رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
Nazioo79

رمان آشوبم...آرامشم تویی|Nazioo79 کاربر انجمن نودهشتیا

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت15

صبح ساعت 8از خواب بیدار شدم،رفتم حموم و‌بعد از یه آرايش کوچیک‌‌ به سمت محل فیلم برداری حرکت کردم،رأس ساعت 9رسیدم یه تک زنگ به سارا زدم که اومد دنبالم 

سارا:سلام چطوری؟

*مرسی عالی

سارا موهای قهوه ای روشنش رو پشت گوشش زد و شالش رو جلو کشید با چشمای درشتش چشمکی بهم زدو گفت: 

سارا :بیا بریم بعد دستمو گرفت و از دره بزرگ سفید رنگی گذشتیم این منطقه نیاوران بود و وجود همچین خونه باغ هایی تعجب نداشت،وارد باغه بیرون خونه ی ویلایی شدیم دور تا دورمون درختو،چمنو گل بود و واقعا آدم انرژی مثبت رو میتونست احساس کنه انقدر که این مکان زیبا بود،اونجا تعدادی دخترو پسر‌ و دو سه تا مرد میانسال مشغول حرف زدن بودن و با ورود ما هیچ کس توجهش جلب نشد!

-بیا به بچه ها معرفیت کنم....

به سمت یه پسر 25ساله رفت پسر موهای مشکیش که کمی بلند شده بودو از پشت بسته بود هیکل متوسطی هم داشت

سارا:این حسامه یکی از فیلم بردارا و دوسته منه

-با لبخند گفتم

*خوشبختم حسام

کلا خیلی خوشم نمیومد با کسی با فاميلي حرف بزنم

حسام:همچنين خانوم

به سمت پسره دیگه ای رفت یه پسر با چشمای آبی که بادومی هم بود،موهای بورشو داده بود به سمته بالا و صورت بچگانه ای داشت

سارا:این علیه بهش میگیم علی کوچولو برگشت سمتم و ‌با خنده ادامه داد درسته صورتش بچه میزنه ولی 23سالشه و دستیاره کارگردانه

*لبخندمو‌تکرار کردمو‌گفتم:از دیدنت خوشحال شدم 

علی :منم همینطور ابجی

حسام :علی تو‌باز به یکی گفتی ابجی؟باز عاشق این بنده خدا نشی پس فردا کاردستمون بدی بعد از زدن این حرف برگشت سمته منو‌گفت:این علی در هفته10بار عاشق میشه و شکست عشقی میخوره‌تا میاد قبلیرو فراموش کنه عاشق یکی دیگه میشه باز شکست میخوره.

با خنده و حالته متفکری برگشتم سمته علی و گفتم

*پس که اینطور؟!

علی درحالیکه دستشو پشت گردنش میکشید، الکی ادای آدمای خجل رو در اوردو گفت:چیکار کنم خب؟دسته خودم نیست دسته دله

حسام:لامصب دله تو دل نیست ،کاروانسراست.........

سارا به سمت يك دختر برگشت دختر چشم های درشت قهوه ای با موهای خرمایی داشت چهرش کاملا معمولی بود،خب:اين خانومم كه ميبيني سونيا جان چهره پردازه ما هستن

-با سونيا دست دادمو گفتم

*اسمه قشنگي داري،خوش بختم 

سونيا:اوه عزيزم تو لطف داري خوشحالم ميبينمت

لبخندي زدمو گفتم

*همچنين

سارا:خب دوستان ايشون كه ميبينين دوسته عزيزم طراح لباس اين فيلم،و البته همراهه من آشوب جان هستن

ویرایش شده توسط Nazioo79

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت17

بعد از حدوده نیم ساعت،عموی سارا که به اسم ابراهیم صداش میزدن کارهارو انجام داد،تمام فیلم بردارا سره جای خودشون بودن و دوربیناشون روی سه پایه قراردشت،پایه های ستونی هم به چشم میخورد که دوربین های بزرگ استودیویی روی‌اون بود، برای این که دوربین توی طول یک خط مستقیم و در هر زاویه ای نسبت به موضوع، به طرف جلو حرکت داده بشه، دوربین روی چهار چرخه ای که روی یک ریل حرکت می کردسوار كرده بودن،که این چهار چرخه رو( تراک)میگفتند.

