رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
ROZAVY

رمان عشق باسُسِ اضافه /Venom کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

"به نام حـــق"

«عشق با سُسِ اضافه»

آوین آرین مهر

ژانر: عاشقانه، طنز

هدف: علاقه به نوشتن؛

 

خلاصه: یک دخترِ عشق آشپزی توی دخترای امروزی کم پیدا می شه! ولی راشل، با اینکه خیلی راحت می تونست پزشکی بخونه، آشپزی رو انتخاب می کنه و برای پیشرفتِ بیشترش، به فرانسه، کشوری که آشپز های درجه یکی درونش جولان می دهند، و همچنین کشور مادریشه، سفر می کنه.

صفحه نقد رمان عشق با سُسِ اضافه 

ویرایش شده در توسط Venom._

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

 

دلم می خواهد، وقتی با عشق مخلوط می شوم؛

تو باشی و یک عالمه پنیرِ چِدار...

دلم می خواهد، وقتی با زمان راه می روم؛

تو باشی و یک عالمه قارچِ سوخاری...

دلم می خواهد، وقتی زندگیم ام را شروع می کنم؛

تو باشی و یک عالمه سُسِ اضافه...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 1#

_ لوس نکن خودتو؛ سن خرِ پیغمبر رو داریا... بگو دیگه!

سامان: قول بده خودتو کنترل کنی و بعدش قرصاتو بخوری؟!

با حرص گفتم: سامان جان، بنال... انقدرم حرص من رو در نیار!

خنده ای کرد‌ و گفت: چون تو گفتی باشه؛ یه دوست دارم، بگو خب...

_ خب!

سامان: این دوست ما، یه دایی داره، بگو خب...

پوفی کشیدم و گفتم: خـــب!

سامان: داییِ این دوست ما، یه رستورانِ داره، بگو خب...

این دفعه با ذوق گفتم: خــــــب!

سامان: خب به جمالِ بی نقطت؛ اومدی پاریس، راهت رو کج می کنی می ری اونجا، مزاحمِ من و مادرجون و پدربزرگ و سلین هم نمی شی؛ یه هتل نزدیکش هست، همونجا یه اتاق بگیر و مستقر شو! زت زیاد.

و گوشی رو ‌قطع کرد.

انقدر از خبرش خوشحال شدم که چرت و پرتای دیگه اش رو گوش ندادم و منم قطع کردم.

خدایا عاشقتم، گفتم حالا یه، یه ماهی باید بگردم دنبالِ یه رستورانِ خوب، تازه باید غرغر های بابا رو هم متحمل می شدم!

مردم ماماناشون غر می زنن، از شانسِ خوبِ من، بابام غرغروئه!

با شنیدنِ صدای زنی که شماره پروازم رو می گفت، چمدونم رو کشیدم و با سرعت به حرکت در اومدم.

مامانم رو به زور راضی کردم تا فرودگاه نیان.

گفتم این دمه آخری، دیگه آخرِ آخرش هم نباشه... همون متوسطِ رو به آخر بهتره!

بعد از چک کردن بلیط و پاسپورت و تحویل دادن چمدون، وارد هواپیما شدم.

با کمک مهماندار صندلیم رو پیدا کردم و روش نشستم.

«آخیش» ای گفتم که یه پسرِ فوق‌العاده جذاب از در هواپیما وارد شد.

همه میخ بودن روش؛ از جمله خودم!

تا اینکه بدون توجه به مهماندار، صندلیش رو پیدا کرد و اومد بغل دست من نشست.

خب دیگه... هنوز هیچی نشده شوهر گیرم اومد.

چون من بغلِ پنجره بودم، وقتی بغلم نشست احساس خفگی کردم.

خیلی گنده بود!

خودمو بالا کشیدم و سعی کردم کمی اکسیژن دریافت کنم.

چند باری نگاهم کرد و منم لبخندِ معروفم رو تحویلش دادم؛ نیشِ تا بناگوش باز!

 

ویرایش شده در توسط Venom._

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 2#

یه ربعی بود مشغولِ دریافتِ اکسیژن بودم که مهماندار گفت: با آرزوی سفر خوش برای شما مسفران عزیز؛ با عرض پوزش ، مشکل خیلی کوچکی پیش اومده که انشالله تا نیم ساعت الی چهل و پنج دقیقه دیگه رفع می شه. ممنون از شکیباییِ شما عزیزان!

