تا قرون آخرش بدم .بعد که فامیلی شو فهمیدم.مهران امیدوار یادم افتاد ازش پرسیدم و گفت بابامه .میشناسی مگه؟؟منم گفتم برای کار رفته بودم مدارکمم خوب بود بابات گفت نیرو لازم ندارن.یه مدت تو کارخونه نساجی کار میکردم و به خاطر بدهی هی مرخصی میگرفتم و طلب کارا چلو کارخونه جمع میشدن منو اخراج کردن.مهرسا گفت میتونه کمکم کنه تا تو شرکت شما بتونم کار کنم همین ..مهیار:واقعا مهرسا دله مهربونی داره حتی بشه از خودش میگذره تا جون کسه دیگه ای رو نجات بده.من با مهران صحبت میکنم ببینم چی کار میتونم بکنم .شمارتو بده.-باشه.گوشی مهرسا رو از جیبم در آوردم دکمه روشن رو زدم اولین بار بود میدیدم دختری موبایلش رمز نداره عکس خودشو و مهیار رو گذاشته بود تصویر زمینه. .تو مخاطباش رو گشتم به جز امیر و امیر علی مخاطب مشکوکی نداشت.تو جیبم گذاشتم و برگشتم تو بیمارستان .جلو در icu..خلاصه خواستیم برگردیم خونه که یه پرستار رفت تو و هراسون اومد بیرون و گفت:‌مریضتون به هوش اومد .دکتر رو صدا کردو بعد معاینه به بخش منتقل شد و همگی رفتیم خونه باز مهیار نیومد.تو جام دراز کشیده بود که یاد گوشی مهرسا افتادم از جیبم درش آوردم تردید داشتم ولی بی خیال شدم و رفتم تو گالریش.تمام عکس های خوشو و مهیار بودن یه عکسی که خوشماومد مهیار و مهرسا سرهمی های آبی پوشیده بودن و جلو پورشه مهرسا واستاده بودن فکر کنم تو حیاط،خودشون بود.بعد عکساش رفتم تو فیلماش .یه فیلم رو باز کردم خودشو مهیار تو شمال تو آب بازی میکردن .و میخندیدن آخرشم سرشونو آوردن سمت دوربین و گفتن ilove you.و فیلم تموم شد...با صدای سپهر از خواب بیدار شدم.سپهر:آرشای خرس پاشو دیگه الهی به خواب زمستونی بری بلند شو دیگه خبر مرگت.یه دوش گرفتم.یه شلوار مشکی و تیشرت قرمز و کتونی قرمز .موهامم زدم بالا و یه وری ریختم.ادکلن زدم و کیف پول و سچییچ و گوشی خودم و مهرسا رو برداشتم(آخه خدایی یه کی نیست بگه بشر شوهری نامزدشی دوست پسرشی میخواییش که گوشیشم صاحب شدی؟؟) رفتم پایین و صبحونه خوردیم و سواز ماشین شدیم و به طرف بیمارستان حرکت کردیم .رادمان:مسافرتزهرمون شد.+ساکت شو پسر .زفتیم تو بیمارستان و وارد بخش شدیم وای چه صحنه جالبی مهرسا رو صندلی همراه نشسته بود و مهیار رو تخت خوابیده بود.خندم گرفته بود .که پرستار رفت سمت مهیارو گفت:آقا اگه لطف کنید از تخت بلند شید بیمار سر جاش بخوابه.مهیار تا مارو دیدرو به مهرسا گفت:‌مگه نگفتم از در اومدن تو بیدارم کن .حالیت میکنم.و پایین اومد مهرسا با خنده سلام کرد و نشست رو تختش.همه بهش تبریک گفتن و گل هایی که خریده بودن رو گذاشتن رو میز.یه دفعه گوشی مهرسا تو جیبم زنگ خورد با تعجب گفت :،زنگ گوشی منه کسه آوردتش؟؟؟گرفتم سمتش و گفتم:آره من آوردمس گفتم شاید لازم داشتی .خندید و گفت:‌شرط میبندم تو گوشی رو گشتی نه؟؟؟خندیدم و آروم سرمو تکون دادم .از خجالت آب شدم خاک تو سرت آرشا تو سر پیازی یا ته پیاز(وجی جون من وسط پیازم).گوشی رو جواب داد +جانم بهار -......+نه به خدا دیدمت برات تعریف میکنم حالا قهرنکن باشه آورین سلام برسون خدافظ.دکتر عمرانی همون دکتره حسه بدی داشتم بهش اومد و حال مهرسا رو رسید و چند دقیقه بعد،پیجش کردن رفت .خدارو شکر.مهرسا فردای اون روز مراخص شدو به آگاهی رفت.وسایلامونو جمع کردیم و به تهران برگشتیم .....درگیر درست کردن ماکت بودم اونم با کی ماهور آخه خدا آدم قعطی بود دختری که خودشو کبونده بود و از اول ساخته بود اون دنیا اگه خدا بخواد به اعمالش رسیدگی کنه باید دکمه بازگشت به کار خانه بزنه.و با لوازم آرایش و هزار جور آشغال دیگه خودشو شبیه گیت ها کرده بود،آدم نگاش میکرد باید کفاره میداد هر موقعه میدیدمش پوزخند میزدم.ماکتمون از نظر من چیز قشگی نبود ولی اون برای چسبوندن خودش به من همش میگفت عالیه و برای ما قبول میشه....امروز باید ماکتامونو تحویل میدادیم.هرکی کنار هم گروهی خودش نشسته بود که فقط جای مهرسا کنار اون پسر عتیقه خالی بود تو همین فکرا در باز شد و استاد اومد تو با استاد خیلی خوب شده بودم.استاد نشست سر جاش و در کلاس زده شدبا کلمه بفرماییداستاد در باز شدو مهرسا دستشو بسته بود همراه با مهیار وارد شدن با استاد احوال پرسی خیلی صمیمی کرد و ماکت مهرسا که خیلی زیبا شده بود واقعا.رو میز گذاشت و رفت.همه دخترا تو نخش بودن براشون پوزخند زدم عادتم بود .مهرسا که اولین نفر بود رفت و در مورد ماکتش توضیح داد و ماکت رو نشون بچه ها داد.دهن همه باز مونده بود از زیبایی ماکت خیلی قشنگ بود انگار واقعی بود .همه در مورد ماکتاشون توضیح دادن و کلاس تموم شد رفتم سمتش و گفتم:سلام خوب شدی؟؟؟-سلام مرسی آره یکم بهتره ولی چه میشه کرد تو خوبی؟؟+ممنون میری سلف ؟؟؟-آره.بریم .رفتیم تو سلف قهوه و کیک شکلاتی سفارش دادیم .که ماهور اومد سمتمون و گفت :‌آرشا جان تک خوری میکنی وایمیستادی منم میومدم.+خانم به اصطلاح محترم فکر کنم زیادی رمان خوندی نه؟؟؟‌من از اونوآدما نیستم که با گروه شدن عاشقت بشم ما فقط هم کلاسیمو هیچ نسبت دیگه باهم نداریم حالا هم بفرمایید نمیخوام مایه آبروریزیم بشی.‌ماهور:چه جور با این دختره خشک و افاده ای میای سلف مایه آبرو ریزیت نمیشه بامنی که مثل فرشته هام آبروریزی میشه؟؟به مهرسا نگاه کردم که جاش خالی بود.رو به دختره با عصبانیت گفتم:حرف دهنت رو بفم اول مزه مزه کن بعد زر بزن حالا هم برو رد کارت تا بلایی سرت نیاوردم .گمشو.کیفمو برداشتم و حساب کردم و رفتم بیرون .مهرسا تو ماشین نشسته بود و سرش رو فرمون داشت دستشو میمالید.رفتم سمت ماشینشو جای راننده نشستم.سرشو برداشت و گفتم:واقعا متاسفم نمیخواستم اون جوری بشه.-چرا ناراحتی این شانس گند،منه که هرکی از راه می رسه بهم حسودی میکنه .زیر لب گفت اون از امیر اینم از تو .که گوشیش زنگ خورد .-سلام خوبی منم خوبم خداروشکر آره دانشگاه باشه بعد دانشگاه میرم کاری نداری باشه خدافظ..برگشت سمت منو با حالت ناراحتی گفت :اگه میشه دفعه دیگه سمت من نیا نمیخوام برام دردسر درست شه میفهمی که؟؟؟+با این که ناراحت شده بودم ولی درکش میکردم .گفتم :باشه .

