رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
/writer/

به سیاهی رویا|اعظم شاهپوری کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

پارت 7

انگشتان دستانش را در یکدیگر قلاب کرد و درحالی که به روبه روی پاهایش خیره شده بود،آرام و با تردید پرسید:
_الینا یادته وقتی به این خونه اومدیم، تو توی کمد اتاقت یه کتاب،با عکس ها و نوشته های عجیب پیدا کردی؟
پس از اندکی تامل و فکر کردن،نفس عمیقی کشید و با شک پرسید:
_همون کتابی که من قرار بود بخونمش و بعد به تو بدم،تا تو هم بخونیش؟
سرش را به زیر انداخت و درحالی که با ناخن هایش پشت گردنش را نوازش می کرد،با حالت شرمگینی جواب داد:
_آخه هر دفعه که خواستم بخونمش یه اتفاق عجیب افتاده و نتونستم......
الیکا با هیجان و خوشحال،بین کلامش پرید و گفت:
_آره،آره!الان کجاست؟
ابروان مشکی و پرپشتش را در یکدیگر قلاب کرد و با لحن جدی و شکاکی گفت:
_توی اتاقم.واسه چی می پرسی؟
خندید و با لحن شیطنت آمیزی گفت:
_اوه،اوه!چرا اینجوری نگام می کنی؟من که نمی خوام بخورمش.
این را گفتم،تا کمی از شک و تردیدش کم شود.
آرام خندید و درحالی که به سمت اتاق حرکت می کرد،جواب داد:
_صبر کن تا بیارمش.
از اتاق خارج شد و در را پشت سرش آرام بست.
با سرعت به اطرافش نگاه کرد.با تردید و صدای لرزان و تقریبا آرامی گفت:
_آنا؟کجا رفتی؟
ولی نه صدایی آمد،ونه کسی را دید!

با قدم های لرزان به سمت پرده‌ی بزرگ اتاقش رفت؛ پرده ای به رنگ صورتی، که روی آن تصویر یک گربه‌ی ملوس و سفید رنگ خودنمایی می کرد.
@Giiilass

ویرایش شده در توسط /writer/

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 8

آرام پرده را کنار زد و به حیاط نسبتا کوچک و زیبای خانه نگاه کرد.

تعداد زیادی بوته ی گل سرخ، داخل باغچه های بزرگ دو طرف حیاط قرار داشتند.درست بین باغچه ها یک تاب نسبتا قدیمی و زیبا،به رنگ آبی آسمانی بود.

قصد داشت پرده را کنار بزند و به سمت عقب برگردد،که متوجه حرکت عجیب و غیر منطقی تاب شد.

با چشمان ریز شده نگاهش را روی تاب متمرکز کرد.

همان موقع در با صدای بلندی باز شد.

او به دلیل تمرکز زیاد بر حیاط با شنیدن صدای ناگهانی و بلند در،رنگ از رخش پرید و در جایش میخکوب شد.آب دهانش را قورت داد و بدون حرکت در جایش ماند.

حتی جرئت برگشتن و نگاه به شخصی که وارد اتاق شد،را هم نداشت.

با دستانی که بر روی شانه های ظریفش قرار گرفت،برای چند ثانیه قلبش نتپید.سکوت وهم آور و خوفناکی بر اتاق حکم فرما بود.

ناگهان صدای بلند خندیدن الینا،این سکوت را به هم زد!

با شنیدن صدای خنده ی خواهرش نفس آسوده ای کشید و جیغی با حرص کشید.

با سرعت به سمتش برگشت و به ناگاه گوش چپش را محکم به سمت خود کشید.زیر لب و با عصبانیت گفت:

_به نظرت الان حقته که چجوری بزنمت؟

با شیطنت ابرویی بالا انداخت،چشمکی زد و سریع و محکم گونه ی سمت چپش را بوسید.

زبانش را بیرون آورد و با خنده گفت:

_اینجوری!

در برابر شیطنت کلام خواهرش دوام نیاورد،گوشش که تا آن موقع در دستانش بود و صورت خواهرش به همین دلیل سرخ شده بود، را رها کرد و آرام خندید.

وقتی خنده اش به اتمام رسید،درحالی که به دستان خالی او خیره شده بود،سریع و مضطرب پرسید:

_کتاب کجاست؟دستات چرا خالین؟!

آرام بر روی پیشانی اش زد.دماغش را جمع کرد و با خنده گفت:

_کتاب سنگین بود،گذاشتمش زمین تا در رو ببندم،یادم رفت برش دارم.

و با عجله از اتاق خارج شد.

@MaryaM_

@fatemeh_5656

ویرایش شده در توسط /writer/

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...