یک سری مانیتور اونجا چیده شده بود و‌3نفر پشت اون درحالی که هدفوناشونو‌ روی گوشاشون تنظیم میکردن پشت صندلی هاشون مینشستن،نورپردازهایی اونجا چیده شده بود‌که آدمو‌یاده موقعی مینداخت که میخواد توی آتلیه عکس بگیره،صدا بردارا میکروفون هایی که اصطلاحا‌‌‌ً بهش شات گان ميگن رو دستشون گرفته بودن يه كم چشمامو ريز كردمو با دقت بيشتري نگاه كردم متوجه شدم كه اوناهم هدفون گذاشتن و میکروفون و هدفون  ها ازشون سیم هایی آویزون شده که به یک‌ دستگاهی اون سیم ها متصل شدن،اون دستگاه به صورت چپکی از بدنشون آویزون شده بود،من‌که سردر نمیارم اینا چین؟شونه ای بالا انداختمو‌ بازم چشم چرخوندم داخل خونه باغ کارای مربوط به گریم بازیگرارو انجام میدادن پس من نمیتونستم سر از کارشون در بیارم......

خیره داشتم به اون مربع سیاه که سرش راه راه های سفید داشت نگاه میکردم تاحالا چندین بار توی تلوزیون دیده بودمش اما نمیدونستم اسمش چیه؟!همون موقع سارا اومد پیشم نشست ضربه ی آرومی به شونم زدو‌گفت:

سارا:هی دختر به چی فکر میکنی؟

*سارا اون مربع مشکیه چیه؟

سارا مسیر انگشت اشارمو‌دنبال کرد وقتی منظورمو‌فهمید با حوصله توضیح داد

-اون اسمش کلاکت سینماییه توی شروع هر برداشت یک کلاکت جلوی دوربین قرارمیدن تا اطلاعاتی مثل،

شماره صحنه و برداشت،

فضای باز (خارجی ) یا فضای بسته (داخلی)،تاریخ،شماره ی صدابرداری،اسم فیلم،اسم کارگردان و اسم مدیر فیلمبرداری ثبت میشه.

سرمو‌به نشونه ی فهمیدن تکون دادمو‌زیره لب گفتم:ایول بابا چه  باحاله.........

همه چیز برای شروع فیلم برداری آماده بودو من خيلي هيجان داشتم ،بايد جالب باشه؟

چون اولین بارم بود توی همچین فضای متفاوتی قرارمیگرفتم احساس میکردم بعد از مدت ها یه تغییر توی زندگیم ایجاد شده که باعث‌ شده زندگیم از یک رنگی دربیاد.

ویرایش شده توسط Nazioo79

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت19 

*سامین*

بالاخره بعده چند وقت امروز قراربود روزه پرهیجانی رو تجربه کنم،فکر کنم امروز سومین سکانس فیلمبرداری باشه باید آماده بشم تا برم سره صحنه،از توی لباسا شلوارجین مشکی و پیراهن مردونه ی ساده ی سفید رو برداشتم سه تا دکمه ی بالاییش رو باز گذاشتم پایین لباسو داخل شلوارم کردم بعد از بستن کمربنده شلوارم،ساعتم که بنده چرم مشکی داشتو به دستم انداختمو‌سویچ ماشینو از روی میزعسلی چنگ زدم همه چیز عالی بود،ماشینو‌روشن كردم صدای ضبطو بالا بردم، گوش دادن آهنگ با صدای بلند حس خوبی بهم میداد،دوست داشتم پامو روی گاز فشار بدمو دیوانه وار توی خیابون برونم اما خب نمیشد،چون ترافیک بود با دسته چپم روی فرمون همراه با ریتم آهنگ ضرب گرفته بودمو زیره لب همراه 

بااهنگ yagmurالياس ميخوندم،پشته چراغ قرمز مونده بودم آفتابه شديد داشت اذيتم ميكرد پس،از توي داشبورد عينك افتابيمو درآوردمو روي چشمام گذاشتم،بعد از 20دقیقه به صحنه ی فیلمبرداری رسیدم،اینجا یک جاده قرار داشت،کناره جاده فضای سبز بود  بچه ها اونجابودن،توی فضای سبز یک سری چادرمسافرتی گذاشته بودن احتمالا گریمو،تعویض لباس اونجا انجام میشه......