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۹.

مهرسا:

دستم خیلی درد میکرد ..بعد کلاس سوارماشین شدم و بهطرف شرکت راه افتادم .با یه دست هم دنده عوض میکردم هم فرمون رو نگه داشته بودم.ماشین رو پارک کردم و رفتم تو .آبدارچی شرکت درو بازکرد .اولین بارم بود میومدم اینجا دوست نداشتم بگه هر روز پا میشه میرع شرکت مثلا که چی.+سلام خسته نباشید.-سلام دخترم بفرمایید کاری داری؟؟+بله با آقای امیدوار کار دارم.-نمیشه بفرمایید بیرون.+آقا یعنی چی نمیشه درو باز کنبینم داشتم داد و بیداد،میکردم در باز شد و یه پسره خوشگله جیگر کاش میشد اینو تور کنم .آخی چه نازی تو دوست دخترات به فدات .مشنگم.پسره :اینجا چه خبره خانم صداتونو بیارید پایین چرا داد میزنید .+‌دروباز نمیکنه وارد،شم.-باکی کارداری؟؟+آقای امیدوار.ـباید وقت قبلی داشته باشید.+زدم تو سرم و گفتم:خاک تو سرم برای اومدن تو شرکت خودمم باید وقت قبلی داشته باشم.در اتاق باز شدو بابا اومد بیرون دویدم سمتشو و بغلش کردم و گفتم:بابا نمیزاشتن من بیام تو هی میگفتن وقت قبلی وقت قبلی.بابا:دختر یکی یدونم مهرسا .مهرسا جان ایشونم آقای میلاد سامانی .+خوشوقتم باهان آقا میلاد .نمیدونم چرا یه جوری بودم ازش خیلی خوشم اومده بود .رفتیم تو اتاق بابایکم با بابا حرف زدیم و رفتم تو اتاق مهیار یکم بااونم حرف زدیم که گفت این پرونده روببر بده میلاد،امضاکنه منم که حوصلم سر رفته بود،بردم درزدم با بیا تو‌ میلاد رفتم تو و رو مبل رو به روی میزش نشستم و گفتم :سلام .لبخند زد و گفت :سلام .کاری داشتی .+الو عمو چایی نخورده پسرخاله نشو اگه هم شدی عیبی نداره من پسر خاله ندارم آره اومدم بگم ببینم کی بیکاری باهم بریم گردش اینو با لحن شوخی گفتم .و جدی شدم و گفتم .:‌آقا میلاد این پرونده رو امضا کنید.راستی شما خواهرم دارید؟؟؟-آره چه طور؟؟؟+خوشبحالش میشه داداش منم بشی؟؟؟؟نمیدونم چرا اینجا اومدم احمق شدم عینه شاسگولا حرف میزدم.خندیدو گفت‌:‌باشه.چرا دستتو بستی شکسته؟؟+نه چاقو خوردم .خوب داداش از خودت بگو ببینم اگه خوبی تورت کنم و شوهر کنم آخه میبینی چقدر زشتم گفتم شاید تو خر شدی بلانسبت خر اومدی منو گرفتی نه .با لحن خنده دار میگفتم از خنده داشت زمین رو گاز میزد.با تعجب گفتم دیدی چی شد یادم رفت -چی؟؟؟گوشمو در آوردم شماره امیر علی رو گرفتم +سلام خوبی کجایی؟؟؟-سلام مرسی تو خوبی به نظرت کجا باشم خوبه؟؟؟+اوممممم دستشویی.خندیدو گفت نه تو خیابون میچرخم.کاری داری؟؟؟+‌بیا شرکت استخدامی .-وای راست میگی خیلی خوبی تو دختر دمت گرم مرسی الان میام خدافظ .بدون اینکه بزاره جواب بدم قطع کرد.الاغ.رو به میلاد گفتم:خوشگل ندیدی؟؟؟-خوشگل خل ندیدم .+خل عمه بهاره .-بهار کیه؟؟؟+توروسننه.-بی ادب +تویی.-از قیافت معلوم بود خیلی مغرور و خشک و رسمی و اشرافی هستی و+راحت باش بگو بازم بگو چیزی از قلم نندازی بابا اینقیافه رو ول کن ادب رو بچسب.راستی تو این شرکت کار میکنی؟؟؟-نه اومدم مهمونی.خاک تو سرت مهری اینم سواله آخه پس چه گوهی اینجا میخوره.هنوز داشت میخندید که گفتم :زهرسوسمار بسه دیگه.نمیشه به شما پسرا یه چی گفت زرت زرت میزنید زیر خنده.راستی چند،سالته؟؟؟-چی کار میخوای؟؟؟+برای ازدواج دیگه به این زودی یادت رفت خاک.پرونده رو میز رو برداشتم و گفتم به سوالام جواب بده.+چند سالته-۲۷+سایز بلوزت؟؟-چی کار میخوای این چیزا رو ؟؟+بگو دیگه ..ـ 3xL.اندازه پات؟؟؟ـ وای خدا من گفتم کاش یه نفر بیاد،حوصلم سر رفت ولی نه دیگه این. این آدمه واقعا.+نه په عین تو گودزیلام.‌-من گودزیلام .بیخیال بقیه شو بپرس.سایز پات؟؟ـ ۴۰+چه قدر گنده.دور کمر؟؟؟-نمیدونم.+خاک.تلفن زنگ خورد برداشت و گفت چند لحظه.رو به من گفت:دوستت اومده صبوری.+صبوری ؟؟؟بگو نمیشناسم مزاحم نشه.گفت میگه نمیشناسه .چـــــی.آها بله چند لحظه.رو به من میگه آقای امیر علی صبوری.+وا بگو چه گیری دادی بابا نمیشناسم ردش کن بره حوصله ندارم .که گوشیم زنگ خورد اِ این که امیر علیه جواب دادم اومدم.رو به میلاد،گفتم :داداش برم امیر علی اومده برمیگردم پیشت.یه دفعه غیرتی شد و گفت :امیر علی کیه بزنم آش و باشت کنم .خندیدمو گفتم :‌فعلا.رفتم بیرون و با امیر علی رفتیم اتاق بابا به خاطر من استخداک شد و از فردا میاد سرکار.دوباره برگشتم پیش میلاد و جریان امیر علی رو براش تعریف کردم .