صدای آه و ناله ی مردم در اومد.

بعد از تموم شدنِ حرفِ مهماندار، گوشیِ شوهرم(یارو) زنگ خورد و شروع کرد به حرف زدن با موبایلش...

نبابا، فرانسوی هم که بلده!

وجدان درونم پوکر بهم خیره شد و گفت: خنگول، وقتی داره می ری فرانسه، انتظار داری فرانسوی بلد نباشه؟!

حرف راست جواب، نداره!

شوهر جذابم مثل اینکه داشت با دوستش که ایرانی بود حرف می زد، چون لحنش تغییر کرد فهمیدم داره فارسی حرف می زنه!

یکی از درونم کوبید تو پیشونیش؛ رو بهش گفتم: چته، خود درگیری داری؟!

چشم غره ای بهم رفت و گفت: واقعا از اینکه تشخیص دادی طرف مقابل یارو، چون یارو داره فارسی حرف می زنه ایرانیه، بهت تبریک می گم؛ تشخیصِ خیلی سختی بود!

«برو بابا» ای گفتم و به حرف های شوهرم گوش دادم... چقدر من زنِ خوبیم!

یارو: آره، تازه سوار شدم.

....

یارو: نیم ساعته تقریبا!

....

نیم نگاهی بهم کرد و گفت: نه بابا، بلا به دور! تا الان که ساکت بوده.

و دوباره نیم نگاهی بهم انداخت. نمی دونم پشتِ خطیِ چی بهش گفت که با صدای بلند زد زیر خنده.

چند نفری برگشتن و بهش نگاه کردن ولی اون عین خیالش نبود.

همون چند نفر به من هم نگاهی انداختن که بعد از مواجه شدن با لبخندم، خیلی زود روشون رو برگردوندن!

ایشی گفتم و گوشیم رو از تو کیفم در آووردم و به سامان زنگ زدم...

اشغال بود؛

دوباره زنگ زدم که چون همسرِ گرامم موبایلش رو سمت اون یکی گوشِش که سمت من بود، گرفته بود، صدای پشتِ خطیش رو شنیدم که می گفت: نوچ... توکان ، یه نفره دوبار بهم زنگ زده؛ من بهش زنگ بزنم بعد بهت زنگ می زنم!

همسرم هم که فهمیدم اسمش توکانه گفت: دیگه لازم نیست سامان، فکر کنم یه ربع دیگه پرواز کنیم.‌ می بینمت، خداحافظ!

چشمام گرد شده بود؛ امیدوار بودم این حسِ شیشمم غلط باشه!

 

ویرایش شده در توسط Venom._

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 3#
 یهو صدای زنگ گوشیم بلند شد؛ آهنگِ " رپ گاد " از اِمینِم بود. دقیقا همونجاش که خیلی تند می خونه و رکوردِ دنیا رو زده!
توکان، همسرِ باوفایم همچین با تعجب نگام کرد که هنگ کردم و گوشیم هم همینجوری داشت واسه خودش می خوند؛ یهو به خودم اومدم و گوشی رو گذاشتم بغل گوشم.
_ الو؛ 
صدا خیلی کم می یومد. دستم که به بغل گوشی کشیده شد با خودم گفتم: این چرا جای روشن خاموش و وولومش نیست؟!
و با پوزخندی که توکان خان زد فهمیدم گوشی برعکسه!
سریع درستش کردم و دوباره گفتم: سامان تویی؟!
سامان: وقتی داشتی تماس رو وصل می کردی، نگاه نکردی که کیه؟!
جوابی نداشتم بدم، به خاطر ه‍مین خنده ای کردم و زل زدم تو چشمای متعجبِ توکان.
حتما از اسم سامان تعجب کرده...
_ ببینم سامان، با کی حرف می زدی که دوبار زنگ زدم جواب ندادی؟!
سامان: با دوستم حرف می زدم؛ همونی که گفتم یه دایی داره، بعد داییش...
پریدم وسطِ حرفش و گفتم: خب حالا اسم این دوستت چیه؟!
توکان که معلوم بود حرفای ما رو شنیده، منتظر بود ببینه سامان چی می گه که یهو مهماندار گفت: مسافران عزیز، ممنون از صبری که داشتید؛ مشکل رفع شد. لطفا، گوشی های خود را روی حالت پرواز قرار دهید و کمر بند خود را ببندید...
توکان هواسش رفت پِی مهماندار.
سامان: توکان، اسمش توکانه!
در حالی که هنوز امیدوار بودم که حس شیشمم اشتباه باشه، با این حرف سامان بادم خالی شد؛
با کنایه گفتم: حتما هم آقا از ایران بوده و الان تو هواپیما داره می یاد فرانسه؟!
سامان با تعجب گفت: تو از کجا می دونی؟!
بی حوصله گفتم: سامان من باید گوشیم رو خاموش کنم، بعدا با هم حرف می زنیم.
و قطع کردم، رو حالت پرواز قرار دادم ولی خاموشش نکردم.
انداختمش توی کیفم و به توکان که خیره بود رو من نگاه کردم.
بعد از چند ثانیه که دیدم نگاهش رو نمی گیره، سرم رو به نشونه ی چیه، تکون دادم.
اونم بدون جواب صورتش رو برگردوند.
ایشی گفتم و به بیرون زل زدم.
 