به سمته ساسان یکی از گریمور ها حرکت کردم عینکو از روی چشمم برداشتمو‌ روی یقه ی لباسم گذاشتم

*سلام ساسان

-به،سلام سامین جان خوبی؟ مشتاق دیدارداداش

*قربونت داداش نوکرم،هنوز پلانه جدید شروع نشده؟

ساسان:نه فعلا یکم کار هست یه ربع دیگه شروع میشه برو آقای جلیلی (کارگردان)منتظرته 

*باشه کجاست الان؟

-توی اون چادر آبیه نشسته 

سرمو تکون دادمو باشه ای گفتم

به سمت چادر حرکت کردم سرمو‌داخل چادر کردمو با صدای محکمی گفتم

*سلام عرض شد اقای جلیلی

اقای جلیلی سرشو بالا آوردو درحالی که سناریوی توی دستشو روی میز میزاشت ازروی صندلی پلاستیکیه سفید بلند شد با لبخند به سمتم اومدو‌گفت

_سلا سامین جان مردونه  باهم دست دادیم به صندلی اشاره کرد:بشین سرپا نباش

روی صندلی نشستم از توی جیب شلوارم دستمالو در آوردمو‌باهاش عرق روی پیشونیمو‌که به خاطره گرمای هوا بود پاک‌کردم

جلیلی:گرمته؟

*اره افتاب خیلی شدیده انگار میخواد آدمو‌ذوب کنه.

جلیلی:اره انگار امسال گرم تر از سال های قبله کاره تو یکم سخت میشه.

*سرمو تکون دادمو‌گفتم:من عاشق این کارو سختیاشم

جلیلی لبخدشو تکرارکردو‌گفت:پنج دقیقه دیگه آماده باش پسرجان میگم آرزو لباسارو بیاره عوض کنی

*مرسی لطف میکنین

جلیلی خواهش میکنی گفتو رفت بیرون آرزو لباسارو آوردو من پوشیدم یه تیشرت آبی کاربنی با شلوار مشکی،بعد از تعویض لباس از چادر خارج شدم

ویرایش شده توسط Nazioo79

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت20

به سمت ماشینی که اونجا پارک شده بود رفتم،تکیمو به کاپوته ماشین دادمو بی خیال بچه ها که هرکدوم مشغول فعالیتی بودن رو نگاه میکردم،همون موقع اون دختری که اون روز توی دفتر دیده بودم اومد سمتم

آشوب:سلام سامین خوبی؟

ابروهامو‌بالا انداختم ازاین که اسمم یادش مونده بود،دستمو پشته گردنم کشیدم هرچی فکر کردم اسمش یادم نیومدفقط میدونستم معنیه اسمش تو مایه های فتنه یا دردسربود!

 بنابراین لبخنده احمقانه ای زدمو گفتم

*سلام من توپم تو چطوری؟

آشوب:مرسی منم خوبم،امروزقراره دومین سکانس انجام بشه،این صحنه مربوط میشه به تصادف کردن رضا(نقش اصلی) 

سوالی نگام کردو گفت:به نظرت خودش انجام میده این صحنرو؟!یعنی واقعا‌‌‌میخواد با ماشین صحنه ی تصادف با کامیون رو خودش انجام بده؟!

*نه خودش انجام نمیده بدلکار انجام میده.اولین بارته سره صحنه ی فیلم برداری شرکت میکنی؟!

دختره دستاشو‌با هیجان به هم کوبیدو گفت:اره خیلی باحاله انگار آدم میتونه همه ی شخصیتارو با تموم وجودش حس  کنه تو چی اولین بارته میایی سره صحنه؟!