 

میلاد:

وقتی این دختر رو دیدم تعجب کردم چقدر شبیه مهیار بود.واقعا خوشگل بود .عکساشو تو اینستا با مهیار دیده بودم .میشناختمش .اصلا به قیافش نمیخورد همیچین دختری باشه.یکم حرف زد که داشتم زمین رو گازمیزدم ازخنده.وقتی منشی گفت امیر علی واقعا عصبانی شدم ولی به روی خودم نیاوردم .گوشیش رو میز بود با اجازه برداشتم وا رمز نداشت خخخخخ اینم خله ها.رفتم تو مخاطبین (دیدین هرکی خواسته از شما باخبر بشه میره تو مخطبین منم همون جورم اول میرم تو مخاطبین .)اوهاوه ماشالاه.تمام زندگیم بابا جون مامان جون . عمو مرتضی عمو امید عمو سامان عمو محمد .روشنک جون سعیده جون سلماز جون زینب جون .سپهر .رادمان .آرشا.امیرعلی .آرمین سیاوش و سینا .سوگند خره سودا گاوه.آرام اسگله ریحانه شاسگوله..و آخرین نفر عشقم سیو شده بود.شماره رو نگاه کردم چقدر آشنا بود تو گوشی خودم نگاه کردم این گه شماره امیر بود اون که فوت شده .یعنی با امیر دوست بودن.امیر پسر خالم بود خالم و شوهر خالم بعد،مرگ امیر نتونستن اینجا بمونن و رفتن کانادا..دوسه روز قبل از مرگش هی سرگیجه میگرفت و حالت تهو داشت هی بهش گفتم برو دکتر حرب گوش نکرد.......مهرسا برگشت و جریان دستشو با امیر علی رو گفت چه روح بخشنده ای داره .بعد،رفتن مهرسا و تموم شدن ساعت کاری رفتم خونه.

ویرایش شده در توسط sanaz282
  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۰

مهرسا:

با سودا و سوگند داشتیم میرفتیم سمت پل طبیعت .خیلی وقت بود نرفتم .یه پرشیا سفید از جلو در خونه تا الان پشت مون داشت میومد .سودا و سوگند بی خیال بودن ولی من خیلی ترسیده بودم آخه شیشه هاشم دودی بود .با بچه ها پیاده شدیم که همی حواسم پیشه اون پرشیا بود .اونم پشت سر ما پیاده شد که دستی رو شونم نشست.با ترس نگاش کردم که سودا با خنده گفت::الووووو مهرسا کجایی؟؟؟چرا تو باغ نیستی؟؟+‌چون دارم میرم بیابون.بس کن سودا حوصلتو ندارم .سوگند:اوه اوه سودا نکنش نشکنه .بابا برو کنار بزا باد بیاد،بگو ببینم چی شده که این قدر پریشونی؟؟؟خودمو جمع و جور کردم گفتم:چیزی نیست بیاید بریم.خوراکی خریدیم و راه افتادیم.به یهنیمکت که رسیدیم گفتم:بچه ها بیاید بشینیم یه خورده.اوناهم نشستن .یکم خوراکی خوردیم سودا و سوگند بلند شدن از خودشون عکس بندازن .که دستی رو شونم نشست میخواستم جیغ بزنم که کنار گوشم گفت :هیش آروم .جیکت در بیاد یه گلوله حرومت میکنم شیر فهمه؟؟سرمو آروم تکون دادم .که دیدم سودا و سوگند با نگرانی تکونم میدن و صدام میکنن.+چی شده؟؟؟سوگند:‌خانم رو باش چی شده؟؟؟؟ما باید ازت بپرسیم چی شده از وقتی که سوار ماشین شدیم حواست نیست الانم که تو هپروت سیر میکنی ۲ساعته صدات میکنیم .معلومه حالت خوب نیست.پاشو بریم .می میری خونت میوفته گردن ما.واقعا چه فکرایی میکنم من.من کیم که بخوان منو بکشن .الکی به خودم امیدواری میدادم ولی تو دلم رخت می سابیدن دلم شور میزد..یکم هوا تاریک شده بود زیاد،خلوت نبود.باز موقعه برگشتن اون یارو پشتمون بود.+بچه ها یکم سریع بیاین هواداره تاریک میشه.سودا:به چه عجب شماکه تا نصف شب می موندی بیرون ککتم نمی ارزید چی شده.نکنه عاشق شدی؟؟؟ها.+به گروه خونیم نمیخوره بیاید تو ماشین میگم بهتون.سوارماشین شدیم تا اومدن ازک بپرسن خودم زودتر گفتم:بچه ها از وقتی سوار ماشین شدم یه پرشیا دنبالمونه از در خونه تا اینجا حتی بالا هم اومد دلمم شور میزنه .چی کار کنیم ؟؟دیدم حرف نمیزنن نگاشون کردم که بدبختا از ترس خودشون  خیس کرده بودن من گفتم ترسوعم .فکر نمی کردم ایناهم بترسن.سودا :پپپس چرا واستادی برو دیگه تروخدا برو جان مهیاربرو.سوگند:مهرسا خرع برو دیگه .راه افتادم که یارو هم راه افتاد.+بچه ها امشب بیاید بریم خونه ما می برمتون جلو خونتون وسایلتون رو بردارین .من میترسم تنها برم یه موقع جایی خفتم نکنه .اوناهم قبول کردن .اول رفتم خونه سوگند اینا .بعد ۱۵دقیقه اومدو زود سوار شد یارو سر کوچه واستاده بود.بعد رفتم جلو خونه سودا اینا اونم زود رفت تو خونه که سپهر از خدا بی خبر اومد بیرون و کنار در من واستاد و گفت:سلام مهرسا سلام سوگند خوبین چه عجب ؟؟+سلام امشب میخوام سوگندوسودا رو ببرم پیش خودم .اشکالی داره؟؟؟-نه چه مشکلی خوش بگذره .سودا سوار شد و گفت:سپهر مامان و بابا کجان ؟؟؟-چرا این قدر رنگاتون پریده اتفاقی افتاده؟؟+نه چه اتفاقی ؟؟-پس اون پرشیا سرکوچه چی کار میکنه؟؟؟+چچچه بدونیم .یه ابروشو داد بالا و گفت:باور کنم نمیدونید.سودا:وا سپهر خل شدی کسی نیست.نگفتی کجان مامانینا؟؟؟-با عمو مهران کار داشت بامامان رفت اونجا منم داشتم میرفتم اونجا.+خونه ما ؟؟؟-آره.سودا:سوارشو بریم دیگه.ـ نهشما برید منکار دارم میام.خدافظی کردیم و راه افتادم .باز یارو دنبالمون بود دلم فجیح شور میزد.+بچه ها چیزی در این باره به کسی نگین تا ببینم چی میشه؟؟ـ باشه.درو با ریموت باز،کردم و رفتم تو ماشین رو پارک کردم و پیاده شدیم .رفتیم تو و سلام و علیک کردیم که گفتم:امشب سودا و سوگند رو میخوام اینجا نگه دارم.بابا:خوب کاری کردی بابا .مهرسا جان سامان اومده اینجا که باهم بریم مسافرت لندن.اما بدون بچه ها.یکم ناراحت شدم ولی با خوشحالی گفتم:آره برید،ایشالاه خوش بگذره منم بچه ها رو جمع میکنم اینجا .اوناهم خوشحال از رفتنشون .به عمو مرتضی و عمو محمد و عمو امید هم گفتن که اوناهم قبول کردن.بلیط شون برای فردا شب بود .با بچه هو رفتیم بخوابیم سه تامون رو تخت خوابیدم چون هم دونفره بود همبزرگ....مامان:مواظب خودت باش مهرسا جان .+چشم مامان.زنارو بغل کردم و با مردا دست دادم اوناهم سوار همواپیما شدن وایران رو به مقصد لندن ترک کردن.سودا سوگند آرام رها ریحانه اومدن خونه ما و سینا سیاوش آرشا سپهر مهیار رادمان رفتن خونه آرشا اینا.رفتم تو اتاقم خط چشم کشیدم ریمل زدم رژ قرمز زدم یه بلوز بالا نافی قرمز آستین حلقه ای که رو سینش یه لب براق مشکی داشت .با شلوار قد نود سفید موهامم که فر بود رو یه وری زدم و رو شونم ریختم کفش ۱۰سانتی قرمز هم پوشیدم رفتم بیرون بچه ها هم از اتاقا اومدت بیرون که زنگ زده شد داشتم از ترس شلوارم و آبیاری میکردم .رفتیم پایین بچه ها نشسته بودن رو مبل و نگران بودن و هم میترسیدن رها زود خوابیده بود.یه فکری جرقه زد تو مغزم زود رفتم تو اتاق بابا لب تابش رو که دوربین مداربسته ها بهش وصل بود رو آوردم که سودا گفت:مهرسا وقت گیر آوردی تو این وضعیت.روشنش کردن و گفتم :چند لحظه خفه میشی ببینم این یارو کیه.دوربین رو که رو در بود رو زوم کردم صورتش رو پوشونده بود واس از بالادر داشت میومد تو.زود تلفن رو برداشتم و شماره مهیار رو گرفتم که خواب آلود جواب داد:جانم مهرسا چی شده؟؟؟+با گریه+مهیار تروخدا پاشین بیاین اینجا دزد اومده الانم داره از در بالا میاد زود باش یه دفعه داد زد :دزد.که صدای پسرا اومد و گفت:‌الان میام .و قطع کرد رو به بچه ها گفتم :گفت الان میان.