ویرایش شده در توسط Venom._

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Part 4#
ناجور خوابم می یومد. سرم رو به پشتیِ صندلی تکیه دادم و چشمام رو بستم.
به خلسه ای که قبل از خوابِ کامل اتفاق می یوفته فرو رفته بودم که صدای شخصِ فوق‌العاده مزاحمی رو شنیدم.
نوچ بلندی کردم و چشمای خمارمو باز کردم و با توکان چشم تو چشم شدم.
لبخندی روی لب هاش بود و زل زده بود به من.
نوچ دیگه ای کردم و هجومانه گفتم: چته زل زدی به من؟!
به مهماندار که کنار صندلیش ایستاده بود اشاره کرد و با خنده گفت: شوکولات نمی خوری؟!
با ابرو های تو هم رفته ای به کاسه ی بلوری که توی دستای مهماندار بود نگاه کردم و بدون توجه بهش، با تشر رو به توکان گفتم: واسه شوکولات خواب عزیزم رو بهم زدی؟!
مکثی کردم و در حالی که دوباره حالتی که خوابیده بودم رو به وجود می یاوردم گفتم: پشمک بی خاصیت!
صدای خنده های ریز مهماندار که حالا داشت می رفت، نشونه ی این بود که آقا توکان حسابی بهش بر خورده.
نفسم رو بیرون دادم و با لبخندی به همون خلسه فرو رفتم.
چند دقیقه ای گذشت که حس کردم سمت چپ سرم به یه جای گوشتی ولی سفت فرو اومد.
صدای نوچ شخصی کمی هوشیارم کرد ولی وقتی دیدم اوضاع آرومه، دوباره خوابم برد.
دوباره چند دقیقه ای گذشت که چیزی سرمرو بلند کرد و گرمای سمت چپ سرم، با هوایی که بهش خورد، از بین رفت.
این دفعه تقریبا کامل هوشیار شدم.
به قیافه ی توکان که حالا نمی شناختمش زل زدم و سعی کردم یادم بیاد کیه!
یکم که گذشت مغزم بالا اومد و بعد از سال ها فرضیه برای اینکه بفهمم این شخص کیه، کاشف به عمل اومد که، عــع؛
این همون توکان پشمک خودمونه!
اخم کردم و گفتم: چته هی کله ی من رو این ور اون ور می کنی؟!
در حالی که حس می کردم به ستوه اومده گفت: بابا یه ساعتی سره شیش صد تُنیت رو انداختی رو این شونه های بی نوای من!
همچنان که انگشتم و تو عضله ی بازو هاش فرو می کردم گفتم: پس اینا به درد عمه ی من می خورن؟!
و دوباره سرم رو محکم کوبوندم رو شونش؛ جوری که قشنگ احساس کردم یه طرف بدنش رفت پایین.
کلا قدرت بدنیِ بالایی داشتم؛ و بالاخره سرم هم جزوش بود!
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...