*سرمو به طرفین تکون دادمو گفتم:نه من زیاد سره صحنه اومدم،ولی پشته صحنه نمیمونم 

همون موقع یه دختر اومد طرفشو گفت:آشوب بیا گوشیتوبگیر،یه برنامه خواستیم ازت بگیریماا گوشیت خودشو کشت انقدر زنگ زد

با خودم گفتم:(اهان آشوب اسمش آشوب بود!)

آشوب لبخندی زدوگفت:مامانم بود خب جوابشو میدادی سارا

سارا:گفتم شاید ناراحت بشی

نگاهی به آرزو که داشت از جلومون رد میشد انداختمو گفتم

*آرزو یه شربتی،آبی چیزی بیار من بخورم،بابا گلوم خشک شد

آرزو:الان میارم وایسا ،بعد به سمت یکی از چادرا رفت وقتی بیرون اومد توی دستش لیوان یکبارمصرف که توش تخم شربتی بود روبه سمتم  گرفت آروم آروم مشغول خوردن شربت شدم از خنکیش احساس کردم جیگرم حال اومد،آشوب به من پشت کرده بودو داشت با تلفنش صحبت میکرد

جلیلی پشت مانیتوری که صحنه های درحال فیلمبرداری رو  نشون میداد نشستو درحالی که هدفون رو روی گوشش میزاشت   گفت:خب،فیلبردارا آماده این؟

همه آمادگی شونو اعلام کردن مثل این که بازیگره نقش رضا تا یه مسیری رو با سرعت میاد و بعد از اون کات میدادن تا پلانه بعدی گرفته بشه.....

جلیلی توی بی سیمی که دستش بود،گفت:صدا،دوربین،حرکت......

بعد از چند دقیقه ماشین سمندی با سرعت به سمتمون اومد 

جلیلی توی بی سیم گفت :از رو به رو فیلمبرداری کنید میخوام صورت رضا توی تصویر باشه.

بعد از چند سانیه گفت:کات

به سمته رضا حرکت کردیم،رضا از ماشین پیاده شد جلیلی بهش گفت:خیلی خوب بود رضا بعد با دستش روی شونه ی رضا زد

من دقیقا لباسام مثله رضا بود 

جلیلی:رضا اون مچ بندو دربیار بده به سامین ،رضا مچ بنده ابی رودرآوردو به طرفم گرفت

ازش گرفتمو  دور مچ دسته چپم دقیقا تو همون دستی که رضا انداخته بود انداختم،آشوب با چشمایی که میشد  تعجب رو توش خوند زیره لب جوری که فقط من بشنوم گفت:چرا لباسای تو و رضا مثل همه؟!

ویرایش شده توسط Nazioo79

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت21

توی صورتش خم شدم نگاهه گذرایی بهش انداختم،صورت معمولی داشت اما با نمک!رنگه پوستش روشن بود،صورت استخوانی داشت،چشماي درشت مشكي ،بيني ولب متناسب ، پايين موهاي خرماییش که از شاله مشکیش زده بودبیرونرنگ شده بود

باصدایی آروم درست مثله خودش گفتم

*دختر تو چقدر خنگی؟!

اخماشو توهم کشید 

-چرا الان من خنگم اقای دکتر؟!

پوزخنده تمسخر آمیزی بهش زدم

*چون تموم شواهد نشون میده که لباس من و بازیگره نقش رضا شبیه همه،بنابراین من بدلکارم!

بادهن بازنگاهم کرد

-نـــــــــــــه! جدی میگی؟

باانگشت اشاره و شصت چشمامو مالیدم 

*اخه برای چی باید شوخی کنم؟میتونی برام آب بیاری ؟تشنمه،انگاراین گرما عطشمو بیشتر میکنه.

سرشوتکون داد میخواست بره که جلیلی اومد پیشم.

-سامین همه چیز ردیفه آماده باش

*من آماده هستم خیالتون راحت.