تو لب تاب نگاه میکردم که در آرشا اینا باز شد و آروم آروم اومدن بیرون و با چوب زدن تو سر یارو.درو باز کردن و همه باهم رفتیم تو حیاط پسرا بلندش کردن و آوردنش تو بستنش به صندلی که نگاه پسرا افتاد به ما.با تعجب نگاه میکردن انگار لوختیم.وا یعنی چی.که مهیار گفت:مهرسا برو لباستو عوض کن زود .اینا رو با اخم میگفت که همه تعجب کردن .رفتم تو اتاق یه تیشرت مشکی با شلوار قد نود مشکی پوشیدم موهامم بستم و آرایشمو پاک کردم صورتمو شستم و رفتم پایین .دخترا هم لباساشونو عوض کرده بودن و نشسته بودن.نشستم کنار مهیار که یارو بهوش اومد تا مارو دید میخواست داد بزنه دید دهنش بستس.که مهیار بلند شدو کنارش واستاد و گفت:برای چی اومدی اینجا چی میخوای؟؟؟مرده:نمیتونم بگم.مهیار:چرا میگی خوبشم میگی اگه نگی مجبورت میکنم بگی .میفمی؟؟؟مهیار خیلی جدی شده بود مرده گفت:من از مهرسا خوشم اومده خواستم بهش تجاوز کنم .همه با تعجب نگاه میکردن .بلند شد و رفتم سمت مرده و محکم به پاش ضربه زدم که صدای شکستن استخون پای خودم و پای اون اومد با عصبانیت گفتم:عمو این حرفا قدیمی شده راستشو نگی اون یکی پاتم خرد میکنم گرفتی ؟؟یا یه جور دیگه بهت بفهمونم مرتیکه احمق.ـ من واقعاتشو گفتم.+نه نه واقعیت رو نگفتی میخوای من واقعیت رو بگم هان میخوای بگم ؟؟؟تو که حرف نمیزنی بزا  من بگم.خودت نمیخوای بگی؟؟؟.+واقعیت اینه که تو اومدی منو بکشی نه؟؟؟از دیروز دنبالمی با پرشیا سفید هان؟؟؟؟ادامشو نمیخوای بگی ؟؟همه با تعجب و نگرانی نگام میکردن.شروع کردم به گفتن:سه روز پیش برام یه اس ام اس اومد بازش کردم دیدم نوشته :سلام خانم کوچولو حیف دختر خوشگلی مثل تو  که بره زیر خاک واقعا حیفه ولی برای نجات جون خودمون باید بکشیمت بابات به حرفمون گوش نکرد و چیزد رو که میخواستیم برامون نساخت برای بستن دهنش رو تو کلیک کردیم .مواظب خودت باش هانی تا چند روز دیگه میایم سراغت..زدم به همون پاشو گفتم:این بود واقعیت مرتیکه عوضی مثلا اسم خودتو گذاشتی مرد تو از صدتا نامردم نامرد تری میخواستی منو بکشی به  د برسی هان جواب بده از کشتن من بهت چی میرسه.مگه خودت خواهر مادر نداری ؟؟مرده شروع کرد به حرف زدن.:وقتی بابام مرد ۲۰سالمبود یعنی دقیقا سن تو تو اوج جونی و جاهلی .بابام کارگر بود که از طبقه سوم میوفته و ضربه مغزی میشه .منم دلم نمیخواست برادر ۱۵سالم جلوی دوستاش کم بیاره و خواهرم بتونه بره دانشگاه .مادرم دیگه بافتنی نبافه.از طریق دوستم که فامیلشون تو این گروه بود وارد گروه شدم.خیلی سختی کشیدم تا اینجا رسیدم بی خوابی کشیدم .خوانوادم رو ندیدم.رییس اون گروه به پدرت پیشنهاد داد که یه ویلا و  یه آزمایشگاه بزرگ تو زیر زمینش براش بسازه و پول قابل توجهی دریافت کنهکه پدرت قبول نمی کنه.تو اون آزمایشگاه میخواستن یه دارو بسازن که به اونایی که میخوان از گروه برن بدن که باعث مرگشون بشه.رییس گروه که مردی جوونه و خوش گذرون برای بستن دهن پدرت تصمیم گرفت بکشتت ولی بعد از دیدن عکست پشیمون شد و گفت بدزدمت و ببرمتپیشش .نمیدونم واقعا یا دروغ گفت که با اولین نگاه عاشقت شده اما من ندیدم که تاحالا به دختری دل ببنده.مهیار:تو خودت خواهر داری بی ناموس چه جوریغیرتت کشید ببریش بدبختش کنی هان.مهیار که گریش گرفته بود با دو رفت تو اتاقش و درو محکم کوبید.رو این چیزا خیلی حساس بود.رفتم تو آشپزخونه و شربت درست کردم همه از رنگشون معلوم بود فشارشون افتاده .به هم تعارف کردم ویکی برداشتم رفتم تو اتاق،مهیار.کنار پنجره واستاده بود و سیگار می کشید عادتش بود.از پشت بغلش کردم وگفتم :مهیاری بیا این رو بخور حالت خوب شه بریم پایین ببینم باابن مرتیکه عوضی چی کار کنیم.لیوان روگرفت و یه نفس داد پایین سیگارشو خاموش کردو رفتیم پایین.بچه هت نشسته بودن رو مبل کنار یارو.مهیار:دستشو باز کنید بزارید بره .سپهر:مهیار یعنی چی بزارید بره میفهمی چی میگی؟؟؟مهیار:همین که گفتم اگه این رو تحویل بدیم به پلیس خواهرو مادرش و برادرش تو دردسر میوفتن شاید هم کشته بشن ولش کنید بزارید بره.دستشو بازکردن که گفتم:چرا زنگ رو میزی ؟؟؟یارو:اول خواستم از در بیام بالا که دیدم نمیشه بعد یادم افتاد خانوادتون رفتن مسافرت پسراهم خونه روبه رویی بودن و دخترا تو این خونه مطمـٔن بودم اگه زنگ بزنم تو میای جلچ درو من ابن دستمال که حاوی مواد خواب آور بود بگیرم جلو دماغت و خلاص کارامون تمام حساب شده بود که تنها چیزی که شما به پسرا خبر بدید رو از یاد بردیم.مرده رفت و پسراهم موندن اینجا دخترا گفتن میترسن و همین جا بخوابیم .رخت خواب آوردیم و تو حال انداختیم واسه دخترا این ور و واسه پسرا طرف دیگه .آلارم گوشیم رو تنظیم کردم افتادم تو جام و نمیدونم کی خوابم برد.با صدای آلارم بیدار شدم که دیدم آرشاهم بیداره .راستی امروز با آرشا اینا کلاس داشتیم.مانتو توسی با شلوارومقنعه مشکی پوشیدم با کوله و کتونی توسی .سوییچ و وسایلمو با موبایلمو برداشتم و رفتم پایین.صبحونه آماده کردم که آرشا اومد تو آشپزخونه و گفت:سلام صبح بخیر بیاباهم بریم.+سلام صبح توهم بخیر نه ممنون حرف اون روزم یادت رفت .صبحونه خوردم و سوار ماشین شدم و رفتم سمت دانشگاه .کلاس اول که تموم شد با بچه ها رفتیم سلف و دوباره برگشتیم توکلاس.بعد کلاس دوم رفتم سمت ماشین و بازش کردم که بهار صدام کرد رفتم سمتش که گفت جزوه امروز رو بهش بدم بعد دادن جزوه به بهار برگشتم سمت ماشین و سوار شدم خواستم روشن کنم که یه کسی جلو بینیم یه چی گذاشت که بیهوش شدم و دیگه چیزی نفهمیدم...

