رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
avin._.ar

رمان عشق باسُسِ اضافه| ROZAVY کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

Part 7#
 سلین یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و جوری که انگاری هنوز مشکوکه گفت: آهـــــا!
چشم غره ای بهش رفتم و سرم رو برگردوندم که با دو عدد چلغوز مواجه شدم.
- می گم سامان خان؛ این عینک رو از رو سرت برداری ممنون می شم!
سلین تک خندی کرد و سامان مثل پرتقال نگاهم کرد.
چند لحظه ای گذشت و  توکان صداش رو صاف کرد و سامان هم نگاهش رو از من گرفت.
اشاره ای به توکان کرد و رو به سلین گفت: سلین، معرفی می کنم؛ توکان دوستم...
و بعد رو به توکان، در حالی که به سلین اشاره می کرد، گفت: سلین خواهرم...
و با بیخیالی، اشاره ی چشمی ای به من کرد و گفت: اینم که می شناسی!
توکان کلش رو خاروند و گفت: والا آخرش نفهمیدم دقیقا کیه!
اخمی کردم و گفتم: درست صحبت کن.
سامان ابرویی بالا انداخت و گفت: دختر خالمه.
توکان چند باری سرش رو به معنای تفهیم تکون داد و گفت: آها!
یک دفعه زانوهام تیر کشید. این درد زانو تا دم قبرم با من می یاد!
چهرم یکم توهم رفت. سلین دستش رو روی کمرم گذاشت و گفت: چیزی شده؟!
صاف ایستادم و بی خیال گفتم: نه بابا چیزی نیست...
سلین شونه هاش رو بالا انداخت و من رو به سامان گفتم: می شه بریم؟!
سامان با دستش به جلو اشاره کرد و گفت: البته عشقم!
با چشم نازک شده نگاهش کردم و جلو تر از همشون راه افتادم.
به در فرودگاه که رسیدم و ناگهان با به یاد آووردن چیزی، با ذوق برگشتم سمت سامان و گفتم: بریم؟!
هر سه نفر با این حرف من جا خوردن؛ سامان تک خندِ متعجبی کرد و گفت: پس الان داریم چیکار می کنم؟!
چند لحظه با باد خوابیده نگاهش کردم و بعد با حرص گفتم: ما قرار نبود وقتی من اومدم اینجا...
با انگشت هام عدد دو رو نشون دادم و در حالی که با همون انگشتم ادای راه رفتن رو در می آووردم ادامه دادم: دو تایی باهم بریم یه جایی؟!
سامان که تازه متوجه شده بود سوئیچش رو توی انگشتش چرخوند و گفت: نه بابا... فکر می کردم  شوخی می کنی! تو رو چه به این کارا...
سلین با کنجکاوی پرید وسط حرف سامان و گفت: چــــــی؟!
نگاه بی تفاوتی بهش انداختم و گفتم: چی، چی؟!
سلین: منظورم اینه که راجع به چه چیز مهمی جلوب در  دارین بحث می کنین و نمی گذارین مردم راحت رد شن؟!
نگاهی به اطرفم کردم و با دیدن قیافه های کلافه ی مردم، لبم رو گاز گرفتم و پا تند کردم به سمت بیرون.
 

  • پسندیدم 8
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

Part 8#
با دیدن روشنی ر‌وز، اونم توی پاریس، لبخندی روی لب هام نشست؛ بالاخره بعد چندین سال تونستم برگردم به میهنم، آه ای میهن! (چرت پرت می گه باو)
میهن فروتلند، دنیات پر لبخند، خاطره های خوشمزه واست می ســازه... :/ (من می گم دیوونس، شما هی انکار کنید)
خلاصه تا برسیم یه ماشین سامان، من یه سره فک زدم تا سامان توجیح شه!
من و سلین عقب نشستیم، سامان پشت فرمون و توکان خان هم نشیمن گاهشون رو روی صندلی شاگرد گذاشتن!
سامان، ابتدا توکان رو با کمی نمک و فلفل رسوند به یه جایی؛ و بعد ما سه نفر با ادامه ی نمک و فلفل و کمی پیاز خرد شده، تفت داده شدیم و رسیدم به خونه ی مادرجون و پدربزرگ!
تو راهم سلین کلی از دانشگاه سامان فک زد و کلی مسخره‌اش کرد.
سامان گریم می خوند و سلین موسیقی؛ کلا زده بودن تو کار هنر که منم به جمعشون پیوستم.
ولی در کل از همه ی نوه ها فقط منم که تخصص خوندم... خواهش می کنم بلند نشید، استدعا می کنم!
بله ما از اون خانواده هاشیم.
سامان در حیاط رو با ریموت باز کرد و چَلِنجِر خوشگل نارنجیش رو گوشه ی حیاط سمت چپ، پشت دو تا ماشین دیگه پارک کرد.
مثل این کولی ها از ماشین پیاده شدم و دویدم سمت در خونه. تندی بازش کردم و داد زدم: من برگشتم!
مادرجون که انگاری انتظار نداشت من باشم، از توی آشپزخونه بیرون اومد و بعد از کمی مکث، گفت: سلام دردونه ی مم! سفر بخیر خوشگل خانوم.
به سمتش پا تند کردم و تو بغلم فشردمش. چون من کلا قدم نسبت به خیلی دختر ها بلند تر بود مجبور بودم برای بغل کردن این گردالوی لپ گلی، کمی خم بشم.
همین‌جور تو بغل هم بودیم که صدای باز و بسته شدن در اومد. خب صد در صد کسی جز دو عدد پشمک نبودن!
یکم دیگه بغل مادرجون موندم که صدای سامان در اومد.
سامان: مادرجون آخرین باری که ما رو این‌جوری بغل کردین یادتون می یاد؟!
مادرجون هم نه گذاشت، نه برداشت؛ در حالی که از من جدا می شد گفت: نه مادر یادم نمی یاد، فکر کنم هیلب وقت پیش بود...
صدای اعتراض بلند سلین که که می گفت «مادرجون» بلند شد.
مادرجون کرد به من و ادامه داد: تا دو دقیقه پیش این حسودا بشینی برات یه شربت می یارم تا خستگی سفر از تنت بیرون بره.
لبخندی به روش زدم و بوسه ی تندی روی گونش کاشتم.
 

  • پسندیدم 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
افتخارات

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×
×
  • جدید...