یکی از بچه ها هندزفری بادیگاردی که بی رنگ بود رو از توی لباسم رد کرد و از پشته یقه ی لباسم درآورد،هنزفری رو توی گوشم قرار دادم.

همون موقع سرپرست بدلکارا اقای براهیمی اومد طرفم 

-سامین جان تا یادم نرفته باید یک سری نکته رو یاد آوری کنم.

بعد باصدای بلندی داد زد

-كـــــــــامران(راننده ی کامیون)

کامران که مشغول صحبت کردن با یکی از بچه ها بودبا صدای ابراهیم توجهش جلب شدمثله خودش با صدای بلندی گفت

-بــــــــله آقـــــــا؟!

ابراهیمی:بیا یک سری نکته هست باید یاد آوری کنم

کامران لباسی که پوشیده بود، مخصوصا اون دستمال لنگی که دور گردنش انداخته بود کاملا اون رو شبیه به یک راننده ی کامیون کرده بود ،از گریمی که شده بود معلوم بود نقش یک فرده معتادرو اجرا میکنه

ابراهيمي:خب ببینید بچه ها ازتون یه کاره حرفه ای و بی نقص رو میخوام

دستی به ریشه مشکیش کشید

-پس با دقت به تک تک حرفام گوش کنیدو مو‌ به مو‌اجرا کنید.

منو کامران در سکوت کامل فقط سرمونو تکون دادیم

-کاره شما یکی از خطرناک ترین کارهاست ،یک بی توجهی کوچیک،علاوه بر این که ممکنه جونتون رو به خطر بندازه کله تلاشه شبانه روزی این تیم رو هم ازبین میبره،این جور صحنه ها همونجوری که میدونید فقط یک بار اجرا میشه و کات نداره تأکید میکنم شیش دنگه حواستون فقط به کاری که میخواید انجام بدید باشه،خاله،مادر،پدر،عشقو اینجور چیزا همرو پاک کنید فعلا از ذهنتون و‌روی هدف متمرکز کنید.

کامران:باشه چشم حتما 

-خودرویی که وزن کمتری داره

به من اشاره کرد

-باید مسیر مورد نظررو توی 12ثانیه طی کنه اما خودرویی که وزنش زیاده بایداین مسیر رو توی 14ثانیه طی کنه،پس چی؟!دستوره حرکت برای خودروی سنگین 2ثانیه زودتر صادر میشه تا برخورد بدون  نقص انجام بشه.شماها دیگه حرفه ای هستین خودتون برحسب مسافت ومدت زمانی که بهتون دادیم باید سرعتو تنظیم کنید.

روی شونمون زدوگفت

-ببینم چی کار می کنید؟موفق باشید بچه ها

بعدازاین حرف ازپیشمون رفت 

همون موقع آشوب با یه لیوان آب اومد سمتمون اومدم آبو ازش بگیرم که کامران پیش دستی کردو بعد از خوردن آب 

 دور دهنشو با آستین لباسش  پاک کرد

کامران:دمت گرم ابجی خیلی چسبید 

آشوب چپ چپ نگاهش کردو باحرص گفت:خواهش میکنم ولی برای شما نبود

کامران:اِ شرمنده 

آشوب پشتشو به طرفمون کردو‌گفت:مهم نیست

کامران:دختره چه قاطیه

چپکی نگاهی بهش انداختمو به طرف ماشین رفتم تا چکش کنم،درسته ماشین یه دورکامل سرویس میشه و از نظره فنی قبل شروع چک میشه،اما خودمم یه نگاهی بهش میندازم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت22

دره ماشینو بازكردم روی صندلی نشستم،دوتا دستمو روي فرمون گذاشتم چشمامو بستم نفس عميقي كشيدم،يكم هيجان داشتم  از اخرين نمايشم فكر كنم حدوده 6ماه میگذره.