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۱

آرشا:

بعد،کلاس دوم اومدم بیرون دیدم مهرسا نیست گفتم شاید رفته خونه .سوار ماشین شدم و رفتم خونه دوش گرفتم و یه تیشرت مشکی با شلوار مشکی و کفش مشکی موهامم شونه کردم وکلیدو برداشتم با گوشیم رفتم خونه مهرسا اینا .ساعت ۱۲‌بود زنگ رو زدم و رفتم تو مهیار بلافاصله گفت:آرشا مهرسا کو؟؟؟مگه باهم نرفتید.؟؟+سلام نه نیومد باهام تااز کلای دربیام نبود گفتم شاید اومده خونه منم اومدم.مهیار مدام شماره مهرسا رو میگرفت که خاموش بود.بیشتر از هزار بارگرفت که خاموش بود زنگ زد شرکت و گفت:سلام میلاد،من امروز نمیام حواست به همه چی باشه نه رفتن مسافرت باشه خدافظ .بازم شمارشو گرفت ولی خاموش بود.مهیارم که سالن رو متر میکرد.یه دفعه داد زد :گرفت گرفت.+چی گرفت؟؟؟مهیار:گوشی داره زنگ میخوره.مهیار:الو الو مهرسا باداد:.توکی هستی عوضی ولش کن به اون چی کار .اشغال.بی غیرت.فقط بدبخت کردن مردم رو بلدی عوضی فقط دستم بهت نرسه .دعا کن .به خاک سیاه می نشونمت.احمق .الو الو .وای خدا بدبخت شدم.بیچاره شدم.سپهر:چی شده مهیار؟؟؟مهیار:اون عوضی مهرسا رو دزدیده.سودا:چی کی؟؟؟مهیار:خواهشا سوال نپرسید الان وقت این حرفا نیست .بگید ببینم باید چی کار کنم مغزم کار نمیکنه بگید دیگه چی کار کنم؟؟؟تلفن رو برداشت و زنگ زد :الو سلام مهران سفر به خیر خوش میگذره ؟؟آره میتونی برگردی آره سریع برای شرکت مشکل پیش اومده فقط زود بیا تافردا بیا .باش خدافظ.رادمان:باید بریم کلانتری؟؟؟مهیار:نه کسی به کلانتری خبر نده گفت اگه خبر بدیم مهرسا رو می کشه........شب تا صبح کسی نخوابید .بعد از ظهر بود که زنگ به صدا در اومد.مهیار هجومبرد سمت آیفون گفت:الان با چه رویی بگم دخترشونو دزدیدن.درو باز کردو همه ریختن تو سوگند و سودا شربت درست کردن و دادن بهشون.همه نشسته بودن رو مبل که عمو مهران گفت:مهرسا نیست؟؟؟مهیار:چرا ..نه ..باید یه چیزی بهتون بگم .با ناراحتی گفت:دوشب پیش ما پسرا خونه آرشا اینا رفتیم دخترا هم موندن اینجا.نصف شب زنگ زد گفت دزد اومده اومدیم بیرون و دزده رو زدیم و آوردیم تو گفتیم برای چی اومدی گفت از مهرسا خوشم اومده بود.مهرسا خودش شروع کرد به گفتن که چند شب پیش بهش پیام داده بودن که به این زودی می میری حیف تو به این خوشگلی که بری زیر خاک .و این حرفاـ دزده رو هم رد کردم رفت.دیروزصبح پاشد رفت دانشگاه که دیگهبرنگشت. به گوشیش زنگ زدم که یه مرده برداشت گفت دیدی بالاخره به دستش آوردم.به پلیسم خبر نمیدی میکشمش.مامانش گریه میکرد و میگفت:بی چاره بچم دوروز بود میگفت مامان دلم شور میزنه اتفاقی براتون نیوفته اون نگران ما بود الان خودش گرفتار شده بچم الهی مادر فدات بشه.عمومهران گوشی و برداشت از جاش بلند شد و خونه رو متر میکرد چند بار زنگ زد ولی جواب نداد دوشت ناامید میشد که گفت:الو الو مهرسا جان نفس بابا کجا رفتی .اشغال عوضی بچمو ولش کن هرچی بخوای بهت میدم اصلا میام اونجایی رو که میخواستی رو برات درست می کنم فقط دست از سر دختر من بردار.فقط انگشتت بخوره بهش زندگیتو به آتیش میکشم مرتیکه ...که گوشی رو غطع کرد.برایاولین بار بود که دیدم داره گریه میکنه.زناهم گریه میکردن سودا و سوگندهم گریه میکردن هم برای اونا آب قند میاوردن..

مهرسا:

به سختی چشمامو باز کردم .نور چشمامو زد چند لحظه بعد که چشمام به نور عادت کرد چشمام رو باز کردم.اومای گادچه جای قشنگی چه قدر وسایلاش قشنگه یه اتاق ۳۰متری.با تخت دو نفره طلایی و میر کامپیوتر و میز توالت.کمد بزرگ لباس.و کتاب خونه بزرگ .و کلی مجسمه و تابلو.به تابلویی که بالای تخت بودنگاه کردم واو واقعا عالی بود مگه همچین پسری پیدا میشه لبای قلوه ای چشمای درشت آبی و مژه های بلند و فر.ابروهای تمیز شده.بینی سربالا کوچیک .واقعا خدا تو آفرینش این چیزی کم نذاشته آدم دوست داشت بشینه ۲۴ساعتع نگاش کنه.به خودم اومدم وای من چرا اینجام اصلا اینجا کجاست من اینجا چه غلطی میکنم .وای خدا مامان و بابام مهیار.بچه های دیگه.که در باز شد و همون پسره که عکسش بالای تخت بود وارد شد خدای من چه خوشگلی تو.گفت:با اینکه بی حالی ولی هنوز خوشگلی و جذابیتت هست.بـــــــــــلــــه؟؟؟؟چی چی فرمود😳😳

+من اینجا چی کار میکنم تو کی هستی چرا منو آوردی اینجا اصلا برای چی اینارو با گریه میگفتم.تروخدا ولم کن الان مامانم سکته میکنه تروخدا بزار برم چی از جونم میخوای؟؟؟ـ از وقتی که عکستو دیدم عاشقت شدم.+پوزخند زدم و گفتم :مگه تو عاشقم میشی .؟؟؟عوضی هان.ـ یواش یواش اومد جلو که گفتم:از لاشی ترین پسر تهران شنیدم پسری که واقعا دختری رو دوست داشته باشه بهش دست نمیزنه.آروم برگشت  خورد به دیوارشروع کرد به حرف زدن  :اسمم رهامه ۲۶سالمه.پدرم و مادرم چهارسال پیش مردن.من این کارو دوست نداشتم دوست داشتم عاشق بشم ازدواج کم و تشکیل خانواده بدم این چیزارو خیلی به بابام گفتم ولی قبول نکرد گفت باید ادامه راه من باشی.گا داروهای قاچاق میفرستیم به کشورهای خارج.میدونم من هرچی بهت بگم باور نمیکنی.میگی یه عمره خوش گذرونی میکنی.و این حرفا ولی من تا الان حتی نمازمم غذا نشده نمیدونم باور کنی یانه حتی من باکسی رابطه هم نداشتم .این چیزا برام اهمیت نداشت فقط دوست داستم عاشق بشم.من از وقتی که پدرم مرد این کار هارو گذاشتم کنار به خداوندی خدا راست میگم. امیر دوست پسرت که قرار بود باهات ازدواج کنه.برای نزدیکی من و تر این کارو میکرد.اون هیچ علاقه اب بهت نداشت فقط نمیتونست چه جوری بهت بگه.نمیدونم یادته یانه یه روز اومدم جلو دانشگاه دنبال رها خواهرم ترم دوم عمرانه.چند بار باهاش برخورد داشتی اما فکر نکنم یادت باشه.+چرا یادمه ولی هیچ شباهتی بهم ندارید.-آره اون شبیه پدرمه من شبیه مادرم.خیلی دختر خوبیه .پدرم آدم بدی بود ولی مادرم خوب بود و همیشه میگفت عین پدرتون نباشید.خلاصه به رها گفتم و ازت اطلاعات جمع کرد برام .وقتی عکستو  به امیر که دوست صمیمیمه نشون دادم گفت باما رفت و آمد خونوادگی دارین .بعد مرگ امیر دست نگه داشتم تا بتونم یه کاری کنم برای نزدیکی به تو حتی الان .پلیسهم دنبال من نیست چون کاری نکردم.اون پسره احمقم که اون شب اومده بود خونتون تا باهات حرف بزنه ولی ترسیده بود.+ولی گفت بهت اعتماد نکنم.؟؟؟-می خوای بهت ثابت کنم که اونجوری که فکر میکنی نیستم؟؟؟+آره.-پس پاشو وقت اذانه نمازمونو بخونیم بعد.با تعجب گفتم:واقعو نماز میخونی مگه بلدی؟؟؟-آره چیه مگه بهم نمیخوره ایمان داشته باشم؟؟+نه.شروع کرد به نماز خوندن بعد نماز شروع کرد به حفظی قرآن خوندن اصلا باورم نمیشد یه همچین آدمی ابن جوری باشه.ـ حالا باورت شد؟؟؟+ولی هنوزم نمیتونم بهت اعتماد کنم.ـ پاشو .بلند شدم و درو باز کرد رفتیم بیرون.خیلی خونه قشنگی بود رفتیم طبقه پایین که یه نفر از آشپزخونه اومد بیرون و دوید سمتم و گفت:سلام مهرسا جون حالت خوبه.؟؟؟+سلام رها جان مرسی.ولی این داداشت تا الان خانوادم رو به کشتن داده.رها:خدا نکنه.ببخشید مهرسا خیلی زجر کشیدی ها نه؟؟؟+چند شب پیش تا مرز سکته رفتم.با شما چه جور آدمی هستین میومدین روک و پوس کنده میگفتین:هانی عزیزم با من ازدواج میکنی؟؟؟دوتاشون خندیدن که رها گفت:خوبه تا الان دزدیده بودیمت.+الکی ترس ریختم تو خودم و گفتم:وای الان من دزدیده شدم.بازم خندیدن .که رهام گوشیمو گرفت سمتمو و گفت بیااینم گوشیت منم که حرفمو زدم میمونهتو ولی نمیذارم از دستم بری عاشق خودم میکنمت.+بابا شرمنده نکنین اینقدرا هم خوشگل نیستم رها بیا هندونه هارو بگیر یکی قاچ کن بخوریم بابا گشنمونه.رها خورشت قیمه گذاشته بود واقعا عالی بود .+مرسی رها جون من دیگه میرم الان به پزشک قانونی هم سر زدن .رها:من میرسونمت.+مرسی .ماشین خودم کجاست؟؟؟-تو دانشگاه..+آها زحمت دادم خدافظ.رها منو رسوند و رفت در زدم که در باز شد و رفتم تو حیاط که همه ریختن بیرون بابا اینا کی اومدن.وای همه که اینجان .لبخند زدم و گفتم:سلام .بابا یکی خوابوند تو گوشم که سرم برگشت به طرف چپ.ولی گفتم عیبی نداره سخته یکی بهش بگه بچتو دزدیدم.بغلش کردم و گریه کردم.اونم محکم بغلم کرد و گفت:‌ببخشید زدم تو گوشت عصبانی بود.گونشو بوسیدمو گفتم:عیبی نداره.بابا کجا بودی که دزدیده بودتت؟؟خندم گرفت این چه حرفیه .گفتم :کسی به پلیس خبر نده آشنا بود برای خندیدن این کارو کرده بود.مامان بغلم کرد و گفت:یعنی چی شوخی بود اینم شد شوخی که تا مرز مردن ببرنمون.؟؟؟.زنارو بغل کردم و گفتم :رها دوستم با داداششاینکارو کرده بود.همه که دیگه قانع شدن و رفتم تو اتاقم...