کامران  20متر جلوتر رفته بود تا  به سمت محل تصادف حرکت کنه

تموم محاسبات قدرت و شتابه خودرو رو درنظرگرفتم،تموم نیرو و وزنه خودم رو روی سطح زمین و کف ماشین متمرکزکردم،خیره به ابراهیمی نگاه کردم و منتظره علامتش برای حرکت بودم،ابراهیمی به جلیلی چیزی گفت،از حرکت لبش فهمیدم که به فیلمبردارا میگه آماده باشن،آشوب،آرزو و سارا و بعضي ديگه ازبچه ها كه باهاشون آشنا نبودم پشت مانیتور هایی که جلیلی پشته اونا نشسته بود ایستاده بودن و باهم گپ میزدن،جلیلی اومد سمتم درحالی که از شیشه ی پنجره به داخل خم می شد گفت:

-ببین سامین جان میخوام وقتی به کامیون نزديك شدي  یکم به صورت نمایشی ماشینو به چپو راست مایل کنی جوری که انگار کنترل ماشین دسته خودت نیست،البته میخوام این حرکت نا محسوس باشه خیلی غیره طبیعی فرمونو‌کج نکن

و یک نکته ی دیگه اینه که وقتی به ماشینه کامران برخوردکردی دسته چپتو جلوی صورتت قرار بده جوری که  تمام صورتتو بپوشونه و مچ بندت معلوم بشه چون موقع برخورد به بچه ها سپردم از جلو فيلبرداري كنن.

منتظره تأیید حرفش بهم نگاه کارد،سرمو با اطمینان تکون دادم

*باشه خیالتون راحت نگران نباشید

-باشه پسر ،مواظبه خودت باش توی مرحله ی اول جونه خودت مهمه اینو فراموش نکن

*خیلی ممنون شما لطف دارین

-قربونت،موفق باشي پسر

وقتي جليلي از ماشين فاصله گرفت،شيشه ي ماشينو دادم بالا

تموم بدنم انگار چشم شده بود تا علامت ابراهيمي رو ببينه  همون موقع ابراهيمي توي بي سيم چيزي گفت كه من حدس زدم به كامران دستور حركت داده پس خودمم دسته چپمو آماده روي فرمون گذاشتم بعد از 2ثانیه جلیلی شستش رو به طرفم نشون داد 

با مهارته زیاد ماشینو روشن کردمو باسرعت بالا حرکت کردم 10متر جلوتر طبق گفته های ابراهیمی محل برخورد بود،پس من با 70تا سرعت حرکت کردم.

دورتادوره مسیر فیلمبردارا از زاویه های مختلف فیلم میگرفتن

یک ماشین از پشت درحالی که فیلمبردار از پنجره ی ماشین مشغول فیلمبرداری بود من رو‌با فاصله تقریباً كمي دنبال مي كرد.با احتياط تكون خيلي كم و نا محسوسي به خودرودادم،كاميون كامرانو ديدم كه به طرفم ميومدو اين هيجانمو بيشتر ميكرد،قلبم از حالت عادي تندتر داشت ميزد واين باعث بوجود اومدن يك لبخند كوچيك روي لبم شده بود

ياده حرف ابراهيمي افتادم كه گفته بود"نقطه ي برخورد خودرو ها با علامت كوچيك با چسب ويژه اي روي زمين نشون داده ميشه"

كاميون نارنجي رنگه كامران خيلي نزديك بود و با كمال تعجب از اون علامت رد شد،سرعتشم كه غيره طبيعي بالا بودلبخند از روی لبم کنار رفت و جاشو به یک اخم غلیظ داد

ماشینه کامران باشدت به ماشيني كه من توش بودم برخورد كرد

با وحشت روي ترمز زدم درحالي كه به سمت جلو تقريبا‌ًپرت شده بودم  دسته چپمو  جلوي صورتم قرار دادم،اما سرم با فرمون برخورد كرد  

صداي خورد شدن شيشه ي ماشين به گوشم رسيد،بعد از كمي مكث سرمو از روي فرمون برداشتم وبه صندلي ماشين تكيه دادم چشمامو بستم، به وضوح ليز خوردن مايع گرم خون  رو از روي پيشونيم احساس ميكردم.

بعد از چند ثانيه صداي همهمه ي بچه ها به گوشم اومد كه با ترس اسممو صدا ميزدن

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Join the conversation

You can post now and register later. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...