  • پسندیدم 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۲

دوش گرفتم و یه تیشرت گلبهی با شلوارمشی پوشیدم

و رفتم پایین همه نشسته بودن داشتن حرف میزدن

بابا هم غذا از بیرون سفارش داد.رفتم تو آشپزخونه که

دخترا و پسرا ریختن سرم و هر کدوم یه سوال

میپرسیدن گه گفتم :بس کنید دیگه از کلاس که

اومدم بیرون و سوار ماشین شدم یکی دستمالی

گرفت جلو بینیم و بی هوش شدم.وقتی به هوش

اومدم دیدم چه جای لوکسی بود خیلی قشنگ بود

همه جا.بعد فهمیدم که کار رها و رهام بوده.میز رو

چیدیم و برای شام صداشون کردیم.بعد شام همه رفع

زحمت کردن و منم رفتم بخوابم .ـ....با صدای آلارم از

خواب بیدار شدم صورتمو شستم و مسواک زدم.یه

مانتو قهوه ای با شلوار و مقنعه مشکی یه خط چشم

کشیدم و ریمل و رژکالباسی زدم کتونی قهوه ای

پوشیدم و کولمو برداشم گوشی جزوه و وسایل مورد

نیاز رو ریختم تو و رفتم پایین .+سلام و صبح بخیر به

اهل خونه.بابا:سلام صبح تو ام بخیر.مامان:صبحت

بخیر دخترم بیا صبحونه بخور.نشستم و گفتم:پس

مهیار کو؟؟؟بابا:دیشب رفت خونش گفت کار

داره.+آها .بابا امروز منو میرسونی دانشگاه ماشینم

دانشگاست.؟؟-باش.بابا منو رسوند و خودش رفت

.بعد کلاس اول با بهار رفتیم رو صندلی های دانشگاه

نشستیم که رها اومد کنارم نشست و گفت:سلام

مهرسا خانم خوبی زن داداش عزیزم؟؟؟+سلام رها

جون خوبی منم خوبم میشه دیگه این کلمه آخر رو

نگی؟؟؟-چرا؟؟؟+نگو دیگه مرسی.راستی سوییچ

ماشینم دست شماست؟؟-دست رهام بود یادم رفت

بیارمش الان زنگ میزنم بیاره.+نه نمی خواد زحمت

میشه.-این داداش من دلش میخواد همش تورو ببینه

بعد،میگی زحمت.زنگ زد وگفت که بیاره.بعد کلاس

دوم اومدم بیرون که رها دوید سمتم و گفت بیا بریم

رهام اومده.باهم به طرف خروجی دانشگاه رفتیم و

رهام رو دیدیم رفتیم سمتش که پیاده شد و لبخند زد

و گفت:سلام مهرسا خوبی ؟؟؟+سلام مرسی

توخوبی؟؟رها:آقا ماهم اینجا هستیمااا برگ چغندر

نیستم که.وگفت:سلام داداش منم خوبم امروز

دانشگاه عالی بود.خندیدیم که گفتم ‌:آقا رهام میشه

سوییچمو بدید ممنون میشم.رهام سوییچ رو گرفت

سمتم و گفت:‌امشب با رها میخوایم بریم بیرون تو

هم میای.یکم مردد بودم ولی قبول کردم و گفتم:پس

مت میرم خونه بیاید دنبالم آدرسمونم که بلدید

خدافظ.رفتم خونه .+سلام مامان من اومدم.ـ سلام

عزیزم خوش اومدی امشب خونه آقا امیداینا دعوتیم

آماده باش.+اَه مامان زود تر بهم میگفتید من با رها

دوستم قرارگذاشتم بیچاره تنهاس (خالی بستم تا

راضی شه)گفت بریم بیرون نمیخوام دلشو بشکونم

شما برید از طرف من معذرت خواهی کنید بگید

نتونست بیاد.خوبه مامانم زیاد گیر نیست زود قبول

کرد.رفتم تو اتاقم یه دوش سریع گرفتم یه مانتو

پوست پیازی با شالو شلوار مشکی کتونی سفید .کیف

پولم که کوچیک بود با گوشیم گذاشتم تو جیب

مانتوم و یه خط چشم کشیدم با ریمل و رژگونه و رژ

کالباسی.موهام فرق کج زدم موهامم از بالا بستم.رها

به گوشیم میس انداخت و رفتم پایین با مامان

خدافظی کردم و سوارشدم و سلام کردم.رهام:خوی

اول از همه کجا بریم ؟؟؟رها:به نظر من اول بریم شهر

بازی بعد بریم شام بخوریم مهرسا نظرت چیه؟؟؟

+عالیه.تو دلم گفتم رهام عوضی خیلی خوشگل شده

مواظب باشم ندزدنش .(وا به تو چه مهرسا وکیل

وسیع مردمی مگه)آره اصلا به من چه.(دروغ نگو )وا

چه دروغی منم خل شدم رفته ها.خلاصه رسیدیم و

روبه رها گفتم:رها میخوای چادرت رو بردار بزار راحت

باشی؟؟؟-من این جوری راحا ترم.+باش.رهاک رفت

بلیط بازی های مختلف رو گرفت اول از همه ترن

سوار شدیم تو نوبت واستاده بودیم که یه پسره از این

سیخ سیخیا هی علامت می داد رهام که از قیافش

معلومه داشت حرص میخورد اومد پشت من

واستاد.و گفت:مهرسا برگرد.سوار ترن شدیم منو رها

باهم رهام و یه پسره باهم .ساعت ۱۰بود،که خسته و

کوفته رفتیم شام بخوریم رها هی مارو

میخندوند.داشتم آب میخوردم که یکی از

پشتگفت:جووون هلو.رضا اونجارو نگاه کن چه دافیه

لامصب تورش کن فقط امشب رو .دیگع داشتم

می سوختم رو به رهام گفتم میشه جامونو عوض

کنیم اونم بدون حرفی،قبول کرد،فکر کنم فهمیده

بود.بعد شام منو رسوندن خونه +خیلی شب خوبی

بود ممنون .و رفتم تو ساعت ۱بود.پاورچین پاورچین

رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم و خوابیدم فردا

کلاس نداشتیم قراربود بخوابم.

 

آرشا:

رفتیم خونه آقا امید وهمه اومدن فقط مونده بود

مهرسا و مامان و باباش و مهیار.زنگ زده شد و مامان

و بابای مهرسا اومدن تو.احوال پرسی کردیم که

ریحانهگفت:ماـٔده جون پس مهرسا کو؟؟؟

ماـٔده:شرمنده نتونست بیاد گفت ازتون عذرخواهی

کنم با دوستش قرار گذاشته بود برم بیرون..مامان

رادمان بلند شد و گفت:با اجازه همگی .همه بهش

نگاه کردن که گفت:آقا مرتضی و زینب جون اگه شما

اجازه بدید سوگند رو برای رادمان خاستگاری کنیم.

 

مرتضی:هرچی خود سوگند بگه انتخاب به عهده خودشه .

سوگند:اگه اجازه بدید چند روزی فکر کنم؟؟.

مامان رادمان:باشه عزیزم من آخر هفته زنگ میزنم خونتون.

بعد از شام برگشتیم خونه و رفتم تو تراس.ساعت ۱بود

که ماشینی جلوی در مهرسا اینا نگه داشت ومهرسا

پیاده شد و رفت تو خونه.رفتم تو اتاقم و خوابیدم.

ویرایش شده در توسط sanaz282
  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×